۱۸ فوریهٔ ۲۰۰۹

خرده قصه ها

اون شب توبیمارستان فیروزگر یه دختری را از زندان آورده بودن با دستبند. پول هزینه درمانش را نداشت، سرباز محافظش پولو داد.

10 comments:

اكسير گفت...

جون ميده براي فيلمنامه: بعد هم دختره عاشق سربازه ميشه و دست از خلاف برميداره و با هم ازدواج مي كنن و صاحب هزاران فرزند ميشن و صدها سال با هم زندگي خوب و خوشي رو ادامه ميدن!

babak گفت...

گیس طلا خانوم قصه های بزرگتری هم هست من مریضی داشتم که بهش گفتم سرطان داری شیمی درمانی می خوای بخاطر بی پولی فقط گقته خداحافظ کاش کسایی بودن بجای ریدن تو تاریخ معاصر و قدیم و ساختن انواع و اقسام یوزارسیف ها اینا رو میدیدن

farzaneh گفت...

ای ول

لي لي گفت...

شايد ذهن من خيلي بدبين باشد: ولي آن پول را از طرف قوه قضاييه داده بودند... به گمانم.

آرام گفت...

ای جان بالاخره اینجا راه داد . می گم عزیزجان من همین طوری شانسی کلیلک می کنم و گاهی راه می ده و گاهی نه ..... افرین به اون سرباز اما برای دختره دلم گرفت ....

آرش گفت...

با اجازت من از این پست با لینکت اینجا نقل قول کردم

http://chosnaleh.wordpress.com/2009/02/18/%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D8%B4%D8%A7%D8%AA/

ناشناس گفت...

ta oonja ke yadam miyad holo hoshe sane 2002 ,2003 zendania ye joor bime dashtand !!!
yani avaz shode? s

Saeedeh Amin گفت...

چه رومانتیک!! :)

الهه گفت...

جز تاسف چی میشه گفت

Abbas Razzaghpanah گفت...

متاثر شدم.