۳۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

هه هه هه



صدای حمیرا در وسط فرهنگسرا طنین انداز شده بود و من با رذالت تمام گوشی را دردست گرفته بودم و وسط سالن داد می زدم: اقای موسوی موبایلتون...


یه آقای ریشو، قد کوتاه و عینکی هراسان از سالن بیرون دوید تا صدای موبایلی که برای شارژ گذاشته بود تو دفتر را خفه کند و با دستپاچگی میگفت: این پسرم دیشب ...

غر

خوب نيستم

بهار بايد زودتر بيايد

۲۹ ژانویهٔ ۲۰۰۹

۲۸ ژانویهٔ ۲۰۰۹

افاده ها طبق طبق


یه همکلاسی دارم که در سن سی سالگی به طرز خنده داری شبیه دخترهای افاده ای دبیرستان است. فقط یک مشکل کوچولو دارد و اینکه من در دریافت فیس های آدما کلا خیلی خنگم
دختر بیچاره امروز دو ساعت به من اصرار می کرد که اگر آدامس می خوای تو ماشین هست برم برات بیارم ومن مدام تشکر و رد میکردم
الان متوجه شدم که طفلک قبلا ماشین نداشت که...

۲۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹

جاه طلبی


- آتنا من همیشه فکر می کردم تو بچه باهوشی باشی حالا فهمیدم نابغه ای
- آره آخه من می خوام بزرگ شدم پرفسور بشم
- آفرین حالا پرفسور چی می خوای بشی؟
- آمپول زن

۲۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹

غیر قابل بخشش

مامان از خواهرک می پرسه: سوپرمن با مرد عنکبوتی فرق داره؟
خواهرک (عشق سوپرمن رو به من ): خواهری... مامان به من فحش داد!

۲۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹

عشق کهنه


از وقتی یادم میاد مادرک تو آشپزخانه کنار اون رادیوی قراضه زرد رنگ می نشست و بی بی سی گوش می داد،نقل قول می کرد وخبرها را نقد و تحلیل می کرد. تا اومد بهش خبر تلوزیون فارسی بی بی سی را دادم. حسابی هیجانزده شد و شب اول از ساعت 5 تا 12 شب پای تلوزیون نشسته بود و تا شاید صادق صبا و لطفعلی خنجی یا به قول خودش خنجعلی را هم ببیند...حالا هم کافیه وقتی من وخواهرک داریم فیلم نگاه می کنیم ثانیه ای حواسمان پرت شود فورا می گه: خو ای فیلم نگا نم کنین بزنین بی بی سی

۲۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

یک توصیه دوستانه


گفتگو بین دوستم که استاد جانور شناسی دانشگاه اهوازه و دانشجوش:
- استاد حالا اگه به ما یه نمره بدی نیفتیم خو قیامت می شه؟
- به من بگو تو چرا اصلا درس می خونی؟
- خو میخوام زن بگیروم استاد!
- من پیشنهاد می کنم تو با این آی کیو که داری اصلا به تولید مثل فکر نکنی!

نتیجه گیری

تو کلاس زبان بودم دختر خاله زنگ زد، بدون اینکه جواب بدم گوشی را باز کردم، یه مدتی گوش داد بعد قطع کرده اس ام اس زده: ناقلا کی رفتی خارج به ما نگفتی؟

۲۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

بادی گارد

خوب نبودم
الهام با دو دسته گل نرگس اومد. گذاشتشون تو گلدون سبز بلورم. شب بردمشون تواتاق خواب
و اون محافظهای زرد و سفید تا صبح نذاشتن یه کابوس بیاد تو خوابم

۲۰ ژانویهٔ ۲۰۰۹

یک روز سگی

تمام شب خواب دیدم غزل دوست کوچولی هشت ساله ام در حال مرگ است

صبح بعد از تاخیر یک ماه در تماس با پارس آنلاین فهمیدم مدارکم را برای خط ای دی اس ال گم کرده اند.

یک ساعت در بانک معطل شدم تا کرایه خانه را به حساب بریزم

پستخانه ای که رفتم فکس نداشت

دود سیگار راننده تاکسی مستقیما در صورت من می خورد

استادی که برای راهنمایی انتخاب کرده بودم سقفش پر شده و دیگر به من نوبت نمی رسد

دوستی که قرار بود فیلمهای مربوط به تزم را به دستم برساند قرار را کنسل کرد

به مدت دو ساعت و نیم در دفتر فیلمسازی گیر یه آدم پرحرف از خود متشکر افتادم

گوشت خریدم اما چرخ گوشت ندارم دارد می گندد

دلم تنگ شده

۱۹ ژانویهٔ ۲۰۰۹

کته کلویس


رفتم نمایشگاه نقاشی کته کلویس موزه هنرهای معاصر.


من عاشق این زن با آن چهره دردمندش هستم و خطوط ذغالی اش مرا دیوانه می کند اما این جمله اش را نشنیده بودم تا به حال


وصیت نامه من این است: بذرها را نباید آسیاب کرد

تبصره: نام اثر بالا raped است که در موزه بدون عنوان بود

ممنون از تمشک



۱۸ ژانویهٔ ۲۰۰۹

۱۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹

کوششهای نافرجام


یه دوست دارم بهش میگم بچه فیلسوف، بچه چون ده سال از من کوچیکتره و فیلسوف چون تو یه رشته ای در ارتباط با فلسفه دکترا میخونه. امروز داشت می گفت که همیشه به دخترهای زیادی برخورده که پروژه های بزرگ تحقیقاتی در سر داشتند و درپایان عملا هیچ کاری نکردند.
طبعا با او به شدت مخالف کردم و گفتم که هر کاری دوست داشتم تونستم انجام بدم وفلان وبیسار
اما بعد از پایان گفتگو به فکر فرو رفتم. به یاد آوردم انبوه دوستان دختری که قرار بود کار مهمی، پروژه ای و یا تغییری بزرگ را انجام دهند و اکنون کجا هستند؟

عده ای زیاد از آنها یک زندگی امن زناشویی را بر کارخلاقه ترجیح دادند. بعضی در یک زندگی کارمندی ساده و بی دردسر روزگار می گذرانند و بعضی هم که ناپدید شدند در امواج زندگی...
دلیل را تا چه حد در جنسیت ،به چه میزان در تربیت و تا کجا در عوامل اجتماعی می توان یافت؟

۱۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹

for men?


خب من یه مام رولت خوش بو خریدم اما نمی دونم چرا بعد از هر استفاده فکر میکنم یه آقایی زیر بغلمه

۱۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹

آی عشق آی عشق چهره آبیت پیدا نیست....


دخترک تپل وسفید، بیست و یکی دوساله و معلم زبان است. مدام پرشور عاشق می شود و مدام رهایش میکنند. بهش میگم که این همه محبتی که خرج می کند باعث بی اعتباریش می شود
با غصه می گه :آخه تمام مزه عاشق شدن به محبت کردنشه واگرنه چه فایده ای داره
آنقدر صادق و عمیق می گه که چشمه آبی چشمانش لبالب می شود
می خواستم بهش بگم اما فکر کردم ،خب خودش می فهمه ،همه یه روز میفهمیم...

۱۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

یکی از گناهان کبیره

مراسم گلدن گلوب را دیدم. باز هم مثل همیشه حسادت به شدت آزارم داد. کیت وینسلت جایزه نقش دوم اول زن را گرفت در حالی که انتظار دومی را نداشت. با هیجان رفت آن بالا و این همه راحتی در نشان دادن عواطف و احساسات، از محبتی که نثار همکارانش می کرد، تلاشش برای اینکه حتی گریمور ها را فراموش نکند و ابراز عشقش به همبازیش لئونارد دی کاپریو ، همسر و بچه هایش.آنچه که واضح بود صداقت، لذت ودوستی بود...
چقدر این فضا با هوایی که تنفس می کنیم فرق دارد... ترس و دروغ و ریا

۱۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

یکی از قوانین نیوتن

خب وقتی یه احمق که سردشه به جای شلوار، پاشو بکنه تو آستینهای ژاکتش، اصلا نباید تعجب بکنه وقتی می پره تلفنو برداره با پوز بخوره زمین

۱۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

نوستالژی


پنیر وسبزی سفره عقد را توی این باگت کوچولوها گذاشته بودن، پیرمرد با حسرت یه گازی زد و گفت: همه چی فانتزی شده

۱۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

همزاد


گنجشگا به دلیل نا معلوم یک دفعه همه با هم می نشستن رو زمین پیاده رو بعد بلند می شدن می رفتن رو درخت و دوباره از اول. اونقدر جدی بودن که پیاده رو را بند آورده بودن
از اون هم آدم تو پیاده رو فقط من و یه بچه فروشنده به بازی دلپذیر اونا نگاه میکرد. ازجلوی پسره رد شدم شروع کرد با صدای گریه آلود همون نقشی که یادش دادن: خانم تو رو خدا ، خانم هنوز دشت نکردم، خانم مگه چی ازت کم می شه از من بخری...
خم شدم توگوشش گفتم : تو هم گنجشگارو دوست داری؟
نقشش متوقف شد و لبخندی عمیق ، عمیق ، عمیق بهم زد
سه تا اسکاچ ازش خریدم هزار تومن
بهم انداخته نه؟

۹ ژانویهٔ ۲۰۰۹

شبکه دختر خاله

- وای خاله می دونی چی شده؟
- چی شده؟
- تلفن ما روی آنتن شبکه چهار همسایه طبقه اول می افته
- وای چرا؟
- نمی دونم دو ماهه از تلوزیونشون صدای ما پخش می شه
- پس چرا زودتر خبرتون نکردن؟
- نمی دونم شاید چون حرفامون خیلی هم علمی نبوده
- ؟!

۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹

یک روز خوب


از اون روزا بود ها.. صبح با خنده و بالش پرانی از خواب بیدار شدیم من و بیتا و دختر خاله . چرت وپرت گفتیم و صبحانه خوردیم ، ابرو بیتا رو بر داشتم، و لوله فاضلاب زیر سینک ظرفشویی را باز و تمیز کردم ( این بار اصلا واشر اضافه نیاوردم ) طبقه کابیت را هم که لق می زد تعمیر کردم و طرح فیلمنامه را کامل کردم. ظهر با دختر خاله قیمه امام حسین خوردم و عصری رفتم پیش کارگردان . کارگردان هم علاوه بر اینکه طرح را تایید کرد و قرارداد را بستیم یه ظرف شله زرد هم بدرقه راهم کرد تا امروز تبدیل به یک روز فوق العاده بشه
رفتم یکدونه صندلی راحتی ایکیا خریدم از همون خیابون سنایی که آدرس داده بودید. اونا به من یه کارتون کوچولو دادن و اصرار داشتن که این همون صندلیه و من با تردید فراوان قبول کردم
اومدم خونه و کارتون را باز کردن و وای که چه مزه ای می داد سرهم کردن این چوب و فلز و پارچه...دختر خاله پیشم بود و می گفت خاله کمکت نمی کنم چون از قیافه ات معلومه چقدر داره بهت خوش می گذره
غیر از دو تا گیس طلا بازی ( یکی بر عکس وصل کردن میله فلزی با وجود اینکه کاتالوگ تصویری دقیقا گفته بود این کار را نکنید و دومی وصل کردن دسته قبل از اتصال پایه ها که اونم در تصویر بود و من ندیدم!) سرانجام از تو همون کارتون کوچیک ، یک صندلی راحتی گنده در اومد
به باصن دختر خاله اجازه دادم که اولین باصنی باشد که روی صندلی می نشیند و از دیدن نیشش متوجه شدم که احساسمان مشترک است
بامزه اینکه هیچ چی این صندلی ساده و کرمی به خونه رنگارنگ و گل منگلی من نمی یاد و هرچی دکوراسیون عوض کردیم دیدم نه خیر، شرق و غرب خیلی با هم مشکل دارن. سرانجام با انداختن یک گلیم رنگی روی صندلی اندکی از مشکلات اختلاف فرهنگی کم شد.

الان روی صندلی نشسته ام و دارم از شدت راحتی می میرم و شله زرد می خورم. تازهشم یک کمی هم عین ننو تکو ن می خوره
ای خدا چقدر همه چی خوبه ...حالا هی شما به ریش من بخندید به قول شیرازی ها تو جونتون در عمرتون سر

ادرس: خیابان کریمخان خیابان سنایی نبش کوچه سیزدهم. تلفن 88310779

زبان مشترک


دوستم دو دختر و پسر دوقلو داره پنج شش ماهه. این دو تا در سکوت کامل هستند خیلی آروم و بی سرو صدا شیر می خورن و می خوابن. فقط وقتی صورت هاشون را روبروی هم می ذارن شروع می کنند به زبانی بیگانه با هم صحبت کردن. یکی می گوید و آن یکی جواب می دهد وهمینکه یه بالش بینشون می ذارن دوباره در سکوت به دیگرانی که شایسته صحبت نیستند نگاههای عاقل اندر سفیه می اندازند تماشایی...

شبانه


نصفه شبه و بی خوابی زده به سرم. من اصلا توان زندگی شبانه ندارم. گنجشگ سحرخیزی هستم که با تاریک شدن هوا می ره تو لونه اش. واسه همین من هیچوقت از شب زنده داری با دوستان لذت نبردم و اعصاب اونا هم از خمیازه های من خرد می شه و مهمونای زیادی به یاد دارند که ده شب از خونم بیرونشون کردم.
همه اینا واسه اینه که بگم وقتی نصفه شب از خواب بیدارم میشم احساس تنهایی و غربت خیلی بدی دارم. تحمل اتاق خواب و تختو ندارم. همه جا ساکته و من هیچ کاری ندارم. ذهنم انقدربیدار نیست که بتونم چیزی بخونم یا بنویسم فقط می تونم بی توجه فیلم ببینم و صبر کنم تا زمان بگذره و یا مثل الان یه چیزی بنویسم تا غصه ام کم بشه.

اگه چیزی به نام ضمیر ناخودآگاه جمعی وجود داشته باشد(یونگ رحمه اله علیه) من ترس انسانهای اولیه از شب را در خودم حفظ کردم. یادم می یاد یه افسانه ای خوندم از مردمی که هر غروب وحشتزده به دنبال خورشید می دوند تا زمانی که از شدت خستگی به خواب می رند و صبح دوباره بیدار می شن و زندگی عادی شونو می کنن تا عصری که دوباره دنبال خورشید بدوند تا جلوی رفتنشو بگیرن...
خب خدا را شکر صدای گنجشگا بلند شد....

۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹

توجه توجه



هنگام نصب اسپری خوش بو کننده توالت به دیوار چشم و دهانتان را ببندید

به خصوص وقتی نمی توانید زیاد فشار ندهید

۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

مکانیزم دفاعی

می دیدم که هر وقت زنهای خشکه مقدس فرهنگسرا غیر قابل تحمل تر می شن ،دخترک لبخند می زنه. یواشکی بهش می گم : به چی فکر می کنی این وقتا که می تونی بخندی؟
با همون لبخند چالدار می گه: به میک لاو شب قبل

۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

فقط


- سلام خواهری دارم برای یه کنفرانس می رم نیویورک چی می خوای برات بیارم؟
- ممنون راضی به زحمت نیستم عزیز
- یه چیزی بگو دیگه...
- نه سختت می شه
- تعارف نداریم گیس طلا خوشحال می شم برات بیارم، بگو چی؟
- هیچی فقط جرج کلونی اگه شد

۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

گزارش آخر هفته

دیشب ماهی شو ر تس جنوب با نارنج

امروز صبح در بام تهران با آسمان آبی و کوه برفی و ماشین خالی گشت ارشاد

الان نهار کاله جوش با یک عالمه گردو و شملیز تازه( شما می گید شمبلیلیه؟)

خدا قسمتتان کند ای شالو