۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
به سوی شاهان
با ارامش در خانه نشسته بودم و چایی و نقلم را می خوردم که محمد زنگ زد که به خاطر ترافیک زودتر بریم راه اهن. کوله را رو دوشم انداختم و به مترو رفتم و محمد را پیدا کردم و به راه افتادیم. ایستگاه شوش که پیاده شدیم متوجه شدیم که نه تاکسی و نه اتوبوسی به سمت راه اهن وجود ندارد و همون اول بسم اله پیاده روی اغاز شد.در مسیر ایستگاه تا راه اهن ،معتادهان فراوانی را دیدیم که در شب عید و زیر نور ریسه ها سرنگهایش را روی اتش گرفته بودند و تزریق می کردند...
در ایستگاه طیبه با لبخند همیشگی اش حضور داشته و کلی مرا دست انداخت که ایستگاه شوش تا راه اهن دو قدمه و اینقدر فیس نیا و بقیه هم به تدریج امدند و مثل هر سفری چند نفری هم جدید بودند.طاهره هم بود و موهایی که از ته تراشیده بود حال چس مثقال بلند شده بود و مدام شاکی بود که وای موهام بلندشده بایدکوتاش کنم انگار که گیس گلابتون بود.البته همین الان بگم فردین و مهدی نیومده بودند پس هی نپرسید فردین چی شد؟ اما سارا ا همون دوست نابینامون با دوستش ریحانه اومده بود و یادش بود که دمپایی ها من را که از سفر جنگل ابر با خودش برده بود بیاره!
طبق معمول بلیطها دقیقا به نامهای خودمان نبود و مثل همیشه گروهی به سمت متصدی حمله می کردیم و همه کارتها را روی هم می چبانیم که گیج شود و متوجه بی ارتباطی نامها و بلیطها نشود.ساعت 11 حرکت کردیم کابینها از هم دور بودند وظیبه با سحر کلامش کوپه بغلی را راضی کرد که بروند جای ما و خنده و شوخی شروع شد. بچه ها مختار را بابت شکمی که درست کرده بود دست می انداختند. من اصرار داشتم حتما تهیه کننده شده که شکمش بزرگ شده. سر تخت ها بحث بود اینکه کجا احتمالا خنک تر باشد. بچه زرنگ ها می خواستن برن طبقه بالا و طبعا منِ جیشو تخت پایین را گرفتم ودر طول شب معلوم شد چه کلاهی سر بچه های بالا رفته و از گرما خفه شدن.
بیتا تعریف می کرد که مدتی پیش یه مسافرقطار سر پیچ سرش را از پنجره بیرون کرده و خورده به چراغ سر پیچ و مرده و بعد راه آهن جلسات طولانی گذاشتن که :
-چراغها را بردارن
-چراغها را دورتر از ریل بذارن
-چراغهای بدون پایه بذارن
.. و چون هچکدوم از اونا مقرون به صرفه نبوده ترجیح دادن همون هر از گاهی کله یکی بترکه ...خرجش کمتره
همه مثلا شام خورده بودیم اما وقتی کوپه بغلی ها اضافه کتلتشان را به ما دادند فهمیدیم که چقدر گشنه ام و کنسرو مرا باز کردیم و طبق معمول از توانایی حیرت انگیز محمد این پسر لاغر مردنی در خوردن حیرت کردیم. مختار مدام اصرار داشت که تو سن رشده باید زیاد بخوره اما بیشتر لقمه های محمد را خودش کش می رفت. سرانجام خوابیدیم. مثل همیشه این لالایی دل انگیز قطار که این بار به همراه خرو و پف مختار بود که در تخت بالای سر من خوابیده بود و با هر بار صدای گوشخراش او من یک ضربه به بالا می زدم و صدا برای مدتی قطع می شد تا دوباره که با آژیر بعدی اش از خواب می پریدم. بیچاره همسر آینده اش...
۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
تنبل ِ خر
۲۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
دوستان گیس طلا!
۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
ای یار ای یگانه
۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
خدا راشکر از دوعوی شومو به سلامت رسیدن
۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
دستورات قرانی
۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
مسافران
۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
سیستم امانت خودکار rfid
۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
؟
۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
تب و لرز
خب من اینقده خلم که نمی فهمیدم چرا هی گرمم می شه باید برم زیر دوش، بعدش هی سردم می شه باید کولر خاموش کنم برم زیر پتو!
آی کیوم داره شبیه قمری هام می شه..
راستی اسم قمری هام اومد
خبر بد که بده
بچه هام بزرگ شدن و پرواز کردن یاد گرفتن و ترکم کردن و منو با یه لونه خالی تنها گذاشتن
می دونستید تو روانشناسی یه افسردگی داریم اسمش افسردگی" آشیان خالی" یه ؟ مخصوص پدر ومادرهاییه که بچه هاشون بزرگ می شن میرن و اونا تنها می مونن
منم الان اینطوریم مثلا:)
البته یه اعترافی هم بکنم . این" آشیان خالی" را اینقدر با فضله محکم چسبوندن به لبه پنجره وشیشه و چهارچوب که هیج جوری نتونستم جداش کنم.
...
خب حالا دیگه باید برم زیر دوش دارم چرت و پرت میگم..
قبل از اون جهت ایجاد حس همدردی، برایتان اسهالی طولانی آرزو مندم
۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
گیس طلا خیار خورده اسهال گرفته مرده
...
هرکی بخنده خره
۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
هر نقش که دست عقل بندد.....جز نقش نگار خوش نباشد
اتاق احيا شلوغ بود.دختره روبروي بيمارستان تصادف كرده بود آوورده بودنش اورژانس.اينترن داشت تنفس ميداد كه استاد گفت:نزن دكتر فايده نداره.بذار راحت بره
اينترن و استاد رفتن بيرون.من وايسادم به يه دختره 22 ساله مو كهربايي كه يه زخم روي شقيشش،اندازه يه گل سر،از اين دنيا راحتش كرده بود نگاه ميكردم.
رفتم بيرون.باباش داشت دنبال بهترين دكتر تهران ميگشت.
از در اورژانس رفتم بيرون.يكي صدا زد دكتر.برگشتم ديدم يه پسره اومد نزديك.
گفت:ببخشيد يه دختره جوون آووردن اورژانس.مانتوي قهوه اي.اسمش نگاره.نديديش؟
گفتم: فاميلشي؟
گفت:آره،نه،يعني هنوز نه.چيزه،خوبه؟
تا اومدم فكر كنم چي بگم
گفت :ميبرنش اتاق عمل ديگه؟ميشه برم يه چيزي بش بگم تا باباش نيس؟
گفتم :اتاق شلوغه.حالشم اونقدر خوب نيس.نميشه.
چشماش التماس ميكردن.
گفتم: اگه ميخاي بگو خودم بش ميگم.
من من كرد،چشماشو دوخت به زمين.
بعد 30ثانيه گفت:تو گوشش بگو دوسش دارم
آهاي پسري كه نگار مو كهرباييت، با آل استاره آبيه كم رنگ رو آوورده بودن اورژانس الزهرا. تي شرت نايك آبي پوشيده بودي،عطرت دانهيل ديزاير بود
.قبل از اينكه بياي، نگارت رفته بود.اما به خدا من دم گوشش گفتم.
بگيد من خرم،روانيم،خيالاتيم،اما
آهاي پسر، نگارت خنديد. دوستت داشت
اگه ميخوني اينجا رو،
خوش به حالت كه دوستت داشت.
راوی: "محمد هادی طاهری" در گودر
۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
خاطرات یک زندانی
۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
در تایید اصالت
...
...
نتیجه...
...
...
...
من نمی دونم دقیقا چی شد اما امروز دو تاشون تو خونه هاشون نشستن دارن تلفنی با هم صحبت می کنن
۱۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
گوزپیچ کده
۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
توتالکور فقط 128 هزار تومان به همراه یک ژل چربی سوز
زمانی که در دانشگاه جزو تیم آمادگی جسمانی بودم، تا لحظه مسابقه گرمکن را در نمی آوردم که در لباس بدنسازی همان اندک انحناها نیز از میان می رفت و من 40 کیلو بودم.
به تهران امدم و دبیر دبیرستان عربهایی شدم که در برابر دخترانش وزغی بیش نبودم و تراژدی همچنان ادامه داشت و من 43 کیلو بودم.
همینطور بودددددددددددددتا آب تهران معجزه کرد، هورمون ها هم دست به دست هم دادند و به زیتون هم شدیدا علاقمند شدم و استخوانی ترکاندم ترکاندنی. به سرعت از 43 تا 60 را رفتم که فهمیدم دیگر دارد اوضاع خطری می شود و ترمز را کشیدم.
الان سالهاست که دوروبر 58-60 می پلکم و خاطره آن دخترک لاغر را فراموش کرده ام. آنچه که باقی مانده است، خاطره دردناک جسمی است که دوست نداشته ام. بدنی که همیشه مورد قضاوت قرار گرفته و باعث شرمساری ام بوده است و هیچگاه با آن آشتی نکردم.
و حالا در این بازار برده فروشان تهران که زنان همگی بر روی ترازوی فروش هستند و نگران گوشتهایی که تمامی مغزشان را پر کرده است، هر تحسینی که بابت بدنم می شنوم رنجم می دهد. به یادم می آورم تمامی نگاههای قیمت گذار سالهای پیش را که : نه زیادی لاغر است...
و شما ای زنان و دخترهای تپل ، گوشتهایتان را دوست داشته باشید ...زیبا هستند...
۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
جونور
۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
این مطلب به فوتبال هیچ ربطی ندارد
۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
من شرمنده ام نمی دونم چرا شیرازی ها اینقدر با ادبن
من نون می خوام و گوشت تو برو ..تو بفروش
موارد استفاده: در دعواهای زن و شوهری و طبعا زن خطاب به شوهر
۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
ادیت پیاف یساری
۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
گیس طلا جوگیر می شود
۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
لحظه ها
۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
تفسیرهای اجتماعی- فلسفی و جامعه شناسانه و روانشنا سانه و ..مادرک
۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
بچه های آخر الزمان
۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۰
گمپ گلوم
به جای اون دو تا دایره پردار دیدم که نفس زنان بالا و پایین میرفتند.