۲۹ اکتبر ۲۰۱۱
ممنون معصومه
۲۸ اکتبر ۲۰۱۱
مرگ سبز
شش سالی بود که مال من شده بود. در موردش اینجا نوشته بودم . هدیه از دوستی مهاجر بود و من نگران بودم که باشنیدن مداوم لیلا فروهر سلیقه اش خراب شده باشد. یادتان هست؟
تو این شش سال آنقدر همه از بلندی و سرسبزی اش حیرت کردند که حتی دعایی هم به برگهایش آویخته بودم
در این ماههای آخر آنقدر غمهای مرا جذب کرد که طاقت نیاورد و مرد
حالا منتظرم که یه روزی یه دوستی یه جمعه صبح زود بره بازار گل خاوران و برام یک دسته بامبو بخره . قد بلندترین و سبزترینشون را . بامبوهایی که هیچ خاطره ای از غمهای من نداشته باشن
قول می دم که برای زنده ماندنشان حتی لیلا فروهر را هم تحمل کنم
۲۶ اکتبر ۲۰۱۱
امیر چشم گیر
ببین گیس طلا من تو این سالها من یک عالمه دوست به تو معرفی کردم برای ازدواج و تو قبول نکردی
خب که چی؟
من امروز دلیل جواب منفی ات به اونها را فهمیدم
چی بود خب؟
تو همیشه این سالها چشمت دنبال من بوده
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
۲۵ اکتبر ۲۰۱۱
زخم خوردگان عشق
۲۲ اکتبر ۲۰۱۱
این ضمیر ناخودآگاه مضحک ما
مثل بچه ای می شم که تنهایی رفته مهمونی و حالا دلش برای مامانش تنگ شده و حس می کنه چقدر تنها و غمگینه و "دنیا عین یه بیابون بزرگ وبی آب و علفه که برفا توش یخ زدن"
همچین وقتایی باید فورا خودم را به خونه برسونم و برم زیر پتو یا بچسبم به بخاری و شوفاژ
اون وقت آروم آروم امنیت به تنم و ذهنم بر می گرده
.
.
.
اون داخل گیومه یه شعر بود با صدای احمد شاملو اما یادم نیست شاعرش کی بود
۲۱ اکتبر ۲۰۱۱
سهم خودش را می خواست
وقت برگشتن از اونجا ،سر ِخیابون طالقانی ، یه کودک ِکار ساندویچ ها را دید و اونا رو ازم خواست
۲۰ اکتبر ۲۰۱۱
که هنوز تا پایانِ تحملِ گیس طلا راه درازی در پیش است
چرا نمی ترکم
نمی پوکم
نمی میرم
۱۹ اکتبر ۲۰۱۱
آن
من کویر دوست ندارم. من آفتاب سوزان و مناظر یکنواخت و بادی که خاک و شن در آن است را دوست ندارم
فقط وقتی آخرین کلاسم تمام می شود و غروب نزدیک شده است به حیاط می آیم. در سکوت دانشکده تنها صدای پایی دانشجویی می آید که دوان دوان خود را به رستوران می رساند
روی نیمکتی دربین گلهای اندک و حقیر و گرمازده حیاط می نشینم و به کوه های دور نگاه می کنم که لکه های ابر بالای سرشان پراکنده است و آسمانی که تیره می شود نسیم خنکی که کاغذهایم را تکان می دهد و
منتظر می مانم و به صدای سکوت گوش می دهم
تا زمانی که چراغهای خیابان روشن می شود
و رویا و خاطره در زیر نور مصنوعی محو می شوند
۱۸ اکتبر ۲۰۱۱
۱۵ اکتبر ۲۰۱۱
۱۴ اکتبر ۲۰۱۱
تهران قدیم
دیدم موهای راننده سفید است بهش گفتم مولن روژ
نگه داشت وسوار شدم. بقیه مسافرها با یکدیگر زمزمه می کردند که مولن روژ کجاست؟
پیرمرد شنید و داستانهای طولانی و جذابی تعریف کرد از خیابان قدیم شمرون و سینماهایش پاسیفیک و مولن روژ و خواننده ها و هنرپیشه ها و دیسکوها و کافه ها و گفت و گفت و گفت
وقتی مولن روژ پیاده شدم هرکاری کردم کرایه ام را قبول نکرد
۱۳ اکتبر ۲۰۱۱
۱۲ اکتبر ۲۰۱۱
ایرانیان غریب
۱۱ اکتبر ۲۰۱۱
یعنی فکر کنم صدای خنده گیر کرده ها را هم شنیدیم
۶ اکتبر ۲۰۱۱
به خدا این همه دری وری نوشتن شجاعت شگرفی نیاز دارد
۵ اکتبر ۲۰۱۱
معلومه کیه دیگه
نه فقط پرنده ها ، بقیه حیوانات را تو دوستام می تونم پیدا کنم
۴ اکتبر ۲۰۱۱
الان به اون چناره محتاجما
۳ اکتبر ۲۰۱۱
چی سرشون اومده طفلی ها
اینا ایمیل هاشونه:
گودزیلا 125
جی جی سوسول
پیشی ملوس نازی
...
۱ اکتبر ۲۰۱۱
حالا اگه خودکشی کرده بودم چی؟
- خب؟
- امیر گفت نیاییم
- ا چرا؟
- گفت می ریم درو می شکنیم می بینم با دوستاش نشسته عشق و حال، هم ضایع می شیم ، هم دعوامون می کنه ، هم باید خسارت درو بدیم