۳۰ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

بچه های آخزالزمان

پسرک دوستم اومده خونه ام و با ظرف تیله هام بازی کرده  و میگه 
- خاله من خیلی دلم می خواد اینا رو باخودم ببرم
- نمی شه خاله، بچه های دیگه هم می یان با اینا بازی می کنن و دوستشون دارن
- آره ولی من واقعا دوستشون دارم و واقعا می خوام ببرمشون
- خب وقتی خودت می یای خونه من با چی می خوای بازی کنی؟
- هر دفعه باخودم می یارم با خودم می برم
- خب بچه های دیگه که می یان چی گریه می کنن؟
- خب وقتی می یام بگو من بیام تیله ها را هم بیارم باهم بازی کنیم 
- خب خودم چی؟ من خودم وقتی شماها نیستید با این تیله ها بازی می کنم 
اومده تو گوشم می گه 
خب خاله برو واسه خودت بخر  نباید که با تیله های من بازی کنی

‏۵ نظر:

ناشناس گفت...

بچه خبر نداره که راه شیراز از اصفهون رد میشه که و اینکه خانم طلا شیرازین.

در ضمن واسه کافه کفیشه از میدون سنایی باید برید خیابون حسینی یا اینکه از خیابون کریم‌خان مستقیم خیابون حسینی.
کم و گور نشین هی قر بزنین

ناشناس گفت...

خیلی باحال بود! دمش گرم تا اخرین لحظه چونه اش را زد و کم نیاورد!

تازه یه جور رو دار که انگار حقش را دارند می خورند..اگر یه ذره این و یاد می گرفتم اوضاعم خیلی خوب بود!

ارغوان گفت...

میزدی تو گوشش

ناشناس گفت...

خاله حالا آخرش تیله هارو بهش دادی؟

ناشناس گفت...

الام من نمی دونم به احترام این بچه از جا پاشم یا فکم رو از رو زمین جمع کنم!