پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2004

آخرین آجر

خیلی وحشتناک است از اینکه به بینی به چشم خود به بینی که یک خانواده در جلوی چشمت به مرور زمان از هم می پاشد و تو قط می بینی هیچ کاری هیچ کاری نمی کنی فقط می بینی سالهاست که این ریزش ادامه دارد این اوار ملایم.. هر بار که تلفن را زمین می گذارم دعا می کنم که طاقت بیاورم که می اورم اما این وسیله نفرت انگیز ... مدام زنگ می زند و زنگ می زند و زنگ می زند...چطور طاقت می اورم که ذلیل شدن این پدر بزرگ عزیزترینم را می بینم بعد از این همه زندگی در تلاش برای بدست اوردن احترام و اکنون این طور در زیر تازیانه انتقام فرزندان چطور طاقت می اورم نزدیک یدیگری خواهرم را با مرگ تا این حد رخ به رخ ... چطور می توانم بدی او را ببینم ازار رساندنش را این که خون او در من است پدرم وای و ما دور می شویم و دور می شویم و دورتر و به خون خود تشنه تر به خون خود؟ نه به دیگری که همان خود است...و صدای مادرم که خش دردناکی دارد ترسناک نکند سرطان دارد .. با این همه وحشت چه کنم ... این ریزش تا به افتادن اخرین آجر ادامه دارد ؟ و من شاهد انم ؟ یا همان اخرینم اخرین آجر؟

کابوس سفید

امروز تمام روز را خوابیدم مثل مرگ بود. مثل بختک. در لحظاتی از شیرینی خواب و تلخی واقعیت سرگردان بودم. و با جهشی از این به آن می پریدم. تمام مدت نگران دو تخم دو کبوتر سفیدم بودم. که به علت مسافرت من ممکن بود که بلایی سرشان امده باشد. اول خواب، تخم دو اردک بود و می ترسیدم که از بی آبی مرده باشند اما بعد از ان کبوتر شدند به خاطر انان سفر شمالم را نیمه کاره گذاشتم ..اما بعد به یاد اوردم که دیگر خانه ای ندارم که کبوتری در ان باشد در خانه ام کسانی دیگر زندگی می کردند و من به خانه دوستی در طبقه بالای ان خانه رفتم و با حسرت زندگی مستاجران جدید را زیر چشم کفاش قد کوتاه و چشم ابی طبقه دوم نگاه می کردم. . دو تخم کبوتر که مدام گمشان می کردم با سنگهای شبیه شان قاطی می شدند تا مرز شکستن پیش می رفتند و سرانجام پیدا می شدند.. .در قندان پایه بلند برنزی برای انها لانه ای می ساختم که در ان نمی ماندند و تخم ها باز گم می شدند و اقا بزرگ نگران و نارحت لکه های قرمز خون بود همه بودند و نبودند کمک می کردند و نگران بودند و من در حسرت دو تخم کبوتر که از دست داده بودم . یکبار که پیدایشان کردم گرم بودند اما بعد …

خود کنترلی

من برگشتم با ترانه ای که در ماشین دوستم در شمال مدام در گوشم می پیچد...اگه بازم گیسوی پریشون بیینی خود تو نگه دار ...خودتو نگه دار بامزه اینکه به تهران که رسیدم و تاکسی که گرفتم دیدم ادامه داره ... اگه بازم چشمای غزل خون ببینی ...خودتو نگه دار... خودتو نگه دار

تهديد

شمال هستم. دريا....جنگل...پيرمردي درختش را مي سوزاند. پرسيدم چرا؟بلند گفت تقصير كرده...پرسيدم چه تقصيري؟ گفت بار نمي ده بايد سوزاندش...گفتم گناه داره..اروم امد گفت:خشكيده بود مرده بودم اينطوري گفتم بقيه درختا بشنون بترسن ...بار بدن

برهوت

مادرم امروز گریه کرد. عجیب نیست که من بعد از این همه سال تا به حال گریه مادرم را ندیده بودم. شما چند بار گریه او را دیده اید؟ مادرم ان چنانم قوی بود و به نظر می رسید که هیچگاه اشکهایش را به یاد ندارم. و حالا زمانی که صدایش پشت تلفن عوض شد و گفت: اگر بدانی این مدت من چه کشیدم. ... هنوز هم زمان نوشتنش مشکل دارم
چه به روزش اورده اند پدرم، خانواده اش، چه به روز ش اورد ه اند که گریه می کند. این زن. می گوید یک عمر باآرزو زندگی کردیم و حالا که پیر شدیم می بینیم که هیچکدام براورده نشد و این همه سال... و گریه می کند...

نژاد پرست

مدتی بلاگر مسدود شده بود. من هم زورم می برم جای دیگه و یا کارت دیگه. منتظر بودم سریال ببینم . ارم مخصوص سریال خارجی اومد(همونکه تصویر سریالهای قشنگ گذشته را نشون می ده مثل میس مارپل) بعد سریال اومد یه سریال عربی بود با تیتراژ عربی ساعتها می خندیم . چرا واقعا عربها خارجی نیستند؟ نکنه فکر می کنم ایرانی هستند؟ اینکه وحشتناکتره؟ من طرفدار تبعیض نژادی هستم؟ وای خدای من . چقدر خودمون رو کم می شناسیم

اشک مادر

مادرم امروز گریه کرد. عجیب نیست که من بعد از این همه سال سن تا به حال گریه مادرم را ندیده بودم. شما چند بار گریه او را دیده اید؟ مادرم ان چنانم قوی بود و به نظر می رسید که هیچگاه اشکهایش را به یاد ندارم. و حالا زمانی که صدایش پشت تلفن عوض شد و گفت: اگر بدانی این مدت من چه کشیدم. ...هنوز هم زمان نوشتنش مشکل دارمچه به روزش اورده اند پدرم خانواده اش چه به روز ش اورد ه اند که گریه می کند. این زن. می گوید یک عمر با ارزو زندگی کردیم و حالا که پیر شدیم می بینیم که هیچکدام براورده نشد و این همه سال و گریه می کند...