پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2005

نیشابور

برگشتم.رفته بودم نیشابور زیبا نزد خیام و عطار. درختان عطار واقعا سپید دار بودند و خیام چنان زنده و سرشار بود. شب انجا بودم روی چمنها دراز کشیدم. ماه کامل بود. بوی چمن تازه و پرواز خفاشهای کوچک. یک شاخه کاج نیز تا روی ماه امده بود. چشمهایم پر شد.
قدمگاه هم رفتم ولی خودمونیم سایز پای امام رضا خیلی بزرگ نیست؟
چشمه اش هم گمانم یکجایی با فاضلاب قاطی شده بود. جدا اداره بهداشت باید یک پیگیری بکند . این همه زائر دچار بیماری گوارشی بشن ناجوره... واسه آبرو امام رضا بده ... می دونید؟

احمدی نژاد

احمدی نژاد رای آورد...مرد راننده تاکسی با صداقت خوشحال بود از اینکه رفسنجانی مال مردم خور رای نیاورده و نگران بود مبادا این مرد خاکی را بکشند...دوستش داشت ..به همین سادگی ..کیک رشد دستپخت آقایان مشارکتی...

vراه حل

دوستم چندین بار پشت سر هم درگیر خواستگاری های پر ماجرا شد و بعد از آخرین آن تصمیم گرفت برای مدتی فکر ازدواج را کنار بگذارد و نفسی تازه کند دیروز زنگ زد گفت: طلا حالم خیلی بده ..گفتم : اره منهم همینطور... کجا بریم؟ چی کار کنیم؟ گفت تو رو نمی دونم ولی منکه باید فوری شوهر کنم !!!

امام رضا

مادر مادربزرگ دوستم روس است زمانی که در حال احتضار بوده صلیب می کشیده و می گفته یا امام رضا...

جلسه ساختمان

جلسه ساختمان بود. و طبقه ما که چند تا دختر مجرد هستیم همیشه با مهمانی هایمان ساختمان را روی سرمان می گذاریم بنابراین هرجلسه موضوع مورد بحث می باشیم . یک اقای یک آقای دکتر بامزه ایست که همیشه طرف ما را می گیرد و تیکه های بامزه ای می اندازد
- می گفت ببینید هر مهمانی سه قسمت دارد رومانس عاشقانه و ملایم ، تکنو پرسر و صدا ، شام سکوت لطفا مرتبش کنید اول تکنو دوم رومانس سوم شام مشکل حل می شود.
یک دختر طبقه بالا ست که تقریبا جی جی است. چند تا از مشتری های او سرایدار را کتک زده بودند . این آقا می گفت: بهش بگید از اقایان محترمی دعوت کند که کراوات زده باشند!
باز همه اعتراض می کردند که به خاطر این دختر کسی در آن طبقه واحد نمی خرد یا اجاره نمی کند این دکتره می گفت:
- خب بگید کاربری ساختمان تغییر کرده از مسکو نی به تجاری تبدیل شده است!
اخر هم می گفت خیلی جلسه جذابی بود همیشه که نباید درباره لوله کشی صحبت کرد
ضمنا ما عادت داریم در مهمانی هایمان با موزیک بلند بلند می خوانیم زمانی که خارج می شد می گفت: اما این هماوازی هایتان... خوب هماهنگه ها ...

شیدا

دو سال پیش بود که مرد. دوستم را می گویم دختری جوان و جذاب ...حتی حالا هم نوشتن درباره اش مشکل است...او را دوست داشتم و او مرد...و من در روزهای اخر او را تنها گذاشتم ....درست زمانی که او به من ..نه احتیاج نداشت ...زمانی که من به او احتیاج داشتم...با مرگ دردناکی مرد ...و من به دیدار اخرین نرسیدم...و این عذابم می دهد ...کسی هست که بتواند درد این کلمات را حس کند ؟ من به دیدار او نرفتم ...نتوانستم...تنهایش گذاشتم و او مرد...با مرگ درد ناکی مرد و من در عذابم...کسی می فهمد من چه می گویم...