پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2005

مرد بی وفا

رفتم خونه یکی از دوستان یک دوست خوشگل قد بلند برنزه او هم امده بود و چقدر زود تفاهم شکل می گیرد زمانی که نام مقدس مرد بر زبان می اید
چقدر من این صحنه را دیده ام از اولین بار کی بود؟ 12 13 ساله بودم که دوستم در حیاط مدرسه از پسرکی صحبت کرد و حالا که این همه سال می گذرد...هنوز هم من شنونده روایت های عاشقانه هستم
باز هم تعریف کردن ماجرا با ذکر جزئیات چقدر ما به این نکات ریز اهمیت می دهیم و هرکدام را نشانه می دانیم ما زنان به نوعی سمبولسم خاص خود اعتقاد داریم که هر چیز ی یا علامت دوست داشتن است یا بی وفایی هیچ حالت دیگری ندارد
هرسه عاشق بودیم یک بطری ویسکی هم در این جمع بود و ما با تمام توان تلاش می کردیم که مست شویم که فراموش کنیم تلاشی احمقانه که به تهوع و گریه و سرگیجه ختم شد
دخترک جذاب در حالی که گیلاس در دستش بود به من می گفت: تو تاکسی نشسته بودم که صدای اذونو شنیدم من همیشه صدای اذون دیوانه ام می کنه قلبم شکست به خدا گفتم: برام روشن کن تکلیفمو با این مرد مشخص کن همون موقع بودکه زنگ زد صدای اون می اومد ما با من حرف نمی زد صدای اون بود که گفت: کجا خانم؟ حالاچرا اینقدر عجله داری ...بعد…

تارو مار

به دوستم گفتم دو تا سوسک گنده گشتم!گفت:شجاع شدی!!!گفتم:با تار و مار کشتم!گفت: تبلیغ خوبی بود!

نوشی

بچه های نوشی نیستند. الان که دارم می نویسم نوشی حوله فرو کرده توی دهنش داره جیغ می زنه...تابلو جیغ مونش دزدیده شده...دیشب رفته بودم مراسی که در ان آش می پختند...از همه دور بودم ...مذهب مدتهاست که دغدغه ام نیست...اما مهریه ان زن اب و گندم بوده ..به تمام اسطوره های مادر - زمین فکر می کنم ...به ونوس ویلندروف فکر می کنم با ان شکم و سینه گرد و قلمبه...به تمام سمبل های زن- مادر - باروری - زمین...به مادر ...مادر ...مادر...

کالیگولا

دارم با دانش آموزانم کالیگولا کار می کنم. یکی از انها از دیگری می پرسد- کایوس کیه؟
_ همون شاهه
_ پس کالیگولا کیه؟
_اسم کوچیکش کایوسه! نفر سوم برای اینکه اولی را شیر فهم کند می گوید: نام و نام خانوادگی کایوس کالیگولا نژاد

داریوش

در حال شنیدن یک اهنگ شاد شاد شاد از شهرام شب پره بودم( بدون هیچ احساس شرمندگی از اطراف به اینکه اهنگهای او افسردگی مرا درمان می کند) دوستم زنگ زد و گفت که فیلمنامه هایمان را نخریدند! سپس گفت : حالا برو داریوش گوش بده

بوسه

دوست زیبای 28 ساله ای دارم که برای اولین بار بعد از شک و تردید های فراوان با مردی که دوستش دارد(احتمال می رود که ان مرد خیلی دوستش نداشته باشد) در حوالی سکس گامهایی زده اند. جالب است صحبتها ما بعد از این ماجرا. هرچند اقایان همیشه از بابت اینکه چرا خانمها در این باره با یکدیگر صحبت می کننند شاکیند و لی به هر حال ما صحبت کرده و خواهیم کرد تا اخر دنیا و به همین علت مشکلات خانمها کمتر و اقایان بیشتر است(در این زمینه منظورم است)
خلاصه اینکه این دوست من با وجود اینکه حتی کار به برهنه شدن هم نکشیده بوده به شدت سر خورده شده بود. چهره مرد زیبا هولناک شده و وجود او فراموش شده بود. می گفت که او حتی گردن مرا نوازش نکرد و تنها برایش بدنی دردناک از ضربه های او باقی مانده و وحشت از باز کردن چشمانش که مبا دا نادیده هارا ببیند.
انقدر تاثیر این ماجرای کوچک برایش شدید است که حتی میل ندارد معشوقش را دوباره ببیند
چقدر زمان باید بگزرد تا این زیباترین و ساده ترین لذت بدوی و بشری از شر این همه راه بند و ها و سد و سو تفاهمات خارج شود؟
می گفت وقتی از اپارتمان بیرون امدم فکر می کردم همه ساختمان می دانند که من اولین…

عشق

عشق والاترین کارکرد ذهن است...و همیشه این والاترین با سخیف ترین واکشنهای اجتماع روبرو می شود.
این جمله را یک دکتر روانشناس گفت