پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2006
بچه ها داشتن در باره ته چینی که من پخته بودم حرف می زدند آرش می گفت موقع خوردنش احساس می کردم با سر افتادم تو سطل اشغال..
از خودم بدم می اید وقتی سرم کلاه می زارن و یک لوپ سرزنش مدام تکرار می شه...

روابط انسانی

دوستم تماس گرفت ...رفته بوده خونه دوست پسرش که قرار ازدواج هم دارند. در رختخواب پسر موهای بلند و مش شده ای پیدا کرده بود به همراه یک لاک و گیره مو. هیچ عکس العملی نشان نداده بود.فقط موها را جمع کرده و گلوله کرده بود کنار پا تختی گذاشته بود. پسرک هم حسابی دستپاچه شده بود...
این داستان قدیمی خیانت نمی دانم چرا برای من مهم نیست. اینکه یک مرد با وجود دوست داشتن من با زن دیگری سک س داشته باشد برایم مهم نیست. این را به هیچکدام از دوستانم نمی گویم چون مرا به هزاران چیز متهم می کنند. اما واقعا غیر عادی نیست که یک مرد فقط با یک زن سکس داشته باشد؟ جالب اینکه این اجازه را به همین راحتی به زن نمی دهم! منهم در ذهنم مدافع سنتی مردان هستم؟ یک اتنای زئوس؟
در هر صورت من فکر می کنم وفاداری در ساختار روانی ذهن بشر نیست. یک امر اکتسابی است ناشی از تمدن و ...یاد یک کتاب از فروید افتادم تمدن و ملالت ها ی ان ...در ان هم چنین بحثهایی شده است. ما یک مرد یا یک زن را انتخاب می کنیم اما هر از گاهی به خوی اولیه خود باز می گردیم رهایی از هر قاعده و قانونی...

خانه هنرمندان

امروز رفته بودم خانه هنرمندان ..من اونجا را خیلی دوست دارم یه خونه قدیمی توی یه پارکه که غریب پور از ارتش گرفتش و درستش کرد و حسابی خوشگلش کرد.
با دوستم ساعت 7 قرار داشتم و من زود رسیدم رفتم یه نمایشگاه نقاشی که خیلی خوشم اومد. مضمون نقاشی ها زنان بودند زنانی قد بلند و لاغر ، با موهایی کوتاه و فر در میان رنگهایی گرم و درخشان
دو سه تا مغازه توی خانه هست که توی اون صنایع دستی که بچه های هنر درست کردن می فرشوند گردنبند و گوشواره و سفال و شیشه ...همه جا پر از رنگ و نور...و پر از کتابهای کوچک با مزه ..یک کتاب از عشقم شل سیلور استاین خریدم here I am in the wind again…
یک کتاب بود که گرون بود نخریدم اما همنجا سرپایی خوندم و حسابی خندیدم ...کتاب فرهنگ شیطان بود...معنی کلمات آنقد رخنده دار بود...بی عقل: کسی که فکر می کند همه مردم بی عقلند... نویسنده زمان جنگ داخلی امریکا نوشته بود این کتاب را و طبق معمول همیشه اسم نویسنده یادم نیست....
دم در ساختمان رو پله ها نشستم و کتاب را میخواندم و منتظر بودم که دو موتور سوار امدند... همان شکلی که باید باشند سیاه و بلند و ترسناک... همه جا را نگاه کرد و می دان…
یک اقای به شدت با کلاس داشت با پسربچه ای به همون با کلاسی حرف می زد و هر دوتا داشتن حال می کردن که کوچوله گفت:
-عمو احسان
-بله پسرم؟
-شست پام...
-چی شده پسرم؟
-شست پامو بلیس لطفا!!!!!!!!
لبهام خوب شده می خوام یه عکسشو بذارم تو وب لاگ
هورا ...تافل 51 شدم...
انقدر دوست دارم بچه دار بشم که می ترسم از شدت آرزوی زیاد حامله بشم...بچه که بودم فکر می کردم آدم واسه بچه دار شدن باید فقط آرزشو بکنه..یه تبلیغ هست درباره روغن بدن نوزاد، وقتی من بچه هه رو می بینیم انقد رخودم را می زنم و موهامو می کشم که سردرد می گیرم...
پارسی میل گوزیده...نمی دونم تا کی درست بشه نه ای میل می تونم بخونم و نه جواب بدم فعلا با ای میل یاهو کار می کنمgistela0@yahoo.com

گناه چندم؟

حسودی می کنم ...به اینکه تا چد حد امیدوار شاد و فعال زندگی می کند حسادت می کنم... به اینکه همه کارهایش را دست انجام می دهد. همسر و فرزندانش، خانه و ماشین، رشد علمی و کاری، توانایی درک طنز و و ارتباط خوب با دانشجویان و همکارانش و مهمتر از همه به این جوان ماندنش حسودی می کنم...
وستی را بعد از 12 سال دیدم شکسته.. خسته... دخترش در 3 سالگی در یک تصادف مرده بود... تصادفی که همسرش در ان مقصر بود... حالا دیگر او را دوست ندارد... و می خواهد جدا شود...می خواست دوباره شروع کند درس بخواند ...کتابش را چاپ کند و به چیزی نیندیشد...
دوستی اس م اس زد که چطوری؟ جواب دادم :عالی ممنونali mammon امروز زنگ زده می گه این «علی ممنون » کی بود؟
امروز با یه هنرپیشه قرار ملاقات داشتم. مردی که همیشه از بازیش بدم می امد شخصیتش به همان نچسبی بازیش بود... حتی نمی توانست مصنوعی بودن لبخند هایش را پنهان کند...
امروز به کلاس بدنسازی رفتم برای ثبت نام. مربی یک لایه سوسیس دور کمرش داشت! ثبت نام نکردم

تعطیلات تابستانی

من واقعا ادم شلخ ته ای نیستم فقط نمی دونم چرا تعطیلات تابستانی که می یاد من اینطور بی خیال می شم! الان دارم فیلمنامه می نویسم و همزمان دارم فیلم نگاه می کنم. روی میز باقیمانده کشک و بادمجانی که درست کردم هست که با خود قابلمه سر میز اوردم و چون ماهیتابه تمیز نداشتم توی زود پز پیاز داغ درست کردم که اون هم سر میزه. سینی صبحانه هم هنوز موجوده و پارچ اب. روی میز بغل دستم هم فنجان نیم خورده نسکافه و اینه کوچک و موچین و روی مبل هم یک کتاب و یک سوتین، در توالت بازه و یه تشت قرمز هم اونجاست
توی اشپزخانه اپن هم می توان انبوهی از ظرفهای نشسته را دید و کمد زیر ظرفشویی هم باز است چون لوله ظرفشویی گرفته بود بازش کردم شستمش و وصلش کردم ولی اثاثیه ای که در اوردم را دیگر سر جایش نگذاشتم ...
در اتاق خواب یک مبل پر از لباس، یک میز اتو رها شده، یک چرخ خیاطی با قرقره های ولو، مقادیری کتاب و دارو کنار تخت، یک تخت مرتب نشده و یک ساک با دهان باز پر از کتاب های بیرون امده... اخه دانشجوم کتاب تصویرو تصور ممیز را می خواست برایش پیدا کردم و فرستادم...خودم هم که صبح حمام رفتم و هنوز فرصت نکردم لباس بپوشم...
با مزه ا…

به خدا

نمره های دکترا اومد رتبه اول شدم... اصلا انتظارش را نداشتم خب حقیقتش فکر می کنم نمی شه به کنکور دکترایی که من رتبه اولش باشم خیلی اعتماد کرد!

زمان بی وفائی

موبایل دوستم زنگ زد
- اونه؟
- نه اون الان از جاش تکو ن نمی خوره چه برسه که زنگ بزنه داره فوتبال نگاه می کنه... بهترین زمان ممکنه که بهش خیانت کنم !
کلی خندیدم به این موضوع...
- اما الان مر ددیگه ای هم نمیشه پیدا کرد واسه خیانت همه شون دارن فوتبال نگاه می کنن
می گه تمام مردها در عشقشون به فوتبال و بی اعتمادی شون به روانشناس شبیه هستند
دیشب رفتم پارک طالقانی وسط بزرگراه پر از درخت و فواره... آش رشته خوردم... زیر آسمان پر ستاره گلیم انداختم و کتاب خوندم و چای و نون پنیر خوردم ..
کتاب فنگ شویی را خواندم طلسمهایش را به در و دیوار زدم همان شب مریض شدم رفتم بیمارستان
دوست پولدارم می گه :دیگه می خوام خسیس بشم یک عینگ افتابی 100هزار تومنی می خوام که یو وی باشه و یک سفر هم با هم می ریم کیش تو هتل پنج ستاره اصلا هم خرج نمی کنیم!
من عاشق بخورک هستم بخورک یا پاسورک که فقط تو کوه های جنوب در می یاد یک نوع بادام کوهی است با بنه تاق اشتباه نشود که پسته کوهی است البته من عاضق بنه تاق هم هستم.
من عاشق کارتون لوک خوش شناسم و بهخصوص اون سگ با هوش بوشفکر و ان اسب که دلربا می خندد
سر جلسه تافل مسئول سالن پشت بلندگو محترمانه و مودب می گفت:
دوستان توجه داشته باشند تا پایان جمع اوری سئولات از صندلی های خود خارج نشوند..افرادی که ازمون...هوی خانم! بشین خانم! بشین سر جات...عزیزان خواهش می کنم تا زمان ...
خلیج فارس پر خروش
محل دفن جرج بوش

نیاز

امروز امتحان تافل داشتم ...روز جمعه بود و زمانی که به انقلاب رسیدم دیدم که خیابان را به خاطر نماز بسته بودند و من تا چهار راه ولی عصر را پیاده رفتم. صدای خطیب قبل از نماز شنیده می شد داشت در این مورد صحبت می کرد که اگر زنی از پوست حیوانی بدون ذبح اسلامی برای لباس استفاده کند نجس است!
زنی را تصور کنید که با پالتو پوست خز نگران این است که خز را به شکل اسلامی شکار کرده اند یا نه!
کروکودیلی را تصور کنید که باید به صورتی اسلامی ذبح شود!
قیافه او تصور کنید هنگامی که می فهمد می خواهند به این طریق شکارش کنند!!!
کسانی که به نماز می رفتند از یک طرف و بقیه مردم از طرفی دیگر می رفتند...چنان عدم شباهتی بین دو گروه بود که ایستادم و نگاه کردم و دوباره نگاه کردم ...همه موهایشان سفیدبود و طبعا بیشتر مرد بودند تا زن اما پیراهن ها پر از چروک بود و چهره ها خسته و در هم شکسته... چه نیازی آنان را به این سوی خیابان کشانده بود؟

سردرد

دیشب درد زیادی تحمل کردم سردردی غیر عادی و بدون دلیل دیوانه ام کرد...تا مدتی فکر کردم که کوتاه مدت است ومی گذرد اما به تدریج نور و صدا آزارم می داد و بعد تهوعی پایان ناپذیر ...خود بیماری آزارم نداد ...حس وحشت و تنهایی غریبی که به آن همراه بود هنوز از بین نرفته است.. با اینکه تنها نبودم دوستی بود که مرا بیمارستان برد و دوستی دیگر که داروها را برایم گرفت ...اما در ان لحظات درد نیاز به کسی را به شدت احساس می کرد محبتی از نوع خالص ان مثلا مادرانه ...حضور مادرم را نمی خواستم که اگر او بود شاید هراسم بیشتر بود ...محبتی از این جنس نیاز داشتم حضور کسی که حضورش از بین برنده هراسهایم باشد...و نبود...شب ترسناکی بود.
ایتالیا برد من در تعلیقی شدید بودم ! هر دو را دوست داشتم! دوست داشتم ایتالیا با زیدان هر دو ببرن...این نیمرخ زیدان منو کشته بود اما اون کارش ....کاش جلو خودشو می گرفت

زنان

رفتم دکتر زنان، به دکتر گفتم ازدواج نکردم لازمه تست دهانه رحم بدم ؟گفت نه هنوز سنت کمه بعد از 35 ...گفتم 36 سالمه! با حیرت نگاهم کرد ...چرا ما ادما اینقدر از این که کمتر به نظر می رسم لذت می بریم؟ چرا واقعیت بالا رفتن سن تا این حد غیر قابل تحمله؟

پنجره عقبی

شبکه voxداره پنجره عقبی هیچکاک را نشون می دهد و من همچنان خیره به ان مانده ام ... فکر می کنم که همه اینها مرده اند! این زن موطلایی و ان کارگردان چاق ...برای همینه که ما درگیر خلاقیت هستیم ... تنها راه جاودانه شدن.. تا کی این فیلم به نمایش در خواهد امد؟ کی می میرد ؟ هیچکاک عمری طولانی دارد

پنجره عقبی

شبکه voxداره پنجره عقبی هیچکاک را نشون می دهد و من همچنان خیره به ان مانده ام ... فکر می کنم که همه اینها مرده اند! این زن موطلایی و ان کارگردان چاق ...برای همینه که ما درگیر خلاقیت هستیم ... تنها راه جاودانه شدن.. تا کی این فیلم به نمایش در خواهد امد؟ کی می میرد ؟ هیچکاک عمری طولانی دارد

ممنتو

قسمت سوم فیلمنامه را هم نوشتم. حالا دارم روی یک فیلمنامه کار می کنم که به شیوه غیر خطی نوشته شده و من می خوام تبدیلش کنم به خطی ببینم چطور نوشته شده برای چاپ توی مجله این کار را می کنم
لبهام بهتر شده اما هنوز به این چهره جدیدم عادت نکردم

لب

لبم را ژل زدم حالا عین احمقها شدم یک طرفش بالا اماده و طرف دیگر کبود شده و دکتر می گوید شما اولین موردی هستید که این اتفاق برایتان افتاده! فکر می کنید من همینطوری شکل خوک می مانم؟ تازه گفته فشار هم نباید رویش بیاید... متوجه هستنید که انگار کسی حاضر می شود این لبهای خوکی را ماچ کند

عود

عود خریدم اشتباهی به جای عود جنگلهای بارانی ،ماگنولیا را خریدم حالا هر وقت که روشنش می کشم به جای اینکه در جنگلهای امازون باشم انگار در امامزده قاسم هستم