پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2007
- وای چه مجسمه قشنگی...چه گوزن زیبایی... میدونی این گوزن ایرانیه
- نه اصفهانیه
- گوزن اصفهانیه؟
- نه مجسمه رو گفتم
- خوبه تو حداقل غم و غصه ها تو نمی ریزی رو سر من و همیشه منو می خندونی
- اونا را هم می گم اما تو متوجه نمی شی ..
- ا چطور؟
- اخه غصه هام هم خنده دارن
چقدر لذت بخشه چقدر زندگی پر از لحظات لذت بخشه....من عاشق این مستند هستم تمدنهای فراموش شده ...من دانشجوی سینما بودم زمانی که اولین بار پخش شد..دوبله به فارسی بود و ضابطی جهرمی عزیز درباره اون حرف می زد...حالا زبان اصلی اون پخش می شه...و من فکر می کنم دنیا چقدر پر از چیزهای لذت بخشه ...هنر ...علم ...ادبیات ...فلسفه ...طبیعت ...فقط با اطمینان نمی شه گفت ادمها...با اینکه غیر از طبیعت بقیه را ادما درست کردن ...اما....
یه فلاکس چای درست کردم با پنیر و هندوانه ونون و گلیم همیشگی ام ...رفتم پارک زیر یه درخت تبریزی نشستم و کتابامو پهن کردم و شکلات فندقی با چای خوردم ...باد می اومد ...بارون هم دو سه قطره اومد یه کفشدوزک و یه عالمه مورچه هم اومدند ... چمن خنک بود و کف پاها رو حال می داد...باد هم روسری رو با خودش می برد...نگهبانای سیاه چرده پارک هم بودن که به همه تذکر دادن تا رسیدن به من...نگام کردن ...گفتم: خسته نباشین… چای می خورید ...گفتند: درمونده نباشی ..نه نوش جان ...رفتند

لجنزار فرهنگی

شاگردم اومده بود بامن حرف بزنه حالادیگه سال دوم دانشگاه است. بچه خوب من بود باهوش، کتاب خون و خلاق هنوز هم با بقیه بچه ها متفاوته اما اون چیزی که منو ناراحت می کنه اینه که تازگی ها هر بارکه می یاد داره درباره صکص حرف می زنه در حالی که می خواد خودشو نسبت به اون بی توجه نشون بده ...بهش می گم اگه تا این حد کنجکاوه خوب با کسی که دوست داره یه تجربه هایی داشته باشه بد نیست اما خانواده به شدت مذهبی و پروش مذهبی که داشته و ترس اجازه نمی ده این کارو بکنه اما جذب ادمهایی می شه که مشکلات روحی و جنسی زیادی دارن ..امروز داشت درباره دوستش حرف می زد که با پسری دوست شده که یه دختر اونو به تجاوز متهم کرده بعد از خونه فرارکرده رفته تو یه خونه فساد و اونجا بهش تجاوز شده و ...حالم بهم می خورد از این همه دروغ که یاروسر هم کرده تا بتونه مخ دختره رو بزنه ...
بهش می گم که چرا همه دارن درباره صکص حرف می زنن گفت شما خبر ندارین الان تو دانشگاهها چه خبره ..الان همه همینطورن...مسئول فرهنگی که براش مقاله می نویسم برام گفته که داره مخ دوست دختر دوستشو میزنه ...روانشناس مرکز مشاوره دانشگاه داره دخترها را تور می زنه .…

چه ربطی داره؟

"شما دو تا چقدر خوشگلید"
- با سنتو گاز بگیر ...با سنتو گاز بگیر
- وا برای چی؟
- تا چشمون نزنن
- اخه نمی شه!
- چرا نمی شه؟
- اخه خود ادم نمی تونه با سنشو گاز بگیره!!!
- چرا نمی تونی آ نگاه ...اینطوری...
- اسم این گاز نیست..بهش می گن نیشگون!
- مگه من چی گفتم؟

دیدید منم بدم می یاد

از ادمهای مودی بدم می یاد .اینایی که یه روز خوش اخلاقن یه روز بد اخلاق یه روز در حال تاییدن یک روز تکذیب
از ادمهای تیکه پرون بدم می یاد. آدمهایی که همیشه یه طنز و تمسخر گوشه لباشونه
از ادمهایی که احساس می کنم صاحب نظر هستن در رشته خودشون بدم میاد .اونایی که اجازه نمی دن کسی درباره تخصص اونا نظر بده
از ادمایی که از قید های همیشه ... همه ..هیچوقت و...استفاده می کنن بدم می یاد. اونایی که با اینا نفس جمله بعدی را می برن
از ادمهایی که وقتی حرف می زنی به در و دیوار نگاه می کنن بدم می یاد. راههای شرافتمندانه تری برای مخالفت وجود دارد
از ادمهایی که انتقادشون رو به لحن کودکانه می گن بدم می یاد .اونایی که می خوان رابطه را ببرن در سطح والد- کودک
از ادمهایی که وقتی حرف می زنن به دست و بازوم دست می زنن بدم می یاد. منکه توجه می کنم بهتون دیگه شوک بهم وارد نکنید
از ادمایی که در ادامه حرفت موضوع را عوض می کنن بدم می یاد. بخصوص وقتی این کار را نمایشی انجام می دن
اینا رو واسه این نوشتم که دوستام مدام بهم می گن که تو از هیچ کس بدت نمی یاد...
حالا تازه این یه ذره اش بود
هه هه بازوی مرغ خریدم...این جمله خنده دار نیست..جان من خنده دار نیست؟ بازوی مرغ خریدم...نمی دونم چرا واسه من خیلی خنده داره ...بازوی مرغ....وای فکر کنم خل شدم که از مضاف ومضاف اله بازوی مرغ خنده ام گرفته
سرمو روی دستم گذاشته بودم دکمه استینم که جای قرمز انداخته بود روی صورتم ...رفتم تو اتاق رئیس و بیرون اومدم و همه با وحشت و حیرت وکنجکاوی درباره این لکه صحبت می کردند...تنها زمانی که با فشار دادن دوباره دکمه و ایجاد لکه ای مشابه قبلی بر گونه دیگرم توانستم ثابت کنم رئیس مرا ماچ نکرده بود!
به دیدار بانوی نام آوری مسنی رفتم....لذت بردم از زیبای پیری اش...از اینکه در این سن منصب مهمی داشت و پر شور بود...ناراحت شدم از اینکه به دیگران بسیار احترام می گذاشت و دیگران با احترامی مصنوعی او را پاسخ می دادند و یک توجه از سر بی خیالی به این پرشوری او داشتند. با شادمانی مرا به رئیس برتر معرفی می کرد شادمان از تحقیقی که من در حال انجام آن هستم و من همان حالت را در چهره رئیسش می دیدم توجه از سر گذشت ...احترام به سن او و همین.....نمی دانم اگر او یک پیرمرد بود نیز با او چنین برخورد می کردند؟...
مهم نیست...مهم این است که او هنوز با حرارت از خیانت سلمان فارسی می گفت و هنوز از پاره پاره شده فرش بهارستان رنج می برد....خون جوانی داشت ...خیلی جوان....
دیشب خواب دیدم یه نفر جاکفشی منو با تمام کفشای توش دزدیده! تو خواب داشتم از غصه می مردم... اینقدر خوابم واقعی بود که صبح در راهرو را باز کردم ببینم جاکفشی هست یا نه ...اما کلی خندیدم...تو شیرازتعبیر خواب دزدیدن یه کفش یعنی خواستگار ...فکر کنید چه خبره ...یه جاکفشی پر خواستگار...(خوراک یکی مثل خیلی)

دوست عزیزمن

یه دوست قدیمی زنگ زد...درباره یه خاطره سیمین دانشور درباره جلال حرف زد...شبی تابستانی روی تخت برای هم نوشته هایشان را خواندند بعد با هم تریاک کشیدند روی تخت پشه بند زدند و تا صبح عشق بازی کردند....
بعد از تلفن متوجه شدم که این دوست که روزگاری دراز مرا دوست داشت....دوست دارد...می توانست آن یار باشد...که من نخواستم ...ندیدمش....تمام دلم را غم گرفت ...ما انچنان شبیه هستیم ...انچنان نزدیک ...همان عبارت تکراری ...نیمه گمشده که نه ...پیدا شده ....اما اگر آن جرقه که دوستی را به عشق تبدیل می کند ...نباشد...اکنون زندگی هایمان انقدر دور شده که حتی به امکانش هم نمی توان فکر کرد...اما برای اولین بار این نگرانی در ذهنم امد که نکند روزی از اینکه نخواستمش پشیمان شوم ...و اینکه اگر می خواستم ...چقدر می توانستیم خوشبخت باشیم ...
- خیالم بابت پسرم راحت شد

- چطور

- موهای دست و پاشو زده بود ترسیدم گی شده باشه

- حالا موهاشو بلند کرده ؟

- نه یه دوست دختر گرفته اون بهش گفته موهاتو نزن

خدا کند

در یک پیچ دیگر سرنوشتم هستم...همیشه در این شبها احساسی غریب چیزی بین ترس و تردید و انتظار...مثل شب امتحان به سراغم می یاد...من بارها دیده ام که یک انتخاب ساده یک کتاب یه تداعی یک لحظه چقدر سرنوشت را تغییر می دهد من همیشه به یاد ان دختر چادری و عینکی با نام زیبایش هستم" صهبا" که مرا چطور از تردید انتخاب نجات داد.
روی تاب خوابگاه در شهرستان دور نشسته بودیم درسمان تمام شده بود و باید در کسوت معلمانی کوچک- بیست ساله - به خانه هایمان بازمی گشتیم و در من وسوسه عدم بازگشت بود و رفتن به پایتخت بزرگ و غریب و ترسناک اما شهامت انتخاب در من نبود...او کنارم نشست برایم بی اهمیت بود حضورش از سر بی توجهی مشکلم را با او در میان گذاشتم و او به سادگی گفت: باید ریسک کنی ...ادم تا ریسک نکنه که زندگی نمی کنه
این را صهبا گفت دختری که در سراسر عمرش غیر از راههای امن به هیچ راهی قدم نگذاشته بود و زندگی مرا دگرگون کرد.
و امشب و فردا اصلا مهم نیست که چه اتفاقی می افتد ...مهم این است که در پشت هر پیچ منظره جدیدی است که تا به حال ندیده ام...خدا کند که زیباهم باشد...
چطور همچین چیزی ممکنه ؟ زمانی که لپ تاپ راروی پاهایم می گذارم تلوزیون برفک می زند، بر می دارم، درست می شود! لپ تاپو از تلوزیون دور کردم درست شد!!! یه نفر از لحاظ علمی توضیح بده... این امواج که اینقدر شدیدن ببین چه بلایی سر اونجائی می یارن که همیشه لپ تاپ روشه !...

تغییر دکور

دکور اتاقم راعوض کردم تخت را گذاشتم زیر پنجره و میز تحریر را پشت در گذاشتم میز ارایش جلوی در حمام و دو تا کتابخونه را یکی پایین تخت و یکی کنار میز ارایش ....حالا از در که وارد می شی به جای شلوغ پلوغی یه میز تحریر وکتابخونه اش..یه تخت روشن زیر پنجره روشن می بینی که پرده هاش دارن باد می خوردن ....حالا به جای اینکه توی هال پشت میز غذاخوری مشقامو بنویسم میام روی تخت ومستقیم زیر باد کولر می نویسم...تازه تلفن و موبایل هم رو سبد چوبی کنار تخت دم دستم هستند. تنها چیزی که هنوز قضیه اش حل نشده اتصال به اینترنته به یه سه راهی نیاز دارم و چقدر طول می کشه تا من بخرمش ...یه ماه ...امیدوارم ...الزایمر حاد... راستی مشکل طی کشیدن سرامیک ها را حل کردم...دیگه طی نمی کشم...دستمال می کشم یه دستمال مخصوص سرامیک مال شرکت لایکو...اگه بدونید تمیزی این سرامیک ها چه اعصابی از من خورد می کرد...به خاطر ریزش موی سر من که تمامی نداره ...و کچل هم نمیشم (که قضیه حل بشه) ...اتفاقا موهام رشدغیر عادی داره! تصور کنید یک نخ موی به شدت سیاه روی سرامیک به شدت سفید از پنج متری دیده می شه ...حالا هر کی ندونه فکر می کنه من چه …

شبِ

رفتم شب شعر چشمه خانه هنرمندان....برای اولین بار بود که شب شعر رفته بودم اگه ان شب شعر های جذاب و داغ دانشجویی را حساب نکنیم...اول از همه یک صدای ضبط شده به ما گفت :تماشاگران عزیز! از خوردن و اشامیدن در سالن خود داری کنید!!
جالب بود که شاعران باید اشعار چاپ شده خود رامی خواندند ..بنابراین خودبخود بقیه حذف می شدند...همه منتظربودند ببینند گراناز موسوی چه می خواند که حمیراخواند!
یک مجری به نام ریرا عباسی که همه می گفتند زن خوب و شاعر خوب و داستان نویس خوبی است اما عجب مجری بدی بود...مقادیری شنوندگان جوان و معترض و به شدت بدبو داشتم ...یارتا یاران هم بود که با همان نگاههای عمیق همیشگی نگاه می کرد
اما لذت بردم از ان شاعران جوان و گمنام و پرنده های کلمات که در سالن پر می زدند
اسم پرنده امد در همان نزدیکی نمایشگاه عکاسی عکاسی به نام محی الدین محسنی بود که از پرنده ها و اسمان عکس گرفته بود کلاغ ها هم بودند که در نور افتاب طلائی شده بودند از طرف الدوز و یاشار ازش تشکر کردم...ببینید نمایشگاه را هوائی داشت
دارم سفرهای سندباد را با سفرهای اولیس مقایسه می کنم...نمی دونم چرا موضوعات من اینقدر برای خارجی های زبون نفهم جذابه ...اخه رفتم سرچ کردم دیدم یه المانی احمق عیناهمین مقاله را بیست سال پیش کار کرده ...عوضی به زبون فرانسوی هم نوشته که من نتونم بخونم...خوب بهتر ...ایرانی های زبون فرانسوی بفهم هم خیلی کم هستن...من مقاله مو ادامه می دم و گور بابای ...جمع اوری منابع تحقیق
یکی از دوستانم به من گیر می داد... مرد خوبی که دوستش دارم ..کاملا داداشی..برای رها شدن از شرش او را به یکی از دوستانم معرفی کردم به امید اینکه ختم به خیر شود...حالا مدت زیادی است که اقا با دوست ما کلی حال می کند اما به او گفته که قصد ازدواج ندارد هیچوقت نداشته ...و من نمی توانم به دوستم بگم که با او نمی خواهد ازدواج کند واگرنه با من قصدش را داشت! و دوست من (دختره) در شرایطی است که باید حتما ازدواج کند ...ضمن اینکه دوستم(مرده) واقعا صادق است که راستش را می گوید...اما از این رابطه هم راضی است و دختره هم امیدوار است که نظر او راعوض کند و من می دانم که وقت تلف کردن است و او این وسط فرصتهای ازدواج را دارد از دست می دهد و این ریدمان تقصیر من هم هست....
کنسروماهی..روی پلوی چرب و داغ..با لیموی سبز و ترش جنوب...زیر باد کولر...پنجره پر از برگ سبز..گیلاس قرمز با قطره های اب رویش منتظر.....ای خدا ...چرا من اینقده بدبختم؟

غزل جان

قرار بود از بچه دوستم نگهداری کنم ...عاشق شمعهای منه ...همشونو روشن کرده بود و تمام چراغها را خاموش کرده بود و داشت حال می کرد وقتی چراغها راروشن کردیم دیدیم که تمام گلیم پر از شمعه ...حسابی ترسیده بود از تمام وسایل ممکن اسکاچ بوژنه و کارد استفاده می کرد که پاکش کنه و مدام می گفت که تا مامانش نیومده باید پاک بشه و اگرنه اون دعواش می کنه ...منم از گندی که به گلیم زده شده بود ناراحت بودم .
یه مدت بعد که داشتیم عروسک بازی می کردیم گفت: خاله می دونم شما دارید به چی فکر می کنید فکر می کنید غزل چه دختر بدیه....
دلم گرفت. بغلش کردم و گفتم که اصلا گلیم برام مهم نیست. گفتم که این موضوع بین من و اون می مونه و اصلا لازم نیست که مامانش از قضیه خبردار بشه..بهش گفتم که قالیشویی این گلیمو مثل روز اول می کنه ومنم اونو دوست دارم...
اما ...
ما ادم بزرگها ...چقدر راحت آزار می دهیم

سینمایی

خواهرکم زنگ زده از خنده غش کرده... یه گربه اومده تو خونه چهار قلو زاییده که حسابی خواهرکم بهشون می رسه ...مامان رفته بوده توالت تو حیاط ...خواهرک داشته اروم اروم به گربه ها نزدیک می شده که مامان همچین تو توالت گوزیده که بچه گربه ها سکته کردن...و الفرار...
کارتون گجت رانشان می دهد ماجرا دعوایی که با ماشینش داشته و او را رد کرده و ماشین جدیدی گرفته...تمام دیالوگ ها طوری نوشته شده که ماشین، زن به نظر می رسد. حتی راننده ای به ماشینش می گوید کسی مزاحمت شده؟ تا کی این فعل سواری گرفتن برای این فرهنگ سازان تداعی معانی زن را ایجاد خواهد کرد؟

اندر باب رفاقت

به یه مقدار پول احتیاج داشتم ...اول از همه به دوست صمیمی ام زنگ زدم که حالا شوهر پولداری کرده و زمانی که فقیر بود و دانشجو ،زیاد پیش می اومد که از من پول قرض بگیره...گفت: شرمنده ام گیس طلا جون همین امروز یک و نیم رفتم حساب دراز مدت باز کردم...یه 200 تومن باید از بابام بگیرم ...اما نه... اونم باید بدم به داداشم بابت قسطاش...یه 300 400 هم دارم ...اما باید برای شوهرم یه کادو بخرم...البته می تونم به شوهرم بگم بهت قرض بده ...اما اصلا دوست ندارم همچین کاری بکنم....

خل طلا

هر وقت از من تعریف می کنند احساس گناه می کنم و اصرار دارم خلاف ان را ثابت کنم ...به نمونه زیر توجه کنید این گفتگو بین من و خانم ارایشگر انجام شد
- ماشاله چه دستای ظریفی دارید ..
هول شدم گفتم: ماما باید دستاش بزرگ باشه...
- مگه تو مامایی ؟
- نه نقاشم...
-خوب !چه ربطی داره؟
با شوهر دوستم یه بحث جدی درباره دلیل گران شدن مسکن در تهران داشتیم ...دوستم تو اشپزخونه ساکت کار می کرد. شوهر که رفت با نا امیدی گفتم: من حرص می خورم از اینکه هیچ کاری نمی تونیم بکنیم حرص می خورم و از اینکه اینقدر بدبختیم که نمی تونیم کاری بکنیم...
دوستم با امیدواری جواب داد : اما عوضش من گازمو تمیز کردم!
ای خاک بر سر من که عکس خودمو با چشای چپ و زبون دراز می اندازم رو لپ تاپم که وقتی مقاله مو نشون استاد می دم ببینتش ...ای خاک بر سر من ...مردم از خجالت ...تا اخر عمرم قیافه استاد یادم نمی ره ...ای خاک بر سر من

دندان شکن

تو تخت جمشید یه مرد چاق با دمپائی و زیر شلواری دنبال بچه ک ون برهنه اش می دوید...به دوستم گفتم :می بینی چقدر مردم بی فرهنگن با این قیافه اومده بازدید...یکدفعه زن بغل دستی من گفت :
به تو چه بیشعور کثافت شوهرمه دوست داره اینطوری بیاد بیرون ...
بعد از مدتها رفتم یه مهمونی از نوعی که حدس می زدم کسل کننده مبتذل و پرزرق و برق باشد...دلخوش بود به ویلای زیبا..ساحل و عکاسی...یه مریم جون میزبان بود که نمونه کامل زنان نوع خودش بود...روزی سه دست لباس عوض می کرد به همراه تعویض ارایش مو و تزینات جانبی...باور نمی کردم هنوز چنین زنانی وجود دارند...
مژده: وای مریم جون حتما سیاوش برات کادو تولد حسابی گرفته
ژاله: من دیدم کادوهاشو یه پالتوپوست بود و یه چکمه و یه...
مریم: فقط اینا که نبود یه لپ تاپ هم بود
اوهوق
ویل دورانت 1928 در کتابش نوشته بود که فساد در این دختران جوان دامن کوتاه نیست که شما با دیدنشان فریاد واویلا اخلاق از دست رفت می زنید...فساد در زنان میانسالی است که تنها پول مصرف می کنند ..(نقل به مضمون) انقدر زندگی روزمره من پر از زنانی است که کار می کنند و خرج خودشان را می دهند که گاهی فراموش می کنم انواع دیگری هم وجود دارد...دلم برای این مریم جون هم می سوخت انقدر سوراخ درونش واضح بود که معلوم بود با چیزی پر نمیشود...حتی با اون خرید یک میلیون تومنی که فقط از یک مغازه اجناس ترک کرد..
برنامه تلوزیون بود این میلانی داشت درباره جنگ چالدران حرف می زد...مثل اینکه حواسش پرت شده بود یادش رفته بود ایرانیه می گفت : و در اینجا بود که سپاه قدرتمند عثمانی با 200 هزار سرباز...یا شاید 100 هزار تا (این تخمین که نیست شلنگ تخته انداختنه) به لشکر ایرانیان صفوی حمله کرد و ایرانیان در این جنگ شکست مفتضحانه ای خوردند....
کم مونده بود واسه عثمانی سوت و کف هم راه بندازه!