پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2008
هر روز تدوینگرم می آید دنبالم با هم به کارگاهش می رویم که خانه ای 100 ساله با باغچه ای کوچک و درخت توتی بزرگ در آن است. در اتاق خنک پشت پنجره ای با کرکره هایی چوبی رو به درخت توت می نشینیم ...موسیقی می شنویم...فیلم نگاه می کنیم ..قصه می خوانیم ...چای ونسکافه وساندویچ می خوریم... سیگار می کشیم و ایییییییییییییییییی...هر از گاهی یک کات هم می زنیم...
برادر دوستم با چند نفر از دوستانش شروع به سوادآموزی 50 تا کودک ایرانی- افغانی کرده اند...به خاطر این کار 4 ماهه که دارن آب خنک می خورن....دیوونه هستن به خدا...آخه آدم عاقل در راه رضای خدا سواد یاد می ده؟...تدریس خصوصی مجانی به افغانی ها وایرانی های بدبخت؟...منم مشکوکم به همچین آدمهایی.. نه؟ خلن به خدا..4 ماه کمشونه به نظرم...
دارم می ترکم ....صبحانه آش سبزی شیراز و حلوای کاسه خوردم... دارم می میرم... ...قصد دارم یه شعبه از این آش و حلوا تو تهران بزنم... گمونم میلیونر بشم
من برگشتم تهران...به شهر کار، استرس و لذت احساس زنده بودن....
وقتی یه تازه عروسی زنگ می زند و شماره مشاور می خواهد می دونید یعنی چی؟
یعنی اینکه ...
ماه عسل تمام شده است!

عمو بزرگ

یه پیرمرد خیلی با مزه ای تو فامیل ما هست که وقتی می ری خونه اش باید مواظب باشی کنارش نشینی واگر نشستی هیچ حرفی که یه جوری به داستان موسی ربط داشته باشه نگی واگرنه گیرت می آورد و داستان حضرت موسی را از اول تا آخر تعریف می کند (فکر کنم تا به حال 5 بار برای خودم و 3 بار برای مادرم و 2 بار برای خواهرک گفته)این دفعه حواسم نبود وکنارش نشستم وبهش گفتم رفتم علی بن حمزه...
در ادامه من داستانهای زیر را شنیدم:
داستان علی بن حمزه(سرشو که زده بودن سرش را گذاشته زیر بغلش از فلکه اطلسی اومده چهارراه حافظیه بعد مرده)
داستان حاج سید آج غریب (فکر می کردم سید حاجی غریبه حالا فهمیدم سید تاج الدین غریب بوده)
داستان حضرت موسی( جلو راه می رفته که پشت پای دختر های یعقوب و نبینه جای سردار رادان خالی)
داستان حضرت خضر( یادم نیست)
وزمانی که داشت داستان حضرت عیسی شروع می شد دختر خاله ها نجاتم دادن...
شب است و با دختر خاله ها و خواهرک در اتاق کوچک دراز کشیده ایم و باز هم یکی از شخصیتهای تخیلی دختر خاله ظاهر می شود...می گه که اون یه فلامینگومقاومه...(فکر کنم منظورش مهاجره) و اعتقاد داره که برای مهاجرت دیرش شده و باید بره و در همان حال که به شکم خوابیده به سرعت بال می زند...و اصرار داره که هم مهاجرت کبری داره و هم مهاجرت صغری (فکر کنم با هجرت و غیبت قاطی کرده) در پایان هم خودش را معرفی می کند: فلامینگو(وخواهرکش اضافه می کند یا همان گو...)

زن عامو

زن عموی مادرم زن پیر و مومنی است که تمام محل دوستش دارند. همیشه بوی عطر می دهد و لباس و چادر سفید می پوشد. مدرنیته با زحمت بسیار می تواند وارد خانه این زن شود. هنوز در باغچه اش لاله حافظ می کارد(گلی سفید که پشت گلبرگ هایش یک خط قرمز رنگ دارد) در جانمازش گل یاس و یا محبوبه شب می گذارد.هنوز زمانی که در اردیبهشت باران می بارد ، اب نیسان جمع می کند و با ان شستشو می کند و اصرار دارد که در این زمان پریان به داخل اب شفا دهنده می ریزند...هر روز زندگیش پر از مسائل کوچک و بامزه از خودش و این همسایگان حواری است...
تنها بعد از انقلاب بود که تلوزیون خریدن که آن هم سیاه سفید و کوچک است و تازگی ها دوباره تحریمش کرده است(به نظرشان موسیقی اش مشکوک رسیده). به هر صورت او مدتی است که یکی از مظاهر مدرنیته را وارد خانه اش کرده - جارو برقی - اما تنها به دختر خاله ها اجازه می دهد که آن را باز کنند و کیسه اش را خالی کنند(حقیقتا باز کردنش سخت است) همسایه ها همه کارهای او را انجام می دهند.به خصوص بعد از سکته اش که نمی تواند زیاد جابجا شود...غذا درست کردن و ترشی درست کردن و همینطور جارو کشیدن و حالا این بار هنگام…
دوست خواهر ک یه بچه لاک پشت خریدن اسمشو گذاشتن فریبرز بعد از یه مدتی که بزرگ شد معلوم شد ماده است حالا صداش می زنن فریبرز بانو
صبح بنا آجر ها را چیده، عصر مادرم رفته سر کشی گفته: اوس غلامحسین پس در اتاق کجاست؟ بنا زده تو سر خودش!!!

من وبهارِ شیراز

رفتم در کوچه باغهای قصردشت قدم زدم...می گویند خاک قصر دشت طلا دارد...نمی دانم اما می دانم روزی این کوچه ها نخواهند بود ومن حسرت کوچه های کاهگلی را می خوردم که در بهار گل خیارک روی آن سبز می شود...باران نیامده. مردم به دعای باران رفته اند ونماز خوانده اند که خدا هم تحویلشان نگرفته است(آخه با امام جمعه رفته بودند)....باغها خیلی سرسبز نبودند واز آن گل زرد درون چمن و گل سفید شیربرنج خبری نبود و نه حتی خبری از دنبلان ....اما باز هم باغهای شیراز بودند دیگر...زمانی که از دیوارِ بدون درِ یک باغ داخل شدم، یک کشف جذاب انجام دادم فکر می کنید چی دیدم؟...یه تاب ِرقصان به تنه تومند یک درخت گردو .... آنقدر تاب خوردم تا روده هام اومد تو حلقم...شب هنگام بازگشت، ماه شب چارده بود، بزرگ و زرد زرد...

قصر دشت

صبح رفتم قبرستان قدیم شیراز. این قبرستان خانوادگی ما هم هست... این قبرستان در بین باغهای محله مادر من قرار دارد نام محله هم خیلی زیباست هفت توت...البته الان تعداد توتها از هفتا خیلی بیشتر شده است...مادر وپدرمن متعلق به جایی در شیراز هستند به نام قصر دشت( که با قصرالدشت تهران هیچ نسبتی ندارد) ضمن اینکه ما می گوییم قّر،صِ،دشت...محله ای کاملا سنتی و قدیمی با مردمی مرفه که شغل اصلی شان باغداری است و با لهجه ای غلیظ تر از لهجه شیرازی(یعنی شُل تر) .مردم قصردشت به محله شان "مسجد "هم می گویند. شاید به علت مذهبی بودن شدید آنها ست.من در کودکی هیچوقت زنان محله را نمی شناختم چون فقط بینی شان از چادر بیرون بود. محله ای با قواعد وقوانین خاص خود انگار که زمان سالهاست در آن متوقف شده است...زمانی آنان با الاغ به شاهچراغ می رفتند و خود را قصردشتی و بقیه را شیرازی می دانستند( با حس تحقیری در تلفظ کلمه شیرازی) اما حالا شیراز از قصر دشت هم فراتر رفته است... مادربزرگ من که زن جسوری بوده محله را رها کرده و زندگی در شیراز را آغاز کرده است. در محله ای که دختران را در 9 سالگی شوهر می دادند مادربزرگ …
خواهرک آنقدر نگران ماهی گلی هاست که مبادا بمیرند که زودتر از هر سال برای ریختن آن به دورن حوض علی بن حمزه راه افتادیم ...من این امامزاده را خیلی دوست دارم بسیار قدیمی، کوچک و دوست داشتنی است. تمام حیاط قبر است وچون روز اول عید بود پر بود از سبزه و گل سمیره.. ماهی ها را در حوض آبی رنگ امامزاده رها کردیم، حوضی که خودش پر از ماهی است...رفتم داخل امامزاده پر از آینه کاری و نور است ...دو تا چلچراغ خیلی زیبا دارد که یکی پراز نور سبز و دیگر پر از نور آبی است...موقع اذان رسیدیم چراغونی روی گنبد هم آبی بود…

باغ ارم

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
در باغ ارم به تنهایی با یک لیوان فالوده شیرازی که عرق نسترن داخلش ریخته بودن قدم زدم...حقیقتا موزیک زیبایی پخش می کردند هرچند باغ به پر گلی همیشه نبود اما خوب بود به خصوص ردیف درختان ارغوان که به اسمان رنگ پاشیده وبودند و سروناز شیراز...راز جذابیت این درخت درچیست؟ دستم راروی تنه سر به فلاک کشیده اش می گذاشتم و جریان خونش را حس می کردم
بعد از مدتها گل یخ دیدم..در نوجوانی ما افتخاری بود زمانی که با یک شاخه کوچک گل یخ وارد کلاس می شدی و مدام انرا موبوییدی تا چش همه درآد( حسرتی که همیشه به دل من ماند)
یه کاج تو باغ ارم بود اسمش بود کاج حلب، بازدید کنندگان یک نقطه زیر ح گذاشته بودن شده بود: کاج جلب!!! انقدر خندیدم تا همه متوجه شدن خل هستم
ضمنا دو سه تا درخت زیبا دیدم که همه افغانی بودن کاج افغانی، سرو افغانی و عجیب اینکه خیلی خوشگل بودن... اخه انتظار داشتم خیلی کج وکوله باشن!!! افغانیا ببخشیدا

چهارشنبه سوری در شیراز

چهار شنبه سوری در شیراز رسم است که زنان در جایی پایینتر از مقبره سعدی ، آنجا که آب چشمه سعدی از زیر زمین بیرون می آیند جمع می شوند و از این آب با کاسه یاسین به صورت خود می زنند ونیت می کنند. بامزه زنانی است که داخل آب می پرند.عده ای از زنها دست می زدند و می رقصیدند ...رفتم و آب به صورتم زدم و نزدیک بود که هلم بدهند در آب...دیگری هم کاسه اش در ۀن شلوغی روی بنده خالی شد. بعد از آن به دیدن مزار سعدی رفتم . بسیار زیباتر از سالهای پیش شده بود.یک فضای سبز بزرگ به آن اضافه کرده اند که بسیار با صفا بود. من رنگ آبی فیروزه ای گنبد وکاشی این مقبره را دوست دارم هرچند ان فضای کاریزماتیک حافظ را ندارد در چمن ها پابرهنه قدم زدم و کنار بنفشه ها دراز کشیدم و مهمتر از همه این که بستنی معروف سعدی را خوردیم...شب در کوچه آتش روشن کردیم و با دختر خاله ها و پسر دائی و آبجی کوچیکه و بابا از روی آتش پریدیم...و سیب زمینی هم را در آن انداختیم و خوردیمالان هم منتظر شام هستیم و مامان و خاله دارن پدر پسر دائی کوچیکه را در می اورند.پ سردائی دانشجو پزشکیه و طفلک باید به تمام سئوالات پزشکی خانواده جواب دهد وبامزه این…
رفتم حافظیه شب بود و بوی گلدانهای اطلسی همه جا را پر کرده بود... یک دیوان امانت گرفتم و کنار حافظ نشستم و خواندم و خواندم ...و عجیب برای من شیرازی که از کودکی حافظ می خوانم دستیبابی به غزلهایی بود که تا به حال نخوانده بودم و شیرین شیرین شیرینترین....و مثل همیشه ان جادوی همیشگی حافظ که می تواند یک غزل خاص را همیشه برای یک نیت خاص من تکرار کند ...مرد یزدان شو و ایمن گذر از اهرمنان
هر کی هر چی می خواد بگه ...بوی هوای شیراز به بقیه شهرا فرق داره....من در اتاقم در شیراز کنار پنجره نشسته ام و ابجی کوچیکه و پسر دائی در حال وراجی برای من هستند و مامان هم داره عطری یه غذای خوشمزه را به مشام می رساند...دم هم کسانی که تو خونه تکو نی امسال مارو از دلشون بیرون نکردن گرم..ما هم قول می دیم زیاد جا نگیریماس ام اس جگر خراشی بود ها...
خیلی حس خاصیه ...که سر و صورت یک کودک را عاشقانه ماچ کنید و بعد بفهمید عادت داره بره سر توالت فرنگی و آب ان را بپاشد به صورت خودش...خیلی حس عجیبیه نه؟
ای خداوند گرامیبا سلامخب من فلاش مموریم را گم کردم...فقط از شما می خواهم هر جای باشد به غیر از جیب پالتوام...همان پالتویی که همراه با لباسهای زمستانی ام ان را جمع کردم و در یک ساک بزرگ گذاشتم و با تلاش فراوان زیپ ان را بستم وبعد از چندین بار افتادن از چهارپایه(که یکبار ان باعث شکستن میله کمد شد چون داخل کمد افتادم) ان را در طبقه بالای کمد گذاشتم
خداوند گرامی می توانی این فلش را به دست یکی از بی ریخت ترین دانشجویان دانشکده برسانی(حتی اونی که دستش تو دماغشه) و تمام عکسهای تولد مرا هم که در ان است نگاه کرده باشد...اما در ان پالتو ...نه خواهش می کنم نه
- lخب دستمزد شما چی می شه؟
- من دستمزد نمی گیرم
- چرا
- می خوام سرتون منت بذارم
- خب آخه من باید بعدا یه جوری جبران کنم،... به هر صورت نقدی یا جنسی؟
- ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بدون شرح

دختر خاله می گه: چراحرفهای منو می نویسی..ننویس.. اونوقت وقتی من آدم معروفی شدم همه می فهمن من خل و چلم!!!
دوستم فاطی کاملا بی دین وایمونه...تنها کار مذهبی که تو عمرش کرده زیارت عاشورا خوندنه چون مجبور بوده همیشه برای مامانش بخونه… انقدر خونده که حفظش شده ...حالا رفته تو مسابقه زیارت عاشورا دانشکده شرکت کنه که سکه بگیره چون این دوستم به شدت هم پول دوسته ..و ....موقع مسابقه هیچی یادش نیومده...هیچی!
ای حال کردم ...ای قیافه اش باحال بود
- خب ائی گچو رو کی باز می کنی
- گچو چیه ?بگو بنفشه خانم
(معلوم نیست چرا گچ پای دختر خاله بنفش رنگ است)
دخترخاله دوم به گچه می گه: بین خودمون باشه اگه بازت کردیم ودیدیم زیرش مو در نیاورده بودما هم می ریم خیلی جاهای دیگه راگچ میگیریم
من تو این فیلمم واسه دو چیز خیلی اهمیت قائلم یکی صدا یکی تصویر
- مگه تو فیلم چیزی دیگه ای هم هست؟
اوففففففففففففففففففتموم شد...فیلمبرداری فیلمم تموم شد...کف پاهام داره زق زق می کنه ...شاید هم ضغ ضغ و یا شاید ذغ ذغ...اما...خیلی خوب بود...لامصب این راز سینما....امشب بعد از چندین روز با آرامش می خوابم....
- دختره کنار خیابون ایستاده بود باعشوه به ماشینا می گفت 50تا

- حالاواقعا پنجاه هزار تومن می ارزید؟
- اره بابا پول دوختش هم نمی شد...

i q

بابا این جوک ها واقعا خاطره است
شوهر دوستم رفته بعد از سالها فرار از سربازی بالاخره مجبور شد بره سربازی... بعد از یکسال خدمت فهمیده اون واریسی که سالهاست آزارش می ده باعث می شه معافش کنن...حالا نمی دونه ذوق چند ماه باقی مانده را بکنه یا ک ون سوزیه این یکسال را
لازم به ذکر نیست که همسر دوستم ترک می باشند