۱۱ دی ۱۳۸۷

همش



خواهرک را بردن سفرعلمی برای دیدن معماری اسلامی اصفهان، یزد و کاشان. چون همه استادها سرشون شلوغ بوده هیچکس با اونا نیومده غیر از رئیس حراست دانشگاهشون که یک پیرمرد جدی و بداخلاقه. طفلکی ها وقتی شنیدن حسابی حالشون گرفته شد. امروز تازه با تعریفهای پر هیجانش از سفر برگشته بهش می گم: خیلی اذیتتون کرد؟
با بی خیالی می گه: نه فقط طفلک رقصش خیلی خوب نبود
-؟!

۱۰ دی ۱۳۸۷

یه یه یه

مرده شور آن اندیشمندان وهنر مندان و نویسندگان اروپایی را ببرد که سبک رمانتیسم را باب کردند که سمبلش شد جوانی غمگین که نمی خندد، لاغر و رنگ پریده است با موهای بلند، سرفه می کند و آه می کشد. می گفتند که در آن زمان تمامی جوانهای اروپا این شکلی بودند وهمه قهرمانان داستانها هم که از سل می مردند!
اثرات این سبک مزخرف بدجوری اینجا دیده می شه.حالم بهم میخورد از این جماعت افسرده که ضعف روحشان را با ادبیات و سیاست و وضع اقتصاد جهان و ایران و مشکلاتش به هم گره می زنند و بابت افسردگی شان هم انگار یک چیزی از همه مردم طلبکارن و اگر هم لطف کرده و در جمع ظاهر شوند با تمام نشانه ها می آیند که یعنی شما چطور با این وضع شادی می کنید؟!!
اخه لامصبا اگه هدایت هم افسرده بود عوضش تو همون زندگی فاجعه یه سری شاهکار به زبان فارسی اضافه کرد که می شه تا آخر دنیا باشون افه در کرد
شما چه غلطی می کنید با این چس ناله هاتون ؟

۹ دی ۱۳۸۷

۸ دی ۱۳۸۷

فتوا

مامان رفته مسجد محلمون. معلموم نیست پیشنماز تو سخنرانی اش چی گفته که روشنفکر خانم عصبانی برگشته می گه : امام حسین قربونش برم اسیر دست اینا بوده نه اونا
حالارفته دست نماز(شما می گید وضو؟) بگیره. بهش می گیم: مامان حواست کجاست رفتی مسجد نماز خوندی!
میگه: نه بابا نماز با این پیشنمازه قبول نیست که ....

۷ دی ۱۳۸۷

دلواپسی های خواهرانه


خواهرکم ترم دویی شد که هیچ، زبان دومش را هم شروع کرده که هیچ، هنوز هم عاشق ومپایرها و دراکو و امریکن ایدله

بدتر از همه امروز داشت با هیجان می گفت که یه فیلم دیده که تام کرزو و براد پیت ومپایر بودن و بعد با ذوقی غیر قابل وصف میگه تازه گی هم بودن..فکرشو کن این دوتا با هم چه شود....

۶ دی ۱۳۸۷

تشخیص پزشکی


- من یه بیماری دارم به اسم شب کوری
- جدا؟
- نه اون شب کوری، یه جور دیگه است
- چه جوره؟
- شب که می شه دیگه نمی تونم درس بخونم
- اها می شناسم اسم بیماری اش شب کوری نیست
- چیه؟
- اتساع حدقه شبانه شیرازی

۵ دی ۱۳۸۷

نصفه پر شمعدان


من به شدت آدم خوش بینی هستم، چرا؟

چون هر بار میز را بلند میکنم تا زیرش را جارو بزنم یکی از جاشمعی ها می افتد و می شکند.

۴ دی ۱۳۸۷

کل کل بزرگان


خرقانی در حال خطابه بود که صدای شنید:

- ای شیخ خواهی که آنچه از تو می دانیم با مردم بازگوییم تا تو را ناسزا گفته و رهایت کنند

شیخ پاسخ داد :

- خواهی که هر آنچه از رحمت تو می دانم با مردم بازگویم تا کسی دیگر تو را عبادت نکند

ندا امد که: پس نه از من و نه از تو

۳ دی ۱۳۸۷

ریچ شدم


وای... فکرشو بکن در آخر غم و بی پولی باشی و بری تا آخرین هزاری ها را از عابر بانکت بگیری و فکر کنی که بقیه ماه چه خاکی می خوای تو سرت بکنی که ببینی یه دانشگاهی حق التدریس چند صد سال پیشو ریخته به حسابت
نتیجه اخلاقی اینکه:

در نا امیدی بسی امید است پس زرت وپرت زیادی نکن

۲ دی ۱۳۸۷

تسويه حساب


نه! من اعتقادی به زخمهای قدیمی بوف کوری ندارم که در تنهایی روح آدمو می خوره،زخم ها در زمان وجود دارند، اونم زمان گذشته نه در زمان حال. به همین علت نه دردی دارند و نه خون ریزی فقط خیلی کم مثل تو فیلمها پیش می یاد که تو یه سفر کوتاه مدت داشته باشی به گذشته و دقیقا همونجا از ماشین زمان بیرون می یایی که قرار زخم بخوری انوقت دوباره ضربه زده می شه و بعد بر می گردی به زمان خودت. یک کمی درد می کشی، بعد دوباره بزرگ می شی و می یایی تو همین زندگی روزمره وآرام و شادت که خودت درستش کردی و می گی گوربابای همه شون ..مرهمی برای زخمهای کهنه وجود ندارد.
می دونم بالاخره یه روزی باید حسابمو با گذشته تسویه کنم.می دونم که این همه خشم و اشک پنهان شده یه روز باید منفجر بشه اما فعلا نه، فعلا کار زیاد دارم .برم این مقاله اعداد مقدس را تمام کنم .می دونید یه زمانی سیزده عدد مقدسی بوده ؟

۱ دی ۱۳۸۷

۳۰ آذر ۱۳۸۷

گنجشك خاله عزيزي


مامان پشت پنجره برای گنجشک ها نان خورد می کنه و اونام با ولع می خورن...دختر خاله به پرنده های شکمو نگاه می کند و می گه: خاله شیش ماه بمونی اینا اندازه کبوتر مي شن و بعد از یه مدتی دانشمندا می گن یک گونه جدید از گنجشگ پیدا شده ...

۲۸ آذر ۱۳۸۷

آه ای زرافه


دلم واسه زرافه تنگ شده...منظورم اینه که با اینکه تا به حال ندیدمش اما دلم براش تنگه...خیلی مسخره است که من تا حالازرافه ندیدم...چه ترکیب بندی مسخره و قشنگی داره بخصوص وقتی اب می خوره طفلک...اوه ..چقدرچیز هست که هنوز ندیدم...آبشار نیاگارا، اهرام مصر، برادوی و...
زرافه

۲۶ آذر ۱۳۸۷

آخی

یکی از دختران دانشجو در حالی که از گریه رو به خفگی است شکایت همکلاسی اش را می کند و با هق هق و سکسکه می گوید: ببخشید استاد ببخشیدا، شما هم خودتون هنری هستید اما به نظر من همه هنری ها لاشی و سیگاری و کثافتن هستند!!!

شما چه پیشنهادی برای قیافه من در آن لحظه دارید؟

۲۵ آذر ۱۳۸۷

حالا...

من تصمیم گرفتم به جای هر گونه کار فرهنگی پول جایزه ام را مبل بخرم ...(می دونم می دونم من سالهاست که قرار است مبل بخرم)حالا ایکیا کجا سراغ دارید غیر از اون روبروی پارک ساعی؟

۲۳ آذر ۱۳۸۷

تهوع

تو اختتیامه جشنواره یکی که جایزه شو گرفت پشت میکرفون گفت می خواد یادی بکنه از یک کارگردان بزرگ که اسمش زیاد برده نشده و قدرش شناخته نشده وما همه شاگرد اویم...تو دلم گفتم: دمش گرم می خواد اسم بیضایی رو ببره!
ادامه داد:و اون کارگردان خدا است..
بعد با صدای مجری های لوس برنامه کودک باهیجان جیغ کشید : تشویق کنید خدای مهربونو....
به جای خدا کلی خجالت کشیدم...

سیندرلا


یه حباب ساز خریدم، می رم بالای اپن آشپزخونه توش فوت می کنم... یک حالی می ده......

۲۱ آذر ۱۳۸۷

امید تاگور



امروز با یک نوزاد لحظات دلچسبی را گذراندم ساعتها در محوطه فرهنگسرا در آغوشش گرفتم و زیر درختان قدم زدم .با انگشتم موز له شده در دهانش می گذاشتم و آن برامدگی کوچک روی لثه اش را حس می کردم که قرار است روزی دندان شود... هیچوقت به راز شان دست نخواهیم یافت، در این نگاههای عمیقشان به من، درختان و اشیا به چه می اندیشند.. با این صداهای نامفهوم چه می گویند و در این خوابهای پر خنده وگریه شان چه می بینند...

شانزه لیزه

شلوار و پالتو جدیدمو پوشیدم با کفش و کیف و رژ وشال قرمز رفتم یه سطل آشغال پلاستیکی خریدم

۱۹ آذر ۱۳۸۷

بن بست


هیچ راه گریزی از دنیای نشانه ها نیست...هر میمکی که انتخاب می کنی، هر تکه از لباست، نوع خندیدنت...همه نشانه گذاری می شود و تو در دریای دلالت ها غرق خواهی شد...

منطقی

- وقتی بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی؟
- می خوام برم بالای پنکه

۱۷ آذر ۱۳۸۷

نوستالژی

غمگینم همیشه در بازگشت از سفر، تهران به نظرم خیلی دلگیر و سیاه می رسه...می دونم که چند روز دوباره همه چیز نرمال و دلپذیر می شه ...ولی امروز دلم برای چیزی که نمی دونم چیه و کسی که نمی دونم کیه تنگ شده ...

۱۵ آذر ۱۳۸۷

روز چهارم:النگدره

آخه جدا ناراحت کننده است اینکه یه جنگل تو شهر باشه اون وقت آدم دلش می خواد هر روز صبح یه دوری توش بزنه ..با یه کورس تاکسی دوباره رفتم النگ دره . می گفتن یه زمانی اینجا جای نامنی بوده اما حالا باخیابونهای که کشیدن و نظارت پلیس حتی در وسط هفته هم من می تونستم با آرامش اونجا قدم بزنم.
درختها بیشتر بلوط بودند و زیر هر درخت یک دایره برگ ریخته بود. دایره زرد کنار دایره نارنجی و قرمز. سکوت مطلق بود و ناگهان با یک وزش باد باران بلوط روی سرم می ریخت و صدای تق تق در جنگل می پیچید. دو زن محلی به سبدهای بزرگ به سرعت بلوط را جمع می کردند. عده زیادی از جوانان والیبال بازی می کردند . دستشویی همه جا بود تمیز و آبدار! و یک رودخانه متاسفانه خشک. بوی دودی خوشایند می آمد و کف جنگل سکه طلا ریخته بودند.میز و نیمکت همه جا بود و سکو هایی برای چادر زدن... انقدر راه رفتم که وقت چای و صبحانه شد. همه جا تمیز بود و علت را مدتی بعد فهمیدم مردانی با کیسه زباله های بزرگ مسیر را تمیز می کردند.
به تاب و سرسره بدون مشتری رسیدم و انقدر تاب خوردم تا حالم بهم خورد...کف جنگل پر از گلهای سفید کوچکی بود که دیوانه ام می کردند وسط برگهای زرد این گلهای سربه زیر ..کسی نامشان را می داند؟ تمام ناختهایم کنده شده تا توانستم چند پیاز از آنها بیرون بکشم . امیدوارم که در گلدان هم گل دهند....ظهر که شد دوستانم رسیدند و با هم به تنها رستوان انجا رفتیم و دیزی و کوبیده دلچسبی را زدیم تو رگ. البته دیزی مال فاطی بود و حتی یک لقمه هم به ما نداد ذلیل مرده ...
در مسیر بازگشت راننده تاکسی گفت آتش روشن کرده بودید؟ گفتیم نه..گفت : بدجوری بود دود می دید
این هم اگهی یک مغازه خیاطی بود و من نمی دانم ضد تبلیغ تر از این هم مگر می شود کی به این خیاط با این نقاشی اعتماد می کند...
قطار گرگان- تهران فاجعه گرم بود و پر از آقایان معذب و همه اینها مانع از این نشد که تا تهران تخت و پخت نخوابم و صبح از راه آهن مستقیما به سرکار در فرهنگسرا نروم

۱۴ آذر ۱۳۸۷

روز سوم:رامیان


صبح به دیدن بافت قدیم گرگان رفتم. زیبا بود، و من نمی دانم کی از این نوستالژی گذشته و عشق به آجر خلاص می شوم. این اتاقهای چهار دری و شش دری که تابستانهای دلپذیر شیراز را در آن گذراندم اینجا هم بودند در مجموعه باقری. مسجد جامع را هم دیدم با مناره ای که بی رحمانه بین دیوارها جدید اسیر شده بود و منبر منبتی چندین صد ساله که بسیار نا مناسب نگهداری می شود و آن بوی دلپذیر را داشت همان بوی اصیل.... چنان آسیبی به کل مسجد وارد کرده بودند با این مثلا نوسازی هایشان آنقدر گشتم تا زمانی که اس ام اسی از دوستان رسید که: راه بیفت مهمانی . خود را به سواری های آزاد شهر رساندم و من شاشو تا رسیدم به آنجا در حال ترکیدن مثانه بودم و خدا راشکر که دانشگاه آزا د دستشویی داشت! مسیر گرگان آزاد شهر نا زیبا بود و خشک انگار که اینجا شمال کشور نیست. از آزاد شهر به سمت کلاله رفتیم . مسیر اندکی سرسبزتر بود فقط اندکی. اما کلاله خود یک شهر کوچک عزیز با خیابانهای پر از درخت بود.
از انجا به خانه یک زن زیبا، دوست داشتنی رفتیم با دو دوقلوی جذاب و یک همسر مهربان . خانم با کمک دو زن روستایی چنان میز مفصلی برای ما چیده بود که هلاک شدیم. خیلی برایم لذت بخش بود از اینکه میزبان هیچ تفاوتی بین ما و آن دو روستایی نمی گذاشت و در مقابل خجالت آنان در آمدن به سر میز، مدام اصرار می کرد که همه مهمانند. غذا مرغ شکم پر شمالی بود و خورشت بادمجان و کشک بادمجان و انواع ترشی و سالاد و ماست موسیر با دلار و تازه یک لیوان ژله سبز که روی آن یک سیب کمپوتی به رنگ قرمز(چون با لبو جوشانده شده بود) و داخلش پر از خامه بود(کشتم همه تونو نه؟)
بعد از ناهار میزبانان مهربان ما را به دیدار حوضچه پرورش ماهی قزل آلا بردند و من برای اولین بار غذا دادن به آنها را تجربه کردم . از آب چشمه آنجا به نیت مادرک خوردم و سبزی محلی که به آن نارنگی مب گفتند چیدم.(با پلو دم کنید محشر است)
بعد از آن به جنگلهای رامیان رفتیم. هیچ نمی گویم از این جنگل ... . زیبای به جای رسید که خارج از تحمل من بود و دوباره عین مادر مرده ها عر زدم و همه به ریشم خندیدند..
و اما قل دختر این دوقلوها که آنقدر جملات قصار گفت که ظرفیت موبایل مرا پر کرد. این بچه سه ساله حیرت انگیز بود
- پاشو برقص
- نه آخه من تکنو بلد نیستم

۱۱ آذر ۱۳۸۷

روز دوم: ناهارخوران


من از آن آدمها هستم که در انتظار صبحانه از خواب بیدار می شوم و دیدن یک سفره داغ صبحانه در خانه دوستم شروع یک روز پر از لذت بود. لذت بیشتر اینکه به دلیل پیاده روی دیروز و حمام آب گرم و همینطورتاخیر دوست سوم که در راه مانده بود باعث شد تمام صبح را رختخوابی گرم گذراندم و بین خواب و بیداری ماجرای تاخیر زهرا را می شنیدم. قطارشان بین بهشهر و بندر ترکمن خراب شده و دیزلی را از بندر ترکمن فرستاده اند اما دیزل آنچنان هنگام اتصال به قطار کوبیده که تعداد زیادی از مسافران زخمی شدند. چند آمبولانس زخمی ها را برده ، مرد ها خودشان را از لای پنجره بیرون انداخته اند و با موتوری ها و تراکتور های گذری رفته اند و زنان در کابین ها زندانی مانده اند تا دیزل دومی از بهشهر فرستادند و آنان را به انجا برده و از انجا با اتوبوس به گرگان آورده اند. زهرای خوش بین که به جای 7 صبح 1 بعد از ظهر رسیده بود از منظره زیبای محل توقف می گفت و فاطی عصبی را حرص می داد و من خوشحال از خورشت کرفسی و ترشی که مامان زهرا با او روانه کرده بود. بعد از خوردن آن ناهار خوشمزه برای پیاده روی به سمت ناهار خوران رفتیم.
به شدت به گرگانی ها حسادت می کنم که با یک کورس تاکسی به جنگل می رسند ...جدا خیلی آزاردهنده است. مسیر پر از کوچه های فرعی بود که هر کدام زیبایی غیر منتظره های را جلوی چشمانت میگذاشت. در یکی از این فرعی ها چنان زمین برگ پوش شده بود که روی آنها کله معلق می زدم و خانه های که مجاور جنگل بودند (باور می کنید؟) و پنجره هایشان به درختها باز می شد. با مزه رنگ ساختمانها بود که همه شاد وشنگول بودند با اسامی زنان ویا گلها. مردم نیز ورزش دوست به نظر می رسیدند بخصوص حضورفراوان زنان کتانی پوش جالب بود. تنها حضور یک فاضلاب بد بو( و خوشرنگ) به شدت ناراحت کننده بود و نمی دانم که چرا کسی برای آن کاری نکرده بود. طبعا ماهم باقالی خوردیم و عکس گرفتیم و موسیقی و غیره و ذالک ...تا شب که مه زیبا همه جا را گرفت .

زیارت :عصر

با بدرقه خانم شهریاری به زیارت امامزاده مدرن و بزرگ آنجا رفتم و تابلو آب گرم را از پنجره آنجا دیدم. به سرعت خودم را به آنجا رساندم، صدای هیچ آدمیزادی نمی آمد، بلیط فروشی هم بسته بود، به قسمت زنانه رفتم و در میان یک دایره آبی رنگ کوچک، در بخاری که از روی آب بلند می شد ، پری پیکری میانسال را حال آب بازی دیدم. سی ثانیه بعد منم بین بخارها بودم... وای ..چه لذت ناگهانی...بعد از خستگی یک پیاده روی طولانی... آب آن چنان شفاف بود که ناخنهای پایم را به وضوح می دیدم . پری پیکر گفت که به خاطر آب گرم هر روز از گرگان به آنجا می آید و بسیاری بیماری هایش شفا یافته است و من از حسادت مردم. دوساعتی درآب غلو خوردم و شُکر لذت به جا آوردم. سه تن از زنان محلی که حمامشان خراب بود آمدند و زیر دوشهای آنجا تن شستند و مهربانانه شامپو و صابونشان را با من بی وسایل تقسیم کردند. هوا تاریک شده بود که حاضر شدم دل از آن آب گرم بکنم و بیرون بیایم آن اطراف تنها قسمتی از ده که هنوز بافت سنتی خود را داشت همین اطراف امام زاده بود. به همراه چند محلی مدتی منتظر ماندم تا ماشین بیاید. راننده دو نفر جلو و یک نفر هم بغل دست خودش چپاند. من جلو رفتم تا آن چهار نفر پرس شده به عقب بیایند و یکی از آنها با خوش خلقی به راننده متلک می انداخت که: وای اومدیم عقب جا خیلی زیاد شد دوست داشتی یکی دیگه هم سوار کن!
تا گرگان پشت شال گردنم می خندیدم از دیالوگهای که بین راننده و مسافران رد وبدل می شد.
راننده نیز مرا صبح دیده بود و مدام می پرسید که تا خود زیارت پیاده رفتی ؟ معلوم بود احساس خوبی دارد که کسی برای دیدن روستای او اینقدر به خودش زحمت داده ..مسیر در بازگشت نیز زیبا بود ... زرد ها و قرمزها ..
یکی از مسافرها جوانی بود که هنوز زن نگرفته بود و راننده عقیده داشت که سنش خیلی بالا رفته و اندر مزایای ازدواج صحبت های بامزه ای می کرد اصرار داشت که ازدواج برکت می دهد به زندگی و دختر نباید دانشگاه برود چون آخرش باید "بچه گله دری" کند و جوان شوخ طبع می گفت که حاضر است خودش "بچه گله دری" کند و همسرش درس بخواند...
راننده از دست پسرش می نالید که از وقتی عاشق شده 18 تا تجدید آورده و از پسر مسافر پرسید: تو که درس خونی چند تا تجدید آوردی؟ و اونم با افتخار گفت: 13 تا و راننده وحشتزده که: تو هم مگه عاشق شدی؟
شب به خانه گرم و قرمزو زیبای دوستم رسیدم و عجب خواب دلچسبی بود جلوی شومینه آن شب....

خواننده هاي خاموش هم روشن شيد لطفا

دوستان خانمي از آشنايان مجازي اين حكايت از عبيد زاكاني را بازنشر كردند بسيار مايلم كه نظرتان را بعد از خواندن حكايت بدانم اگر دوستش ...