پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2009

ادب از که آموختی؟

مادرک باخوشحالی می گه: واسه من اس مس اومد(همون پیامک منظورشه)
من گفتم: خوشحال نشو ایران خودروه
خواهرک می گه: شرط می بندم پیام تبلیغاتیهبعد معلوم شد پیام تبریک عید دخترخاله بوده، مادرک بهش زنگ زده می گه: قربونت برم الهی که به فکر منی، اینا اس مس منو تحویل نگرفتن حالا خیط شدن ک.ونشون می سوزه

که زیارتگه رندان جهان خواهد شد

تصویر

سختی کار

دوست خواهرک به من می گه: همراه من بیاین که مغازه دارها چون تهرونی ام سرم کلاه نذارن
بهش می گم: مغازه دارهای شیراز سر مهمان کلاه نمی گذارند اما ...برو حالا خودت می فهمی...
رفت و اومد با حیرت گفت: جنسو داشت اما گفت مغازه بالائی داره!من و مامان و خواهرک همه با هم گفتیم :آخه دم دستش نبوده

اوممممم

فالوده شیرازی خوردم. نشاسته اش عین سنگ زیر دندون، نه مثل این فالوده بی حال تهرونی ها که گاهی برای فرار از غم غربت مجبوری بخوری اونم از فروشنده هایی که تا به حال اسم فالوده زعفرانی هم به گوششان نخوره

جیگروم خون کِردن

شیراز شهر محشریه به شرطی که فامیل آدم توش زندگی نکنن

رفع زحمت

یه مزاحم به گوشی خواهرک زنگ زده اونم گوشی را داده به مامان. مادرک قربونش برم ، گوشی را گرفته، دست زده به کمرش، شکمش را داده جلو، اخم کرده میگه:الو مرض

شیراز 2

تصویر
باز هم مثل هر سال ماهی ها را در حوض علی بن حمزه ریختیم ووبه زیر گنبدش با آن رنگ سبز حیرت آورش رفتیم









و باغ جهان نما در شب






شیراز1

تصویر
در توالت فرودگاه سبزه عید گذاشته بودن. در صف کارت پرواز چنان لهجه شیرازی همه جا را گرفته بود که مدام لبخند می زدم. خونه مادرک می گوید که از صبح قمری ها داشتن لونه درست می کردن بعد با حسرت آه می کشه و می گه: اونقده باهم تفاهم داشتن
هر سال منو خواهر دومی برای سالها سال در باره رنگ کردن تخم مرغها باهم اختلاف نظر داشتیم و تقریبا هر سال دم سال تحویل ما با هم قهر بودیم.امسال خواهرک و دوستش دوتایی تخم مرغها را رنگ کرده بودند و من احساس بزرگسالی کردم که دیگر میلی در دخالت نداشتم.بابائی هم مثل همیشه گلهای سر سفره را آورده بود احساس عجیبی دارم از اینکه سال به سال هیجانم برای تحویل سال کمتر می شود اما باز هم ضربان قلبم بالا می رود زمانی که ان ثانیه های اخر می گذرند.
بابا برایم بنه تاق گرفته ...فراموش کردم بودم که من عاشق این پسته های کوهی هستم
مادرک هم همان سبزی پلو با ماهی شب عید را درست کرده بود با ماهی قبادی که بابائی با افتخار می گفت که سفارشی تازه تازه خریده است.
از انجا که اب نبود هیچکس حموم عیده نرفته بود. بابایی که طبق اخلاق سربازی اش با اب سرد دوش گرفت منم با کتری سرمو شستم و خواهرک با قابل…

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

من اون دو پنجره را هم شستم و پرده های جدید آبی رنگ حصیری ام را هم وصل کردم.فردا شب در شیراز به خواب خواهم رفت.به قول اون افسر آلمانی و دوست داشتنی فیلم خاموشی دریا"امیدوارم شب بر همه شما خوش بگذرد."

گوز پیچ شدن یک جوگیر

شیشه پنجره اتاق خواب ،دیوارهای آشپزخانه و کف و پنجره اش ،یک گلیم هم بردم پشت بام شستم
و حالا تمام بدنم درد می کند. دونه دونه انگشتام و گردن و بازوهام زق زق می کنن ...
این کدوم احمقی بود که جوگیر شد و تصمیم گرفت برای اولین باردر عمرش خونه تکو نی کنه؟حالا درد جهنم تا فردا خوب میشه، این خونه را چی کار کنم که شده عین "محشر خر" هیچ جوری هیچی بر نمی گرده سر جای اولش!
الان من خانه ای که در آن زلزله اومده روی صندلی راحتی ام نشسته ام و همسایه ها تمامی حرکات مرا به طور دقیق زیر نظر دارند چرا؟
چون پرده ها را شستم اما وصل نکردم .چرا؟
چون پنجره های هال را نشستم تا پرده رویش بزنم چرا؟
چون اصلا قصد ندارم هیچ پنجره مزخرف دیگری را تا اطلاع ثانوی بشورم
نتیجه؟
همسایه ها می توانند به دید زدنشان ادامه دهند فقط بهشون لطف می کنم و به خاطر آنها دست تو دماغم نمی کنم و موهایم را هم بستم(جولک ظرفشوئی را که به یاد دارید؟)

یک هلو هزار هلو

ترکیه بودم استانبول. نامی پر از داستان و تخیل، قسطنطنیه باشکوه، پایتخت رم شرقی، بیزانس ... میخواستم تمام مسجدهای این شهر هزارمسجدو ببینم. مسجدهای که شاید قبلن کلیسا بودن و قبل از اون پرستگاههای میترائی مهرپرستان. ورودی ها گران بودند و من کم پول، با احتیاط خرج می کردم ...
از جلوی گاری هائی پر از هلوهایی درشت رد شدم. در عمرم با سابقه خانوادگی باغداری چنین هلوهایی ندیده بودم. قیمت کردم، گران بودند ومی ترسیدم آن مسجدی که گنبدش در انتهای کوچه دیده می شد ورودیه داشته باشد. هلوها قرمز و صورتی، کم از سیب گناه آلود بهشتی نداشتند....به سختی دل کندم و پایین رفتم. در انتهای کوچه باریک و پیچ دار مسجدی صورتی زیبائی را پیدا کردم که هیچ موجودی غیر از من در اطرافش نبود. دو طرف درِ مسجد سکو بود و پرده خوش رنگی در چوبی را پیدا وپنهان می کرد. روی یکی از سکوها یه هلو بود، بزرگ با قطرات آبی که روش می درخشیدند...
هلو را برداشتم، به داخل رفتم، کف مسجد دراز کشیدم و زیر گنبد صورتی، هلوی خنک را تا آخرین ذره خوردم...

بکش خوشگلم نکن

من موهامو رنگ نمی کنم.جز یه بار محض امتحان، سالهاست که این موهای مشکی در اطراف صورت من هست. از آرایشگاه بدم می یاد و هیچوقت نمی رم. آخرین باری که آرایشگاه رفتم 15 سالم بود.بعد از اون دوستام و این اواخر خودم موهامو کوتاه می کنم.
اما تازگی ها دوستام خیلی به رنگ کردن موهام گیر دادن و انواع پیشنهاد های مش و های لایت بود که به من عرضه می شد. امروز بالاخره خودم را راضی کردم و دوست آرایشگرم اومد خونه ام و از ساعت 2 تا 5 زیر دستش بودم تا کاری کند کارستان
انواع عملیات حیرت انگیز روی سر من اتفاق افتاد که با درد و سوزش به همراه بود و نیاز به چندین بار شستشو و بدتر از همه یکجا نشستن داشت. پس از تحمل تمامی این عذابهای غیر انسانی که سشوار کشیدن را هم به آن اضافه کنید( این یک کار را سه بار هم در عمرم انجام ندادم) وقتی خودم را در آینه قدی خونه ام دیدم به این نتیجه رسیدم که من خیلی کار خوبی کردم که در این سالها موهایم را رنگ نکردم! بنابراین یکساعت دیگر زیر دستش نشستم تا برگردم به چهره آشنای خودم.
و الان تنها تفاوتی که در موهای من نسبت به چهار ساعت قبل رخ داده جنس موهامه که شده به قول شیرازی ها عین &quo…

لذت ناب

آی مزه می ده ...آی مزه می ده یواشکی فیلمتو بین بقیه تماشاچی ها ببینی و بعدش برا فیلمت دست بزنن... خداییش خیلی مزه می ده ..بعد وسط ذوق مرگی بغل دستی ات بگه شما مگه خوشتون نیومد ؟ و شمام مجبور بشید عین احمقا واسه فیلم خودتون دست بزنید

تحسین بود؟

مادرک با شوق و علاقه درباره خواهرک می گه: مهم اینه که می ره می گرده واسه مامانش موسیقی سنتی پیدا می کند...فقط غربزده که نیست که...
خواهرک با لبخند به من می گه: خواهری دیدی مامان به من فحش داد؟

بهتر از برگ درخت

خواهرک ومادرک اومدن ومن سوقاتی های کیش را با مراسم چشم بندان و ... نشانشان دادم و هیجانشان را دیدم. جیغ زدن های خواهرک و وای خدای من گفتن مادرک آن چنان شیرین بود که هر سوقاتی را تک تک نشان می دادم تا این صحنه را چندین بار ببینم. حالا تمام هال پر از کادو است . شام را خورده ایم و من دارم یواشکی به مادرک نگاه می کنم که یک ساعتی است با لذت تمام به لباسهایش ور می رود، تا می کند، برعکس می کند و به دوخت ها نگاه می کند و در کیسه هایش بقچه بندی می کند و هر از گاهی نوزاد عروسکی که برای خواهرک خریدم را در دست میگیرد و لپهایش را ماچ می کند.

آرزو بر دختر خاله عیب نیست

دوستای دخترخاله هدیه دفاع یه قاب عکس بهش دادن
آه می کشه و می گه: کی بشه عکس خودومو و خودشو بذارم توش

یک شیرازی اصیل

- خانم شما کارت اختتامیه را گرفتید؟
- من ؟نه!
- می یاید بگیرید؟
- من ؟ نه!
- چرا؟
- راهتون دوره آخه
- من براتون بفرستم می یائید مراسم؟
- من؟ نه!
- چرا؟
- راهش دوره آخه
- خانم من کارت را براتون میفرستم شما هم باید بیائید
- من؟ چرا؟
- (با خشم و حرص)آخه خانم شما جایزه گرفتید
- من؟ نه!

کیش روز چهارم.

از انجا که هوا همچنان نا مساعد بود و غواصی رفتن ما به قول شیرازی ها"رو اوو گوزید" و بعد از ظهر پرواز داشتیم، برای آخرین بار به دوچرخه سواری رفتیم و من برای آخرین بار کنار دریا و اطلسی ها پا زدم. از کنار پاساژ مرجان که رد شدیم به یاد اوردم که ساک برای خرید هایم ندارم. یک مرد مهربان پیدا شد که از دوچرخه های ما نگهداری کند تا بر گردیم که برگشتم اما هرچیزی خریده بودم غیر از ساک و حالا با کیسه های خرید آویزان به دسته های دوچرخه برگشتیم .آبی دریا به رنگی در آمده بود که در این چند روز تا به حال ندیده بودیم. ...رنگی حیرت انگیز...
آن موجودات مهربان باز هم به ما تخفیف های خوبی دادند و قول دادند که تا سال دیگر همین دوچرخه ها را برای ما نگه دارند.
برای آخرین بار نهار را در هتل خوردیم(تا آن هم مجانی حساب شود) و با گارسون مهربانی که همیشه هوای ما را داشت خداحافظی کردیم. بلیط من ودخترک چند ساعتی با هم اختلاف داشت و من حاضر نبودم زودتر از کیش دل بکنم و او حاضر بود از من دل بکند! به همین علت میزبان میزبان به دنبالمان آمد و او را به فرودگاه برد و از شرش خلاص شدیم و با این خانم مهربان به دید…

کیش .روزسوم

صبح دررخوت نمناک هوای معطرازخواب بیدارمیشدم وخودم رابه خواب میزدم. به سختی
ازاین تخت خنک خودم راجدا کردم ورفتیم صبحانه. امیر گفته بود که نزدیک ظهر باید بریم غواصی که آب گرم شده. بنابراین به پیشنهاد دخترک و برای این شک هتل دارن وبقیه مسافران را بر طرف کنیم ما هم به خرید رفتیم. آخه دخترک می گفتم اینا فقط شبا مارو می بینین در حالی که دست خالی با شلوارهای خیس، گشاد گشاد بر می گردیم هتل ..
بنابراین تصمیم گرفتیم ما هم مثل همه خانمها دسته گل سرکی به این پاساژها بزنیم و وای از این بوی لذت بخش بوتیک ها که از خود خرید بیشتر می چسبد. خیلی فضای مرکز تجاری کیش شبیه دبی بود اینقدر که یک بار به انگلیسی قیمت پرسیدم(بی جنبه گی تا این حد؟)اما عجیب است که آدم از دو ساعت دوچرخه سواری خسته نمی شود اما ده دقیقه درپاساژ قدم زدن اینقدر آدم راخسته می کند.اما این بچه های جنوب خیلی بامزه ان . یکی که به محض ورود می پرسید: بلوز واسه آقاسعید می خواید؟ به یکی دیگه میگفتم: من نمی دونم این اندازه مامانم باشه میگفت:خو اگه اندازش نبود بده خالت...
با دخترک در تفاهم کامل بودیم همدیگر را رها میکردیم وهرکدام به سراغ خ…

کیش.روز دوم شب

این پسرک که سبزه و بامزه و خرمشهری و ساکن کیش بود اطلاعات دقیقی درباره غواصی داشت و قرار شد که فردا ما را به محلی آشنا برای غواصی ببرد. امیر خودش سوار یه دوچرخه دو نفره بود و من دستش می انداختم می خواسته تو راه یه دختری سوار کنه که اینو کرایه کرده اونم هر وقت ازش جلو می زدم صدام می زدم استاد و دخترک هم تبدیل شد به دوست استاد و برخلاف بقیه آقایون که همه در یک سربالای مشخص کم می اورند و پیاده می شدند او با ما تا بالا پا زد. هم صحبتی با او پر از اطلاعات اقتصادی و سیاسی درباره کیش بود که خیلی چسبید
دخترک هر وقت کنار دریا میایستادیم و در هیجان منظره گم می شدیم با حواس پرتی میگفت: نکنه قایق هامونو بدزدن(دوچرخه= قایق) یاد دختر خاله می افتادم
دخترک یک کار بامزه دیگه هم می کرد و اینکه درختها را تک تک، پشت سر مارپیچی می رفت. از او تقلید کردم اما من هر دو تا درخت می تونستم بپیچم
هنگام برگشتن از مسیر رفته هوا دیگر تاریک شده بود که روبروی برجهای آفتاب به مجتمعی به نام پارس رسیدیم که تمام باغچه های اطرافش را اطلسی کاشته بود. من آنقدر دور این گلهای چرخیدم که صدای دخترک و امیر در آمد اما مگر می شد …

کیش روز دوم عصر

اول از همه رفتیم به دیدن درخت سبز. خب نمی خوام ناامیدتون کنم ولی اون درخت همون انجیر معابدی بود که در جنوب همیشه هست. من این درخت را دوست دارم به خاطر خانواده دکتر ارنست و شازده کوچولو(می دونم اون بائوباب بود شبیه بودن دیگه) خب این تازه خیلی هم خاک گرفته بود...حالا..یک کم گره زدم و یک کم گره از کار مردم باز کردم اونم تنها به این خاطر که تازه کتاب جهان هولوگرافیک را خوندم و فکر کردم حالا شاید چون تو دایره است و امواج ادمهای قبلی و از این دری وری ها.
جالب یک بساز و بفروش هم آمده بود و گره می زد که تا قبل از عید یکی از آپارتمانهایش فروش برود و اینو بلند بلند می گفت. میزبان بامزه مون میگفت که شوهرش عقیده داره که تمام این گره ها را او زده تا آقا را به دست آورد. جدا این اعتماد به نفس آقایون همیشه منو متعجب می کنه!
رفتیم کاریز و یا همان شهر زیرزمینی.... وارد شدیم وجوانی کسل توضیحات مضحکی می داد.در راهرو زیر زمینی با دیوارهای صدفی جلو رفتیم و وقتی فهمیدم که مسیر کاریز قدیمی را خراب کرده و توسعه دادند خیلی تو ذوقم خورد. انقدر همه جا را راهرو کنده بودند وسوراخ کرده اند که من حقیقتا نگرانم که ی…

کیش. صبح روز دوم

صبح قبل از طلوع آفتاب بیدار شدم و در بالکن هتل در تاریکی نشستم و صداها و عطرها را حبس و ضبط کردم.
با روشن شدن هوا به اسکله رفتیم. آب آنقدر مرموز و آرام به ساحل می خورد که ترسناک بود. در اسکه در زیر آب چنان ماهی های درشتی در حرکت بودند که جیغمان درآمد. مردی با آرامشی حسرت برانگیز روی نیمکت ها خوابیده بود و کبوتر ها در کنار مرغ ماهیخوار با آن رنگهای شیک سفید و خاکستری و سیاه، به شدت بی کلاس به نظر می رسیدند . مرغ زیبایی را با خط چشم زرد رنگ هم دیدم که بعدا معلوم شد مرغ مینا است.
که ناگهان دچار دل درد شدیدی شدم و دوان دوان برای صبحانه خود را به هتل رساندیدم. در انجا دیدن یک گروه کارمند که گویا برای یکدوره آموزشی آمده بودند حسابی سردرگم مان کرد. آنان مرا به یاد کارمند های چخوف می انداختند. مدام از خودشان و از در و دیوار عکس می گرفتند و در یک لحظه همه شان با هم در حال عکس گرفتن در تمام زوایه های موجود بودند. شادیشان حسابی شادمان کرد. صبحانه به شدت طولانی بود آنقدر که برای استراحت از خستگی خوردن به اتاق بر گشتیم و برای شنا و غواصی برنامه ریزی کردیم و من فهمیدم که میزبانم میزبانی دارد که …

کیش - روز اول عصر

به سرعت به سمت دریا به راه افتادیم و من عاشق هر خیابانی هستم که به جای سنگهای جدول گل اطلسی داشته باشه و هر بار که از این خیابان رد شدیم این جمله راه به دخترک گفتم و او با شکیبایی هر بار شنید! تمامی خیابانی در محاصره جداول اطلسی پوش بود که گل کودکی من است که در عطر اطلسی گذشت
و و و سرانجام بعد از دو سال من دریای جنوب را دوباره دیدم و بعد از سالها ساحل کیش را دوباره..
من هیچوقت این رنگ حیرت انگیز را درک نمی کنم. چرا این دریا آبی ساده و معمولی مثل همه تصاویر دریا نیست ؟ من این آبی زنگاری را نمی فهمم چطور می تواند از سفید ساحل مرجانی شروع کند و چند قدم جلوتر رنگی شود و به ان آخر ها که برسد سرمه ای؟
همه می دانید که من عاشق شمالم ولی مگر می شود این بوی خاص دریای جنوب را با چیزی مقایسه کرد؟
دخترک از آن موجودات بود که میشد همه کارها را به او سپرد ...بنابراین دوچرخه را هم کرایه کرد و حسابی هم چک وچانه زد با پسرک جنوبی رفیق شد... و به راه افتادیم در نوار ساحلی کنار دریا پا زدیم.. چنان سرم پر از رنگ و عطر و طعم شده بود که مدام فریاد می زدم: من چقدر خوبم ...دخترک انقدر در طی این روزها این جمله …

کیش - صبح روز اول

صبح با استرس همیشگی قبل ازسفرازخواب بیدار شدم ومدام باخودم تکرار میکردم این استرس نیست هیجان است. یه باردر یک مقاله دیدم بالاترین استرس ترس از مرگ بود بعد اضطراب از سخنرانی و بعد از آن استرس سفر!
ظرفها را شستم و آشغالهای را برداشتم وبا کوله لپ تاپ به راه افتادم. در فرودگاه میزبانم را برای اولین بار دیدم. نویسنده وبلاگ بد آموزی که برخلاف اسم وبلاگش دختری مودب و تپل با صورتی گرد وصدایی کودکانه بود!
در هواپیما مثل همیشه کنار پنجره در رویای ابرها غرق شدم. هیچوقت هیچوقت برایم تجربه پرواز تکراری نخواهد شد و دست ازنگاه کردن به ابرها بر نخواهم داشت. من نمی توانم این عنصر تصادف را که باعث می شود ابرها از ابتدا تا انتهای خلقت دوبار شبیه به هم نباشند را درک کنم ..چطور چنین چیزی ممکن است هر لحظه تازگی و تفاوت؟
به کیش که رسیدیم گردنم کج شده بود. ازبالا به این تکه خشکی بیضی شکل نگاه می کردم بر خلاف درونش خیلی خشک و بی روح بود. مثل همیش در فرودگاه همان بوی خنک ودلپذیری می آید که بقول دختر خاله انگار تو خارجیم
برایمان اتاق دو تخته ای در هتل پارسیان رزرو شده بود که هتلی با درختان نخل بود و نزدیک به در…