۹ فروردین ۱۳۸۸

ادب از که آموختی؟


مادرک باخوشحالی می گه: واسه من اس مس اومد(همون پیامک منظورشه)
من گفتم: خوشحال نشو ایران خودروه
خواهرک می گه: شرط می بندم پیام تبلیغاتیه

بعد معلوم شد پیام تبریک عید دخترخاله بوده،

مادرک بهش زنگ زده می گه: قربونت برم الهی که به فکر منی، اینا اس مس منو تحویل نگرفتن حالا خیط شدن ک.ونشون می سوزه

۷ فروردین ۱۳۸۸

سختی کار

دوست خواهرک به من می گه: همراه من بیاین که مغازه دارها چون تهرونی ام سرم کلاه نذارن
بهش می گم: مغازه دارهای شیراز سر مهمان کلاه نمی گذارند اما ...برو حالا خودت می فهمی...
رفت و اومد با حیرت گفت: جنسو داشت اما گفت مغازه بالائی داره!

من و مامان و خواهرک همه با هم گفتیم :آخه دم دستش نبوده

۵ فروردین ۱۳۸۸

اوممممم

فالوده شیرازی خوردم. نشاسته اش عین سنگ زیر دندون، نه مثل این فالوده بی حال تهرونی ها که گاهی برای فرار از غم غربت مجبوری بخوری اونم از فروشنده هایی که تا به حال اسم فالوده زعفرانی هم به گوششان نخوره

۳ فروردین ۱۳۸۸

رفع زحمت

یه مزاحم به گوشی خواهرک زنگ زده اونم گوشی را داده به مامان. مادرک قربونش برم ، گوشی را گرفته، دست زده به کمرش، شکمش را داده جلو، اخم کرده میگه:الو مرض

۲ فروردین ۱۳۸۸

شیراز 2




باز هم مثل هر سال ماهی ها را در حوض علی بن حمزه ریختیم و

وبه زیر گنبدش با آن رنگ سبز حیرت آورش رفتیم









و باغ جهان نما در شب








۱ فروردین ۱۳۸۸

شیراز1



در توالت فرودگاه سبزه عید گذاشته بودن. در صف کارت پرواز چنان لهجه شیرازی همه جا را گرفته بود که مدام لبخند می زدم. خونه مادرک می گوید که از صبح قمری ها داشتن لونه درست می کردن بعد با حسرت آه می کشه و می گه: اونقده باهم تفاهم داشتن
هر سال منو خواهر دومی برای سالها سال در باره رنگ کردن تخم مرغها باهم اختلاف نظر داشتیم و تقریبا هر سال دم سال تحویل ما با هم قهر بودیم.امسال خواهرک و دوستش دوتایی تخم مرغها را رنگ کرده بودند و من احساس بزرگسالی کردم که دیگر میلی در دخالت نداشتم.بابائی هم مثل همیشه گلهای سر سفره را آورده بود احساس عجیبی دارم از اینکه سال به سال هیجانم برای تحویل سال کمتر می شود اما باز هم ضربان قلبم بالا می رود زمانی که ان ثانیه های اخر می گذرند.
بابا برایم بنه تاق گرفته ...فراموش کردم بودم که من عاشق این پسته های کوهی هستم
مادرک هم همان سبزی پلو با ماهی شب عید را درست کرده بود با ماهی قبادی که بابائی با افتخار می گفت که سفارشی تازه تازه خریده است.
از انجا که اب نبود هیچکس حموم عیده نرفته بود. بابایی که طبق اخلاق سربازی اش با اب سرد دوش گرفت منم با کتری سرمو شستم و خواهرک با قابلمه دوش گرفت مادرک هم هپلی سال را با بی خیالی تحویل کرد و به محض شلیک توپ آب اومد ومادرک رفت حموم
اما این سریال یوسف چه شب عید شیرینی واسه ما راه انداخت . مهمان ما چون این سریال را دوست داشت ما هم مجبور شدیم که برای اولین بار از اول تا آخریک قسمت را ببینم و از خنده خودم را خیس کردم. یوسف شده بود مخلوطی از هری پاتر و دیوید کاپرفیلد(اون شعبده بازه نه اون قهرمان رمان دیکنز)بامزه اون تکو نی بود که زلیخا زیر عبای یوسف خورد بابائی می گفت: خدا یه لقد زد تو کمرش .بعدش زلیخا با میک کاپ خدائی از زیر عبا زد بیرون
هنوز تیتراژ سریال داشت می رفت که اس ام اس اومد: اصلاح عیوب شبکیه رفع چروک پوست ارتودونسی وبهبود ارترزو مفاصل در یک جلسه توسط دکتر یوزارسف

۲۹ اسفند ۱۳۸۷

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

من اون دو پنجره را هم شستم و پرده های جدید آبی رنگ حصیری ام را هم وصل کردم.

فردا شب در شیراز به خواب خواهم رفت.

به قول اون افسر آلمانی و دوست داشتنی فیلم خاموشی دریا

"امیدوارم شب بر همه شما خوش بگذرد."

۲۸ اسفند ۱۳۸۷

گوز پیچ شدن یک جوگیر


شیشه پنجره اتاق خواب ،دیوارهای آشپزخانه و کف و پنجره اش ،یک گلیم هم بردم پشت بام شستم
و حالا تمام بدنم درد می کند. دونه دونه انگشتام و گردن و بازوهام زق زق می کنن ...
این کدوم احمقی بود که جوگیر شد و تصمیم گرفت برای اولین باردر عمرش خونه تکو نی کنه؟حالا درد جهنم تا فردا خوب میشه، این خونه را چی کار کنم که شده عین "محشر خر" هیچ جوری هیچی بر نمی گرده سر جای اولش!
الان من خانه ای که در آن زلزله اومده روی صندلی راحتی ام نشسته ام و همسایه ها تمامی حرکات مرا به طور دقیق زیر نظر دارند چرا؟
چون پرده ها را شستم اما وصل نکردم .چرا؟
چون پنجره های هال را نشستم تا پرده رویش بزنم چرا؟
چون اصلا قصد ندارم هیچ پنجره مزخرف دیگری را تا اطلاع ثانوی بشورم
نتیجه؟
همسایه ها می توانند به دید زدنشان ادامه دهند فقط بهشون لطف می کنم و به خاطر آنها دست تو دماغم نمی کنم و موهایم را هم بستم(جولک ظرفشوئی را که به یاد دارید؟)

۲۷ اسفند ۱۳۸۷

یک هلو هزار هلو


ترکیه بودم استانبول. نامی پر از داستان و تخیل، قسطنطنیه باشکوه، پایتخت رم شرقی، بیزانس ... میخواستم تمام مسجدهای این شهر هزارمسجدو ببینم. مسجدهای که شاید قبلن کلیسا بودن و قبل از اون پرستگاههای میترائی مهرپرستان. ورودی ها گران بودند و من کم پول، با احتیاط خرج می کردم ...
از جلوی گاری هائی پر از هلوهایی درشت رد شدم. در عمرم با سابقه خانوادگی باغداری چنین هلوهایی ندیده بودم. قیمت کردم، گران بودند ومی ترسیدم آن مسجدی که گنبدش در انتهای کوچه دیده می شد ورودیه داشته باشد. هلوها قرمز و صورتی، کم از سیب گناه آلود بهشتی نداشتند....به سختی دل کندم و پایین رفتم. در انتهای کوچه باریک و پیچ دار مسجدی صورتی زیبائی را پیدا کردم که هیچ موجودی غیر از من در اطرافش نبود. دو طرف درِ مسجد سکو بود و پرده خوش رنگی در چوبی را پیدا وپنهان می کرد. روی یکی از سکوها یه هلو بود، بزرگ با قطرات آبی که روش می درخشیدند...
هلو را برداشتم، به داخل رفتم، کف مسجد دراز کشیدم و زیر گنبد صورتی، هلوی خنک را تا آخرین ذره خوردم...

۲۶ اسفند ۱۳۸۷

بکش خوشگلم نکن

من موهامو رنگ نمی کنم.جز یه بار محض امتحان، سالهاست که این موهای مشکی در اطراف صورت من هست. از آرایشگاه بدم می یاد و هیچوقت نمی رم. آخرین باری که آرایشگاه رفتم 15 سالم بود.بعد از اون دوستام و این اواخر خودم موهامو کوتاه می کنم.
اما تازگی ها دوستام خیلی به رنگ کردن موهام گیر دادن و انواع پیشنهاد های مش و های لایت بود که به من عرضه می شد. امروز بالاخره خودم را راضی کردم و دوست آرایشگرم اومد خونه ام و از ساعت 2 تا 5 زیر دستش بودم تا کاری کند کارستان
انواع عملیات حیرت انگیز روی سر من اتفاق افتاد که با درد و سوزش به همراه بود و نیاز به چندین بار شستشو و بدتر از همه یکجا نشستن داشت. پس از تحمل تمامی این عذابهای غیر انسانی که سشوار کشیدن را هم به آن اضافه کنید( این یک کار را سه بار هم در عمرم انجام ندادم) وقتی خودم را در آینه قدی خونه ام دیدم به این نتیجه رسیدم که من خیلی کار خوبی کردم که در این سالها موهایم را رنگ نکردم! بنابراین یکساعت دیگر زیر دستش نشستم تا برگردم به چهره آشنای خودم.
و الان تنها تفاوتی که در موهای من نسبت به چهار ساعت قبل رخ داده جنس موهامه که شده به قول شیرازی ها عین "جولک ظرفشوری"

۲۵ اسفند ۱۳۸۷

لذت ناب


آی مزه می ده ...آی مزه می ده یواشکی فیلمتو بین بقیه تماشاچی ها ببینی و بعدش برا فیلمت دست بزنن... خداییش خیلی مزه می ده ..

بعد وسط ذوق مرگی بغل دستی ات بگه شما مگه خوشتون نیومد ؟ و شمام مجبور بشید عین احمقا واسه فیلم خودتون دست بزنید

۲۴ اسفند ۱۳۸۷

تحسین بود؟


مادرک با شوق و علاقه درباره خواهرک می گه: مهم اینه که می ره می گرده واسه مامانش موسیقی سنتی پیدا می کند...فقط غربزده که نیست که...
خواهرک با لبخند به من می گه: خواهری دیدی مامان به من فحش داد؟

۲۳ اسفند ۱۳۸۷

بهتر از برگ درخت


خواهرک ومادرک اومدن ومن سوقاتی های کیش را با مراسم چشم بندان و ... نشانشان دادم و هیجانشان را دیدم. جیغ زدن های خواهرک و وای خدای من گفتن مادرک آن چنان شیرین بود که هر سوقاتی را تک تک نشان می دادم تا این صحنه را چندین بار ببینم. حالا تمام هال پر از کادو است . شام را خورده ایم و من دارم یواشکی به مادرک نگاه می کنم که یک ساعتی است با لذت تمام به لباسهایش ور می رود، تا می کند، برعکس می کند و به دوخت ها نگاه می کند و در کیسه هایش بقچه بندی می کند و هر از گاهی نوزاد عروسکی که برای خواهرک خریدم را در دست میگیرد و لپهایش را ماچ می کند.

۲۲ اسفند ۱۳۸۷

۲۱ اسفند ۱۳۸۷

یک شیرازی اصیل

- خانم شما کارت اختتامیه را گرفتید؟
- من ؟نه!
- می یاید بگیرید؟
- من ؟ نه!
- چرا؟
- راهتون دوره آخه
- من براتون بفرستم می یائید مراسم؟
- من؟ نه!
- چرا؟
- راهش دوره آخه
- خانم من کارت را براتون میفرستم شما هم باید بیائید
- من؟ چرا؟
- (با خشم و حرص)آخه خانم شما جایزه گرفتید
- من؟ نه!

۲۰ اسفند ۱۳۸۷

کیش روز چهارم.

از انجا که هوا همچنان نا مساعد بود و غواصی رفتن ما به قول شیرازی ها"رو اوو گوزید" و بعد از ظهر پرواز داشتیم، برای آخرین بار به دوچرخه سواری رفتیم و من برای آخرین بار کنار دریا و اطلسی ها پا زدم. از کنار پاساژ مرجان که رد شدیم به یاد اوردم که ساک برای خرید هایم ندارم. یک مرد مهربان پیدا شد که از دوچرخه های ما نگهداری کند تا بر گردیم که برگشتم اما هرچیزی خریده بودم غیر از ساک و حالا با کیسه های خرید آویزان به دسته های دوچرخه برگشتیم .آبی دریا به رنگی در آمده بود که در این چند روز تا به حال ندیده بودیم. ...رنگی حیرت انگیز...
آن موجودات مهربان باز هم به ما تخفیف های خوبی دادند و قول دادند که تا سال دیگر همین دوچرخه ها را برای ما نگه دارند.
برای آخرین بار نهار را در هتل خوردیم(تا آن هم مجانی حساب شود) و با گارسون مهربانی که همیشه هوای ما را داشت خداحافظی کردیم. بلیط من ودخترک چند ساعتی با هم اختلاف داشت و من حاضر نبودم زودتر از کیش دل بکنم و او حاضر بود از من دل بکند! به همین علت میزبان میزبان به دنبالمان آمد و او را به فرودگاه برد و از شرش خلاص شدیم و با این خانم مهربان به دیدار مجدد دریا رفتیم. خیلی دوست ندارم اعتراف کنم که در غیاب دخترک تحمل این میزبان میزبان چندان راحت نبود . در فرودگاه به دلیل تعداد فراوانی انواع چاقو که خریده بودم کلی ماجرا داشتم .مامورین نفهمیده بودند کدام ساک حاوی چاقو است ومنهم صدایش را در نمی آوردم که ساکم از دیدشان پنهان شده و آنها همه چمدانها را دوباره از زیر دستگاه رد می کردند و حسابی سر کار رفته بودن تا زمانی که مزه اش تمام شد و اعتراف کردم من چاقو دارم
در هواپیما کنار مردی هیجانزده نشستم که با گوشی اش در حال یک گفتگوی رفع کدورت عاشقانه بود وهیچ مهمانداری ازپس خاموش کردن موبایلش برنمی آمد که گویا قضیه حیاتی بود...
مسیر فرودگاه تا خونه از مسیر کیش تا تهران طولانی تر بود. زمانی که به خانه رسیدم . سوقاتی ها را از هم جدا کردم و متوجه شدم ساک خواهرک از همه چاق تر است. در رختخواب بیهوش شده بودم که صدای موبایلم مرا از خواب پراند. دخترک اس ام اس داده بود که سرانجام پرید شده و خلقی از نگرانی رها شده وبه خواب فرو رفتند ....

۱۹ اسفند ۱۳۸۷

کیش .روزسوم



صبح دررخوت نمناک هوای معطرازخواب بیدارمیشدم وخودم رابه خواب میزدم. به سختی
ازاین تخت خنک خودم راجدا کردم ورفتیم صبحانه. امیر گفته بود که نزدیک ظهر باید بریم غواصی که آب گرم شده. بنابراین به پیشنهاد دخترک و برای این شک هتل دارن وبقیه مسافران را بر طرف کنیم ما هم به خرید رفتیم. آخه دخترک می گفتم اینا فقط شبا مارو می بینین در حالی که دست خالی با شلوارهای خیس، گشاد گشاد بر می گردیم هتل ..
بنابراین تصمیم گرفتیم ما هم مثل همه خانمها دسته گل سرکی به این پاساژها بزنیم و وای از این بوی لذت بخش بوتیک ها که از خود خرید بیشتر می چسبد. خیلی فضای مرکز تجاری کیش شبیه دبی بود اینقدر که یک بار به انگلیسی قیمت پرسیدم(بی جنبه گی تا این حد؟)اما عجیب است که آدم از دو ساعت دوچرخه سواری خسته نمی شود اما ده دقیقه درپاساژ قدم زدن اینقدر آدم راخسته می کند.اما این بچه های جنوب خیلی بامزه ان . یکی که به محض ورود می پرسید: بلوز واسه آقاسعید می خواید؟ به یکی دیگه میگفتم: من نمی دونم این اندازه مامانم باشه میگفت:خو اگه اندازش نبود بده خالت...
با دخترک در تفاهم کامل بودیم همدیگر را رها میکردیم وهرکدام به سراغ خرید خود می رفتیم و ساعتی را برای خروج معین می کردیم و اصلا مجبور نبودم منتظر پرو کردن لباسش بمانم و نظر بدهم.. اما چیزهای که من دوست داشتم یا نبودند و یا گران بودند شمع ها و دکوری ها، شکلات ها وعروسک ها....
اما برای خواهرک ومادرک ودختر خاله ها خرید هایم را کردم وبیرون امدیم تا به قرارغواصی برسیم که دیدیم باد و بوران جزیره را از جا می کند. اما ما با اعتماد به نفس تمام حوله های هتل را برداشتیم و سوار ماشین امیر شدیم. در راه برای اولین بار فکر کردم که خیلی احمقیم که سوار ماشین یه غریبه شدیم توجاده ای که هیچ آدم وساختمونی دراطرافش نیست . بامزه اینکه فورا فکرم را خوند و خودش گفت: حیف اینجا جزیره است و نمی شود شما را رو دزدید.
خلاصه رفتیم به اموزش غواصی سیمستر. یک جای تروتمیز و زیبا برای غواصی اما باد انقدر شدید بود که تمام شنها را عین سوزن به سر و صورتمان می زد. اما این باعث نشد که ما با جت اسکی ها عکس و ژست نگیرم و در حیرت دریای زنگاری مواج فرو نرویم. ساحل دست نخوره وطوفان و امواج کمرنگ و درخشنده انقدر خوب بود که در برابر طوفان داد بزنیم....
برگشتیم به ماشین و امیر برایمان از حوضچه های پرورش لاک پشت و گله های بز و بیمارستان قلب متروک تعریف کرد.
دربازگشت به هتل ما مجدد تلوتلو می خوردیم و شلوارهایمان خیس شده بود...
ناهار من خوراک میگو سفارش دادم که اینقدر کم بود که مجبور شدم سالاد ودوغ و نان وسیب زمینی سرخ کرده وسس و حتی کلم های غذای دخترک را بخورم تا سیر شوم. تازه خیلی هم غر می زدم که سالادشان سنگ ریزه دارد و دخترک با ظرافت به من یادآوری کرد که شنهای ساحل طوفانی به لبم چسبیده بوده و مشکل از سالاد نیست
وسط غذا خوردن هر دو به خنده ای پایان ناپذیر دچار شدیم. آخه چطور دو تا احمق با اون همه باد وطوفان فکر می کردند که در این هوا می توانند به غواصی بروند وبا جدیت باخودشان حوله برداشتند؟ مدام به حوله ها نگاه میکردیم و از خنده اشک می ریختیم...

کیش.روز دوم شب


این پسرک که سبزه و بامزه و خرمشهری و ساکن کیش بود اطلاعات دقیقی درباره غواصی داشت و قرار شد که فردا ما را به محلی آشنا برای غواصی ببرد. امیر خودش سوار یه دوچرخه دو نفره بود و من دستش می انداختم می خواسته تو راه یه دختری سوار کنه که اینو کرایه کرده اونم هر وقت ازش جلو می زدم صدام می زدم استاد و دخترک هم تبدیل شد به دوست استاد و برخلاف بقیه آقایون که همه در یک سربالای مشخص کم می اورند و پیاده می شدند او با ما تا بالا پا زد. هم صحبتی با او پر از اطلاعات اقتصادی و سیاسی درباره کیش بود که خیلی چسبید
دخترک هر وقت کنار دریا میایستادیم و در هیجان منظره گم می شدیم با حواس پرتی میگفت: نکنه قایق هامونو بدزدن(دوچرخه= قایق) یاد دختر خاله می افتادم
دخترک یک کار بامزه دیگه هم می کرد و اینکه درختها را تک تک، پشت سر مارپیچی می رفت. از او تقلید کردم اما من هر دو تا درخت می تونستم بپیچم
هنگام برگشتن از مسیر رفته هوا دیگر تاریک شده بود که روبروی برجهای آفتاب به مجتمعی به نام پارس رسیدیم که تمام باغچه های اطرافش را اطلسی کاشته بود. من آنقدر دور این گلهای چرخیدم که صدای دخترک و امیر در آمد اما مگر می شد شب باشه وبوی اطلسی و کنار دریا ...اخه مگه می شد ولش کرد:ای خدااااااااااااااا من چقدر خوبم
و من سرانجام توانستم بر ترسم غلبه کنم و در یک سرازیری تند و تیز دستهایم را از فرمان دوچرخه بردارم...و جیغ بزنم ...خیلی چسبید اما فکرنکنم دیگه جرات تکرارش را داشته باشم.
اما خانم میزبان اومد دنبالمون و با پسر با نمکش ما را برای شام برد پایاب. رستورانی در فضای باز و موسیقی زنده. من هیچوقت با این جور جاهای مثلا سنتی حال نمی کنم اما تخت چوبی وحوض و لیوانهای دوغی که درش غرق می شدی خیلی خوب بود. فقط یه بارون کم بود همه اش فکر می کردم چه حالی می ده و داد...
رعد و برق های با حال و گارسونهایی که می دویدند تا سفره ها و مهمانها را بپوشانند و بارانی درشت که نانهای داغ را خیس می کرد...آی مزه داد آی مزه داد و گروه موسیقی که همچنان به کارش ادامه می داد(جاشون خشک بود آخه) بامزه بود که یه نفر از راه دور گروه موسیقی را کنترل می کرد وقتی اشاره می کرد :بپیچون...انقدر حرکتش پر مفهوم بود که من در معناشناسی آن کف کردم!
سرانجام به علت پیچانده شدن زودتر از موعد توسط گروه موسیقی انجا را به مقصد هتل ترک کردیم.
و خیابانهای خیس کیش در شب ...

۱۸ اسفند ۱۳۸۷

کیش روز دوم عصر


اول از همه رفتیم به دیدن درخت سبز. خب نمی خوام ناامیدتون کنم ولی اون درخت همون انجیر معابدی بود که در جنوب همیشه هست. من این درخت را دوست دارم به خاطر خانواده دکتر ارنست و شازده کوچولو(می دونم اون بائوباب بود شبیه بودن دیگه) خب این تازه خیلی هم خاک گرفته بود...حالا..یک کم گره زدم و یک کم گره از کار مردم باز کردم اونم تنها به این خاطر که تازه کتاب جهان هولوگرافیک را خوندم و فکر کردم حالا شاید چون تو دایره است و امواج ادمهای قبلی و از این دری وری ها.
جالب یک بساز و بفروش هم آمده بود و گره می زد که تا قبل از عید یکی از آپارتمانهایش فروش برود و اینو بلند بلند می گفت. میزبان بامزه مون میگفت که شوهرش عقیده داره که تمام این گره ها را او زده تا آقا را به دست آورد. جدا این اعتماد به نفس آقایون همیشه منو متعجب می کنه!
رفتیم کاریز و یا همان شهر زیرزمینی.... وارد شدیم وجوانی کسل توضیحات مضحکی می داد.در راهرو زیر زمینی با دیوارهای صدفی جلو رفتیم و وقتی فهمیدم که مسیر کاریز قدیمی را خراب کرده و توسعه دادند خیلی تو ذوقم خورد. انقدر همه جا را راهرو کنده بودند وسوراخ کرده اند که من حقیقتا نگرانم که یه روز جزیره سوراخ شود و بره پایین..جدا مثل اون مورچه و مورچه خوار بود...اون زیر خونه مورچه بود دیگه نه؟
تنها چیزهایی که هیجان زده ام کرد. فسیل یک لاک پشت چند هزار سال بود که در سقف راهرو فضای خالی ایجاد کرده بود و حس عجیبی بود از قرار گرفتن در فضایی که زمانی زیر آب بوده است همینطور زمانی که راه پله 800 ساله اسرا دیدم که مردم از آنجا وارد قنات می شدند و آب شیرین باران را با کوزه می بردند می توانم تصور کنم در آن گرمای کشنده تابستان این راهرو و این آب گوشه اس از بهشت بوده است.حتی می توانم دختر لاغر برقع پوشی را ببینم که در تاریک و روشن کاریز در کنار آب به صدای پر شدن کوزه اش گوش می سپرده و در رویا فرو می رفته...خب مطمئن هستم این آقای مهندس ایرانی ساکن المان به زودی آنجا را تبدیل به مجموعه مضحکی از رستوران وکافی شاپ و چرخ و فلک خواهد کرد و پول پارو خواهد کرد
از انجا به شهر حریره رفتیم که من شرمنده ام از آثار باستانی که فقط یک ساختمان مخروبه به شدت مشکوک بود
ظهر میزبان مهربان ما را به رستوران دنج و کوچکی برد و ماهی کبابی خوشمزه ای خوردیم و رفتیم هتل بیهوش شدیم وعصر دوباره راه افتادیم برای دوچرخه سواری که تمام روز در انتظارش بودم
اصلا تکراری نمی شود این مسیر آبی و عطرش...متوجه شدم که آقایون ساکن کیش یک روش تکراری برای اشنایی با دختران مسافر دارند و ان با این جمله شروع می شود: دنده دوچرخه توعوض کن داره صدا می ده ...
دخترک چندین بار از این بابت راهنمایی شد و با خوشرویی گفتگو را ادامه می داد و من تنهایشان می گذاشتم(چقدر با مرامم) از انجا که دوچرخه من هیچ صدای نمی داد این یکی مدتی در کنار من دو چرخه سواری کرد و در پایان گفت: معلومه دوچرخه سواری ها ...چرخت اصلا صدا نمی ده!

۱۶ اسفند ۱۳۸۷

کیش. صبح روز دوم


صبح قبل از طلوع آفتاب بیدار شدم و در بالکن هتل در تاریکی نشستم و صداها و عطرها را حبس و ضبط کردم.
با روشن شدن هوا به اسکله رفتیم. آب آنقدر مرموز و آرام به ساحل می خورد که ترسناک بود. در اسکه در زیر آب چنان ماهی های درشتی در حرکت بودند که جیغمان درآمد. مردی با آرامشی حسرت برانگیز روی نیمکت ها خوابیده بود و کبوتر ها در کنار مرغ ماهیخوار با آن رنگهای شیک سفید و خاکستری و سیاه، به شدت بی کلاس به نظر می رسیدند . مرغ زیبایی را با خط چشم زرد رنگ هم دیدم که بعدا معلوم شد مرغ مینا است.
که ناگهان دچار دل درد شدیدی شدم و دوان دوان برای صبحانه خود را به هتل رساندیدم. در انجا دیدن یک گروه کارمند که گویا برای یکدوره آموزشی آمده بودند حسابی سردرگم مان کرد. آنان مرا به یاد کارمند های چخوف می انداختند. مدام از خودشان و از در و دیوار عکس می گرفتند و در یک لحظه همه شان با هم در حال عکس گرفتن در تمام زوایه های موجود بودند. شادیشان حسابی شادمان کرد. صبحانه به شدت طولانی بود آنقدر که برای استراحت از خستگی خوردن به اتاق بر گشتیم و برای شنا و غواصی برنامه ریزی کردیم و من فهمیدم که میزبانم میزبانی دارد که او همسر میزبان اصلی است. با این حساب نفهمیدم من طفیلی هستم یا قفیلی یا سفیلی...مهم این بود که همه چیز مجانی بود و کوفت باشد مفت باشد...
خلاصه اینکه مایو و حوله را آماده کردیم و از وقتی اسم شنا و غواصی آمد دخترک هر چند دقیقه یک بار قیافه اش وحشتزده می شد که: فکر کنم دارم پریود می شم و بعد می دوید در دستشویی و شنگول بیرون می امد که: خبری نیست... و این ماجرا تا آخرین روز سفر ادامه داشت!
این میزبان آخری زنی شاد و جذاب و خوش صحبت بود با ماشینی خوش بو به دنبالمان آمد و معلوم شد که دعای مادرک گرفته و پلاژ بانوان به دلیل پاره ای تعمیرات تعطیل است! ولی ما اصلا روحیه خود را از دست نداده و با ایشان یه تور کیش گردی راه انداختیم.

۱۵ اسفند ۱۳۸۷

کیش - روز اول عصر

به سرعت به سمت دریا به راه افتادیم و من عاشق هر خیابانی هستم که به جای سنگهای جدول گل اطلسی داشته باشه و هر بار که از این خیابان رد شدیم این جمله راه به دخترک گفتم و او با شکیبایی هر بار شنید! تمامی خیابانی در محاصره جداول اطلسی پوش بود که گل کودکی من است که در عطر اطلسی گذشت
و و و سرانجام بعد از دو سال من دریای جنوب را دوباره دیدم و بعد از سالها ساحل کیش را دوباره..
من هیچوقت این رنگ حیرت انگیز را درک نمی کنم. چرا این دریا آبی ساده و معمولی مثل همه تصاویر دریا نیست ؟ من این آبی زنگاری را نمی فهمم چطور می تواند از سفید ساحل مرجانی شروع کند و چند قدم جلوتر رنگی شود و به ان آخر ها که برسد سرمه ای؟
همه می دانید که من عاشق شمالم ولی مگر می شود این بوی خاص دریای جنوب را با چیزی مقایسه کرد؟
دخترک از آن موجودات بود که میشد همه کارها را به او سپرد ...بنابراین دوچرخه را هم کرایه کرد و حسابی هم چک وچانه زد با پسرک جنوبی رفیق شد... و به راه افتادیم در نوار ساحلی کنار دریا پا زدیم.. چنان سرم پر از رنگ و عطر و طعم شده بود که مدام فریاد می زدم: من چقدر خوبم ...دخترک انقدر در طی این روزها این جمله را از من شنید که هر از گاهی که من در سکوت مست یک منظره بودم با نگرانی می پرسید: امروز هم خوبی گیس طلا؟
نگه داشتیم و بالای صخره رفتیم ...موجها به صخره می کوبیدند و اب روی ما می پاشیدند کنار ساحل دراز میکشیدم ومتوجه گذشت زمان نمی شدم... شن های طلائی که آب نقشهای حیرت انگیزی روی انها انداخته بود و صدای موج و عطر گلهایی که نامش را نمی دانم و عطرش دیوانه ام می کرد. حقیقتا مست شده بودم. در بازگشت حتی نمی توانستم دوچرخه را درست برانم
بعد از دو ساعت دو چرخه سواری ، شب آش و لاش به هتل برگشتیم و خود را به کافی شاپ رساندیم. حسابی خندیدیم از دست متصدی که هرکسی هرچیزی سفارش می داد برایش فرقی نمی کرد و طرف در نهایت باید میلک شیک می خورد. دخترک می گفت احتمالا تنها یک جلسه در آموزش کافی شاپ شرکت کرده اونم همین این بوده دیگه...
به شکل جنازه به داخل اتاق برگشتیم و از پذیرش مدام زنگ می زدند و اصرار که شما چای نبات خواسته بودید؟ نمی دونم قیافه مون اینقدر خلاف بوده؟
شب شام و دوش و بیهوشی در ملافه های سفید و خنک در آن هوای حیرت انگیز و گس و صدای برگهای نخل پشت پنجره

۱۴ اسفند ۱۳۸۷

کیش - صبح روز اول


صبح با استرس همیشگی قبل ازسفرازخواب بیدار شدم ومدام باخودم تکرار میکردم این استرس نیست هیجان است. یه باردر یک مقاله دیدم بالاترین استرس ترس از مرگ بود بعد اضطراب از سخنرانی و بعد از آن استرس سفر!
ظرفها را شستم و آشغالهای را برداشتم وبا کوله لپ تاپ به راه افتادم. در فرودگاه میزبانم را برای اولین بار دیدم. نویسنده وبلاگ بد آموزی که برخلاف اسم وبلاگش دختری مودب و تپل با صورتی گرد وصدایی کودکانه بود!
در هواپیما مثل همیشه کنار پنجره در رویای ابرها غرق شدم. هیچوقت هیچوقت برایم تجربه پرواز تکراری نخواهد شد و دست ازنگاه کردن به ابرها بر نخواهم داشت. من نمی توانم این عنصر تصادف را که باعث می شود ابرها از ابتدا تا انتهای خلقت دوبار شبیه به هم نباشند را درک کنم ..چطور چنین چیزی ممکن است هر لحظه تازگی و تفاوت؟
به کیش که رسیدیم گردنم کج شده بود. ازبالا به این تکه خشکی بیضی شکل نگاه می کردم بر خلاف درونش خیلی خشک و بی روح بود. مثل همیش در فرودگاه همان بوی خنک ودلپذیری می آید که بقول دختر خاله انگار تو خارجیم
برایمان اتاق دو تخته ای در هتل پارسیان رزرو شده بود که هتلی با درختان نخل بود و نزدیک به دریا و بازار. باید منتظر می ماندیم تا اتاق حاضر شود و تا ان موقع رفتیم رستوران برای نهار و تا اخر سفر میز کنار پنجره پشت درختان نخل مال ما شد.
من و دخترک برای رو کم کنی از همدیگر غذای هندی سفارش دادیم. مرغ و ماهی کاری و مدام برای همدیگر چسی در کردیم که توانایی مان در خوردن غذای تند چنین وچنان است
بنده که از همان قاشق اول تا فیهاخالدونم سوخت و در ادامه فقط برنج و آب می خوردم اما دخترک که چشمانش پر از اشک شده مدام می گفت این اشک اصلا ربطی به تندی غذا ندارد و اصرار داشت که چیزی درگلویش پریده ...حالا
اتاق را که تحویل گرفتیم خیلی غمگین شدیم. ما در آنجا با یک تخت دو نفره پشت یک پرده و دو تخت تکی مواجه شدیم و هر دو تا آخر سفر به راههای برای پر کردن تختهای دیگر فکر می کردیم که هیچ نتیجه ای در بر نداشت و چه فرصتها که از دست رفت...
ولی اتاق به شدت خوش منظره بود با مبلها وپرده های قرمز و درختان نخل در پشت پنجره و آن بوی خوشایند دریا که تمامی غمها را می زداید.

پایان سفر

بعد از راین به سمت کلوتهای شهداد رفتیم، جاده بسیار متفاوت شدو شبیه اطراف شیراز، کوه به همراه واحه های سبز پر درخت، ...