پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2009

یکشنبه ها در وین

تصویر
صبح روز یکشنبه بود و هوا عین بهارهای شیراز بود خنک و دلچسب. پیاده خیابانهای خلوت را به سمت دانشگاه ابجی می رفتیم. کنار دانوب یک مسیر برای دویدن و دوچرخه سواری درست کرده بودند و مردم در ان در حرکت بودند. چیزی که زیاد می دیدم گل فروشی بود در اندازه های کوچک و بزرگ و با گلهایی درخشان و ناشناخته ...
در دانشگاه به دفتر خواهرم رفتیم. مزه می دهد ادم تحقیقاتش روی این اسامی باشد، انگور، آلبالو،سیب ، رز و ارکیده...چیزی که جلب توجه می یکرد زونکنهای گلداری بود که خودبخود قفسه ها را زیبا کرده بود به جا ی ان رنگ تکراری مشکی در اداره جات ما...
یک کاپوچینو خوشمزه گرفتیم و به راه افتادیم و من انقدر بابت این تصویر که در فیلمها همیشه دیده ام (قهوه در دست راه رفتن) مسخره بازی درآوردم که خواهرم خوشحال بود که امروز دانشگاه تعطیل است!
از کنار زمینهای کوچکی رد شدیم که دولت به مردم داده بوده ر زمانهای دور که سبزیجات در ان بکارند. انان حق فروش یا اجاره انها را ندارند اما نسل به نسل منتقل می شود. درون این زمینهای چهارگوش کلبه های زیبای چوبی بود که صاحبان ان عصرها با روزهای تعطیل برای تفریح به انجا می امدند و هرکس…

ایکیا

صبح و صبحانه این بار با عسلی که در قوطی شامپو بود! خیلی شبیه بودن دیگه و جل الخالق که فشاری می دادی عسل بدون معظلات کشداری بیرون می اومد و بعد هم قطع می شد! نان گردو دار که خیلی خوشمزه بود و یه کورنفلکس دیگه که پرا از دونه و اینا که نه چندان خوشمزه
بعد وین گردی تا عصر...انواع مختلف اتوبوس، اتوبوس برقی و منو ریل و مترو را تجربه کردم. بلیط یک ماهه که همیشه تو کیفته و به همه اش می خوره یعنی اصلا نمی خوره همین همرات باشه(نشانه شخصیت شماست) کافیه اگر یه وقتی یه کسی خواست چکش کنه ...طبعا همه می خرند اما فکر کن اگر ایران بود..شرمنده اصلا این روش جواب نمی داد
نمای بیرونی خانه های قدیمی را حق ندارند دست بزنند. مردم می توانند فقط داخل خانه خود را نوسازی کنند. از این لحاظ خیابانها خیلی شبیه رم بود. ساختمانهای چند طبقه با پنجره های عمودی مستطیلی و دیوارهای رنگی...
و من مثل همیشه از این انبوه گلها پشت پنجره لذت می برم.
و هوا از صبح دیگر تابستان نبود ناگهان پاییز بود. انگار نه انگار ما دیروز داشتیم حمام افتاب می گرفتیم. بارانی بود و اندکی سرد.
مثل همیشه بوی فروشگاهها مرا به هیجان می اورند. این بوی خاص ،…

دونا

تصویر
شب در تراس خوابیدم. خنک و دلچسب زیر ستارگان البته نیمه شب از سرما اومدم داخل خونه..
صبح را با میز مفصل صبحانه شروع کردم. آبجی دومی همیشه عاشق تجربه طعمهای جدید بوده و هست و من یک کورنفلکس جدید، مربای جدید و چای جدید را تجربه کردم که اسم هیچکدام یادم نیست اما مزه اش هنوز زیر دندانم است.
آبجی رفت سر کار و من حمام در اتاقک شیشه ای را تجربه کردم. یک کمی به نظرم مضحک می رسید و هر از گاهی در را باز می کردم نفسی بخورم(بعدا فهمیدم اصلا سقف نداشته !)
از نظم و ترتیب کمدها و قفسه ای آبجی دومی لذت بردم چقدر با من فرق دارد. لوازم آرایش ، دستمال توالت ها، شامپوها و صابونها همه قشنگ و مرتب و البته بنده هم در ادامه فضولی ام همه چیز را به هم ریختم
البته تلاش مذبوحانه ای کردم که همه چیز را به وضعیت عادی درآورم که نشد...
آبجی اولی زنگ زد که در همان نزدیکی منتظرم است. وقتی با لباس تابستانی وارد خیابان شدم تا مدتی از تماس باد و آفتاب بر روی پوست و موهایم در حیرت بودم و بی اراده لبخند می زدم وبازوهایم را بلند می کردم که باد از زیر آنها عبور کند. به یاد نمی آورم آخرین باری که نور بر موهایم تابیده بود کی بود؟
به م…

ورود گیس طلا را به شهر شهیدپرور وین تبریک می گوییم

تصویر
از اولش خوشمزه شروع شد. ساعت 12 آژانس گرفتم برای فرودگاه امام.چهار صبح پرواز داشتم به سمت وین. دارم فکر میکنم اگه یک خورده فرودگاه دورتر بود من شیرازی بی خیال سفر به خارج کشور می شدم.
راننده جوان چنان موزیک های ملایم زیبایی انتخاب کرده بود و با کولر خنک یک ساعت دلپذیر را در شبهای خیابان های تهران و حومه گذراندم. از این زنده بودن شهر در شبهای ماه رمضان لذت می برم. میوه فروشان دوره گرد در میدان شوش، مردی که وسط خیابان شلوارک می فروخت و خانواده هایی که چند ترکه سوار موتور شده بودند خیلی بامزه بود.
کاملا خوابالود و نئشه وارد فرودگاه شدم و مراحل پذیرش را با گیج بازی گذراندم در به سالن انتظار رفتم. قیافه های خیلی جالب بود. مسافرانی که حسابی به سرووضع خودشان رسیده بودند و با کمی زرق و برق اضافه مال پروازهای ترکیه و ارمنستان و این جور جاها بودند و مردمی که ساده پوش بودند پروازهای اروپایی.
در هواپیما با مهماندارهای قرمز پوش و موبور استرین روبرو شدم که به علت خوابالودگی چندان فرصت ورانداز پیدا نکردم. یک سفر چهار ساعته عذاب اور تنها حسنش این بود که برای اولین بار از توالت هواپیما استفاده کردم. پروا…

دارم می رم سفر

می دونید من تو این لحظه فقط دلم واسه اونایی می سوزه که سفرنامه دوست ندارنطفلکی ها دهانشان را فرشتگان متبرک خواهند کرد
پی نوشت:دیشب حالم خیلی بد بود بچه فیلسوف حرف قشنگی زد : اگه غمگین و نا امید بشیم که به هدفشون رسیدن

دو حالت نداره!

دوستم برای اولین بار در عمرش اسباب کشی کرده و خیلی ناله زاری میکند به او می گویم که این ماجرایی هرساله است و باید آمادگی اش را داشته باشد. وحشتزده تهدید می کند که : - نه! من یا تا سال دیگه شوهر می کنم...یا ...یا ...شوهر میکنم

فکر کن!

دختر خاله می گه:- چقدر این اتوبوسهای وی آرتی حال میده، اصلا بلیط نمی گیرن-؟!!!!

عصر روز سوم:

مدتی درجاده راه نرفته بودیم که به پل و رودخانه زیر آن و به اتاقکهای پلاستیک پوشی رسیدم که محل نگهداری اسب و قاطر بود. صاحبان انجا نیز دو پسر نوجوان بودند که به ما اجازه دادند انجا نهار بخوریم.
و انجا بود که معلوم شد فردین هنگام خداحافظی از بسیجی ها ، یک کیسه مرغ خوابیده در پیاز و ابلیمو از انها هدیه! دریافت کرده است . به همراه یک کیسه ذغال و با وجود مخالف بقیه تمام مسیر انها را با خود آورده است.طاهره مدام می گفت جوجه مال مرفهین بی دردیه که با ماشین می رن شمال نه ما حفظان محیط زیست! فردین هم بی اعتنا حالا هم همچنان پر انرژی به داخل جنگل رفته بود و سیخ کباب درست می برید!
همه در اتاقک محل زندگی دو نگهبان ولو شدیم. روی سقف پلاستیکی انجا پر از برگ بود و دو پسر با یکدیگر شطرنج بازی می کردند!
بچه ها زیر الونکی اتش درست کردند و کبابها را به سیخ کشیدند و با لیموی تازه به نیش ...
باران نم نمکی می امد و مختار مدام اعلام ساعت می کرد که چهار بود و ما هشت باید ایستگاه قطار زیر آب می بودیم.
به راه افتادیم. حالا دیگه در جاده بودیم اما هیچ ماشینی رد نمی شد. از پسرها ادرس را دوباره پرسیده بودیم و به نظر …

صبح روز سوم:

تصویر
از خواب بیدار شدیم و صبحانه را توی رگ زدیم و سارا را برای زیارت امامزاده بردم. داخل امامزاده، سارا از من می خواست که فضا را برایش توضیح دهم از سه قبر سبزپوش گفتم و گلهای مصنوعی و پنجره های کوچک. چندین گره را باز کردم تا گره از مشکلات صاحبانشان باز شود و برای خودم و سارا چندین روبان سبز گره زدم. این روبان چقدر در دنیای نشانه شناسی معنا یافته است. منظره روبروی امامزاده رویایی بود این سه برادر جای خوبی را برای مردن انتخاب کرده بودند.
خادمِ امامزاده مسیر آبشار و همچنین مسیر کوهنوردی رفتن به سمت زیرآب را با دقت روی کاغذ طراحی کرد.
از جاده پایین امامزاده به راه افتادیم و سر یک پیچ کوله ها را پایین گذاشتیم و صنم کنار انها باقی ماند و ما ادامه دادیم. مسیر پیچ در پیچ و به دلیل باران به شدت لیز و گل آلود بود و بدون چوب دستی مشکل بود رفتن. سر یک پیچ ابشار لاغری را دیدم و خیلی تو ذوقم خورد اما کمی جلوتر که رفتم نزدیک بود از روی صخره ها پایین بیفتم و آبشار اصلی را دیدم.
آبشاری بود غران و درخشان آب در همان بالا به پودر تبدیل می شود و زمانی که به زمین می کوبید، هوا را چنان جابجا می کرد که از وزش ب…

عصر روز دوم:

تصویر
برای نهار بیدارم کردند. با همان پتو به سر سفره رفتم و نهار که مخلوطی از کنسروهای مختلف بود را تا خرخره خوردیم.یک گروه بسیجی نوجوانانی را برای آموزش به آنجا آورده بودند و ما نگران بودیم که دوباره به ما گیر بدهند. مسئول اتاقکها که بازیگر فیلم "ناف" محمد شیروانی از کار درآمد خیالمان را راحت کرد که تصمیم گیرنده خود اوست. دوباره به اتاقک برگشتم و به گفتگوهای بامزه اتاق بغلی که با لهجه شدید مشهدی بود گوش دادم و با مختار در باره فیلم و سینما حرف می زدم که طاهره صدایمان کرد.
بیرون آمدیم مه اندکی کمتر شده بود و به دنبال صدای بچه ها وارد جنگل شدم. فردین هایپراکتیو در حال شکستن هیزم برای بخاری های اتاق بود و درخت عجیب که جای ضربه های تبر بر تنش قرمز رنگ می شد. مختار به دنبال ضبط صدای محیط با دوربینش بود و طاهره و آرزو فردین را با هر ضربه تشویق می کردند. فردین اصرار داشت که در این سفر یتیم است و هیچ انگیزه ای برای تبر زدن ندارد بعد معلوم شد منظورش این است که نامزده ندارد!(گویا با طاهره و مختار حسودی میکرد) و همه برای تجدید روحیه اش قول دادند که نامزدش شوند و او کنده را از وسط دونیم کرد!

صبح روز دوم:

تصویر
با خوردن شیر داغی که زن مهربان خادم حسینیه آورده بود روز را آغاز کردیم. زن به شدت بابت برخورد دیشب ناراحت بود و از دست آنان شاکی. متاسف بود که چرا شب ما را به خانه خودش نبرده بوده است.
مسیر را پرسیدیم و به راه افتادیم. هوا ابری بود اما نه بارانی. از همان ابتدا مناظر زیبا در پیچ جاده منتظر ما بود. رودخانه منتهی به سد کجور و کوههای پیچیده در ابرهای تکه تکه...
پیاده روی آغاز شد. گفتگوهای دونفره و شوخی ها و موسیقی و آواز خواندن و انتظار هیجانزده شدن پشت هر پیچ فیلمبرداری ها و عکاسی ها . فردین یک بوق به کمرش وصل کرده بود و در تمام طول سفر در حال آموزش آن بود
دو بوق = حرکت
یک بوق= غذا
سه بوق= کجایید عقبی ها
پنج بوق= کجایید جلوی یها
و ندیدم در طول سفر کسی به بوق های فردین غیر از خنده عکس العمل دیگری نشان دهد.
گله های که از روبرو می امدند. خوردنی هایی که قاپیده میشد و دست انداختن آرزوی تازه کار که مدام کوله اش را فردین حمل می کرد.
موتور سوارانی که به نظر می رسید برای دیدن ما در نورِ روز فرستاده شده بودند و شرمندگی شان ...
و صبحانه ای که در پیچ جاده در کنار گاوهای در حال چرا خوردیم.
به رودخانه که عرضش زی…

شب روز اول:

هنوز چشمانمام گرم نشده بود که یه موتوری امد و رفت و دوباره امد و در را باز کرد و رفت و دوباره امد و صدا زد. فردین بیرون پرید و طیبه هم به دنبالش
ما همه از داخل گفتگوها را می شنیدم. آنها از بسیج روستا آمده بودند و می خواستند بدانند ما کیستم و چه نسبتی با هم داریم و چه کسی ما را به حسینه راه داده است.
طیبه هم به تمام سئوالاتشان با آرامش جواب می داد . آرزو و حشتزده به من چنگ می زد و نگران مانتوی کوتاهش بود. اما قضیه خیلی جدی بود. آنان نمی توانستند تحمل کنند چند مرد و زن نامحرم در حسینه انها خوابیده باشند. طیبه به شیوه خودش سعی در مجاب کردن آنها داشت و.... سرانجام رفتند اما راضی نشده بودند.
دوباره همه سعی کردند که به خواب بروند و دخترها درون کیسه خواب روسری ها را محکمتر دور سر خود پیچیدند و من مانتوی بلندی که داشتم را به آرزو دادم...اما داستان ادامه داشت.
ساعتی بعد ماشین نیروی انتظامی با چراغهای گردان آمد!
طیبه و فردین دوباره بیرون رفتند و گفتگو تا صبح ادامه داشت. بحث به اصول دین و نماز و ...کشیده شده بود. مختار عصبی شده بود و فردین به دنبال راه چاره میگشت و طیبه باخونسردی می گفت : سه تا ماش…

عصر روز اول:

تصویر
مردم بابت باران به شدت غمگین بودند. باران شالیزار را خراب می کند. خبر دار شدیم که باید تمامی خریدها را همین جا انجام بدهیم و از آنجا که من جزو گروه شام بودم، برای در صف خرید نان ایستادم. خانمها به لباس کیسه آشغالی من لبخند می زدند و من آدرس می پرسیدم و همه مهربان اطلاعات می دادند که یکی از آنها هراسان به من گفت : دوستاتون خانم...
منم که حیفم می اومد صف را رها کنم که نوبتم شده بود توجهی به نگرانی آنها نکردم.
مدتی بعد من پیروز با ده تا نون گرد و داغ از نانوایی بیرون امدم و ماشین گشت ارشاد را دیدم که دخترها را داشت می برد!
فقط پسر ها و سارا باقی مانده بودند. بامزه که وقتی داشتند سارا را می بردند فردین به مامور گفت که سارا نابیناست. مرد جا خورده و به آرومی پرسید: ناشنوا هم هستند؟ فردین گفت: نه ...مرد هم با صدای بلند سر سارا داد زد: خانم حجابتو درست کن واگرنه تو را هم می بریم!!!
در زیر باران به ایستگاه ماشینهای لفور رفتیم در حالی که قطرات آب از همه جایمان می چکید منتظر سرنوشت دوستان دستگیر شده بودیم. فردین شوخی می کرد که : طفلک ماموره خبر نداره چه اشتباهی کرده .. طیبه داره الان اتوش می کنه
حقیق…

صبح روز اول:

تصویر
هشت صبح ایستگاه راه آهن قرار داشتیم. شب قبل یک کیسه پر از قرص آماده کرده بودم از ترس درد معده این روزهای آخر و با پرروئی تصمیم به سفر گرفتم. چند بطر آب معدنی کوچک تنها احتیاط غذائی من برای این روزها بود.
در ایستگاه بعد از مدتها فردین را دیدم. از همانجا تعریف ماجرای نمایشنامه ها و اجراها و بازی هایش را پرشور آغاز کرد. بعد محمد همیشه ساکت و پر لبخند از راه رسید و آرزوی عشوه ای با مانتوهای همیشه کوتاهش و لبخند های گل و گشاد صادقانه
طاهره که تازگی ها دوباره موهایش را تیغ زده بود و حالا نیم سانتی مو داشت و کاملا شبیه زندان کشیده ها بود . مختار و صنم هم بودند. بقیه قرار بود ورامین سوار شوند.
در قطار معلوم شد که تا فیروزکوه بلیط داریم و بقیه راه را باید به ایستیم. شوخی و خنده ها از همان اول شروع شد.
در تونل تاریک آرزو وارد شده بود و کورمال کورمال به فردین دست می مالید و می گفت: طاهره تویی؟
فردین با خوشخلقی می گفت : منکه طاهره هستم اما حس لامسه تو هم خیلی ضعیفه ها...
بیشتر مسافران شاد و جوان بودند و در تونل جیغ می کشیدند و آواز می خواندند و زمانی که مامور کوپه می امد داد می زدند: بچه فرار... صاحبش …

خنکا

چند روزی می روم مهمان آب ودرخت و دریاچه باشم

داریوش ِمنتظر یا نمی دونم فریدون فروغیِ ؟

من: در تمامی اساطیر باستان اقوام مختلف، نیاز به یک منجی همیشه دیده می شه...
دخترخاله در حالی که دکمه مانتوشو می دوزه صدایش را به طرز فاجعه ای کلفت می کند و می خواند:یک نفر...... می یاد .........که من...... منتظر......... دیدنشم

آخییییییییییییییییییی

گلدونای مرجانم یک عالمه بچه کرده بودن و جاشون حسابی تنگ شده بود. امروزهمشون را به یک کیسه خاک برگ و چند تا گلدون خالی بردم حموم و سه گلدون را تبدیل به ده تا گلدون کردم. حالا همشون پشت پنجره هستن و دارن نفس می کشن

وضعیت های غیر انسانی

دیروزدر تمام مدتی که دردمی کشیدم و دختر خاله ها نوازشم می کردند و پرستاری به کسانی فکر می کردم که پنجاه روز بدون هیچ همدمی درد کشیده اند.

می شناسیدش دیگه....

- می گن مادرهای بی محبت، بچه شون دچار بیماری اوتیسم میشه
- به چشم چه ربطی داره؟
- هیچ ربطی نداره! چرا فکر کردی به چشم ربط داره؟
- به خاطر" او"ش
- "او"ش چه ربطی به چشم داره؟
- راس می گی ها... به دهن ربط داره
- دیوونه! به دهن چه ربطی داره؟!!!
- به "او"ش نگاه... دهانتو گرد کن.. بگو" اوتیسم"" او"" او"تبصره(خطاب به مسجد محل): مرده شور تون را ببره که شادیتون هم عین عزاداریه

تو دهنی

امروز یه دختر بچه موبورو چشم سبز دیدم که می گفت: من تا وقتی دانشجو ام می رم پیش دبستانی و مهد کودک درس می دم اما وقتی بزرگ شدم و رفتم سر خونه زندگیم دندان پزشک می شم!بهش می گم :رفتن سر خونه زندگی یعنی چی؟می گه: یعنی شوهر کردم وبچه دار شدممی گم: بهترنیست قبل از اون دندون پزشک بشی؟گفت: نه من اشتباه شماها را تکرار نمی کنم

دوران تاریک

امروز دیدم نویسنده کتاب پس از نقل یک پاراگراف از نویسنده ای دیگر نوشته بود:"جا دارد که من پس از خواندن این متن خوانندگان را به یک خنده بلند و طولانی از سر استهزا دعوت کنم"دلم گرفت از روح مریضی که حتی نتوانسته در نوشتن یک کتاب به ظاهر علمی ، کینه و دشمنی خود را پنهان کند.

دوره آخرزمون شده

امروز دیدم دختر دوستم تو کتاب درسی اش در جواب سئوال : حلیمه که بود؟ نوشته بود:- بیبی سیتر حضرت محمد!

پاسکال

همیشه انسان، از نابود کننده اش شریفتر است.

وای وای وای

هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذردهم رونق ِ زمان ِ شما نیز بگذرد وین بوم ِ مِحنَت از پی ِ آن تا کند خراببر دولت آشیان ِ شما نیز بگذرد
باد ِ خزان ِ نکبت ِ ایّام ناگهانبر باغ و بوستان ِ شما نیز بگذرد
آب ِ اجل که هست گلوگیر ِ خاص و عامبر حلق و بر دهان ِ شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم درازاین تیزی ِ سِنان ِ شما نیز بگذرد
چون داد ِ عادلان به جهان در بقا نکردبیداد ِ ظالمان ِ شما نیز بگذرد
در مملکت چو غُرّش ِ شیران گذشت و رفت این عوعو ِ سگان ِ شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشستگَرد ِ سُم ِ خران ِ شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشتهم بر چراغدان ِ شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشتناچار کاروان ِ شما نیز بگذرد
ای مُفتَخَر به طالع ِ مَسعود ِ خویشتنتاثیر ِ اختران ِ شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید نوبت ز ناکسان ِ شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن ِ دگر کسانبعد از دو روز از آن ِ شما نیز بگذرد
بر تیر ِ جَورتان ز تحمّل سپر کنیمتا سختی ِ کمان ِ شما نیز بگذرد
در باغ ِ دولت ِ دگران بود مدّتیاین گُل، ز گُلسِتان ِ شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه م…