پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2009

گوش بده بقیه هم چی می گن ...

من با تغییراتی متن ای میل یکی از خواننده گانم را اینجا می گذارم برای باز کردن پنجره های بیشتری به این موضوع:
سلام گیس طلا
امروز ختم کلامت را خواندم. اگر چه مثل بیشتر ایرانی ها به قضاوت دگم علیه اروپاییها نپرداخته بودی اما همان رگه را می شد در کلامت خواند. من اتریش نبوده ام اما خیلی با چند اتریشی دوست بوده ام. مردم اتریش و تمام اروپا مثل هکه ادم های دنیا نیاز به ارتباط دارند. روابط اجتمایی روابط عاطفی و و.و همه این ارتباطات در این جواع نیز وجود دارد البته اگر انسان دگم هایش را به دور بیفکند و در جامعه عجین شود. بله کار روزانه و تنگ خانواده و یا با دوستان هموطن وقت را پر می کند تو را و مرا منفعل می کند به نوعی. منفعل و دور از جامعه جدید. چرا که بیرون اتفاقات زیادی می افتد. جوانان اینجا هم مهمانی های خصوصی خود را دارند. وقتی من دختر و یا پسرم را به هر بهانه منع می کنم تا در این مجالس شرکت نکنند یعنی که در پیله خود می رویم و دور می مانیم. من در شمالی ترین کشور اروپا زندگی می کنم تعداد دوستان غیرایرانی من چه خانوادگی و چه شخصی بسیارند . مهمانی داریم. دریا و کوه و جنگل می رویم. سینما و تا…

نتیجه گیری اخلاقی

اول از هم تشکر از تمام دعوت ها ی دوستان ساکن اطریش و اروپا(که خیلی احساس خوبی در ادم ایجاد می کرد ها...)حقیقتا این ابجی ها برنامه مرا به شدت پر کرده بودند و من برای حمام رفتن با کمبود وقت مواجهه می شدم چه برسد به سفر ودیدار دوستان نادیده . امیدوارم که در سفرهای بعدی به تمامی این دعوتهای دلچسب جواب مثبت بدهم در پاسخ به برخی از کامنت ها و ای میل ها با موضوع مشترک مهاجرت
در مقایسه بیرون اینجا و آنجا و در تردید بین رفتن و ماندن، سفرنامه من نمی تواند کمک خیلی زیادی بکند به چند دلیل:
1. من فقط یک ماه اینجا بودم و کلا در اروپا هیچوقت بیشتر از یک ماه نبودم و کشورهای انگلیسی زبان هم اصلا نبودم.
2. من یک توریست بودم که تعطیلاتم را می گذراندم.
3. من کلا آدم خوشبینی هستم و اگر از چیزی خوشم نیاید یا عوضش می کنم یا اصلا آن را نمی بینم.
من اینجا درس نخواندم و یا کار نکردم که بدانم چه مشکلاتی پیش روی آدم است.
دریافت های من تنها بر اساس دیده ها و شنیده هایم است که بستگی به قضاوت راویان دارد و بنابراین قابل اثبات هم نیست.

من فکر می کنم در جواب این تردید اول باید ببینید چطور آدمی هستید و از چه چیزهایی لذت می ب…

ورود گيس طلا را به شهر خون و قيام، تهران تبريك عرض مي نماييم.

به قول مادرك: ننه غربت غربته، ديار دياره

‫روستاهای وین

تصویر
بعد از چند روز ابری امروز افتابی شده بود و اسمان ابی با تکه ابرهای به شدت سفید خیلی مزه می داد.همچین روزهایی من حمام می روم تا بعد از ان موهایم را با نور آفتاب خشک کنم. از پنجره خانه بیرون پریدم و یک قالیچه هم انداختم روی چمنها و دراز کشیدم. افتاب پوستم را گرم می کرد. ابجی هم یک چایی و شیرینی برایم اورد تا بهشتم تکمیل شود. این شیرینی ها خیلی جالبتند یک لایه پرتقال و یک لایه شکلات روی کلوچه است.
موهام که خشک شد راه افتادیم و پیاده از خونه ابجی به سمت بیرون شهر رفتیم. مردم با دوچرخه و پیاده در زیر درختان در حرکت بودند. خانه ها قدیمی و زیبا بودند مثل کتابهای نقاشی کودکی هایم تا به یک روستا رسیدیم
تصور من از روستا به شدت با این فضا فرق داشت. درو واقع ده بیشتر شبیه یک مینیاتور از شهر بود. یک کلیسا در مرکز ان ، مغازه ها با کفشهای اخرین مدل ، یک شعبه از فروشگاههای بزرگ ، سالن ورزش ، رستوران ، کافه هاوس...
و در پس زمینه همه اینها جنگل ورودخانه و زمین بازی و ایستگاه قطار
و هوا که لذت مدام است برای من تنفس چنین هوایی...ابجی می گفت که اینها دیگر دامپروری یا کشاورزی نمی کنند و زمینها و حیوانات …

دریاهای وین

تصویر
فیلمهای هالیوودی اکواریوم های دریایی را زیاد دیده ام. بخصوص انفجار اکواریم های بزرگ شیشه ای که همیشه باعث فرار قهرمان فیلم می شود. معروف ترینش در ماموریت غیر ممکن بود و خیلی های دیگه . این رنگ ابی خاص این فضاها و وهمی که در ان وجود دارد همیشه برایم جذاب بوده بنابراین بر خساست خودم غلبه کردم و 11 یورو دادم و وارد شدم.
یکی دو سالن را که دیدم فکر کردم پولم را ریختم دور اما هر چه طبقات را بالاتر می رفتم گذشت زمان را بیشتر فراموش می کردم. انچه برای هم حیرت انگیز است خلق این دنیا برای هیچکس است. این موجودات خیلی زودتر از ما ساکنان این کره آبی بودند و صاحبخانه های واقعی آنان هستند. اما زمانی که من به این رنگهای حیرت انگیز و اشکال هندسی زیبا نگاه می کنم به مکانیسمی فکر می کنم که بی اعتنا به چشم دیگری، این همه نقش و رنگ ایجاد کرده.
دیدن خرچنگی با دمی که تمام رنگهای رنگین کمان در ان است یعنی چی؟ ماهی هایی به رنگ فیروزه ای فسفری با حاشیه های زرد و نقوش گرافیکی بر تنشان. در ان همه برنامه ها جذاب مستند که درباره این موجودات دیدم(هوش برتر را به یاد دارید؟) متوجه شدم که بسیار پیش امده که این رنگها سود…
تصویر
برای قدم زدن از خانه ابجی بیرون امدم و ده قدم بالاتر با این دشت روبرو شدم. پر از گل و به شدت با صفا و دورتا دورش جنگل
خیلی زور دارد به خدا . در کوره راههای جنگل پر از تابلو های راهنما بود و روی درختها را هم با رنگ علامت گذاری کرده بودند و وقتی دختری دوچرخه سوار را دیدم که داشت در جنگل واسه خودش می گشت نزدیک بود سرم با بکوبم به تنه درخت. تازه جنگله هم اصلا به پای جنگلهای ما نمی رسید ای خدا منو بکش ..منم همه اینا را برای ایران می خوام...برگشتم ..خوبه این ابجی بزرگه یک کیکا درست می کنه که طعم بهشتی دارد به خدا
بعد از ظهر هم به کافه سنتراله رفتم. کافه ای که خاطرات فراوانی از مشتریان معروفش دارد. من از کافه خیلی خوشم امد فقط به این دلیل محکم که " گارسون گفت: این منو هم برای این خانم زیبا"(به قول شیرازی ها ویخ... سوزتون بشه)
تازه بعدش هم که کیکم را اورد برایم توضیح داد که رویش یک تکه طلا گذاشته که برای پوست خیلی خوبه و کلی ابجی ها دستم انداختند که حالا این چند عیاره و این ماجراها
یک پیرمرد هم پیانو می نواخت و فضا را به شدت خاص کرده بود و هر وقت که قطعه را تمام می کرد مردم برایش دست م…

‫شهربازی های وین

تصویر
برای دیدن اشتت پارک بیرون رفتم. پارک زیبا و کوچکی بود. زمانی که از پل رد شدم و پسرکی در کنار آن اکاردئون می زد و من به سمت دریاچه کوچک مصنوعی و مرغابی های درونش می رفتم. فکر می کردم که تمامی این تصاویر نوستالژیک در فیلمهائی که دیدم بر اساس واقعیت بوده است!
من مثل اکثر آدمها از غذا دادن به پرندگان لذت می برم و از این تلاش پایان ناپذیر مرغابی ها برای تمیز کردن پرهایشان و این مدام و مدام رفتن زیر آب و تکاندن خودشان
مردم در زیر آفتاب بر روی چمنها خوابیده بودند و توریستها هم با مجسمه آهنگسازها عکس می گرفتند و رستورانهای باز هم که همیشه هستند و این ملت هم که هر ساعتی در حال غذا خوردن است. والدین و بچه ها هم در قسمت های بازی و یک دختر درسخوان هم در حال نوشتن مشق هایش روز چمنها زیر افتاب. دوچرخه سوار ها هم در چرخش و دونده ها ...همه چیز عجیب عادی و سرجایش است
از انجا با عوض کردن اوبان به شهربازی معروفشان رفتم.پراتا که به دلیل چرخ فلکی معروف است که بسیار قدیمی است 1897 به افتخار تاجگذاری فرانتس یوزف اول درست شده(به ما چه)
خب حقیقتش این است که من هیچوقت شهربازی دوست نداشتم. سروصدایش مرا به سردرد …

‫دلم واسه تهران تنگ شده

‫‫بهش می گیم مونتاژ موازی، تو فیلمها دیدید مثلا پدرخوانده، من جلوی کلیسا نشستم و دارم فکر می کنم این دو تا مناره و یه گنبد ایرانی از کجا اومده اینجا، اون وقت پیرمرد داره اکاردیون می زنه ، مهدکودکی ها تو پارک پشت سر من بازی می کنن. دبیرستانی ها با معلمشون اومدن بازدید کلیسا و از مجسمه کشیدن بالا، توریستا دارن عکس می گیرن و کبوترها دور حوض اب می خورن و برگها هم رو زمین می ریزن.
‫اون وقت مدام این تصویرها کات می شه با خیابانهای تهران در همین ساعت اما با موزیک متن همین پیرمرده
‫بهش می گیم مونتاژ موازی، تو فیلمها دیدید مثلا پدرخوانده‫

فروید در وین

تصویر
امروز به قصد دیدن هوندردواسا از خانه بیرون آمدم. مسیر را طبق توضیحات همیشه دقیق آبجی بزرگه رفتیم ودقیقا کنار ساختمان پیاده شدم. او مردی است معمار که خانه هایی با سبک خاص خودش ساخته است. قطعات رنگی استفاده کرده و انحناهای شرقی در بین ساختمان. خب حقیقتش را بخواهید شاید یک زمانی خونه بامزه ای بود با خطوط منحنی وقطعات رنگی الان که بارون و آفتاب رنگ و روشو برده چیز زیادی از زیبایش باقی نمونده . بامزه داخل کافه هاوسی که پایین ساختمان بود. دختر پیشخدمت برایم فیلمی از مصاحبه به خود معمار به زبان انگلیسی گذاشت که کلی از خودش خوشم امد و کارهای دیگری که غیر از این خانه ها انجام داده است. در کنارش هم در یک فضای گرم و بامزه این ات اشغالهای توریست خر کن را می فروختند همون تو مایه اون خرسه
بعد از وارسی همه جا رفتم سراغ یه کلیسایی که تو راه اومدن از پنجره دیده بودم. اینجور کلیسا ها را خیلی دوست دارم. بدون توریست با چمنهای اطرافش و نیمکت ها و پیرمردها با سگ هایشان وپرنده ها وافتابی که از لای برگها می تابید
اما به چشم برادری یک کشیشی داشت ها... "براد "و "لئوناردو" برن جلو بوق بزنن .ش…

‫موزه های وین

تصویر
‫نقشه وینم تکه تکه ‫ شده اما در عوض یک شمای کلی ازشهر به دست آوردم. فقط نمی دونم چرا اسم ایستگاهها را که می پرسم همه می خندند. فکر کنم خیلی درست تلفظ می کنم.
از روی نقشه به سمت موزه آلبرتینا رفتم. موزه ای با ظاهری در تلفیق سنت و مدرنیته .ازپله برقی بالا می روی و از پله های بزرگ قصر پایین می آیی.
در بالای پله برقی ها یک منظره از میدان و درهای ورودی موزه است. بلیط برای یک نفر نه یورو و پنجاه سنت است . و همه جا به شدت تمیز و مرتب است. مسیر را آغاز می کنم و با انکه می دانم چه چیزی در انتظارم است مثل همیشه به ان فکر نمی کنم. تا زمانی که واردسالن می شوم. چند تابلو که نمی شناسم و دوستشان هم ندارم روبرویم هستند. سالن را به سرعت رد می کنم ومی پیچم. روبروی تابلو رنه ماگریت ایستاده ام. اولین عکس العملم خنده است. خودم را کنترل می کنم و به تابلو نزدیک می شوم و باز هم می خندم اصلا انتظار نداشتم این تابلو روبرویم باشد. تنه بریده درختی که خود تبر به دست دارد، دو سیب ماسک زده، همان سیب های معروف ماگریت و بعد پیکاسو دوباره مرا به خنده انداخت . خب فکر کن چقدر بامزه است که ادم "خانم با کلاه سبز" …

‫خارج از شهر وین

تصویر
برای اولین بار به خانه ابجی بزرگه رفتم. خانه ابجی بیرون از شهر وین است و چون در تاریکی رفتیم زیاد متوجه مناظر نشدم.بعد از عوض کردن دو قطار به اتوبوس رسیدم. جالب است که اتوبوس های شبانه ای وجود دارند که هیچکس نیاز به ماشین شخصی پیدا نکند. فردا صبح بیدار شدم و دیدم که این منظره پشت پنجره اش است.
‫در حیرت فضا بودم که یک دارکوب به شدت خوشرنگ روی همین درخت نشست . در خانه ابجی این گلدان بزرگ بود که در خیابان پیدایش کرده بود. روی کاغذ پایین گلدان نوشته شده بوده: هرکس مرا دوست دارد می تواند مرا با خود ببرد به صورت یک تکه یا تکه تکه
‫طبعا خواهر ان را یک تکه به فرزندی قبولش کرده بود و کلی هم دلش سوخته بود و من در جوابش می گفتم خیلی دلت بخواد!
‫صبحانه را رو خوردیم و بیرون دویدم. فضا بسیار شبیه شهرک های ویلایی شمال است. خانه ها شیروانی دار و گل کاری شده و ان رطوبت خاص فضا. راه رفتن در خیابانهای طولانی و خلوت و سرسبز خیلی لذت بخش بود. همه ویلاها مسکو نی بودند و هیچ مغازه یا ساختمان تجاری وجود نداشت. جایی مناسب برای بزرگ شدن هر نوع کودکی...زنان خانه دار در پشت پنجره ها یا حیاط خانه ها دیده می شدند …

‫اپرا در وین

تصویر
‫روز سه شنبه خسته از روز قبل تا لنگ ظهر در زیر لحاف سبک و چاق ابجی خوابیدم بعد از یک صبحانه مفصل با این کورن فلکسهای جدید و لذیذ به حمام رفتم . پیچیده در پتو یک قسمت دیگر از شرلوک هلمز عزیز را دیدم و یک عالمه خبر بد از اینترنت خوندم و عصری داشتم واسه خودم عر می زدم که ابجی اومد و گفت: خوشگل کن
‫این جمله از طرف ابجی یعنی قضیه خیلی جدی است. پس منهم بعد از عمری موهامو پیجیدم و گوشواره زدم و کفش پاشنه بلند پوشیدم و زدیم بیرون
‫خب حقیقتش خیلی تجربه جالبی بود با لباس شب تو خیابون بدون ترس دنبال مترو دویدن
‫رفتیم کاخ شونبرون و وارد قصر شدیم .اسم قصر که می اد من یاد دزیره می افتم که از زندگی درقصر متنفر بود و از سقفهای بلند و سالنهای سرد ...اما من زیر سقفهای نقاشی شده راه می رفتم و به مردان و زنانی فکر می کردم که با لباسهای پف پفی و کلاه گیس در اینجا رقصیده اند ...کاخ ورسای هم که رفته بودم در فرانسه به همین چیزا فکر می کردم
‫بلیط را نشان دادیم و در صف ایستادیم. اکثرا لباس شب پوشیده بودند به غیر از توریست ها که معلوم بود هنگام بازدید قصر تصمیم گرفتند بلیط هم بخرند
‫حقیقتش اینه که قلبم می زد ...خب ش…

کافه هاوس های وین

تصویر
من سرانجام یک فارسی ساز نصب کردم. ماجرا این است که به منزل آبجی بزرگه اومدم و لپ تاپم را نیاورده بودم. ماجراهای این چند روز را سعی می کنم به ترتیب زمانی بنویسم.
‫روز دوشنبه با ابجی بزرگه ایستگاه وست بانهوف قرار داشتم. من جقیقتا از این مترو بازی اینجا خوشم می یاد اینقدر که سر وقته . زودتر از خونه راه افتادم تا برم کتابخونه بزرگ شهر را ببینم.
‫از ایستگاه که بیرون اومد منظره های از چتر های سفید را دیدم که سایبان خوبی بودند وبعد پله های نارنجی رو به بالا که جوانان جا به جا در ان نشسته بودند که بعدا فهمیدم منتظر باز شدن کتابخانه هستند. بالا رفتم و منظره شهر را دیدم و عکس گرفتم و باز شد کتابخانه. انچه بیشتر مرا تخت تاثیر قرار داد قسمت کودکان بود که مسول با شکیبایی برایشان سرچ می کرد و انان کتابهای خود را انتخاب می کردند. منظره شهر هم مکان مناسبی برای مطالعه بود و مبل های مخملی زیبا . منظره حسرت برانگیز دیگر انبوه دی وی دی ها بود که ردیف کنار هم بودند و سالنهای مطالعه و ...و خوب بود خوب
‫از انجا به خیابان ماریاهیلفراشتراسه رفتم و یک روز لذت بخش را در انجا گذراندم. همه دوستای من می دونن که من ا…