پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2009

بزن بر سینه و بر سر

تو ماشین دوستم داشتم براش حرف می زدم که جمله ام یادم رفت. در جواب نگاه منتظر دوستم به بیلبورد اشاره کردم و گفتم :می بخشی یه لحظه فکرکردم جرج کلونیه
اونم رفت زیر تابلو پارک کرد. گفتم: چرا اومدی بغل؟
به تابلو اشاره کرد و گفت: چون خودشه
بعد دو تامون شروع کردیم زدن خودمون

حسرت

امشب رفتم اختتامیه جشنواره پروین اعتصامی . از بهرام بیضایی به دلیل تصویر زن در فیلم باشو قدردانی کردند. پشت تریبون که اومد گفت : این فیلم فقط دو جایزه گرفته . اولی را یه مجسمه ساز پراگی به من داد . فیلم را در جشنواره ای دیده بوده و سه مجسمه کوچک برای من و عدنان وسوسن تسلیمی ساخته بود و داده بوده به خسرو سینایی که به دست من برساند و این دومین جایزه این فیلمهو من تقدیمش میکنم به زنی که این نقش را بازی کرده، سوسن تسلیمی که به دلیل بی مهری ها ایران را ترک کرد و وقتی رفت چهار تا فیلم توقیفی داشتملت همه بلند شدن و تا جایی که جون داشتن دست زدند. دستام هنوز میسوزه

پیشنهاد بی شرمانه

مهدی داره تعریف میکنه که پدرش رو پیشونیش جای مهر افتاده و برای اینکه ریا نشه مادرش رفته یک کرم دویست هزار تومنی خریده که باباش روش بزنه و جای مهر بره
فردین به عنوان پیشنهاد با چونه سجده می ره تا نشون بده چطوری مشکل پدر حل می شه. مهدی با خشم به فردین نگاه می کنه. فردین چونه برزمین، عذرخواهانه می گه : خواستم پولتون ضایع نشهتبصره: کسی می دونه این گلدانهای پلاستیکی قهوه ای را کجا می فروشند.

ضرب المثل شیرازی

خواهرک زنگ زده از شدت خنده نمی فهمم چی می گهبالاخره معلوم شد در بحثش با مادرک مثل همیشه از من نقل قول کرده، مامان هم جوابی بهش داده دندان شکن:" گیره به گه می بره ، شنبه به جود"در قدیم فضولات حیوانات را با وسیله ای به نام گیره حمل می کردند و شنبه هم که روز تعطیلی یهودی هاست. که درشیراز خوشنام نیستند. یه چیزی تو مایه کبوتر با کبوتر باز با بازحالا خواهرک با خنده می گه : توجه داری که در این صورت من گه هستم تو گیوه مامان که می خواد به من بی احترامی نشه از اون پشت می گه: نه قسمت دومی مال شماستخواهرگ می گه :انتخاب با خودته می خوای گیره باشی یا جهود

مردان کوچک

وارد مغازه باریک و لاغر ابمیوه فروشی شدم. دو پسر جوان در ان کار می کردند. گفتم که همان معجونی را می خواهم که دوستم اینجا خورده و نامش را نمی دانم. نشانی هایش را دادم و انها فهمیدند کدام است. بادستپاچگی از من می پرسیدند که دوستم خوشش امده یا نه؟ گفتم حضور من در اینجا دلیل براین است که خوشش امدهروی صندلی کوچک در راهرو تنگ نشستم. مردم بیرون با دیدن من به این ابمیوه فروشی فقیرانه اعتماد می کردند و داخل می شدند.دو پسر با جدیت در حال درست کردن معجون من بودند و زمانی که ظرف را جلوی من گذاشتند، تلاششان برای تزئین مضحک ان لبخند بر لبم اورد.اولین قاشق را که در دهانم گذاشتم متوجه نگاه از گوشه چشم یکی از انها شدم.و بعد جشنی بود از موزها و اناناسها و پسته ها و کنجد ها و نقلهای رنگی پنهان شده در بستنی...و زمانی که برای حساب کردن رفتم. یکی از پسرها با صورتی پر از جوش بلوغ با نگرانی از من پرسید: حالا تعریفی هم بود؟می خواستم ماچش کنم

بچه های اخر الزمان

امروز یه دختر چهارسال و نیمه با نگرانی تمام برام تعریف کرد که خواب دیده "یه شتر با دستمال گردن قرمز تو مدینه راه می رفته"

مجددا کلاس رانندگی

- تاکسی بی شعور، چرا اینجور بوق زد؟ منکه کار اشتباهی نکردم- بوق خودت بود خانم دکتر-!!!

شبی چون روزهایمان

نیمه شب است. از کابوسی بیدار شدم که در ان مردم مردگان خود را می خوردند. مردگانی که نیم زنده بودند و مارهای هراسناک بزرگی که گرد همه اینها می لولیدند.در صحرائی این چنین می دویدم و هر نجات دهنده ای خود به موجودی هراسناک تبدیل می شد. تا زمانی که باران امد و همه اجساد زنده و مرده بی حرکت شدند و من بر زمینی پر شده از قطعات بدن، به سمت جاده به راه افتادم.

خانم دکترش عین فحش بود

از فرعی اومدیم تو اصلی ، مربی می گه : بغلو نگاه کن- نگاه کردم-می شه بگی کجا رو نگاه کردی؟-معلومه دیگه ، آینه بغلو خوب- خانم دکتر ، اینه بغل پشت سرو نشون می ده!

داستان قدیمی

مربی رانندگی ام زن تپلی و کوتاه و خوشگلکی است که همیشه در حال خوردن خوراکی است و مدام به من هم تعارف می کند اینقدر که بعضی وقتا فکر میکنم اومدیم سیزده بدر. چهارده سالگی شوهر کرده و الان دو پسر بزرگ بیست و چند ساله دارد. هر جلسه شوهرش تماس می گیرد و او چنان عاشقانه با او صحبت می کند که من لذت می برم.
فقط برایم عجیب بود که هربار قبل از جواب دادن به تلفن همسر از من می خواست به صدای بلند از اوسئوالی بپرسم که شوهر بشنود. شک کردم که مرد از این پارانویید ها باشد. امروز شوهرتماس گرفت که کجایید و امد به خیابان ما. زن به سرعت خوردنی ها را جمع و ماشین را مرتب کرد. مرد احوالپرسی کوتاهی با من و همسرش کرد و کمی دروغ هم گفت که این طرفها بوده و ... به زن گفت که لپش پفکی شده و رفت، دیگه مطمئن شدم . مرد کم مو و لهجه داری بود که بسیار مسن تر از مربی می زد . به مربی تیکه ای انداختم که سردلش باز شد.
اقای مهندس تا چهار سال اول ازدواج اجازه خروج او از خانه را نمی داده ...حالا در این سالها زن به تدریج فضای تنفس خودش را بازتر کرده است. علت این قربان صدقه ها هم همین است که مرد اجازه دهد او کار کند. از زن می خواه…

عقل که نباشه دنده در عذابه

خب ماشین لباسشویی ندارم. یعنی یه دونه دارم از این کهنه شور ها . یکی دو ماهی هست خراب شده و من وقت ! نمی کنم یکی خبر کنم تعمیرش کنه. بنابراین به عنوان تشت ازش استفاده میکنم. لباسها را می ریزم توش با پودر می ذارم بمونه تا وقتی که یادم بیاد دوباره بعد می ری با دسته تی لباسهای را به هم می زنم بعد ابش را خالی می کنم ودوباره این مراحل را تکرار میکنم تا بار سوم که اب خالی می ریزمحالا من نمی دونم این لباسها واقعا تمیز می شن یا نه ولی قطعا به دلیل نوک میله تی سوراخ می شن!بعد تمام این لباسها را روی شوفاژ ها و لبه در ها اویزان می کنم چون تا پشت بوم خیلی راهه..یک طبقه !و البته که اب تمام خونه را بر می داره و من در واقع مجبور می شم تمام خونه را تی بکشمنتیجه اش چی شودنتیجه اینکه امروز جمعه قرار بود من تالنگ ظهر بخوابم و بعدش هم تا شب تمام مشقامو بنویسم و به این دنده ترک خورده هم استراحت بدمالان با دنده درد شدید تو صندلی راحتی نشستم و فکر می کنم که کی زمان تعمیر ماشین لباسشویی فرا می رسد

پایان سفر

در برگشت رامین داره واسه گروه اول ماجرای شنای مرا تعریف می کند که من می رسم و می گوید شیرزنی ها اون وقت مهدی خاک بر سر می گه :اره شبیهش شده(به خاطر موهای من که با باد خشک شده و شبیه یال شیر شده)
مهدی از پایین سنگ پرت می کنه طرف بالایی ها داد می زنه: کوه داره ریزش می کنه. فردین می گه: داداش قانون جاذبه شنیدی؟
مسیر برگشت زیباتر شده بود و در ماشین همه سیگار می کشند و من پونه هایی که بیتا چیده بود ..عطرش محشره
گروه ناهار ماکارونی درست می کردن و در این فاصله بحثهای داغی در گروههای مختلف بچه ها شنیده می شه، بعضی موافق و مخالف موسیقی و خوانندگی همای حرف می زنند ، یک گروه دیگه از تناسخ و جهان هولوگرام، این سمت خاطرات روزهای بعد انتخابات و مهدی فیلم بیمارستان بروایه را نشان می دهد و ماجرای پدرش را
نهار که امد همه حمله کردند. لاله نگران بود که مبادا غذا زیاد درست کرده باشه اون وقت این جماعت حتی یک نخ ماکارونی هم باقی نگذاشتند.
بعد از نهار گروه ظرفشویی شروع به کار کردند و پسرها شروع کردن باقیمانده دلستر را خوردن و مست کردن! فکر کن با دلستر!
دیوونه ها لیوانها ی دلستر هلو وتوت فرنگی را به هم می کوب…

آبشار پونه زار

تصویر
مهدی و رضا و فردین در مسیر یک کلمه را انتخاب می کردند مثلا دروغ و فی البداهه برای ان هر کدام یک بیت اواز می خواندند و بعدی بدون فرصتی برای تفکر ادامه می داد. حقیقتا شاهکار بودند تا ابشار فکر کنم شش کلمه را به اشعاری تبدیل کردند کاملا قابل قبول در سطح زمین اب از بین درختها به صورت جویبارهای کوچک به هم می رسیدند و از صخره پایین می ریختند. بچه ها بر روی زمین گرم زیر درختان پاییزی خوابیدند و خندیدند و فردین به زور همه را به مدیتیشن مجبور می کرد که:شما الان جزئی از طبیعت هستید شما دارید در زمین فرو می روید ..رضا همچین جوگیر شد که خوابش برد..
پس از مدتی تصمیم به پایین رفتن از ابشار گرفتیم. که بعضی ها نگران از سختی مسیر نیامدند. گروه دوم به راه افتادند. هر بار که منظره بیشتری از ابشار می دیدیم هیجانمان بیشتر می شد برای عکس گرفتن باید سوژه را می گرفتیم که پایین نیفتد. آنقدر رفتیم تا به رودخانه پایین رسیدیم.باد تندی سرمای ابشار را به ما می رساند. به سمت ابشار به راه افتادیم . فردین قصد داشت که در اب شنا کند و رضا پیشنهاد دقیقا زیر ابشار را می داد که عمق بیشتری دارد. بالاتر رفتیم تا به انجا رسی…

به سمت آبشار

تصویر
از خواب که بیدار شدیم. دیشب زهرا حالش خوب نبود و به داروخانه رفته و یک چیزهایی خریده و خورده و وسط این شلوغی دیشب بیهوش شده است. امروز همه بهش گیر دادن که چی خورده و مهدی با رذالت قسم می خورد که دیشب زهرا بیدار شده بهش لبخند زده و گفته یه سیگاری می دی؟!

دیشب با اون هفت هزار تومن فقط ماست و نون خوردیم و مهدی تبدیل شده بود به یکی از اصحاب و ما مهمان سفره اش بودیم و با دهنش صدای نی همون تله تئاترهای تلوزیون را در می اورد و به ما پیاله ای ماست تعارف می کرد. امروز صبح و قتی با سفره محشر صبحانه روبرو شد می گفت: اون درویش دیشبی بود...الان معاویه دعوتش کرده صبحانه !
به سمت ابشار به راه افتادیم. مسیر لحظه به لحظه زیباتر می شدم و جیغ زدنهای من در ماشین شروع شد. بعضی مناظر همه رامتوقف می کرد . می ایستادیم و همه هیجانشان را تخلیه می کردند. فردین گروه ارکستر راه اندخته بود و انها را هدایت ورهبری می کرد. بعضی ها موزیک خودشان را گوش می دادند و برخی هم رقص در وسط جاده زیر اسمان باز را تجربه می کردند و من در حیرت این گلها بودم
سرانجام به جایی رسیدیم که ماشینها را نگه داشتیم و پیاده به سمت پایین رفتیم و
اب…

فریدون شهر

تصویر
در راه فریدون شهر سومین ماشین عروس را دیدم و هیچ روز عیدی نتوانستیم پیدا کنیم برای این همه عروسی و دلیل علمی بیتا این بود که "آخه شب جمعه است" و همه در سکوتی مودبانه این جمله او را نشنیده گرفتیم!
در مسیر پمپ بنزین فردین برروی زمینها شخم خورده با خودش خلوت کرده بود و اخرین شعاع نور خورشید چنین منظره ای ایجاد کرده بود.
قسمت خنده دار در ماشین ما طیبه بود. طیبه بر این گمان بوده که این سفر در این فصل طرفدار زیادی نخواهد داشت به همین دلیل به تعداد اندکی از بچه ها تماس گرفته که اتفاقا همه جواب مثبت دادند و حالا که سفر داشت حسابی خوش می گذشت دچار عذاب وجدان شده بود که چرا به دیگران اطلاع نداده . حالا تا اینجاش مسئله ای نبود چون بهش قول می دادیم که به بقیه نگیم اما قسمت خنده دار این بود که به تمامی انها زنگ می زد ومی گفت که ما رفتیم سفر و شما رانبردیم! تازه می گفت بعدا براتون دلیلش را توضیح می دم و هرچقدر براش توضیح می دم که نام این عمل کو ن سوزی است و باید حالا اونا تو تشت اب یخ بشینن می گفت وای نگو دلم یه طوری می شه
یعنی با هر تلفنش من دو ساعت می خندیدم

در تاریکی شب به فریدون شهر رسید…

بازم خوانسار

تصویر
دهانم از زیبایی خانه ای دو طبقه با ایوان و شیروانی باز مانده بود که رهگذری گفت برو جلوتر...در انجا با خانه ای اعیانی روبرو شدم که حالا حسینیه شده بود. یعنی شوک شدم از بزرگی خانه ، سر در کاشیکاری شده و ان همه پنجره های ارسی و در چوبی، وارد شدم حیاط بزرگ مستطیلی با حوض و فواره ...زنی در یکی از ان همه اتاق داشت جارو می کرد. معلوم شد صاحب اینجا اتاقها را اجاره داد بود و ...نمی دانم میراث فرهنگی این شهر دارد چه غلطی می کنید. یعنی هیچ راهی برای نگهداری این خانه نیست؟
بعد از گذر از کوچه پس کوچه های برگریزان خوانسار به خیابانی حیرت انگیز رفتیم برای خوردن کباب معروف اینجا. درختان چنار دو طرف خیابان به هم رسیده بودند و تونل عشاقی درست شده بود سخت زیبا ...سخت..
در کبابی بساط خنده برپا بود دیگر، فردین دو تا برگ چنار و گردو در دستش گرفته بود و می گفت فقط این دو نوع کباب برگ را می توانید سفارش بدهید.
زهرا قصد داشت گیاهخوار شود و رضای اصفهانی می گفت: خیلی کار خوبی می کنی اون وقت با هم می ریم رستوران من کباب می خورم تو ریحونا رو!
نمی تونم بگم کباب محشری بود اما برای ما که در سفرهایمان طیبه معمولا اجازه ا…

خوانسار

تصویر
درست در هنگام ورود به خوانسار به یاد اوردم که دوستی قدیمی دارم که اهل این شهر است با چند اس ام اس محلهای دیدنی را پرسیدم
وارد شهر که شدم حیرت کردم از زیبایی اش...شهری محاصره شده در رنگهای پاییزی ...همه جا زرد ونارنجی ریخته بود و باد طلاها را در کف خیابان جا بجا می کرد
در پارک سرچشمه توقف کردیم و برای دیدن مناظر از هم جدا شدیم. بیتا در حال پیاده شدن از ماشین می گفت که الان گیس طلا شروع می کند به زدن خودش
همیشه وقتی زیبایی از حدی بیشتر می شود از این جور اتفاقها می افتد
از گروه جدا شدم و در کوچه پس کوچه های شهر قدم زدم. درختان گردو ..جویبارهای اب که از میان خانه ها می گذشت... و خانه ها خانه ها ...آرزو می کردم که کاش بیست سال پیش من به این شهر امده بودم که هنوز این ساختمانهای نوساز نبودند وقتی که هنوز این همه خانه های قدیمی سرپا بودند .
من خانه هایی دیدم با پنجره های منبت چوبی با نرده های فلزی صد ساله و درهای چوبی با کوبه های نرینه و مادینه
من اجر لعابدار دیدم و فواره های سنگی یک تکه ..
من دالون دیدم طولانی تاریک و نمناک با ان عطر نوستالژیکی که اشک به چشمانم می اورد
ایا می شود روزی ساکن چنین خان…

جاده های من

صبح به اصفهان رسیدیم و به رضا زنگ زدیم و معلوم می شود او اصلا قصد استقبال از ما را نداشته و بد اصفهانی تنها می خواسته که ما بیدارش کنیم! زهرا احساس تهوع داشت و همه داشتند راضیش می کردند که بالا بیاورد و او نمی توانست. طیبه احساس معلم ادبیاتی اش گل کرده بود برایش واژه استفراغ را به بابت استفعال برده بود و توضیح می داد که فعل می شود "فرغ "که از فراغ و راحتی گرفته می شود و نتیجه می گرفت که: تو اگه بالا بیاری راحت می شوی ..توجه کن که غ است نه ق.... هوای اصفهان به شدت آلوده بود و غبار سنگینی شهر را گرفته بود. رفتیم سراغ تاکسی
طیبه مثل همیشه با خونسردی چونه می زند و سرانجام راننده را مجبور می کند که بر اساس تاکسی متر قیمت تعیین کننند اماعجیب گران می گرفتند
بعد هم که سوار شدیم به راننده ای که به تعداد شهیدان و یک نماد جنگی در شهر افتخار می کند توضیح می دهد : نباید نشانه هایی نشان دهنده خشونت را در شهر قرار دهند زیر کودکان تحت تاثیر قرار می گیردند و آینده ای در صلح وآرامش رخ نمی دهد!
این دختر حقیقتا به گفتمان اعتقاد دارد

از انجا به خانه رامین رفتیم ومنتظر رضا شدیم. در انجا با سفره دل…

شب قطار تهران - اصفهان

بیتا با تاکسی تلفنی سرراهش اومد دنبالم رفتیم راه اهن.در انجا فردین و محمد و زهرا را منتظر دیدیم. طیبه هم بعد از مدتی با لبخند همیشگی اش از راه رسید. حالا منتظر رامین بودیم که امد. در مدتی که منتظر بودیم به تدریج درد بازو و کمرم بیشتر شد. ماجرا رابه طیبه گفتم و اون همه مثل همیشه به سرعت غیب شد و دو دقیقه بعد برگشت . مرا برد پهلوی اوژانس راه اهن دکتر به جای معاینه من تمام ماجراهای روز را می پرسید وسرانجام وقتی حالیش کردیم که قطار دارد می رود به پرستار مرد دستور زدن مسکن را داد.
پرستار هم در تمام مدتی که امپول را اماده کرد و می زد داشت فحش می داد که مزدورا و فلانی وبیسار و ادم نیستن و اینا
سوار قطار شدیم که از نوع رعد بود و بر خلاف اسمش خیلی درب و داغون بود.بیتا تمام مدت سعی می کرد بیاد بیاورد که دفعه پیش که به اصفهان امده نوع قطار چه بوده که بعد از کلی زور زدن معلوم شد با اتوبوس امده بودند!
طیبه به سراغ مسئول کوپه رفت و او را تخلیه اطلاعات کرد و به ما منتقل نمود که این قطارها دست دوم اسپانیایی هستند!
حالا دیگر داستان دست فردین اومده بود که: لورکا عروسی خون را تواین کوپه نوشته و مارکز کتش ر…

زنده و کبود

در سفر هستم

زنده و کبود

روز دانششششششششششش آموز مبارک

اگر امروز زنده ماندیم .امشب می روم سفر برای دیدن پاییز...

رسام

سایت خبری بالاترین را همیشه با سرعت زیادی مرور می کنم. خبر مرگ هم جزو قدیمی این احبار هست.اونا را هم می خونم حالابا سرعت کمتری و می رم سراغ خبر بعداما بعضی خبر های مرگ باعث می شه که خبرها را ول کنی و گذشته بریزه روی سرت...اون وقت این تصاویر نوجوانی و جوانی تو است که با سرعت مرور می شه ...با اونا زندگی می کنی ،زندگی ات را پر از تصویر وکلام و خاطره می کنن و وقتی می رن حس می کنی یه قسمت از زندگیت هم با اونا رفته...یک قسمت پر لذت

تازه انتظار داره من نخندم

دخترک خونه را به بدبختی خالی کرده واسه یه قرار عاشقانه، اون وقت قبلش رفته آبگوشت نخود خورده!

آدمها آدمها

از صبح تا ظهر از پله های دانشکده بالا و پایین می رم و در اتاقهای تاریک دم این استاد و اون استاد را می بینم و در فضای پر از کینه و نفرت و حسادتی که همه دارن زیرآب یکدیگر را می زنند، از این رودخانه گل آلود، ماهی لاغر و مردنی رساله ام را با هزار دوز و کلک عبور می دم....عصر از دانشکده می یام بیرون، می رم از بوفه یه نسکافه می گیرم ، روی نیمکت سبز ، زیر درختان پاییزی می شینم و به ابرهای آسمان ، چمن های خیس و برگهای زرد نگاه می کنم و با احساس نسیم سرد و دلچسب... اجازه می دم که سکوت وآرامش دوباره به تنم برگرده...