پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2010

نمی شه یعنی؟

صندلی راحتی را وسط گذاشتم ،یک طرف لپ تاپ و آباژو ، طرف دیگر خوراکیها و تلفن، روبرو هم تلوزیون و کنترلها هم کنار دستم.بیتا اومده به این منظره نگاه می کنه می گه:تو با این چیدمان می خوای پایان نامه کار کنی؟

قدرت مرگ اور حماقت

حضرت علی(ع) از خدا خواسته که: دشمنان ما را از احمق ها قرار بده کاش یه تبصره هم گذاشته بود که :خدایا به احمق ها قدرت نده

وای بر ما

هیچ پرچمی به حد کافی بزرگ نیست که بتواند شرمساری کشتن انسان‌های بی‌گناه را پوشش بدهد.


هوارد زین نقل از وبلاگ بامدادی

یک داستان دردناک

خب من مدتی است که رب می خرم و تمام که می شود مدتها به در و دیوار می چسبانم" خرید رب" بعد بابت بازکردن درش ویا کپک زدنش آزار می بینم و از این ماجراها و امروز در یخچال یک عدد شیشه فوق بزرگ رب دیدم که مدتها پیش خودم سرخ کرده بودم و برای خلاصی از این وضعیت اماده کرده بودم
به تمامی ان رنجهای بیهوده ام فکر کردم و حسرتی جانگداز مرا فرا گرفت

روانکاوی شخصیت

خواهرک : با مامان فیلم " فرانکی و جانی" را دیدم اما نمی دونم چرا مامان آل پاچینو دوست نداره
من: آخه مامان خوشگل پسنده ، دیدی که دی کاپریو، براد پیت، تام کروز ...
مامان: نه همچی هم نیست ، پس او سی یوو چی که دوسش دارممن: ویل اسمیت حتما؟مادرک: نه او سی یوو زشتومن: کدوم؟
خواهرک: مورگان فریمن رامی گهمن: چرا اون؟مادرک: از به مهربونه

می بینی تو رو خدا؟

بعد از اون همه منت کشی هر ساله، امسال که یک عالمه بلیط و کارت واسه ما پیدا شد، جشنواره تحریم می شه. مملکته داریم؟

وظایف فرزندی

بچه گربه داشت مامانه را لیس می زد. مادرک به خواهرک گفت: ببین، یاد بگیر داره مامانشو تمیز می کنه ..
هنوز جمله مادرک تموم نشده بود که بچه گربه شروع کردن به لیس زدن یه جای خاصِ مامانه
همه از خنده منفجر...
حالا چند روزه هی خواهرک راه می ره به مادرک می گه: بیام تمیزت کنم؟
مادرک هم هی صورتش را جمع می کنه که: ووی... جیگرت پایین بیاد

عزیز های دوست داشتنی

تو فرهنگسرا با چند تا دختر دوره راهنمایی دارم تئاتر ماه پیشونی را کار می کنم . نوبت خروس بود که بیاد به شاهزاده خبر بده که ماه پیشونی تو تنوره.قبلا بهش گفته بودم که برای این صحنه یه بداهه جور کنهدختر تپل و با بالهای خروس از روی صندلی پرید پایین و در حالی که بال هاشو بهم می زد شروع کرد به رقصیدن و خوندن : قوقولی قوقو قوقولی قوقو ..ماه پیشونی کجاست کواصلا قراری به این رقصیدن نبود و فکر کنم اگه یه روز یه خروس می خواست برقصه قطعنا همین جوری بود... از خنده در تاریکی سالن ریسه رفته بودم و او همچنان با جدیت به رقصیدن خروسی خودش ادامه می داد

دلم تنگ شده

حتی دیگر رویا هم نمی بافم

گزارش یک روز جمعه

ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم و رفتم سر یخچال و چند تکه کیک ویا شاید پیراشکی با چایی دیشب مونده خوردم و رفتم دوباره خوابیدم تا ساعت ده که یکی زنگ زد و قرار شد به حساب من یه پیک بفرسته و من تمام پولهای موجود در جیب ها و کیفها و سکه های یی چینگ را روی هم گذاشتم و 3 هزارو 250 تومان شد که نمی دونم اندازه بود یا نه
پس رفتم بیرون که از عابر بانک پول بگیرم و گفتم لازم نیست جوراب و پوتین بپوشم. با صندل رفتم عابر بانک سر کوچه که خراب بود و من مجبور شدم با همون صندل زیبا و شلوار کوتاه و پای لخط تمامی عابربانکهای اطراف را چک کنم و در زیر نگاه پر لبخند عابران برگردم خونه و همان 3 هزار و 250 تومن را داشته باشم چون همه عابربانکها خراب بود
بنابراین برای فرار از مشکل تصمیم گرفتم بعد از دوماه خونه را تمیزکنم
پس اول گلیم را جارو زدم بعد تمام اثاث خونه را روش گذاشتم و شروع کردم سرامیک ها را جارو زدن و تی کشیدن و جرمگیر پاشیدن که زنگ زدند و پیک اومد و من با استرس تمام پرسیدم چقدر بدم خدمتتون ؟! معلوم شد طرف پول پیک را داده و اوفففففففففففف
بعد نهار خوردم .دوباره اومدم ملافه تخت را عوض کردم و زیرش را تمیز کرد…

ملت شوخ دوباره سر حال اومدن این علامت خوبیه

مشترك گرامي، احتراما به استحضار مي‌رساند در رايانامه (ايميل) شما، مورخ 25/10/1388 خطاب به خانوم ساناز (دوست دخترتان)، بهتر بود به جاي جمله «برو به جهنم» از جمله «عزيزم يه بار ديگه بهم فرصت بده» استفاده مي‌كرديد. همچنين در پيامكي كه روز گذشته به تلفن همراه مسعود (همكلاسي‌تان) فرستاديد، املاي كلمه «مستاصل» را اشتباه نوشته بوديد. ما صلاح شما را مي‌خواهيم هيچ‌كس هم تنها نيست، يادتان نرود! از طرف: مسئول بررسي رايانامه‌ها و پيامك‌هاي شما در مخابرات تبصره: ممنون مهتاب پرسا

کوری

مادرک می گه مردم فقط به فکر خوردن و پول درآوردن هستند دیگه نه آسمون می بینن نه درخت

گیس طلا افسرده می شود

فکر کن تمام شب کابوس دیدی بعد وصبح که پاشدی ببینی هم پریدی هم گردنت گرفته، بعد تو مترو صندلی گیرت نیاد و 35 دقیقه سرپا باشی و بعد تو فرهنگسرا دهان همکاران که باز بشه انگار بیست و سی دارن پخش می کنن ...یعنی یک روز مناسب برای خودکشی کردن ...چی فکر کردید؟ گیس طلا و زنجموره؟خدمتکار دوست داشتنی فرهنگسرا یه لیوان گنده نبات داغ برام درست کرد و معاون مهربون گردنم را ماساژ داد . بعد در اتاق را بستم و موزیک گذاشتم تا صدای بقیه را نشنوم و با فتوشاپ یک عالمه قاب خوشگل برای عکس های که گرفته بودم درست کردم و بعد از ناهار هم دو تا دختربچه را بردم گلخونه با هم یک عالمه گل کاشتیم و قلمه زدیم و آب دادیم و عصر برگشتم خونه . البته اعتراف می کنم تو مترو یک کم ابغوره گرفتم اما توخیابون بهار یه برگ گنده الوئه ورا خریدم شنیده بودم خیلی با حاله و مفیده...خب حقیقتش طرز مصرفش را روش ننوشته بودم. پس منم همینجوری بریدمش و ژلش را مالیدم به سرم و به صورتم و یک کمی هم ازش خوردم. شما با من هم عقیده اید که بالاخره یکی از این کارها طرز مصرفش بوده دیگه نه؟

گیس طلا راننده می شود: فصل دوم

من وسط روز اومدم بگم من امتحان شهری رد شدم.
اگر هم فکر می کنید که سرهنگه سختگیری کرد بار اولی رد کرد و این حرفا کاملا در اشتباهید
شناسنامه را که دید من شیرازی ام چنان یاد یار و دیار درش زنده شد که یواشکی بقیه، برام کلاج نگه می داشت و دنده جا می زد اما وقتی گیس طلا خل و چل پارک دوبل را جلوی اون همه ادم سوبل می زنه اخه دیگه چه کاری می شه کرد؟
طفلکی وقتی هم پیاده شدم گفت :
ببخشید خانم شیرازی عزیز

یادی از دختر خاله

- این سی وپنجمین باریه که دارم سئوال خصوصی یاهو را جواب می دم- چرا؟- چون پسوردم یادم رفته- نه میگم چرا 35 بار این سئوالو جواب دادی؟-اخه اونم یادم رفته

پیغام باد صبا

به مادرک می گم خواننده هام خیلی دوستت دارن.می گه :چون من برای همشون" دلِ آروم" آرزو می کنم

مرده شور وبلاگ نویسی را ببره

فکر کن ! سر جلسه به جای اینکه فکر کنم :این سه خط کجو، مال راه آهنو بود یا مال آزادراهو..داشتم به این فکر می کردم که اگه رد بشم چقدر شما بهم می خندید.

یعنی من با این مادرک متفاوت چی کار کنم؟

مامان به خواهرک گفته براش از کتابخونه کتاب بگیره که نویسنده اش آلمانی باشه یا روسی
خواهرک براش از چخوف و تولستوی کتاب آورده . مادرک از تولستوی خوشش نیومده و عاشق چخوف شده
حالا یکساعته که داره با من درباره زندگی چخوف حرف می زنه. عقیده داره که چخوف یه جور پیغمبره که داخل دل آدمها را می بینه و می یاره جلوچشموشون و مثل پیغمبرها تمام آدمها را دوست داره و دلش براشون می سوزه که اینقدر بدبخت وحقیرن
در پایان هم با غصه شدید از مرگ زودهنگام چخوف خودش را دلداری می دهد که : خوب شد که قبل از انقلاب اکتبر مرد و اگرنه استالین می کشتش!

خرابکاری در خط تولید کارخانه

امروز سرکلاس بچه های فوق بودم که یه دختری از لای در سر کرد تو که:- خانم گیس طلا منو میشناسی؟یادم اومد. یکی از دانش اموزان دبیرستان تیزهوشانی فرزانه . بچه هایی که به طرز بی رحمانه ای برنامه ریزی می شدند برای المپیادها و دکتر مهندس شدن ها و من با این بچه ها تئاتر کار می کردم. دیالوگها را با یکبار خواندن حفظ می شدند. میزانسها را با یک بار اجرا. از همه جذابتر بداهه هایی که حیرت انگیز بود و خلاق . عشقشان به من و شیوه ابرازشان. طنز حیرت انگیزشان و انفجار های خنده . مجلاتی دست نویس و کاملا حرفه ای تهیه میکردند که من هنوز با دیدن کاریکاتوری که از من کشیده اند لبخند میزنم.یکی دوسالی دلپذیر را در آنجا گذراندم تا عذرم را خواستند که البته طبیعی بود.،این کارخانه حق تولید هنرمند نداشت .و چه لذتی است حالا که آنان را می بینم که با وجود تمام مخالفت ها و موانع تبدیل به دانشجویان موفق هنر شده اند

زنده باد رویای امریکایی

اقا من اعتراف می کنم .. اما شرمنده نیستم ها... ولی اعتراف می کنم . من اعتراف می کنم که ...من فارسی وان نگاه می کنممممممممممممممممممممممممممممممممممممماوووف تو دلم مونده بود ها حالا شما هی سوت بزن و هو کن..جهنم... تازه عاشق دارما وگرگ هستم. یعنی عاشق دارما هستم بخصوص وقتی چشماشو چپ می کنه. ملاقات با مادر را هم خیلی دوست دارم بخصوص اون بارنی بی احساس کت شلواری دختر باز را. و ریبا هم همچنین بخصوص اون همسر فعلی همسر سابقش را . تازه شم این سه تا را پشت سر هم نگاه می کنم . انقدر سلیقه ام هم مبتذل شده که قاه قاه باهاشون می خندم و اگر تلفن زنگ بزنه بر نمی دارم.حالا هر چی می خواید بگید. اصلا برام مهم نیست بذار همه بدونن...تبصره: واقعیتش اینه که ویکتوریا ومونس و مونس و خواهر دوست داشتنی رو اعصابم هستند. هنوز امیدی بهم هست؟

منتظر نمانید

در نوجوانی به دوستانم چسبیده بودم و همه جا با آنان می رفتم. حضور در خیابان به تنهایی برایم عذاب آور بود. در جوانی مدام به دنبال کسی بودم که با او به دیدار لذتهایم بروم . برای داشتن این همراهی غیر از اصرار و التماس حتی رشوه هم می دادم.
از یک زمان مشخص به بعد از انتظار کشیدن خسته شدم و تنهایی را تجربه کردم. اول سخت بود تنهایی به خرید رفتن، به تئاتر وسینما رفتن، به نمایشگاه و فروشگاه رفتن، به کافی شاپ و رستوران رفتن.
بعد از آن شروع به کشف لذتهای گم شدن در جمعیت و فضا ومکان کردم، لذتهای خلوت ، لذتهای آشنایی با آدمهای جدید و دنیاهای متفاوت، لذت تسخیر فضا با وجود خودم به تنهایی .
بامزه اینکه حالا بعضی روزها که من فقط به دوستانم اطلاع می دهم" دارم می روم" ، همیشه کسی هست که با شادمانی همراهم شود. الان تنها حسرتی که دارم آن سالهایی که بی هوده در انتظار یک همراه، ماجرا ها و حوادث و تجربیات فراوانی را از دست دادم.

جزغاله

امروز رفتم جمعه بازار. خوانندگان قدیمی می دانند من چقدر انجا را دوست دارم. ان رنگها و نقشها که به در و دیوار آویزان است. جستجو در ان سنگهای رنگی، نوستالژی ظرف و ظروف قدیمی، دیدن همیشگی بلور بارفتن، ورق زدن صفحه ها ی گرام و حتی نامه های پستی قدیمی که احتمالا هم گیرنده و هم فرستنده در این دنیا نیستند. ان دختر فروشنده عشوه گر ترکمن ، زن فروشنده میانسالی که کلاه فرانسوی بر سر می گذارد و گروه جوانان مشابه هیپی های دهه 70 که لباسهای کتان می فروشند و پیرمرد هایی چون عتیقه هایشان خاک گرفته و دور، پر از داستانیک انگشتر سبز رنگ گرفتم، یک گردنبند قرمز و سه تا ظرف سفال آبی تیره با یک سیب و گلابی چوبیدر بازگشت راننده در کوچه ای پیچید و ساختمانی قدیمی و به چه زیبایی دیدم . اه از نهادم برامد وقتی تابلو وابسته به نهاد ریاست جمهوری را بر سرش دیدم. راننده می گفت که فردین و فروزان در این خانه فیلم بازی کرده اند . در ادامه صحبتهایمان درباره ساکنان فعلی این خانه به لغت "جزغاله" رسیدیم و در عملیات زبانشناسی، راننده بروجرودی برایم چگونگی درست کردن جزغاله را توضیح داد که داستانی بود پر از اب چشمو…

ترک هم نیست به خدا مشهدیه

- ا تو هم از اینا داری؟- آره دکتر این سری برام اینو نوشته، اخه معده ام اذیت شده بود- آره اما گیس طلا ،خوردنش خیلی سخت بود - فاطی!!! اینا شیافه

یکی بگه من چطور دکترا قبول شدم؟

جهت ثبت در تاریخ:من امتحان ایین نامه رد شدم.هر کی بخنده خره

انتقام حسینی

همه جوانها داشتند با هیجان زنجیر می زدند. یه حاج آقایی هم جوگیر شد گفت به منم زنجیر بدید . بهش دادن و رفت پشت سر یه پسری ایستاد و هنوز شروع نکرده بود که زنجیرِپسره خورد تو صورتش. همه شرمنده شدند و مرد را بردند و صورتش را پاک کردند و آبش دادند و عذر خواهی کردند. او هم چیزی نمی گفت و تحمل کرد و دوباره رفت تو صف پشت سرهمون پسره، یه چند تا زنجیر زد آخر طاقت نیاورد یک زنجیر محکم زد پشت پسره و گفت کره خر و رفت

دروس جبرانی

- من هر وقت کار اشتباهی بکنم یا یه خسارت مالی می بینم که جبران می شه یا یه ضربه روحی می خورم که ..- بازم جبران می شه!- آره جبران می شه- حالا چرا اون وقت؟- چون من نون حلال خوردم- !!!

شناخت عمیق

یکی از دوستانم از نفخ شدید ناشی از بارداری رنج می برد. تعریف کرد که با همسر اتوکشیده اش به مغازه ای رفته بودند که او در پیچ و واپیچ باد گرفتار می شود . ایشان به ناچار به بالکن مغازه، دور ازهمسر و فروشنده پناه برده و رهایی را تجربه می کند که می بیند همسرِ نگران به دنبال او به بالکن امده است. به ناچار می گوید:- اه اینجا چه بوی بدی می یاد...همسر گرام زیر لب جواب می دهد:- چرت نگو ...من این بو رو می شناسم

سیریش خانم

- لطفا سلام منو خدمتت برادرتون برسونید
-آ ره یه بار صحبتت بود گفتم بهش
- چی گفتن؟
- هیچی گفت چقدر سیریشه این خانم -!!!