۹ مرداد ۱۳۸۹

به سوی شاهان

شب اول
با ارامش در خانه نشسته بودم و چایی و نقلم را می خوردم که محمد زنگ زد که به خاطر ترافیک زودتر بریم راه اهن. کوله را رو دوشم انداختم و به مترو رفتم و محمد را پیدا کردم و به راه افتادیم. ایستگاه شوش که پیاده شدیم متوجه شدیم که نه تاکسی و نه اتوبوسی به سمت راه اهن وجود ندارد و همون اول بسم اله پیاده روی اغاز شد.در مسیر ایستگاه تا راه اهن ،معتادهان فراوانی را دیدیم که در شب عید و زیر نور ریسه ها سرنگهایش را روی اتش گرفته بودند و تزریق می کردند...
در ایستگاه طیبه با لبخند همیشگی اش حضور داشته و کلی مرا دست انداخت که ایستگاه شوش تا راه اهن دو قدمه و اینقدر فیس نیا و بقیه هم به تدریج امدند و مثل هر سفری چند نفری هم جدید بودند.طاهره هم بود و موهایی که از ته تراشیده بود حال چس مثقال بلند شده بود و مدام شاکی بود که وای موهام بلندشده بایدکوتاش کنم انگار که گیس گلابتون بود.البته همین الان بگم فردین و مهدی نیومده بودند پس هی نپرسید فردین چی شد؟ اما سارا ا همون دوست نابینامون با دوستش ریحانه اومده بود و یادش بود که دمپایی ها من را که از سفر جنگل ابر با خودش برده بود بیاره!
طبق معمول بلیطها دقیقا به نامهای خودمان نبود و مثل همیشه گروهی به سمت متصدی حمله می کردیم و همه کارتها را روی هم می چبانیم که گیج شود و متوجه بی ارتباطی نامها و بلیطها نشود.ساعت 11 حرکت کردیم کابینها از هم دور بودند وظیبه با سحر کلامش کوپه بغلی را راضی کرد که بروند جای ما و خنده و شوخی شروع شد. بچه ها مختار را بابت شکمی که درست کرده بود دست می انداختند. من اصرار داشتم حتما تهیه کننده شده که شکمش بزرگ شده. سر تخت ها بحث بود اینکه کجا احتمالا خنک تر باشد. بچه زرنگ ها می خواستن برن طبقه بالا و طبعا منِ جیشو تخت پایین را گرفتم ودر طول شب معلوم شد چه کلاهی سر بچه های بالا رفته و از گرما خفه شدن.
بیتا تعریف می کرد که مدتی پیش یه مسافرقطار سر پیچ سرش را از پنجره بیرون کرده و خورده به چراغ سر پیچ و مرده و بعد راه آهن جلسات طولانی گذاشتن که :
-چراغها را بردارن
-چراغها را دورتر از ریل بذارن
-چراغهای بدون پایه بذارن
.. و چون هچکدوم از اونا مقرون به صرفه نبوده ترجیح دادن همون هر از گاهی کله یکی بترکه ...خرجش کمتره
همه مثلا شام خورده بودیم اما وقتی کوپه بغلی ها اضافه کتلتشان را به ما دادند فهمیدیم که چقدر گشنه ام و کنسرو مرا باز کردیم و طبق معمول از توانایی حیرت انگیز محمد این پسر لاغر مردنی در خوردن حیرت کردیم. مختار مدام اصرار داشت که تو سن رشده باید زیاد بخوره اما بیشتر لقمه های محمد را خودش کش می رفت. سرانجام خوابیدیم. مثل همیشه این لالایی دل انگیز قطار که این بار به همراه خرو و پف مختار بود که در تخت بالای سر من خوابیده بود و با هر بار صدای گوشخراش او من یک ضربه به بالا می زدم و صدا برای مدتی قطع می شد تا دوباره که با آژیر بعدی اش از خواب می پریدم. بیچاره همسر آینده اش...

۲ مرداد ۱۳۸۹

تنبل ِ خر

خب سی دی درایوم کار نمی کنه .فکر می کنید دادمش تعمیر ؟ اشتباه می کنید!
چون این موضوع جدیدی نیست! فکر کنم یکسالی هست که کار نمی کنه. منم کاریش نداشتم با یو اس پی و هارداکسترنال مشکلم را حل می کردم تا اینکه
یه نرم افزار رو سی دی را باید نصب می کردم. خب شما فکر می کنید لپ تاپ را دادم تعمیر؟
اشتباه می کنید!
منم رفتم تو مغازه 1000 تومن دادم ، سی دی را ریخت رو هاردم و مشکل حل شد
از انجا که این ماجرا چند باری تکرار شد حس می کردم کامیپوتری سر کوچه فکر می کنه من خلم به همین علت چند روز پیش سر راه کتابخونه رفتم یه مغازه تو طالقانی
خب اونا کلی به من خندیدن البته نه به این خاطر، به خاطر عکس خودم روی دسک تاپ که چشمامو چپ کرده بودم و زبونم بیرون بود و زرافه هایی که روی کیبورد چسبونده بودم و صدای سگی که موقع خاموش شدن می داد.
و التبه گفتن باید سی دی رام را عوض کنی و 57 تومن می شه. منم خسیسیم اومد و حرصم هم از خنده هاشون گرفته بود
و دوباره اومدم خونه و مدتی به این وضع زندگی کردم تا د.وباره به شدت به یه سی دی احتیاج پیدا کردم
پس امروز بر تنبلی ام غلبه کردم و رفتم مغازه سر کوچه که قطعه را عوض کنه، گفت می شه 80 تومن!
طبعا منم برگشتم خونه . ضمن اینکه یادم رفت هارد اکسترنالم را ببرم که نرم افزار بریزه روش
حالا یه حس خیلی بدی دارم...درک می کنید؟
باید برم سراغ همون مغازه اولی و من حقیقتا انرژی ندارم...
حالا چند سال دیگه بدون سی دی درایو می مونم
اوفففف

۱ مرداد ۱۳۸۹

دوستان گیس طلا!

-فردا برنامه ات چیه؟
- خب فیلمنامه را که تحویل دادم و تصمیم جدی دارم از فردا که اول مرداده کار روی تزم را شروع کنم
-خب... اره... خوب کاری می کنی....فردا اول مرداده ...ولی فردا جمعه است ها...
- جهنم..خب واسه نهار می یایی یا شام
- شام!

۳۱ تیر ۱۳۸۹

ای یار ای یگانه

یعنی بدون فارسی وان من یه چیزی بزرگی تو زندگیم کمه...
من دیگه به چه امیدی بیام خونه ، وقتی ریبا و دارما و بارنی منتظرم نباشن...
خب حالا مایکل با این چشم های عجیب آبیش، بالاخره چطوری از زندان فرار می کنه...
من شبا با چه رویایی بخوابم وقتی "سالوادور لخ تش قشنگه " را نبینم...
کسی نمی خواد یه بیانیه بده بریم تو خیابون بریزم بترسن پارازیت را بردارن
جدا؟
نه؟
خداییش؟
نبودددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

۳۰ تیر ۱۳۸۹

خدا راشکر از دوعوی شومو به سلامت رسیدن

اولین تحلیل های مادرک
- ووی جیگرشون برم ای مهمانداروی خارجی با ایی موهای ژولیده اشون. همچی مواظبوم بودن . همش دسوم می گرفتن رام می بردن
- ووی مایه خجالت ایرانی ها .هرکی ساکا سیمون اورد و کمکمون کِرد المانی بود. یی ایرانی نیومد بگه خرت به چند!
- دیدی ای قرانو کار خودش کِرد؟ ده کیلو اضافه بار دوشتیم، گفتن بیرید خالیش کنید .همش یواشکی چپوندم تو کیف دستی خودم و ای دخترو!
-دیگه من فهمیدم کره مریخ هم برم نم ترسم. تا ای دخترو انگلیسی حرف بزنه من فهمیدم کوجو برم پولوم خورد کنم ،کجو گاری بیگیرم!
- من هنو همو شیرو هسم فقط یی خورده ای شیر پیرم!

۲۹ تیر ۱۳۸۹

دستورات قرانی

-مامان تو رو خدا اینا رو نبر ...اضافه بار می خوری
- نه ، نم خورم، یی قران کوچیکی کنارشون گذوشتم
- این طوری وزنش کم می شه؟
- ها..فقط به قرانو گفتم من الانه استرس دارم نم تونم بوخونمت، خودت بوخون
-؟!!!
.
.
.
.
الان مادرک و خواهرک از در رفتن بیرون . منم کاسه آب و سبزه را پشت سرشون خالی کردم. شمام براشون دعا کنید.

۲۸ تیر ۱۳۸۹

مسافران

دارم چمدونهای خواهرک و مادرک را می بندم . خواهرک همه چیز را به من سپرده و فیلمهای خودش را زیر و رو می کند و مادرک مدام بین وسایل و ساکها و چمدونهاش وول می خوره و سئوالات زیر را به صورت لوپ تکرار شونده می پرسد:
- ووی به خدا یی چی مهمی یادوم رفته
- نقرام کو؟
- حالو می ذارن ما کارتون ببریم او تو؟
- ایی ای چیامون ریختن بیرون که آبرومون میره
- حالا تاریخ بیلیطو درسسه؟
- ای زعفرونا روغن پس نده
- رب انارو کجو گذوشتی نکنه بی ریزه
و من به خواهرک نگاه می کنم و لذت می برم از آرامش خاص این نسلِ عزیز...آنچه که نسل من مزه اش را هم نچشید
.
.
.
دارد قاه قاه به بارنی می خندد

۲۷ تیر ۱۳۸۹

سیستم امانت خودکار rfid

یعنی من عاشق این سیستم دیش دین داران کتابخانه فرهنگستان هنر هستم. اینقده حس خوبی به آدم دس می ده. خودت می ری کتاب سرچ می کنی، می ری پیداش می کنی، میایی با کارتت تو دستگاه می ذاریش، اون وق یهویی کتابا می ره تو کارتت! جل الاخالق
خیلی آدم احساس آدم بودن بهش دست می ده. کسی هم کاری به کارت نداره .مجبور نیستی هی دو ساعت سرپا منتظر بشی تا کتابدار بیچاره بره کشون کشون کتابهای تو و بیست نفر آدم دیگه رو کول کنه بیاره.تازه چون خودت می ری تو مخزن می بینی ای این کتاب بغلی هم چیز خوبیه ها
برای منم که متخصص دیر آوردن کتابها هستم با تمدید از تو خونه مشکلم حل شده . پس دادنش هم همینطوری یهوی یه . کتابها و کارتت را می ذاری تو دستگاه دکمه شو می زنی خلاص
تنها ایرادش اینه که فقط دو تا کتاب می تونی بگیری که حقیقتا کمه اما می تونی یه عالمه برداری تو همون دستگاهه امانت بگیری و بری بشینی تو سالن همشو اونجا زیر رو رو کنی. فضا خنک و دوستانه است و اصلا شبیه کتابخونه ملی ترسناک نیست. کتابدارهاش هم خیلی خیلی خوش اخلاقن و همینجوری لبخند می زنن
خدا پدر صاحب اصلی اش را بیامرزه . اینترنت وایرلس هم نداشت که راه افتاده . اون حیاط کوچولوی و باصفا ش هم که خیلی نوستالژیکه و همیشه هم یه نمایشگاه هست که بری یه چرخی توش بزنی.
همه هنرش گفتم عیبشم بگم
هیچ جایی برای خوردن هیچ چیزی نداره به همین علت من ظهر بر می گردم خونه و اگرنه تا شب می موندم
قربونتون برم تو همو حیاطو کنار همو حوضو زیر همو درخت بید مجنونو یه بوفه بزنی خدا صد در دنیا یک در اخرت بهتون بده . تخت هم نزدی نزدی

۲۶ تیر ۱۳۸۹

؟

همیشه در برخورد با موقعیتهای دشوار، درگیر این بوده ام که کدام درست است وکدام غلط. من باید مدارا کنم یا بجنگم. باید رها کنم یا بدست آوردم. باید جواب بدهم یا سکوت کنم. باید مخالفتم را نشان بدهم یا پنهانش سازم. باید بمانم و مبارزه کنم یا بمانم و سکوت کنم و یا بروم ولی با ابراز مخالفت


اندیشمندی که به یادش نمی آورم می گفت: از آنجا که نمی دانیم به دنیا می آییم هیچ پیش نقشه ای برای آنچه قرار است انجام دهیم، آماده نکرده ایم و از آنجا که نمی دانیم در آینده چه خبر است ، هر کاری که انجام می دهیم الزاما درسترین کار نخواهد بود.ب نابراین تنها با استفاده از یکسری احتمالات و اندکی تجربیات که در همین مدت حضور بدست اورده ایم ،دست به انتخاب می زنیم.


در مورد من تجاربم هیچ کمکی نمی کنند که هربار موقعیت به هزاران دلیل متفاوت است و نیاز به رفتاری متفاوت دارد که ....


نمی دانم چیست...


و من دوباره ودوباره از خودم می پرسم: کدام درست و کدام غلط..


خوشا به حال آنان که می دانند...


۲۵ تیر ۱۳۸۹

تب و لرز

باور می کنید الان من زیر دو تا پتو هستم؟
خب من اینقده خلم که نمی فهمیدم چرا هی گرمم می شه باید برم زیر دوش، بعدش هی سردم می شه باید کولر خاموش کنم برم زیر پتو!
آی کیوم داره شبیه قمری هام می شه..
راستی اسم قمری هام اومد
خبر بد که بده
بچه هام بزرگ شدن و پرواز کردن یاد گرفتن و ترکم کردن و منو با یه لونه خالی تنها گذاشتن
می دونستید تو روانشناسی یه افسردگی داریم اسمش افسردگی" آشیان خالی" یه ؟ مخصوص پدر ومادرهاییه که بچه هاشون بزرگ می شن میرن و اونا تنها می مونن
منم الان اینطوریم مثلا:)
البته یه اعترافی هم بکنم . این" آشیان خالی" را اینقدر با فضله محکم چسبوندن به لبه پنجره وشیشه و چهارچوب که هیج جوری نتونستم جداش کنم.
...
خب حالا دیگه باید برم زیر دوش دارم چرت و پرت میگم..

قبل از اون جهت ایجاد حس همدردی، برایتان اسهالی طولانی آرزو مندم

۲۴ تیر ۱۳۸۹

گیس طلا خیار خورده اسهال گرفته مرده

به علت نفرین های وارده از جانب شما خوانندگان عزیز به خاطر پست قبلی، بنده هم اکنون بصورت خطی در مسیر دستشویی و راحتی کار میکنم و جانم داره به صورت مایع ازم خارج می شه ...
...
هرکی بخنده خره

۲۳ تیر ۱۳۸۹

هر نقش که دست عقل بندد.....جز نقش نگار خوش نباشد

اتاق احيا شلوغ بود.دختره روبروي بيمارستان تصادف كرده بود آوورده بودنش اور‍‍ژانس.اينترن داشت تنفس ميداد كه استاد گفت:نزن دكتر فايده نداره.بذار راحت بره
اينترن و استاد رفتن بيرون.من وايسادم به يه دختره 22 ساله مو كهربايي كه يه زخم روي شقيشش،اندازه يه گل سر،از اين دنيا راحتش كرده بود نگاه ميكردم.
رفتم بيرون.باباش داشت دنبال بهترين دكتر تهران ميگشت.
از در اورژانس رفتم بيرون.يكي صدا زد دكتر.برگشتم ديدم يه پسره اومد نزديك.

گفت:ببخشيد يه دختره جوون آووردن اورژانس.مانتوي قهوه اي.اسمش نگاره.نديديش؟

گفتم: فاميلشي؟

گفت:آره،نه،يعني هنوز نه.چيزه،خوبه؟


تا اومدم فكر كنم چي بگم

گفت :ميبرنش اتاق عمل ديگه؟ميشه برم يه چيزي بش بگم تا باباش نيس؟


گفتم :اتاق شلوغه.حالشم اونقدر خوب نيس.نميشه.

چشماش التماس ميكردن.

گفتم: اگه ميخاي بگو خودم بش ميگم.


من من كرد،چشماشو دوخت به زمين.

بعد 30ثانيه گفت:تو گوشش بگو دوسش دارم


آهاي پسري كه نگار مو كهرباييت، با آل استاره آبيه كم رنگ رو آوورده بودن اورژانس الزهرا. تي شرت نايك آبي پوشيده بودي،عطرت دانهيل ديزاير بود
.قبل از اينكه بياي، نگارت رفته بود.اما به خدا من دم گوشش گفتم.
بگيد من خرم،روانيم،خيالاتيم،اما
آهاي پسر، نگارت خنديد. دوستت داشت
اگه ميخوني اينجا رو،
خوش به حالت كه دوستت داشت.

راوی: "محمد هادی طاهری" در گودر

۲۲ تیر ۱۳۸۹

خاطرات یک زندانی

دارم حساب می کنم و می بینم یک هفته ای است که از خونه بیرون نرفتم. یعنی رفتم ها اما فقط همین اطراف. علتش هم این بوده که داشتم اون فیلمنامه را تموم می کردم که باید اول تیر تحویل می دادم که بالاخره امروز تموم شد اما همین امروز سفارش یه فیلمنامه دیگر را گرفتم که به شدت اورژانسی است. گزارش شش ماه تزم را ندادم و افتاد شهریور. خونه را هم عوض نکردم . بسیار غمگینم که تصمیم گرفتم امسال اروپا نروم. به خاطر تز این کار را کردم که فداکاری به شدت بزرگی بود که نمی دونم ارزشش را داشت یا نه .اسپانیا افتاد برای سال دیگر. امسال احتمالا فقط یکسر ترکیه بروم که خیلی دوستش دارم. من خاطره خوبی از خیابانهای استانبول دارم....می دونم می دونم دارم غر ماهانه می زنم وطبیعت خونم کم شده...آخر هفته یه جای خنک پیشنهاد بدید.

۲۱ تیر ۱۳۸۹

در تایید اصالت

دیشب دو تا شیرازی در مکالمه طولانی قرار گذاشتن صبح اول وقت ، قبل از شروع گرما برن کتابخانه ملی و تا شب اونجا کار کنن
...
...

نتیجه...
...
...
...
من نمی دونم دقیقا چی شد اما امروز دو تاشون تو خونه هاشون نشستن دارن تلفنی با هم صحبت می کنن

۲۰ تیر ۱۳۸۹

گوزپیچ کده

امروز یه فیلم دیدم که بعضی دیالوگها ش روسی بود بعضی آذری باکویی . یه نفر باکویی که روسی بلد بود، دیالوگ ها را به آذری باکویی ترجمه میکرد و یه آذری ایرانی اونا را به فارسی ترجمه میکرد. وقتی اون ایرانیه خسته می شد، باکوییه به انگلیسی ترجمه می کرد و یکی دیگه اونا رو به فارسی ترجمه می کرد. همه هم خیلی جدی...
و من فکر می کردم اگه شماها اونجا بودید چقدر با هم می خندیدیم

۱۹ تیر ۱۳۸۹

توتالکور فقط 128 هزار تومان به همراه یک ژل چربی سوز

تمام عمر به شدت لاغر بوده ام و مد چاقی بود.در نوجوانی همیشه مادرک برایم لباسهای چین دار می دوخت که به جای پنهان کردن لاغری ام روی تنم زار می زدند و من 36 کیلو بودم.

زمانی که در دانشگاه جزو تیم آمادگی جسمانی بودم، تا لحظه مسابقه گرمکن را در نمی آوردم که در لباس بدنسازی همان اندک انحناها نیز از میان می رفت و من 40 کیلو بودم.

به تهران امدم و دبیر دبیرستان عربهایی شدم که در برابر دخترانش وزغی بیش نبودم و تراژدی همچنان ادامه داشت و من 43 کیلو بودم.

همینطور بودددددددددددددتا آب تهران معجزه کرد، هورمون ها هم دست به دست هم دادند و به زیتون هم شدیدا علاقمند شدم و استخوانی ترکاندم ترکاندنی. به سرعت از 43 تا 60 را رفتم که فهمیدم دیگر دارد اوضاع خطری می شود و ترمز را کشیدم.

الان سالهاست که دوروبر 58-60 می پلکم و خاطره آن دخترک لاغر را فراموش کرده ام. آنچه که باقی مانده است، خاطره دردناک جسمی است که دوست نداشته ام. بدنی که همیشه مورد قضاوت قرار گرفته و باعث شرمساری ام بوده است و هیچگاه با آن آشتی نکردم.

و حالا در این بازار برده فروشان تهران که زنان همگی بر روی ترازوی فروش هستند و نگران گوشتهایی که تمامی مغزشان را پر کرده است، هر تحسینی که بابت بدنم می شنوم رنجم می دهد. به یادم می آورم تمامی نگاههای قیمت گذار سالهای پیش را که : نه زیادی لاغر است...

و شما ای زنان و دخترهای تپل ، گوشتهایتان را دوست داشته باشید ...زیبا هستند...

۱۸ تیر ۱۳۸۹

جونور

پسره تا فهمیده بم زلزله اومده یه برگ تسلیت به مناسب از دست دادن خانواده چسبونده دم در اتاقش تو خوابگاه و دو هفته رفته واسه خودش گردش و تفریح . وقتی هم برگشته دانشکده براش پارچه مشکی زده بودن...

۱۷ تیر ۱۳۸۹

این مطلب به فوتبال هیچ ربطی ندارد

اسپانیا را دوست دارم و می دانم چرا.
بچه که بودم کارت پستالهای بود از اینها که پشتش می نوشتیم: "گل سرخ و سفید و ارغوانی فراموش مکن دوست مامانی" و کودکان در آن کله های وچشم های بزرگی داشتند.
در بین آنها کارتی بود از دخترکی قرمز پوش بود که داشت می رقصید. به من گفته شد که او اسپانیایی می رقضد و "کولی" را هم که اصلا نفهمیدم یعنی چی اما دوستش داشتم. شاید تلاش ناکام چند سال پیش منهم برای یاد گرفتن رقص اسپانیش به همین علاقه بر گردد. ..
بعد آن جنگهای داخلی اسپانیا بود و قهرمانان من در آن زمان، چه در کتابها و چه فیلمها...طبعا همینگوی در این علاقه سهم زیادی داشت و زنگها برای که به صدا در می آید.
بعد از دانشجو شدم و تاریخ هنر اسپانیا را خواندم .آن معماری طلایی با نور طلایی اش و آن موزاییک های پر نقش و نگار.نقاشی هایش،مگر می شد "گویا" را دوست نداشت،میخکوبت میکند. پیکاسو که دیگر تکراری شده از نبوغش...
بعد تازه ادبیاتش گل کرد.از سروانتس که بگذریم، لورکا با ان عشقهای ناکام وخونین و مرگ و زندگی خودش و آرابال
و حالا که سینمایش تمامی تخیل عاشقانه ام را با تصویر های جادویی نشانم می دهد و حیرت زده می کند. بونوئل ، آمنابار،آلمادووار
همه اینها را گفتم که بفهمید دیشب چقدر دلم می خواست در بارسلون بودم.

۱۵ تیر ۱۳۸۹

ادیت پیاف یساری

تو سفر یکی از بچه ها یه سی دی آورده بود که می گفت یه سلکشن خیلی قشنگ فرانسویه. هر کار می کردیم تو لپ تاپ هیچکس باز نمی شود. سرانجام یکی تونست به بدبختی سی دی را باز کنه و نوای یک موسیقی شاد کوچه بازاری در فضا پیچیده شد. همه درسکوت به صاحب سی دی نگاه می کردند. فردین با جدیت بهش میگفت: نمی دونستم فرانسوی ها هم جواد دارن!

۱۴ تیر ۱۳۸۹

گیس طلا جوگیر می شود

امروز رفتم به استادم بابت مرگ یکی از افراد خانواده اش تسلیت بگم .آخرش صحنه این بود که من آبغوره می گرفتم اونم دلداری ام می داد.

۱۳ تیر ۱۳۸۹

لحظه ها

این یکی دختر خاله ام هم یک شخصیت کودک تخیلی داره که خیلی بامزه است. به شدت احساس بدبختی و حقارت داره و مدام مظلوم نمایی می کنه و این کار را با اغراق شدیدی انجام می ده .نمونه اش امروزه که رفته جوجه قمری ها رو ببینه ، خواهرک بهش گفته که مواظب باشه. اونم تلفن برداشته به اون یکی دختر خاله که می شناسیدش زنگ زده که: اینا به من خیلی اذیت می کنن..کلی عذابوم می دم ..رفتم ایی جوجاشون نگا کنم ..گفتن ای جوجا الان خودشون میندازن پایین از بس تو زشتی! اصلا هم دروغ نم گم...
تبصره : جوجه ها با سرعت غیر عادی دارن بزرگ می شن. امروز شک کردم اینا والدین هستند یا بچه ها بعد که دیدم کچلن مطمئن شدم خودشونن

۱۲ تیر ۱۳۸۹

تفسیرهای اجتماعی- فلسفی و جامعه شناسانه و روانشنا سانه و ..مادرک

خبر خوب اینکه به مادرک و خواهرک ویزا دادن و امسال اونا می رن اتریش. این یعنی یک چمدان سوقاتی برای من وحیف که من با اونا نیستم تا تحلیل های مادرک در برخورد با اروپا را ببینم.

۱۱ تیر ۱۳۸۹

بچه های آخر الزمان

دختر خاله دومی داره ازدواج می کنه . مادرک داره نصیحتش میکنه می گه : از قدیم گفتم آدم از دو تا چی قهر نمی کنه یکی سفره یکی رختخواب
خواهرک می گه: کدوم رختخواب؟
مادرک: همون که تو کمده
خواهرک: نه مامان یه خورده فکر کن، منظور یه رختخواب دیگه است، درست فکر کن

۱۰ تیر ۱۳۸۹

گمپ گلوم

از پشت پنجره مشجر دیدم قمری توی لونه اش نیست، قلبم ریخت. رفتم کولر خاموش کردم و با احتیاط لای پنجره را بازکردم و نگران که الان قراره یک لانه ویران با تخم های شکسته ببینم.
به جای اون دو تا دایره پردار دیدم که نفس زنان بالا و پایین میرفتند.

زندانهای آحری

بحثی داریم در معماری به نام روانشناسی   محیط،  اینکه بنا و انسان چه رابطه روانی با یکدیگر برقرار می کنند. مشاهده شده که ساخت یک مجموعه آ...