۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

فامیل دور نیست بابا اون به این خلی نیست

اون دره بود تو کتابخونه ملی

نه خداییش گوش کنید

اون دره بود تو کتابخونه ملی که کنارش یه در دیگه باز کرده بودن که بدون کارت می شد رد شد

همون در دومی رو میگم

یه تابلو اعلانات جلوش گذاشته بودن

اما از پشتش می شد رد شد

۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

ومی دانم چقدر پاسخ ناقصی است

دانشجویم زنگ زده و آن سئوال همیشگی را می پرسد. ومثل همیشه من در پایان مکالمه به فکر می روم


من می دانم که فرهنگ جنسی مان چه مرحله گذاری را طی می کند و دوران پست مدرنی که از همه چیز قداست زدایی کرده، می دانم امکان یک ازدواج بدون از دست دادن حقوق فردی چقدر دور و سخت و مشکل شده ،می دانم فاصله عمیقی که بین عرف جامعه و جوانان ایجاد شده چقدر این دخترکان را گیج می کند، سرگشتگی و صداقت وترس از تنهایی شان را درک می کنم و اینکه پاسخ پرسشان تا چه حد به اما و اگر مربوط است. موقعیت خودم را هم می شناسم که پاسخم در این رابطه استاد- دانشجو چه تبعات دیگری میتوانم برایم داشته باشد


بنابراین همیشه محافظه کارترین جواب ممکن را می دهم که :


رابطه جسمی تکمیل کننده یک ارتباط روحی است ، پس اول مطمئن شو که مورد دوم رخ داده باشد


۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

داستان صلیب و جلجتا

دیشب پشت میز اشپزخانه دوستم به جمع زنان شاد و جوانی که در سالن به پایکوپی مشغول بودند نگاه می کردم و به داستان هر کدام فکر می کردم که هیچوقت نوشته و ساخته نخواهد شد.


زنانی که اکنون فارغ از هر گونه نگاه مردانه ای که محدود و یا معذب شان کند به نمایش چهره ای دیگرگون از خود مشغول بودند.


سرخوش و خندان رقصهای مضحکی ابداع و اختراع می کردند و به سرعت هم آموزش می دادند و اجرا می کردند ، مسخره بازی هایشان قهقهه مرا بلند می کرد.


اما داستانهای این زنان، هیچکدام ،کمدی نبود.




۳۰ فروردین ۱۳۹۰

عشق ابدی


یادته من قرار بود پول جمع کنم تو رو بگیرم؟
آره خوب پولت جور شد؟
نه اما امروز یه بی ام و دیدم... به شک افتادم

۲۹ فروردین ۱۳۹۰

غزل یازده ساله می فهمه این اساتید گرام نه


خاله گیس طلا تز دکترات باید چند صفحه باشه؟


400 تا 500 صفحه خاله


واخاله آدم فقط 200 صفحه می تونه درست و حسابی بنویسه، بقیه اش دیگه دری وریه

۲۸ فروردین ۱۳۹۰

حیف ...

این روزها،

روزهای بهار

من دلم می خواهد که جوانتر باشم

دلم می خواهد که راه های نرفته را بروم

این روزها دلم می خواهد به سر تمام دوراهی های زندگیم برگردم و راه دوم را انتخاب کنم، هر کدام باشد، مهم نیست

این روزها انقدر که میل به زندگی کردن در من هست که می خواهم زندگی های دیگرم را تجربه کنم

مدام از خودم می پرسم اگر انجا رفته بودم چه می شد؟ اگر انجا مانده بودم چه می شد؟ اگر اینجا نمی امدم چه می شد؟

و انقدر در این روزهای بهاری شور در رگهایم است که حاضرم تمامی ان احتمالات را دوباره زندگی کنم...

بر دیوار روبرو عشقه ها برگ سبز ترو تازه ای دارند،درخت سیب باغچه پر شکوفه است و گلهای ابشار طلایی همسایه به دیوار ما هم سرک کشیده است

من از پشت پنجره به صندلی ام بر می گردم، شربت نسترنم را می خورم و همین زندگیم را ادامه می دهم ...

۲۶ فروردین ۱۳۹۰

اما مسیر بن کوه تا کبوتر ده را اصلا توصیه نمی کنم، خیلی زشت و خطرناک بود

امروزصبح سوار قطار تهران- ساری شدیم، ایستگاه بن کوه پیاده شدیم. این روستا بعد از گرمسار است. در روستا گشتی زدیم و سپس به سمت کبوتر ده پیاده روی کردیم و برگشتیم . بن کوه روستایی زیبا و صمیمی بود با رودخانه حبله رود در کنارش و باغهای گوجه سبز . حبله رود
آب حسابی بالا امده بود

یک آب بند کوچولو
باغهای گوجه سبز
درختان سنجد خوش بو
ایستگاه بن کوه

۲۵ فروردین ۱۳۹۰

این کوچولوی دوست داشتنی

من با اشیا ارتباط دارم. اشیا برای من دارای شخصیت و هویت هستند و آنهایی که دوست ندارم را به خانه ام راه نمی دهم.

اما به دلیل شلختگی وبی نظمی ذاتی ام، اشیا دراطراف من به سختی زندگی می گذرانند، آسیب می بینند، نگهداری نمی شوند و عمر کوتاهی دارند. اما دوستشان دارم و دوستم دارند. به همین دلیل است که تا پای جان برایم دوام می آورند.

مثل کامپیوتر و یخچال و تلویزیون مرحوم ام که به قول دخترخاله "داشتن می مردن وکار میکردن"

به تازگی عضو جدید ی به خانواده من اضافه شده که می خوام در اینجا از او تشکر کنم.

او مرا از کاری که به شدت از آن متنفر بودم خلاص کرد و به زندگی ام آرامش و تنبلی بیشتری بخشید. برای آدمی که آنقدر ظرفهای نشسته اش روی هم جمع می شد که زیری ها می شکستند و وقتی تصمیم به شستنشان می گرفت آنقدر طول می کشید که فشارش می افتاد، او یک برکت است

ماشین ظرفشویی چهار نفره کوچکی که برای من تا 12 نفر هم جا باز می کند و با همه چیز من کنار می آید.

همیشه از برنامه شستشو سریعش استفاده می کنم و بعضی وقتها که مهمان دارم تا سه بار پشت سر هم روشنش می کنم و طبعا هیچوقت هم از این سوسول بازی ها نکردم که ظرفها را قبلش تمیز کنم(او هم اشغالها را به راحتی بیرون می دهد)

با هر مدل چیدن ظرف کنار می آید و تنوع ظرفهای عجیبت و غریبی که در آن می گذارم مشکل پیدا نمی کند.(دیگ مسی مثلا)

نوع ماده شوینده هم برایش مهم نیست(غیر از اولین بار استفاده که هنوز قرص نخریده بودم و به جایش یک عالمه مایع ظرفشویی گلی ریختم و تا سه روز کف بالا می آورد)

خلاصه اینکه خدا حفظش کند و

شما هم برای سلامتی اش دعا کنید


۲۴ فروردین ۱۳۹۰

تاب آورده بود

یک خانه قدیمی بود در یکی از کوچه های خیابان بهار،

این روزهای سال، دیوارش لبریز از سنبل درختی می شد. تمام دیوار بنفش رنگ می شد و گلها، خوشه خوشه تا کمرِ دیوار پایین می ریختند و چه عطری ..چه عطری...

خستگی روز از تنم بیرون می رفت

و یک روز رسید که خانه آجری را کوبیدند و دیوار را ویران کردند و یک ساختمان نوساز چهار طبقه با دیواری بلند به جای آن ظاهر شد.

بعد از آن دیگر از آن کوچه نگذشتم تا امروز

امروز مردمِ کوچه زن دیوانه ای را دیدند که به بالای دیوارِ بلند نگاه می کند و می خندند

آخر هیچکدام آن تنها خوشه لاغرو نحیف وباریک بنفش رنگ را بالای دیوار نمی دیدند

۲۱ فروردین ۱۳۹۰

حالا شایدم شد

امیر ام ار ای گردنتوبه دکتر نشون دادی؟

آره گفت مهره چهارم و پنجم را باید عمل کنی،

تو چی گفتی، قبول کردی؟

گفتم نمی شه به جاش یه بار دیگه ختنه ام کنن؟

۱۹ فروردین ۱۳۹۰

خوب فکرکردی اون پارچ آب که تموم شد ازکجا پر شده بود؟


می گم: برو از شیر توالت آب بخور، خیلی یخه


می گه :وای توالت؟ نه ...دلم نمی شه

من خواندم و لذت بردم

مجموعه داستان هیچان – جواد سعیدی پور (رضا ناظم) این اطلاعات برای آن دسته از دوستانی است که میخواهند در نشر مجموعه داستان هیچان یاری ام کنند. این صفحه ی کتاب در فیس بوک است که دوستانم کمکم کرده اند و آن را درست کرده اند. http://www.facebook.com/pages/Hichaan-%D9%87%DB%8C%DA%86%D8%A7%D9%86/158127557582381?sk=wall اگر دوست داشتید و وقت کردید یک نگاهی بیندازید. اینجا هم توضیحات لازم را درباره کتاب داده ام http://rezanazem.blogspot.com/ این هم صفحه کتاب در گودریدز است http://www.goodreads.com/book/show/10855632-hichan این لینکها هم، لینکهای دانلود کتاب است. لینک اول لینک دانلود مستقیم است. http://photo.goodreads.com/documents/1300934404books/10855632.pdf http://s1.picofile.com/file/6492272632/Hichan_J_Saeedipour.pdf.html لطفا اگر کتاب را دوست داشتید، از هر راهی که به نظرتان میرسد، آن را به دست دوستان دیگرتان هم برسانید. برای پخش این کتاب جز کمک گرفتن از شما و دوستان دیگرم راهی پیش رویم نیست. من با ترس و لرز این کتاب را به صورت الکترونیکی منتشر کردم و هنوز هم ترسم از حیف شدن و دیده نشدن آن از بین نرفته. اینها هم توضیحاتی است که درباره صفحه فیس بوک کتاب نوشته ام "دوستان عزیزی که میخواهند کتاب را دانلود کنند, چیزی درباره اش بنویسند، سئوالی بپرسند و یا درباره کتاب صحبت و یا اظهار نظر کنند و یا نظر سنجی ای درست کنند، میتوانند به این صفحه مراجعه کنند. http://www.facebook.com/pages/Hichaan-%D9%87%DB%8C%DA%86%D8%A7%D9%86/158127557582381?sk=wall من سعی میکنم هرچه را که تا به حال درباره این کتاب وجود داشته، اعم از لینک و عکس و نوشته و نقد در اولین فرصت به این صفحه اضافه کنم. شما هم میتوانید کمک کنید. لطفا شما هم اگر لینک، نوشته یا مطلبی درباره این کتاب در جایی دیدید به این صفحه اضافه کنید. اگر هم دوست داشتید در نظرسنجی هایش شرکت کنید . حتی خودتان میتوانید نظرسنجی های جداگانه ای بنا به تمایل خودتان درست کنید و سئوالات و مسائل احتمالی دیگری را که درباره کتاب وجود دارد؛ به بحث بگذارید. در پایان باز هم از شما دوستان عزیزم خواهش میکنم که ساخته شدن این صفحه را به دوستان دیگرتان هم اطلاع بدهید و کمک کنید تا این کتاب به دست افراد بیشتری برسد. از همگی ممنونم" امیدوارم مجموعه داستان هیچان ارزش وقتی را که برایش میگذارید داشته باشد و بتواند راضی تان کند. با تشکر جواد سعیدی پور

۱۸ فروردین ۱۳۹۰

۱۶ فروردین ۱۳۹۰

بچه های اخر آلزمان

رکسانا توجاده دیده یه ماشینی بدجور سبقت می گیره، زنگ زده به 110 اونا هم ماشین را گرفتن

قهوه خونه بعدی ماشین را می بینند و راننده آشنای بدجوری از کار درمی یاد ، اونم شاکی که آره 110 مارو گرفته و اینا هم صداشو در نیاوردن که ما بودیم

تا وقتی که دختربچه خانواده خوشحال جیغ زده که: آره مابودیم خیلی بد رانندگی می کردید اگه بازم این طور رانندگی کنید دوباره زنگ می زنیم هااا...


چقدر برایم آشنا بودند، انگار کن که خود من بودند


دیروز در ادامه خوشگذرونی ها رفتم رستوران خانه هنرمندان و کوفته خونگی خوردم . جمعی افراد فرهیخته میز بغلی بودند که اطلاعات جالبی از کتابها و فیلمها رد و بدل کردند که و منهم گوش می دادم استفاده کردم. در ادامه معلوم شد که همشون به طور حرفه ای وبلاگ خوان هستند. بنده خلاصه ای از گفت گو را در اینجا می اورم (فلانی ها همه نویسنده وبلاگهای مختلف بودن)


- فلانی زنش را طلاق داد؟


- اره بابا زنش ج..بود اونم وبلاگ می نویسه


- اسم وبلاگش چیه


- فلان


- اه مرده شورش را ببرن اون؟ می خونم خیلی مزخرف می نویسه


- اره یه مدت هم با فلانی خوابیده بود


- اره همون فلانی که پذیرش گرفت فلان دانشگاه


- اره دیگه اینقدر خ..مالی فلانی را کرد که کارش را براش درست کرد


- فلانی هم نمی دونم چقدر داده که فلانجا کار گرفته


- اره بابا هرچی گهه رفته اونجا ،هم خودش گه هم نوشته هاش گهن همش داره درباره رختخوابش می نویسه


خلاصه اینکه من هنگامی که کوفته خونگی را به پایان رساندم اطلاعات کاملا و جامعی از تمامی وبلاگ نویسان مطرح فارسی کسب کردم و متوجه شدم که مردم روشنفکر و تحصیل کرده اجتماع که به وبلاگ به عنوان یکی از دستاوردهای جدید فن اوری نگاه می کنند که باعث تبادل اطلاعات و سهولت ارتباطات بین جوامع انسانی می کند .چقدر مصرانه و پی گیر تحولات این رسانه را پیگیری می کنند و چه نتایج مهم و ارزشمندی دریافت کرده و چگونه با تحلیل خط به خط نوشته های وبلاگ به شناخت عواطف و احساسات و افکار نویسنده وبلاگ پی می برند.

۱۴ فروردین ۱۳۹۰

کلا که جماعت کتابخونه ملی را بردن یه دوره آموزشی براشون کذاشتن و گفتن روزی صد بار بنویسید: اینجا ناسا است اینجا ناسا است



حالا باید این کارت الکترونیکیشون برای ورد به همه جا باید کارت بکشی تا وارد بشی البته هنوز دستشویی کارت لازم نداشت.


بعد کارتت را می دی تا کتاب بگیری . اون وقت فکر کن اگه می خوای یه سر بیای بیرون که یه تلفن اورژانسی بزنی یا یک کم هوا کوفت کنی، باید بری کتاب را پس بدی تا کارتت را بگیری که بتونی از ناسا خارج بشی


ضمنا توجه کن که برای گرفتن اون کتاب نیم ساعت تو صف کامیپوتر برای سرچ بودی و نیم ساعت هم تو بخش منبع منتظر بودی و اگه پسش بدی این مراحل جانفرسا را دوباره باید تکرار کنی


من جدا نگران این کتابخونه ملی ها هستم . می ترسم چند ماه دیگه که رفتم چشم نگاری بشم یا چه می دونم آزمایش ایدز وبکارت بگیرن از آدم


من پاریس رفتم یه کتابخونه ای که اسمش یادم نیست اما عهدنامه فین کنشتاین اونجا بود و منم دیدمش و اومدم بیرون ، تازه دمپایی لای انگشتی هم پام بود. رفتم تو، دیدمش، اومدم بیرون، هیچی هم گرو نذاشتم و فکرکنم اگه یه کم اصرار می کردم یه کپی هم بهم می دادن


بابا کتابخونه است ..بنویس کتابخونه است ناسا نیست...بنویس ...ناسا نیست ...کتابخونه است..توش کتابه نه بمب ..کتاب ...می فهمی؟

۱۳ فروردین ۱۳۹۰

دلم برای باغ تنگ شده..

همیشه سیزده بدر برام خیلی مهم بود. خیلی پر استرس بود.

همیشه دوست داشتم این بار بریم یه جایی که نرفته باشیم

یه جای خاص مثل این جاهایی باحالی که دوستام می رفتن و فرداش تو مدرسه فیس می دادن. جاهایی که ادم احساسا خوشبخت بودن می کرد

هر سال از قبل از عید خط و نشون می کشیدم که این بار نریم باغ ها ...

و همیشه همه می گفتن باشه امسال باغ نمی ریم

از دوسه روز مانده به سیزده استرس من بالاتر می رفت ، جاهای مختلف را نام می بردم ، رایزنی می کردم و با خاله و دایی هم مطرح می کردم و شب سیزده یکی از این جاها ی خاص انتخاب می شد

صبح روز سیزده مادرک مرغ وسبزی پلو خوشمزه اش را بار می گذاشت که تا ظهر طول می کشید ومن مثل مرغ سرکنده این ور و اون ور می رفتم ،بعد چند تا تلفن به خونه آقا بزرگ و خاله و دایی زده می شد و

سرانجام ظهر ناهار همه می رفتیم باغ

هر سال همینطور بود

و اون مرغ و پلو همیشه باید از مسیر بغض من رد می شد

۱۲ فروردین ۱۳۹۰

اخی ...

می دونی چرا دخترا تا آخر فیلم پورنو را نگاه می کنن؟

نه ، چرا؟

می خوان ببین پسر و دختره بالاخره با هم ازدواج می کنن

!!!

پایان سفر

بعد از راین به سمت کلوتهای شهداد رفتیم، جاده بسیار متفاوت شدو شبیه اطراف شیراز، کوه به همراه واحه های سبز پر درخت، ...