پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2011

نکنه گلابی بوده؟

امیر اون درخته را دیدی تو خیابون ولیعصر بهش لونه پرنده وصل کردن؟

گلابی بود؟

نه لونه پرنده قرمز رنگ بود

گلابی بود؟

نه بابا چنار بود؟

گلابی بود؟

می شه بگی گلابی اینجا یعنی چی؟

یا تو چشمات گلابی می دیده یا اونا گلابی بوده یا اونی که لونه زده تو درخت گلابی تو سرش خورده بود

قبلا شک داشتم

اما الان مطمئنم آدمهایی که فکر می کنن، اطرافیانشون ملال آور هستند، خودشون به شدت ملال آورن

دانشجوی گندیده

دختر خاله می گه:
-زنگ زدم نبودی
- حموم بودم
- مگه تو پایان نامه نداری؟
- یعنی چون پایان نامه دارم حموم نرم؟
- هفته ای یه بار فقط
- باشه از این به بعد هفته ای یه بار...
- نه صبر کن ...در مقطع دکترا قانون فرق میکنه...می شه ماهی یه بار
- !!!

فعلا دلم نخواسته

اون روز دکتر زنان بعد از پرسیدن سنم گفت: نمی خوای که دیگه بچه دار بشی؟ با لحنی که یعنی حق نداری بخوای!

خانم دکتر عزیز، من اگر" دلم" بخواهد ..." دلم " اگر بخواهد بچه دار می شوم ، متوجه ای دکترجان؟

نظر سنم را در این مورد نمی پرسم

مملکته داریم؟

ایمیله عنوانش تبریک روز مادر بود، داخلش معرفی سایت ازدواج موقت بود!

خیانت

سینه ام را زیر دستگاه ماموگرافی گذاشتند و عکس گرفتند. عجیب دردناک بود.
خانم متصدی میکشید و جابجا میکرد و جا میداد وفشار میداد و من می دیدم که بدنم برای اولین بار فقط یک شیئی بود .
شیئی که برای متصدی مهم بود که سرجایش قرار بگیرد، که عکسش خوب بیفتد و برای خانم دکتر مهم این بود که غده دارد یا ندارد و هرچیزی بود جز عضوی از بدنم که دوستش دارم که سالها با هم زندگی کرده ایم...
زمانی که متصدی بیرون رفت، به تنم خیره شده بودم که زیر دستگاه له شده بود. عجیب غریبه بود ،با همه مرگی که شاید در خود پنهان کرده بود، بی خبر از من.
نتیجه آزمایش را آورند. غده ای در کار نبود.
و سینه ام آرام آرام دوباره شد جزئی از بدنم ، دوستم.

درحیرت نامگذاریم به خدا

یه جفت ویس و رامین خریدم
یه جفت از کتابو خریدی؟
کتاب نیستن که، قناریه

امیرِ دندان شکن

- این خش خش گوشی تلفن من از صبح تا حالا دهن همه را سرویس کرده

- خودتم همینطور

با تشكر از ديويد كاپرفيلد در كتابخانه ملي

آقاي مسئول بخش مجلات
به من بگو چه جوري تا من سفارشم را ارسال كردم و از پله ها اومدم پايين تو هر سه تا مجله را از ارشيو پيدا كرده بودي و رو ميز گذاشته بودي؟

مثل ارشمیدس

منم یه بار لخت از حموم اومدم توخیابون
چیزی کشف کرده بودی؟
آره
چی؟
زودی گرفتن بردنم، اونقدر زدنم ، یادم رفت چی کشف کرده بودم

فردین چاه خالی کن

کار پیدا کردی امیر؟
اره اعلامیه چاپ کردم در ارتباط با خالی کردن چاه فاضلاب
پس طرف ما هم میایی؟اینجا هم مشکل فاضلاب داره
نه اونجا مال همکارمه ، زیر آب نمی زنم که ... فاضلاب می زنم

تبصره: تو بلاگفا یه گیس طلا زدم واسه تنبلایی مثل خودم که حوصله فیلتر شکن ندارن
http://gistela.blogfa.com/

پایان سفر

تصویر
قسمت بالا امدن از آبشار داستان دیگری بود. مرتضی دست دخترها را می گرفت و پشت سر خود می کشید. منم در تلاش بودم تا اخرین عکسها را از گلها بگیرم و اخرین نفر شده بودم و می توانستم در سکوت جنگل آواز پرندگان را بشنوم.چرا هیچوقت عادی نمی شود؟
از لابلای درختان جاده بهشت پیدا بود. همان جاده ای که درکوه روبرو به علی آباد می رفت. جاده پیچ دار در جنگل سبز و ابی.
یکی ازدخترها از سختی راه به گریه افتاده بود و همه تلاش میکردند تا حالش بیاورند. در انتهای مسیر بود که یک سی چهل نفری زن ومرد نه چندان ورزشکار را دیدیم که میخواستند به ابشار بروند واز من راه را می پرسیدند که سخت است یا اسان.
گفتم که اسان است و مرد خیلی بامزه پرسید :پس چرا دوستانتان این شکلی شده اند:)
با تعجب دیدم که مرتضی به انها میگوید خیلی سخت و مشکل است ونروید. وقتی که رفتند مرتضی گفت که راهنمای انان از دوستانش بوده و از مرتضی خواسته انان را راضی کند که نروند !
وقتی از کنار بقیه افراد گروه شان رد می شدم فهمیدم که حق با ان طفلک بوده. این گوشتها با این وزن و حجم سرازیری را می روند اما سربالایی برگشتشان؟ بایدتماشایی باشد
زمانی که به چشمه کوچکی ر…

آبشار هفت رنگ

تصویر
آقای رضایی طفلک رنگ به صورتش نبود.من سرم را آوردم پایین که اگه تیر تو شیشه خورد به من نخوره. راننده اونجا را رد کرد ومن بقیه ماجرا را ندیدم اما پویان دیده بود که مرد تیرخورده افتاد رو زمین.
آقای رضایی پدرش را در روستا دید و معلوم شد که خانه پدری پر از مهمان است. اما خانه عمه خالی بود و ما را به انجا برد.
جالب اینکه همه ما اینقدر ریلکس بودیم انگار هر روز دم خونه مون مردم را با تیر می زنند. ولی حقیقتا در این سالها ما به تماشاگران خوبی تبدیل شده ایم، بی تفاوت
اتاق مهمان عمه به شدت تمیز و خنک بود. دیوارها از کاهگلی به شدت صاف و زیبا پوشیده شده بود اتاقی با تمامی مشخصات یک اتاق روستایی. تابلوهای مذهبی و مجسمه های گچی و عکسهای رنگ شده خانوادگی. یک ردیف رختخواب هم پشت پرده بود
خانم عاشوری فورا یک قوری بزرگ چایی به دست ما رساند و پسرش مرتضی هم همه جوره ساپورت بود.
بچه ها رفتن شام بخرن و منم دست و رویی شستم و با قوری چایی خستگی به در کردم
معلوم شد که مرد تیرخورده در یک دعوا بر سر سگ، زده با تبر توی سر پسرخاله اش و الان پسرخاله شش ماهه که تو کما است. مرد به دوسال تبعید دراهواز محکوم شده و اون هم از ت…

یک روز عجیب

تصویر
اقا هرچی گشتیم چشمه را پیاده نکردیم و از یه تراکتوری که رد می شد پرسیدیم واونم گفت که اشتباه اومدید.
خیط وخیس برگشتیم به مسیرسابق و خنده دار اینکه دخترها باید دوباره از رودخونه رد می شدن و با این بار شد سه بار
اون طرف رودخونه هیچ اثری از چشمه نبود. حالا تصور کنید پنج تا آدم علاف که سه دوره که از رودخونه رد شدن و خیس و خسته بدون چشمه نشستن سرجاده
پویان مرام گذاشت و حاضر شد به جستجو ادامه بده و بره سراغ مزرعه ای در آن دورها و بپرسه که پس این چشمه کجاست؟
ما هم کنار جاده حیرت ماشین های گذری را جلب میکردیم و به چتر دوست معصومه می خندیدم که در اثر باد برعکس شده بود و هیچ جوری درست نمی شد.
منم دیدم ماشین زیاد رد می شه و توجه زیاده گفتم تکدی گری کنم خرج سفر دربیاد که فایده ای نداشت. یارانه ها هدفمند کرده، وضع اقتصادی مردم خوب نیست
پویان آنقدر دورشد که نگرانش شدیم آخه تواین سفر خیلی دل مردم را می بُرد و افراد زیادی نظر بد بهش داشتن
خدا را شکر سالم برگشت وگفت چشمه تو یه دره ای، یه کوه ای، اون ور قله قافه
طبعا بی خیال چشمه شدیم و حالا مانده بودیم تا شب چه کنیم
من پیشنهاد می دادم به همان روستای تجن بروی…

به سوی چشمه هفت رنگ

بعد از خرید نهار و سیخ برای نهار! پیاده روی به سمت مقصد بعدی یعنی چشمه هفت رنگ را اغاز کردیم. راننده مهربانی به نام اقای اصغرزاده مسیر میان بری را به ما نشان داد که می توان زودتر به انجا رسید و خودش هم با پیکانش ما را تا ابتدای ان برد. ابتدای روستای که اسمش یادم رفته فکر کنم درخان گاه بود.
یک روستای به شدت شیک و سرسبز و کوچک که بیشتر از انکه خانه داشته باشد باغ داشت . به روی دیوار یکی از خانه ها برنامه آب باغها نوشته شده بود. اسامی افراد خیلی بامزه و روستایی بودند. در پیاده روی به سرچشمه ای رسیدیم که اب از ان می جوشید . بچه ها بطری ها را پر کردند و من هم یواشکی چند تا چاغاله از درختان چیدم و وقتی از باغها رد شدیم به دست بچه ها رساندم.
معصومه اصرار داشت که باید به ما خبر می دادی چون چیدن و خوردن حلال است و این بردن است که حرام است
حلال یا حرام خوشمزه ترین چاغاله هایی بودم که به عمرم خوردم.
بعد از ان مسیر دشت بود و افتاب و مزرعه. از مردی که بر سرباغش بود ادرس را پرسیدیم که گفت بعد از استخر. استخر گودالی بود که ان را پلاستیک عایق کرده بودند و حالا به اندازه یک استخر از اب پرشده بود به چه زیب…

مسیر سبز

تصویر
قبل از طلوع آفتاب از سرفه های که نشان از سرماخوردگی در ابشار مجن می داد از خواب بیدارشدم. از کیسه خواب بیرون امدم و با لگد کردن پای بچه ها از الاچیق بیرون امدم. هنوز شفق نزده بود. از روی پل چوبی رد شدم و وسط جاده ایستادم.
در تاریک و روشن هوا شکوفه های باغی که الاچیقها در ان بودند را دیدم و هوای معطری که از ان سو می اید. تنها صدای جویبار بود و نسیم لحظه عجیبی بود
. دوباره به کیسه خواب برگشتم تا وقتی که پویان هم بیدار شد و بساط اتش را به راه انداخت. پتویی دور خودم پیچیدم و این آیین تکرار ناپذیر روشن کردن اتش را نگاه کردم. تا جایی که می شد تحمل کردم و وقتی دیدم خوش خوابها بیدار نمی شوند با داد و بیداد هر سه تایشان را بیدار کردم. عباس هم بساط صبحانه را برایمان راه انداخت
و چه صبحانه ای ...تخم مرغی که عباس از خانه شان درون باغ اورده بود با دونوع مربای جنگلی و نان تازه مجن و همان چایی های خوشمزه...
به سختی حقیقتا به سختی از الاچیق ها بیرون امدیم و عباس بابت این همه پذیرایی تنها 15 تومن از ما گرفت!تازه دوتا انتی بیوتیک هم به من و پویان دارد
شنگول بودیم و حالا می خواستیم همان راهی که در بالارفتن د…

هتل عباس پرستاره

تصویر
از آبشار به سمت روستای مجن پیاده روی را اغاز کردیم وسراسر مسیر به بیتا می خندیدم که غصه دار بود که چایی نخورده راه افتادیم. در حین راه رفتن به فکر جایی بودیم که شب در انجا بمانیم ساختمان مهندسین سد که اقای عامری گفته بود شاید به ما جا بدهند بسته و خالی بود بنابراین باز به راه افتادیم.
در شکاف بین دو تپه درختانی دیده می شدند که مسیر را به سمت انها کج کردیم البته با اعتراض شدید بیتا خانم. در انجا بنه گاه با صفایی دیدیم با سرپناهی و جوی ابی و درختان سپیدار. طبعا بساط چایی را به راه انداختیم و بیتا فورا برای خوردن و خوابیدن اقدام کرد. به خدا من نمی دونم این دختر چرا همه سفرها پایه است .
در تردید ماندن در انجا بودم و در مسیر جویبار بالا رفتم که ببینم می شود شب انجا ماند یا نه . همچنان عطر گیاهان حس می شود و سایه های سپیدار زمین را راه راه کرده بود . وقت خوشی داشتیم که با امدن چند موتورسوار سیاهپوش بی خیال ماندن در انجا شدیم و به سرعت خود رابه سر جاده رساندیم.
در انجا با خانواده ای روبرو شدیم که تمام سبزه های کوه را کنده بودند و در کیسه های پلاستیک پشت ماشین ریخته بودند. سه نوع سبزی به ما نشان…

آبشار مُجن

تصویر
از یه جایی به بعد درختها و مزارع آمدند. هرچه به مجن نزدیکتر می شدیم. سرسبزی بیشتر می شد تا رسیدیم به انجا. روستایی که دیگر تبدیل به شهر کوچکی شده بود و یک روز تعطیل را می گذارند. اقای عامری نگه داشت تا برای نهار خرید کنیم و فاصله تا ابشار را بپرسیم که بقیه مسیر را پیاده برویم.
معلوم شد که 5 کیلومتری راه بود اما با نگاه به قیافه آن سه دختر که داشتند با لذت نان محلی می لمباندند و می گفتند که اول راه خودمان را خسته نکنیم دوزاری من و پویان افتاد که کار پیاده کردن انها خیلی هم ساده نیست.
از انجا تا خود ابشار ما گفتیم پیاده بشیم و انها نمی شدند. من مدام به اقای عامری فیس می دادم که به خدا ما تا روزی 20 تا هم می تونیم بریم اما اونا اصرار که مسیر برگشت را پیاده برویم.
هرچه منظره زیباتر می شد حرص من برای پیاده شدن شدیدتر که رسیدیم به ابشار
در ان نزدیکی اقای عامری از ماشینی که برمی گشت مسیر را پرسید که او گفت رسیدیم و عامری طاقت نیاورد با طنزی بامزه به راننده ان ماشین گفت اینا می خواستن پیاده بیان بالا هنوز سوار ماشینن
ترکیدیم از خنده که یک مثقال آبرو هم برای ما نگذاشتند این تنبل خانمها
پیاده شدیم و …

روز اول . قطار تهران- شاهرود

واسه خودم رفتم ایستگاه راه اهن و 5 تا بلیط به اسامی مختلف خریدم. بعد اومدم خونه و به موبایلم نگاه کردم و چند تا اسمو انتخاب کردم که به عنوان همسفر با خودم ببرم. و مهمترین اون طبعا فردین بود. اخر شب فردین زنگ زد که فیلمبرداری داره و نمی یاد در نتیجه معصومه(سفر ترکیه که یادتون هست) یکی از دوستاشو اورد و با اون دو تا و بیتا(همون که همیشه خوابش می یاد و گشنه شه و جیش داره ن) و پویان که بار اولش با ما می اومد، تکمیل شدیم
صبح تو ایستگاه راه اهن یک یک بچه ها اومدم . معصومه نزدیک بود که جا بمونه . طبق معمول کارت بیتا که کارمند راه آهنه را رو گذاشتیم تا متصدی نفهمه که هیچکس اسمش به بلیطش نمی خوره و رفتیم داخل.
کوپه اتوبوسی بود و پویان جدا افتاده بود و من احساس گناه داشتم که خودش خیالم را راحت کرد که نگران خوش گذشتن به او نباشم. گپ و گفت شروع شد طبعا. خوردنی ها یک یک بیرون اومد و قطار هم مدام به قول معصومه تو راه پنچر می کرد
همسفرهای مختلفی داشتیم که در ایستگاهها پیاده و سوار می شدند و یکیش پسر جوان مشکی پوشی بود که اندکی اختلال حواس داشت و وقتی فهمید گردشگر هستیم اصرار اصرار که به جای شاهرود بری…

آیکون اه و سرتکان دادن از روی افسوس

رفتم سونوگرافی می گه دکترمون مَرده، خانمها را قبول نمیکنیم
.
.
.
.
.
.
.
تبصره: دارم اخر هفته می رم شاهرود برای دیدن دشت شقایقهای کالپوش.کسی اطلاعاتی برای محل خواب در ان حوالی دارد؟
میامی و حسین اباد کالپوش و اینا


سرباز میهن

دوستم یه پسر داره به شدت دخترباز... حالا همین پسره رفته سربازی و الان افتاده تو یه کیوسک نگهبانی مرکز شهر .
مامانه رفته بهش میگه :حالا تو اینجا دقیقا چی کار می کنی؟
میگه: حفاظت از نوامیس مردم
مامانه خیلی جدی می گه :این جمله یعنی گوشتو دادن دست گربه دیگه؟