پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2011

آن

ماهواره روشن بود و یکی داشت می خوند. من خواننده نمی شناسم قبلا هم گفتم ذوق موسیقی ام تربیت نشده.نمی دونم کی بود چی می خوند. اصلا فکر نمی کنم که چیزباحالی می خوند فکرکنم بندتنبونی عاشفانه بود. اما تو برف بود که می خوند
ومن روی صندلی راحتیم نشسته بودم.همون صندلی راحتی ایکیا که یادتون هست. حسابی گود شده و با اینکه یا یک عالمه چسب سفتش کردم باز شل می شه و می یاد پایین حالا در قسمت جا باس نی اش یه بالش گذاشتم و روش می شینم
اره رو صندلی نشسته بودم و به اون اهنگ که تو برف یه پسری می خوند نگاه می کردم و از این گلهای چسب دار ناخن که تو مترو می فروشن خریده بودم داشتم برای اولین بار می چسبوندم اینا را به ناخنم. از این گلهای اسلیمی داره . اسلیمی که می دونید همین نقوش اسلامی گل و بته که در واقعا اصلا اسلامی هم نیست و از دوران پیش از اسلام می یاد از هخامنش بوده تو پارچه و حجاری ها این گلهای استیلیزه هستند
اره رو صندلی نشسته بودم و این پسره توبرف داشت می خوندو و منم گل به ناخن هام می چسبوندم وبه سخنرانی امروزم فکر میکردم که به خاطر ارام بخشی که قبلش خورده بودم همش به استادا لبخند های عاشقانه می زدم و ب…

معلومه دیگه امیره

- خونه کی بودی؟

- رکسانا

- دروغ نگو ،رکسانا که تو ماشین منه

- توماشین تو؟!!!!

- آره همین که می گه لطفا درها را ببندید ، باز کنید... اسمشو گذاشتم رکسانا

- ؟؟؟؟!!!!

مادرک آپ دیت

مادرک زنگ زده می گه: من کلا با ای تکنولوژی مخالفم، می خوام ببینم آدمویی مثل من هسن با هم بریم یه جو بدون تکنولوژی زندگی کنیم؟

آره مامان هست اما چی شد مخالف شدی؟

خب ای همه شبکه من سرگردون می شم خبرهای بی بی سی نگاه کنم یا مستند های من و تو یا ای رادیو فردا که تو ماهواره است

شنیدم یه پیرمردی می گفت

سریش هم سریش های قدیم، وقتی می زدیم، خونه خراب می شد، اون کنده نمی شد

در حیرتم از میل آدمها به دانستن

خونه رو خریدی؟ چرا ماشین نمی خری؟ حقوقت چنده؟ نمی خوای دماغتو عمل کنی؟ لبتو ژل زدی؟چرا ازدواج نمی کنی؟چند تا بچه این؟ خواهرات اونجان؟چرا نمی ری پیششون ؟ دوست پسر داری؟ صابخونه داری؟بابات چه کاره است؟ صابخونه ات همین جاست؟ درست کی تموم می شه؟

ببین به قرآن من همه رو جواب می دم، ولی جان من اول تو بگو این جوابهای من به چه دردت می خوره آخه؟

اصل نیته دیگه

وای گیس طلا این مدت که سفر رفته بودی اینقدر دلم برات تنگ شده بود که ارکستر فیلارمونیک تهران را بردم میدون آزادی همه با هم برات می خوندیم:کجا سفر رفتی...که بی خبر رفتی...اشکم را چرا ندیدی....
امیر تواین کارو کردی؟
نیتشو که کردم

پایان سفر

تصویر
صبح بیدار شدیم. صاحبخانه مهربان مادرک برای پسرها که درحیاط خوابیده بودند پشه بند زده بود و خیلی خوش بحالشان شده بود.
به سختی از مادرک و خواهرک خوشگلم که موهای بلندش را فر کرده بود وبرای خودش جیگری شده بود خداحافظی کردیم و به راه افتادیم.
در جاده هراز در یکی از شهرهای شمالی در چهارراهی تابلوی بود با این اسامی نیما یوشیج، شیخ فضل اله نوری و شهید ناطق نوری. واقعا شمالی ها اهل تساهل و تسامح هستند ها ...
باز هم بساط خنده به راه افتاد از دست این احسان کم گو و گزیده گو به شرح زیر:
دو سه بار پیش آمد در سفر از مکانهایی رد می شدیم که بوی فاضلاب میاید و هر بار احسان از زیر سیبلش می گفت: دوستان خواهش می کنم رعایت کنید.
احسان سازدهنی بامزه ای داشت که کاری با آن نداشت تا ناگهان تصمیم گرفت مرغ سحر بزند.پویان بهش میگفت دوست عزیز اول باید از تولد مبارک شروع کنی بعد یواش یواش....
برای احسان تعریف می کنم تو وین روی قبرها پر گل بود می گفت: آره َمرده ها کود خوبی هستند!
احسان این بار دیگر به بیتا نمی گفت سی وشش سالته ..اما مدام ازش می پرسید : شاه که فرار کرد یادت می یاد؟
از آنجا که کلا داشت خوش می گذشت تص…

آب

تصویر
گروه ناهار با همون ماهی های حوضچه همسایه ، ماهی سرخ کرده و ماکارونی دادند که بعد از خستگی پیاده روی چسبید ها ...با بیتا رفتیم پشت کلبه و زیر آفتاب دراز کشیدیم و پاهایمان را به دیوار کاه گلی کلبه تکیه دادیم و از پاهایمان عکس گرفتیم. دو و برمان هم پر از گل های سرخ و بنفش بود و زنبور و مورچه...از کلمه سرخ خوشم میاید خیلی قشنگتر از قرمزاست.
بعدش دیگه خداحافظی بود. طیبه خرج ها را حساب کرد که نفری هفت هزار تومن شد و از هم جدا شدیم.بقیه می خواستند به تهران باز گردند و ماشین ما قصد داشت همچنان ولگردی را ادامه دهد.
در راه بازگشت باز از ان جاده حیرت انگیز رد شدیم و باز هم ابرها می دویدند توی جاده جلوی ماشینها بدون ترس از تصادف ...تمام راه بیتا ذوق ماهی شکم پری را می کرد که در خانه مادرک خواهد خورد و ما به ذوقش می خندیدم انقدر که شیرین بود . البته غر هم می زد که با گیس طلا جای خوب نشسته و میخواست بیاد صندلی جلوی...
یکجا دیگر نشد که برویم. ماشین را نگه داشتیم. همین را بدانید که قابل توصیف نیست. بالای دره ایستاده باشی و بوی عطر اقاقی همه جا را گرفته باشد و روبرویت کوه سبز و بالای سرت ابی اسمان و…

بالاترین

فردا صبح بعد از خوردن صبحانه ای پر از کشمکش و دزدی و دعوا و خنده برای خامه و عسل و چایی به راه افتادیم . اول از همه رفتیم بازدید حوضچه پرورش ماهی که در کنار کلبه بود.
تجربه خوبی بود و اطلاعات خوبی هم گرفتم: یکسال طول می کشد تا تخم ماهی ها به ماهی قابل فروش تبدیل شوند ومخاطرات زیادی در راه است. مریضی، گرما و سرما و ...بامزه اینکه صاحب انجا برایمان توضیح می داد که اول از تخم ماهی ایرانی استفاده می کرده اما ایرانی ها زیاد می خوردن و کم گوشت می دادند و مدام مریض می شدند و به سرما وگرما حساس بودند . حالا تخم ماهی....همه بچه ها با هم گفتن:چینی؟! گفت نه هنوز چینی اش نیومده تو بازار...ازتخم ماهی فرانسوی استفاده میکردند که حالا که ایران تحریم شده از دبی وارد می کنند و گران تر...
بعد از اونجا پیاده روی را در کوچه باغی هایی زیبا آغاز کردیم. عطر گیاهان دارویی همه جا را پرده کرده بود و چندین باغچه گل گاوزبان در روستا دیدیم. از روستا خارج شدیم و به درختانی در کنار رودخانه رسیدم با پل چوبی در پای کوه..بیتا که لبهایش اویزان شده بود گروه را دودر کرد و برگشت کلبه. کلا با زیاد بودن بچه ها حال نمی کرد بخص…

مه آلوده

تصویر
بعد از خوردن ناهار برای پیاده روی به راه افتادیم و من پانچو ام را برداشتم. همانی که در سفر آبشار هفت رنگ بچه ها دستم می انداختند که بارون نیومد ها
هوا ابری بود و مسیر سرپایینd از روی رودخانه که رد شدیم خانه های روستایی زیبا و عجیبی را رد کردیمو به شدت درها و پنجره هایشان محافظت شده بود و یکی از خانه ها تاریح 1336 را بر خود داشت. سقفهای چوبی و ایوانهای بلند و پوشیده به گمانم به دلیل زمستان سخت اینجا باشد.

مه شروع شد. و من با شادمانی تمام و فیس شدید به بیتا که پانچو اش را از کلبه نیاورده بود ، ان را پوشیدم و تبدیل به شبح زرد پوش جنگل شدم و مه
مه چرا تا این حد عجیب است ؟ فراتر از واقعیت،ماورایی و رمز آلود. ناگهان تمامی مناظر آشنا رازهایی را در خود پنهان می کنند. مه مدام غلیظتر می شد و درختانی که ناگهان ظاهرمی شدند، بزرگ و وهم آلود و زیبا زیبا زیبا، پیرمردی که با چوبهایش بر پشت از میان مه ظاهر شد؟ گاوها و هیبتشان که بزرگتر به نظر می رسید. نم بارانی که تمام صورت و موها را شبنم پوش می کرد، صداهای رودخانه که در مه بم تر می شد و تصویرش غران تر و ان عطر خاص ...بوی مه؟

به تدریج مسیر سربالایی شد و ب…

لوبیا خوران

از کوچه بهشت به کلبه برگشتیم و ما مثلا گروه ناهار بودیم و به دور اتش نقل مکان کردیم و باز هم بساط خنده آغاز شد و همه افتادند به دری وری گفتن هایی به قرار زیر:
- مختار تعریف می کرد که برای فیلمبرداری عشایر رفته بوده ان اطراف و از چادری در غیاب مرد ان فیلمبرداری می کرده اند.که مرد سر می رسد با بیل دنبال زن افتاده که: پدرسوخته کی گفته این مردارو راه بدی؟ و زن هم داد می زده: پدرسوخته کی گفته این اقایون محترم را اینجا راه بدن ؟
مرد با بیل دنبال زنه افتاده و مختار دنبال این دو تا و کارگردان دنبال این سه تا که : مختار مرده را ول کن، دوربین را بچسب بیل نخوره
- در چادر دیگری انها را هندوانه مهمان کرده بودند و انها تعارف کرده نمی خوردند ومرد میزبان با لهجه بامزه اش داد می زده که : بَخورید بابا همه ش اَش ه
- نسرین لوبیا را بهم می زد و عقیده داشت که هنگام بهم زدن لوبیا صدایی می دهد که می گوید: من نپختم!!!
- بیتا در سراسر سفر تمامی جمله ها را ناقص می گفت. مثلا هر بار می خواست به من بگه که شیشه را بکشم پایین، فقط می گفت : بکش پایین.
دور اتش به این حرف زدنش می خندیدیم که خیلی قاطع و محکم در دفاع از خودش گ…

کوچه بهشت

صبح در اتاقک از خواب بیدارم شدم. معلوم شد که شب قبل از سرو صدای بچه های کنار آتش ، خوابالود اسباب کشی کردم به داخل اتاق و مقادیری هم لگد زدم و خوردم.
مختار صبحانه خریده بودم و منم که شهرت به عدالت در تقسیم دارم هم شام دیشب وهم صبحانه امروز را بین بچه ها قسمت کردم وبا پنیرو کره نان تازه روز را اغاز کردیم. بچه های اتوبوس هنوز در راه بودند و معلوم بود که به این زودی ها نمی رسند. پویان و مختار محل آتش را عوض کردند و اجاق جدیدی درست کردند تا بسا ط ناهار را انجا راه بیندازیم. اتش درپایین سنگ بزرگی بود که درادامه سفر تبدیل به جایگاه خوبی برای نشستن شد، گرم و مرتفع و پر طرفداری
از انجا که هنوز طیبه از راه نرسیده بود هیچکس زیربار گروه بندی نرفت اما کسانی که همیشه کار می کنند ، کارکردند وامثال بیتاهم که طبق معمول دودر کردند دیگه. مختار ادامه داس زنی را به من محول کرد ومن و پویان تا پای رودخانه را تمیز کردیم. حقیقتا اگر این کلبه مال من بود هیچوقت ان گلهای بنفش کوچک را درو نمی کردم و مارهایی که لانه هایشان چنین زیبا باشد حتما نیش نخواهند داشت.
در فضایی که ایجاد شده بود پویان توانست چادر 15 ساله اش …

دراززمین

تصویر
انقدر بالا رفتیم که به بالاترین رسیدیم. از انجا به سمت روستایی که مقصد نهایی مان بود پایین رفتیم. روستای دراز زمین . در راه هرکار کرد مختار که بیتا به یاد بیاره دفعه قبل که اومده اینجا ماهی خورده، بیتا الزایمر یادش نیومد که نیومد و احسان که کلا معلوم شد هر صد سال یه بار یک جمله می گه کوبنده با اون صدای منحصر به فردش از زیر سیبیل به بیتا گفت:این دفعه خوردی یادداشت کن
زمانی که از ماشین پیاده شدم و به دنبال مختار دویدم با صدای رودخانه تونل سبزی را دیدم که با گلهای بنفش رنگ پوشیده شده بود. مختار چوبهای باریکی که روی هم گذاشته شده بود تا مثلا در بشود را بر می داشت . زیباترین درِ دنیا بود .شنیدم که احسان با همان ارامش به مختار می گفت : ریموت کنترل خرابه؟
راه که باز شد به سمت کلبه زیبای مختار رفتم. کلبه ای دو طبقه چوبی و سفید. به مختار می گم بالاخره یه ادم هنری دیدم که به جای حرف زدن درباره یه کلبه اونو به دست اورده
مختار در را باز کرده و با اتاقی با پنجره های چوبی و دیوارهای کاهگلی روبرو شدیم. بچه ها شروع کردند. عده ای اتش روشن کردند بعضی اتاق را جارو زدند و من با داسی که مختار داده بود ان همه…

شیرود

در خانه باصفای خانواده مختار گوش تا گوش 15 نفر نشستیم و به در سکوت به تلویزیونی گوش می دهیم که روحانی در ان درباره کشش های ج ن س ی بین دختر و پسر توضحیات مفصلی می داد و همه شرمنده از موی سفید پدر مختار و چادر نماز مادرش سر پایین انداخته بودند و کسی رویش نمی شد حتی خاموشش کند.

بچه های دو ماشین دیگر به ما تیکه می انداختند که انها را دودر کرده ایم و ما هم دستشان می انداختیم که با سرعت 5 کیلومتر در ساعت تو جاده هراز رانندگی نمی کنن

سفره انداختند و ما کلی خوشحال شدیم که بقیه بچه ها هنوز نرسیده اند. سفره ای که نگو و نپرس قورمه سبزی اش به کنار ،ان بادمجان و گوجه فرنگی کبابش دل و دینمان ببرد. بعد از انکه خودمان را در غذا غرق کردیم ظرفها را شستیم و راننده ها خوابیدند که هنوز راه در پیش بود.

منم با مادر مختار دل دادم و قلوه گرفتم و خاطره گفتم و خنداندمش اون هم دو سه تا طرز تهیه غذای شمالی به من داد که عمرا دستورش را اینجا بنویسم.

بعد از استراحت راننده ها به راه افتادیم .با مادر و پدر عزیز مختار خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت گالش محله. بچه های ان دو ماشین نگران بودند که ما مجددا قصد دو در کردن انها …

دریاچه دوباره

چهار صبح بود که راه افتادیم. من وپویان بیتا و احسان و هفت صبح امل بودیم. بوی شمال می امد. به بقیه بچه ها زنگ زدیم و فهمیدیم که سه ساعت با ما فاصله دارن. تصمیم گرفتیم تا اونا برسن یه چند جا واسه خوشگذرونی پیدا کنیم.تمام مسیر به بیتا و احسان خندیدیم که هر دو تمام مدت خواب بودند و هر دو بالش گردنی گذاشته بودند سرشان مدام می چرخید .فقط یکیشون چرخشش ساعت گرد بود اون یکی پادساعت گرد
پویان یه جایی که خودش دقیقا نمی دونست کجاست ما را برد و تو راه که ادرس می پرسیدم یه اقایی ادرس یه پارکی داد با اسمی شبیه به پشگل! اونقدر به این اسم خندیدم که من و بیتا با اون ای کیوی بالایی که هر دو تامون داریم تا دم پارک نرسیدیم نفهمیدیم که این همون پارک کشپله که تو سفر لاویج پایان سفر ما بود. یعنی ای کیو در حد ماهی گلی و جلبک
پارک همچنان زیبا بود و خلوت با این که صبح روز پنج شنبه بود. صبحانه را انجا خوردیم و به تدریج با احسان و سبیلش اشنا شدیم. البته با سبیلش بیشتر که واسه خودش هیبتی بود صبحانه خوردیم و به سمت نوشهر راه افتادیم که سری هم به مادرک بزنیم.
از جلوی دریاچه الیمالات رد شدیم برای پویان تعریف کردم که در …