پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2011

ممنون معصومه

پنج شاخه بامبو دارم که در گلدانی آبی رنگ به من نگاه می کنند. دخترانی جوان و شادابند که صدای خنده هایشان را می شنوم

مرگ سبز

بامبوم ام مرد.
شش سالی بود که مال من شده بود. در موردش اینجا نوشته بودم . هدیه از دوستی مهاجر بود و من نگران بودم که باشنیدن مداوم لیلا فروهر سلیقه اش خراب شده باشد. یادتان هست؟تو این شش سال آنقدر همه از بلندی و سرسبزی اش حیرت کردند که حتی دعایی هم به برگهایش آویخته بودمدر این ماههای آخر آنقدر غمهای مرا جذب کرد که طاقت نیاورد و مرد
حالا منتظرم که یه روزی یه دوستی یه جمعه صبح زود بره بازار گل خاوران و برام یک دسته بامبو بخره . قد بلندترین و سبزترینشون را . بامبوهایی که هیچ خاطره ای از غمهای من نداشته باشن
قول می دم که برای زنده ماندنشان حتی لیلا فروهر را هم تحمل کنم

امیر چشم گیر

ببین گیس طلا من تو این سالها من یک عالمه دوست به تو معرفی کردم برای ازدواج و تو قبول نکردی خب که چی؟من امروز دلیل جواب منفی ات به اونها را فهمیدم چی بود خب؟تو همیشه این سالها چشمت دنبال من بوده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زخم خوردگان عشق

به دانشجوها میگم :این کو پید خدای عشقه ،موجودی کودک صفت وبی عقل که هر وقت عشقش بکشه تیری به قلب آدها می زنه و اونا عاشق کسی می شن که هیچ ربطی بهشون نداره
یکی از پسرها با آهی از ته دل و لحنی سوزناک گفت: وای پس بگو چرا این طور خرابشونیم
و دخترها غش و ریسه رفتن ها ....

این ضمیر ناخودآگاه مضحک ما

هوا که سرد می شه من یاد یه چیزی می افتم که یادم نیست. توی سرما من مثل بچه ای می شم که تنهایی رفته مهمونی و حالا دلش برای مامانش تنگ شده و حس می کنه چقدر تنها و غمگینه و "دنیا عین یه بیابون بزرگ وبی آب و علفه که برفا توش یخ زدن"همچین وقتایی باید فورا خودم را به خونه برسونم و برم زیر پتو یا بچسبم به بخاری و شوفاژاون وقت آروم آروم امنیت به تنم و ذهنم بر می گرده ...اون داخل گیومه یه شعر بود با صدای احمد شاملو اما یادم نیست شاعرش کی بود

سهم خودش را می خواست

امروز تو جمعه بازار از بخش حمایت از کودکان کار ؛ ساندویچ های خونگی خریدم.

وقت برگشتن از اونجا ،سر ِخیابون طالقانی ، یه کودک ِکار ساندویچ ها را دید و اونا رو ازم خواست

که هنوز تا پایانِ تحملِ گیس طلا راه درازی در پیش است

این ماه های اخیر که هفته ای دو سه بار به مادرک زنگ می زنم و او اشک می ریزد و حرف می زند و من گوش می دهم وقتی گوشی را سر جایش می گذارم از خودم می پرسم: چرا نمی ترکم نمی پوکم نمی میرم

آن

استاد قطاری هستم در شهری کویری

من کویر دوست ندارم. من آفتاب سوزان و مناظر یکنواخت و بادی که خاک و شن در آن است را دوست ندارم

فقط وقتی آخرین کلاسم تمام می شود و غروب نزدیک شده است به حیاط می آیم. در سکوت دانشکده تنها صدای پایی دانشجویی می آید که دوان دوان خود را به رستوران می رساند

روی نیمکتی دربین گلهای اندک و حقیر و گرمازده حیاط می نشینم و به کوه های دور نگاه می کنم که لکه های ابر بالای سرشان پراکنده است و آسمانی که تیره می شود نسیم خنکی که کاغذهایم را تکان می دهد و

منتظر می مانم و به صدای سکوت گوش می دهم

تا زمانی که چراغهای خیابان روشن می شود

و رویا و خاطره در زیر نور مصنوعی محو می شوند

حتی نمی دونم کجام درد می کنه دقیقا

به خدا تهی پای رفتن به از پاشنه دار

جان سخت گوزپیچ می شود

تازگی ها خیلی از خبرهای بد ناراحت نمی شوم

نمی دانم قوی شده ام یا بی غیرت


تهران قدیم

دیدم موهای راننده سفید است بهش گفتم مولن روژ

نگه داشت وسوار شدم. بقیه مسافرها با یکدیگر زمزمه می کردند که مولن روژ کجاست؟

پیرمرد شنید و داستانهای طولانی و جذابی تعریف کرد از خیابان قدیم شمرون و سینماهایش پاسیفیک و مولن روژ و خواننده ها و هنرپیشه ها و دیسکوها و کافه ها و گفت و گفت و گفت

وقتی مولن روژ پیاده شدم هرکاری کردم کرایه ام را قبول نکرد

بی جنبه

ویندوزم را عوض کردم هی فکر می کنم لپ تاپ نو خریدم

ایرانیان غریب

پیرمرد و پیرزن از یکی از روستاهای شاهرود به سمت تهران می رفتند. پیرزن و پیرمرد با یکدیگر شوخی می کردند و می خندیدند و همدیگر را دست می انداختند.
پیرزن برایم از هشت فرزندش گفت چهار دختر و چهار پسر همه به جز یکی ازدواج کرده و خوشبخت . از نوه های شیرینش می گفت از کار روستا و کشاورزی و دامداری
هر از گاهی پیرمرد موبایلش را به من می داد تا تلفن دختری که در تهران به نزدش می رفتند را برایشان بگیرم
اخرین دخترشان فاطمه همراهشان بود
دختری که بیست سال داشت و سندرم داون او را بسیار جوانتر نشان میداد به طوری که بی حجاب بود و میشد تصور کرد که پسر است
فاطمه به زیانی حرف می زد که من نمی فهمیدم و مادر و پدرش برایم ترجمه می کردند. هروقت که فاطمه یکی از ان صداهای نا مفهوم را از گلو در می اورد پدر با شادمانی به روی زانوی دختر می کوبید و فاطمه هم بوسه ای کف آلود به او می داد.
مادر با وجود پادرد شدیدش در واگن قطار بطری خالی اب معدنی جمع می کرد چون فاطمه عاشق این بطری ها بود
کلیه های پیرزن پر ازسنگ بود و برای درمان ان به تهران می رفتند
فاطمه کیسه ای داشت پر از کاغذهای بی ربط که به دقت انها را نگهداری می کرد. پیرزن …

یعنی فکر کنم صدای خنده گیر کرده ها را هم شنیدیم

آسانسور مترو خراب شده بود چند نفری که توش گیر کرده بودند وحشتزده مدام به در می کوبیدند. همه ما عکس العمل های مختلف نشون دادیم ، به متصدی خبر دادیم و کلیدها را فشار دادیم و همهمه کردیم و ساکت شدیم و اونا دوباره کوبیدن به در
یه پیرمرد ریز و کوتاه و خمیده بین ما بود که هیچ کاری نمی کرد و در سکوت ایجاد شده سرش را به شکاف در آسانسور نزدیک کرد و با لحنی غیر قابل توصیف گفت:
کسی خونه نیست

به خدا این همه دری وری نوشتن شجاعت شگرفی نیاز دارد

سریال ماریچی به پایان رسید و من درسهای فراوانی از فیلمنامه نویسش گرفتم

معلومه کیه دیگه

فقط پرنده ها را دوست داری یا بقیه حیوانات را هم نگهداری می کنی؟

نه فقط پرنده ها ، بقیه حیوانات را تو دوستام می تونم پیدا کنم

الان به اون چناره محتاجما

یه شعر از ناظم حکمت هست که می گه :
دوست دارم گهگاهی سرم را بردارم و
به جای آن چناری بکارم و
تا زیر سایه اش
اندکی استراحت کنم

چی سرشون اومده طفلی ها

به دانشجوها گفتم ایمیلهاشون را برام بفرستن
اینا ایمیل هاشونه:
گودزیلا 125
جی جی سوسول
پیشی ملوس نازی
...

حالا اگه خودکشی کرده بودم چی؟

-تلفن ها رو جواب ندادی ، نگرانت شدیم گفتیم خودکشی کردی، به امیر گفتم بیایم درو بشکنیم

- خب؟

- امیر گفت نیاییم

- ا چرا؟

- گفت می ریم درو می شکنیم می بینم با دوستاش نشسته عشق و حال، هم ضایع می شیم ، هم دعوامون می کنه ، هم باید خسارت درو بدیم