۱۱ خرداد ۱۳۹۱

کارگردان بدبخت شد

خب من دیدم با این سریال فرینج نمی تونم به کار و زندگیم برسم به همین علت یک چند روزی پشت سر هم با وجود تحمل دردهای چشمی و سری و گردنی تمام قسمتهایی که خواهرک برایم روی هارد ریخته بودم را دیدم

که می شد تا اخر فصل سه و بعد از اون پس از گذروندن چندین روز افسردگی بابت نداشتن بقیه فصلها سرانجام امروز به زندگی بازگشتم و بازنویسی فیلمنامه ای که مدتها بود پشت گوش انداخته بودم را آغاز کردم

امروز یک چند صفحه ای باز نویسی کردم و نمی دونم چی شد که دوباره هاردم را چک کردم و حدس بزنید چی شد

فصل چهار فرینج اونجا بود

درک می کنید

احساس یه خرگوش گرسنه  وسط مزرعه هویج

من و این همه خوشبختی محاله محاله محاله

۱۰ خرداد ۱۳۹۱

مرگ ما

در فیلمنامه نویسی مرگ باید در نقطه دراماتیک فیلم  رخ دهد. مرگ به ضرورت فیلمنامه اتفاق می افتد اما در زندگی واقعی، مرگ به شدت بی موقع و بی معنی است و فاقد عنصر درام

ان وقت ما خودمان هنگام روایت مرگ؛ سعی میکنیم که دراماتیکش کنیم

آخرین جملات؛ آخرین تصمیمات؛ چگونگی شنیدن خبرمرگ

رفتار خانواده و نزدیکان در برابر واقعه

بخصوص اگر طرف جوان باشد و آرزوها و آینده

توان ما برای نمایشی کردنش بیشتر می شود

تا حدی که بعضی اوقات نقشی هم به خودمان می دهیم و  در برابر بقیه کسانی که در برابر این واقعه قرار گرفته اند

یک اجرا هم ما می رویم

.و عموما بازیگران بدی هم هستیم

دیدید که…در مراسم ها

.

.

اما همه این تلاشهای نمی تواند این واقعیت را پنهان کند که مرگ در زندگی ، بر خلاف فیلمنامه هیچ معنای ندارید

حتی چرایی هم ندارد

فقط وجود دارد

و اصلا به شما و او هیچ ربطی ندارد

 

 

۹ خرداد ۱۳۹۱

امروز برای ملاقات به بیمارستان رفتم و با مرگ روبرو شدم

و   قیصر راست میگفت که:
فکر کردی چی ننه؟ کسی از مردن ما ناراحت میشه؟ نه ننه...سه دفعه که آفتاب بیفته لب این دیفار و سه دفعه که اذون مغربو بگن؛ همه یادشون می ره که ما کی بودیم و واسه چی مردیم...
.
.
.
فقط این روزها سه روز شده سه ساعت
فقط...

پایان سفر

برگشتم داخل اتاق گروه و منتظرم تا دوستم بیاید و برویم شام و بعد قطار
باد کولر پرده ها را تکان می دهد و من به آخرین جلسه  ای  فکر می کنم که امروز بود
. آخرین جلسه ها همیشه خوب است
همیشه پر از خنده  است
پر از  استاد تو رو خدا  ترم دیگه هم شما باشید
پر از عکس یادگاری و مزه پرانی
شیرین زبانی برای نمره بیشتر
برای کشیدن سئوالهای امتحانی از زیر زبان
لو دادن ماجراهای قدیمی
حرف زدن بچه های یک ترم سکوت
نقد های جذاب: استاد اگه اینطوری بود بهتر بود
استاد چرا اون روز اونطوری گفتی
و یک حس نوستالژی از زمانی که بر من می گذرد و بر آنان
و دور می شویم ...
همه مان...
دور ...به دنبال داستانهایمان

۷ خرداد ۱۳۹۱

آدم نمیشه که

-بیا حداقل ازدواج کنیم بچه دار شیم
- ببین من دیگه سنی ازم گذشته نمیتونم بچه دارشم
- غصه نخوری ها ...یه رحم اجاره ای برایت پیدا می کنم توپ...مال یه خانم دکتره بوده فقط...
- امیر
- جانم؟
- ببند

۵ خرداد ۱۳۹۱

هرکی هموروئید (همون بواسیر خودمون) را دوست نداره نخونه

جانم براتون بگه که ما یه نخودچی اون پایین مایین ها داریم که سالهاست به خوبی و خوشی درکنار یکدیگر زندگی  میکنیم و مزاحمتی برای هم نداریم
تا چند روز پیش که ما روی دستمال توالت یک نقطه قرمز به اندازه سر سوزن دیدیم و نگران شدیم که نخودچی ما سوراخ شده باشد
این گذشت تا امروز که نه سر سوزن که یک دایره قرمز بزرگ روی دستمال توالت مشاهده شد و ما بر سر زنان و سراسیمه از توالت خارج شدیم که 
ای داد
ای هوار
نخود چی ترکید
نخودچی مُرد
حالا من کجا برم که با لیزر یا بدون اون نخودچی را نبش قبر کنن
من که نه جرات دارم نه وقت نه اعصاب
ای خداااااااااااااااااااااا
.
.
.
که مدتی بعد معلوم گردید که نخودچی زنده و سر حاله و این خاله پیرزن بوده که یک هفته ای زودتر از موعد به ما سر زده است
.
.
اوففف

۴ خرداد ۱۳۹۱

تصور آقایان سبیل در سبیل مچاله شده در هم در عطری دل انگیز

معلمان مرد، حق تدریس در دبیرستانهای دخترانه را ندارند و  مدیران دبیرستانهای غیر انتفاعی برای دوشیدن والدینی که فکر میکنند معلم مرد بهتر است سعی در جذب آنان برای تدریس به صورت پنهانی دارند
حالا فکر کنید که بازرس وارد یه پیش دانشگاهی دخترانه غیرانتفاعی شد  که تمامی دبیران آن مرد هستند
مدیر تمامی معاونین و حتی خدمتکارهای خانم را به عنوان معلم فرستاده سر کلاس و تمامی آقایان دبیران محترم را  چپانده در دستشویی های داخل حیاط...

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

مادرک و بی احترامی به نان سنگگ

مردم قدیما فقط نون سنگگ و با آبگوشت کله میخوردن(همون کله پاچه منظورشه)
(با تاسف به  خواهری در حال خوردن شکلات صبحانه نگاه می کند)
حالا با شکلات می خورن(مکث میکند و آه میکشد) ای زنده بودن چی یا بهمون نم گفتن

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

بچه های آخر الزمان

دارم برای مریم  چهار ساله قصه بز زنگوله پا را تعریف می کنم که:
- بعد مادرشون گفت ممکنه آقا گرگه بیاد دم در...
مریم ادامه می ده:
-بگه براتون سی دی کارتون آوردم

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

اخیشششششششششش


مادرک و خواهرک بعد از سه هفته دارن می رن و من خوشحالم
قضیه اینه که من تا وقتی افراد خانواده جلوی چشمم نباشند گمانم بر این است که شاد و خوشحالند و اصلا هم اهل دلتنگی  نیستم  این را دیگر همه می دانند 
 اما وقتی که نزدیکم می شوند تمامی  ذهن وفکر و دلم را پر می کنند
این سه هفته هر روز که از خانه بیرون می رفتم احساس مادری را داشتم که دو بچه اش را با گاز و آبگرم کن و اتو تنها گذاشته است
یک بارش که رسما تمام مدتی که در قطار بودم تا تهران را عر زدم چون مادرک گوشی اش روی سایلنت بوده و جواب مرا نمی داد و من در ذهنم تمامی بلایای ممکن را بر سرش آوردم 
یک بار دیگر ساعت ده شب من نگران با  دمپایی و مانتویی که دکمه هایش اشتباه بسته شده بود در خیابان بهار راه افتاده بودم و دنبال مادرک می گشتم که رفته بود پارک سر خیابان  و مادرک را دیدم که شنگول و کنجکاوانه مغازه ها را نگاه می کند و مدل همیشگی پنگوئنی راه می رود
خواهرک هم که مدام در حال نامزدبازی بود و صبح همزمان با دلاک ها از خونه می رفت بیرون و شب با مطرب ها برمی گشت و نگرانی های خاص خودش را برایش داشتم
امروز دوتاشون دارن می رن و آشپزخانه که این روزها پر از دود و دم بود به آرامش همیشگی اش بر می گردد . 
و دیگر هر شب که به خانه بر می گردم خرابکاری جدید این دو تا را نمی بینم که یا شمعدان شکسته اند یا طناب پرده چوبی را پاره کرده اند و یا در راهرو در حال خداحافظی پر سروصدای آبروبر شیرازی  با مهمان های  هستند  که به خاطر آنها هر شب انواع مدلش را داشتم
واقعیت این است که  در دنیا  تنها همین دو تا موجود هستند که من به شیوه ای متفاوت و عمیق دوستشان دارم و از رفتنشان خوشحالم
حالا آرامش و سکوت به خانه من برمی گردد و من دوباره در صندلی راحتی خود غرق می شوم و فیلم می بینم  وکتاب می خوانم و  می نویسم و به گلدانهاییم نگاه می کنم 
البته اگر مادرک با این آب دهی و آب پاشی های بی موقعش آنها را  نخشکانده باشد 

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

دارم می میرم از خواب

به دلایل مختلف سه شب هست که نخوابیدم
 دارم می میرم از خواب
کاش یه هتل هایی بود برای آدمای مثل من که وقتی می خوان بخوانن همه جا باید تاریک و ساکت باشه با یک تخت بزرگ پر از بالش برای زیر سر و  زانو و بغل، با یه عالمه ملافه های خنک 
یه هتل که بری توش بگی آقا من میخوام 8 ساعت بخوابم
اونام بگن بفرمایید اتاق 622
و تو فورا با یه آسانسور سریع و یه کلید که راحت تو قفل بچرخه برسی به اتاق 622 که تاریک وخنکه 
باهمون لباس بری لای ملافه ها و  بیهوش بشی تا صبح که در بزنن بگن صبحانه آوردن 

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

مادرک همیشه کنجکاو

مادرک توی پارک یه دوست پیدا کرده که خانم مهندس بازنشسته زمان شاه است
الان شنیدم دارن تلفنی با هم صحبت می کنن
مامان داره بهش میگه: من تا به حال اسم قشنگ شما را نشنیدم معنی رازان چی می شه 

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

ایرانین آیدل

تاکسی در میدان انقلاب ایستاد تا مسافری را سوار کند که همه حیرتزده به دنبال منبع آوایی زنانه و  آسمانی  گشتیم که آواز می خواند.
راننده آنقدر معطل کرد تا بتوانیم دو دختر نوجوان  را ببینیم که یکی در میکروفون می خواند و دیگری می نواخت
با همان صورتهای سبزه و لک دار کولیان این سرزمین
کولیان بی سرزمین

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱

آقا شرمنده شده بودم ها

امروز صبح تلوتلو خوران و با چشمهای که به زور باز میشن از خونه میزبانی که تا چهار صبح مهمونی شادخوارانه ای در آن ادامه داشت بیرون اومدم و یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه  رو با نام بیمارستانی که سرکوچه مون هست دادم
راننده تمام مدت مسیر در ستایش ما پرستارانی صحبت میکرد که حتی روزهای تعطیل هم باید به سرکار بریم

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

انگار کن که دنیایی دیگری بود

در ترافیک پشت چراغ قرمز
مردانی حباب ساز  می فروختند
ماشینها در حباب غوطه ور شده بودند
تمام آدمها درجادوی رقص دایره های رنگی درسکوت به فضا خیره شده بودند.

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

این مادرها ...این مادرها...

مادرک تعریف می کند که در همسایگی شان پیرزنی است که هر روز صبح وقتی پسرش به سر کار می رود،به کوچه می آید و پشت سرش فوت می کند.

یک روز پسر بیرون آمده و پیرزن نیامده بوده، مادرک به جای پیرزن آیه خوانده و فوت کرده تا زمانی که مرد جوان از کوچه بیرون رود.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

پایانی فراتر از خوش


 صبح در زیر کرسی از خواب بیدار شدم با صدای گنجشگ ها . رفتم به پشت بام و طلوع آفتاب را نگاه کردم. روستا به تدریج از خواب بیدار می شد. هوا نازک بود و نرم
پایین آمدم و بچه ها هنوز خواب بودند. در آشپزخانه عزیز مادربزرگ صبحانه را آماده کردیم.از انجا که بچه ها قول داده بودند زود بیدار شوند انقدر سروصدا کردم تا مجبور شدند از زیر پتو بیرون بیایند.
صبحانه دلپذیر را خوردیم و به راه افتادیم مادربزرگ حاضر به خداحافظی از ما نشد و گفت باید ظهر دوباره برگردیم به روستا
از خانه بیرون امدیم به سمت ماشین به رها می گویم: وای این آسمون چقدر آبیه
با جدیت می گه:آسمون کویره دیگه
یعنی کوتاه نمی یاد ها
در سراسر سفر محدثه به سوراخها خیلی توجه داشت، سوراخ درختان، سوراخ کوه و سوراخ دیوارها
جلوی حسینیه مسجد هم یه سوراخ نشونمون داد که ماه محرم از توش یه لوله بیرون می یاد که شیر داره و از شیرش چایی می یاد بیرون
رها با جدیت گوش میدهد و با حیرت می گوید: قدرت خدا
سوار ماشین شدیم و راهی عجیب را اغاز کردیم
یادتان باشد من روزی دوباره به اینجا خواهم امد و این مسیر را پیاده خواهم رفت. شاید پاییز همین سال
نمی دانم چطور باید توصیف کرد
روستاهایی که تمام سبزهای موجود در تاریخ نقاشی را در خود داشتند  در حاشیه رشته کوه کرکس
سپیدارهایی که به عمرم این چنین ندیده بودم چند شاخه با انحنای دستانشان رو به اسمان
ابرهای که تا نزدیکی زمین امده بودند
چقدر ایستادیم و نگاه کردیم
چقدر دراز کشیدیم
چقدر فریاد کشیدیم و حیرت کردیم
چقدر در سکوت نگاه کردیم
و نامهای زیبای روستاها چیمه رود، ولوجرد، تکیه سادات  و فریز هند
منظره لحظه به لحظه تغییر می کرد باد ابرها را جابجا می کرد سایه های بزرگ روی منظره می چرخیدند هر روستا درختانش با روستای دیگر فرق داشت
گلهای زیبایی در حاشیه جاده رویده بود و به تدریج که به فریز هند نزدیک می شد فصل به عقب بازمی گشت و از برگهای درشت سبز به جوانه های ریز می رسیدم و سرانجام دربرابر روستای فریز هند حیرتزده با درختان خاکستری روبرو شدیم که سایه های کمرنگ سبز در زیر پوستشان حکایت از پایان زمستانشان می داد
زیباترین تصویری بود که دیده بودم خطوط عمودی خاکستری درختان و خطوط افقی سقف خانه های روستا در پس زمینه انحنای زمین قهوه ای
به عمرم تابلویی چنین ندیده بودم
به تدریج با انحنای جاده به روستا نزدیک شدیم و از بین درختان بلند به انتهای روستا رفتیم . روستا ثروتمند و مدرن و بازسازی شده اما با این همه زیبا بود
در انتهای روستا زیر درختان پر شکوفه متوقف شدیم
باد می وزید و شکوفه ها و عطرشان را در هوا پخش می کرد
اسمان از این ابی تر نمی شد
هوا از این عطرآگین تر نبود
و من از این شادمان تر
هر سه تایی گذاشتیم تا زمانِ بی زمان بگذرد
...مدتی بعد محدثه تلاش کرد تا مرا از تپه ای بالا ببرد که نرفتم
محدثه ورها بالا رفتند و من همچنان در جادوی فضا معلق بودم و مدتی بعد اصرار انان برای بالا رفتن از تپه را با ناشکیبایی تحمل کردم و بالا رفتم
در حالی که با خودم فکر میکردم چه جایی می تواند از ان جایی که بودیم زیباتر باشد
و با این منظره روبرو شدم
چشمه آب معدنی در دایره مقدس نارنجی رنگ خود با آسمان و ابرها و کوه
خدا خیلی نزدیک بود
 

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱

نطنز دلپذیر


وارد نطنز شدیم و در ابتدای جاده با جمله ای زیبا روبرو شدیم. نساجی تهران!
خب  تصور من از نطنز یک شهر کویری بی آب و علف بود و من با شهری تماما سرسبز روبرو شدم.
دو طرف تمام خیابانها درختهای شاداب با انواع تنالیتهای رنگ سبز می درخشیدند. خیابانها عریض و تمیز بود و مردم ملایم و مهربان
بعد از بنزین زدن و پول از عابربانک گرفتن یک زنگ به احسان زدم و جاهای دیدنی نطنز را پرسیدم و پرسان پرسان  پشت سر ماشین یک دختر خانم بامزه و شیرین خود را به مسجدجامع شهر رساندیم
خیابان دوطرف چنارهای بلند بود و یک پارک با چمنهای سرحال و ان روبرو مسجدی بود که در پشت درختی به شدت بزرگ که مجموعه ای از تنه های بلند بود .

از دور و عکس گیران به ان نزدیک شدیم که سرانجام تمام  مسجد از پشت درخت بیرون آمد و نفس من بند آمد

قدیمی ها ارادت مرا به آجر لعابدار می دانند . من در یکی از همین سفرنامه ها برای آن مربع های آبی کوچک در مقبره بایزید بسطامی خودم را تکه تکه کردم

حالا حدس بزنید در برابر این طاق بلند سراسر آبی چه حال و روزی داشتم. لعاب آبی همه جا را فرا گرفته بود
نمی دانستم کدام را نگاه کنم؟ کتیبه ها؛ ازاره ها ؛ مقرنس ها و  یا آن گنبد هرمی عزیز؟همه با ترکیب
 آبی و آجر ...آبی و آجر...آبی و آجر

تا جایی که می شد خودم را کنترل کردم و به داخل مسجد و شبستان هزار ساله  آن وارد شدم که خلوت بود و من طبق معمول همیشه زمانی که زیبایی فراتر از توان و تحمل من است آی عر زدم آی عر زدم
خدا را شکر رها که  خواننده قدیمی بوده دوزاری اش افتاد و به سرعت محدثه وحشت زده را از من دور کردم و من برای خودم برای گچبری و آجرچینی و لعاب کاری ها وهمه آن دستانی که نمی شناسم  زار زدم  و زار زدم
بارانی هم که گرفت زیبایی ها را دو چندان کرد
دوان دوان خود را به حسینیه روبروی مسجد رساندیم که مراسم عزاداری در ان بر پا بود
و مردم مهربان سیاهپوش بی توجه به لباسهای گلی گلی و بدحجابی ما ؛ حلوای شیرین و چایی داغ مهمانمان کردند و ما به دید زدن حسینیه ای پرداختیم که احتمالا تکیه قاجاری بوده است
بعد از این لذت نا منتظر در خیابانهای باصفای شهر می گشتیم و هرجا که گنبدی بود به انجا سرکی می کشیدم و یک امامزاده  چند طبقه از همه بامزه تر بود
وقتی به طبقه سوم رسیدم و به پشت امامزاده پیچیدم با فضایی عجیب روبر شدم قبرها زیر درختان و نیمکت ها زیر درختان و باد که تمام قبرها را شکوفه باران کرده بود
جایی خوبی بود برای مردن
با اندکی احساس خسران از ندیدن همه جای نطنز از ان بیرون امدیم و به بنای چهارطاقی کوچکی در بالای کوه ی نوک تیز می خندیدیم که احتمالا امامزاده ای برای فرار از درس خواندن به انجا رفته بود

جاده بازگشت به هنجن یکی از لذت بخش ترین لحظات بود با موسیقی رضا یزدانی و نامجو که داد زدیم و فریاد کشیدیم و خواندیم
محدثه پاهایش را از پنجره بیرون می کرد و رها بعض وقتها نگه می داشت کنار جاده طاقباز دراز می کشید و ابرها  چرخش هایی می کردند حیرت انگیز...لحظات غریبی بود
رفتیم و رفتیم و رفتیم
تا به ابیانه رسیدیم
و می خواهید باور کنید یا نه ...نرفتیم ابیانه را ببینم و در جاده زیبا و بارانی دوباره آواز خوانان به روستا بازگشتیم

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

قلعه هنجن

آنچه که هنجن را از یک روستای معمولی متفاوت میکند وجود این قلعه است
زمانی که وارد جاده روستا می شوی قلعه از ان بالا به مسافران تازه از راه رسید نگاه میکند و با غرور تمام انجا ایستاده است
می توان تصور کرد که در دوران جلال و شکوهش حتی اندکی ترسناک بوده است.
اندازه قلعه انقدر بزرگ است که گمان در زمان حمله به روستا تمامی اهالی ان را در خود جای می داده است و مشخص است که از رها شدن ان مدت زیادی نگذشته است از انجا که هنوز یخدان های چوبی و ظرفهای بزرگ سفالی هرچند شکسته در سراسر قلعه پخش شده است
چنین به نظر می رسد که تعمیراتی اندک آغاز شده است که گویا نیمه کاره رها گشته است
بچه ها به دلیل ترس از ویرانی اجازه نمی دادند تا انتهای قلعه بروم اما حقیقتا ارزو دارم که زمانی به این قلعه بازسازی شده برگردم که بتوانم بر فراز برج ان به ایستم و به باغهای زیر پایم نگاه کنم
بعد از عکس گرفتن با این پیرزن خوشگل و حیرت از ابر و منظره به سوی ابگوشت شتر به راه افتادیم
مادربزرگ ابگوشت را بر روی کرسی  و سینی مسی اش به ما داد به همراه سبزی های به نام بالا قوطی که مادر محدثه صبح ازکنار رودخانه چیده بود . ما درحالی که به صورت گله ای رم کرده به ابگوشت حمله کرده بودیم به قیافه رها می خندیدیم که به دلیل کبد چرب از خوردن ابگوشت محروم بود
اما کافی بود تا مادربزرگ بگوید که گوشت شتر چرب نیست که رها نیز با سر خود را به درون کاسه تیلیت بیندازد و تهدیدهای من درباره تماس با مادرش اصلا کارساز نبود
بعد از خوردن ان مائده بهشتی به سمت نطنز به راه افتادیم. می دانم الان اه از نهاد ان خواننده عزیزم که مدام مرا به نطنز دعوت می کند برامده است . اما حقیقتا من نمی دانستم که برای زدن بنزین تنها شهر نزدیک نطنز است 
به راه افتادیم اطراف جاده زمین های بدون درخت و صاف بودند اما سایه ابرهای گذران بهاری بر روی ان مناظری می ساخت حیرت انگیز
ناگهان درمیان ان همه بی اب و علفی یک واحه سرسبز دیدم و ساختمانی که از ان پشت ها سرک میکشید
پارک کرده و به سراغش رفتیم و با بنایی احتمالا قاجاری روبرو شدیم که به شدت شاهانه و زیبا بود
تمام روبروی ان را درختهای بزرگ و سرسبز فرا گرفته بودند . هیچ تابلوی از میراث فرهنگی نبود اما به نظر استراحتگاه تابستانی ثروتمندی می رسید و از ان همه درخت معلوم بود که جایی در این پایین ها چشمه و یا قناتی باید به این ریشه ها آب رسانده بود.
ساختمان زیبا اکنون به طویله تبدیل شده بود. و چه فایده از حسرت خوردن که می توانست چه شود
دوباره به جاده زدیم و به نطنز وارد شدیم
و من در انجا زیباترین ها را دیدم 

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱

صبح روز دوم بیشه


می دانید که سحرخیزم چه برسد که در سفر باشم.
صبح آنقدر در رختخواب لولدیم تا مادربزرگ بیدار شد  با او ومامان محدثه رفتم به سمت انبار مادر بزرگ.انباری که با دوکلید چوبی که در بالا و پهلوی آن قرار می گرفت باز می شد درون قفلی چوبی
فقط همین قفل و کلید یک اثر هنری بود
مادر و دختر در ریتمی زیبا کار میکردند
دختر نمک ها را در آب حل می کرد و در تشت روی آردها می ریخت و مادر آنها را ورز می داد آنقدر که کتف من درد گرفت در این فاصله  من از انارهای خشک شده و  چرخ نخ ریسی حیرت انگیز عکس می گرفتم
تا زمانی که سرانجام مادربزرگ پارچه را روی خمیر کشید و از انبار بیرون رفتیم
و  یک تنه بزرگ درخت را در تنور انداخت و آتش زد و رفت دنبال بقیه کارهایش
مامان محدثه می خواست برا یچیدن سبزی به باغ برود و من از خدا خواسته با او همراه شدم ورها و محدثه که همچنان خواب بودند
سوار بر ماشین مامان محدثه روستای زیبا را در زیر نور روز و بارانی که همه چیز را درخشان کرده بود دیدم . مسیر یک طرف کوه بود و یک طرف باغهای سر سبز تا زمانی که باغ شخصی آنان رسیدیم.
مادر محدثه  پاچه های شلوارش را بالا زد و در  حاشیه جویبار ها به دنبال  پونه  بود و من  چغاله بادم از سر درخت می چیدیم و میخوردم . چغاله های تازه و آبدار
مادر محدثه به من یاد داد که شکوفه بخوردم کاری که تا به حال نکرده بودم وفهمیدم که شکوفه های مختلف طعمهای مختلفی دارند و آنی که از همه شیرینتر بود شکوفه درخت به بود
مادر محدثه برای دخترهایش چغله می چید و به من پینشهاد می داد که برای رها بچینم ومن در حال خوردن چغاله ها با بدجنسی تمام به مادر محدثه یادآوری می کردم که :رها دختر من نیست !
در بازگشت به خانه  با رها و محدثه  تازه بیدار شده صبحانه محشری از نان و پنیر و خامه و عسل  خوردیم و برای دیدن روستا به راه افتادیم
کوچه های روستا را سیل  اخیربدجوری سنگلاخش کرده بود. خانه های قدیمی در حال ویرانی بودند و خانه های جدید با اشکال شهری درحال ساخته شدن.
چقدر مانده تا دیگر روستاهایمان به شکل شهری های نازیبایمان درآیند
تا به امامزاده بی بی زینب خاتون رسیدیم
خب شما از علاقه من به امامزاده ها اطلاع دارید  اما این یکی چیز دیگری بود.
درخت مقدسی در میانه آن با قطری به اندازه 5 بار دستان باز شده من  و سایه آن بر تمام ساختمان دو طبقه سفید رنگ سایه افکنده بود و جویباری که  دور تنه درخت حلقه زده بود.
مادر محدثه میگفت که صد سال پیش، زمانی که  سربازان نایت سلطان به روستا حمله کرده بودند  زنی دو بچه اش را با خودش برده و دو پسر دیگر را در روستا  گذاشته بوده و آنها را به این زن سپره بود . دوبچه درپشت بام پناه گرفته بودند  تا زمانی که یکی از سربازان مشتی مویز به آنها داده بوده. مویزی که تا زمان رفتن سربازها از روستا و بازگشت اهالی آن  بچه ها را زنده نگه داشته بوده  است
مادر محدثه با هیجان واعتقاد این داستان را روایت میکرد و با غصه میگفت که امازاده شان شجره نامه ندارد و من به شوخی میگفتم که علت تعداد زیاد امامزاده ها در ایران این است که آنها برای ادامه تحصیل به خارج می آمده اند
این ماجرا باعث شد که تا پایان سفر برای هر امامزاده که تقریبا هر دهی یکی یا دوتا از آنها داشت تعیین رشته تحصیلی می کردیم و البته گویا سربازان هر کسی که درس نمی خوانده را میکشته اند
 بعد از دیدن امامزاده زیبا به سراغ حسینه ای زیباتر  رفتیم و چه حسینیه ای
یک بنای چهار گوش با یک تک درخت در وسط  آن  و آبی که از میان آن عبور می کرد
آرامش و صدای آب و سایه درخت....انگار کن که در دنیایی دیگری بودیسینه به دلیل تاسیس یک حسینه جدید در بالای روستا متروک شده بود و من به این فکر میکردم که اگر این چهار دیواری بهشتی در تهران بود چه عصرهایی را می شد که در یکی از طاقی ها گلیم انداخت و کتاب خواند و چایی خورد به جویبار نگاه کرد
در مدتی که آنجا نشسته بودیم به  تغییر کاربری حسینیه به کافی شاپ و قهوه خانه سنتی و ...فکر می کردیم (برای اطمینان با گوشی موبایل موزیکی هم پخش کردیم که انعکاس خوبی داشت) به نیز محدثه می خندیدیم. محدثه در سراسر سفر میل داشت زرافه شود تا بتواند برگهای سبز بالای درختها را بخورد در حسینه بعد از مدتی تلاش تونست فندقی را که در دهانش خیس کرده بود بشکند و از همان زمان  تصمیم گرفت که سنجاب شود
و من به این فکر می کردم که کداممان دیوانه تریم

خواننده هاي خاموش هم روشن شيد لطفا

دوستان خانمي از آشنايان مجازي اين حكايت از عبيد زاكاني را بازنشر كردند بسيار مايلم كه نظرتان را بعد از خواندن حكايت بدانم اگر دوستش ...