پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2012

کارگردان بدبخت شد

خب من دیدم با این سریال فرینج نمی تونم به کار و زندگیم برسم به همین علت یک چند روزی پشت سر هم با وجود تحمل دردهای چشمی و سری و گردنی تمام قسمتهایی که خواهرک برایم روی هارد ریخته بودم را دیدمکه می شد تا اخر فصل سه و بعد از اون پس از گذروندن چندین روز افسردگی بابت نداشتن بقیه فصلها سرانجام امروز به زندگی بازگشتم و بازنویسی فیلمنامه ای که مدتها بود پشت گوش انداخته بودم را آغاز کردمامروز یک چند صفحه ای باز نویسی کردم و نمی دونم چی شد که دوباره هاردم را چک کردم و حدس بزنید چی شدفصل چهار فرینج اونجا بوددرک می کنیداحساس یه خرگوش گرسنه  وسط مزرعه هویجمن و این همه خوشبختی محاله محاله محاله

مرگ ما

در فیلمنامه نویسی مرگ باید در نقطه دراماتیک فیلم  رخ دهد. مرگ به ضرورت فیلمنامه اتفاق می افتد اما در زندگی واقعی، مرگ به شدت بی موقع و بی معنی است و فاقد عنصر درام ان وقت ما خودمان هنگام روایت مرگ؛ سعی میکنیم که دراماتیکش کنیمآخرین جملات؛ آخرین تصمیمات؛ چگونگی شنیدن خبرمرگ رفتار خانواده و نزدیکان در برابر واقعهبخصوص اگر طرف جوان باشد و آرزوها و آینده توان ما برای نمایشی کردنش بیشتر می شودتا حدی که بعضی اوقات نقشی هم به خودمان می دهیم و  در برابر بقیه کسانی که در برابر این واقعه قرار گرفته اندیک اجرا هم ما می رویم.و عموما بازیگران بدی هم هستیمدیدید که…در مراسم ها ..اما همه این تلاشهای نمی تواند این واقعیت را پنهان کند که مرگ در زندگی ، بر خلاف فیلمنامه هیچ معنای نداریدحتی چرایی هم نداردفقط وجود داردو اصلا به شما و او هیچ ربطی ندارد

امروز برای ملاقات به بیمارستان رفتم و با مرگ روبرو شدم

و   قیصر راست میگفت که:
فکر کردی چی ننه؟ کسی از مردن ما ناراحت میشه؟ نه ننه...سه دفعه که آفتاب بیفته لب این دیفار و سه دفعه که اذون مغربو بگن؛ همه یادشون می ره که ما کی بودیم و واسه چی مردیم...
.
.
.
فقط این روزها سه روز شده سه ساعت
فقط...

پایان سفر

برگشتم داخل اتاق گروه و منتظرم تا دوستم بیاید و برویم شام و بعد قطار باد کولر پرده ها را تکان می دهد و من به آخرین جلسه  ای  فکر می کنم که امروز بود . آخرین جلسه ها همیشه خوب است همیشه پر از خنده  است پر از  استاد تو رو خدا  ترم دیگه هم شما باشید پر از عکس یادگاری و مزه پرانی شیرین زبانی برای نمره بیشتر برای کشیدن سئوالهای امتحانی از زیر زبان لو دادن ماجراهای قدیمی حرف زدن بچه های یک ترم سکوت نقد های جذاب: استاد اگه اینطوری بود بهتر بود استاد چرا اون روز اونطوری گفتی و یک حس نوستالژی از زمانی که بر من می گذرد و بر آنان و دور می شویم ... همه مان... دور ...به دنبال داستانهایمان

آدم نمیشه که

-بیا حداقل ازدواج کنیم بچه دار شیم - ببین من دیگه سنی ازم گذشته نمیتونم بچه دارشم - غصه نخوری ها ...یه رحم اجاره ای برایت پیدا می کنم توپ...مال یه خانم دکتره بوده فقط... - امیر - جانم؟ - ببند

دختردوستم هنگامه از مادرش پرسیده

مامان این گاو و گوسفندارو که ذبح اسلامی می کنن یعنی قبل از سر بریدن مانتو شلوار تنشون میکنن؟

هرکی هموروئید (همون بواسیر خودمون) را دوست نداره نخونه

جانم براتون بگه که ما یه نخودچی اون پایین مایین ها داریم که سالهاست به خوبی و خوشی درکنار یکدیگر زندگی  میکنیم و مزاحمتی برای هم نداریم تا چند روز پیش که ما روی دستمال توالت یک نقطه قرمز به اندازه سر سوزن دیدیم و نگران شدیم که نخودچی ما سوراخ شده باشد این گذشت تا امروز که نه سر سوزن که یک دایره قرمز بزرگ روی دستمال توالت مشاهده شد و ما بر سر زنان و سراسیمه از توالت خارج شدیم که  ای داد ای هوار نخود چی ترکید نخودچی مُرد حالا من کجا برم که با لیزر یا بدون اون نخودچی را نبش قبر کنن من که نه جرات دارم نه وقت نه اعصاب ای خداااااااااااااااااااااا . . . که مدتی بعد معلوم گردید که نخودچی زنده و سر حاله و این خاله پیرزن بوده که یک هفته ای زودتر از موعد به ما سر زده است . . اوففف

تصور آقایان سبیل در سبیل مچاله شده در هم در عطری دل انگیز

معلمان مرد، حق تدریس در دبیرستانهای دخترانه را ندارند و  مدیران دبیرستانهای غیر انتفاعی برای دوشیدن والدینی که فکر میکنند معلم مرد بهتر است سعی در جذب آنان برای تدریس به صورت پنهانی دارند حالا فکر کنید که بازرس وارد یه پیش دانشگاهی دخترانه غیرانتفاعی شد  که تمامی دبیران آن مرد هستند مدیر تمامی معاونین و حتی خدمتکارهای خانم را به عنوان معلم فرستاده سر کلاس و تمامی آقایان دبیران محترم را  چپانده در دستشویی های داخل حیاط...

سریال فرینچ می بینم

و در حیرت  و لذتم از گستره نا ممکن ها ی امکان پذیر

مادرک و بی احترامی به نان سنگگ

مردم قدیما فقط نون سنگگ و با آبگوشت کله میخوردن(همون کله پاچه منظورشه)(با تاسف به  خواهری در حال خوردن شکلات صبحانه نگاه می کند)حالا با شکلات می خورن(مکث میکند و آه میکشد) ای زنده بودن چی یا بهمون نم گفتن

بچه های آخر الزمان

دارم برای مریم  چهار ساله قصه بز زنگوله پا را تعریف می کنم که: - بعد مادرشون گفت ممکنه آقا گرگه بیاد دم در... مریم ادامه می ده: -بگه براتون سی دی کارتون آوردم

اخیشششششششششش

مادرک و خواهرک بعد از سه هفته دارن می رن و من خوشحالم قضیه اینه که من تا وقتی افراد خانواده جلوی چشمم نباشند گمانم بر این است که شاد و خوشحالند و اصلا هم اهل دلتنگی  نیستم  این را دیگر همه می دانند   اما وقتی که نزدیکم می شوند تمامی  ذهن وفکر و دلم را پر می کنند این سه هفته هر روز که از خانه بیرون می رفتم احساس مادری را داشتم که دو بچه اش را با گاز و آبگرم کن و اتو تنها گذاشته است یک بارش که رسما تمام مدتی که در قطار بودم تا تهران را عر زدم چون مادرک گوشی اش روی سایلنت بوده و جواب مرا نمی داد و من در ذهنم تمامی بلایای ممکن را بر سرش آوردم  یک بار دیگر ساعت ده شب من نگران با  دمپایی و مانتویی که دکمه هایش اشتباه بسته شده بود در خیابان بهار راه افتاده بودم و دنبال مادرک می گشتم که رفته بود پارک سر خیابان  و مادرک را دیدم که شنگول و کنجکاوانه مغازه ها را نگاه می کند و مدل همیشگی پنگوئنی راه می رود خواهرک هم که مدام در حال نامزدبازی بود و صبح همزمان با دلاک ها از خونه می رفت بیرون و شب با مطرب ها برمی گشت و نگرانی های خاص خودش را برایش داشتم امروز دوتاشون دارن می رن و آشپزخانه که این روزه…

دارم می میرم از خواب

به دلایل مختلف سه شب هست که نخوابیدم  دارم می میرم از خواب کاش یه هتل هایی بود برای آدمای مثل من که وقتی می خوان بخوانن همه جا باید تاریک و ساکت باشه با یک تخت بزرگ پر از بالش برای زیر سر و  زانو و بغل، با یه عالمه ملافه های خنک  یه هتل که بری توش بگی آقا من میخوام 8 ساعت بخوابم اونام بگن بفرمایید اتاق 622 و تو فورا با یه آسانسور سریع و یه کلید که راحت تو قفل بچرخه برسی به اتاق 622 که تاریک وخنکه  باهمون لباس بری لای ملافه ها و  بیهوش بشی تا صبح که در بزنن بگن صبحانه آوردن 

مادرک همیشه کنجکاو

مادرک توی پارک یه دوست پیدا کرده که خانم مهندس بازنشسته زمان شاه است الان شنیدم دارن تلفنی با هم صحبت می کنن مامان داره بهش میگه: من تا به حال اسم قشنگ شما را نشنیدم معنی رازان چی می شه 

ایرانین آیدل

تاکسی در میدان انقلاب ایستاد تا مسافری را سوار کند که همه حیرتزده به دنبال منبع آوایی زنانه و  آسمانی  گشتیم که آواز می خواند. راننده آنقدر معطل کرد تا بتوانیم دو دختر نوجوان  را ببینیم که یکی در میکروفون می خواند و دیگری می نواخت با همان صورتهای سبزه و لک دار کولیان این سرزمین کولیان بی سرزمین

نگو نگو نمی یام

نه نه  این خانم مداحی  که من می شناسم بهتره، سبک خیلی خوبی داره  چه سبکی دارن ایشون؟ سبک هایده  ؟!!!!

آقا شرمنده شده بودم ها

امروز صبح تلوتلو خوران و با چشمهای که به زور باز میشن از خونه میزبانی که تا چهار صبح مهمونی شادخوارانه ای در آن ادامه داشت بیرون اومدم و یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه  رو با نام بیمارستانی که سرکوچه مون هست دادم راننده تمام مدت مسیر در ستایش ما پرستارانی صحبت میکرد که حتی روزهای تعطیل هم باید به سرکار بریم

انگار کن که دنیایی دیگری بود

در ترافیک پشت چراغ قرمز مردانی حباب ساز  می فروختند ماشینها در حباب غوطه ور شده بودند تمام آدمها درجادوی رقص دایره های رنگی درسکوت به فضا خیره شده بودند.

این مادرها ...این مادرها...

مادرک تعریف می کند که در همسایگی شان پیرزنی است که هر روز صبح وقتی پسرش به سر کار می رود،به کوچه می آید و پشت سرش فوت می کند.
یک روز پسر بیرون آمده و پیرزن نیامده بوده، مادرک به جای پیرزن آیه خوانده و فوت کرده تا زمانی که مرد جوان از کوچه بیرون رود.

پایانی فراتر از خوش

تصویر
 صبح در زیر کرسی از خواب بیدار شدم با صدای گنجشگ ها . رفتم به پشت بام و طلوع آفتاب را نگاه کردم. روستا به تدریج از خواب بیدار می شد. هوا نازک بود و نرمپایین آمدم و بچه ها هنوز خواب بودند. در آشپزخانه عزیز مادربزرگ صبحانه را آماده کردیم.از انجا که بچه ها قول داده بودند زود بیدار شوند انقدر سروصدا کردم تا مجبور شدند از زیر پتو بیرون بیایند.صبحانه دلپذیر را خوردیم و به راه افتادیم مادربزرگ حاضر به خداحافظی از ما نشد و گفت باید ظهر دوباره برگردیم به روستااز خانه بیرون امدیم به سمت ماشین به رها می گویم: وای این آسمون چقدر آبیهبا جدیت می گه:آسمون کویره دیگهیعنی کوتاه نمی یاد هادر سراسر سفر محدثه به سوراخها خیلی توجه داشت، سوراخ درختان، سوراخ کوه و سوراخ دیوارهاجلوی حسینیه مسجد هم یه سوراخ نشونمون داد که ماه محرم از توش یه لوله بیرون می یاد که شیر داره و از شیرش چایی می یاد بیرونرها با جدیت گوش میدهد و با حیرت می گوید: قدرت خداسوار ماشین شدیم و راهی عجیب را اغاز کردیمیادتان باشد من روزی دوباره به اینجا خواهم امد و این مسیر را پیاده خواهم رفت.شاید پاییز همین سالنمی دانم چطور باید توصیف کردروس…

نطنز دلپذیر

تصویر
وارد نطنز شدیم و در ابتدای جاده با جمله ای زیبا روبرو شدیم. نساجی تهران!خب  تصور من از نطنز یک شهر کویری بی آب و علف بود و من با شهری تماما سرسبز روبرو شدم.دو طرف تمام خیابانها درختهای شاداب با انواع تنالیتهای رنگ سبز می درخشیدند. خیابانها عریض و تمیز بود و مردم ملایم و مهربانبعد از بنزین زدن و پول از عابربانک گرفتن یک زنگ به احسان زدم و جاهای دیدنی نطنز را پرسیدم و پرسان پرسان  پشت سر ماشین یک دختر خانم بامزه و شیرین خود را به مسجدجامع شهر رساندیمخیابان دوطرف چنارهای بلند بود و یک پارک با چمنهای سرحال و ان روبرو مسجدی بود که در پشت درختی به شدت بزرگ که مجموعه ای از تنه های بلند بود .
از دور و عکس گیران به ان نزدیک شدیم که سرانجام تمام  مسجد از پشت درخت بیرون آمد و نفس من بند آمد
قدیمی ها ارادت مرا به آجر لعابدار می دانند . من در یکی از همین سفرنامه ها برای آن مربع های آبی کوچک در مقبره بایزید بسطامی خودم را تکه تکه کردم
حالا حدس بزنید در برابر این طاق بلند سراسر آبی چه حال و روزی داشتم. لعاب آبی همه جا را فرا گرفته بودنمی دانستم کدام را نگاه کنم؟ کتیبه ها؛ ازاره ها ؛ مقرنس ها و یا آن گن…

قلعه هنجن

تصویر
آنچه که هنجن را از یک روستای معمولی متفاوت میکند وجود این قلعه است زمانی که وارد جاده روستا می شوی قلعه از ان بالا به مسافران تازه از راه رسید نگاه میکند و با غرور تمام انجا ایستاده است می توان تصور کرد که در دوران جلال و شکوهش حتی اندکی ترسناک بوده است. اندازه قلعه انقدر بزرگ است که گمان در زمان حمله به روستا تمامی اهالی ان را در خود جای می داده است و مشخص است که از رها شدن ان مدت زیادی نگذشته است از انجا که هنوز یخدان های چوبی و ظرفهای بزرگ سفالی هرچند شکسته در سراسر قلعه پخش شده است چنین به نظر می رسد که تعمیراتی اندک آغاز شده است که گویا نیمه کاره رها گشته است بچه ها به دلیل ترس از ویرانی اجازه نمی دادند تا انتهای قلعه بروم اما حقیقتا ارزو دارم که زمانی به این قلعه بازسازی شده برگردم که بتوانم بر فراز برج ان به ایستم و به باغهای زیر پایم نگاه کنم بعد از عکس گرفتن با این پیرزن خوشگل و حیرت از ابر و منظره به سوی ابگوشت شتر به راه افتادیم مادربزرگ ابگوشت را بر روی کرسی  و سینی مسی اش به ما داد به همراه سبزی های به نام بالا قوطی که مادر محدثه صبح ازکنار رودخانه چیده بود . ما درحالی که…

صبح روز دوم بیشه

تصویر
می دانید که سحرخیزم چه برسد که در سفر باشم.صبح آنقدر در رختخواب لولدیم تا مادربزرگ بیدار شد  با او ومامان محدثه رفتم به سمت انبار مادر بزرگ.انباری که با دوکلید چوبی که در بالا و پهلوی آن قرار می گرفت باز می شد درون قفلی چوبیفقط همین قفل و کلید یک اثر هنری بودمادر و دختر در ریتمی زیبا کار میکردنددختر نمک ها را در آب حل می کرد و در تشت روی آردها می ریخت و مادر آنها را ورز می داد آنقدر که کتف من درد گرفت در این فاصله  من از انارهای خشک شده و  چرخ نخ ریسی حیرت انگیز عکس می گرفتمتا زمانی که سرانجام مادربزرگ پارچه را روی خمیر کشید و از انبار بیرون رفتیمو  یک تنه بزرگ درخت را در تنور انداخت و آتش زد و رفت دنبال بقیه کارهایشمامان محدثه می خواست برا یچیدن سبزی به باغ برود و من از خدا خواسته با او همراه شدم ورها و محدثه که همچنان خواب بودندسوار بر ماشین مامان محدثه روستای زیبا را در زیر نور روز و بارانی که همه چیز را درخشان کرده بود دیدم . مسیر یک طرف کوه بود و یک طرف باغهای سر سبز تا زمانی که باغ شخصی آنان رسیدیم.مادر محدثه  پاچه های شلوارش را بالا زد و در  حاشیه جویبار ها به دنبال  پونه  بود …