۹ مرداد ۱۳۹۱

من می گم دوره آخرالزمان شده شما بگید نه

دوقلو های خاله ام را که یادتان هست

به حرف زدن افتادند

و اولین کلمه ای که بر زبان ٱوردند نه بابا بوده نه ماما ،این بوده

پنکه!!!!

۸ مرداد ۱۳۹۱

یک برآورد تاکتیکی اشتباه

رها زنگ زد درو که زد، سریع رفتم سمت آشپزخونه که نبینه ظرفهای اون روزی که اومده بود هنوز روی کابینته

اومد داخل داد زد: این جارو برقی که هنوز وسط هاله

نه خیر شیرازی هم نیست

یه دوست دارم به اسم ملی که  در عموم مهمانی ها با یک رکابی سفید مردانه  ظاهر می شود.   تو مهمونی  امشب دیکه همه شاکی  شده بودن و می خواستن زیر پیراهنی را جر بدن تا از شرش خلاص بشن

بعد از کلی کل کل که حالمونو بهم زدی و  برو یه کم لباس بخر و اخه چرا و اینا

که اونم  با خونسردی به تمام متلکها جواب می داد که دوست دارم  و دلم می خواد و  توش راحتم

آخر شب معلوم شد هر مهمونی که می یاد  با خودش بلوز می یاره اما خب حوصله اش نمی شه  از تو کیف درش بیاره و بپوشه

۶ مرداد ۱۳۹۱

روز جمعه خود را چگونه گذرانید.

صبح بیدار شدید در حالی که آرایش مهمانی دیشب به صورتتان مالیده بود و عین خیالتان نبود

خداییش  آدم شلخته ای هستید و از شلخته گی خود خشنود

بعد صبحانه شله زرد خوشمزه ای را خوردید که میزبان شب قبل به مهربانی برایتان در کیسه گذاشته بود.

سپس مشغول دیدن فیلمی به شدت هنری شدید که از شدت هنری بودنش نفهمیدید چی بود چی شد فقط مونیکا بلوچی اش خوب بود ولی کم بود

همزمان هم وب گردی کردید و هم کتابی که باید نقدش را برای چاپ درمجله بنویسید خواندید

تازه تخمه هم می خوردید و با بعضی از خوانندگان هم چت می نمودید

بعد سه ساعت به صورت تلفنی در جریان یک مثلث درام دردناک قرار گرفتید که دو سرش دو تا از دوستانتان بودند که دهن یکدیگر را سرویس کرده اند. و همان سئوال اخلاقی همیشگی پیش آمد که چه باید کرد؟ البته  این سئوال را به شیوه شیرازی جواب داده ام و هیچوقت هیچ کاری نکرده اید. بعد از مدتی خودش خشک می شود می افتد

بعد ناهار خوردید که باز هم میزبان دیشبی دو سیخ کوبیده با برنج برایتان کنار گذاشته بود

بعد خوابیدید و کلی خوابهای بامزه دیدید

بیدار شدید و تلفنی دو ساعت دیگر با میزبان درباره مهمانی دیشب غیبت های به شدت لذت بخشی کردید

حالا هم همسایه بغلی یک کاسه آش رشته داغ آورده و دارید می خورید و وبلاگ آپ می کنید

خداییش از این وضع  خجالت نمی کشید؟

قاعده بازی

نیمه شب بود که از مهمانی با تاکسی تلفنی به خانه برگشتم. یک کامیون وسط کوچه در حال بارگیری بود و کوچه را بند آورده بود. کرایه را به راننده دادم و خواستم پیاده شوم که گفت صبر کنم.

ماشین را پارک و خاموش کرد و با من به راه افتاد. از کنار ماشین تا ساختمان تنها  15 قدم بود. من در این 15 قدم اجازه دادم تا او نقش “شوالیه ”را انجام دهد:

جلو راه رفت ؛ متلکی هم به راننده کامیون گفت که: می ذاشتی ما رد بشیم چراغ برات زدم،صبر کرد تا من در ساختمان را باز کردم و داخل شدم و بعد رفت.

و من نیز  نقش “شاهزاده خانم “را بازی می کردم  :پشت سرش راه می آمدم و در زمان صحبتش با بقیه مردان دور می ایستادم و  در پایان تشکر فراوانی هم کردم

و در تمام مدت لبخند می زدم به ساعتی قبل در مهمانی که  ماجرای شبی که در کامپالا  گم شدم را تعریف می کردم که مجبور شدم شب را در اتاقی بالای یک روسپی خانه به روز بیاورم

۴ مرداد ۱۳۹۱

معضلات فامیل دور

من سبزه ام. چشم و ابرو مشکی. موهای خیلی مشکی
تابلو شیرازی
تو این سفر سیاه تر هم شدم. رها که اومده بود دنبالم به شوخی میگفت فقط دندونات دیده میشه
دیروز موهامو و ابروهامو یک درجه روشن کردم و فاصله دو تا ابروها رو هم زیاد کردم
حالا هی تو آینه به خودم نگاه میکنم و جا می خورم. هنوز عادت نکردم
اون مو مشکیه شاد بود و شلخته و این آخری ها هم زشت
این موخرماییه مهربون و ملایم و خوشگله
چند سال پیش هم بلوند کرده بودم. اون بلونده فقط س ک س ی بود
هی تو آینه به این نقابی نگاه می کنم که تا این حد تغییر پذیره
خب این نقابه هیچ ربطی به من نداره چه اون مشکیه چه این خرماییه وچه اون بلوند
من که این زیر هستم فرقی نمی کنم خودم هستم
مشکلم یه جای دیگه است
مسئله ام اینه که این نقابه که تا این حد به من بی ارتباطه چقدر سرنوشت سازه
نقاب من بر روی روابطم، احساسم نسبت به خودم و آدمهای اطرافم تاثیر می ذاره
من وقتی بلوند بودم توی یه مهمونی یه آدمی جذبم شده بود که سه ماه بعد توی یه مهمونی دیگه وقتی مو مشکی بودم منو نمی شناخت
من وقتی ابروهام به هم نزدیکه و مشکی ، تو محیط کاری اخم مرا جدی تر میگیرند تا وقتی روشن و دور از هم هستند
منظورم از این دری وری ها اینه که اسیرشیم
اسیر این نقابه
در انتخابش هیچ آزادی نداریم
با تغییر دادنش سعی می کنیم مختار باشیم
اما نقابه
من یه نفر دیگه ام اون زیر
هیچکدوم نیستم نه مشکیه نه خرماییه نه بلونده
یکی که مجبوره یه نقاب داشته باشه
مثل اسم واسه صدا زدن
فقط نمی دونم چه شکلی ام
























۳ مرداد ۱۳۹۱

پیرمرد خل طفلکی

صابخونه ام اومده یه آینه قدی تو حموم وصل کرده موقع رفتن می گه : ایشالا

گیج موند جمله شو چطوری تموم کنه

گفت: خودتو تو آینه نگاه کنی، کیف کنی

۲ مرداد ۱۳۹۱

تبصره جات

اولا که ممنون

خب این همه ایمیل و کامنت عمومی و خصوصی  و فیس بوکی شرمنده کردید اساسی

این همه دوست داشته شدن خیلی دلپذیر است

میدانید؟

حالا دیگه هر وقت نوازش روحم کم بشه می رم سفر سفرنامه می نویسم تا حسابی سیراب بشم

دوما که خرج سفر

بلیط رفت به انتبه  و برگشت از دارالسلام شد یک میلیون و صد و سی هزار تومن . گویا اگه زودتر بگیرد ارزونتر هم هست

خرج یک ماه  شد750 دلار

البته فقط 125 دلارش هزینه رفتینگ بود و 100 دلارش هم هزینه ویزا

یعنی بخوای حساب کنی 525 دلار شد هزینه حقیقی سفر

که در فرودگاه 1000 دلار دولتی 1200 تومنی به مادادند که دو واقع یه چیزی هم بر گردونیم بریم فردوسی بفروشیم

توجه کنید که من حسابی خوردم و اصلا نذاشتم بهم بد بگذره

مهمانخانه ها هم گرانترینش شبی 10دلار بوده و بقیه خیلی پایینتر بودن

خلاصه هزینه این سفر یک ماهه به دو میلیون تومن نرسید

سوما مسیر حرکت که تو نقشه با خط مشکی کشیدم

east_africaا

۱ مرداد ۱۳۹۱

روز سی ام: `پایان سفر

 
صبح رفتیم به بازار صنایع دستی که دیروز فقط جایش را پیدا کرده بودیم. صبح زود بود و هنوز بعضی ها بسته بودند اما آنان نیز قانون دشت اول را داشتند و به همین دلیل وعده تخفیف های اساسی به ما می دادند. منکه قصد خرید نداشتم و برای همراهی الهام آمده بودم چانه های می زدم خنده دار.
خب ماجرا هم همان چیزی بود که در ایران هم هست. صنایع دستی که به هدف تولید انبوه برای فروش به جهانگردان ایجاد شود، طبعا ان اصالت اولیه را از دست میدهد. اما به هر حال به قول الهام پولش که به مردم افریقا می رسید.
البته صنایع دستی هند را می شد زیاد بین انها دید. اما همان مجسمه های چوبی براق و سیاه که درایران هم هست به قیمت پایین تر دراینجا دیده می شود. و گردنبند و گوشواره هایی که در جمعه بازار خودمان هم هست.
سرانجام درگوشه خاک خورده یک مغازه ، جایی که پشتش هنرمند در بین تکه های چوب درحال ساخت مجسمه هایش بود.
سه سر چوبی نا تمام پیدا کردم که جای اسکنه بر سراسر ان دیده می شد. با چوبی دو رنگ که لکه های روشن ها درجاهای مختلف مجسمه افتاده بود. زنانی با گوشواره های بلند و گردنی بلندتر و چشمان و لبی گویا
مگر می شد نخرید
زن مغازه دار در حیرت بود که چرا مجسمه ناتمام می خرم که مجسمه های تمام شده  به صف در طبقه ای طولانی چیده شده بودند. در واقع کپی پیست شده بودند
اما این سه زن با زخمهای اسکنه بر سر و صورتشان به شدت یگانه بودند
با دستان پر از مغازه بیرون آمدم. مثلا نمی خواستم خرید بکنم. و نگران 25 کیلو بار هواپیما بودم
الهام را رها کردم که به ادامه خریدهایش برسد. دخترک به شدت خرید و تصمیم گیری برایش سخت است و من به مهمانخانه برگشتم و در کشاکشی مردانه هر سه کله را در کوله پشتی جا دادم و بقیه را درکیسه ریختم و منتظر الهام شدم که نمی امد
کلا تشخیص داده ام که الهام دقیقه نودی است اما ما شش و نیم پرواز داشتیم و الان ساعت 3 بود و او هنوز نیامده بود
دیگه می خواستم به تلفن های اورژانسی بزنم که سرو کله اش عرقریزان و کیسه به دست ظاهر شد.
به دنبال تاکسی به خیابان رفتم و نزدیک بود برای آخرین بار هم زیر ماشین بروم. عجیبت است که به برعکس بود خیابان و ماشین و راننده عادت نمی کنم. حتی داشتم جای راننده هم سوار می شدم که با قیافه حیرت زده او فهمیدم برم دست چپ سوار شم.
با تاکسی رفتیم سراغ الهام و بارها و به سمت فرودگاه. طبعا مهمانخانه مهربان هم بابت روز آخر پولی از ما نگرفت در حالی که در سراسر دنیا ساعت ده باید چک اوت کنی. با عده ای که نمی شناختم خداحافظی گرمی کردم
و از راننده می پرسم فرودگاه نزدیک است و سرش را محکم بالا می برد و الهام می گوید وای خیلی دور است
یعنی من هرچی جهت خیابونها را یاد نگرفتم الهام معنی سر تکان دادن اینها را یاد نگرفت:))
5 دقیقه بعد ما فرودگاه بودیم
کوچولو بود و یه صف طولانی داشت برای چک کردن مدارک که من تا به حال ندیده بودم. خیلی طولانی به پاس های ما نگاه کرد و مهر زد. کوله را با ورد وجادو به بار دادم به این امید که گم نشود. چون همچنان فاصله دو پرواز ما فقط یک ساعت بود و ممکن بود که باز هم پرواز دوم را از دست بدهیم و کوله ها سرنوشت نامعلومی پیدا کنند. در قسمت بازرسی مرد مسابقه هوش با من راه انداخته بود. اسم اخرین مهمانخانه ات چی بود؟ نام محله تان چی بود؟ و چون الهام زودتر از من رفته بود پیشش منهم خودم را راحت کرده بود در برابر تمام سئوالهایش می گفتم: همونی که الهام گفت
زمانی که از پله ها هواپیما بالا می رفتم چند دختر چشم بادومی با حالی نوستالژیک مدام بر می گشتند و به پشت سر خود و اطراف نگاه می کردند. و من اصلا جو گیر نشدم. خودم در تعجب برگشتم به پشت سرم نگاه کردم و پرسیدم چرا دلتنگ نیستی؟ و به سرعت جواب گرفتم: چون بر میگردم دوباره؛ مطمئنم
تمام پنج ساعت تا قطر را به الهام طفلک خندیدم.
یک پسر هایپراکتیو چشم بادومی کنارش افتاده بود که در طی سفر سه بار رفت دستشویی. پنج بار از جایش بلند شد و راه رفت. تمام مدتی که نشسته بود پایش را با شدت تکان می داد. و حتی وقتی با موبایلش بازی میکرد با خودش حرف می زد . نمی دونم ترس از پرواز داشت یا چی ولی هر چی بود الهام هم انتقامی از او گرفت سخت:
 تمام غذاهای خودش را خورد، هم غذای من را و کلی هم آب و آب میوه و قاقا لی لی از مهماندار گرفت و ازخنده ترکیدم وقتی دیدم بین ان همه فیلم و سریال و موسیقی که در مونیتورهای روبرو می شد انتخاب کرد، الهام داره برنامه اشپزی نگاه می کنه . پسره با اون همه استرسی که داشت با دیدن این همه خوردن داشت بالا می اورد دیگه
منم که در این آرشیو فیلمهای هواپیما حال کردم ها . بوچ کاسیدی و ساندس کید با کیفیت خدا ، کارتون آرتور شاه (یادتون هست با مرلین جادوگر) و جذابتر از همه هانگر گیم که به شدت نفس گیر وزیبا شروع شد و ادامه پیدا کرد و خیلی بی نمک تمام شد
به الهام اصرار می کردم که من این مونیتور را بزنم زیر بغلم یواشکی از هواپیما خارج کنم. نمی شد گویا
خلاصه رسیدم به قطر و عین همون دفعه با سرعت اسلوموشن اتوبوس به سمت ترانزیت رفتیم. می دیدم که اضطراب تمام تن الهام راگرفته و به روی خودش نمی اورد .منکه خودم را برای یک فرودگاه گردی آماده کرده بودم. نهایتش دوباره فرودگاه امارات ومغازه خوشگلاشو می دیدیم
 از اتوبوس پیاده شدیم و تا دم گیت را دویدیم و در لست کال رسیدیم و کارت پرواز را گرفتیم و رفتیم پایین که من دویدم دوباره بالا. سالن انتظار دستشویی نداشت و خانم متصدی به سختی اجازه داد که برم بیرون
دوان دوان برگشتم و آقای قطرایرویز نگران امده بود جلویم که چیزیت نیست؟ خوبی؟ مشکلی ندای؟ فکر کنم نگران بود حامله ای چیزی باشم
سوار هواپیما شدیم و هم وطنان عزیز را با نگاه های (مودبانه فضول چی می شه ؟ آهان) کنجکاوانه ملاقات کردیم..
قسمت خنده دار این تعویض لباس خانمها بود.وقتی رسیدیم الهام به پیرزن بغل دستی گفت که به لباسش ایراد خواهند گرفت.پیرزن بلوزش را در اورد تا مانتوی روی ان بپوشد با خوش خلقی می گفت: کاری می کنن جلوی مردم لخت بشم ایرادی نداره نه ؟
در فرودگاه امام می خواستم خسیس بازی کنم و برای اولین بار از اتوبوسهای فرودگاه استفاده کنم ببینم چه جوریاس.
اتوبوس بود و به درد هر دوی ما می خورد.مرا مترو شاهد پیاده میکرد و الهام را فرودگاه مهر اباد و مردم هم با چمدانهایشان امده بودند. بامزه پسری جوان با لهجه جنوبی بود که زنی جوان اروپایی همراه او بود و علاوه بر اینکه دخترک نامزد مانند را اتوبوس سوار کرد( به جنوبی نمی اومد جلوی نامزد خسیس بازی کنه ) تازه عوارضی هم پیاده شد که اتوبوس به مقصد اصفهان بگیره ؛ خوب حالا کارش منطقی تر شدJ
وقتی سوار مترو شدم. زنی را دیدم که نتوانست به دلیل حرکت مترو به ایستد و افتاد روی پای دختری که نشسته بود.دخترک چنان ادای چندشی ازخود نشان داد و ناله ای کرد که انگار استخوانهایش شکسته است و مدام ناراحتی اش را ابراز می کرد و زن حسابی شرمنده شده بود جلوی دخترهایش که ایستاده بودند.
در ان لحظه فهمیدم چقدر دلم برای افریقا تنگ خواهد شد.
































۳۱ تیر ۱۳۹۱

روز بیست و نهم:بوگومارو

 
به شهری به نام بوگومارو رفتیم که دو ساعتی با دارالسلام فاصله داشت و گفته بودند که دریای زیبایی دارد.
حقیقتش چندان هم تعریفی نبود و دریایش بوی ماهی شدیدی می داد. یک کسی هم گویا مرده بود و عده ای دورش جمع شده بودند و رویش پارچه انداخته بودند و می خندیند!!! تازه ان طرف تر هم یکی فیلمبرداری می کرد اما نه از مرده و آدمها اطرافش از بازیگرانی زنده !
من و الهام که تو شوک اینکه مرده بود یا زنده ااز وسط صحنه فیلمبرداری رد شدیم و اینقدرعذرخواهی کردیم که دلداریمان دادند. که ریلکس ریلکس
والا به خدا ما نفهمیدم جریان چی بود.
این شهر در دوران استعمار زیر سلطه آلمانی ها بوده و حتی از زن زیبار هم قدیمی تر است و همان درهای منبت زیبا را هم داشت .
دردناک مکانی بود که محل اعدام انقلابیون توسط کلنل آلمانی بود.حالا در آنجا یک سنگ یاد بود زیر درخت بزرگی بود که طناب دار به آن آویخته می شد. حس غریبی داشت جایی ایستاده باشی که مبارزان بر علیه نژادپرستی آنجا مرده باشند.
راستی تمام افریقا نام نلسون ماندلا را می شنوی. مدام موسیقی که برای او خوانده شده در اتوبوس ها و مغازه ها شنیده می شود. تصاویر او در مغازه ها هم هست. حتی اگز جایی رد شده و چیزی را افتتاح کرده حتما این موضوع نوشته شده و یادآوری می شود. مشخص است که مردم افریقا قدردان او هستند.
در یک رستوران با صاحبانی که همان بینی معروف ایرانی را داشتند مرغ و برنج با سالاد خوردیم و سالادش هم سالاد شیرازی بود. به شدت ساده و صمیمی بود( الهام دارد به این دو صفتی که من می گویم می خندد) و ما تنها مشتریان آنان بودیم .دو پسر جوان به شدت دستپاچه شده بودند که انگلیسی هم یک کلمه نمی دانستند و تا مدتها برای من غذا نیاوردند(گفته بودم برنج نمی خواهم فکر کرده بودند کلا غذا نمی خواهم)
زمانی که از خوشمزه گی غذا می گفتم، نمی فهمیدند و من مجبور شدم از زبان بین المللی ایما و اشاره ای استفاده کنم که نیش پسرک را باز کرد.
این وسط به چادری برخوردیم که جوانی با مجسمه های چوبی اش خوابیده بود. تنبل حتی یک رنگ و روغن هم به کارهایش نزده بود. اما مجسمه های اصلا شبیه این کارهای تکراری توریست خر کن نبودند. کارهای اختراعی و تلفیق سنت و مدرنیته بود.
حالا نه چندان موفق اما بعضی ازکارها حس خوبی داشت. الهام را تشویق کردم و چنان خریدی ازش کرد که مرد هیجان زده خواب از سرش پریده بود خودش را به در و دیوار می زند . منهم از او سر چوبی یک پسر افریقایی را خریدم که برایم یاداور ریچارد بود. یکی ازپسرهای خانه جروم که ایدز داشت و مژه های بلند و برگشته . الان به مجسمه نگاه میکنم و تمامی کودکان افریقا را در ان می بینم . حیف حتی نام مجسمه ساز را نمی دانم.
در برگشت مردم مهربان راهنمایی مان کردند تا راه را بیابیم، مینی بوس را نگه داشتند تا دستشویی را برویم و حتی در یکی مسیر طولانی مردی همراهمان شد تا بازار صنایع دستی را نشانمان دهد. زمانی که از او تشکر می کردیم می گفت: برای من هم ممکن بود پیش بیاید
ارواح بزرگی در این سرزمین زندگی میکنند.











روز بیست و هشتم: دارالسلام نمای نزدیکتر

 
روز بعد در فروشگاه های بزرگ شهر چرخ زدیم و از قیمتهای بالای اجناس حیرت کردیم و منهم فقط چایی و قهوه و سس افریقایی خریدم. در فروشگاههای بزرگ مردم ثروتمند افریقایی را هم دیدیم و فهمیدم که دراینجا برای خرید یکدامن ساده مشکی باید 65000 شلینگ پرداخت. پولی چهار شب مهمانخانه ما و یا پول غذای یک هفته یک نفر!
در دارالسلام اتوبوس خط واحد نیست و تمامی ماشینها مینی بوس های چینی هستند که راننده و شاگرد راننده با لباسهای متحدالشکل داغون انبوه جمیعت را جابجا میکنند.
نام مقصد و مبدا روی اتوبوس نوشته شده است. قبل ازتوقف کامل شاگرد راننده پایین می پرد و مقصد را داد می زند و مسافران را داخل می ریزد و بعد از حرکت مینی بوس خودش بالا پریده و به مینی بوس در حال انفجار آویزان میشود و می روند.
خداییش سرعت خوبی دارند و مدام ماشین پشت سر ماشین میاید اما همچنان پیاده رو ها خاک آلود و شهر غبارزده .
بامزه شاگرد راننده با کوبیدن سکه ها در دستشش وحرکت در بین مسافران معلوم می کند که کرایه را بدهید. با یک دست هم این کار را میکند و کاغذی کوچک که یعنی بلیط است را به جای آن می دهد.
نشانه شناسی دیگری که دراین کشوردیدیم موچ کشیدن است. یکی دوبار اول کلی از رفتار بی ادبانه اش شان نسبت به توریست ها جا خوردم وبعد از مدتی متوجه شدم که این صدای فروشنده گان دوره گرد است به معنی : "نگاه کن به اجناس من "و یا "آب معدنی می خوای خانم؟"
و امروز متوجه شدم وقتی شاگرد راننده ایستگاه را داد می زند و مسافر موچ می کشد یعنی "نگه دار من پیاده می شم"
دوسشون دارم







روز بیست و هفتم: آغاز پایان

 

فردا صبح با احمد مهربان خداحافظی کردیم و در کوچه های خلوت وخواب به سمت اسکله رفتیم و سوار قایق شدیم. یک کمپانی هست به نام اعظم که صاحبش یک عرب است و مدام در تانزانیا نامش را بر بطری های آب و کامیون ها و ساختمانها می شود دید و حتی فروش بلیط این کشتی های تندرو بین زن زیبار و دارالسلام متعلق به این شرکت است.

در دارالسلام دختری مهربان از کوچ سرفینگ به نام اگنس به همراه دوست پسرش کازمیر به دنبالمان آمدند و ما را به مهمانخانه تر وتمیز و ارزان قیمتی که برایمان جور کرده بودند بردند. اگنس متوجه نشده بود که مهمانخانه ای در نزدیک مراکز خرید می خواهیم و تنها گزینه ارزان بودنش را فهمیده بود. اما خدایش بعد متوجه شدیم به دلیل در حاشیه قرار داشتن محل ما ، احتیاج به عبور از مرکز شهر که به طرز فاجعه ای ترافیک دارن نبود و از طریق خیابانهای اطراف شهر به سرعت به محل های مورد نظر می رسیدیم.

ان دو با مهربانی به سئوالهای بی پایان الهام درباره مکانهای خرید برای سوقاتی جواب دادند و رفتند. مهمانخانه طبق معمول بالای بار بود اما صدای موزیک به ما نمی رسید و با قیمت ازران 15000 شلینگ حتی تلوزیون و تهویه هم داشت. البته گویا طبقات پایین اش برای امورخلاف بود.

فضای جنوب شهری اطراف مهمانخانه خیلی بامزه بود. همه اشیا دست دوم می فروختند و با شمع و چراغهای فیتیلیه ای در شب بساطشان را روشن میکردند.اتو ذغالی هم می فروختند که امر شایعی است در این کشور استفاده از چوب و ذغال که گران گفت ونخریدم.

الهام بعد از ناهار برای خرید بیرون رفت و من بیهوش شدم تا شب که برگشت. شب رفتیم رستوران مهمانخانه و مردم برای تماشای فوتبال به انجا امده بودند. اشپز رستوران انجا غذایی به من داد که به این نتیجه مرا رساند که همان سمبوسه سر کوچه را بخورم بهتر است.

در بین مردان که ابجو می خوردند و برای تیمشان کف می زدند به اتاق خنک برگشتیم و دوباره من از دست رفتم . فکرکنم به دلیل غم از دست دادن زن زیبار به خواب پناه میبردم

۳۰ تیر ۱۳۹۱

روز بیست و ششم : دوباره نون گویی

 

صبح هوا ابری بود و من غصه دار که قرار بود دوباره به نون گویی زیبا برویم در هوای ابری نمی توانستم آن آبی حیرت انگیز را ببینم . با الهام کل کل کردم که بیا و بمونیم چند روز بیشتر که هیچ جوری راضی نشد. نگران خرید سوقاتی از دارالسلام بود.

باران بند آمد که به راه افتادیم به امید کیک و شکلات داغی که در رستوران دفعه پیش خواهیم خورد. باز هم سوار همان دالا دالا شدیم فقط این بار حواسم بود که گوشه نشینم و یه توریست چشم بادومی را اونجا فرستادم که زانوهاش به هم پرچ شدند تا وسط راه که به زانوهایش مشت می زد و همه بهش می خندیدند و آخر کار پایش را برهنه کرد و پشت کمر ما دراز کرد!

آن چیزی که در این دالا دالا ها و بقیه مکانهای بهم فشرده بین این مردم در جریان است همان چیزی است که معنای حقیقی فرهنگ است. اینجا ایش و ویش کردن معنی ندارد. دست کسی بخورد توی سر کسی لبخند می زنند و می گذرند. دیدم که پای مردی به دامن سیاه یک خانم شیکی خورد و زن جای پای مرد را پاک کرد و هر دو خندیدند.

وقتی کسی وارد می شد همه تلاش می کنند که سبدهایش, را بچه هایش و خودش را جا دهند با اینکه جای خودشان , بچه شان و سبدشان تنگ می شود. این سطح بالایی از فرهنگ است که یک ماه است اینجا می بینم و در ایران ندیدم.

به نون گویی رسیدیم و به سرعت رفتیم هتل خودمان و وقتی گارسون گفت ما کیک نداریم چنان با فریاد به الهام که در راه توالت بود اطلاع دادم و با هم چنان آه و ناله ای راه انداختیم که گارسون گفت : بشینید بشینید براتون یه چیزی می یارم

نشستم و خدا هم برای دل من یک کمکی آفتاب رساند و همین هم کافی بود تا تمامی گستره جلوی چشمانم در تراس زیبای هتل آبی فیروزه ای شود.

گارسون هم یک مقادیری شیرینی و بیسکویت همراه چای و شکلات داغمان آورد تا صدای این گنده بک ها را بخواباند. در حال خوردن و وراجی بودیم که سرپرست هتل با دو فنجان چای مخصوص سر رسید و از ما خواست که تا آنها را تست کنیم و نظر بدهیم . فکر کرده بود که الهام هندی و منهم اسپانیایی هستم و چای هندی اش را آورده بود تا هنرنمایی اش را نشان دهد

البته من کلا با هرچیزی که در آن شیر باشد حال نمی کنم و هر دو فنجان را الهام خورد .

مرد درباره جزیره ای گفت در همان روبرو که ایرانی تبارها ساکن آن هستند و از شیراز آمده اند و در سه ماه بعد از ماه رمضان مراسمی دارند که در آن آتش روشن می کنند و یکدیگر را با چوب می زنند. هر چقدر فکر کردیم نفهمیدم جریان چی بوده و مراسم چی بوده .

مرد با موهای بافته شده اش حرفهای بامزه ای می زد. از اینکه طبیعت با ما حرف میزند و ما ناشنوا هستیم . از دلفین هایی می گفت که وقتی گروهی در هوا می پرند به دلیل فشار موجهای سمت دیگر است و آنها خبر از اتفاقی در طبیعت به ما می دهند اما ما تماشاچیان شادمانی هستیم که معنی زبانشان را نمی دادنیم و تنها برایشان دست تکان می دهیم

به مرد گفتیم که برای ناهار به هتل آنان برخواهیم گشت و از پله ها پایین رفتیم و دوباره وارد گستره آبی رنگ شدیم.

تا عصر آنقدر در هیجان شنا و آرامش حمام آفتاب بودیم که ناهار را فراموش کردیم . الهام هم باز قسمت نژاد پرستش زده بود بیرون و گیر داده بود به دختر سفید پوستی که دوست پسرش سیاه پوست و زشت بود (الان می گه ضایع ترین قسمتش این بود که شنا هم بلد نبود)که چرا با این پسر دوسته ؟ بهش می گم تو کلا با خارجی ها مشکل داری چشم بادومی ها که موذی امریکایی ها که جاسوس تا الان سیاهپوست ها خوب بودن امروز حق ندارن با سفید پوست دوست بشن؟

هیجان انگیزترین بخشش زمانی بود که باران گرفت و ما رفتیم داخل آب. تصور کنید که دانه های باران که به آب دریا می خورد چاله ای را ایجاد می کرد که از درون آن یک قطره بزرگ از آب دریا با بالا می رفت.

می دانید چه می گویم؟ در آب پایین می رفتم و چشمانم را هم سطح دریا قرار می دادم و سطح وسیعی از مروارید را می دیدم که بر روی آب دریا می رقصیدند.

بقیه توریست ها که به زیر چترها و سقف ها دویده بودند با حیرت به این دو تا خل نگاه می کردند که زیر باران می خندند.

آفتاب دوباره برگشت و من دوباره رفتم در ساحل و دراز کشیدم که الهام با خوشمزه ترین بستنی دنیا برگشت و خودش رفت دنبال نماز خونه اش. و من هرچی می گم اون نمازخونه قبلی الان زیر آبه گوش نداد و رفت. تصور کنید که موقع سجده سرش می رفت تو آب و اگه یک کم می خواست پیازداغ سجده اش را زیاد کند حتما به تنفس مصنوعی یا حداقل یه کپسول اکسیژن نیاز داشت

کلی بهش خندیدم وقتی که برگشت تمام سر و صورتش شن بود واین وسط تصور کنید قیافه خانم توریستی را که از تراس بالایی سعی می کرد خم شود تا بفهمد الهام دارد اون زیر تو آب چه غلطی می کند.

به سختی از ساحل جدا شدم . الهام اخطار می داد که به آخرین مینی بوس نمی رسیم (منکه بدم نمی امد یک شب در نون گویی بمانیم هتل به آن زیبایی شبی 80 دلار) خیلی دقیق به همه جا نگاه کردم. آب, قایق ها ,زوج های عاشق و ابرها

تنها دلخوشی من این است هر روزی که تصمیم بگیرم به زن زیبار بیاییم فردایش می توانم آنجا باشم. بلیط به دارالسلام همیشه هست و ویزا هم سه ساعت بعد در همان فرودگاه داده می شود و دو ساعت بعد در کنار این ساحل فیروزه ای هستم.

آخرین شب در زن زیبار را با گردش در ساحل و میزهای خوراکی ها و انبوه توریست ها گذراندم. عجیب بود. این همه زندگی که هر شب اینجا است . با توریستهای تکرارناپذیر و غذاها و آشپزهای همیشگی. این دایره پر رنگ بو برای یک زن زیباری چه معنای دارد؟ برای من توریست چه نوستالژی؟

راستی تمام یک هفته ای که ما اینجا بودیم فستیوال موسیقی و فیلم در قلعه ای بزرگی در کنار ساحل بود. حتی گروهی هم از ایران اجرا داشتند. حتی یک تدوینگر معروف امریکایی ورک شاپ داشت

خدا به سر شاهده اگر شما سرتان را داخل قلعه کردید منهم کردم. یعنی یک حرکت فرهنگی از ما دیدید در این سفر ندیدید. من در فستیوالهای مهمتری مانند لذت بردن از هوا و غذا و دریا شرکت داشتم که فرصت این قرتی بازی ها را از ما می گرفت

روز بیست و پنجم: عطر ادویه

 

الهام به طرز خنده داری اصرار دارد که تمام امریکایی ها جاسوسند و این خانمی که اتاق بغل ما را هم اجاره کرد بود حتما جاسوس است وطبق عقیده او روند این است: دو سه ماه در یک کشور می مانند, زبان آن کشور را یاد می گیرند, همه علوم سیاسی می خوانند ,وقتی بر می گردند بورس مستری می گیرند و به این ترتیب امریکا می تواند روی جهان به صورت یک اختاپوس مسلط شود.و دختر بغلی هم جاسوس است چون ما اصلا او را ندیدیم

این احمد خیلی پسر ماهی است و قول داد که امروز ما را برای خرید ادویه همراهی کند. چند جایی که ما قیمت کرده بودیم توریستی و گران بود. با او به راه افتادیم و اینقدر با آرامش از کوچه ها عبور می کرد که من فکر می کردم سرکارمان گذاشته است. در این چند روز من اینقدر نقشه این کوچه ها را حفظ شده بودم که می دانستم داری مارپیچی می رود و به همین علت فکر کردم که نمی داند کجا می رود اما زمانی که جلوی مغازه ادویه فروشی رسیدیم فهمیدم که کلا "اصل حمار"(برای رسیدن به هر نقطه از کوتاه ترین مسیر استفاده کنید) مانند اصل" وقت طلا است" برای این نژاد بی اهمیت است.

خودم را هلاک کردم از خرید. می دانید بین خودمان باشد ,شهرت آشپزی من فقط به دلیل ادویه های است که من از کشورهای مختلف می خرم و استفاده می کنم و اگرنه دست پخت واقعی ام همچنین مالی نیست و مدتی بود که کاهش ارتفاع ادویه ها درون شیشه هایم شهرتم را به خطر انداخته بود که به حمداله مشکل حل شد

من چند کیلو ادویه خریدم و کلاه شد 13000 شلینگ که احمد خودش انها را به خانه برد و ما به ولگردی خود ادامه دادیم

و من شرمنده ام که بگم برای صبحانه هم سوپ خوردیم. ساعت ده صبح بود . و این یکی از همه محشرتر بود علاوه بر گوشت و فلافل و سبزی این یکی خیار و پودر کوکونات تازه و کاساوا هم اضافه کرده بود . الهام همش امیدواره که به مامانش یاد بده و براش درست کنه

و من با غصه می دونم که راز مایع اصلی این سوپ را هیچکدام نفهمیدیم.

در مسیر ولگردی هایمان یه یک ادویه فروشی دیگر هم برخوردیم و این بار خانم مشتری هندی چنان توضیحات خوبی با انگلیسی واضحش به من داد که نتیجه اش خرید یک عالمه ادویه بود که اولین بار بود می دیدمشان و نامشان را می شنیدم فقط عطرهای داشتند قابل اعتماد. می خواستم خانمه را ماچش کنم

ظهر و خسته و گرمازده به رستوران هندی آبی رنگ خودمان رفتیم و من هم باز الکی انگشتم را روی یک اسم گذاشتم. الهام اما ریسک نکرد و اسپاگتی سری قبل مرا سفارش داد.

دخترک هندی به من پیشنهاد داد که غذایم را با نان و یا برنج بخورم و من برنج را انتخاب کردم

وقتی که غذایم رسید در حیرت این کاسه بزرگ ماندنم که اینقدر زیاد بود که من در آن غرق می شدم. من نمی دونم چی بود اما هرچی بود فرصت به اون برنج خوش عطر درون ظرف مسی نرسید .قیمت؟5000 شلینگ

بعد از ناهار به خانه رفتیم و دستهایمان را سبک کردیم و استراحتی تا عصر دوباره به دریا برویم. دختران کافه دارمان صدایمان زدند و گفتند که موز برایمان گرفتند تا این بار میلک شیک موز برایمان درست کنند که دفعه پیش خواسته بودیم و نداشته بودند.

تا آنها برایمان بساط را به راه بیندازند من دوباره به دریا زدم و الهام هم نصرا را آورد. نصرا دختر یکی از بچه های کافه بود. سه چهارساله با مقنعه ای نزدیک پایش.

الهام و دختر کنار ساحل بودند و من در آب با پسرکی سیاهپوست شنا می کردم که نام زیبایش "راستی "بود. که دیدم دخترک بی خیال لباسهاش شده و الهام را مجبور کرده او را به درون آب بیاورد.

منهم رفتم کمک و دخترک را در آب بالا و پایین انداختیم و او هم از ذوق داشت می میرد.هیجانش لبخند به لب تمام توریستهای می آورد که در ایوان هتل هایشان رو به دریا در حال خوردن عصرانه بودند . نمی دانم چقدر طول کشید اما دخترک شروع کرده بود به لرزیدن و دندانهایش به هم خورد و با اینکه حاضر نبود از آب جدا شود.

از آب بیرون آمدیم و در تراس کافه دخترها میلک شیک موز خوشمزه ای خوردیم که تخفیفی اساسی به ما دادند. ایمیلشانرا گرفتیم تا عکسها را برایشان بفرستیم

شب شده بود و دخترها درون پاکت های کاغذی ماسه ریختند و شمع درون آن فرو کردند و شمع ها را روشن کرد و پاکت ها را اطراف کافه شان گذاشتند. خیلی زیبا بود.

روز بیست و چهارم: گذشته ها

شب قبل از احمد پرسیدیم صبحانه چه و کجا می خورد و رفتیم به یک غذافروشی محلی و سفارش آش و سبزی دادیم که در واقع همان لوبیا گرم بود با سبزی که چندان خوشمزه نبود.
بعد از آن از روی کتاب راهنما به جستجوی محلهای قدیمی در استون تاون رفتیم. در ویکتوریا گاردن ساختمان انگلیسی را دیدیم که قبلا کنسولگری انگلیس بود و اکنون به یک اداره دولتی تبدیل شده بود و اکنون درروبرویش ساختمانی بزرگتر و زیباتر متعلق به انگلیسی ها بود.











بعد از به دنبال حمام ایرانی گشتیم که در کوچه ای به نام حمام بود. زنی تنها بلیط فروش حمام بود و حمام نقشه اش عینا حمام وکیل شیراز بود. همان رختکن و خزینه و خروجی و وروی تنها ان نقش و نگار و گچبری ها را نداشت و کاملا ساده بود.
همچنان در کوچه پس کوچه ها می گشتیم و من عاشق این بساط میوه و سبزی فروشی اینجا هستم که چهار تا گوجه فرنگی را کنار شیش تا بادمجان می فروشندو همه را به صورتی دقیق و مرتبی جدا از هم می چینند.
بر روی در و دیوار جملات قرانی به عربی زیاد نوشته شده و نام پنج تن هم روی بعضی از بناها هست.
درباره حضور ایرانی ها و شیرازی ها من تحقیقی نکردم و حقیقتش را بخواهید احتیاجی هم نبود. چه دلیلی از این مهمتر که من در خیابان با خاله پروانه ام روبرو می شدم یا محمد سوپری یا کارمند بانک سر کوچه مون تو شیراز. شاید تنها تفاوت این باشد که این ها تیره شده اند اما وجه مشخصه ای که ریشه ایرانی آنان را مشخص می کرد بینی هایشان بود. در تمام این مسیر افریقایی که عبور کردم علی رغم تفاوتها همه همان بینی پهن و پخ بدون پل را دارند. اما اینجا بینی بلند خودمان را تنها در این صورتهای روشن و نگاه ایرانی می دیدی.
بعضی وقتها در مینی بوس احساس می کردی در جنوب ایران هستی اینقدر که شباهت چهره ها زیاد بود.
به جستجوی موزه عجایب رفتیم . و من هی به الهام می گفتم : باید بریم دست راست و اون هی از این و اون می پرسید و آخر همه بهش می گفتند: بپیچید دست راست. منم برایش ویخخخخ می کشیدم(شیرازی ها می دانند)
در راه به مغازه ای بر خوردیم که تمام وسایل خانه را از چوبهای بزرگ و زمختی درست کرده بود که حس خوبی را منتقل می کرد. البته قیمتهایش به دلار بود و به همین علت بر خلاف ارزانی حاکم بر زن زیبار امکان خرید ازش نبود.
چیزی که در زن زیبار خیلی زیاد است نقاشی افریقایی است. در واقع تولیدی نقاشی زدند. همه دارند بوم می سازند و نقاشی می کشند انگار کن که همه دارند سیب زمینی می فروشند. بامزه که با این همه تنوع نقاش همه عین هم کار کرده بودند. البته من همان نقاشی که در اوگاندا خریده بودم را الهام خانم گم کرد و الان داره غر می زنه تقصیر من چیه بک پکر گم کرد
به خانه عجایب رسیدم و کلی خندیدیم که این همان ساختمان بزرگی است که هر روز از جلویش رد می شویم. و حتی یکبار قیمت بلیطش را هم پرسیده بودیم.
وارد شدیم ساختمان سه طبقه بزرگ متعلق به پادشاهی اینجا بوده است و اکنون موزه شده بود. و ورودی اش یک کشتی به شدت بزرگ بود که در هوا معلق بود. گذشته اینجا گذشته دلپذیری بوده است گویا و دلپذیر تر برای من زمانی که یک عود زیبا را دیدم که زیرا آن نوشته بود متعلق به خلیج فارس. یعنی خوراک این ایمیلهای طرفداری از نام خلیج فارس و گوگل و این داستانها بود
ساختمان یک ویو دلپذیر به کل اسکله داشت. دیدن دریا و ساحل از این ارتفاع واقعا جذاب بود. حتی می توان پادشاه را با همسر ایرانی اش تصور کرد که در اینجا به انبوه کشتی های چوبی نگاه می کنند که می آیند و می روند.
ظهر شده بود که از خانه عجایب بیرون آمدیم و وقتی منظره دکه سوپ فروشی را دیدیم دوباره طاقت نیاوردیم. واقعا در حیرتم که چطور این همه گوشت تازه و مواد دیگر در این کاسه می ریزند و فقط 1000 شلینگ پول می گیرند.
کلا غذا اینجا ارزان است . آن اسپاگتی هندی پر از مرغ نیز در رستوران هندی 8000 شلینگ بود یعنی 6 دلار . حتی با دلار 2000 تومن هم حساب کنی . هیچ جای تهران نمی تونی در رستورانی به این شیکی و زیبایی یه غذای 12000 تومنی بخوری.
بعد از ناهار باز هم قدم زدن ما در کنار ساحل شروع شد تا به قسمتی های غیر توریستی رسیدیم. بچه های محلی تلاش می کردند که دو تا گاوشان را برای شستشو به داخل دریا ببرند و گاوها نمی خواستند و ما می خندیدیم. زنان محلی با بچه هایشان به ساحل امده بودند و بچه ها کنار ساحل اب بازی می کردند. دیدن یک نوزاد که چهار دست و پا به سمت ساحل می رفت و وقتی به دریا می رسید سعی می کرد لیسش بزند خیلی بامزه بود.
جوانها کنار ساحل می دویدند . کلا در زنگبار من جماعت ورزشکار زیاد دیدیم. زمین های فوتبال و بسکتبال و تنیس خیلی زیاد است و حسابی شلوغ. شناگران درون آب هم که هستند. من هم یک جایی زیبا که پیدا کردم و زدم به آب. انقدر آب بازی کردم تا عصر شد و ما رفتیم سراغ اون هتلی که قول داده بودیم یکسری بهش بزنیم
می خواستیم که غروب آفتاب را از طبقه دوم این ساختمان زیبای چوبی ببینیم. کیک و چای سفارش دادیم و منتظر غروب شدیم.
خیلی داشت خوش می گذشت که با حمله پشه های سیاهرنگ مواجه شدیم که اصلا این اسپری های ضد پشه برایشان خوشمزه بود و به حرف الهام رسیدیم که می گفت هرچیزی از پایین قشنگتره !
الان الهام می گه
- به نظرت کلید را بکنم توی پریز برق, برق می گیرتم؟
- - سوم دبستان رسانا و نارسانا را خوندید؟
- آره ,حالا بگو برق می گیرتم؟
- فلزات رسانا بودن؟
- آره ,برق می گیرتم؟
- اوکی نمی دونم عزیزم ببین حست چیه
البته دلیل این سئوال الهام این است که پریز های افریقا سه شاخه است و برای اینکه دو شاخه های ما در آن فرو برود باید یک چیزی را در سوراخ بالای فشار بدیم که معمولا من از دسته عینک استفاده می کنم . عینک من که شکست و الهام هم عینکش را در کشتی جا گذاشت و حالا می خواهد از کلید استفاده کند!
بعد از فرار از هتل رفتیم خونه تا من لباسهای خیسم را عوض کنم و شب که شد دوان دوان به دنبال همان کوچه پر از خوردنی می گشتیم که احمد ما را در کوچه ها پیدا کرد.
احمد خندان می گه دنبال چی می گردید و با شرمندگی بهش گفتیم که دوباره سوپ می خواهیم و او ما را از لابریت به بهشت موعود رساند. از یکی کباب با سس چیلی و سالاد خریدیم از یکی دیگه سوپ خریدیم و من شرمنده ام که بگم رفتیم پایین تر و از یکی دیگه هم سوپ خریدیم و مواظب بودیم که قبلی نبیند .
بدی قضیه این است هیچ توریستی از این دکه ها خرید نمی کند و این دو تا خانم که هرشب دیر وقت شب از این دکه به اون دکه می دوند اینقدر تکراری شدند که با دیدن ما می خندند و سلام و علیک گرمی کرده و یادآوری می کنند که دیشب از من خرید کردید ها
شب که با خانه بر می گردیم شکمهایمان از دماغمان جلوتر زده است . همینجوریش در این سفر سیاه و زشت شدیم و حالا صفت چاق را هم اضافه کنید چه اهمیت دارد 
هر چند تمام شب خودم را خاراندم نه از پشه به دلیل سه تا کاسه سوپ پر از چیلی






























۲۴ تیر ۱۳۹۱

روز بیست و سوم :نون گویی



دخترها به ما گفته بودند که در شمال و شرق جزیره زنگبار ساحل های بسیار زیباتری از قسمت استون تون وجود دارد. بنابر این صبح به سمت ایستگاه ماشین های نونو گویی به راه افتادیم. ماشین که دالا دالا نام دارد در واقع یک وانت مسقف بود که دور تا دور آن را نیمکت زده بودند و  اشتباه بزرگ من این بود که رفتم گوشه را انتخاب کردم. در نتیجه این شد که در فشار جمعیت باسنم به اندازی کافی جا داشت اما زانوانم به هم پرچ شدند.
دختران کوچک با چشمانی سرمه کشیده و حتی خال هم برایشان گذاشته بودند. سطح رفاه این مردم از لباسهای بچه ها پیداست که تا جوراب و کلاه هم دارند .
دو ساعتی در ماشین فشرده بودیم در روستاهای مختلف مردم پیاده و سوار می شدند و سقف وانت هم مصارف خود را در جابجایی موز ها و چوب ها و گوجه فرنگی ها داشت
مسیر سرسبز بود تا زمانی که به میدان روستا رسیدیم و قدم زنان به سمت ساحل حرکت کردیم. روستای شنی بود و گوش ماهی ها و اسفنج ها در مصالح ساختمان دیده می شد. در نزدیک ساحل به توریستها تذکر داده شده بود که به اعتقادات مردم روستا احترام بگذارند و با مایو در روستا حرکت نکنند.
به هتل های زیبایی کنار ساحل رسیدیم واز  ورودی یکی از انها خود را به ساحل رساندیم
این بار الهام فریاد زد که این دیگه همون آبی است که می خواستی
و من نه ذوق کردم  و نه جیغ کشیدم
نمی دانم وقتی بعد از سالها آرزو به آن می رسم چرا اینطوری منگ می شوم. رنگ سبز – آبی دریا همین کنار پایین بود. کف شنی سفید رنگ تا مدتها دور از ساحل دیده می شد.  و تا آنجا آبی پروس در کنار آبی کبالت مرزی بودند که آسمان و دریا را از هم جدا می کردند.
هنوز از شوک بیرون نیامده بودم که بارانی گرفت عجیب سیل آسا . از پله های چوبی بالا رفتیم و خود را به رستوران هتل رساندیم . هتل زیبا بود کافه لته و کیک سفارش دادیم که به شدت خوشمزه و ارزان بود. اصلا به این لوکیشن چوبی و سینمایی نمی امد که با 3000 تا قضیه را حل کند.
انجا نشستیم و به باران نگاه کردیم. زنانی ساکن هتل توسط زنان افریقایی درشت هیکل و میانسالی ماساژ می گرفتند. دو گروه جوان  دختر و پسر اروپایی با هم سر میز ها دوست شده بودند و اطلاعات رد و بدل می کردند. باران ابی را دانه دانه کرده بود. یک گروه گارسون برای آموزش به داخل هتل ریختند . دختران هم بین انها بودند همچنان با حجاب سفت و سخت مشکی اما دامنهایی که ساقهای برهنه شان را نشان می داد.
باران بند آمد
به سرعت پایین رفتیم و در زیر آفتاب روی ساحل بساط را پهن کردیم و نوبتی به آب زدیم. نفر دوم از وسایل نگهداری می کرد
تا مسیر طولانی کف دریا را پاک سازی کرده بودند و شن نرم و بدون خزه همه جا زیر پایت بود. بعضی ها غواصی می کردند بعضی کایت سوار شده بودند . عده ای با کشتی به دیدن جزیره ها می رفتند و حتی یک گروه بزرگ بچه مدرسه ای با مربیانشان شنا می کردند
آفتاب می رفت و می آمد و تصاویر حیرت انگیزی از ابرهای در بالای سرم ایجاد می شد.
دستانم را پیاله آب می کردم و از دیدن رنگ فیروزه ای آن در بین انگشتانم لذت می بردم
سرانجام توانست فریاد بزنم . بارها و بارها
در خلوت دریا آواز خواندم و ذوق کردم و شنا کردم
هر گاهی به ساحل می امدم و دراز می کشیدم تا الهام برود این لذت را تجربه کند
قسمت خنده دارش این بود که من به عنوان مرجع تقلید برای الهام توضیح می دادم که اگر سرش را زیر آب ببرد غسل محسوب می شود و دیگر نیازی به وضو نیست . طبعا او به حرف من توجه نکرد و من از رساله دیگری برایش نقل قول کردم که با اب دریا می شود وضو گرفت که این کار را کرد و پشت صخره ها نمازش را خواند. و منهم برای خودم می خندیدم که فکر کنم اون غسلی که وضو نمی خواهد جنابت بود.
ان همه رساله خواندن برای امتحان گزینش هیچ فایده ای نداشت
تبلیغات چی های تورها تنها مزاحمان ما بودند که البته با یک نو تنکیو می رفتند
ساعاتی عجیب دلپذیر را تا عصر در ساحل گذارندیم که الهام مرا تهدید کرد شب می شود و به استون تاون نمی رسیم
در بازگشت در میان روستا پسران با نوای کاملا شبیه جنوبی ها خودمان می زدند و می رقصیدند . زنی پنهان نیز در کوچه می رقصید  وقتی من با او همراهی کردم  با چنان واکنش شادمانه انان روبرو شدم که جا خوردم و بعد فهمیدم علتش بشکن زدن  من بوده ..فرهنگ چیز دوست داشتنی غریبی است
با خرید چهار تا سمبوسه فوق خوشمزه به داخل این بار مینی بوسی رفتیم که تا شهر می رفت
به شهر که رسیدیم شب شده بود ان بازار روز دیروزی در حال تعطیلی بود. در این چند روز یکی دوبار ما کاسه سوپی را می دیدم که قیافه وسوسه برانگیزی داشت و فرصت امتحان نبود که این بار شد
یعنی هر کی وسواس تمیزی دارد باید بی خیال غذا خوردن در این دکه ها شود. کاسه ها پلاستیکی است و در یک حلب شسته می شود با ابی که تعویض نمی گردد طبعا قاشق هم همینطور. تمامی مواد توسط دستان اشپز تکه تکه می شود و داخل ظرف ریخته می شود. و گوشت ها هم روی ذغال ها کباب می شوند
سوپ مخلوطی از فلافل و سیب زمینی  سرخ شده و گوشت کباب شده و تخم مرغ پخته و پیاز داغ و یک چیزی شبیه رشته و یک جور سیب زمینی های پخته شده و رنگی  . اینها در مایعی پر از فلفل و گاهی تمر هندی ریخته می شود. حتی یکبار سبزی هم در ان ریختند. من تنها تخم مرغ را حذف می کنم و از ان شب تا الان که می نویسم من چهار بار این سوپ را در ان کاسه های پلاستیکی کهنه خورده ام.
مادرک همیشه می گفت وقتی آب از دماغتان راه بیفتد یعنی غذا ی من خوشمزه بوده است
اشپز مهربان چنان با دقت برای ما این مواد را مخلوط می کرد که عاشقش شده بودیم. سوختیم و خوردیم وهمان غصه همیشگی که خوب من دیگر کجا باید این غذا را بخورم؟
مردمی با ظاهری فقیرانه  در کنارمان در تاریکی غذا می خوردند. جایی  که تنها منبع نورش آتش ذغالهای کباب بود, با محبت و کنجکاوی به عکس العمل ما بعد از خوردن اولین قاشق نگاه می کردند و وقتی لذت را در چهره ما می دیدند خیالشان راحت می شد.
الهام به این اب نیشکر معتاد شده بود و وقتی رفت دوباره بگیره, مرد جوان فروشنده  با ستایشش از اح م دی ن ژا د حوصله اش را سر برد. خنده دار اینکه این وسط هر از گاهی به الهام می گفت تبارک اله  چقدر شما خوشگلی و دوباره ادامه بحث های سیاسی اش را می کرد.

روز بیست و دوم: کوچه های قهر و آشتی



صبح برای دیدن زن زیبار به راه افتادیم. معماری این بخش سنتی زن زیبار, کوچه پس کوچه هایی است با ساختمانهای دو طبقه و بیشتر که پر از پنجره های مستطیلی با کرکره های چوبی است.
هیچ کوچه ای بن بست نیست و هیچ کوچه ای مستقیم نیست. هیچ نقشه خاصی ندارد  و همه جا به همه جا راه دارد. پنجره ها را رنگ کرده اند و این زیبا ترش کرده اما قسمت جذابش درهای منبت کاری چند صد ساله بود.  خانه های که بازسازی شده بودند درها رنگ و روغن خورده بودند و در بقیه, رنگ گذر سالها را بر خود داشتند. فرفوژه ها هم اصیل و زیبا بودند.
این وسط گلهای کاغذی همه  هر از گاهی از دیوار سرک کشیده بودند. خانه های بزرگتر به هتل و مهمانخانه و رستوران تبدیل شده بودند اما زندگی در خانه های کوچکتر کاملا جریان داشت.
به رستوران کوچکی در نزدیکی خانه رفتیم  تا من صبحانه ای بخورم. اسپایس تی و کره  و مربا سفارش دادم و برای اولین بار در عمرم چای زنجفیل خوردم و حسابی از سوزش آن لذت بردم. نان داغ و مربای نا آشنا هم می چسبید الهام عقیده داشت مربای زردآلو است و منهم عقیده ای جز خوردنش نداشتم .
بعد از آن گشتن در کوچه پس کوچه ها بود و ذخیره اطلاعات و نقشه  در مغز من که به تدریج با شباهت کوچه ها داشت کار مشکلی می شد.
به یک نانوایی هم برخوردیم که نانهای مکعب مستطیل در قالب های آهنی درست می کرد و به قیمتی 150 شلینگ می فروخت.
متوجه شدم مردم اینجا برخلاف بقیه تانزانیا, بسیار خوش برخورد و مهربان هستند. با عکس گرفتن هم مشکلی ندارند . با وجود مسلمان بودن تمامی مردم اینجا و  با توریست های بور و برهنه به سادگی و راحتی برخورد می کردند و هیچ نگاهی از کراهت و نفرت و یا حتی کنجکاوی در چشمانشان نبود.
زنان روسرهای رنگی بر سر دارند و لباسهای بلند تا قوزک پا. دخترانی که مدرسه اسلامی می روند مقنعه بلندی تا کمر می پوشند و من زن زنگباری بی حجاب ندیدم با اینکه حجاب اجباری نیست اما گویا عرف اجباری اش کرده است.
تدریس در مدرسه به زبان سواحیلی بود به همین دلیل انگلیسی بچه ها خوب نبود. اما عربی هم به خاطر قران یاد می گرفتند.
احمد می گفت که 15 سال است تلاش می کنند خود را از تانزانیا جدا کنند که هنوز نتوانستند . گمانم اگر این کار را بکنند جزو مسلمانان تندرو بشوند. در زن زیبار دو سه بار پیش آمد که مردم پس از اطلاع از ایرانی بودند ما به شدت از علاقه شان به ایران و رئیس جمهور فعلی گفتند. دشمنی شدید ی با امریکا دارند و  این کشور را سرمنشا تمامی مشکلات می دانند و اح م دی ن ژاد را سمبل مبارزه بر علیه غرب می شناسند. امیدوارند که روزی شبیه ایران شوند و با اتحاد تمامی کشورهای مسلمان روبروی غرب به ایستند.
ظهر خسته از پیاده روی در کوچه پس کوچه های خوش بوی زن زیبار, به رستورانی هندی رفتیم و پس از اطمینان از اینکه مالیات روی غذا نمی کشند سفارش دادیم.
من هیچ تصوری از غذا ها نداشتم اما مثل همیشه به غریزه ام  اعتماد کردم و  یک جور اسپاگتی سفارش دادم. و به درگیر رنگ آبی آرامش بخش صندلی ها و در و دیوار شدم که آشپز بامزه آمد و پرسید که اسپاگتی را با سبزی می خواهم یا مرغ که دومی را انتخاب کردم.الهام هم برنج سفارش داده بود. غذا را در ظروف سنتی آوردند و بعد از خوردن اولین قاشق سکوتی مرا فرا گرفت که به قول الهام خود عرفان بود . دنیا بدون ادویه ها چقدر کسل کننده می بود.زمان خروج مجبور شدم برگردم و به آشپز جوان یادآوری کنم که این خوشمزه ترین اسپاگتی عمرم بود.
این دفعه پیاده روی در ساحل را به سمتی مخالف جهت روز قبل ادامه دادیم و به مناطق عجیبی رسیدیم . یک ماهی فروشی  شبیه ماهی فروشی های بندرعباس . یک ساحل با انبوه ماهی های تازه صید شده, روی زمینی که به رنگ سیاه در آمده بود. یک عروسی با زنانی که روسرهای پر زرق و برق  لباسهای پرچین با رنگهای به شدت تند و تیزی که پوشیده بودند.رنگ ساحل نازیبا بود و سیاه . این بخش زندگی واقعی مردم بود. زدیم به میان شهر و با یک بازار روز روبرو شدیم
من چند بار گفته ام که من عاشق بازار روزم؟
باز هم می گویم
غوغای آدمها و گاری ها و عطر ها
 و طعم ها . آن نیشکر و آب لیمو را الهام خورد و من یک مدل نارگیل سبز که ما در ایران نداریم را خریدم که  مرد فروشنده  با کار تیزش سرش را برید و من شیره اش را سر کشیدم بعد با یک تکه چوب گوشتش را تراشید و همان چوب را داد دستم تا بخورم. لزج بود و کم شیرین . ارائه اش برایم جذاب تر از مزه اش بود.
الهام شیرینی خور هم که فقط دنبال کیک و نان شیرین و شیرینی بود که فراوان پیدا می شد.
فروشندگان گاری نسبت به خرید ما رفتار متعجب اما  شادمانی نشان می دادند که خوشایند بود. مشخص بود که این مسیر توریستی در شهر نیست ویا توریستها از این گاری ها خرید نمی کنند.
آفتاب کمرنگ شده بود که دوباره به سراغ پاتوق دخترها رفتیم و در آنجا  غروب را نگاه کردیم.
تکرار ناپذیر و همیشه زیبا
بخصوص زمانی که قایقی بادبانی از روی دایره قرمز رنگ آفتاب عبور می کند.
به الهام نگاه می کنم و می گوید: میدونم بابا الان خیلی خوشبختی و اینا

خواننده هاي خاموش هم روشن شيد لطفا

دوستان خانمي از آشنايان مجازي اين حكايت از عبيد زاكاني را بازنشر كردند بسيار مايلم كه نظرتان را بعد از خواندن حكايت بدانم اگر دوستش ...