پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2012

خب هنوز دو ماه از تعطیلات مونده

می خوام برم جاده هزار طرف آمل دیدن آبشارهای اون اطراف.کسی جای خواب سراغ داره اون دور و بر؟

من می گم دوره آخرالزمان شده شما بگید نه

دوقلو های خاله ام را که یادتان هستبه حرف زدن افتادندو اولین کلمه ای که بر زبان ٱوردند نه بابا بوده نه ماما ،این بودهپنکه!!!!

یک برآورد تاکتیکی اشتباه

رها زنگ زد درو که زد، سریع رفتم سمت آشپزخونه که نبینه ظرفهای اون روزی که اومده بود هنوز روی کابینته اومد داخل داد زد: این جارو برقی که هنوز وسط هاله

نه خیر شیرازی هم نیست

یه دوست دارم به اسم ملی که  در عموم مهمانی ها با یک رکابی سفید مردانه  ظاهر می شود.   تو مهمونی  امشب دیکه همه شاکی  شده بودن و می خواستن زیر پیراهنی را جر بدن تا از شرش خلاص بشنبعد از کلی کل کل که حالمونو بهم زدی و  برو یه کم لباس بخر و اخه چرا و ایناکه اونم  با خونسردی به تمام متلکها جواب می داد که دوست دارم  و دلم می خواد و  توش راحتمآخر شب معلوم شد هر مهمونی که می یاد  با خودش بلوز می یاره اما خب حوصله اش نمی شه  از تو کیف درش بیاره و بپوشه

روز جمعه خود را چگونه گذرانید.

صبح بیدار شدید در حالی که آرایش مهمانی دیشب به صورتتان مالیده بود و عین خیالتان نبود خداییش  آدم شلخته ای هستید و از شلخته گی خود خشنود بعد صبحانه شله زرد خوشمزه ای را خوردید که میزبان شب قبل به مهربانی برایتان در کیسه گذاشته بود. سپس مشغول دیدن فیلمی به شدت هنری شدید که از شدت هنری بودنش نفهمیدید چی بود چی شد فقط مونیکا بلوچی اش خوب بود ولی کم بود همزمان هم وب گردی کردید و هم کتابی که باید نقدش را برای چاپ درمجله بنویسید خواندید تازه تخمه هم می خوردید و با بعضی از خوانندگان هم چت می نمودید بعد سه ساعت به صورت تلفنی در جریان یک مثلث درام دردناک قرار گرفتید که دو سرش دو تا از دوستانتان بودند که دهن یکدیگر را سرویس کرده اند. و همان سئوال اخلاقی همیشگی پیش آمد که چه باید کرد؟ البته  این سئوال را به شیوه شیرازی جواب داده ام و هیچوقت هیچ کاری نکرده اید. بعد از مدتی خودش خشک می شود می افتد بعد ناهار خوردید که باز هم میزبان دیشبی دو سیخ کوبیده با برنج برایتان کنار گذاشته بود بعد خوابیدید و کلی خوابهای بامزه دیدید بیدار شدید و تلفنی دو ساعت دیگر با میزبان درباره مهمانی دیشب غیبت های …

قاعده بازی

نیمه شب بود که از مهمانی با تاکسی تلفنی به خانه برگشتم. یک کامیون وسط کوچه در حال بارگیری بود و کوچه را بند آورده بود. کرایه را به راننده دادم و خواستم پیاده شوم که گفت صبر کنم.ماشین را پارک و خاموش کرد و با من به راه افتاد. از کنار ماشین تا ساختمان تنها  15 قدم بود. من در این 15 قدم اجازه دادم تا او نقش “شوالیه ”را انجام دهد:جلو راه رفت ؛ متلکی هم به راننده کامیون گفت که: می ذاشتی ما رد بشیم چراغ برات زدم،صبر کرد تا من در ساختمان را باز کردم و داخل شدم و بعد رفت.و من نیز  نقش “شاهزاده خانم “را بازی می کردم  :پشت سرش راه می آمدم و در زمان صحبتش با بقیه مردان دور می ایستادم و  در پایان تشکر فراوانی هم کردم و در تمام مدت لبخند می زدم به ساعتی قبل در مهمانی که  ماجرای شبی که در کامپالا  گم شدم را تعریف می کردم که مجبور شدم شب را در اتاقی بالای یک روسپی خانه به روز بیاورم

معضلات فامیل دور

من سبزه ام. چشم و ابرو مشکی. موهای خیلی مشکی تابلو شیرازی تو این سفر سیاه تر هم شدم. رها که اومده بود دنبالم به شوخی میگفت فقط دندونات دیده میشه دیروز موهامو و ابروهامو یک درجه روشن کردم و فاصله دو تا ابروها رو هم زیاد کردم حالا هی تو آینه به خودم نگاه میکنم و جا می خورم. هنوز عادت نکردم اون مو مشکیه شاد بود و شلخته و این آخری ها هم زشت این موخرماییه مهربون و ملایم و خوشگله چند سال پیش هم بلوند کرده بودم. اون بلونده فقط س ک س ی بود هی تو آینه به این نقابی نگاه می کنم که تا این حد تغییر پذیره خب این نقابه هیچ ربطی به من نداره چه اون مشکیه چه این خرماییه وچه اون بلوند من که این زیر هستم فرقی نمی کنم خودم هستم مشکلم یه جای دیگه است مسئله ام اینه که این نقابه که تا این حد به من بی ارتباطه چقدر سرنوشت سازه نقاب من بر روی روابطم، احساسم نسبت به خودم و آدمهای اطرافم تاثیر می ذاره من وقتی بلوند بودم توی یه مهمونی یه آدمی جذبم شده بود که سه ماه بعد توی یه مهمونی دیگه وقتی مو مشکی بودم منو نمی شناخت من وقتی ابروهام به هم نزدیکه و مشکی ، تو محیط کاری اخم مرا جدی تر…

پیرمرد خل طفلکی

صابخونه ام اومده یه آینه قدی تو حموم وصل کرده موقع رفتن می گه : ایشالا گیج موند جمله شو چطوری تموم کنه گفت: خودتو تو آینه نگاه کنی، کیف کنی

تبصره جات

تصویر
اولا که ممنونخب این همه ایمیل و کامنت عمومی و خصوصی  و فیس بوکی شرمنده کردید اساسیاین همه دوست داشته شدن خیلی دلپذیر استمیدانید؟حالا دیگه هر وقت نوازش روحم کم بشه می رم سفر سفرنامه می نویسم تا حسابی سیراب بشمدوما که خرج سفربلیط رفت به انتبه  و برگشت از دارالسلام شد یک میلیون و صد و سی هزار تومن . گویا اگه زودتر بگیرد ارزونتر هم هستخرج یک ماه  شد750 دلارالبته فقط 125 دلارش هزینه رفتینگ بود و 100 دلارش هم هزینه ویزایعنی بخوای حساب کنی 525 دلار شد هزینه حقیقی سفرکه در فرودگاه 1000 دلار دولتی 1200 تومنی به مادادند که دو واقع یه چیزی هم بر گردونیم بریم فردوسی بفروشیم توجه کنید که من حسابی خوردم و اصلا نذاشتم بهم بد بگذره مهمانخانه ها هم گرانترینش شبی 10دلار بوده و بقیه خیلی پایینتر بودنخلاصه هزینه این سفر یک ماهه به دو میلیون تومن نرسیدسوما مسیر حرکت که تو نقشه با خط مشکی کشیدما

روز سی ام: `پایان سفر

صبح رفتیم به بازار صنایع دستی که دیروز فقط جایش را پیدا کرده بودیم. صبح زود بود و هنوز بعضی ها بسته بودند اما آنان نیز قانون دشت اول را داشتند و به همین دلیل وعده تخفیف های اساسی به ما می دادند. منکه قصد خرید نداشتم و برای همراهی الهام آمده بودم چانه های می زدم خنده دار. خب ماجرا هم همان چیزی بود که در ایران هم هست. صنایع دستی که به هدف تولید انبوه برای فروش به جهانگردان ایجاد شود، طبعا ان اصالت اولیه را از دست میدهد. اما به هر حال به قول الهام پولش که به مردم افریقا می رسید. البته صنایع دستی هند را می شد زیاد بین انها دید. اما همان مجسمه های چوبی براق و سیاه که درایران هم هست به قیمت پایین تر دراینجا دیده می شود. و گردنبند و گوشواره هایی که در جمعه بازار خودمان هم هست. سرانجام درگوشه خاک خورده یک مغازه ، جایی که پشتش هنرمند در بین تکه های چوب درحال ساخت مجسمه هایش بود. سه سر چوبی نا تمام پیدا کردم که جای اسکنه بر سراسر ان دیده می شد. با چوبی دو رنگ که لکه های روشن ها درجاهای مختلف مجسمه افتاده بود. زنانی با گوشواره های بلند و گردنی بلندتر و چشمان و لبی گویا مگر می شد نخرید زن…

روز بیست و نهم:بوگومارو

تصویر
به شهری به نام بوگومارو رفتیم که دو ساعتی با دارالسلام فاصله داشت و گفته بودند که دریای زیبایی دارد. حقیقتش چندان هم تعریفی نبود و دریایش بوی ماهی شدیدی می داد. یک کسی هم گویا مرده بود و عده ای دورش جمع شده بودند و رویش پارچه انداخته بودند و می خندیند!!! تازه ان طرف تر هم یکی فیلمبرداری می کرد اما نه از مرده و آدمها اطرافش از بازیگرانی زنده ! من و الهام که تو شوک اینکه مرده بود یا زنده ااز وسط صحنه فیلمبرداری رد شدیم و اینقدرعذرخواهی کردیم که دلداریمان دادند. که ریلکس ریلکس والا به خدا ما نفهمیدم جریان چی بود. این شهر در دوران استعمار زیر سلطه آلمانی ها بوده و حتی از زن زیبار هم قدیمی تر است و همان درهای منبت زیبا را هم داشت . دردناک مکانی بود که محل اعدام انقلابیون توسط کلنل آلمانی بود.حالا در آنجا یک سنگ یاد بود زیر درخت بزرگی بود که طناب دار به آن آویخته می شد. حس غریبی داشت جایی ایستاده باشی که مبارزان بر علیه نژادپرستی آنجا مرده باشند. راستی تمام افریقا نام نلسون ماندلا را می شنوی. مدام موسیقی که برای او خوانده شده در اتوبوس ها و مغازه ها شنیده می شود. تصاویر او در مغازه ه…

روز بیست و هشتم: دارالسلام نمای نزدیکتر

روز بعد در فروشگاه های بزرگ شهر چرخ زدیم و از قیمتهای بالای اجناس حیرت کردیم و منهم فقط چایی و قهوه و سس افریقایی خریدم. در فروشگاههای بزرگ مردم ثروتمند افریقایی را هم دیدیم و فهمیدم که دراینجا برای خرید یکدامن ساده مشکی باید 65000 شلینگ پرداخت. پولی چهار شب مهمانخانه ما و یا پول غذای یک هفته یک نفر! در دارالسلام اتوبوس خط واحد نیست و تمامی ماشینها مینی بوس های چینی هستند که راننده و شاگرد راننده با لباسهای متحدالشکل داغون انبوه جمیعت را جابجا میکنند. نام مقصد و مبدا روی اتوبوس نوشته شده است. قبل ازتوقف کامل شاگرد راننده پایین می پرد و مقصد را داد می زند و مسافران را داخل می ریزد و بعد از حرکت مینی بوس خودش بالا پریده و به مینی بوس در حال انفجار آویزان میشود و می روند. خداییش سرعت خوبی دارند و مدام ماشین پشت سر ماشین میاید اما همچنان پیاده رو ها خاک آلود و شهر غبارزده . بامزه شاگرد راننده با کوبیدن سکه ها در دستشش وحرکت در بین مسافران معلوم می کند که کرایه را بدهید. با یک دست هم این کار را میکند و کاغذی کوچک که یعنی بلیط است را به جای آن می دهد. نشانه شناسی دیگری که دراین کشوردی…

روز بیست و هفتم: آغاز پایان

فردا صبح با احمد مهربان خداحافظی کردیم و در کوچه های خلوت وخواب به سمت اسکله رفتیم و سوار قایق شدیم. یک کمپانی هست به نام اعظم که صاحبش یک عرب است و مدام در تانزانیا نامش را بر بطری های آب و کامیون ها و ساختمانها می شود دید و حتی فروش بلیط این کشتی های تندرو بین زن زیبار و دارالسلام متعلق به این شرکت است. در دارالسلام دختری مهربان از کوچ سرفینگ به نام اگنس به همراه دوست پسرش کازمیر به دنبالمان آمدند و ما را به مهمانخانه تر وتمیز و ارزان قیمتی که برایمان جور کرده بودند بردند. اگنس متوجه نشده بود که مهمانخانه ای در نزدیک مراکز خرید می خواهیم و تنها گزینه ارزان بودنش را فهمیده بود. اما خدایش بعد متوجه شدیم به دلیل در حاشیه قرار داشتن محل ما ، احتیاج به عبور از مرکز شهر که به طرز فاجعه ای ترافیک دارن نبود و از طریق خیابانهای اطراف شهر به سرعت به محل های مورد نظر می رسیدیم. ان دو با مهربانی به سئوالهای بی پایان الهام درباره مکانهای خرید برای سوقاتی جواب دادند و رفتند. مهمانخانه طبق معمول بالای بار بود اما صدای موزیک به ما نمی رسید و با قیمت ازران 15000 شلینگ حتی تلوزیون و تهویه هم داشت. …

روز بیست و ششم : دوباره نون گویی

صبح هوا ابری بود و من غصه دار که قرار بود دوباره به نون گویی زیبا برویم در هوای ابری نمی توانستم آن آبی حیرت انگیز را ببینم . با الهام کل کل کردم که بیا و بمونیم چند روز بیشتر که هیچ جوری راضی نشد. نگران خرید سوقاتی از دارالسلام بود. باران بند آمد که به راه افتادیم به امید کیک و شکلات داغی که در رستوران دفعه پیش خواهیم خورد. باز هم سوار همان دالا دالا شدیم فقط این بار حواسم بود که گوشه نشینم و یه توریست چشم بادومی را اونجا فرستادم که زانوهاش به هم پرچ شدند تا وسط راه که به زانوهایش مشت می زد و همه بهش می خندیدند و آخر کار پایش را برهنه کرد و پشت کمر ما دراز کرد! آن چیزی که در این دالا دالا ها و بقیه مکانهای بهم فشرده بین این مردم در جریان است همان چیزی است که معنای حقیقی فرهنگ است. اینجا ایش و ویش کردن معنی ندارد. دست کسی بخورد توی سر کسی لبخند می زنند و می گذرند. دیدم که پای مردی به دامن سیاه یک خانم شیکی خورد و زن جای پای مرد را پاک کرد و هر دو خندیدند. وقتی کسی وارد می شد همه تلاش می کنند که سبدهایش, را بچه هایش و خودش را جا دهند با اینکه جای خودشان , بچه شان و سبدشان تنگ می شود…

روز بیست و پنجم: عطر ادویه

الهام به طرز خنده داری اصرار دارد که تمام امریکایی ها جاسوسند و این خانمی که اتاق بغل ما را هم اجاره کرد بود حتما جاسوس است وطبق عقیده او روند این است: دو سه ماه در یک کشور می مانند, زبان آن کشور را یاد می گیرند, همه علوم سیاسی می خوانند ,وقتی بر می گردند بورس مستری می گیرند و به این ترتیب امریکا می تواند روی جهان به صورت یک اختاپوس مسلط شود.و دختر بغلی هم جاسوس است چون ما اصلا او را ندیدیم این احمد خیلی پسر ماهی است و قول داد که امروز ما را برای خرید ادویه همراهی کند. چند جایی که ما قیمت کرده بودیم توریستی و گران بود. با او به راه افتادیم و اینقدر با آرامش از کوچه ها عبور می کرد که من فکر می کردم سرکارمان گذاشته است. در این چند روز من اینقدر نقشه این کوچه ها را حفظ شده بودم که می دانستم داری مارپیچی می رود و به همین علت فکر کردم که نمی داند کجا می رود اما زمانی که جلوی مغازه ادویه فروشی رسیدیم فهمیدم که کلا "اصل حمار"(برای رسیدن به هر نقطه از کوتاه ترین مسیر استفاده کنید) مانند اصل" وقت طلا است" برای این نژاد بی اهمیت است. خودم را هلاک کردم از خرید. می دانید بین خ…

روز بیست و چهارم: گذشته ها

تصویر
شب قبل از احمد پرسیدیم صبحانه چه و کجا می خورد و رفتیم به یک غذافروشی محلی و سفارش آش و سبزی دادیم که در واقع همان لوبیا گرم بود با سبزی که چندان خوشمزه نبود. بعد از آن از روی کتاب راهنما به جستجوی محلهای قدیمی در استون تاون رفتیم. در ویکتوریا گاردن ساختمان انگلیسی را دیدیم که قبلا کنسولگری انگلیس بود و اکنون به یک اداره دولتی تبدیل شده بود و اکنون درروبرویش ساختمانی بزرگتر و زیباتر متعلق به انگلیسی ها بود.










بعد از به دنبال حمام ایرانی گشتیم که در کوچه ای به نام حمام بود. زنی تنها بلیط فروش حمام بود و حمام نقشه اش عینا حمام وکیل شیراز بود. همان رختکن و خزینه و خروجی و وروی تنها ان نقش و نگار و گچبری ها را نداشت و کاملا ساده بود. همچنان در کوچه پس کوچه ها می گشتیم و من عاشق این بساط میوه و سبزی فروشی اینجا هستم که چهار تا گوجه فرنگی را کنار شیش تا بادمجان می فروشندو همه را به صورتی دقیق و مرتبی جدا از هم می چینند. بر روی در و دیوار جملات قرانی به عربی زیاد نوشته شده و نام پنج تن هم روی بعضی از بناها هست. درباره حضور ایرانی ها و شیرازی ها من تحقیقی نکردم و حقیقتش را بخواهید احتیاجی…

روز بیست و سوم :نون گویی

تصویر

روز بیست و دوم: کوچه های قهر و آشتی

تصویر