پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2012

خاک سرد است خیلی سرد

اول با شیون های جگرخراش شروع شد  و ناباوری و خشمی که در  فریاد ها بود  بعد از آن زاری بود, حقیقی , عمیق و دردناک تا صبح که جسد هنوز خانه بود صدای مویه ها شنیده می شود فردا تعداد حنجره ها بیشتر شد و  فریاد های درد به تدریج به جملاتی نمایشی برای شنوندگان تبدیل شد بعد تشیع جنازه بود و لا اله اله اله عصر صدای جمعیت بود و نوحه خوان  بعد غذا بود که صدا ها را خیلی خوب پوشش می داد بعدا از فقط در رزوهای سوم و هفتم و دهم صدای گریه شنیده می شد که زیاد هم طول نمی کشید امروز روز چهاردهم است و تنها صدای همهمه هنگام ناهار و شام  می آید.  کودکی بازی می کند , ماشینی می آید و زنانی و مردانی که با هم صحبت میکنند  و حتی یکبار  شنیدم که کسی چیزی گفت و همه خندیدند و به سرعت ساکت شدند کودک همچنان درحیاط بازی می کند 

اعصابی ازم خورد شد ها

دیروز از صبح تا شب نشستم سریال با زیر نویس انگلیسی نگاه کردم. موبایلم هم دستم بود هر لغتی نمیفهمیدم تو دیکشنری نگاه می کردم شب که خوابیدم تا صبح تو خارجه بودم و خودم هم زبان مادری ام انگلیسی بود فقط نمی دونم چرا حرفها مردم را نصفه می فهمیدم و همش داشتم دنبال موبایلم میگشتم که نبود

بونسای: هدیه از هدیه

تصویر
دلبر این روزهای من هستند ایشون

مادرک همیشه می گفت: تو حرف نزنی ,مردم فکر می کنن لالی؟

-ببین گوشامو چند تا سوراخ کردم - خیلی قشنگه عزیزم...چرا این کارها رو با خودت می کنی؟ -؟!!!!

سایه

یه نفر زنگ زد و برای یه کارگروهی ازم دعوت کرد که طبعا پول هم توش بود
گفتم  سرم خیلی شلوغه و دارم می میرم از کارهای عقب مانده
توجه کنید بنده  از وقتی از افریقا برگشتم رو تخت پادشاهی نشستم داریم سریال نگاه می کنم ها
بعد که قطع کردم فکرکردم که چرا اینقدر سریع دروغ گفتم
متوجه شدم مشکل همون بود"کار گروهی"
 من توی عمرم نتوانستم این کارو انجام بدم
همیشه از یکی توی گروه خوشم نمی یاد
همیشه احساس میکنم یکی داره رییس بازی درمی یاره
همیشه می خوام حرف خودم جلو بره
همیشه یکی پیش می یاد که بهش حسودی کنم و  نخوام حرف اون بشه
همیشه دو دسته یا حتی بیشتر تو گروه درست می شه  که منم نقش آتش بیار معرکه را بازی میکنم
و خلاصه تمامی بیماری های روحیم برای رسیدن به هدفم در کارگروهی ظاهر می شه
ترجیح می دم کار تکی کنم و اجازه حلول به شیطان را ندهم

زنبور عسل وراج

خب من فکرمیکنم یکی از ,فقط یکی از گفته های بزرگان می تونه زندگی آدم را از این رو به اون رو کنه اون وقت چرا این آدمه که روزی ده تا جمله گهربار تو فیس بوکش هوا می کنه اینقده بدبخته ؟

پایان

خیس وخندان از زیر آب بیرون آمدیم .حالا دیگه حمامی عمومی شده بود برای خودش. زن ومرد ریخته بودن تو آب و من عمیقا نیاز به حضور یک گشت ارشاد را احساس میکردم این وسط یکی هم با طناب داشت از بالای آبشار می اومد پایین(اسم این ورزش چیه؟ پ داره ) وخنده دار اینه که به شیوه ایرانی بازی محاسباتش درست نبود و طنابش کوتاه بود هرچی ما داد زدیم طنابت کوتاه نفهمید و رسید بالای آب می پرسید.عمق آب زیاده ؟ یعنی فکر میکردی آبی که مردم توش ایستاده ان استخرچهارمتریه ؟ بعد ازکلی تفکر و تعمق با طناب بازی کرد تا کش بیاد و پرید تو آب. شانس اورد واگرنه جفت پاش قلم می شود حالا از پایین داد می زد: رضا طناب کوتاهه. طبعا صداش به نفر بعدی نمی رسید و ما چهار تایی با هم داد می زدیم :رضا طناب کوتاه کلی خنده دار بود که رضا هم نشنید و عینا مثل قبلی اومد بالای آب و دچار حیرت فلسفی شد و ایضا نفر سوم و البته ما همچنان به فریاد زدنمان ادامه می دادیم و کلی با خودمان حال کرده بودیم یواش یواش راه افتادیم به سمت بالا. این بار به رها و کچل قول دادم که تنهایشان نگذارم و اخرین نفر بالا بروم و خداییش سر قولم باقی موندم و هی بهشون آموزش کوهپیم…

آبشار گزو

ساختمان امامزاده نسبت به چند سال پیش هیچ فرقی نکرده بود اما اتاقهای چوبی زوار تبدیل به گچ وسیمان شده بودند.نمیدانم چرا ان اتاقک های چوبی را بیشتر دوست داشتم بیتا و کچل رفتند برای اجاره اتاق و من و رها هنوز درشوک ماجرایی بودیم که از سرگذراندیم. بچه ها برگشتند درحالی که ازحیرت جوان متصدی می خندیدند که باور نمیکرده چهار تا خانم از تهران اومدن امامزاده و تازه اینکه اتاق برای اجاره هم نداشت جوان امد و پیشنهاد داد که شب را درنمازخانه بگذارنیم. رفتم انجا و روی زمین ولو شدیم اما پشه ها امان نمی دادند. بقیه اش را درست یادم نیست اما گمانم بچه ها انقدر بر روی جوان تاثیر مثبتی گذاشتند تا سرانجام یک اتاق را برای ما خالی کرده بود. و از نمازخانه به اتاق رفتیم. هوا گرم بود و احتیاجی به پتو های اتاق نشد و همان کیسه خواب ها را پهن کردیم روی زمین و دراز شدیم کچل داشت رها را مشت و مال می داد و بیتا داشت به صداهایی که رها از خودش درمیاورد می خندید که دیگر چیزی نفهمیدم صبح بیدار شدم و رفتم بیرون دستشویی امامزاده همان شیروانی را داشت که سفر قبلی پیشانی مختار را شکافت اما همه چیز به ش…

به سمت امامزاده گزو

وارد شهر شیرگاه شدیم و پرسان پرسان به سمت لفور رفتیم. جاده زیبا بود اما من همچنان نگران خورشیدی بودم که لحظه به لحظه پایین ترمی رفت. بامزه ماشینی بود که وقتی آدرس را ازش پرسیدیم گفت تاامامزاده خیلی راه است وبه ما پیشنهاد داد که با او به بابل برویم! طبعا درخواست محبت آمیزش را رد کردیم و انداختم تو جاده خاکی که من دیدم نوشته به سمت دریاچه البرز و حیرتزده که دریاچه از کجا پیدا شد و چرا من نمی دونستم که کچل میخندید که : خب برنامه گیس طلا عوض شد و الان ما می ریم به سمت دریاچه طبعا خودم را کنترل کردم و نرفتم دریاچه و برنامه ریزی کردم که در مسیر بازگشت یک سرکی به این نام وسوسه برانگیز بزنم. با کلی پرس و جو افتادیم تو جاده امامزده و من وحشتزده به یاد آوردم که اینجا کجاست. جایی که تا امامزاده دو ساعتی رانندگی داشت و الان ساعت هشت شب بود. از انجا که راه پس نداشتیم بنابراین رفتیم پیش جاده شنی بود و برای مانی خیلی سخت بود. حالا غیر از اینکه سربالایی بود و مارپیچ. مشکل این بود که من می دانستم در مسیر هیچ روستایی نیست که شب را درانجا بمانیم و البته هیچ چراغی هم نبود هوا به تدریج تاریک می شد و جاده هم که …

درراه

مدتی در کنار آبشار نشستیم وچای داغ وسوهان خوردیم و درحیرت پشه های فراوان منطقه بودیم و دوباره زدیم به آب برای برگشت. جوانان زیادی در حاشیه رودخانه نشسته بودند و گمانم اگر فتیش پا بودند کلی بهشان خوش گذشت از این همه ساق سیمین که دیدند. از انجا که من مراسم غسل تعمیدم را به دلیل سرد بودن آب آبشار هنوز اجرا نکرده بودم غصه دار بودم و وقتی به قسمت آب چکان رسیدیم رفتم زیرش حالا آبشار نبود اما آب که بود خیس هم که شدم ...کافی بود از انجا که هیچکدام حال اینکه برویم داخل ماشین و نهار را بیرون بیاوریم تا همین نزدیک های آبشار بخوریم را نداشتیم رفتیم کنار ماشین در حاشیه رودخانه , دلمه مامان بیتا را خوردیم و به خود بیتا خندیدیم که مدام می گفت من سیر شدم و با این همه مقادیری تخم مرغ آب پز را با گوجه و نمک ادامه راه دلمه کرد اینقدر که سیر بود! مقادیری هم به من خندیدم که روی سنگهای کنار رودخانه دراز کشیده بودم و هی می گفتم سنگها درمحل های مناسب تنم هستند و اذیتم نمی کنند و وقتی من بلند شدم به رها هم خندیدم که گویا همه جایی تو آبشار ولش کرده بودیم و او نزدیک بوده سقوط کند که یک آقایی نجاتش داده…

آبشار دراسله

قرار شد کچل شب بیاد خونه من و رها بعد از رسوندن مامانش به سرکار بیاد منو و بیتا را سرراه سوار کند. شب قبل مسیر و آدرسها را از اینترنت برداشته بودم و مثل همیشه به این فکر کردم که من چرا یک اطلس راههای ایران نمی خرم؟ دو تا کیسه خواب برداشتم و دو تا پتو سفری برداشتم برای خودم و کچل و رها هرچی تو یخچال داشتیم هم بار زدیم و راه افتادیم رها به مانی(ماشینش) خیلی رسیده بود و من احساس گناه داشتم . مانی طفلک سفر قبلی خیلی اذیت شده بود و نگران حالش بودم ساعت شش بود که رها رسید و سوار شدیم و بیتا را هم سرراه سوار کردیم و سفر رسما آغاز شد جاده برخلاف تصورمان خلوت بود. در راه سر به سر بیتا می ذاشتم که بالاخره بعد از مدتها حاضر شدم ببرمش سفر. یادتون هست که بیتا همیشه در وضعیت خ(خوابم می یاد) ش(جیش دارم) و یا گ (گشنه ام) بود و علاوه بر اینها از زیر کار در می رفت به همین علت مدتها بود که در برابر اصرارهایش برای همسفر شدن مقاومت میکردم تا این دفعه که قول داد که حسابی کار کنه البته با همان حرکت ماشین خوابش برد! تا فیروزکوه را دو ساعته رفتیم و با دیدن یه درخت سبز و یه زمین سرسبز برای صبح…

ای دهنتون سرویس با این عاشق شدنتون

آسیبی که عرفان و ادبیات عرفانی ایران به عشق و روابط عاشقانه زد غیر قابل بخشایشهبچه ها.. فنای در معشوق و یکی شدن در عشق و ذوب شدن در معشوق همون تو ادبیات جاشه و خیلی هم قشنگه اما تو واقعیت شما باید خودت باشی، تمام قد، حتی یک کمی هم قدبلندتر از همیشه عاشق ذلیل و حقیری که همیشه در پی خوشحال کردن معشوقه و به خودش و عواطفش اهمیت نمی ده قابل دوست داشتن نیست که هیچاتفاقا نفرت انگیز هم هست

بازگشت پیروزمندانه اسمارت گیس طلا

دو هفته بعد از خرید گوشی فهمیدم که تو اون سولاخی یه قلم فلزی داره

دلم می خواست سرم را بکوبم به دیوار

پیرزن با کیسه هایی از سبزی تازه پاک شده سر کوچه ای در میدان هفت تیر نشسته بود. پرسیدم هر کیسه 1500 تومن بود. من عمدا دو هزاری دادم که بقیه اش را پس نگیرم. اما پیرزن به زور500 تومان بقیه  پول را به من برگرداند  ومدام با کلامی لهجه دار میگفت: نه خانم من قربان شما می روم ولی نه و من دیدم که درون آن کیف مشکی زیب دار فرسوده  ای که از زیر چادرش بیرون آورد، هیچ پولی به جز همان 500 تومن نبود.

دگردیسی

چند روز بود قاط زده بودم حسابی، میدونید قاط یه گیاهیه تو مایه اکس،  که مردم قدیم می زدن و می رفتن فضا؟حالا شده یه اصطلاح اما نه برای سرخوشی که برای عصبانیتآره یه چند روزی بود قاط زده بودم. من هیچوقت درون نگر خوبی نبوده ام هیچوقت نمی فهمم چمهباید تمام اتفاقات اون روز و روزهای قبلی را ریزبه ریز مرور کنم تا بفهمم چمهبعضی وقتها هم که حوصله بازخوانی ندارم نتیجه اش اینکه به مدت طولانی در وضعیت قاط ردگی باقی می مونم تا بالاخره یه فرجی بشه خلاصه قاط زده بودم و سگ هم شده بودم و حوصله هیچی و هیچکس را نداشتم که زنگ در را زدنخوابالو در را باز کردم و دوباره رفتم توی تخت به بقیه کابوسهایم درباره شکسته شدن تخت پادشاهی برسم که دوستم اومد بالا تو اتاق و به من نگاه کردبعد کیسه دستش را بالا آورد و گفتاینا رو برات خریدم حالت خوب شهتو کیسه سه تا گلدون بودیک ساعتی طول کشید تا من خاک گلدونا را عوض کنم و گلدونشون را بزرگتر کنم و جاشونو توی خونه پیدا کنموقتی که سرانجام گلدونا  نشستن روی کمد کنار مجسمه افریقاییحال من هم خوب شده بود

حوای بی شرم

برای خرید مانتو رفته بودماتاق پرو خصوصی نبودهمه همانجا مانتو ها را در می آوردند و می پوشیدندمن چیز زیادی زیر مانتو نپوشیده بودم  بقیه اما همه بلوزی بر تن داشتندمنهم  در گوشه ای مانتوهایم را پرو کردماما آنچه که متعجبم کرد دختران فروشنده بود که برخلاف عادت همیشگی شان هیچ توجهی به من نداشتند و هیچکدام از جملات قراردادی : وای چقدر بهتون می یاد یه رنگ دیگه بیارم براتونسایزش خوبه با شلوار جین خیلی خوب میشه و ..را خطاب به من نمی گفتند و تمامی جملات را برای دیگر مشتریانی که برخلاف من نیم برهنه نبودند خرج می کردندانگار من اصلا وجود نداشتم. با اینکه  مدام مچ نگاه های یواشکی آنها و بقیه مشتری ها را در آینه می گرفتم اما همچنان من نامرئی بودم برایشانچیزی که در سکوتشان حس می کردم نوعی خشم بودخشم به زنی که بدنش را نمی پوشاند

شعر زلزله

آنگاه كه سقف‌ها فرود آمد
خاكها به چشمها و دهانها فرو شد
تیرها بر سرها و گردنها نشست
دست و پاها كه میل جنبش داشت
زیر هوار خاك از جنبش ایستاد
و فریادها و ناله‌ها به هوا بر خاست
ما نبودیم كه این همه رنج را
ببینیم و دم بر نیاوریم
اما ... خدا كه بود
مگر ندید نوباوگان شیرخوار پستان مادر می‌مكند؟
مگر ندید نوعروسان خویشتندار تازه به بستر رسیده‌اند؟
مگر ندید مومنان شب زنده دار به نمازش ایستاده‌اند؟
مگر ندید كه تن‌های بیمار تب‌دار در انتظار
عافیت‌اند؟
مگر ندید؟ مگر ندید؟ مگر ندید؟
مگر نمی دانست كه هزاران كودك مجروح را
مادری نخواهد ماند كه مرهم جراحتشان باشد؟
مگر نمی‌دانست پدران و مادران جان بدر برده فرزند
كشته را
امیدی برای زنده ماندن نخواهد ماند؟
مگر نمی‌دانست به سفر رفتگان را
خویشاوندی نخواهد ماند كه بر شانه او اشكی
فشانند؟
مگر نمی‌دانست؟ مگر نمی‌دانست؟
بازهم می‌گویی خدای من مهربان است؟
تو را به همان مهربان خدای خودت سوگند
مهربانی را برایم تفسیر كن
علی اصفهانی

هنوز دارم می خندم بهش

بابا اتی: من می خواستم یه  واکنشی به وقایع اخیر نشون بدممستشار: آفرین آفرین  نشون بده ببینیمبابا اتی : الان نیاوردم جلسه دیگه می یارم نشون می دم قهوه تلخ مجوعه 33

تازه به دوران رسیده

تخت پادشاهیم که یادتون هست . طفلک خیلی روکشش کهنه شده بود و من  یه گلیم روش می انداختم و گلیمه هم هی سر میخورد و بی آبروییش دیده می شداز طرف دیگه گود رفته بود وابرهاش هم نازک شده بودن وقیافه اش خیلی درب و داغون  شده بوددایی یه که تو کار مبلمانه روکش را برد داد به خیاطش و حالا یه روکش مخمل بنفش با ابرهای ترو تازه و سرحال روی تخت پادشاهی من افتادهاینقده براش خوشحالم عین گداهایی شده که یه شبه پولدار می شن

و می دانم چرا

حقیقت این است که من از آن گروه  آدمهایی هستم که از تنهایی لذت می برممن خانه ام را دوست دارم و تنها مکانی است که در آن در آرامش کامل هستم  و می توانم یک هفته از آن بیرون نیایم آنقدر که همسایه ها نگرانم می شوند چون حتی صدای موزیک هم از خانه من شنیده نمی شودهمچین مواقعی  فکر می کنم من درون گرا  هستماز طرف دیگر موجودی هستم به شدت رفیق باز این را دیگر همه می دانندهر روز عصر خانه من پر می شود از دوستانم و من از همه بیشتر حرف می زنم ،خاطره تعریف می کنم و می خندم  و همچین مواقعی به نظر برونگرا می رسم اما این روزها می دانم که دلیل خانه ماندنم این است که پنهان شوم از مردم پنهان شوم بیرون خانه من ، شهر داغ است و غمگین و خشن این روزها مردمان این شهر  ترسناک شده اند

فقط آب و هوا و غذا نیست که

جنس های خوشگل باید ارزون باشن
شمع ها ی خوش بو و کاسه های رنگی و گلدونهای گل
اینا باید ارزون باشد
واسه اینکه همه بتونن بخرن
یعنی این فروشنده ها  نمی دونن  بوی شمع های عطری ، رنگ کاسه های قرمز و آبی؛ برگهای سبز گلدون های کوچیک  برای زنده موندن ضروریه

جهت اطلاع کیف قاپ های محله بهار

من یه گوشی جدید خریدمو دقیقا سه ساعت و بیست و سه دقیقه طول کشید تا  زبانش را از عربی به فارسی تبدیل کنمجان من بی خیالش بشیدمن دیگه جون ندارم امضا: اسمارت گیس طلا

آبشار دریوک

تصویر
صبح از زیر کیسه خواب و پتوها بیرون آمدم و با چشمهای نیمه باز دوربین را برداشتم و از اتاق بیرون زدم. هنوز مسافران  پر سر و صدای دیشب خواب بودند. ( همه تان می دانید من مردمان سرزمین شمال را بسیار دوست دارم ولی حقیقتا به این صدای بلندشان در هنگام صحبت کردن هیچوقت عادت نکردم ) مه همه جا را گرفته بود. تا سری به دستشویی بزنم و برگردم منظره به طرز عجیبی تغییر کرده بود. مه از بین رفته بود و کوهها در زیر نور آفتاب میدرخشیدند اما دشتی از ابر تمام دره را پر کرده بود نفسم بند آمده بود. حرکت ابرها را می شد دید. بعضی وقتها از ته دره بالا می آمدند و تمام امامزاده درمه فرو میرفت و بعد دوباره آفتاب و دریای ابر در زیر پاهایمان به اتاق برگشتم و بچه ها را صدا زدم که منظره را ببینند. یک پیرزن و پیرمرد رو به منظره صندلی گذاشته بودند و در لذت فرورفته بودند. بعد از بیداری بچه ها صبحانه خوردیم و به جستجوی آقای درویشی رفتیم تا اتاق را به او پس دهیم . مرد مهربان تنها 5000 تومان برای یکشب از ما گرفت که ان را هم به زور قبول کرد و مدام می خواست مهمانشان باشمدرویشی مسیر رفتن تا آبشار دریوک را نیز نشانمان داد که…

امامزاده عبدالمناف

تصویر
طبق یادداشت های من آبشار دوم در 45 کیلومتر آمل به نام دریوک بود باز هم مرد محلی مهربانی پیدا شد که آدرس دقیق به ما بدهد که بعد از رد کردن سه تونل و بعد از روستای کهرود و نرسیده به پنجاب یک پل را باید پیدا می کردیم خوشم می یاد از راهداری ایران کلا از دید اونا فقط شهر حسابه و روستا نیازی به تابلو اسامی نداره اتفاقی پل را پیدا کردیم و هیچ نامی از روستاهایی که در راه است نبود . فقط تابلوی بود که منطقه ییلاقی نمارستاق را معرفی کرده بود . آن هم در بین یک عالمه تابلو دیگه و رفتیم به داخل فرعی و راهی شروع شد پیچ در پیچ با آسفالتهایی که جابجا آب آنها را شسته بود... رفتیم و رفتیم و رفتیم که به یک دوراهی رسیدیم که یک طرف به سمت امامزاده عبدالمناف بود و دیگری به سمت بی نام ونشان و ما با خنده به دنبال پیکانی سفیده می گشتیم که بیاید راه را نشانمان بدهد که مانی جوش آورد. مانی اسم پراید رها است که اولا اسمش اسکندر بود اما بعد از تعویض رینگ و اینا اسمش شد مانی یک راننده تاکسی گفت که پایینتر قهوه خانه و آب هست. رفتیم آنجا و مشغول خنک کردن رادیات شدیم و راننده شاکی که سه تا خانم تنها واسه چی …

آبشار شاهان دشت

تصویر
خب توی اینترنت جاذبه های طبیعی آمل سرچ کرده بودم و یک عالمه جاهای دیدنی پیدا کرده بودم. و گروه سه نفری  رها و محدثه و خودم  را به راه انداختم. صبح کوله را پیچیدم و رها اومد دنبالم و رفتیم محدثه را از مترو هفت تیر برداشتیم و به راه افتادیم. قبلش توی نت راهها را هم چک کرده بود. یعنی من نمی دونم قبلا بدون وب چطور سفر می رفتم. جاده خلوت و خنک بود و خنده و شوخی هم که به راه بود . یادتون هست تو سفرکاشان  روسری رها که می افتاد و اعصاب برامون نذاشته بود؟ دو تا سنجاق سر  آورده بودم به دو طرف سر رها زدم و شالش را به موهایش چسباندم و حسابی خنده دار شده بود اما باد نمی بردش . از آنجا که راننده گشنه بود و رفاه حال راننده برای ما ضروری بود در یک پیچ  زیبا مسلط به رودخانه بساط صبحانه را به راه انداختیم . آن طرف رودخانه مردانی در حال ماهیگیری بودند. در ادامه مسیر تمام روستاهایی که شب قبل در وب دیده بودم مرور می کردم و هی می گفتم: ای بچه ها این روستا یه آبشار کوچیک داره ولی ما نمی ریم این یکی آب گرم داره  ولی بازم  ما  اونجا نمی ریم خوشبختانه از یکی دو نفر که آدرس روستای شاهاندشت را  پر…

منظورم چی بوده یعنی؟

برای کتاب که می خوام نقد بنویسم عادت دارم که در حین خواندن یادداشت هایی را لای صفحات می گذارم و سرانجام زمانی که تصمیم به نوشتن نقد می گیرم.یادداشت ها را به ترتیب می خوانم وتوسعه می دهم . الان دارم یادداشت هایم را می خوانم و می نویسم که یادداشت اول: جدول صفحه فلان مشکل دارد…یادداشت دوم: سردرگمی بین نگارش لاتین و یا معادل فارسی وجود دارد…یادداشت سوم: چه جالب  سنگ پا اینطوری درست می شه ؟