پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2012

عصر روز دوم

تصویر
برگشتم خونه و مامان محدثه شیرینی گرفته بود که بگیره جلوی دسته  اما قبل از اون همراهم تا انتهای روستا اومد و دو تا کوه دو طرف روستا را معرفی کرد. یکی اسمش قبله بود که خیلی زیبا نوکش توی مه غرق شده بود.اون برگشت و منو محدثه (رها هنوز خواب بود) تا آخر روستا رفتیم. جایی که خانه دکتر هنجنی معروف قرار داشت.باران دلچسب ملایمی می آمد انگار که  شبنم در هوا پخش باشد.در باغهای روستا قدم می زدیم. یک نفر دو تا خرمالوی بزرگ و رسیده و شسته شده روی سنگی برای من گذاشته بود.( اتفاقی که انقدر برای من رخ می دهد که دیگر عادی شده)یکی را خودم خوردم و دیگری را به محدثه دادم. جلوتر که رفتیم حتی انگور سیاه نیز بر شاخه ها بود که خوردیم.انارهای پاییزی که بر شاخه ماند بود نیز عجیب شیرین بودند. مدام میوه پیدا می کردم و در دستان محدثه می گذاشتم و برایش ماجراهای اساطیریونان و الهه ای که سبدی میوه در دست دارد و شبیه اوستانقدر قدم زدیم تا وقت ناهار شدم و به حسینیه رفتیمکلا مردم باحالی دارند این هنجن. تمام خانواده هایی که دیگر ساکن انجا نیستند برای تاسوعا عاشورا به هنجن باز می گردند و قرار ملاقات در حسینیه است! زنان خو…

صبح روز دوم:

تصویر
هرچی صبح منتظر شدم که علامتی از بیداری دوستان مشاهده بشد ، نشده که نشد. تنها مادربزرگ بود که می رفت و می اومد و می گفت عجب بارونیدیدم طاقت نمی یارم. از زیر کرسی اومدم بیرون و دو تا شلوار و یه مانتو با پالتو روش و دو تا شال انداختم روی سرم. دو تا کیسه پلاستیکی همروی جورابم کشیدم و دوربین و برداشتم و زدم بیرون.(معلومه که چتر نداشتم)حالا به خاطر بارون رنگهای پاییزی تمیز و زنده شده بودند. یاد اون نوار شعر افتاده بود. شاملو که داری شعرهای مارگوت بیکل را می خونه : بذا بارون ماچت کنه ...بذا بارون مثل آبچک نقره رو سرت چیکه کنه به سمت حسینیه قدیمی روستا رفتم چون از سفر قبل یادم بود که ساده و زیبا بود. می خواستم ببینم در پاییز چه شده بوددر حسینیه باز بود و راه پله پشت بام هم همچنینرفتم بالا ودیدم که حیاط حسینیه دایره ای طلایی شده که مرکزش تنه سبز پوش توت بزرگی است.از پشت بام حسینیه روستا می شد دید که روستا در رنگهای پاییزی غرق بود. اما دلبرانه تر از همه این کوچه بود که نفسم را بند آورده بود.
از پشت بام پایین آمدم و در کوچه های باریک رد می شدم که باران جویباری کوچک در همه آنها راه انداخته بود که …

عصر روز اول

تصویر

صبح روز اول

تصویر

و برای قسمتهای تحتانی بدن

من متعجبم که بخش شیرازی وجودم چرا اینقدر دیر متوجه شد که شام نخوردن اینقدر برای سلامتی مفید است

و طبعا یادمان بود که در این بیست سال، دوست من همیشه ایکس ایکس لارج بوده

رفتم خونه دوستم میگه یه چند دست لباسهای که خریده و نپوشیده برام گذاشته کنارمنم  که: چی می گی سایز تو به من نمی خوره
اونم اصرار که می خوره
لباسها ی خوشگل مارک دار را باز می کردم  و دیدم سایز مدیوم هستند
مشکوک بود قضیه
با یه نگاه به قیافه گناه آلودش دوزاری ام افتاد جریان چیه
عزیز دل  را هی  بغل کرده بودم و  هی می گفتم: نه به آینده امید داشته باش، تو می تونی تو می تونیو بعد دوتایی از خنده  روی کوه لباسها ولو می شدیم

بوسه ای روی دستاش گذاشت و به سمت کیمیا پرتش کرد

ستایش دختر همکارم تازه راه افتاده و به همه می گه "علام"موهای فرفری و چشمهای گرد مشکی داره با مژه های بلند
اونقدر ریز و ظریفه که وقتی بغلش می کنی نگرانی بشکنه
مهمتر از همه نگاهشهعمیق نگاهت می کنه و تنها زمانی می خنده که خودت و شوخی هایت را باور کرده باشه
امروز کیمیا  دختر نوجوان اون یکی همکارم، با هیجان تمام وبلونش را آورده بود که درس جدیدش را  برایم بزند 
همزمان با اولین نت،  ستایش تاتی تاتی کنان وارد اتاق شد که با من بازی کند  و ناگهان  متوجه  نواختن کیمیا شد.تا آخر قطعه  ،ستایش با چشمهای درشت و سیاهش به ویولن خیره شده بود و نفس نمی کشیدوقتی  کیمیا با گونه های برافروخته و شادمان به من نگاه کرد تا تاثیر نواختنش را بر من ببیند، متوجه نشد که ستایش برای او کاری کرد که تازه یاد گرفته استجای موتزارت خالی بود

این بدن خیانتکار

تصور من از پیری ، بالا رفتن سن بودزمانی در 16 سالگی می خواستم در سی سالگی خودکشی کنم چون بعد از آن  آدم خیلی پیر بود و باید می مرد!روزهایی را به یاد دارم  که می گفتم  سنم بیست و نه سال و شش ماه است و نمی گفتم سی سالاما همینکه به سی رسیدمچنان آسایشی دچارم شد که تمامی دغدغه های اعداد و ارقام از ذهنم بیرون رفتتا چهل سالگیاز چهل به بعد اتفاقی افتاد که اصلا انتظارش را نداشتممن انتظار سفید شدن موهایم را نداشتم برای من شبق گیسوخطوط ظریف  دور چشمان و روی پیشانی،و بیماری، تا قبل از چهل من حتی سرما هم نمی خوردمو این هفته که برای خواندن باید عینک بزنمهمه اینها مرا متعجب می کند  انگار که قرار نبوده  من پیر بشومو عجیب تر اینکه  هنوز  در درونم دخترکی است که آرزوهای فراوانی برای آینده دارداگر قرار است به این سرعت ناتوانی خود را نشان دهدپس کی باید پاراگلایدرم را سوار شوم؟اسکیت و اسب سواری یاد بگیرم؟تمام آن همه شهرهایی که منتظر من و کوله پشتی ام هستند چه؟


تصور کنید قیافه خدا را

بارون امده شیراز بعدش آسمون شده(اصطلاح شیرازی)هوا  صاف و محشرآفتاب از لای ابرها اومده تو اتاقمادرک پنجره ها را باز کرده و رو به خورشید نماز خونده می گه: به خدا گفتم امروز قبله ام این وریه

یه همچین دوستای دارم من

امروز صبح زود  تو خواب وبیداری صدای زنگ خونه را شنیدم گفتم دارم خواب می بینمزنگ دوم را که شنیدم  فهمیدم خواب نیستم و در حال که به در و دیوار می خوردم خودم را به آیفون تصویری رساندم تا هرچی فحش دارم به موجود مردم آزار بدم سر صبح روز جمعهدیدم رها تو ماشین نشسته و از همونجا هم دراز شده زنگ در را زده گوشی را برداشتم میگه گیس می یای بریم بازار گل؟

دنیای جذاب پارادوکس ها

جالب است که در دنیایی خیالی سریال، شرلوک هلمز هیچ علاقه ای به زنها ندارد، به جز یکی بقیه را فاقد هوش درخشان می داند و تنها اطلاعاتی که می تواند از طریق آنها به دست آورد برایش جالب است.این نگاه تحقیرآمیز و بی اعتنا و جنس دومی بارها در قسمتهای مختلف سریال تکرار و حتی برجسته شده است.و طنز دردناک این که در زندگی واقعی جرمی برت، مرگ همسر جوانش بود که فروپاشی و سرانجام مرگ او را موجب شد.

مرزهای فرار خیلی گسترده نیست

گفته بودم که این ترم دو روز بیشتر کلاس نگرفتم.بقیه هفته در خانه هستم و فقط برای کلاسهای ورزشم  بیرون می روم.
فیلمنامه می نویسم، سریالهای شاد واحمقانه
کتاب می خوانم ، کتابهای ساده ای که احتیاج به حضور ذهن زیادی ندارد
مقاله می نویسم، نقد کتابهایی که خواندم
سریال نگاه می کنم، هنوز شرلوک عزیز است
به  خودم  می رسم، ناخن ها، ابروها و پوستبه خانه می رسم، سرامیک ها ، ظرفها و گلدانها
مهمان می آید، غذا درست می کنم، حرف می زنم ، به ندرت گوش می دهم و می خندم
مهمانی می روم، آرایش می کنم ، لباس عوض می کنم ، می روم حسابی می خورم و بر می گردم
و وقتی یک روز بارانی این چنین
روبرو ی پنجره بر تخت سلطنت نشسته ام و شیر  و شکلات می خورماحساس گناهی سخت تمام تنم را پر می کند

من چی بگم؟

می گم: مادر من ،اینقدر فکر نکن، غصه نخور، اخبار گوش نکن، برو بیرون قدم بزن، برو حافظیه ، باغ جهان نمامی گه : نمی تونم دختر، نمی تونم؛ می گه: من مادر تمام بچه های دنیام،میگه:  من قلبم، قلب همه مادرهای دنیاست

مادرک در خانه من

تصویر

واسه مریض می خوام

کسی تو محمود آباد ویلاییاتاقیجایی خوش آب و هواییسراغ نداره ؟

تند و شیرین

کاری دلنشین داشتم امشباز بوته های سبز،فلفل های قرمز چیدمبا سوزن و نخ ، حلقه هایی آتشین ساختم و آنها را به دیوار خانه  آویختم

عکسای اون روزی پارک ملت

تصویر

بخصوص اینکه اگه یک کم هم بیارن ،می شه خوبم می شه

از آدمهای زیادی بدم می آید که حوصله ندارم  به ترتیب بگماما از یک دسته آدمها خیلی خیلی خیلی بدم می آیدآدمهای وای خوشبحالت کاش منم می تونستم آدمهای من خیلی دوست دارم اما نمی شه آدمهای نه موقعیت تو خیلی فرق میکنه برای من ممکن نیست

یک روز خوب

پاییز برخلاف بهار خیلی کوتاهه سه ماه نیست سه هفته است به همین خاطر مثل فصلهای دیگه وقت رفتنش ازش سیر نشدی هنوز درست ودرمون ندیدیش که می ره ، باید عجله کردبه خاطر همین امروز به نازنین زنگ زدم،  غذا درست کردم با سبدهای پیک نیک رفتیم پارک ملتزیر درختا دایره زردرنگ طلا بودباد می آومد و برگها می ریختن رو سر دختر پسرهای عاشقمی ریختن روی زمین چمنی که رنگش سبز طلایی شده بود آفتاب کمرنگ هم گرم می کرد و هم رنگ می زد زیر درخت نشستیم و  کشک وبادمجون با پیاز و سیر ترشی خوردیمچایی و تخمه بعدشتا عصر که نسکافه و شکلاتحرف زدیم و خندیدیمخندیدم و حرف زدمبعد با پای برهنه روی چمنها راه رفتیم و توی برگها غلت زدیم  و به سرتاپای هم برگ های زرد پاشیدیم  و عکس گرفتیم  و موجب لبخند نگهبانان مهربان پارک شدیم که حتی نگفتن : خانمها از چمن بیاین بیرون

واقعا شایسته اش نبودیم؟ نیستیم؟

یکی از خواننده گفت که از اون طرف می یاد و اگه چیزی از ایکیا می خوام برام می یاره  رفتم تو سایتش و همان جادوی همیشه منو گرفتزیبایی سهل و ممتنع
طراحی های ساده و ارگنومیک و رنگ ها 
این خانه های شاد و صمیمی و ارزان با این جزئیاتی که زندگی را علاوه بر آسان نمودن زیبا هم می کندآرامشی که ارمغان به چشم و ذهن و بدن  بعد از یک روز کاریوسایل زندگی برای طبقه متوسط اجتماع

آخه نامردا منکه به همین شمع و شمعدونا دلم خوش بود

امروز رفتم ایکیای آپادانا  هر جنسی یه صفر زیادی داشتحتی بعضی هاشون دوتا صفر

نسخه بعدی را بپیچید

ماجرا مثل فسنجان پختن من است.
بارها تلاش کردم. هردستور پختی را از اینترنت و دوستان و رکسانا گرفتم و تمام توصیه ها را رعایت کردمحتی آب یخ ،شکلات ، پسته  ....رب انار شمال
رب انار جنوبرب انار یزد و کاشان و هر شهری که دستم رسید را هم امتحان کردمنمی شودنمی شود که نمی شود
آن فسنجانی که مادرک می پختعین خود زندگی است این ماجراآن چیزی که به دنبالش هستی انتظارش را داری
در آرزویش هستی رخ نمی دهد که نمی دهدماجرا قدیمی تر از فسنجان پختن من استماجرایی به قدمت خاطرات کودکی ام
همیشه آنچه که دوست داشتم ؛ نداشتم
...تنها فرقی که کرده از کودکی تا کنون
دیگر با مزه کردن اولین قاشق  فسنجان غمگین نمی شوم
اینهم برای خودش مزه ای استحتی می تواند خوش مزه هم باشداما
دست از تلاش هم بر نمی دارماین همان تفاوت است


کاش ملاقاتی با سرآرتور کانن دویل می داشت

دارم شرلوک هلمز می بینم و همونقدر عاشقشم که وقتی اولین بار دیدمشمیمیک صورتش زمانی که به طرزی مقطع لبخند می زندزمانی که تمام رخ با چشمان سبز و باهوشش به دوربین خیره می شودوقتی که عمیقا متاثر می شود و در نیمرخ خود فرو می رودو خنده های به ندرت اما وسیع و بلند وگ سترده اشتنها دلیلی که هیچوقت نتوانستم با هیچ نوع ورژن دیگری از شرلوک هلمز کناربیایمجرمی برت بوده است. بازیگری که آن چنان با نقشش یکی شد که اجازه ورود دیگری به آن را نداد.

و مثل همیشه ملت در صحنه فقط نگاه می کردند

دختره از ماشین پارک کرده اومده بیرون ، پشت سرش صدای شکستن شنیده، برگشته دیده یه مرده داره با آچار شیشه بغل ماشین را می شکنه، رفته پشت یقه اش را گرفته که :آقا داری چیکار میکنی؟دزده برگشته آچار را خوابونده توی بازوی دختره و فرار کرده
حالا اومده  مانتو پاره اش را بدوزم امنیت  درسطح خیابانهای مرکزی پایتخت هم  مرا به یاد آن زن یهودی و مسافرت تا عراق و خلخال هایش می اندازد