پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2013

انتظار دارید نیش یک گیس طلای بداخلاق سرانجام باز نشود؟

خیابانهای تهران در شب با جیگر و دل و قلوه و خوش گوشت و خووک با لیموترش و فلفل تازه و دوغبا نان داغ و موزیک جواد و بشکن زدن های رها و  قردادن های شقایقو حتی ملاقات با یک گاری پر از چغاله بادوم زیر نور چراغ گازی

ابو مسلم خراسانی

دیروز داشتم می گفتم که "و یک سردار ایرانی سرانجام بر سلطه اعراب اموی بر ایران پایان دادن و آنها  را شکست داد اما اشتباه بزرگش این بود که  به دلیل شیعه بودنش، عباسیان را به سلطنت رساند و انها هم در اولین فرصت او را کشتند و نام این سردار...ساکت شدم که نامش را بگوینداسامی که از اطراف و اکناف کلاس شنیده می شودکورشاسکندرابوبکررستم دانشجوها که تقصیری ندارند تاریخی که در دبیرستان می خوانند، فاجعه ای است اما دلم برای سردار می سوزد که فرزندان سرزمینش او را نمی شناسند

و حضور مرا فراموش کرده بودند

معمولا پسرهای که به فرهنگسرا می آیند کلاسهای ورزشی را ثبت نام می کنند و دخترها کلاسهای هنری را

این بار برای اولین بار چند پسر جوان آمدند و برای آموزش تئاتر ثبت نام کردنداما یک مشکل کوچولو وجود داشت
اصلا انتظار نداشتند که معلمشان خانم باشدبنابراین من با چند نوجوان 17 ،18 ساله روبرو شدم که چشمانشان را از من می دزدیدند و  با لبه های بلوزشان بازی می کردند و آرنج هایشان را فشار می دادند با وحشت  و تلاش برای نخندیدن به صدای من گوش می دادند که برایشان فریاد می زدم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاوووووووووووووووووووووووووووووووووواییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
و هیچکدام حاضر به تکرار آواها نبودندیکی دو نفر هم که همان جلسه اول که فهمیدند باید لباس ورزشی بپوشند و در سالن جلوی من ورزش کنند ، فرار کردند
اما هرچه زمان میگذرد تغییرات را در آنها می بینم .
به من نگاه می کنند و لبخند می زنند و سئوال می پرسند و دور سالن می دوند و فریاد می کشند و کله ملق می زنند
به تدریج عضلات خشکشان نرم  و صدای های ناپخته شان ، گرم می شود و
امروز  گفتم که اتود پرنده ی در آسمان را بزنند و آنها
چشمهایشان را بس…

گریز

دوستم مخالف سریال دیدن است. عقیده دارد که این کار جلوی جریان اندیشه را  می گیردو من متوجه شدم که دقیقا همین را دوست دارم "توقف جریان اندیشه "جریانی که دراین سالهاچون برش تیغی دردناک است بر استخوان اندیشه 

شافتک= سوت

با الهام قرار داشتم برای دیدن فیلم پله آخر و دیرم شده بود

یه تاکسی از اون دورها رد می شد و حواسش به من نبود
من دیدم خیابون خلوته براش یه شافتک اساسی زدم
شنید و ایستاد تا من برسم بهش
به راننده گفتم :سینما پیاده می شم

گفت: بلیطش چند شده 
گفتم: 5000 تومن
گفت: ما پونزه زار می دادیم می رفتیم لاله زار تئاتر سعدی افشار از صبح تاشب؛همونجا هم می خوابیدیم.
گفتم: سعدی افشار مریضه ، داره می میره 
گفت: هممون مریضیم خانم...
همه داریم می میریم...
اما معلومه  تو خوب زنده ای خانم
خوب

ما وارثان نور و تاریکی

مادر بزرگم امروز مرد.شاید هم دیروز یا چند روز پیشدرست نفهمیدممادرک زنگ زد  و گفت. منهم نپرسیدم : کی؟مادرِ پدرم بود. بیست سالی بود که ندیده بودمشنه شاید کمتر ده سال؟یادم نمی آید.پدرم فرزند مردی بود که مادربزرگم دوستش نداشتهیچکدام از بچه های این مردش را دوست نداشتو نوه ها را همچنینمردِ دومش را دوست داشت و بچه ها و نوه های او را هم دوست داشتمادرم ازش می ترسید، خاطرات ترسناکی از او به یاد داشتپدرم نیز حتی زن قدرتمندی بود و بی محبتتوان مطیع کردن و برده ساختن دیگران را داشتتوان تحت کنترل داشتنشان را و  آزار دادنشان راو دایره ای از زیردستان داشتاما ملکه ای بود که ما را از زیر سایه لطف و مرحمتش بیرون انداخته بود
او کسی بود که در کودکی گوشهایم را سوراخ کرد.دیگران دست و پایم را گرفتند و  او گوشهایم را سوراخ کرددر حمام گیرم انداختند یادم هست که با گوشهای خونین فرار کردم درحالی که فریاد می زدم ازش متنفرمهنوز هم سوراخهای گوشم لنگه به لنگه استهمیشه می گفت که من شکل جوانی اش هستم. این را وقتی می خواست به من لطف کند،  می گفت، چون عقیده داشت که در جوانی زیبا بوده است
اما در نوجوانی زمانی که مادرک را به …

سرزده آمد این شازده خانم: بهار

امروز  درست در میانه یک تپه باران خورده یک درخت غرقاب شکوفه دیدم که  می خندید..

این آداب عاشقی ...

کیمیا یادتونه؟ همون که عشق فوتبال  و نیکبخت واحدی بود، حالا 15سالشه    کیمیا هر روز روی  یه تخته سنگ حاشیه پیاده رو می نشینه تا سرویس مدرسه بیاد دنبالشیکی از پسرهای محلشون  تمام زمستون هر روز قبل از اومدن کیمیا یه  تکه کارتون روی سنگهای خیس و یخزده  میذاره...

سرما خورده بوده دخترک دماغو

به بچه های داستان نویسی گفته بودم داستانی شروع کنند به صورت اول شخص که قهرمان چشمهایش را در تاریکی مطلق باز می کند در حالی که نمی داند کجاست و بقیه را به تخیل آنان واگذار کرده بودمامروز داستانهایشان را می خواندند و من از میزان توانایی متفاوت اندیشیدن آنها حیرت زده بودمیکی قهرمان در در واقع در درون ذهن خود بود که چشم باز کرده بود. در وجدان خوددیگری پس از گذراندن ماجراهای فراوان، معلوم شد که بازیگر نقشی این چنین بوده است و با کات کارگردان چراغهای اتاق روشن شداما آخرین نفر  قهرمانش-با نثری قوی- لحظات تاریکی و خفگی و وحشت عمیقی را تجربه می کرد، با احساس خونی که از بینی اش می آمد ، به شدت خواننده را در  هراس ابدی  این دخترک شریک کرده بودکه آخر کار معلوم شدزمانی که قهرمان در خواب بوده، در ِکمد رختخوابهای باز شده بوده و آواری از دشک و لحاف بوده که بر سرش ریخته شده بود که او در زیرشان گیر افتاده بودو البته  هیچ خونی هم در کار نبوده ؛ 

فکر کنم مامان باباش سیگاری بودن

امروز یه کاهو خریدم. داشتم خوردش می کردم دیدم هم آکرومگالی داره ، هم سندرم داون و هم راشیتیسم

و بگوید: تو بخواب گیسو، من به جای تو می روم

بعضی روزها دوست دارم  کسی تمام مسئولیت هایم را به دوش بگیردکسی که به جای منبرود سرکلاس درس بدهد و با مدیرگروهی که همه واحدهای آسان و ساعتهای خوب را برای خودش برداشته بحث کندبرای انجام جراحی تصمیم بگیرد ،نقد این کتابهای که روی هم انبار شده را بنویسدبرود بانک قسطها را بپردازد و کرایه خانه و قبض ها را بدهد و حساب کند که پس اندازش چقدر دوام می آورداین لوله فاضلاب زیر سینک را عوض کند ،زیر مبل ها را جارو بزندبرای سئوالهای بی پایان خواهرک درباره مردی که انتخاب کرده، جوابی پیدا کند و چمدانش را برایش ببند و برساندش ترمینالفکری برای همسایه ای که مزاحمش می شود بکند اشکهای مادرک  را پاک کند و  دلداری اش بدهد که همه چیز درست می شودظرفهای نشسته را در  ماشین ظرفشویی بگذارد، ماهواره را که یکسالی است آنجا رها شده، وصل کندبه آبجی وسطی در آن شهر زمستانی، در کشوری دور ایمیل بزند و سعی کند که به قهر یک ساله اش با خانواده پایان دهدمرغها را پاک کند و در فریزر بگذرد،کف حمام و دستشویی را وایتکس بریزدبه آبجی بزرگه زنگ بزند و اطمینان بدهد دزد لپ تاپش پیدا می شود، لپ تاپی که تزش در آن بوده و حالا در شرف اخراج اس…

ژن، هدیه یا نفرین؟

گفته بودم دو پسرخاله دوقلو ناهمسان دارم که هنوز دو سالشان نشده استپدر و مادر خوشگلی دارند و در نتیجه هم دو نوع زیبایی متفاوت دارنداما چیزی که مرا در موردشان حیرت زده می کندقدرت ذخیره ژنتیک متفاوتشان است که در محیط تربیتی یکسان، با پدر و مادری یکسان،  اینقدر خلق و خوی متفاوتی را در آنها موجب شده استسلیقه غذایی یکسانی ندارندساعات خوابیدن متفاوتی دارندو مهمتر از همه شیوه متفاوت برخوردشان با مسئله است:مادرشان به دنبالشان آمد و آنان که ساعات خوشی را با من گذرانده بودند قصد رفتن نداشتنددر تمام مدتی که یکی از آنها در حال گریه کردن و کلنجار رفتن برای لباس نپوشیدن بود و فرار از دست مادر بوددومی رفت در جلوی دستشویی جیش کرد و جماعتی را برای شستن منطقه آلوده سرگرم کرد  تا زمان بیشتری برای خود بخرد که در آن مدت بتواند:تمام مسقطی ها را بخوردضبط مادرک را به برق بزند ؛ نوار برعکسی در آن بگذار و درش را آنقدر فشار بدهد تا بشکندگوشی مرا باز کند و آنقدر با دکمه هایش ور  برود که گوشی کاملا ریست شود و من باید دوباره فونت فارسی را نصب کنمتمامی کوسن های خانه را یک یک  زیر سر من بگذارد و بعد بکشد و  تا به مثل…

امروز در جاده ای شمالی

بر دامنه کوه، جنگل بی برگ بود  با تنه های تیره باران خورده  و در زیر پاهای درختان، مخلوط درهم زیبایی از خزه های سبز با قطره های درخشان شبنم و برگهای باقی مانده پاییزی با آن عطر سنگینشان  و امواج مه که در سکوت درختان را در آغوش می گرفتند آنقدر ظریف و ملایم  که حتی کوه هم نمی فهمید چه معاشقه دل انگیزی بین مه و درخت در گذر است 

تبصره: البته تمامی افراد شرکت کننده، تحصیلکرده و اهل ادب و هنر بودند.

 مکان: توی قطار

 زمان: شب بازگشت از سفر

در ادامه مختصری از اسامی انتخابی توسط افراد شرکت کننده در بازی"اسم- فامیل" را به عرض می رسانم:نام: زال (آخرین بار تو شاهنامه شنیدمش) میوه: لبو!رنگ: لبویی، چناری، پلنگی، تیره، نهنگی، تمشکی
شهر:زورآباد(قدیمها به دستشویی نمیگفتن؟) بخارا، قفقاز، چالدران
اشیا:نیشگون، نهنگ پلاستیکی، پلنگ پلاستیکی، چنار پلاستیکی،خیار پلاستیکی
.
.
.

منتظر سفرنامه هم نباشید

به مناسبت گرامی داشت 22 بهمن می روم سفر

از شما جماعت بیشماری که دوستم دارید که دوستتان دارم

من یه آدم معمولی اماین اصلا تراژدی نیست بر خلاف نمایشنامه مرگ فروشندهبیشتر آدمها معمولی هستندمن قیافه معمولی دارم ،بعضی وقتا زشتم، بعضی وقتا خوشگل و بیشتر وقتا معمولیاخلاقم بد نیست اما بداخلاقی های خودم را هم دارماستعداد درخشانی ندارم اما کم استعداد هم نیستمکار بزرگی هم انجام ندادم اما کارهای کوچکم را خوب انجام می دهماز خودم بیزار نیستم اما مفتخر هم نیستماما یک روز در سال است که
به شدت به خودم مغرورم
بسیار خودم را تحسین می کنم
و شیفته خودم می شومزمانی که می بینم به عنوان یک آدم معمولیتوانستم این همه محبت را یکجا به دست آورم

امشب ساعت نه به دنیا آمدم

به قول بچه های بی ادب وبلاگستان خود ار گا سم بود

تصویر
صبح زود رفتم نون سنگک داغ گرفتم با عسل محلی و خامه خوردم و یه چایی  که از استانبول خریدم و توش حتی دانه های سیب سرخ شده هم است  و فقط وقتی خودم را خیلی دوست دارم برای خودم دم می کنمبعد گرمترین لباسهایم را پوشیدم با پالتو و دستکش پیاده تا جمهوری رفتم یعنی آسمون ...یعنی ابرا...یعنی هوا....بعد رفتم جمعه بازار   و یک عالمه رنگ و نقش خریدمپیاله های سبز با ماهی درون آنگیاه بنفش حیرت انگیز ی که نامش را نمی دانم اما نمی توانم بدون لبخند نگاهش کنمپارچه ای پر از پولک براق و  گلبرگ قرمز نقره پوشی که زمانی بر زیر گلوی چارقد بی بی دیده بودم اینبار دختران جوانی که به نفع کودکان بی سرپرست غذاهای خانگی می فروشندابه من دلمه های برگ مو را پیشنهاد دادند و زمانی که در شلوغی بازار و میان تنه های که می خوردم  اولین گاز را به کوچگترین دلمه زدممجبور شدم  بایستم و چشمهایم را ببندمو سعی کنمکه به خاطر بسپارم این حجم لذتی  را که چشیدم