پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2013

بر سر در سینما

امروز به داوری فیلمهای نوجوانان رفته بودمو بین انواع مدل های خشم؛ حیرت، خنده و گریه سرگردان بودمفیلمهای که با موبایل از تلویزیون گرفته بودند ..لامصب دزدی هم می کنی هوش به خرج بدهدخترهای که نقش مرد های فیلم را هم خودشان بازی کرده بودند،لامصب خوب حداقل یه دختر زمختی انتخاب میکردی نه این هلو رافیلمهای آموزنده، لامصب خوب حالا نمی شه جلوی دوربین نتیچه گیری نکنی؟ و این چنین بود که ادم بد به سزای اعمال خود رسید..
تا رسیدم به فیلمی کمدی که رتبه اول را گرفت و خود کارگردان هم که پسری لاغر و عینکی بود در آن بازی می کردداستان فیلم درباره دانش آموزی بود که  در تلاش برای از بین بردن وسواس خود بودبه وسواسهایش خندیدمبه درمانهای من در آوردیش خندیدمبه موفقیت مضحکش هم خندیدم...اسم پسرک را حفظ کردممی گویند ما بهمنی ها کمی هم حس پیشگویی داریمگمان می کنم که دوباره این نام را خواهم دید

بچه های آخرالزمان

دو تا از دوستام بچه هاشونو می ذارن مهدکودکاولی تمام مسیر رفت و برگشت گریه می کنه ، مامانه را می زنه ، خودشو به در و دیوار آویزن می کنه و بد و بیراه می گه دومی خیلی خونسرد و جدی لباس می پوشه و کیف آماده می کنه و دست در دست مامانه با لبخند  می ره مهداین قسمت دوم داستان قشنگهاولی می ره سرکلاس و تا آخر کلاس نقاشی می کشه و آواز می خونه و بازی می کنه در حالی که دومی داره خودش و معلمش و مادرشو و دفترهاشو جر می ده

بدون هیچ اشکی

امروز یه جایی خوندم در زبان ترکی نه کلمه برای گریه کردن وجود دارد: آغلاماق، سيزلاماق، زيرلاماق، سيزيلداماق، اينله مك، زاريماق، هؤكورتمك، ايچين چكمک، وييلداماقبا خودم فکر می کنم که کدامشان را آن زمان استفاده می کنند که  بدون هیچ اشکی، می خندی، حرف می زنی ، گوش می کنی، راه می روی...
آبجی بزرگه دیده که یه گلدون خوشگل را گذاشتن سر راهآورده خونه و بهش آب می داده اما به قول خودشگلدونه لب به اب نمی زنه تا اینکه آبجی بزرگه باهاش صحبت میکنه هر روز که:اینا که سر رات گذاشتن نه اینکه دوست نداشتنگذاشتنت سر راه  تا یکی که هم می تونه نگه داره و  هم دوستت داشته باشه ، برت داره بالاخره روز ششم گلدونه حاضر شده آب بخوره 

گربه های آخر الزمان

خونه ما تا شیراز گربه زیاد داره اما محدوده ترددشون روی دیوارهاست فقط
حالا مادرک می گه  هر وقت دوقلو های خاله ام می یان خونه ما و می رن تو حیاط
یه گربه هست که می یاد نزدیکشون می شینه و تو مدتی که اونا بازی می کنن، کنارشون چرت می زنه 
وقتی اونا می رن اون هم پا میشه و خودشو کش می ده و می ره 
چند روز پیش که بارون می اومده و  بچه ها را نبردن تو حیاط ،مادرک شنیده که چند تا ضربه خورد به شیشه در
باز کرده دیده گربه است 
که یه نگاه داخل هال انداخت دید بچه ها هستند
همونجا دم در نشسته!...

تبصره: اسکل دارای سواد خواندن و نوشتن می باشد

اسکل نام پرنده ای است که به جای اسپری آب بر روی گلدانهایش اسپری پاک کننده همه کاره رافونه می زند

به قول یونگ:متاسفانه تصمیم گیرنده نهایی خود تویی

این را دیگر همه می دانید که یکی از عادتهای من زدن به جاده استبه راه می افتم و بعد از آن هر پیچی که منظره اش خوشایند بود هر بیراهه ای که وسوسه اش بیشتر بودهر مسیری که غریزه ام می گوید زیبایی هایی در خود پنهان دارد و شگفتی هابی هیچ نگرانیزیرا در جاده  همیشه امکان بازگشت به دو راهی هست کافی است برگردیحتی اگر زمان نداشته باشیشب را در کلبه ای چادری اتاقکی می خوابیو فردا صبح راه دوم را انتخاب می کنیاما در زندگی واقعی هیچ نمی دانیبرای انتخاب راهت باید به شواهدی  پر از حدس و گمان تکیه کنی که همه به متغیرهای بسیاری وابسته اند و  هولناکتر از همههیچ امکان بازگشتی نیست ...به همین علت است که  زمانی که  بر سر دو راهی ایستاده امتا این حد وحشتزده ام

حالا هی به گلدانم نگاه می کنم و هی یاد قیافه اش می افتم

همیشه عادت دارم روزهای که فرهنگسرا هستم یک سری به گلخانه اش می زنم و نفسی می کشمامروز هم رفتم و یه گیاه با برگهای نازک و قرمز چشمم را گرفت همان موقع مسئول گلخانه  وارد شد. مردی قدبلند و به شدت چاق و ریشو و خیلی جدی من از لابلای درختچه ها گفتم: سلام من اینو می خواس...جمله هنوز در دهانم منعقد نشده بود که مرد فریادی کشید و  تمام تنش همچنین لرزید که شکمش چند بار بالا و پایین رفت و دو قدم پرید عقب و گلدانهای که در دست داشت انداخت زمین و داد زد: وای وای وایحالا مگر می شود مرا جمع کرد؟ سرم را بالا گرفتم و با تمام وجود قهقهه ای پایان ناپذیر می زنم و او صورت خیس از عرقش را پاک می کند پشت سر هم تکرار می کندترسیدم به قرعان ترسیدم  ترسیدم ها ترسیدم خیلی ترسیدم 

عاشق اون شکش شدم یعنی

میگم: برج پیزا ارزش هنری زیادی نداره این کج بودنش که باعث شهرتش شده  و آزمایش گالیلههمه دانشجوها در سکوت به من خیره شدند- گالیله... گالیله بچه ها...همچنان به من نگاه می کنند با دو دستم ادای انداختن را در می آوردمعلامت خاصی درچهره شان مشاهده نمی شودبه صندلی لگد می زنم- بچه ها تو رو خدا نگید که نمی دونید گالیله کی بودیکی از بچه های تپل و مودب کلاس با هول و ولا می گوید- چرا استاد می دونم اما مطمئنم نیستم- بگو خودشه بگو- یکسری موجودان کوچک بودند در یک جزیره که گالیله رفت اونجا

حتی چشمهای شما خوانندگان من

دوستم زن تحصیلکرده و هنرمندی است، ازدواج کرده و کودکی سه ساله هم دارد، خود نیز موسسه ای  هنری را مدیریت می کند.یک روز را با او گذارندم و نظاره گر تلاش او برای هماهنگی مادری و همسری و مدیری و هنرمندیو کودک که دلتنگ پدری بود که زیاد نمی بیندش، هرچه که روز به انتها می رسید پرتحرک تر می شد و سرانجام طاقت مادر را آنچنان طاق کرد که اشک او را در آورد من فلج شده از دیدن اشکهای دوستم در حیرت این شغل مادری بودم که بدجوری با چسباندن صفت مقدس، ایثارگرانه بودن آن را ضروری و حتی بدیهی دانسته اندو جامعه ای که به راحتی چشم بر مشکلات این خانه داری بی مزد و مواجبحقیقتا به راحتیمی بندد

و راننده ما که از این آرامتر در عمرش حرکت نکرده بود

پیرمرد راننده ای بود که ماشینی را برای مشتری از سبزوار به شمال آورده بود و صد و پنجاه هزار تومان دستمزد گرفته بودحالا داشت  با عجله بر میگشت تهران که به آخرین اتوبوس سبزوار برسد و گرنه سرگردان می شد دراین شهر بزرگسواری ما که از رودهن رد می شد مغازه میوه فروشی را نشانم داد که پسرش در آن کار می کردپسرش جوان لاغری بود با تیشرتی گشاد و قرمز و  سری تراشیده که صندوق میوه ای را  جابجا می کردو پبرمرد همه تن چشم شده بود

درد شیرینی دارد پاهایم

گلهای بابونه حاشیه جاده را رنگ کرده بودندمارهای آبی براق درون جوی ها می رقصیدندقورباغه ها  بی خبر در آب می پریدند و لاک پشت ها با آرامشی فیلسوفانه از جاده رد می شدندزنان در شالیزار خم شده بودندجنگل سکوت کرده بود و سگی کوچک مرا دنبال می کردتابی بلند بر درختی بلندتر با ورزش باد تکان می خوردعطر بهارنارنج از پشت دیوار خانه های روستا بیرون می زد

خیلی هم احساس موشرابی داشته است

اسکل نام پرنده ای است که یک هفته است موهایش را شرابی کرده استو اکنون با خواندن نوشته روی تیوپ رنگ متوجه شده است که زیتونی کرده بوده است

یک اتساع حدقه ای درد یک اتساع حدقه ای دیگر را می فهمد

قابل توجه خوانندگان گوگل ریدری  بی خانمان من:هی به من نگید چرا تو  اکانت فیس بوکت نمی نویسیاین فیلتر شکن ها عشقی فیس بوک را باز می کنندضمن اینکه یه پیچ تو فیس بوک دارم که اتومات هرچی اینجا می نویسم اونجا هم آپ می شود
https://www.facebook.com/pages/%DA%AF%DB%8C%D8%B3-%D8%B7%D9%90%D9%84%D8%A7/216513825046371?ref=hlهم می تونید اونو لایک کنید هم می تونیدپاشید بیایید گوگل پلاسgiso shiraziمن پستها رو اونجا هم آپ می کنمدیگه چی کار کنم براتون ؟اینم به خاطر اون همه لایک و مثبتی که برام می زدید

خداییش همه از رو رفته بودیم

آمفی تئاتر فرهنگسرا را مدرسه ای برای جشن تکلیف دخترانش اجاره کرده بوددخترها با چادرهای گل گلی از روی فرش قرمر وارد سالن می شدند وفیلمبردار از دخترها می خواست در پایان  این مسیر به دوربین نگاه کننددختری فلج اطفالی با کمک خواهر بزرگش وارد فرش قرمز شد که متوجه ماجرای فیلمبردار شدبعد از آن دختر تصمیم گرفت که مسیر رسیدن تا دوربین را به تنهایی قدم برداردخواهرش پشت او نشست تا در دوربین دیده نشود و در صورت افتادن او را بگیرداما دختر راضی نبود ، می خواست فقط خودش روی فرش قرمز باشدآنقدر زمین خورد و  لی لی کرد و زمین خورد و کج کج رفت و  زمین خوردو فقط توانست دو قدم بدون کمک برداردتنها زمانی دست از زمین خوردن برداشت که فیلمبردار به او اطمینان داد که همان دو قدم برای تدوین بخش او در فیلم کافی است

1+1=2

رها رئیسش را در حال معاشقه با منشی اش دیده ...بعد... رها اخراج شده

و من هم

بازگشته ام به خانهحمام می روم و عطر آشنای شامپو را نفس می کشمبعد از هفته ها خودم غذا درست می کنم و ادویه هایم را در آن می ریزمبا بی توجهی لباس می پوشم یا  نمی پوشم و پابرهنه روی سرامیک های خنک  راه می رومگلدانهایم را آب می دهم موهایم را دوباره با قیچی از ته  می زنم و دقیقا مثل  گوسفند بعد از مراسم پشم زنی شده به همان ناصافیخریدهایم را در کمد و یخچال می گذارملباسها را از ماشین در می آوردم و همه جای خانه آویزان می کنم تا خشک شوند ، بوی تمیزی منتشر می شوددر بشقاب همسایه شکلات می ریزم و برایش می برمپیرمرد صاحبخانه در غیابم یک گلدان عبایی برایم آورده است، برگهایش را می شویم، گلدانش را با حصیر می پوشانمروی صندلی ام که قالب تن من است، لپ تاپ به بغل می نشینم و  هر از گاهی به تلویزیون نگاهی می اندازم
و حالا همه چیز به سرجای خودش برگشته



خواهرک عکسایی که از مادرک گرفته را بهش نشون می ده

ولی تو چهار تا نشونوم دادی یعنی چی؟پنج تا عکس ازوم گرفته بودیوای مامان حافظه فیل داری به قرعاننه عامو حافظه ام قدیما مثل فیل بود، الان دیگه خیلی وقتی" اوی زای مل" گرفتم

گفتگوی دو خواهر شیرازی

وا چه عجیب! تو هیچوقت فیلم اکشن نگا نمی کنی؟خب...آخه کنترل خیلی دوره آها...کاملا قابل قبوله عذرت

به قول شاعر: شیراز و میگن نازه واسی آفتو جِنگش

خواهری ازحیاط می یاد داخل و میگهووی ای آفتابو آدم حسابی مغزپخت می کنه