۴ مرداد ۱۳۹۲

خب مامان جان طفلک خواهری راس میگه


- از دست ای دخترو غمموم گرفته
- چرا؟
- می گه شما کمتر از ای سگو خرج من کردید
- کدوم سگ؟
- همی یا که ماهواره نشون می ده که از سگا نگهداری می کنن کلی هم ضررشون می زنه
- حالا چقدی خرج سگا میکردن؟
- ماهی سیصد چهار صد یورو

۳ مرداد ۱۳۹۲

چگونگی شکل گیری لقب در شیراز

یه پیرمردی بود تو قصردشت به  اسم "حسن قیمه "
بچه که بوده ماه محرم از پشت بوم افتاده بوده تو دیگ قیمه نذری
آشپز قبل از ورود کامل به دیگ  او را گرفته بوده است

۲ مرداد ۱۳۹۲

یعنی ژن کلاهبرداری قدمتی دیرینه دارد ها ...

24 اوت سال 79 بعد از میلاد، شهر پمپی به دلیل  آتشفشانی کوه «وزوویوس» که 2 روز طول کشید؛ زیر خاکستر و مواد مذاب  به خاک سپرده و به کلی از روی نقشه زمین  محو شد و قبل از آن تمامی مردم آن شهر بزرگ به دلیل حرارت و دود  مرده بودند...
16 قرن بعد زمانی که پمپی را از زیر خاکسترها در آوردند روی یکی از دیوارها نوشته بود:
مارکوس امیدوارم از درد شکم بمیری که پول مرا نمی دهی

.

۱ مرداد ۱۳۹۲

:)

باباهه سوسکه را کشته
بچه فسقلی اومده می گه :آفرین بابا...تو چقد چوجاعی... من به تو افتراق می کنم ...

۳۱ تیر ۱۳۹۲

مسافرین محترم پرواز شیکاگو به شیراز توجه فرمایید...

مادرک: منم می خوام  یی سری برم شیکاگو
من:شیکاگو ؟ منظورت امریکاست؟
مادرک: ها
من: حالو چرو شیکاگو؟ نیویورک و لس انجلس بهتر نیس؟
مادرک: نه آخه  ماهواره  یی برنامه مستندی نوشون می داد درباره پیتزا
من: خب چه ربطی داره به شیکاگو؟
مادرک: به نظروم پیتزوی شیکاگو از همه شهرا خوشمزه تر بود..دلمون کشید....

۳۰ تیر ۱۳۹۲

گردنم خیلی بهتره

خب دوستان مثل همیشه کمک کنید
مسیر سفرم از تهران به سمت اسالم و خلخال و از آنجا دریاچه نئور و اردبیل است
به مدت ده روز
نیاز به مکان هایی برای شب ماندن در این مسیر دارم
بجورید برام خو
عوض عکس می ذارم و سفرنامه
به قرعان

۲۸ تیر ۱۳۹۲

تو قبرستون یه چرت کوچیک نزده بودیم! یه دو سه ساعتی خوابیده بودیم

خاطره ای خیلی قدیمی است
احتمالا بیست ساله بودم؛ دانشجو در شهری کوچک و کوهستانی با دانشگاهی پر از قوانینی سنگین و سخت
دانشگاه و خوابگاه بیرون شهر بود و من عصرهای پنج شنبه  با انبردستی که بابا به من داده بودم یواشکی به نزدیک حصار سیمی اطراف دانشگاه می رفتم و مفتول های بین تور سیمی را باز می کردم و به خوابگاه برمی گشتم.
ساعت را کوک می کردم و ساعت چهار  صبح یواشکی از خوابگاه بیرون می آمدم و از لای تور سیمی رد می شدم و به روستای پشت دانشکده و از آنجا به کوه می رفتم
در بالای کوه مردم اتش روشن می کردند و شیر داغ و آش می فروختند و می زدند و می رقصیدند
ظهر از در دانشگاه وارد خوابگاه می شدم 
یک شب صهبا گفت که او هم  با من می آید.
فردا صبح ساعت زنگ زد و بیدار شدم و یواشکی رفتیم کنار تور سیمی که متوجه شدم تور را دوباره بسته اند و این بار با مفتول فولادی!
نگهبان به زودی از راه می رسید و چاره ای نبود؛ با دست و ناخن خاک نرم زیر حصار را کندیم و من رد شدم اما صهبا و سینه هایش گیر کرد
با لرزش خنده و وحشت ؛ انگشت انگشت سینه صهبا را از زیر میله رد کردیم و پا به فرار گذاشتم
ار حاشیه روستا رد شدیم و به نزدیکی کوه که رسیدیم ناگهان همه جا تاریک شد
برگشتیم  عقب؛ روشن شد...
دوباره رفتیم جلو تاریک شد.... اینقدر که من خوردم توی یک درخت
متوجه شدیم که وقتی از نور ماه به سایه کوه می رسیم این طور می شود! ولی شبهای پیش چنین نبود!!!
چاره ای نبود به قبرستان ده رفتیم و به درختی تکیه دادیم و زیر آن چرتی زدیم و با صدای اذان روستا بیدار شدیم
اندکی هوا روشنتر شده بود و می شد از لای درختها به بالای کوه رسید
آن بالا به رقص دسته جمعی مردم شادمان نگاه کردیم و صبحانه خوردیم و از آب چشمه شفا نوشیدیم و برگشتیم خوابگاه
ظهر بعد از ناهار خوابیده بودیم که ساعت دوباره زنگ زد
بچه های خوابگاه عصبانی که چرا ساعت را از کوک در نیاوردیم و ما در دفاع ازخودمان که این ساعت دو  داره زنگ می زنه  ما برای ساعت چهارکوک کردیم که ...
من و صهبا  در سکوت و وحشت به هم نگاه کردیم


خندیدن هم دردش را بیشتر می کند

از خواب بیدار شده ام و متوجه مشکلی مضحک شدم
دستم در همان وضعیت زیر سرم باید بماند
در صورتی که دستم را پایین بیاورم
دردی شدید در ناحیه ای نا مشخص بین کتف چپ و گردن دچارم می شود
حالا دارم در وضعیت "آقا اجازه" در خانه راه می روم و دنبال پیروکسیکامی می گردم که نمی دانم چطوری باید به منطقه ای برسد که در حالت عادی هم دسترسی به ان سخت است

۲۷ تیر ۱۳۹۲

وکیل مدافع شیطان

دوستام یه استادی دارن که حقوق بهشون درس می ده
طبق خاطراتی که استاد در این یک ترم تعریف کرده
مشخص شد که هر موکلی که ایشان را به وکالت انتخاب کرده
یا زندانی شده یا اعدام یا محکوم به پرداخت جریمه

۲۶ تیر ۱۳۹۲

د باز کن اون وامونده رو

شما چی فکر کردید بچه ها ؟
من تو یه بهشتی زندگی می کنم که توش پر از سفر و خوردنی و دوستای خوب و موفقیت و آدمهای مهربونه ؟
شما هم تو جهنم نشستید و هی می گید :خوش به حالت ؛خوش به حالت؟
البته عمرا اگه من بیام اینجا از درد و بدبختی و مشکلات و بیچارگی حرف بزنم
اینا جاش تو اتاق مشاوره است  برای یه غریبه  غر می زنی و اون هم  بابت شنیدن این زنجموره ها پول می گیره ...
دست بردارید از حسرت خوردن
این خوشی های کوچکی که من می نویسم  تو زندگی همه شما هم هست 
فقط کور هستید

86 سالگی چنین آرزومندم

این پیرمرد صاحبخانه من اینقدر پر از شور زندگی است که حیرت زده ام می کند
هر ماجرایی برای او یک هیجان است و به سرعت خود را درگیر آن می کند
زمانی که کیف رهگذری را موتوری قاپ زد(تا سر کوچه دنبال موتوری دوید ها )
زمانی که نیروی انتظامی برای برداشتن ماهواره ها آمد(چنان داد و بیدادی تو کوچه راه انداخت که مامورها صورتش را ماچ کردند و رفتند)
حتی وقتی دختر همسایه را به دلیل شکایت شوهر صیغه ای گرفتند(سه نفر جور کرد رفتن سند گذاشتن و شهادت دادن که شوهره کلاهبردار بوده)
وقتی برای من نامه میآید و خانه نیستم(تمام روز با نامه کشیک میکشد تا آن به دست من برساند)
وقتی تعمیرکار خطوط تلفن مرا چک میکند(اینقدر چونه زد تا مرده اصلا بیخیال دستمزد شد و فرار کرد)
دیروز هم چنان صدایش پرهیجان از حیاط خلوت می ٱمد که فهمیدم خبری است
تا دیشب که سینی در دست برای همسایه ها شله زرد آورد
اینقدر ذوق زده و شادمان  بود که نزدیک بود همه را چپه کند


۲۵ تیر ۱۳۹۲

و البته که خدا رحمان ورحیم است

آقا ما یه غلطی کردیم به مربی باشگاه گفتیم  یه تمرینهایی بده که بازوی ما را سفت کنه
حالا  ایشان چنان بلایی سر دست و بازوی ما آورده  است که هنگام تعویض لباس برای خروج از باشگاه
توان بستن دکمه شلوارجین را نداشته
و آن را به امید خدا بازگذاشته و به طرز مثبت اندیشی امیدواریم که تا رسیدن به خانه پایین نیفتد...

۲۴ تیر ۱۳۹۲

اعصاب برایم نذاشتین به قرعان


خب من یک گروه خواننده دارم که همیشه می نالن
هی ایمیل می زنن و کامنت می ذارن و هی می نالن
از اینکه تنهان
از اینکه تنهای سفر حال نمی ده
از اینکه پایه خوش گذرونی ندارن
و
خیلی هم رو اعصابن خداییش
خب جهت بستن دهان این دوستان
پاشن برن این سایتhttps://www.couchsurfing.org
عضو بشن و در شهرهای خودشون در  ئ سراسر جهان ؛ دوستانی پایه پیدا کنن که قرار گردش و تفریح و سفر می ذارن
فقط خود تهرانش که من عضوم سه تا برنامه با حال همین هفته دارم
فقط اگه جملات زیر به ذهنتون رسید که
من با آدمهای غریبه سختمه و
برنامه هاشون بی مزه بود و
راهش دور بود
...
بدونید که مشکلتون جدیه و بهتره به فکر اساسی برای افسردگیتون بکنید


۲۳ تیر ۱۳۹۲

تعلق

راننده پراید  صدایم کرد و گفت که می رود به خیابان بهار مرا می رساند (سوپری محل بود)
مردی مرا در  خیابان دید و گفت داروهایم آماده است(دکتر داروخانه محل بود)
راننده وانت گفت از اون دستمال های جادویی آورده( صاحب مغازه لوازم بهداشتی محل بود)
پیرمردی عصا زنان گفت که استهشاد محلی ام آماده است(ریس هیات امنای مسجد محل بود)
مردی گفت که نامه ام اشتباهی رفته چهار کوچه بالاتر(پیتزا فروشی محل بود)
پسرک وسایل سنگینم را تا خانه آورد(پیک موتوری محل بود)
...
این چند سال زندگی در خیابان بهار تجربه ای عجیبی ای  برایم من ایجاد کرد که تا به حال نداشتم 
و هنوز برای من انزواطلب و عزلت گزین و مردم گریز
عجیب و تازه و
حتی شیرین است

۲۲ تیر ۱۳۹۲

حس می کنم یه ویروسی اومده همه دارن دیوونه می شن... به قرعان هنگ کردم

این اس ام اس همین الان به دستم رسید
.
.
.

عشقتان را بی صدا فریاد کنید
برنامه "عشق بی صدا" شبکه یک، ساعت بیست و سی
.
.
.
.

از اون یکی دست تر خرک هم نمی گیری به مولا

همون روزی که رها به کمک  اون خانمه رفت
شبش یه احمقی تو اتوبان زد رو ترمز و سه تا ماشین پشتی اش- منجلمه رها - جلوبندیشون اومد پایین
حالا رها می گه
من از اعماق وجودم متوجه شم که هرچی  از این دست بدی ...از اون یکی هم می دی...هی می دی...هی..
.
.
.
شیرازی ها دقیقا معنای "تر خرک" چیست؟

۲۱ تیر ۱۳۹۲

نمانید

بیست روزی است که تعطیلم اما بنا به دلایل کاری باید در تهران بمانم
یک یک  این روزها بر من به اندازه هزار سال گذشته اند
با خراش این فکر که
هر کدام از این روزهای معمولی، کسل، گرم و کشدار در تهران
چقدر در سفر
شگفت انگیز، رویایی و پرخاطره اند

اینجا غرب وحشی است، صدای ما را از تگزاس می شنوید

امروز یه خانم محترمی تو خیابون جیغ کشان از ماشینی دوید بیرون
راننده ماشین هم که آقای محترمی بود،‌با عصایی افتاده بود دنبالش
رها هم پیاده شد و رفت جلوی مرد را گرفت
مرده هم شروع کرد به رها و خانمه فحش دادن
رها خانمه را فرستاد تو ماشین خودش
مرده با عصایی زن را دنبال کرد و می خواست بزنه
که رها جلوش دراومد و عصای خورد کف دست رها
رها و خانم سوار ماشین شدند و راه با دست داغون راه افتاد
مرد هم سوار ماشین خودش شد و رفت
مردم همه نگاه می کردند
...

۱۹ تیر ۱۳۹۲

کمدی های ترسناک

دوستم رفته از یک قالی نفیس در موزه عکس بگیره
پایین قالی تا شده بوده و نقش ها دیده نمی شده
از مسئول سالن خواسته که تای قالی را باز کند
مسئول گفته: باید برای این کار نامه بیاری!!!!

.

حالا بچه ها بعد از لبخند و تاسف؛ به این فکر کنید که این طفلک متن نامه را چه جوری بنویسه که تبدیل به جوک نشه  ؟
....
با سلام واحترام
اینجانب...
استدعا دارم توجه ویژه به باز نمودن تای قالی...
دستورات مقتضی جهت باز نمودن تای قالی....
تقاضای باز نمودن تای قالی جهت عکاسی...
نظر مساعد نسبت به باز کردن تای قالی ...
.
.
.
پیر شدین اینا رو واسه جوونا تعریف نکنین
فکر می کنن خرفت شدید دارید دری وری می گید میذارنتون اسایشگاه سالمندان

دندان شکن

- امیر یادت می یاد اون موقعه ها  که یک عالمه مو رو سرت بود، دسته جمعی می اومدیم دفتر سراغت؟
-  آها ! پس موهای من به معرفت شما ربط داشت؟
.....

۱۸ تیر ۱۳۹۲

14 سال پیش در چنین روزی

غروبش رفتم دفتر امیر
بچه ها یک یک اومدن
لت و پار
امیر سه تار می زد
همه درسکوت
و من به درخت  بزرگ و کهنسال پشت پنجره  نگاه می کردم که به طرز هولناکی در تاریکی فرو  می رفت


تو کف تشبیهم به قرعان

دوستم بچه را گذاشته مهدکودک، موقع بیرون اومدن پسرک بهش گفته :
مامان نرو،
وقتی تو می ری اینجا جهنم می شه
.
.
.

۱۷ تیر ۱۳۹۲

و چقدر این احساس آشناست...متاسفانه

یه صحنه ای هست تو سریال داوینچی
بانوی مدیچی -خانواده قدرتمند حاکم فلورانس و  حامیان هنر و هنرمندان-  مجسمه داوود  ساخته دوناتلو را به همسر شاهزاده اسپانیا نشان  می دهد
مهمان خشکه مذهب عقیده دارند که این مجسمه به  شهوت آلوده است و دستور میدهد که روی آن را بپوشاند
دوربین چند ثانیه روی صورت بانوی مدیچی می مونه و چهره اش به معنای واقعی کلمه  -بقول بچه های فیس بوک-  فریاد میزند:

خدایا بیا منو بخور
.
.

و من دچار خنده ای پایان ناپذیر شده ام
.
.
.

۱۶ تیر ۱۳۹۲

بهروز هنگام رانندگی دراتوبان امام علی


بهروز می گه من از بچگی که فردای شب احیا دیرتر می رفتیم مدرسه  تا الان اینقدر با امام علی حال نکرده بودم
.
.
.
.
تبصره: اتوبان امام علی اتوبانی تازه تاسیس از شمال به جنوب تهران است که به شدت باحال تشریف داشته و ادم را بیست دقیقه ای از دارآباد می رسونه فرودگام امام
به قرعان 

۱۵ تیر ۱۳۹۲

حالا منم که هر زیر تلویزیونی نمی پسندم خو

اس ام اس اومده تلویزیون قدیمی شما را عوض می کنیم با یه نو
تازه یه زیر تلویزیونی هم می دیم
...
نگرانم نکنه کلاه سرم بذارن  و به جای تلویزیون 21 اینچ یاشاید 24 نمی دونم ال جی فلترونی که خودم صدسال پیش دست دوم خریدم
یه ال ای دی فلت 42 اینچ بهم قالب کنم



۱۴ تیر ۱۳۹۲

بی معرفتا

مادر دوقلوها باید چند روزی بیمارستان بستری باشه
اونا هم اومدن خونه مادرک
و از خوشی دارن می میرن
اون وقت هر از گاهی وسط بازی اولی به دومی می گه :
لیلا توجاس؟
دومی می گه :
لیلا رف
بعد به بازی شون ادامه میدن
...
بعد از یه مدتی دومی به اولی می گه :
لیلا توجاس؟
اولی میگه:
رف
و دوباره به بازی شون ادامه می دن
.
.
.

 

۱۳ تیر ۱۳۹۲

کنار دمپایی نشستم و برای تمامی آن لحظه های که سرانجام من هم دانستم، زار زدم

در کوچه های روستا به سمت شالیزار قدم می زدم که صدای شیون شنیدم
جلوتر رفتم؛ مرد و زنی فریاد میکشیدند و خود را به زمین می زدند...
همسایه ها بیرون دویدند...
معلوم شد  دقایقی پیش کنار جاده، ماشینی پدر خانواده را زیر گرفته است، زن و مرد، همسر و برادر متوفی بودند
همسایه ها آن دو را از زمین بلند کرده و به سمت خانه بردند
اما در خانه بسته بود و کسی کلید نداشت
من که تنم به لرزه افتاده بود، سعی کردم هرچه زودتر خودم را از آنها دور کنم و داخل کوچه ای رفتم که به شالیزار راه داشت
نزدیک شالیزار پسر نوجوانی را دیدم که با گوشی اش صحبت می کرد و به سمت من می آمد
- کلید؟ آره دست منه ..الان می یام ...چی شده؟ ...دارم می یام
و قطع کرد
من و پسر  لحظاتی چشم درچشم شدیم...
.
من می دانستم
و
او نمی دانست
.
 تصور اینکه او فقط چند دقیقه تا خبر مرگ پدرش فاصله دارد، تمام توانم را گرفت
پسر به من نگاه کرد و  من رو برگردانم
و
گویا فهمید
....
به سمت خانه دوید
در حالی که یک لنگه دمپایی اش کنار من جا ماند
.
.


بعد هم قطع می کنه


چند روز پیش داشتم با مادرک تلفنی حرف میزدم ، امیر زنگ زد به گوشی
با صدای آروم  و پچ پچی بهش می گم :
دارم با مامان حرف می زنم بعدا بهت زنگ می زنم
...
از اون روز به بعد  هر روز امیر زنگ می زنه  با همون صدای پچ پچی  می گه :
لان دارم صحبت میکنم ؛ ابعدا بهت زنگ می زنم

۱۲ تیر ۱۳۹۲

غریبه که نیستید

من یک نوجوان فاجعه بودم
از این دخترهای لاغر و زشت و سیاه با دماغ گنده و صورت پر جوش
که با همه اعضای خانواده سرجنگ داشتم و گمانم بر این بود که همه قصد آزارم را دارند

از همان موقع یک توانایی حیرت انگیر در شناسایی نقاط ضعف آدمها و فرو کردن سیخ در این مواضع داشتم
شاید چون خودم خیلی از این مناطق داشتم و
شاید چون خیلی درد داشت وقتی کسی همین کار را با من می کرد
.
خلاصه اینکه زبانی به شدت تیز و زهراگین که آبجی ها هنوز که هنوز است خاطرات جذابی دارند از زخم های  آتشینی که به آنان می زدم
و شما که غریبه نیستید
لذت بخش هم بود
بزرگتر که شدم و ازکانون گرم خانواده که دور شدم ، متوجه شدم که آدمها همه دشمن نیستند و قصد آزار ندارند
بعد از آن کمتر از این استعدادم استفاده کردم
اما دوستانم سالی یک بار به یاد دارند که تا فیها خالدونشان سوخته است
و حالا
تنها باقیمانده آن زبان
صراحت من است که  وقتی لباسی زشت است و آرایشی بد و خانه ای بی سلیقه  و دوست پسری داغان
حتما به اطلاع صاحب دوست پسر و  لباس و آرایش و خانه  می رسانم
.
.
اما
به تازگی 
متوجه تغییری شدم
من دیگر
از آن لباس و آرایش و خانه و دوست پسر  بد نمی گویم
و
حتی
کمی هم دروغ می گویم
.
و
گمان میکنم  مدت حضور در دنیا خیلی برایم کوتاه تر شده است
و
شادی هایش  ارزشمند تر
 حتی اگر کوتاه مدت
حتی اگر غیر واقعی
دیگر دل راست گفتن ندارم
و از لبخندی که بعد از تعریف های ناشیانه و دروغینم می بینم
غریبه که نیستید
لذت می برم
.
.
پیر شده ام
گمانم


۱۱ تیر ۱۳۹۲

از پنجره به پسرش نگاه میکند و لبخند می زند

پسر جوان فرزند طلاق بود
دوران کودکی را در بین دعواهای پدر و مادر و طلاق و طلاق کشی گذرانده بود و دوران نوجوانی را درخانه مادر بزرگی وسواسی و پرخاشگر و سختگیر
مادر شغلی در شهرستان پیدا کرده بود تا بتواند خرج خودش و پسرک را بدهد
پسر بزرگ شد و دانشگاه قبول شد و مادر خانه ای در تهران خرید و پسر ازخانه مادربزرگ به خانه خودشان رفت و همچنان مادر رفت و آمد می کرد
به تدریج خلق و خوی پسر تغییر کرد ،کم حرف تر با طغیان های خشم و افسردگی نشانه هایی از اعتیاد هم دیده می شد تا جایی که در شرف اخراج از دانشگاه 
مادر تمام تماشش را می کرد اما پسر به شدت از در دشمنی با مادر در آمده بود و او را حتی به خانه راه نمی داد
اوضاع پسر بدتر شد،  چند بار دست به خودکشی یا تهدید به آن زد و سرانجام  با اصرار و التماسهای مادر قبول کرد که به سراغ روانپزشک بروند
دکتری مشهور فارغ التحصیل از اکسفورد
دکتر به مادر گفت که اوضاع پسر خیلی خراب است 12 قرص برایش نوشت  و برگشت انگلیس
پسر با قرص ها دست ازخودکشی برداشت اما هراز گاهی هوس کشتن مادر را میکرد و بقیه روز خواب بود و اگر بیدار بود با انواع درد های بدنی سر و کار داشت و کلا توان خروج ازخانه را نداشت
قرصها که تمام شد
دکتر بعدی که او هم خیلی معروف بود نسخه را دید و گفت اصلا نمی شود به نسخه کسی که این قرصها را می خورد دست زد؛ همین را ادامه دهید. حتی کمی هم تعجب کرد که چرا پسر هنوز سرپاست
اوضاع پسر همچنان بدتر و دشمنی اش با مادر تحت تاثیر دوست دختری روانی و معتاد بیشتر شده بود
دکتر سوم که از دو تای بقیه معروف تر بود گفت که به پسر باید شوک الکتریکی بدهند
مادر اما ول کن معامله نبود دست از درمان او بر نمی داشت
آنقدر روی پسر کارکرد تا تمامی واحدهای افتاده را پاس کند و پایان نامه بنویسد و این کار یکی دو سالی طول کشید اما وضعیت روانی پسر تغییری نمی کرد
روز دفاع را به یاد دارم که پسر وسط میدان ولی عصر ازاتوبوس بیرون پریده بود و داد می زد و گریه میکردو فحش می داد که نمی خواهددفاع کند و مادرکه کیف و کتابها را از وسط خیابان جمع میکرد
سرانجام درس پسر تمام شد
مادر پسر را  باوجود مخالفتش و تهدید به خودکشی اش با خود به شهرستان برد
دکترهای شهرستان همه به مادرگفتند که این تا آخر عمر همینطور می ماند و باید بپذیرد که یک پسر مجنون همیشه همراهش هست
مادر اما قبول نکرد و ادامه داد
الان سه سال از آن روزی که مادر در خانه من نشسته بود و پسر زنگ زد که خودکشی کرده چون نمی خواهد به شهرستان برود می گذرد
مادر سعی میکرد تلفنی به همسایه شان خبربدهد  تا او به نجات پسر برود و دستهای من آنقدر می لرزید که نمی توانستم چایی برایش بریزم
پسر الان در همان شهرستان فوق لیسانس می خواند واین ترم معدلش 20 شد، در یک جامع کاربردی تدریس می کند و دانشجویان(بخصوص دخترها) شیفته اش هستند
قرصها را یکی یکی کم کرد و الان  مدتهاست که حتی استامینوفن هم نمی خورد و عصرها دوچرخه سواری می کند
 درحیاط خانه دلپذیرشان روی صندلی های راحتی زیر درخت نشسته ایم و چایی می خوریم و پسر با  من درباره سریالهای جدید و نمایشگاه های هنری صحبت می کند
و من از پنجره به نیمرخ زیبا و خسته  مادرش نگاه می کنم که  در آشپزخانه بساط شام را به راه می اندازد 




۱۰ تیر ۱۳۹۲

اسمارت گیس طلا

من فکر میکردم همون موقع که خبر رفتن گوگل ریدر اومد رفته دیگه
از اون به بعد اصلا سراغش نرفتم تاامروز که  دیدیم هی ملت می نویسن حالا کجا بریم و خدا لعنتشون کنه و اینا
تازه تازه رفتم اسباب کشی کردم از ریدر به اولد ریدر
نشستم به خوندم اون همه وبلاگ  که این مدت فکر می کردم ای داد  ای فغان که گمشون کردم
.
.
.
رها همیشه به من می گه تو چرا سوال نمی کنی؟
.
.
.
تبصره: من به اسم giso shirazi پلاس و اولد ریدر و فیس بوک هستم و بیخود نمی خواد اد کنید
همین دری وری هایی که اینجا مینویسم اونجاها هم شر میکنم

زندانهای آحری

بحثی داریم در معماری به نام روانشناسی   محیط،  اینکه بنا و انسان چه رابطه روانی با یکدیگر برقرار می کنند. مشاهده شده که ساخت یک مجموعه آ...