پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2013

تابستان که تمام می شود...گلهایم می روند به چمدان سال دیگر

تابستانها  پیراهن گلدار بنفشم را با شال  و جوراب بنفش و کیف و کفش قرمز می پوشم پیراهن قهوه ای ام را که از پر گلهای صورتی است با شال صورتی و  کفش و کیف قهوه ای می پوشم پیراهنی آبیم را که  دامنی چین دار  دارد با شال و کفش سفیدم می پوشم تابستان که تمام می شود رنگهایم می شود سورمه ای و سیاه  و خاکستری که با مقنعه هایی به همین رنگ می پوشم

هنوز دلم نمی یاد دمپایی را از روش بردارم. امیدوارم مورچه ها یک خاکسپاری باشکوه برای این مرگ قهرمانانه برگزار کنند.

دیشب یه سوسک خسته دیدم که توی هال  بی هدف و پریشان راه می رفت. روش  سم ریختم تا به این زندگی نکبت بارش خاتمه بدم . اونم یه نگاه معنی دار به من انداخت و بالهاش پودری اش را تکان داد و  رفت  شب رفتم تو اتاق خواب دیدم کنار تختم  ایستاده و با شجاعت به  من و به مرگ (دمپایی) نگاه می کنه و می گه : د بزن ..بزن خلاصم کن ..دیگه طاقت ندارم ...

بخندانش تا بخرد

مرد فروشنده سفره های پلاستیکی در مترو است. زیاد می بینمش و همیشه هم فروش خوبی دارد به این دلیل که به راز فروش پی برده است. با لهجه کردی بامزه اش تیکه های این چنین می پراند: خانمها هول نزنید به همه می رسه(کلا دو نفر و نصفی در واگن هستند) خانمها برای جهیزیه دخترتان که جلوی خانواده داماد کم نیاورد (مثلا زیر لبی می گوید: بدبخت اون داماد) خانمها سفره عروسی و عزا( با مکث اضافه می کند..عزای مادرشوهرتان) خانمها من نرم در به در واگنها دنبالم بگردیدها(تغییر لحن می دهد) زشته   آخرش هم فیلسوف می شود: خانم کجا می خوای بری(با مکثی سینمایی) هر کی رفته برگشته 

گمونم یه تست هوش باید ازشون بگیریم...نگران شدم

یکی از جذابیتهای خانه مادرک برای دوقلوها ، شلنگ حیاط است.  این دو ارتباط عاطفی عمیقی با این شلنگ پیدا کرده اند و یکی از عضو مهم درمکالماتشان است. دیروزی رفتند در حیاط مادرک و بازی باشلنگ که ناگهان اول یکی و بعد دومی به آسمان نگاه کرده اند وبا حیرت گفته اند: ابر بعد از آن با همان زبان نیمه مفهومشان برنامه خود راطراحی کرده اند که : بروند با شلنگ ابر بگیرند! خب بقیه اش با تصور خودتان که دو تا موجود  خل و چل روی نوک پاهایشان بلند شده اند و یکی با دو دست و دیگری با شلنگ رو به آسمان برای گرفتن ابرها به نفس زدن افتاده اند
و تنها زمانی که خواهرک پیشنهاد می دهد که  سوار هواپیما شوند و به میان ابرها بروند دست از تلاش سترگ خود بر می دارند البته به این شرط که شلنگ هم سوار هواپیما شود!

هی می پرسید چرا از عشق نمی نویسم؟

یک- چون همه به اندازه کافی درباره آن می نویسند و می نوازند و می خوانند و عکس می گیرند و فیلم می سازند ...اجازه بدهید یکی کمتر  دو- چون  حوصله جواب دادن به کامنت های خوانندگان مدافع عشق و در ستایش عشق و زندگی با عشق چه زیباست  را ندارم. سه-  همینکه عکس و نوشته های  عشقولانه ملت  را در دنیای مجازی تحمل می کنم ؛خیلی هنر کردم چهار- میگم خوب..صبر کن.. شبیه یه جور مریضی است .. مثل زونا یا چه می دونم سنگ کلیه ... ولی مثل گزیدگی داروی بی فور و افتر هم ندارد..بعنی به پیشگیری و درمان همه نمی شه فکر کرد...هیچ انتخابی هم در بابت نوع موجود گزنده نداری... گزیده می شوی..دهنت سرویس می شود...بعد دوباره سرویس تر می شی ..بعد تا فیها خالدونت جر می خورد...بعد یواش ...بواش....خوب می شوی... البته عین ماشین تصادفی هیچوقت عین روز اولت نمی شی..اما خوب میشی فقط اگه تحمل کنی در دوران بیماریت گل واژه نگی  و تولید هنر و شعر و عکس و اندیشه  نکنی... بد نیست  می دونی آدم یه روزی خوب می شه و باید تو روی دوستاش نگا کنه ... ضایع است خداییش ...

و تو چه می دانی که نور قطبی چیست

یک مقاله ای بود نوشته بود که فیس بوک آدمها را غمگین می کند. عکس شادی ها و سفرها و مهمانی های مردم را می بینی و غمگین می شوی. ..خبر موفقیتهایشان را می شنوی و از خودت ناراضی می شوی عکس عروسی مردم را می بینی و بابت تنهایی خودت غصه می خوری.. و کلا در هر وضعیتی بیایید فیس بوک در وضعیتی بدتر خارج می شوی خب من هیچکدام از مواردی که نویسنده مقاله اشاره کرده است به تخمدان ضلع سمت چپم نیست  البته کسانی که زیاد عکس از خودشان می گذارند را آنفرند می کنم ؛ فکر کنم چون خودم خود شیفته ام؛ تحمل خود شیفته ها را ندارم اما منهم از فیس بوک غمگین بیرون می روم هر بار به دلیل یک عکس  ... امروز به دلیل آن عکس اتاق های اجاره ای با سقف شیشه ای در قطب شمال برای دیدن آسمان و ستارگان و  تماشای نورهای قطبی

با این همه می چرخد...

روزی که صبحش با صدای دوستی آغاز شود که گریه کنان پشت تلفن می گوید: بابام مرد به نظر روز خوبی نمی رسد
اما همین روز می تواند با تمرین مضحک دختران هنگام اجرای صحنه غش کردن تبدیل به روزی پر از خنده شود . بخصوص اون دختری که با وجود توضیح و تکرار باز هم  آب را قبل از  عمل غش ،روی  شخص غش شونده! می ریخت
و توضیح خنگی اش می گفت
من ماهی گلی  خوشبختی هستم با حافظه کوتاه مدت 5 ثانیه ای که در تنگ ماهی همه چی برام جدید و تازه است 

عجیب اینکه آدرسی که دختر جوان می پرسید را بلد نبودم

امروز در مترو خانم میانسالی را دیدم که ساک چرخدار بزرگی را پشت سر خود می کشید. در لحظه ای که دهانم راباز کردم که پیشنهاد کمک به او بدهم ؛ دختر جوان دستی به شانه ام زد و چگونگی رسیدن به ایستگاهی را پرسید. بعد از آن زن میانسال را در جمعیت گم کرده بودم. از پله های برقی بالا می رفتم که صدای فریاد زنی را شنیدم همان خانم میانسال بود که بند ساکش در پله ها گیر کرده بود و او با کمر و گردن بر روی لبه های پله برقی می غلتید و دیدم که چطور سرش به دیواره پله کوبیده شد تا به او برسم مسئولین پله را متوقف کرده بودند زن در حالی که سر و گردنش را می مالید  از جا بلند شد؛ مردی ساک  او را بلند  کرد و زن لنگان لنگان به دنبال او به راه افتاد ... نمی فهمم...

عادیه اینجور گفتگو ها بین مستاجر و صابخونه؟ یا چون دوره آخر الزمانه نباید تعجب کرد؟

پیرمرد صابخونه غمگین و شرمنده  که پسراش اجاره را زیاد کردن و  من دارم می رم من دارم بهش دلداری می دم که غصه نخور.. خدا بزرگه ...بدون خونه نمی مونم

سیزن چهار دکستر را تازه تمام کرده گویا

رها زنگ زده می گه: فیلم هندی داری؟ - وا! نه ! واسه چی فیلم هندی؟ داد می زنه : واسه اینکه دیگه خسته شدم اینقدر تو  فیلمهای  هنریتون  همه آخرش یا می میرن یا بدبخت و آواره می شن. می خوام یه فیلم ببینم که همه گم شده ها پیدا می شن، عاشق ها به هم می رسن، حتی مرده ها هم زنده می شن

قندچی شریعت رضوی بزرگ نیا

تصویر
امروز به دنبال قبرستانی برای فیلمبرداری به امامزاده عبداله شهرری رفته بودم در جایی پشت مقبرهای قدیمی و متروک به دیدار دوباره سه قطره خون رفتم .چند سال پیش در گذری اتفاقی سه قبر را پوشیده در علفهای سبز بهاری و گلهای خودرو یافته بودم. تنها و زیبا و غریب

این بار دیدم سنگ قبرها و قاب عکسها را عوض کرده بودند. پرچم ایران با  الله وسط آن را هم روی سنگ ها کنده کاری کرده بودند و  در حاشیه نام بنیاد شهید هم حک شده بود اما

 معصومیت چهره ها و غربت نگاهشان هیچ عوض نشده  و چقدر که  آشناتر شده بود در این سالها ....


"صبح روز 16 آذر 1332، گارد براي اولين بار وارد صحن دانشگاه شد. در يکي از کلاس‌هاي درس دانشکده فني، چند تن از دانشجويان به حضور ماموران گارد اعتراض مي‌کنند و ماموران گارد با حمله به دانشجويان بي پناه، سه تن از آنان را با شلیک گلوله و سرنیزه میکشند. فرداي آن روز ، نيکسون به دانشگاه تهران مي‌آيد و ا«دکتراي حقوق» دريافت مي‌کند. علت فوت سه نفر از دانشجويان دانشگاه از طرف اداره پزشکي قانوني آن زمان چنين تشخيص داده شده است: 1- مصطفي بزرگ نيا دانشجوي دانشکده فني بر اثر يک گلوله که از طرف را…

بچه های آخزالزمان

پسرک دوستم اومده خونه ام و با ظرف تیله هام بازی کرده  و میگه  - خاله من خیلی دلم می خواد اینا رو باخودم ببرم - نمی شه خاله، بچه های دیگه هم می یان با اینا بازی می کنن و دوستشون دارن - آره ولی من واقعا دوستشون دارم و واقعا می خوام ببرمشون - خب وقتی خودت می یای خونه من با چی می خوای بازی کنی؟ - هر دفعه باخودم می یارم با خودم می برم - خب بچه های دیگه که می یان چی گریه می کنن؟ - خب وقتی می یام بگو من بیام تیله ها را هم بیارم باهم بازی کنیم  - خب خودم چی؟ من خودم وقتی شماها نیستید با این تیله ها بازی می کنم  اومده تو گوشم می گه  خب خاله برو واسه خودت بخر  نباید که با تیله های من بازی کنی

و چهره اش که داستانی طولانی از شکست های پیاپی بود؛ از یادم نمی رود

امروز مادر یکی از دخترهای که برای تست بازیگری آمده بود به دستیارم اصرار کرده بود که خودش هم تست بدهد.
از آنجا که یک نقش خیلی فرعی برای زنی میانسال لازم داشتم ،قبول کردم زن وارد شد و متوجه شدم که نازیبا است (معمولا مادرهای زیبا هنرجویان، این احساس را دارند که حیف شده اند و اگرنه برای خودشان سوفیا لورنی بوده اند) زمان تست دادن هم حتی یک جمله بسیار ساده و بسیار کوتاه را نتوانست اجرا کند و یا حتی از روی کاغذ بخواند؛ حتی تلاشی هم برای اجرای بهتر نمی کرد.  گیج شده بوده ام ،پس دلیل اصرارش چه بوده است دستیارم پرس و جو کرد  معلوم شد  فقط می خواسته وقتی به خانه می رود، به "دیگرانی" بگوید که تست بازیگری داده است.

بترسید از بی حوصله گی این فرشته بد ذات

همیشه دروغ زیاد می گفتم. دلایل مختلفی هم برای این کار داشتم ترس ناتوانی در نه گفتن کلاس گذاشتن و بسیاری اهداف غیر شرافتمندانه دیگر خداییش در این فن هم به درجاتی شایسته اسکار و کن و نوبل دست  یافته بودم ده سال پیش یه مشاوری به من گفت: راستگویی یه جور" خر زرنگی " است و  میزان منفعتی که از آن نصیبت می شود برای توی سودجو خیلی بیشتر است با ترس و تردید امتحانش کردم و دیدم نه خداییش جواب می ده  خفن حالا هم هر از گاهی دروغ می گم اما مهارتم کم شده و خیلی تابلوه به همین دلیل زیاد  از این فن استفاده نمی کنم   اما بیشترین دلیلم برای دروغ نگفتن ترس از یک فرشته است که من نامش را گذاشتم فرشته بدشانسی فرشته  بامزه و شیطان با موهای قرمز فرفری  و پاهای برهنه و چوب جادوی ستاره دار؛ وقتی توی بهشت حوصله اش سر می ره ..می یاد پایین و آدمها را ضایع می کنه ...چقدر که من مزه این چوبش را چشیده باشم خوب است؟ این هفته فرشته چوبش را حواله چند آشنای من کرده بود و مدام نیش مرا باز می کرد اولی به من گفته بود که جلسه  سینمایی خاصی را نرفته است که قرار بود نرویم کلا! دومی گفته بود امکان انجام  کار ی به لحاظ …

و به قول نازنین :نمی دونم چرا این کیبورد احساس بامزه بودن به آدم می ده...این احساس را جدی نگیرید

دیشب با دوستی با چت درباره مسائل کاری مشورت می کردم
او در پشت هر جمله من یک آیکون لبخند می گذاشت و یا  با جملاتی طنز آمیز درباره مشکل من حرف می زد
در پایان هم یک راه حل مضحک برای دغدغه ذهنی من ارائه کرد
ٱنقدر از گفتگو با او آزار دیدم که در پایان بسیار دل گرفته تر از آغاز با او خداحافظی کردم
این دوست در دنیایی واقعی به شدت در کلام و سخن، مودب و محتاط و ملایم است
و با شناختی که از او دارم  به هیچ وجه قصد آزار دادن مرا نداشت. 
این از بلایای چت و دنیای مجاز و  آیکون ها ست که با از بین بردن لحن کلام و استفاده غلط این سوبرداشت ها را ممکن می شود
همین اتفاق درباره کامنت ها و اس ام اس ها هم می افتد. چقدر از خواننده هایم بعدا ایمیل زدند و منظور خود را از کامنتشان توضیح دادند.  اس ام اس ها که گناه بسیاری از دوستی منجر به جدایی برگردنشان است.. . آمارشان از تصادف منجر به فوت بیشتر است گمانم

نتیجه گیری اخلاقی اینکه:
ابراز عشق و ابراز تنفر و بقیه ابرازهایتان چش تو چش باشد
یعنی اینقدری که بشه با مشت زد تو چش طرف یا ماچش کرد

معلوم گردید که فکر کرده جارو ؛ عصا است و مرد هم نابینا!

اون مامان دوستم بود که براتون چند بار گفتم خدای سوتی دادنه  در میدان ونک مشاهده شد که ناگهان مسیرش را کج کرده و رفته دستی زیر بازوی مردی انداخته که جارو به دست کنار خیابان ایستاده بود است...

ایشون نزهت جون هستن و اوشون معصومه جون

یه دوست دارم که آدم به شدت معاشرتی و خونگرمیه چند وقت پیش گشت ارشاد گرفته بودش؛ وقتی خواهر  و مادرش نگران و دستپاچه  رفتن خیابون وزرا که درش بیارن  خانم را در وضعیتی پیدا کرده بودن که  خواهران گشت ارشاد دورش را گرفتن و اون وسط ایشون داشتن شیرین زبونی می کردن و اونا می خندیدن  تازه بعدش هم  خانمهای محترم را به خانواده معرفی کرده بوده

to be continued

صاحبخانه کرایه را زیاد کرده و احتمالا مجبور شوم اسباب کشی کنم  و شما بزودی گزارش های خنده دار من درباره موجوداتی عجیب؛ خاص و منحصر به فرد به نام" بنگاهی" را خواهید خواند

همه سالن جیغ زدن : نفروش بابا الان می یان می گیرنت

امروز تو مترو یه پیرمرد وارد شد و با صدای که شبیه سوت بود گفت: لواشک تازه... لواشک...
و رفت به انتهای سالن
مدتی بعد دستفروشی جوان هراسان دوید به انتهای سالنبعد ماموری با کیسه پر از دستفروشهای قبلی که گرفته بود دوید ته سالناما مترو به راه افتاد
همه مسافران نگران خیره به انتهای سالن...
بعد از مدتی پیرمرد با دستهای خالی آمد....
آه از نهاد همه مسافران برآمد....پس از مدتی مامور از ته سالن آمد
ناله ونفرین مسافران بلند شد...
مامور رفت اما پیرمرد ماندهمه درسکوت و دلسوزی به او نگاه میکردند ....بعد از مدتی دختری چادری خندان از انتهای سالن امد و از زیرچادرش کیسه لواشک ها را به پیرمرد داد..... سالن غرق شادی شد پیرمرد لواشک ها را گرفت و دوباره با همان صدای سوت مانند گفت: لواشک ...لواشک تازه

عقده خود می می کم بینی

یکی از دوقولها اومده تو بغل مادرک و گفته -اینا چین؟ -می می -من ندارم ...برای چی ان؟ -شیرتوش بوده دادم به خواهرک خورده  تموم شده پسرک  تو بغل مادرک خوابش برده و وقتی بیدار شده همونجور خوابالو به مادرک گرفته -بریم شیر بخریم بریزیم توش .... فرداش هم رفته با دقت به مامانش نگاه کرده و فهمیده که اون هم می می داره پرسیده تو هم به خواهرک شیر دادی؟

پاسخ به تمام پرسشها

خرج سفر با بنزین تا زمانی که خانم عاشق با ما بود 120 تومن  نفری از دونگ رها به دلیل رانندگی کم شد و من و خانم عاشق بخشی از دونگ او را پرداخت کردیم بعد رفتن خانم عاشق دونگ من و رها  نفری 45 تومن  شد کلا هشت روز شد که مسیر هم می شود: تهران- قزوین- زنجان - اردبیل- نئور- اردبیل- سرعین- اردبیل- خلخال- ازناو- خلخال- خمس- اسبی- کلور- اسبی- خمس- اسالم- ساحل گیسوم- پره سر- بندرانزلی- رشت- فومن -ماسال- اولسابلنگاه- ماسال- رشت- توتکابن- رشت- کوچصفهان- رودسر - رامسر- شیرود- جاده جنگلهای دالخانی و بازگشت- تنکابن - نوشهر-نور- محمودآباد- بابلسر- آمل- جاده هراز- تهران خب همه سئوالات را جواب دادم؟ گزیدگی های خانم عاشق و رها خوب شدند . هنگام ورود به تهران دکتر داروخانه سی هزارتومن دوا داد که رها بخورد و بمالد و اینا  به مادرش هم گفت اتوبوس از راه شمال برگشته و پشه او را زده است و مشهد هم آفتابی بوده و باعث شده بسوزد از خیابان بهار هم نخودچی کشمش و عناب خرید و سوقات برد دوربینش را هم تهران جا گذاشته بود و از اردوی دانشگاه هیچ عکسی ندارد در خانه موقرمز هم فیبی و هم لباسهایش را شست که گردو خاک سفر از ماش…

دالخانی

تصویر
بعد از خوردن آن ناهار اهورایی فامیل موقرمز آمدند و راهنمای ما شدند برای گذارندن یک عصر دلپذیر از شهر بیرون آمدیم و از بین شالیزارها رد شدیم و رفتیم بالای تپه های که تماما گندم گاشته شده بود و حالا هم درو شده بود. یکی دو نفر زمینهای بالای تپه راخریده بودند و تبدیل به باغ کرده بودند که حسودی کردم بهشان  رفتیم برروی تپه ای مسلط به شهر نشستیم و زن عموی موقرمز برایمان بلال درست کرد. پسرعموی موقرمز نوشیدنی های نعنایی دست ساز خودش را معرفی می کرد و موقرمز هم چایی گیلان به خوردمان می داد. روبرو هم منظره ای بود که در زیر نور عصرگاهی نارنجی شده بود مامان رها زنگ می زد و رها فورا از ما دور می شد که صدای هر و کر ما را مادرش نشنود و پسرعمو فریاد می زد: یا امام رضا ... گمان می کنم روزی تمام این تپه ها جنگلی بوده که برای تبدیل به زمین کشاورزی ؛ درختان قطع شده اند اما همین ترکیب درخت سبز و زمین زرد بسیار زیبا بود. تا غروب آفتاب روی تپه ها باقی ماندیم و بعد به سمت بوته های تمشک رفتیم. سراسر مسیری که آمدیم این نقاط قرمز را می دیدم و دخترعمو دلداری می داد که نگران نباشید بر میگردیم و چه برگشتنی در عمر…

توتکابن

تصویر
صبح با بدرقه پیرمرد سرایدار بی دندان از مدرسه بیرون آمدیم و به سمت فومن به راه افتادیم. هدف بعدی شهری بود به نام توت کابن که مادر یکی از دوستان در آنجا خانه داشت و ما قصد خراب شدن بر سرش را داشتیم یک راننده مهربان گفت که پشت سرش برویم تا جاده فرعی فومن را نشانمان دهد. رنگ خاکستری چشمان مرد راننده را به عمرم ندیده بودم باز هم جاده ای زیبا با کوه های سبز تیره در یک طرف و شالیزارهای سبزروشن در طرف دیگر..در یک فرورفتگی به سمت شالیزار نگه داشتیم تا صبحانه با خیار و گوجه و چایی و پنیر بخوریم.  یک موتوری دوبار از پشت سر ما رد شد و بعد همان موتوری در نقش مرد کشاورز وارد شالیزار شد و من هم سلام و احوالپرسی برایش فرستادم... در کنار سنجاقک ها صبحانه را خوردیم و به راه افتادیم که کمی جلوتر ماشین پلیس ما را نگه داشت. رها سیگارش را به من داد که پنهان کنم و منم آن را در کیفم گذاشتم! و با خودم فکر می کردم سیگار چه اهمیتی دارد ما که سرعت نمی رفتیم و کمربند هم بستیم. آقای پلیس جوان مدارک از رها گرفت و جعبه سیگار را زیرو رود کرد و پرسید که چه نسبتی داریم ؟! دوستیم خو! مرد به سمت من آمد و هنگام جستجوی د…

اولسا بلنگاه

تصویر
بعد از دیدن بام سبز ماسال به سمت ییلاق حرکت کردیم من در تعجم که چرا تا به حال کسی به جز سجاد اولسا بلنگاه را به من پیشنهاد نداده بوده است در این همه سال مسافرت های من؟ جاده ای پیچ در پیچ به سمت  ابرها ...جاده ای با درختهای متفاوت ..گاهی سوزنی  و قد بلند ...گاهی نازک و پر و به هم چسبیده ...گاهی گرد و قلمبه ... و همیشه زیبا هرچه بالاتر می رفتیم فضا غیر واقعی تر می شد با مه ای که مناظر را پیدا و پنهان می کرد.
دیگر حتی با هم حرف هم نمی زدیم اینقدر که تصاویر رویایی بودند. دیگر دوربین هم جواب نمی داد که یا باید کوه را می گرفتی یا دره ... جایی را به یاد دارم که رها فریاد کشید و من نگاه کوتاهی به کوههای سبز روبرو کردم که ابرها روی آن می رقصید و کف دره که  ابر چون خامه  آن را پر کرده بود و به سرعت رو برگردانم ترسیدم...از شدت زیبایی تصویری که از پنجره ماشین می دیدم ؛ ترسیدم که تحمل این همه را نداشته باشم....آنقدر که ضربان قلبم بالا رفته بود...بالا رفتیم و بالا رفتیم و بالاتر...اینقدر که قله ها ی سبر به جایی اینکه بالای سرمان باشند روبرویمان بودند و همانجا نشستیم  و سیر نگاه کردیم  البته چای و حلوا هم …

ماسال سبز

تصویر
نیمه های شب با صدای رعد و برق از خواب بیدار شدم. آسمان روبرویم می درخشید. رعد و برق همیشه مرا به هیجان می آورد. بنابراین به دیوار کلبه تکیه دادم و در انتظار ترانه های باران ماندم. سگهای میزبان با شنیدن صدای رعد به سمت من آمدند و زیر تخت جمع شدند. رابطه من و سگها خیلی خوب است بنابراین با یکدیگر به باران نگاه کردم  و آسمان می غرید
چند تا رعد و برق دیگه زد تا رها را دیدم که با کیسه خوابش به دوش آمد کنارم.نگران بوده که من ترسیده باشم. کنار کشیدم و او هم به من در دیدن باران ملحق شد که دیدیم مرد میزبان دوان دوان با فانوسش می آید. نگران به ما رسید و با حیرت فانوس را به صورتمان و تاباند و دید بیداریم و نیشمان باز است و سگ ها در اطرافمان هستند مدتی نگاهمان کرد و بعد زد زیر خنده .... نشست کنارم ان و دستی به سر خیسش کشید و گفت : منو بگو که نگران شما بودم که الان سگها می یان سراغت از ترس سکته می کنید خندیدم و گفتم که بهتر است به فکر اون یکی باشد سقف بالای سر خانم عاشق ناگهان سوراخ شدم و حجم آبی ریخت روی پتوهایش
 در نهایت رذالت گذاشتم تا آقای میزبان خودش به خانم عاشق اصرار کند که برود داخل کلبه (به خا…

آبشارویسادار

تصویر
مسی رپیشنهادی سجاد ساحل گیسوم بود. بعد از بردن ماشین به یک تعمیرگاه برای باز کردن درصندوق عقب به سمت ساحل رفتیم جنگل زیبابود با درختهای بلند ولاغر و تونل عشاقی که تا نزدیکی ساحل ادامه داشت.  فروشندگان هم ورودی جنگل را با نقش و نگارلباسهای که آویزان کرده بودند،تبدیل به یک نقاشی بزرگ کرده بودند. ساحل گرم بود و عجیب اینکه برای شنا هم باز بود. به جنگل رفتم و آنجا بساط پهن کردیم و زمانی خوشی را باخوردن و موسیقی و گفتگو گذارندیم و به تلفنهای رها خندیدم ماجرا این است که رها به خانواده گفته بود که سفر زیارتی مشهد می رود حالا تمامی فامیل زنگ می زدندو  سفارش دعا و سلام و سوقات میکردند و ما به ریشش می خندیدم بامزه این بود که حتی خاطرات شمال را تبدیل به خاطرات مشهدمی کرد و مضحک تر ازهمهشب احیا بود که تعداد تماس ها ازهمه بیشتر بود  و رها داشت آتش درست میکرد برای کباب حالا یکی زنگ زده بود و به او ادرس میداد که دربازار رضا مغازه دومی ازسمت راست برایش عناب بخرد! بعد ازناهار از گیسوم به سمت مسیربعدی که سجاد پیشنهاد داده بود یعنی پره سر رفتیم .شهری کوچک که در آن من هوس زولبیا بامیه کردم و بعد  از پره س…

اسالم به خلخال

تصویر
صبح در امامزاده از خواب بیدار شدم و به یادم آوردم خادم امامزاده را که تمام شب به محض نزدیک شدن زائران امامزاده به چادر ما (کنارچادر تخت های یک قهوه خانه کوچک بود)سوار موتورش شده و خود را به چادر ما می رساند و منتظر می ماند که آنان بروند و بعد دوباره موتور را روشن می کرد و می رفت یکی از مردان شب قبل تعریف می کرد که در فامیل تازه استخدام شده شان در نیروی انتظامی یه ماشین پر از مواد را گرفته و به رشوه های میلیونی صاحب ماشین توجهی نکرده و او را تحویل داده و بعد دیده که مرد با رشوه چندصدهزارتومانی به قاضی آزاد شده است. فامیل ایشان از آن به بعد تصمیم گرفته هر نوع رشوه ای را قبول کند و آنقدر رشوه گرفته است تا اخراج شده است! تا بچه ها آماده شوند به چشمه پشت امامزاده رفتم و بطری هایمان پر از آب کردم. دو چشمه به شدت پرآب بود که به رودخانه ای می ریخت که شب قبل لالای خوابهایم بود از خادم مهربان و امامزاده دلپذیر خداحافظی کرده و جاده زیبای برگشت را ادامه دادیم به خاطر بسپارید: در ابتدای جاده اسالم به خلخال هرجا که تابلو آبشارنره گر را دیدید بپیچید و از جانب من جاده را تا آنجا که توا…