پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2013

"شناسایی محدودیت ها" دردناک است و شادی آور

اینکه ما را با آرزوهای بزرگی بزرگ می کنند و بعد در بزرگسالی از ما می خواهند که آنها را کوچک کنیم, دردناک است. چطور باید به دانشجو بگویم که به درد این رشته نمی خورد؟ دانشجویی که علاوه بر بی استعدادی, روابط عمومی به شدت ضعیفی دارد و ناتوان در به پایان رساندن یک مکالمه ساده و یا شراکت در یک کار گروهی است.آن هم  زمانی که 27 ساله و در  ترم آخر است و می دانم که نه تنها کارگردان موفقی نخواهد شد که گمان می کنم حتی شانسی برای فیلم عروسی ساختن هم ندارد... جان مادرتان زودی استعدادهایتان را شناسایی کند و محدودیت هایتان را از آن زودتر گول این داستان های هالیوودی و این ایمیل های فورواردی  را نخورید که قصه های تکراری از سوپر من هایی که با تلاش فراوان به اهدافی بزرگ و سترگ  رسیدند. به قرعان  بیشتر ما آدمهای معمولی هستیم با توان هایی متوسط که پذیرش این امر از ما آدمهای موفق تری می سازد  تلاشهای طولانی, نا امیدی های طولانی به همراه دارد و من یک عالمه آدم میانسال غمگین و شکست خورده  می شناسم که قطعا آنچه که آرزو داشتند نشدند اما احتمالا می توانستند آدمهای شادی بشوند اگر...

نام بردن از کلمه سمعک هم توهین بزرگیه

تو خونه دوستم کسی حق نداره بگه "مدرن" چون مامانش که گوشش سنگینه از هر جایی که هست هراسان می یاد بیرون و فریاد می زنه : کی مرده ؟ به من بگید؟ راستشو بگید؟ کی مرده ؟

من می گم نگران آی کیو اینا هستم ..هی شما بگو طبیعیه

خواهرک اومده تهران که بره شهرستانی که توش درس می خونه  تعریف می کنه توحیاط بوده و دوقلوها زنبور دیدن و ذوق مرگ شدن. خواهرک با خودش فکر کرده بذا یه چیزی یادشون بدم شاید فهمیدن خواهرک گفته : این زنبوره ؛رو گلها می شینه؛ گل می خوره؛ بعد عسل درست می کنه   دوقلوها پشت سرش جمله اش را به این شکل تکرار می کنن :  این زنبوره ؛رو گلها می شینه؛ گل می خوره؛ بعد عسل درست می کنه ... پنیر درس می کنه ... کره درس می کنه ... . . .

سرخپوست خوب سرخپوست مرده است؛ زن سالم هم زن شوهردار است

- ازدواج کن دیگه داری پیر می شی - الان من چه چیز را کم دارم که با ازدواج آن را به دست می آورم؟ - آرامش! من( در حالی که از خنده نمی توانم حرف بزنم) : یعنی... می گی ...من الان... آرامش ندارم؟- اگه آرامش داری یعنی مریضی!-!!!

یک جایی خوندم :پاییز در یکی از روزهای تابستان آغاز می شود

دیشب فیلمبرداری تمام شد. یک هفته، هر روز دوازده ساعت تمام در حال سرو کله زدن با سی بازیگر نوجوان و عواملی چون خودم نابلد بودم و شبها تا دیروقت بر روی نماهای روز بعد کار می کردم
آخرین روز سخت ترین روز بود که باید در طول مدت کوتاهی که خورشید نزدیک به غروب است(به قول خارجی ها گلدن تایم) نماها را می گرفتیم 
فقط یادم هست که می دویدم و فریاد می زدم و بالا و پایین می پریدم بعد از آخرین نما هم ماشین گرفتم و خودم را به مهمانی دوستی رساندم که دست پختش غزل است و قصیده ...امروز تمام روز در تختخواب دراز کشیده بودم و چشمهای بی خوابم را روی هم فشار می دادم و سعی می کردم که اصوات و اشکال و افکار این هفته را از ذهنم دور کنم که نمی شد.
.
.
بعد نسیمی از پنجره وارد شد و پرده اتاق خواب را تکان داد و به بدنم خورد
و عطر پاییز تمام اتاق را پر کرد
همه صدا ها و تصاویر به تدریج محو شدند و من در خوابی عمیق فرو رفتم 

بابای آدم که نظامی باشه همین می شه دیگه

خب من چه کار کنم همه خوش خوابید و خوشحال که یک ساعت بیشتر می خوابید من بیچاره که همینطوری سحر خیز بودم و ساعت 6 قدیم بیدار بودم و منتظر می نشستم تا 7  قدیم برم بیرون حالا باید 5 جدید بیدار بشم و دو ساعت صبر کنم تا 7 جدید برم بیرون یعنی می گید صب اول صبی فیلم ببینم ؟!!

آخرش هم 590 تومن را کرده 160 تومن

دوست رها  590  تومن جریمه شده به دلیل سرعت زیاد؛ خانم رفته شکایت کرده و شماره اش را هم داده به قاضی پرونده قاضی زنگ زده گفته: خانم چرا اینقدر سرعت می ری؟ دخترک گفته: آخه قاضی  الان من تو حکیم دارم می رم وسرعت زده 60 تا ... شما جای من درسته آخه با همچین سرعتی تو همچین اتوبانی؟ قاضی داد کشیده پشت گوشی: خانم شما در حال رانندگی داری با من حرف می زنی؟ . . . مان از این دهه شصتی ها 

به مادرک می گویم

 دعایم کن  - تو دعا لازم نداری! - چرا؟ - چون خدا همیشه با کسانی است که چیزی به دنیا اضافه می کنند و تو از آنهایی . . . شیرین بود

جان من راضی شو

سرانجام بعد از 19 برداشت که هرکدام به دلایلی عصبی کننده قابل قبول نبودند توانستیم به آن نمای دلخواه برسیم همه که خسته و عصبی شده بودند با سر وصدا شادمانی کردند اما وسط آن شلوغی دستیار فیلمبردار که مردی بامزه و بی دندان است, سر از اتاق بیرون و به من که پشت مونیتور بودم با جدیتی اغراق شده گفت: ولی من هنوز راضی نبودم ها ..گفته باشم 

بعد دیدم داره به اشکهای من می خنده ..جدی نگرفته بوده

امروز بعد از گریه های حقیقی دخترک بازیگر رفتم؛ بغلش کردم و اصرار که جان من اینقدر جدی نگیر.. همش فیلمه به قرعان

برم جهنم یا بهشت حالا؟

برای گرفتن مجوز فیلمبرداری با معرفینامه رفتیم قبرستان . متصدی بعد از مطالعه نامه سر بلند کرده و با جدیت تمام فرمودند : باید یک رضایت نامه  از متوفی  بیاورید

ایکاروس های دنیای دیجیتال

در مراحل پیش تولید فیلمی کوتاه هست که ترکیب رئال و انیمیشن است و مدام حیرتزده می شوم از امکاناتی که انیمیشن برای خلق فانتزی هایم در اختیار می گذارد جمله معروفی است که می گوید: تنبلی مادر تمام اختراعات هست  اما به جز این گزینه (که اصلا قابل انکار نیست) چنین به نظرم می رسد که  توان بشر در تخیل دنیایی به جز این دنیا او را ملزم کرده است که اسبابی خلق کند که همین تخیل را تصویر کند  کارکردهای این چنینی ذهن انسان برایم حیرت انگیز است 

غذای دل و جان؟! یا جان و دل؟

ابتدا تصمیم داشت که کلی مطالب سطح بالای روشنفکرانه در باب موزیکی که امروز شنیده و صدای خواننده ای که امروز برایش خوانده بنویسد اما بعد ترجیح داد که درباره کباب کوبیده ای بنویسد که با دوغ و لیموترش و فلفل و گوجه  جلوی تلویزیون خورده  و همین جا ستایشی کند از آن ته چین چهارگوش طلایی رنگ که در حاشیه ظرف گذاشته بود و عین همان موزیک و صدای که امروز شنیده ، ملکوت بود و عرش بود و فضا

اشک تماشاگر حرمت دارد آقاجان، باید از روشهای شرافتمندانه در بیاید

بحث مفصلی میلان کوندرا در کتاب جاودانگی (فکر کنم) دارد در باب اشک و ارزش احساسات و تفاوت آن با آدم احساساتی اینکه چطور یکی از قهرمانان از اشک ریختن خود نماد می سازد و همیشه عینک دودی می زند برای اینکه بگوید به تازگی اشک ریخته است تا در نظر دیگران ارزشمند جلوه کند. کوندرا  عقیده دارد آدمهایی احساساتی وقتی اشک می ریزند حس خوبی نسبت به خود دارند و خود را آدم بهتری می دانند چون  "داشتن عواط"ف خود یک ارزش است.من با استناد به کوندرا عقیده دارم که دو نوع اشک وجود دارد. یکی ناشی از احساس و دیگری ناشی از بخش احساساتی وجود. بیینده های زیادی را دیده ام که فیلمی را دوست داشته اند چون هنگام دیدن آن اشک ریخته اند و فیلمسازانی هم اشک تماشاگر را در می آوردند تا اثبات کنند که فیلمساز خوبی هستنددر دوران رمانتیسم که فیلمها بر اساس میزان اشکی که از تماشاگر می گرفته  یک دستماله و دو دستماله و سه دستماله نامگذاری می شده اند (ببین آخری چه عر و عوری راه می انداخته است) و طبعا به نظر من فیلمساز باید اولی را در بیاورد نه دومی مثال مورد اول  سکانس کشتار عروسی در گیم آو ترونز است و مثال دوم پایان فیلم…

رنج رشد

دخترکِ بی دندان شکایت میکرد که:
ولی مامان من دوبار منو تو خونه تنها گذاشته 
خدمتکار پیر فرهنگسرا در حال بافتنی کردن گفت:
وقتی بتونی تنها بمونی ، یعنی بزرگ شدی . . .

برای خودم

خانم دکتری استاد ما بود. 20 سال پیش. میانسال و خوشگل بود. سفید و بور و چشم آبی 
تاریخ هنر درس می داد و چه درس دادنی. منظورم این نیست که خوب درس می داد. نه! سریع حرف می زد و پشت سر هم و عموما مطالبش را نیمه کاره میگذاشت ولی پرشور بود. همه آثار باستانی به نظرش شکوهمند و حیرت انگیز بودند و از روی رنگ آبی کاشی می توانست بگوید که متعلق به کدام دوره است
هلن گاردنر را هم دوست نداشت چون از هنر ایران زیاد نگفته بود
 در کلاسهایش از نیمه کلاس تا انتها  همه مشغول شیطنت بودند و او اصلا ناراحت نمی شد که حتی احساس هم نمی کرد. به تمامی سوالات بچه ها جواب می داد و حتی سوالات احمقانه . یادم هست که یکی از پسرها پرسید کاپشنتان را از کجا خریدید؟ البته کاپشن چرم آبی خیلی شیکی بود که به چشمانش هم می آمد و او جوابش را با جزییات داد که در جوانی در سفری از فرانسه به ایتالیا در مرز کاپشن را خریده است . از کلمه "چیز" زیاد استفاده می کرد و این موضوع جوک های مختلفی می شود و وقتی دیگر بچه ها شورش را در می آوردند نهایتش می گفت: ای پسر بد
یک بار استاد خانم دیگری ازم پرسید چرا اینقدر بچه ها اذیتش می کنند و من تن…

به قول فامیل دور: من دیگه حرفی ندارم

مادرک: ننه ای نتیجه بازی قرمزا و آبیا چی شد من: نمی دونم مامان! ولی اینا که همیشه برابر می شن مادرک: نه ! وقتی گذوشتن زنا برن  استادیوم ، اون وقت برابر می شن من:!!!!!!!

ما گلهای خندانیم ..فرزندان ایرانیم...

امروز در مترو یک شاگرد قدیمی را دیدم . درسش را رها کرده بود؛ ازدواج کرده و طلاق گرفته بود؛ پدر و مادرش فوت کرده بودند؛ خواهرها و برادرها مهاجرت کرده بودند و او تنها در خانه پدری با پول اجاره یکی از طبقات زندگی می کرد. شاگرد قدیمی دیگری زنگ زد.درسش را تمام کرده بود اما شغلش را از دست داده بود؛ مادرش را از دست داه بود و با برادری مسن ؛ زندگی می کرد. در فرهنگسرا هم شاگرد قدیمی به دیدنم آمد.لیسانسش را گرفته بود و  شغلی بدون بیمه، هر روز هفته  ،8 صبح تا 5 بعد از ظهر با ماهی 300 هزار تومن داشت. در یک خانه قدیمی دو اتاقه با مادر و پدر و دو برادر زندگی می کرد. روز بدی بود

ضمنا عقاید شخصی مادرک به من هیچ ربطی ندارد

مادرک از پیرزن ها و پیرمردهای که در اروپا دیده  بود می گوید و از قدرتی و اراده ای که در آنان دیده بود   می گوید هیتلر را نمی بخشد که مردمانی این چنین را با جنگی که به راه انداخته در هر دو سوی جبهه کشته است می گوید اگر آن همه جوانان که در اروپا مردند، زنده مانده بودند  الان اروپا اینقدر قوی شده بود که این همه "گد گودو" در آن  نباشد و در پایان نظریاتش هم بیانیه صادر می کند که : هیتلر نژاد پرست نبود، من نژاد پرستم 

بی تعارف

بچه ها یه سوالی دارم کدامتان تا به حال کامنت ناسزا در دنیای مجازی گذاشته اید؟ در پای وبلاگی و سایتی و .... دلیلتان را هم برایم بنویسد می توانید خصوصی بگذارید(در بلاگفا)

پیرمرد صاحبخانه آمده بالا و خوشحال که من توانستم بر پسرهایش پیروز شوم ، شروع کرده به تعریف خاطراتی از سالهای قدیم

مدام می گوید: شما که زندگی نمی کنید و برای اثبات این موضوع قیمتهای سال 1320 را با حافظه درخشانش پشت سر هم ردیف می کند یک کیلو برنج= 9زار و ده شاهی یک سنگگ= 1 قرون و 5 شاهی  12 کیلو ماش= 15زار یه روز رفته ده ونک سه تا نون پاکش مشهدی(گویا نوعی تافتون بوده) را  با 5سیخ کباب و یک سیر و نیم کره و یه گوجه خریده و روی هم شده 11 زار و بعدش هم از آب قنات توتستان ونک خورده می گه: می دونی شاهی چقدره ؟می گم: نه می گه:آخه  زندگی نکردی  ..1 قرون می شه 20 شاهی

گفتگوهای من و صاحبخانه درچند هفته اخیر

- تصمیمتون چی شد؟
-  دارم دنبال خونه می گردم (گوینده  شیرازی روی صندلی خود نشسته است)
- خب 50 تومن تخفیف بهتون میدم...
- نه نمی تونم ،شرمنده ام می رم 
.......................
- تصمیمتون چی شد؟
- دارم اون ور شریعتی دنبال خونه میگردم (گوینده  همچنان روی صندلی خود نشسته است)
 خب 100 تومن تخفیف بهتون میدم...
- شما لطف داری ،ولی من شرمنده ام می رم
....................
- تصمیمتون چی شد؟
- چند تا خونه اون ور شریعتی دیدم  (گوینده روی صندلی خود نشسته است و کمی جابجا می شود)
 خب 150 تومن تخفیف بهتون میدم...
- من از محبت های شما خجالت میکشم  ولی نمی تونم باید برم
......................
- تصمیمتون چی شد؟
- تو خیابون ادیبی چند تا خونه دیدم (گوینده روی صندلی خود نشسته است و چایی هم می خورد با شکلات)
 خب 200تومن تخفیف بهتون میدم...
- سلامت باشید نه  ،شرمنده ام می رم
...................
- تصمیمتون چی شد؟
- یه خونه تو ادیبی دیدم (گوینده روی صندلی خود نشسته است و سریال نگاه می کند)
- چند می خوای به اون خونه بدی؟(با خشم و دندان قروچه)
- من؟ خب اینقدر...
- همینقدر بده ...همین جا بمون( صدای کوبیده شدن سر…

نقل به مضمون از سریال six feet under

وقتی پدر و مادر ها می میرند به بچه هایشان می گویند" یتیم" ، وقتی زن و شوهر ها می میرند به شوهر و زن متوفی می گویند" بیوه "؛ ولی چرا هیچ اسمی بر روی پدر و مادری که بچه اش می میرد نمی گذارند؟ گمانم اینقدر دردناک است که هیچ نامی نمی شود بر آن گذاشت

خواهی شد

چند بار به یکی از دختران بازیگر گفتم که : حالا  تو نقش بدل  این را بازی کن...حالا تو نقش بدل اون یکی را بازی کن بعد از چند بار تکرار من دخترک به طرزی دوست داشتنی فریاد زد: من نمی خوام بدل باشم می خوام طلا باشم