۹ آبان ۱۳۹۲

تحلیل های یک دماغو

سرما خوردگی را دوست دارم. ناگهان ریتم زندگی کند می شود. ناگهان همه کارهایت به بهانه ای منطقی به عقب می افتد و زمانی دراختیارت است برای 
به رویا فرو رفتن ؛  بازگشت به گذشته ؛  برنامه ریزی آینده
زمانی برای زیر و رو کردن ؛ الک کردن، دور ریختن 
زمانی برای بخشیدن خودت ؛ بخشیدن دیگری
زمانی برای کشف محبت های فراموش شده ؛ محبت های دیده نشده 
زمانی برای آشتی با جسمت ؛ روحت؛ ذهنت
زمانی برای فراموش کردن ، به یاد آوردن
در پایان بیماری چون ماری پوست قدیمی را رها کرده و با تنی شاداب بر روی علفها می غلتی

۸ آبان ۱۳۹۲

هی من میگم ملت دارن خل می شن شما بگو نع

دانشگاهی در شهرستان سه جعبه سیب به من هدیه داده است. هرچقدر سعی میکنم نمیتوانم دلالت های ضمنی این هدیه را درک نمیکنم  و
همچنین نمی توانم فیلمنامه ای طراحی کنم که در پایان آن روسا به این نتیجه برسند که:
 سه جعبه سیب به استادها بدهیم
.
.


۵ آبان ۱۳۹۲

میگه فسنجون امشبتو به راه کن و بی خیال فردا

پدرم زنگ زده و می گه:
- بابایی دنبال "چیزِ واجب "برو  نه "چیز ِلازم"
- فرقشون چیه بابا؟
-" لازم" خونه و ماشینه ؛ خوب همه ما چهار تا خونه و پنج تا ماشین لازم داریم  !
- اون وقت" واجب" چیه ؟!
- دلِ خوش ...

خلاصه برای یه عصرجمعه بد نبود

فیلم گناهکاران خوب بود. برای من که فیلمهای پلیسی- کارآگاهی دوست دارم و سینمای ایران عموما در این زمینه ناامیدم کرده است؛ این فیلم مرا راضی از سینما فرستاد بیرون.
همه (به جز نسرین مقانلو) خوب بازی کرده بودند. ریتم فیلم با کمی اغماض خوب درآمده بود و مهمتر از همه اینکه پایان آن غیر قابل پیش بینی بود.
قریبیان خوب کارگردانی و بازی کرده بود و از این اکشن بازی های سریال های به سفارش نیروی انتظامی خبری نبود.

۴ آبان ۱۳۹۲

ایشون در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران کار می کنن

با دوستم رفتیم فیلم گناهکاران فرامرز قریبیان را ببینیم ، یه جمله از نیچه اول فیلم اومده که :" احتیاط کن در مبارزه با هیولاها خودت تبدیل به هیولا نشوی"
دوستم آهی عمیق کشیده و می گه : منظورش منم

۳ آبان ۱۳۹۲

شربت دزدی نخورده بودیم که خوردیم

قانونی درکلاسهایم است که دانشجوهایی که دیر بیایند باید برای کل کلاس چایی  و یا اگر تعدادشان زیاد بود با هم یک جعبه شیرینی بگیرند
دیروز چهار دانشجو خیلی دیر آمدند و سعی کردند که با رشوه به من(ونه کل کلاس)  داخل بیایند
سه نفرشان از گوشه کنار جیب و کیفشان شکلاتی و نصفه بیسکویتی پیدا کردند و وارد شدند؛ چهارمی را با شوخی خنده راه ندادم  تا برود یک فکری برای خودش بکند
 مدتی بعد درحال نمایش عکس ها بودم که دختر دوان دوان  پرید  داخل کلاس  و یک لیوان شربت روی میز من گذاشت و به سرعت نشست روی صندلی خودش
هنوز  جابه جا نشده بود که پشت سرش پسری در کلاس را با شدت باز کرد،دختر را دید و  دهانش را باز کرد که  با دیدن لیوان شربت روی میز من ، تته پته ای کرد و رفت بیرون و  در را پشت سر خودش بست و
 انفجار خنده کلاس را پر کرد

۲ آبان ۱۳۹۲

حالا دیگر به این همه اضافه کنید جاده شمالی و جنگل باران زده و عطر خاک را

نمی دانم در صدای این جماعتی که شازده کوچولو را ضبط کردند چه سحری است که هر هزار بار اشک مرا در می آورد
روباه که آداب اهلی کردن را یاد می دهد
شازده کوچولو که آداب عشق ورزیدن را می آموزد
بخصوص اون آخرهاش که خلبان نگران گوسفند و گل سرخ است
...

۱ آبان ۱۳۹۲

گفتم بگم شما هم خوشحال شی

سفرنامه اردبیل بودها، همونی که ورودی شهر یه آقای عزیزی با لهجه بامزه اش شش بار بهمون گفت"مستقیم میری"
در مسابقه سفرنامه نویسی انتشارات نوگام شرکتش داده بودم البته قسمتهای خانم عاشق و آقای متجاوز را حذف کرده بودم و رها عقیده داشت که تمام مزه اش هم رفته 
اما گویا خیلی هم به مذاق داوران بی مزه نبوده و جایزه اول را گرفته است.

۲۸ مهر ۱۳۹۲

و البته چه انتظار بیهوده ای دارند این "دیگران" از یک شیرازی اصیل

آدم های خوش لباس را دوست دارم  و خودم هم آدم بد لباسی نیستم، اما قضیه "چی بپوشم" خیلی برایم جدی نیست. قبل از بیرون رفتن، چیزهایی را از آن کمد به هم ریخته و شلوغ بیرون می کشم و  سر هم می کنم. هماهنگی رنگ و نقش از کار در بیاید ، بقیه اش چندان مهم نیست.
در زمان خرید هم کاملا به قیمت توجه دارم یه چیزی  تو مایه "حیف پول که برای  لباس خرج بشه"
طبعا" هنری" بودنم هم باعث شده بود که "دیگران" سهل و ممتنع با لباس پوشیدنم برخورد کنند 
اما
داستان از زمانی تغییر کرد که من شروع کردم به تدریس در دانشگاه و دکترا قبول شدم
به تدریج نیروی افزاینده از طرف  "دیگران"  حس می کردم که لباس پوشیدن مرا تحت نظر داشتند
 و هرچه به فارغ التحصیلی گذشت؛ فشار بیشتر و بیشتر و به جمله ها واضح شدند.
به نظر "دیگران"  دیگر نباید خیلی شاد بپوشم 
به نظر "دیگران"  دیگر نباید اسپورت بپوشم
به نظر "دیگران"  باید گران بپوشم
به نظر "دیگران" باید مارک بپوشم
درواقع باید به تصوری که از "دکتر" در ذهن "دیگران" وجود دارد نزدیک شوم
.
.
.
چقدر اسیر تصویرهایمان هستیم ؟
چقدر اسیر تصویرهای "دیگران" هستیم؟

۲۷ مهر ۱۳۹۲

امروز برای صبحانه گردو شکستم

در باغ انار پدربزرگ چند درخت گردو بود. فصه ای قدیمی  می گفت این گردوها را کسی نکاشته بلکه کلاغ خسیسی آنها را زیر خاک پنهان و بعد فراموش کرده  است.
آخر تابستان کارگرها گردو ها را می تکاندند. باچوبهای بزرگی بالای درخت می رفتند و گردوها با ضربات آنان به زیر درختان پرتاب می شدند. ضربه های که برگریزان هم به راه می انداخت. چقدر این صحنه برای من شگفت انگیز بود
بعد کارگرها پایین می آمدند و به جستجوی گردوها در گوشه کنار باغ می رفتند. پدربزرگ دستور داده بود که آنان گردوها راشلخته جمع کنند و خیلی هم دقیق به  زیر درختان انار نگاه نکنند. سپس کارگرها با دستهای سیاه گردوها را پوست گرفته و در داخل گونی می ریختند و می رفتند
و حالا نوبت ما بود:
تمامی نوه های پدربزرگ در مسابقه ای به نام "گردو پَسَکی" به زیر درختان هجوم می بردند
و قانون پدربزرگ  این بود: گردو پسکی مال بچه هاست
در آن روز چشمانم فقط اجسام گردِ سبز و قهوه ای را شناسایی می کرد . بی اعتنا به درد کمر خم شده؛ بی اعتنا به ضربه هایی انارهای درشت آویزان به درخت که  بر سرم می زدند و چه لذتی داشت آن لحظه دیدن گردوی تازه با پوستی پاره شده که زیر برگ درختی پنهان شده با آن عطر گسش. هنوز می توانم حجم ذوقی که در دلم تکان می خورد را به یاد آوردم و افتخارش همان نگاه بی کلام پدربزرگ بود که از دیدن دامن پر از گردویم نصیبم می شد.
اولین روز مهر با کلاسی شروع می شد که من با دستها و لبهای سیاه در آن حضور پیدا می کردم با این انتظار که معلم از من بپرسد: تو گردو خوردی؟
.
.
.
حالا که دیگر نه باغی مانده است و نه پدربزرگی و نه درخت گردویی 
 من هم  بزرگ شده ام و هنگام  شکستن گردوی تازه  حواسم هست که دستانم سیاه نشود
 اما 
این  عطر  گس و پرخاطره گردو  تا آخرین پاییز عمرم با من است

۲۶ مهر ۱۳۹۲

و همین عصبانی ام می کند

کاج مطبق دومتری ام چند روز پیش تصمیم گرفت که بمیرد.
هیچ دلیلی برای مردنش وجود نداشت. آب به موقع می خورد و نور هم به اندازه می دید  اما یک روز که از سفر برگشتم دیدم طوری خشک شده که انگار هیچوقت زنده نبوده است.
الان جسدش روبروی من است و من بیشتر از اینکه غمگین باشم، عصبانی هستم.
موجودات حق دارند که به دلیلی، هر دلیلی  بمیرند، حق دارند که خود مرگ را انتخاب کنند، حتی آنهایی که دوستشان داریم 
و وقتی پای مرگِ دیگری به میان می آید؛ این ما هستیم که هیچ حقی نداریم 

۲۴ مهر ۱۳۹۲

چرا رها از طریق تله پاتی نفهمید که باید کلید را بیاره؟!!!

خواهرک به من گفت که می یاد خونه ام و منم بهش گفتم که با رها هماهنگ کنیم که کلید رابه دستت برسونه 
خب خواهرک هم اومد و پشت در موند و  رها که از ماجرا خبردار  شده با حیرت  به من زنگ زده میگه 
نظرت چیه منهم در جریان تصمیماتون بذارید
.
.

۲۲ مهر ۱۳۹۲

من عقلم کم بوده

نوجوونی هام از این اصطلاحات عامیانه بدم می اومد
 زندگی دو روزه 
غم دنیا رو نخور
عمرتو تلف نکن
قدر جوونی تو بدون
پول چرک کف دسه
به دل نگیر
.
.
.
الان فکر می کنم عوام چقدر عاقل بودن

و هنوز عطر خاك با من است

جلسه دفاع تمام شده بود و دانشجوها مرا سوار كرده بودند كه به ايستگاه راه آهن برسانند كه معلوم شد قطار تاخير دارد
و آنها پيچيدند در جاده خاكي و سر از كوچه باغي در آورديم كه بوي آب و خاك مي داد.
انارها قرمز و درخشان؛ شاخه ها را خم كرده بودند. پرنده هاي آبي و سبز  از روي سيم هاي برق به هوا مي پريدند و ديوارهاي كاه گلي خود را زير نور آفتاب طلايي گرم مي كردند
به ايستگاه برگشتم در حالي كه كوله باري از چغندر و بادمجان و انار و گليمي دست بافت به همراه داشتم

۲۰ مهر ۱۳۹۲

13 ساله بود زمانی که ازدواج کرد

پدربزرگم درکودکی پدرم فوت کرده بود و پدر و تمامی عموهایم از کودکی کار میکردند تا خرج خودشان را بدهند. بین همه بچه ها تنها پدرم بود که درسش را ادامه داد و به دانشکده افسری رفت. بقیه عموهایم در همان شغلهای کارگری خود باقی ماندند و درمحله های فقیر نشین بزرگ شدند و درهمان محله ها هم با دخترانی بی سواد و کم سواد ازدواج کردند و بچه دار شدند
تلاش پدرم برای درس خوان کردن آنها تنها باعث دوریشان از یکدیگر شد و سرانجام سالی یکبار در عید ها به دیدن او می آمدند که دیدارهای مشکلی بود
بچه های آنان و ما هیچ حرفی برای گفتگو با یکدیگر نداشتیم اما بین آن همه بچه، من دختر عموی نوجوانی را دوست داشتم که از من    کوچکتر بود و به دیده من زیباتر؛بور و سفید و ظریف. او را به اتاقم می بردم و  برایش از کتابهای که خوانده بودم میگفتم و فیلمها و همه چیز برای او هیجان انگیز بود  و می بلعید حرفهایم را و هوش و تخیل سرشارش بقیه داستان را ادامه می داد
یک روز به خانه ما آمد، دیدم آرایش ناشیانه ای کرده و النگوی طلا به دست دارد. نشانش کرده بودند و حالا آمده بودند مثلا اجازه عموی بزرگترش را بگیرند به قول مادرم نوشدارو بعد از مرگ سهراب؟!
با من تنها نمی ماند که از اوبپرس چرا اینقدر زود ازدواج می کند . خواهر کوچکترش گفت که اول خیلی گریه و زاری کرده اما بعد خاله اش او را به درون اتاقی برده و با او صحبت کرده و وقتی بیرون آمده راضی و خوشحال بوده است
بعد از آن در این همه سال دیگر این دختر عمو را ندیدم اما خبرهایش دور را دور می رسید
همسر جوانش معتاد و خلافکار بود و زندگیش زاییدن های پی یا پی در بین زندان رفتن های شوهرش بود
  چند وقت پیش دریک عزاداری  دیدمش
نشناختمش 
هیچ نشانه ای از آن دختر ظریف و بور نبود. تنها زنی چاق و  پیر و خسته بود که هنوز نام فیلمی که برایش تعریف کرده بودم به یاد داشت.

۱۹ مهر ۱۳۹۲

به خاطر کتابها

من خیلی دیر با تکنولوژی کنار می آیم. به سختی گوشی جدید، یخچال جدید، لپ تاپ جدید( و الان که دارم فکر می کنم درباره غیر تکنولوژی ها هم همینطورم ) کیف جدید و کفش جدید می خرم
اون گوشی سامسونگم را که به یاد دارید، وقتی دزد کیفم را به همراه گوشی دورن آن از روی شانه ام بلند کرد
ته ذهنم یک حس رهایی بود، کنار نمی آمدم با امکانات فوق پیشرفته و اون تاچ لعنتی اش
بعدش هم رفتم یک گوشی کیبرد دار ارزان خریدم و خلاص
به همین علت مقاومت زیادی در برابر خرید تبلت کردم
حتی حاضر شدم به جای آن یک مینی لپ تاپ از دوبی بخرم که بعد از چند روز کار فهمیدم که  صفحه کوچکش کلافه ام می کند و خیلی هم سبک نیست و فروختمش
سرانجام این مسافرت های هر هفته برای تدریس و لپ تاپ سنگین مجبورم کرد که تصمیم بگیرم
حالا دیگر وب را سوراخ کردم از بس سرچ کردم و با تبلت تمام کسانی که می شناختم ور رفتم ببینم این تکنولوژی می تواند با من ارتباط برقرار کند(توجه کردید من وظیفه ای در ارتباط برقرار کردن ندارم)
سرانجام آنچه که می خواستم را خریدم
چند روزی است که چنان با او یکی شده ام که از روزهای بدون آن حیرت می کنم
متعجب از سازگاری سریعم به دلایل این امر می اندیشدم و  دلیلش را دیشب در رختخواب فهمیدم 
زمانی که تکیه داده به بالش ها تبلت به دست درحال خواندن کتاب  بودم و به صورتی ظاهرا مجازی و عمیقا حقیقی "ورق می زدم"
.
.
.
مدتها بود...مدتها ...خیلی زیاد...که دیگر در  تختم کتاب ورق نزده بودم

۱۸ مهر ۱۳۹۲

دستهایش را با دستکش پلاستیکی اش روی سینه می گذارد و می گوید:دختر من، این بار مهمان من باش

در قهوه خانه بین راه  جاده شمالی ، پیرمردی بی دندان سفارش ها را می برد و می آورد.
همیشه من سوپ سفارش می دهم و او هر بار به من اصرار می کند که چایی را مهمان او باشم
با اینکه می دانم او کارگر رستوران است و توان مهمان کردن کسی را ندارد
این اصرارش عجیب به دلم می نشیند

۱۴ مهر ۱۳۹۲

من آدمهايي كه آرزو دارند را دوست دارم

در ارتفاعات بابل در يك روستاي مرتفع با زني ميانسال آشنا شدم كه  در حال ساخت خانه اي  به شيوه سنتي و بدون استفاده از بلوك هاي سيماني  بود. دو رديف چوب با فاصله و اريب ديواري را رايجاد مي كردند كه مابين آن توسط كاه گل پر مي شد .عايقي طبيعي كه در زمستانها گرم و در تابستانها خنك  است. 
از انجا كه هميشه در فكر ساخت خانه روستايي با معيارهاي قديمي بودم با زن سر صحبت را باز كردم
زن به گرمي از خودش و خانه اش ، تا كلاس پنجم درس خوانده بود و چهار دختر تحصيل كرده داشت.
و اين كه با وجود تمسخر مردم روستا با دخترهايش هم محلي و هم فارسي حرف مي زده چون مي دانسته روزي آنها را به دانشگاه خواهد فرستاد
زن از لذت كشت و زرع مي گفت و از مضرات سمپاشي و ناراحت بود كه ما اينقدر از "ايران آريايي" دور شده ايم
آخر كار شماره بنا و معمارش را خواستم كه رفت روي كاغذ نوشت و آورد وقتي ازش تشكر كردم گفتگو را با جمله زيبايي پايان دارد

۱۳ مهر ۱۳۹۲

خدا برکت دهد این چشم و ذهن و دهانتان را

جا معه شنا سی هنر درس می دهم این ترم و لذتی می برم شگفت
اینقدر این ترم پایینی های فسقلی  قدرت جذب و گیرایی بالایی دارند. اینقدر که در بحث مداخله می کنند و کلاس را به دست می گیرند. اینقدر که من مدام مجبور می شوم تئوری سطح بالاتری را مطرح کنم و آنها کم نمی آوردند. اینقدر که به سرعت یاد گرفتند که ابزارهای نقد جا معه شنا سی را بر روی آثار هنری پیاده کنند
درحیرتم از این همه کنجکاوی و انگیزه در ساعات پایانی روز

عکسای سفر هنوز به دستم نرسیده پس سفرنامه هم فعلا در کار نیست

بنده از اولین سفر پاییزی ام بازگشته ام و می بینم که با لینکی که رفیق مجازی خانم آیدا احدیانی داده است حسابی ملت خودشان را جرواجر کرده اند
از آنجا که بنده شیرازی  حوصله ام نم شه بحث خودفروشی و  زنانی که دیگری خرجشان را می دهد بیشتر از این ادامه بدهم 
شما را ارجاع می دهم به  سیمون دوبوار  و کتاب جنس دوم 
اگر اتساع حدقه اجازه داد این کتاب قطور را بخوانید و
باور کنید مختان را اینقدر به کار می کشد که  دنیایتان  بزرگتر شود
و 
خودتان را بدون وحشت بشناسید

۱۰ مهر ۱۳۹۲

مادر استاد دانشگاه, هر دو پسرش دانشجوی همان دانشگاه, دو پسر را بردند اردو


گفتگوی تلفنی مادر با پسر مظلومه
- مواظب داداشت باش آبروی منو نبره
- باشه مامان
- بگو زشته جلوی بقیه همکارام مطابق شان من رفتار کنه
- باشه مامان حواسم هست
- الان کجایید؟ داداشت داره چیکار می کنه؟
- تو اتوبوسیم هنوز نرسیدم..اوممم... روسری سرش کرده داره وسط اتوبوس می رقصه

۹ مهر ۱۳۹۲

کچل زلفعلی شنیده اید؟


نمی شود دیگری خرجتان را بدهد و شما خودتان را زن مدرن و مستقلی بدانید
بپذیرید که وابسته اید و تلاش کنید که روی پای خود بایستید
در این فاصله هم پز روشنفکری ندهید
حداقل برای من ندهید
خوب؟

عزيز دل حتي دستگاه كارت خوان نداشت

بهار که بودم برای خرید لازم نبود جای دیگری بروم، همه چیز خوردنی و پوشیدنی و مصرفی در اطرافم بود. مراکز خرید هفت تیر هم مواردی که در محله ن...