پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2014

افجه ، هنزک، آبنیک ، برگ جهان،ناران

تصویر
برفی که تو اولین رد پایش هستی چلچراغهای یخی آویزان از درختان  حریر مهی که بر زمین های خیس آفتابخورده می چرخید گرمای گونه هایت در نسیمی که در خود دانه های سرد داشت دیزی و چایی و  جاده ها   جاده ها جاده ها جاده ها 



یعنی آینده این کشور چی می شه ؟ ها ؟ نه جدا؟ شما چی فکر می کنی؟

دوقلوها به خواهرک می گن ما دارم می ریم بیرون ، خواهرک هم می گه مواظب باشین ماشین بهتون نزنه 
اونا هم با این تخیل حال می کنن و خودشون داستان را ادامه می دن
آقا می رن تو کوچه/ هاپو می ذاره دنبالشون / هاپو بزرگه (اینا می ترسن می یان تو اتاق تصمیم می گیرن اندازه هاپو را تغییر بدن ) هاپو کوچیکه ٰ/ اونا هاپو را با ضربات بالش می کشن!!!! 
خواهرک مدافع انجمن حمایت از حیوانات، نگران براشون توضیح می ده که کشتن هاپو گناه داره !!! نتیجه  اخلاقی اینکه اونا این هاپو را ول می کنن ، می رن یه هاپو دیگه می کشن  و جسدش را روی دست گرفته به خواهرک نشون می دن که : این گناه نداشت !(کلا نگرفتن قضیه را )
صبر کنید ...صبر کنید هنوز تموم نشده . . . هاپو را روی بخاری سرخ می کنن و می خورن !!!!
.....

خودتان عنبرنسا را سرچ کنید به من هیچ ربطی ندارد

از آنجا که من سنگ کلیه دارم و سوزش جیش، یکی از همکاران عنبرنسا را پیشنهاد داد.  ما هم یک عددش را زدیم سر سیخ و نشستیم روی صندلی و شالمان را چادر کردیم و  خودمان را با آن دود دادیم و خداییش فایده ای داشت چند روز بعد که ما رفته بودیم تئاتر سقراط هی با خودمان می گفتیم : این بوی  خوب روستا از کجا می آید؟

دوستان وقتی مرا پیدا می کنید؛ به من خبر ندهید، برای خودتون می گم واگرنه که من زن دارم

واقعیت این است که وبلاگ نویس باید ناشناس باقی بماند. هرکدام از دوستان من که از روی نشانه ها ، مرا کشف کردند باعث ناراحتیم شدند. کمترین دلیلش این است که آن دوست از نوشته های من حذف می شود و بیشترین دلیلش که باعث خودسانسوری من می شوند. زمانی که یکی از همکلاسهای قدیمی با خوشحالی تمام به من خبر داد که اینجا را پیدا کرده و به بقیه هم خبر داده است، من به سرعت رفتم به سراغ آرشیو و هر موضوعی که برای خاله زنک های دانشکده جذاب بود پاک کردم. خواننده های هم که به خاطر این وبلاگ با هم آشنا شدیم همین ویژگی را دارند . مثلا همین رها (سلام عزیزم) یکی از معضلات من است من جرات ندارم از غم و غصه هایم اینجا بنویسم اینقدر که این دختر هراسان به سراغم می آید و تمامی تلاشهای ممکن را برای نجات من از غم انجام می دهد و من هی باید قسم بخورم که بابا این پست قدیمی بود!

احساس خود "نه خود دوقلو بینی"

دوقلو ها با خودشان می خندیدند و زمانی که خواهرک علت را جویا شده ، معلوم شد که به مادرک می خندیدند که لباس این یکی را، تن آن یکی کرده است
.
.
.
تبصره:بعله! علاوه بر خودشون ، لباسها هم شبیه یکدیگر هستند

به عشق این خرمگس پیر عصیانگر که دموکراسی او را کشت

دوست داشتم امشب همه شما با من بودید و نمایش سقراط نوشته و کارگردانی حمیدرضا نعیمی را می دیدید اگر بودید با من قهقهه می زدید با من اشک می ریختید و در پایان با من آنقدر کف می زدید تا دستهایت درد بگیرد.

و غمگین بود که ماهش با ماه گردون تفاوت داشت

 مادرک تلویزیون  دیده  که  یک آقای تعریف و تحسین می کند  که پسری شب هنگام به بلوغ می رسد و همان شب به سراغ پدرمی رسد که من به بلوغ رسیده ام و پدر همان  نیمه شب می رود درب خانه همسایه را می زند که امشب پسرم به بلوغ رسیده است و دخترت را خواهانیم و پدر دختر همان شب دختر را برای پسر عقد می کنند مادرک  کانال را عوض کرده است و در ماهواره یک نمایشگاه ارتباطات در آینده را  دیده که در هاوایی برگزار شده بوده  و برایم تعریف می کرد از تکنولوژی هایی که باید در انتظار آن باشیم که چگونه ارتباطات انسانی را رشد خواهد داد و دگرگون خواهد کرد و مادرک  حیرتزده شده از این انسان مخترع که می خواهد تا به کجا برود؟

گویا اینا کلا در درک ارتباطات خانوادگی مشکل دارن شدید...

دوقلو ها به غصه اومدن سراغ مادرک و نگران که چرا خواهرک؛ بابا نداره ؟ مامان براشون توضیح داده که همین "عمو" (که خیلی هم باهاشون بازی می کنه ) بابای خواهرک است  آنان باور نکرده اند و قرار شده که شب که بابا اومد، خواهرک جلوی اونا چند بار صداش کنه" بابا "و اونم جواب بده تا این باری از ذهن پر دغذغه این دو تا خل و چل کم بشه  ... نگران بشم براشون دیگه نه ؟

حتما باید دستفروشی روی ریل قطار دو نیمه شود تا مامور با دستفروش چنین مهربان شود؟

زن دستفروش مترو سر از در واگن بیرون کرد و با نگرانی اطراف را نگاه کرد، مرد مسئول انتظامات با سر اشاره کرد که خطری نیست و می تواند بیرون بیاید، زن با کیسه بزرگش رفت روی صندلی انتظار نشست تا قطار بعدی را سوار شود

طفلک گوشهای شاهچراغ

همکار خاله ام با اشک و زاری با او درد و دل می کرده  که فرزندش در مهدکودک کلمه کافداری یاد گرفته و هرچه می کند از دهان کودک نمی افتد تا این حد که رفته شاهچراغ  نذر کرده که کودک کلمه را فراموش کند

در مثل مناقشه نیست که ،‌هست ؟:)

داریم با هم چند نفری فیلم گرگ وال استریت را می بینیم که بر اساس یک داستان واقعی است و حیرت زده میزان قاچاق پولی
هستیم که در صحنه های مختلف فیلم رخ می دهد که 
یکی از بچه ها با حیرت و افسوس می گوید: بیست سال پیش از کیش یه دوربین قاچاق آوردیم ، تو فرودگاه ازمون گرفتنش!!!

و سرانجام مشکل حل شد

دوقلوها مدام، وقتی بیدار می شوند ، وقتی غذا می خورند ، وسط بازی در حیاط؛ با قیافه نگران و جدی و گیج  از مادرک می پرسند: تو مامانی؟هر بار مادرک توضیح می دهد که: "بله من مامانِ خواهرکم "و  طبعا عمرا اونا معنای خاله و دخترخاله و ارتباط این دوتا با هم را بفهمند اما من می دانم که در واقع برای مغز فسقل آنان درک این موضوع سخت است که چطور "کسی که مامان آنها نیست" می تواند مانند "مامان خودشان" (و حتی شاید مهربانتر از او) آنها را دوست داشته باشد سرانجام آخرین بار مادرک به آنها گفت: بعله ، وقتی شما به خانه من می آیید، من  مامان شما هستم  و آنان شادمان برای بازی با شلنگ به حیاط رفتند 

یعنی مادرک اینقدر روشنفکر؟ آخه چه معنی داره ؟

مادرک  فیلم سایه های بلند باد را دیده بود و خیلی خوشش  اومده بود. فیلمی سورئال که قبل ازانقلاب بهمن فرمان آرا اونو ساخته  از نشانه های می پرسید که معنای آنها را متوجه نشده بود و  من داشتم توضیح می دادم که  گفتم نویسنده فیلمنامه اش غلامحسین ساعدیه گفت نه هوشنگ گلشیری بوده 

حالا من تعطیل، شما چرا خواننده من شدید؟

دندوناموکه جرمگیری میکنم تا یه مدتی  وقتی زبونم می خوره پشت دندونام و می بینه جرمها نیست، یه حس گمگشتگی غریبی دارم 

رها ؛ بهار (همان دوست اردبیلی) را در تهران می چرخاند

بهار: تهران هم اینقدر که می گن خیلی هواش بد نیست! رها : عزیزم اون روبرو را می بینی؟ بهار: بله  رها: اونجا باید به طور طبیعی یه کوه باش بهار: خوب رها: خب الان نیست  .... فکر کنم قانع شد

همه می خندند

در داروخانه هستم که دانشجو زنگ می زند -  استاد من هفت شدم اگه می شه نمره ام رابیشتر کنید مشروط نشم - عزیزم وقتی من هفت دادم یعنی نمره ات خیلی کم بوده اگه کسی واقعا هفت بشه که من ده را بهش می دم - استاد دارم مشروط می شم نیم نمره کم دارم - نه بهت  بدم مشکل حل می شه ؟ - بله استاد - اوکی من نه بهت می دم گوشی را قطع می کنم و  سر بلند می کنم و می بینم تمام منتظران و متصدیان با خشم به من نگاه می کنند برای همه توضیح می دهم : - دوشده بود می فهمید؟ از سیزده تا سوال دو گرفته بود!!!

از سه راه تهرانپارس تا امام حسین

دوان دوان پریدم داخل اتوبوس، خانمی گفت که یک صندلی اون جلو خالیست. ردیف جلو دخترکی نشسته بود که صندلی کنارش خالی بود. نشستم و به یکدیگر لبخند زدیم. رها پیغام داد که امشب می آید و من جوابش را دادم که دارم می آیم دخترک گفت: - گوشیتونو چند خریدید؟ - ارزون  - چند مثلا؟ - 150 تومن - من مامانم یه گوشی می خواست بخره 400 تومن  توی مغازه شیشه اش شکسته بود مغازه دار گفت شما شکستی مامانم گفت تو دوربینت نگاه کن ببین کی شکسته نگاه کرد دید شیشه قبلا شکسته بوده مامانم گفت اصلا ازت نمی خریم(جمله آخر را کش دار گفت )- من اینقدر گوشی تاچ دوس دارم - ولی من دوست ندارم با کیبورد راحتترم - آخه من با آتاری اش می خوام بازی کنم - این گوشیم بازی نداره و اگرنه بهت می دادم - نه گوشی بابام آتاری داره اما مامان بهم نمی ده می گه ال سی دی اش باتری نداره خراب می شه  - چند سالته  - 12 - پس حسابی بزرگ شدی  - کلاس چهارم هستم. هفت شش پنج چهار سه (شماره های قرمز رنگ برای حرکت اتوبوس بی ارتی را می شمرد)  دو یک حرکت. اتوبوس به راه افتاد  - چند تا بچه اید؟ - دو تا خواهرم شوهر کردن یکی نامزد کرده بعدش منم بعد من یکی هست که ده…

نکند که افعال عاشقی به همراه آداب عاشقی از میانمان رفته است؟

پروین ازکبک اومده بود و درباره برخوردرسانه ها با ماجرای ایران و امریکا صحبت می کرد . می گفت که افعال در زبان فرانسوی خیلی نزدیک هستند اما برخی معانی مثبتی دارند و برخی منفی
می گفت نوشته بودند طرف ایرانی و بخصوص ظریف با ادب و خوش پوشی و خنده هایش طرف مقابل را "فریفته" کرد.
"فریفته " و نه "فریب دادن" 
اینها معادلهای بود که پروین برای افعالی که من نمی دانم اصل فرانسه شان چیست انتخاب کرده بود
اما من در حیرت این بود که چرا سالهاست این فعل زیبا را نخواندم، ننوشتم و نشنیدم ؟
.
.
.
فریفته کردن
.
.
.
نکند که دیگر فریفته نمی کنیم ؟....فریفته نمی شویم؟

همون استاد ادبیاته

دانشجو: استاد" مشرب" را چطور می نویسند؟
 استاد: من در تو این توان را می بینم که بتوانی "مشرب" را هم چند جور بنویسی!!!! باور کن

:)))

دوستم نقاش است و با سلیقهباید برای رییس شوهرش کادو می گرفته و سعی کرده که متناسب با سلیقه رییس سنتی همسرش خرید کند؛
اما زمانی که وارد خانه طرف شده ؛ سالنی به شدت زیبا دیده که با سلیقه ای سطح بالا تزیین شده بوده که حتی دوست سخت گیر من هم شیفته شده
تصور کنید قیافه دوستم را با تابلو- قالی که خریده بوده و تازه قابش هم آخر جواد: طلایی اکلیلی با برگهای انگور 

مویز به این پر معنایی ندیده بودم به قرعان

- استاد می خواستم یه مشورتی باهاتون داشته باشم

- بگو

- آقای فلانی(یکی از استادهاشون) از من خواستگاری کرده، می خواستم ببینم شما تاییدش می کنید؟

- بله که تایید می کنم ، مرد به شدت محترمی است و نسبت به نامزدشون هم خیلی وفادار!

- نههههههههههههه استاددددددددددددددددد اون منوووووووووووووووووووو می خواد

- از کجا فهمیدی حالا؟

- آخه همیشه سر کلاس از مویز های من می خوردن

همون استاد ادبیاته

- استاد باور کنید من تمام ترم مریض بود, می خواهید من هفته دیگه گواهی دکترمو بیارم ؟ - می خوای من هفته دیگه گواهی فوت خودمو بیارم؟ می شه ها ! 

به خاطر امتداد دوستی

دوستی را بعد از 14 سال دیدم. آخرین باز با کدورت از یکدیگر جدا شده بودیم و حالا به مدد فیس بوک دوباره همدیگر را یافته بودیم
از 4 عصر تا 11 شب  تمام آن چهار سال را به علاوه این 14 سال با سرعت مرور کردیم.  تمام دره های درد  و  قله های شادی که بالا و پایین کرده بودیم ، رنج هایی که از آن گذر کرده بودیم  و به حکایت شیارهای سپید بین موها و خطوط نازیک دور چشم ها ، گوش دادیم
و از سفرهایمان گفتیم که گاه چقدر نزدیک بودیم و نمی دانستیم 
بعد از رفتنش با هرچه تلاش، نتوانستم به یاد بیاورم که چرا از هم جدا شدیم؟ آخر چرا؟
و از آن روز به بعد این حقیقت آزارم می دهد که  اگر در این جدال 14 ساله همدیگر را همچنان داشتیم، شاید کمتر زخم خورده بودیم ، شاید ساده تر تاب می آوردیم ،کمتر درد می کشیدیم
و شادتر بودیم
دلم برای تمام آن لحظاتی که با هم نگذرانیدم می سوزد، تمام اشکهای گریه و  خندهای که از صورت هم نزدودیم، بر چشم هم ننشاندیم، دلم برای  فرصت از دست رفته تمام سفرهایی که با هم نرفتیم می سوزد برای تمام آوازهایی که از او در پای آتش نشنیدم ، تمام دوچرخه هایی که با هم نراندیم ...
همه را گفتم که بگویم
وقتی سرانج…

ایرانیان غریب

راننده تاکسی امروز می گفت:- خانم هرکی رییس می شه؛ باید برن تحقیق کنن که سر سفره دیگرون بزرگ نشده باشه
- چه ربطی داره ؟
- کسی که بقیه نونش داده باشن، عادت کرده که از جیب من و شما بخوره ، این بشر دیگه آدم نمی شه!
- چی می شه پس؟
- دزد می شه خانم، حتی رییس جمهور هم،خب ،دیدیم دیگه ،می شه اما آدم؟ نع نمی شه

سخته خو

با استاد ادبیاتی  همکار هستم بسیار طناز و حاضر جواب. دیدم به دانشجو چیزی یادآوری می کرد و او نمی فهمید پیرمرد با جدیت گفت: من نگرانتم چرا استاد؟ نگران شب اول قبرت هستم چه ربطی داره استاد؟ آخه من الان فارسی باهات حرف می زنم نمی فهمی، چطور اونجا می خوای به سوالات عربی جواب بدی؟

پایان سفر

تصویر
به سمت اقامتگاه برگشتیم . رها برای خلاصی من از کرم مغزی زنگ زد به یکی و گفت : بابا بقیه این شعر بر بساطی که بساطی نیست چی میشه  و خواهر یک می گفت اینقدر خودتو اذیت نکنی بساطی نیست خو بقیه مسیر هم به یکی از جدیدترین اعترافات من خندیدند اعتراف می کنم که در نوجوانی به دوستانی که آرایش می کردند توصیه می کردم که آدم فقط باید برای شوهرش آزایش کند! من شرمنده ام در راه بازگشت چند باری رها نگه داشت تا با آبی بزرگ عکس بگیرم و سرانجام رسیدیدم اقامتگاه تا آقای عالی نژاد غذای خوشمزه اش را ردیف کند  و رها دستی به سر و گوش ماشین بکشد؛  در منظره و هم نوایی کلاغها غرق شدیم و پاییز درحال شستن قلم  موهایش در آبی دریاچه بود که آخرین لحظات دیدار زیبایی بود





به سوی فریم

تصویر
بعد از رهایی از جادوی پشت پنجره ، بر روی بخاری نفتی ، چایی دم کردیم و صبحانه را به راه انداختیم و یواش یواش برای جستجوی درجاده های بالاتر آماده شدیم .  تمامی لباسهای گرمی که داشتیم پوشیدیم با اطمینان به آقای عالی نژاد که برای نهار باز خواهیم گشت به راه افتادیم . در اولین پیچ زیبایی ها آشکار شدند درختان خاکستری که رنگی مه آلود بر روی کوه زده بودند، 




روستایی زیر برف که کودکانش در  زیر درختان برف پوش فوتبال بازی می کردند برگهای نارنجی که از زیر لکه های سفید برگ دیده می شدند
زمین های باران خورده قهوه ای با خطوط شخم بر تنش

آنقدر رفتیم تا به روستای فریم رسیدم و  بر بالای منظره ،چایی داغ و موسیقی 

من خیلی خوشبختم ...می دانستید؟

آبی بزرگ

تصویر
صبح از خواب بیدار شدم و با همان کیسه خواب خودم را کشاندم دم پنجره و پرده را کنار زدم. جیغ نزدم اما چنان خنده ای کردم که هر سه تای شان کورمال کورمال بیدار شدند و به پشت پنجره آمدند بعد ما بودیم وسکوت و منظره 


همیشه به رها می گویم که من در برخورد با مناظر زیبا خوش شانسم اما هیچ وقت فکر نمی کردم که شب را در اتاقی بگذارنم که پنجره اش رو  به این آبی بزرگ باشد.

آقای عالی نژاد و اتاقهایش

خب دیگه داشت واقعا پنج و نیم می شد و از آن همه اقامتگاهی که دوستان گفته بودند هیچ خبری نبود و همه کم کم خل می شدیم   رها فحش می داد به تمام ماشین هایی که از روبرو می آمدند و د نور بالای چراغهایشان کورمان می کردولی با وجود فحش دادن خودش هر بار نور را پایین می آورد ، گمان می کنم داشت آموزش می داد به تمام راننده های روبرو:) من گیر داده بودم که بعد از بیت "بر بساطی که بساطی نیست" چی بود و هی تکرار می کردم و هی نمی شد و خواهر 1 مدام سعی می کرد مرا راضی کند که: بر بساطی که بساطی نیست ، خب بساطی نیست دیگه   سرانجام نوری کوچک از دور دیدیم و خواهر 1 رفت پایین و پرسیدو اومد گفت مردی در آنجا بهش گفته  اقامتگاه ها فقط برای تابستان هستند و همه جمع کردند و رفتند ابلفضل از آنجا که می دانستم در ادامه به روستای فریم می رسیم خیالم راحت بود که شب در روستا بالاخره کسی پیدا می شودکه ما را مهمان کند اما با این همه... جلوتر که رفتیم به تاج سد سلیمان تنگه رسیدم . دکه ای بود و ماشینهای جلوی آن که خوب بود امید که آدمیزادی هست دراین تاریکی این بار مرد فروشنده خیالمان را راحت کرد که کمی جلوتر اتاقهای …

ساری سبز

در سراسر ناهار رها تقاضای پیاز می کرد و ما دلایل توجیهی- بویایی زیادی می آوردیم که به دلیل رعایت حال بقیه مسافران بهتر است از این رقم صرفنظر کند و راضی نمی شد  که نمی شد به جز قیافه رها به خواهر 2 هم می خندیدیم.  خواهر 2  هم که  آخرین نفری بود که رفت دستشویی و دستشویی گرفت  و گویا  در خانه اشان قبل از خروج نیز همین اتفاق برایش افتاده بود و به نظر می رسید که  فرشته بدشانسی همراهی اش می کرد و تخصص فرشته  در زمینه آب و فاضلاب بود من مکانهای دیدنی زیادی را یادداشت کرده بودم اما باتوجه به زمان کوتاه سفرمان(رها امتحان داشت) باید انتخاب می کردیم و من سلیمان تنگه را به تالاب الندون ترجیح دادم و به سمت ساری به راه افتادیم  از مردم آدرس می گرفتیم و جوابهای بامزه ای دریافت می کردیم - اینجا کجا ،سلیمان تنگه کجا؟ - خیلی جای خوبیه برید! - مگه چه خبره سلیمان تنگه ؟ یکی دو دوست ساروی هم که گفتند: کجا هست؟ اما از آنجا که مردم پرسان پرسان به هندوستان می روند چه برسد به ما ..رفتیم و رفتیم و رفتیم خانواده ای عزیز در جلوی چشم ما پوست موزهایشان را وسط جاده انداختند و تمامی چهار نفر هماهنگ با هم گفتند: خاک…

ساحل چپکرود

صبح داشتم کوله و کیسه خوابها را دم در می گذاشتم تا رها بیاید که پیرمرد صاحبخانه را دیدم که آب پاشی می کرد. پتو ها و کوله ها را در ماشین رها گذاشت و دعای خیر مفصلی بدرفه راهمان کرد و فرار از هوای دلپذیر تهران را آغاز کردیم سرما از همان ابتدا فهماند که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست. البته اینقدر به همه هشدار داده بودم که دو خواهر همسفر ما ، انچنان پوشیده بودند که نمی توانستند آرنجهایشان را خم کنند طبعا بساط شوخی و خنده هم از همان ابتدا آغاز شد. خواهر 1 عموما تاخیر فاز بامزه ای داشت مثلا با هیجان می گه برف در حالی که نیم ساعتی بود که  برف در مناظر ظاهر شده بود و یا پنج ثانیه بعد از پایان هر جوک به طرز بامزه ای می خندید ... خواهر 2 به شدت کم حرف بود اما وقتی حرف می زد اینقدر که طنز ظریف و هوشمندانه ای داشت، انفجار خنده تولید می کرد. من ابتدای جاده فیروزکوه را دوست ندارم . خیلی بی ریخت و نا هماهنگ است. خود فیروزکوه هم شهر نازیبایی است اما  عاشق شهرهای بعدی هستم : زیر آب، شیرگاه و پل سفید حتی تلفظ اسامی شان هم زیباست. شهرهای که در حال عبور از وسط جنگل هستند. شاید دلیل دیگر دوست داشتن …