پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2014

به قول فامیل دور من حرفی برای گفتن ندارم

پیرمرد راننده تونل را نشانم  می دهد و می گوید: خانم تا آخرش نگا کن اگه دیدی جایی نم زده به من بگو... چیزی ندیدم گفت :اینو رضا شاه بی پدر سال 42 ساخته  کمی جلوتر رفتیم و به امامزاده هاشم و تونل تازه تاسیس رسیدیم. پیرمرد گفت : نگاش کن خانم اگه جایی خشک دیدی نشونم بده در سقف تونل قندیل های یخ بود و در پایین دیوارها تپه های یخ  گفت: اینو احمدی نژاد پدر مادر دار امسال ساخته....

یعنی من هلاک شدم از شدت همدردیش

خانواده ای گم شده در بیابان در برنامه تلویزیونی  آن ماجرای  را حکایت می کنند. پدر که از آنها جدا شده تا کمک بیاورد و  نمی تواند دوباره آنان را بیابد، مادری  که مرگ آتی دو کودکش را از تشنگی نظاره می کند و  در پایان دختر خانواده که اکنون زنی جوان و تپل شده است از تجربیات دردناکش در نزدیکی با مرگ می گوید و اشک ذر چشمان من حلقه زده  است و درگیر همذات پنداری و جو گرفته شدید که  دوست موقرمزم در حال بافتنی با خشم  خطاب به تلویزیون می گوید: اگه قرار بود تو  بزرگ بشی و اینقد چاق بشی همون بهتر که تو بیابون می مردی

ما عاقل ها :)))فکر کن عاقلتون من باشم

خانمی هست که سالهاست در مترو می بینمش، میانسال، بدون آرایش و کارمندی. از آن زنهای که معمولا دیده نمی شوند اما من او را می بینم  چون صبح ها روزنامه می خواند و عصرها جدول همان روزنامه را حل می کند. امروز برای اولین بار کنار هم نشستیم .او مثل همیشه جدولش را حل می کرد و من مثل همیشه کتابم را می خواندم که  اول دو زن در مترو به جان هم افتادند  مدتی بعد یک مسافر با دستفروش دعوایش شد  بعد یک نفر پشت تلفن شروع کرد به فحش دادن   به همدیگر نگاه کردیم و من گفتم : مردم... گفت: دیوانه شده اند  با هم خندیدیم  و بعد او دوباره  به جدولش برگشت و من به کتابم 

من فکر می کنم باید تو قوانین یه شرایطی هم قائل بشن که اجازه قتل تین ایجر ها داده بشه

اگه اون روزی که شما تصمیم گرفتی بری دهکده آبی پارس مدرسه راهنمایی شهید منتظری هم تصمیم گرفته باشه با شما بیاد بدونید که خطر این هست که دستاتون به خون آلوده بشه

هدفون یهودا

پسر دوستم  می پرسید : کجاست این وسیله شکنجه قرون وسطایی؟
منظورش هدفونی بعد از یک مدت استفاده تبدیل به انبری دردناک بر دو طرف سر می شود

هدفون را پیدا کرده و به اتاقش بر می گردد در حالی که  با خود زمزمه می کند
با همین حواریون را شکنجه می دادن که جای مسیح را لو بدن

عاشق شده بود به گمانم

در میان انبوه مرغان مهاجری  سپیدی که دایره وار  بر روی دریاچه می چرخیدند, کلاغ سیاهی خستگی ناپذیر بال به بالشان پرواز می کرد

من می دونم چون از کار بی کار شده داره خل می شه

" پو" یه شخصیت بی ریخت از یک بازی موبایلیه که عین یه بچه باید بهش رسیدگی کرد  رها به من گفت می ره بخوابه بعد دیدم تو چت بیداره ، بهش می گم  چرا نخوابیدی؟  می گه: آخه پو کثیف شده بود باید می شستمش

نخندید سوالم جدیه

واقعا فرهنگستان لغت به "ویرگول" میگه "درنگ انداز"
یا واسشون جوک ساختن

چه می کند با ما این جامعه پدرسالار

دیگر بعد از این همه سال یاد گرفتم که نه بگویم اما هنوز نتوانستم از این بابت احساس گناه نکنم

آخه نویسنده است محققه دیگه درک کنید....

سکانس اول  الهام  به سعید می گه: به من پول قرض بده تا من یه تبلت بخرم بعد من هی به جاش برات مقاله مجانی می نویسم  سعید : تو تبلت واسه چی می خوای؟  الهام : خب من یه محققم؛ یه نویسنده ام ؛مدام درسفرم بهش احتیاج دارم سکانس دوم الهام تبلت یکی از بچه ها را گرفته و با شور و هیجان  میوه ها را در اون بازی که نمی دونم اسمش چیه می ترکاند و بعد از هر پیروزی  جیغ زنان از صندلی به بالا می پرد

خوبه که تو افق محو نشد با این سوال ته تغاری اش

یه بار هم تو بچه گی که دچار بهت فلسفی شده بودم از بابام پرسیدم :شما چرا خودکشی نمی کنی؟

خو آدمیزاده؛ می ترسه ،می فهمید؟

خب من هیچ مشکلی با  کسی که به خاطر زیبایی هر بلایی سرخودش می یاره ، ندارم فقط به یک شرط: که زیباتر بشه

معانی جدیدی ازهنر

در بازی پانتومیم میهمان جدیدی که آمده بود و مدام می باخت؛ شاکی بود که  بابا همه این کلمه هایی که شما انتخاب می کنید هنریه: تراژدی هنریه، آفتابه هنریه ، کون سوزی هنریه ، اولیورتویست هنریه

ایرانیان غریب

چند تا نوجوان  تپل با  لباسهای خاکستری و مشکی با صورتهای تازه جوانه زده یا اصلا نزده با صداهایی هنوز خش دار از راهپیمایی  به سرکردگی جوانی لاغر  با بلوزی سپید و  ریش و عینک به دنبال یک ساندویچ فروشی می گشتند مردی میانسال موتوری از کنارشان رد شد و فریاد زد:مگه بهتون غذا ندادن؟ چند زن چادری با پرچم در دست ناسزاهایی به موتوری دادند و به سمت ورودی مترو دویدند و  دیگر زنان و مردان خیابان؛ با چهره هایی معمولی و لباسهای معمولی و رنگهای معمولی در حال خرید عید بودند

و فقط بعد از جیش صبحگاهی بوده که دست از تهدید به شکایت برداشته است

دکتر یه باند با چسب به شکم دوقلو چسبونده بوده که وقتی  محل عمل را پماد می زنند به جایی مالیده نشود. بعد از چند روز که جای عمل خوب شده و نیاز هم به زدن پماد نبوده وقتی دوقلو در خواب بوده ، مادرش باند کهنه را برداشته است. فردا صبح دوقل بیدار شده و جای خالی باند را دیده و فریاد زنان و عربده کشان و گریه کنان که : من از شما شکایت می کنم، دکتر گفته بوده این باید همیشه بمونه گویا فکر می کرده دلیل راحتی اش این باند و چسب است :)

خوشا رهایی

جینگول یکی از دوقلوها را که مشکلی تنگی آبراه داشته  و خیلی اذیت می شد عمل کردن و حالا هروقت می ره دستشویی از ذوق می میره  و هی میگه :چقدر قشنگ جیش می کنم

گیس شانس طلا

وقتی می پیچیم توی جاده بی نام و نشان حتما به یک منظره زیبا بر می خورم
وقتی  وسط بیابان از یک غریبه آدرس می پرسم تا مرا به خانه اش نرساند کوتاه نمی آید وقتی وارد اداره ای می شوم  سر و کارم با کارمند شایسته سال می افته  و این دفعه آخری که وسیله ای را برای تعمیر بردم و به جاش یه اکبندش را دادن و وقتی فهمیدن قصد فروشش را دارم  گفتن: خانم بیا این پول فاکتور برو به سلامت! بعد از ماجرا رها  می گفت: اگه برای شانس الهه ای در نظر می گرفتند باید نام تو را بر او می گذاشتند حالا امروز به رها می گم: فلان چیزو یه مدل پایین با گارانتی بخرم یا یه مدل بالا بدون گارانتی که هر دو قیمت هم برابره ؟ رها با غیظ می گه: تو که نباید نگران باشی، همون اولی را با گارانتی می خری، یک سال باش کار می کنی، می ش ا شی بهش (من شرمنده ام بابت بی ادبی رها) بعد آکبند مدل بالاتر را بهت می دن

باشه بابا قبول من تست آی کیو نمی گیرم و نگران من نیستم

با مادرک دارم اینترنتی حرف می زنم دوقلوها اومدن تو اتاق و تصویر مرا  در مونیتور دیدن حیرتزده می گن: تو از کجا اومدی؟ بعدش هم  دستشون چسبوندن به صفحه  تا از من شکلات بگیرن!!!

بهمن فرزانه

تجربه کردید آدمهایی که وقتی با آنها آشنا می شوید، رنگ زندگیتان عوض می شود،  دنیاهای جدیدی به شما نشان می دهند که روحتان از آن خبر نداشت، ناگهان حس می کنید که در سرزمینی ناشناخته و شگفت انگیز هستید که میل به کشف آن تمام تنتان را لبریز میکند آدمهایی که در باز می کنند و پنجره می گشایند و حتی برایتان بلیط می خرند آدمهای از جنس رسولان
امروز خواندم که او مُرد
مردی که مرا به دنیای برد پر از خیال و رویا ، پر از شور و گرما ، پر از حیرت و شعف
دنیای مارکز دنیای دلدا دنیای پیرآندلو دنیای آلبا دسس پدس

اینها چه می بینند؟

بلیط هایم روی میزم کنار چراغ مطالعه افتاده اند. به جدول نگاه می کنم و فیلم فردایم را می بینم. نقدها را می خوانم و به دیدن فیلم نمی روم!
و این ماجرا هر شب تکرارمی شود
در این روزها بیش از سینمای ایران، به جوانانی فکر می کنم که مانند آن سالهای من، از این سینما به آن سینما می دوند و جدول فیلمها را می جوند که ساعتها و فیلمها و کارگردانهای مورد علاقه شان را بجورند
من اگر آن روزها با دوستانم بین سینما آزادی و استقلال و افریقا دو امدادی به راه انداخته بودم و در تمامی صفها جا گرفته بودم،‌اگر ساعتها زیر باران در صف ایستادم، اگر به زور کلک و دعوا و یواشکی خودم را به داخل سینما انداختم، اگر تا سانس بعدی در دستشویی پنهان شدم ، اگر با پول دانشجوی بلیط بازار سیاه خریدم ،اگر بر روی زمین نشستم و فیلم دیدم،حتی اگر یک بار باتوم خوردم 

در عوض

درخت گلابی دیدم 
روسری آبی دیدم
بچه های آسمان دیدم
آژانس شیشه ای دیدم
بانوی اردیبهشت دیدم
لیلا دیدم
روز واقعه دیدم
سگ گشی دیدم
رنگ خدا دیدم

من برای این بچه ها غمگینم...

و خدا زیباست و اینا....

یک خانمی اومده بود بیمارستان خاله ام و بسیار شیک با انگشتان مانیکور شده ای زیبا،  سراغ نمازخانه را از او گرفته است خاله جان فضول ما آدرس داده اما طاقت نیاورده و پرسیده که : خانم این نمازتون چیه و اون لاکتون چیه ؟ خانمه بامزه جواب داده : ووی کاکو من همی قد که  خدارو دوس می دارم ،ای لاکو رم دوس دارم  . . .

خلاصه دورهمی خوش میگذره

یک فیلسوفی بود ، گمونم نیچه؛ می گفت وقتی کسی می میره ما از اینکه دیگه توسط اون "مشاهده " نمی شیم ، غمزده و دردمند هستیم. می گفت که بالاترین انگیزه برای هر کنشی در آدمی همین "دیده شدن" است. نتیجه گیری اخلاقی اینکه  درسته که من با نوشته هایم به شما لذت می دم اما باور کنید که لذت دیده شدن و مشاهده از طرف شما یکی از مهمترین دلایل  این نوشتن هاست.

مادرک اهل دل است دیگر چه انتظار دارید؟

همیشه فکر می کردم 15 بهمن بدنیا آمده ام تا چند سال پیش که مادرک  لو داد که زمان دقیق 9 شب چهارده بهمن بوده است اما  او از عدد 15 خوشش می آمده ! و من به تمام سایتهای طالع بینی فکر می کنم که به آنها سر زده ام و  سرنوشتم را اشتباهی خواندم

:)

دوستم در جاده شمالی سبقتی میگیرد و پلیس هم متوقفش میکند و گواهینامه را می گیرد ودر حین نوشتن جریمه می پرسد - چرا سبقت غیرمجاز گرفتی؟ - یک لجظه آرامشش را از دست دادم پلیس نگاهی به دوستم می کند . ریشی و پیراهن سفیدی و تسبیحی بر گردن. گواهینامه را پس می دهدبا آن لهجه شیرین شمالی می گوید: از آن آرامشت خوشم آمد

و چه شادمانند آنان که در تلاش رهایی اند

دوستانم می آیند و می روند. من بر روی صندلی ام نشسته ام و آنها آن روبرو می نشینند و حرف می زنند، چایی و شکلات  می خورند، شاید سیگاری بکشند و باز حرف می زنند و می روند.  من وارد دنیاهایشان می شوم، به دغدغه ها و رویاهایشان نگاه می کنم و به غم ها و شادی هایشان گوش می دهم و می روند تا مدتی بعد که دوباره بیایند. در این همه آیندگان و روندگان ،چیزی که  مشترک است،"گرفتار"یشان است همه گرفتارند؛ گرفتار  یک  اندیشه، یک خلق و خوی خاص، یک بدبینی یا عدم اعتماد به نفس یا هرچیز معیوب دیگری که زندگیشان را شکل می دهند، مسیراش را تعیین می کند و آینده اشان را می سازد. فقط یا  این غل و زنجیر را نمی بینند و یا  اگر می بینند توان برداشتنش را ندارند