پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2014

نفر سوم بی ادب: کی؟ تو یا اون یا فیلمه؟

- تو که سینمایی هستی! چطور آخر این ماجرارو حدس نزدی وگذاشتی همچین کلاهی سرت بره ؟ -لامصب نمی شد فهمید اخه ؛مثل فیلمهای اصغر فرهادی تهش باز بود!

....

بر روي سقف چوبي، باران مي بارد

بعله كه هستن، فقط با ماشين زمان تشريف آوردن اينجا يه مدت در خدمتشون هستيم

من: و اين جست جو نياز به دانستن زبان سغدى دارد و در ايران افرادى مانند رقيه بهزادى و اندک دیگرانی  که  اين زبان را بلدند و ...
دانش جو: ايشون متعلق به همون دوران هستند؟...

ایرانیان خیلی خیلی غریب

یکی از همکلاسی  های  سابق موقرمز؛ در دوران دانشجویی، برای یک پروژه عکاسی از تمامی بچه های دانشکده و کارمندان و ...عکاسی کرده است  حالا بعد از بیست سال هر از گاهی عکس یکی از آن همه را که  حالا به رحمت خدا رفته پیدا می کند و آن را با یک جمله رمانتیک در  فیس بوک هوا می کند آقا ملت همیشه در صحنه هم کلی "ای وای و ای حسرتا "و "یه روز ما با فلانی رفته بودیم "" آخ من خبر نداشتم "" یکی تعریف کنه ماجرا چی بوده " و  عکاس سابق هم در نقش صاحب عزا  به تمامی کامنت ها جواب می دهد و همینجور لایک است که به پایش ریخته می شود و من همیشه ایشان را تخیل می کنم که به آلبوم بقیه عکسهایش نگاه می کند و شادمان و بی صبرانه منتظر که چه مرگهایی در انتظار است و چه لایک های پشت سر آن روان 

تولد،درد و مرگ، اموال شخصي غير قابل انتقال به غير

من از درد خيلي مي ترسم، وقتي درد دارم دچار وحشت شديدي مي شوم كه هيچ ربطي به مرگ ندارد،بيشتر يك حس تنهايي شديد است، درد كشيدن را نمي شود با كسي شريك شد، خودت هستي و دردي حيواني كه بايد چاره اي برايش بينديشي، همدردي ديگران هيچ كمكي به من حد اقل نمي كند، به همين دليل كسي را خبر نمي كنم من حاضرم باز هم بارها و بارها درد بكشم اما چنين حس تنهايي را دوباره تجربه نكنم

ایشالا به تیر غیب گرفتار شود ادم دروغگو به حق همین صاحب تکیه !

خانم لپ گلی فروشنده تنها سوپری روستا پرسید -  بدون ماشین ؟ پای پیاده با یه زن حامله ؟ واسه چی اومدین روستای ما؟ - ما؟ چیزه؟ گردش؟...نه ..ببب برای زیارت تکیه-  نذر داشتید؟ - نممم ...بلمم.. بعله  برایمان شیر تازه دوشیده گاو را در شیشه ای ریخت و اجازه استفاده از دستشویی خانه اش را به ما داد و شوهرش را مجبور کرد با وانتش ما را به اولین شهر نزدیک برساند

اسم روستاهه دراز کش بود

امروز پرروترین زن حامله دنیا را دیدمو با هم زده بودیم به جاده های روستایی ..اینقد تندتر از من می دوید که پشت سرش به نفس زدن  افتاده بودم و  هی از تپه ها بالا و پایین می رفت و  از حصار باغها رد می شد و حتی پیشنهاد عبور از رودخانه را هم داد که این یکی را قبول نکردم چون همین امروز فهمیده بودم که نه ماهه است و می ترسیدم که همون وسط بزاد(چرا من با دیدنش به ذهنم نرسیدکه حامله است و نزدیک زایمان و با خودم بردمش روستانوردی ؟ رها همیشه می گه : کلا هیچوقت برای تو سوال ایجاد نمی شه!)تازه با خوش خلقی هم می گفت خب حالا شناسنامه بچه را همین روستا بزنن کلی می خنده وقتی بزرگ می شه و آقا من از همین تریبون اعلام می کنم که سقف انتظارات من از زن حامله به طرز معنی داری بالا رفته ها ...جمع کنید این لوس بازی هاتونو

ناگهان

کنار دریا قدم می زنم و از زیر درختان نارنج بر می دارم و  شالم را روی گوش های سرمازده ام می کشم. در پناه  صخره های زوجی عاشق درهم پیچیده اند و من برای اولین بار شکوفه های بهاری را دیدم که از پشت سنگها سرک می کشیدند

بچه های اخر الزمان

پسر دوستم صنایع دستی می خواند ؛ کارهایی که در کارگاه شیشه گری ساخته بود را نشانم می داد و تشویقش می کردم که به همین کار شیشه بچسبد   و در امدزایی کند. قبول کرد و اولین چیزی که به ذهنش رسید این بود: تولید پایپ در حجم انبوه برای مصرف کنندگان شیشه 

خب حالا شد شکل صحراهای عربستان به خطوط مواج و زیبای تپه های شن روی آن

آپارتمان من طبقه چهارم است و لبه پنجره اش از این شیشه های سه لت است که فقط وسطی باز می شود و هیچ حفاظی برای ایستادن و شیشه پاک کردن ندارد. بنابراین هیچ راهی برای رسیدن به گوشه های بالایی سمت راست و چپ پتجره وجود ندارد خب من مشکل ر ابه شیوه خودم حل کرده بودم و فقط تا جایی که دستم می رسید را می شستم و بقیه را می سپردم به باد و باران  و طبیعت و چشمان مهمانان فضول که : اه چقدر بی سلیقه  اما خب بعد گذشت چهار سال  آن گوشه ها  به تدریج شبیه سطح ماه پشت تلسکوپ گالیله شده بودند. البته زیبا بود ها ... امروز در یک اقدام آوانگارد تی مخصوص شیشه را با چسب چسباندم به انتهای دسته بلند جارو پلاستیکی ، بعد با  سر بخش جارویی که خیس  شده بود، سطح ماه را شستم و بعد میله را برعکس کرده و با آن یکی سرش  سطح ماه را  تی کشیدم