پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2016

انعكاس آفتاب از پشت شيشه به چشمانم مي تابد

گلدانها را آب داده ام و آشغالها را بيرون برده ام، پرده ها را كشيده ام و كتابها را مرتب كرده ام ، با چايي كه از مغولستان آورده ام و شكلاتي كه نرگس از هلند آورده است ، منتظر رها هستم تا بيايد و به خيابان برويم از خيابان صداي بوق و ترقه و شادماني مي آيد در زير تمام اين صداها، كسي در همسايگي ملودي لطيف و غمگين و شيريني را با ساز دهني تكرار مي كند آهنگي  كه نامش را نمي دانم اما مي شناسمش به پنجره او خيره شده ام و اين سوال با موسيقي در ذهنم چرخ مي زند كه آيا او هم براي همان روزها مي نوازد

ده تا آخه؟ خودت جهنم اون استاد راهنماتم بايد تبعيد بشه سيبري با راسكولنيكوف

-پايان نامه اش ده تا فرضيه داشت، مي شه گيسو؟ - شدن كه مي شه اما جرمش خيلي سنگينه - چقدري مثلا؟ - اعدام يا حبس ابد با اعمال شاقه

يعني هيچ جوره راه نداره؟ اصلا؟ اي بابا

- نمي يايي تهران؟ يعني نمي خواي راي بدي؟ - من ؟ معلومه كه راي مي دم، همين جا به هر دو فهرست، تكرار مي كنم به هر دو فهملرست  - بامزه  خانم،اونجا فقط مي توني به كدخداي دهتون راي بدي، جمع كن پاشو بيا تهران  ه -!!!؟؟؟؟

ايرانيان غريب

با دسته هاي گل و هديه هاي دانشجوياني كه دفاع كرده بودند به سمت تاكسي رفتم، پسر بسيار جواني با ديدن من و وسايلم، از نشستن بر روي صندلي جلو صرفنظر كرد و رفت پشت نشست، تشكر كردم و به  راه افتاديم، پولم ده هزارتومني بود و راننده بداخلاق پول خرد نداشت، پسر كرايه مرا حساب كرد، گفت : ارزش حرف شنيدن از راننده را ندارد
يك گلدان كوچك كاكتوس بين هديه هايم بود، آن را به پسر دادم و نگران كه مبادا جلوي بقيه مسافران خجالت بكشد و رد كند لبخند زد و قبولش كرد

گروتسگ

دخترك براي  دفاع عجله داشت، شوهرش  او را كتك مي زد و با ادامه تحصيلش مخالفت مي كرد،نمي خواست تمديد كند.  استاد راهنما و دانشكده همكاري كرده و جلسه اش زودتر از موعد برگزار  شد. هنگام  دفاع در صفحه تقديم پايان نامه اش نوشته بود: تقديم به همسرم

هنوز دست از شمردن بر نداشته بود

راننده سواري با دختر شاد  و  پرگو آشنا  از كار درآمد و مدت طولاني  احوال پدر و مادر و بقيه را پرسيد و دختر با شادماني و خوشرويي جوابش داد راننده ياداوري كرد كه خواهر مرحوم را هم چندباري سوار كرده و پرسيد : چهار سال شد؟ دختر جواب داد:  پنج سال و سه ماه

اقا هرچي تو اين فيلم كمدي داغونها مي بينيد بر اساس واقعيته، فقط بد ساختنش

رها زده با سيگار مبل مامانه را يه كوچولو سوزونده،  بعد اسفند دود كرده و ريخته رو مبل كه صحنه جرم را دستكاري كنه،  مبل سوراخ سوراخ شده 

اصلا ايشالا بيفتي تو همون دريا

مي گه: دريايي از كمد در آثار اين نقاش موج مي زند ، ، ، ، آقا الان من اصلا كاري به درست يا نادرست بودن حضور كمد در آثار اون نقاش بدبخت ندارم، الان فقط به استخوانهاي مفهومي به نام مضاف و مضاف اليه فكر مي كنم    ما تو ادبيات درياي از عشق ، درياي از ماتم، درياي  از گُل داريم درياي از كمد آخه؟  بي انصاف حتي تصورش دردناكه ، چه برسه شنا  اين انگشت كوچيكه كه گوشه كمد مي خوره ديدي دردشو؟ حالا تصور كن يه دريا كمد و انگشت كوچيكه ،

حالا

اگر قرار بود نصيحت كنم به جوانان، توصيه مي كردم بيشتر مواظب سلامتي  و بدنشون باشن  تا مدت بيشتري ازش استفاده كنن ، از آنجا كه همين حرفها را به منم گفتند  و بنده حواله  كردم به تخمدان چپ ، شما هم ....

استرس هاي دفاع

دانشجو با سالوادور دالي خودموني شده بود تا أخر ارائه صداش مي زد: سالي!

آدمي بايد خودش"يكي" ديگري باشد

آدمي بايد يكي را داشته باشد كه به او بگويد: امروز دير رسيدم سر كار بگويد: مامان اينا از سفر اومدن بگويد: ناخنهام بلند شده  ادمي بايد كسي را داشته باشد كه از او بپرسد: امروز سردت نشد؟ بپرسد: رفتي  سر قرار؟ بپرسد: كي برام مي ياري كتابه رو؟ آدمي بايد كسي را داشته باشد كه بشنود:كي رسيدي خونه؟ بشنود: چته؟ بشنود: تو باز رفتي چش بازارو در آوردي؟

احيانا يه كوچولو به روابط عمومي من ربطي نداره؟ يه ذره؟ نه؟

به مادر مي گويم مرد همسايه برايم هفت نهال درخت آورده، سيب ،شابلون، آلوچه، گلابي ، گردو و شليل ، خودش هم بيل زده و كاشته و بقيه درختها رو هم هرس كرده
هيجانزده مي گويد: من نمي دونم  چه كار خوبي تو زندگيم كردم كه خدا اينطور به بچه هام پاداش مي ده

همين گلهاي مرواريد را مي گويم

گل مرواريد كاشتم ، ، ، پيازهاي گل مرواريد را در باغچه كاشتم ، ، ،
اينها بهانه هاي ساده خوشبختي نيستند، اينها بزرگترين دليل زندگي هستند

خو مرضه؟ تو رو چه به اين قرتي بازي ها، برو باغچه رو بيا بزن، درختو بكار

رفتم ناخن کاشتم،  بیست و چهار ساعت بعد تو گوگل تایپ کردم: طرز برداشتن ناخن کاشته شده

و چقدر دور است در جواني

پيرمرد فاصله كوتاه تا مترو را سوار تاكسي شد و متوجه حيرت بقيه ، جلوي مترو كه رسيديم پول را داد و به راننده جوان گفت: اون همه شكوه و جلال جواني به دهشاهي نمي ارزد وقتي قراره آدم پير بشه

سايه بنفش كمرنگ را تو چطور از پشت عينك محدثه ديدي فضول؟!

محدثه داشته به فسقلي هاي كلاس زبانش ، نام رنگها  را ياد مي داده و بچه ها در كلاس به جستجوي همان رنگ مي رفته اند، زماني كه در معرفي رنگ بنفش  شيئي پيدا نمي شود، يكي از شاگردها با شادماني فرياد مي زند: تيچر بالاي چشمتونن، پشت چشمتونه ، زير ابروتون ....

بدون شرح

در مرکز ماساژ صورت خانم  از شدت تزریق چربی  برآماسیده بود و هنگام خندیدن ، تصنع اش تشدید می شد، دوستانش برایش کیک تولد گرفته بودند و سورپرایزش کرده بودند، هنگام صحبتهای کیک و چایی  از او پرسیدند که هدیه همسرش چه بوده است و او گفت: هزینه تزریق بعدی را!

گزارش روز بعد از تولد

پنج شنبه صبح بيدار شدم ، در مهتابي زير آفتاب صبحگاهي با مرباي بهارنارنج  هديه دانشجو  صبحانه خوردم، لباس پوشيدم و با موسيقي در گوشهايم ، قدم زنان به سمت پنج شنبه بازار شهر رفتم، اسمان آبي و هوا دلپذير و آشغالهاي بين علفها به شدت آزاردهنده، يادم باشد با دهداري تماسي بگيرم  راننده تاكسي آشنا بين راه اصرار كه سوارم كند و من انكار كه قدم مي زنم  ، نفس مي كشيدم در يكي از كوچه هاي روستا تابلو آرايشگاه ديدم، داخل رفتم و در اتاقي تميز با بانويي زيبا و چشم عسلي  روبرو شدم كه با دقت و وسواس ابرويي برايم ساخت ، كماني و فقط سه هزار تومان گرفت، يادم باشد باز هم به سراغش بيايم  با احساس خوش ابرويي بيرون آمدم و به جستجوي موكت فروشي  در ميدان، سراميك هاي هال را تيره رنگ گرفته بودم و حالا خاك امانم را بريده بود، موكت سبز خوشرنگي انتخاب كردم و به مغازه خوش اخلاقش نقشه عجيب و غريب هال را نشان دادم و با شاگردهايش درگير تحليل هندسي، دو متري يا سه متري و برش در كجا شدند حساب كردم و به پنج شنبه بازار رفتم، پيرمرد نهال گل مي فروخت، تمامي كيسه هايش را خريدم، شب بو، مينا، ناز، آناماريا؟ هميشه بهار  مرغ خريدم براي مو…

امشب بدنيا مي آيم ، ساعت نه شب و هنوز فكر مي كنم كه بدنيا آمدنم، بهترين اتفاق زندگيم بوده است

امشب بدنیا می آیم، ساعت نه شب و هنوز گمانم می کنم که بدنیا آمدنم، بهترین اتفاق زندگیم بوده است

آن زماني كه به جاه طلبي هايم رسيدم، همينقدر لذت بردم آيا؟

خشك كردن دستانت با حوله خوش رنگ و تازه  ديدن جوانه هاي  بذري كه كاشته اي دوش آب داغ بعد از كار    خوابيدن در ملافه هاي نو و عطرش

در جهت همدردي با دوستي كه امروز چتري هايش را زده

خواهرك پس از مدتها تفكر و تعمق تصميم گرفت كه در ارايشگاه گران قيمتي موهايش را چتري كند  زماني كه با چتري هايش از در وارد شد، بابايي  بهش نگاه كرد و از مادرك پرسيد: اسم اون زنه تو قبرسون چي بود؟ مادرك با نگاه به خواهرك يادش اومد: زينت ديوونه  بابايي هم به خواهرك خيره شد و گفت: آره همين بود

دو حالت دارد: يا فالاچي را نمي شناسي يا حالت اول

طرف عكس پروفايلش را اوريانا فالاچي گذاشته با يكي از جملات فمينيستي او، اون وقت چروكهاي صورت فالاچي را  رتوش كرده