پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2016

بدون شرح

پيرمرد صاحبخانه نود سالش است، سرحال و سرپا و قوي، حتي موي سياه هم هنوز بر سرش دارد، هربار كه مرا در حياط مي بيند تكرار مي كند: خانم اگه بدوني من چه زندگي راحتي دارم، چه زندگي خوبي دارم... و روي "چه" تاكيد زيادي دارد و هر هفته روزهاي تعطيل كه فرزنداش به ديدارش مي آيند، صداي فريادهايش شنيده مي شود كه: دست از سرم برداريد، بيچاره ام كرديد، بدبختم كرديد

امروز در هوای ابری، ناگهان پرتونارنجی خورشید دم غروب را روی دیوار دیدم

متوجه شدم كه خوشبختي كيفيتي به شدت وابسته به ذهن است، كمي متفاوت با بدبختي كه به دنياي بيرون ذهن بستگي بيشتري دارد منظورم اين است  كه رنج كشيدن  و فقدان ها احساس نارضايتي  از زندگي را ايجاد مي كند اما داشتن ها به راحتي حس خوشبختي را ايجاد نمي كند به نظرم جاي پاي غم، عميقتر از شادي است و به همين دليل است كه براي شاد بودن بايد تلاش كرد و غمگين بود ن تقريبا هيچ كاري ندارد و لي اگر عادت يا ژن  و پرورش ميل به شادي را همراه داشته باشد ،خوشبختي به سادگي ايجاد مي شود

گزارش يك روز معمولي!

صبح بيدار شده و  با دوستان بيدار در تلگرام گفت و گو كرده، لباس پوشيده و يك شكلات رافائلو  بالا انداخته و در حياط چرخيده تا وقتي ماشين به دنبالش بياييد در انتظار ماشين از توت سياه همسايه خورده و به اين انديشيده كه عصر شيشه شورهاي داخل كوچه را آب دهد و اشغالها را جمع كند در مسير خانه تا دانشگاه چرت زده و رويابافي كرده سر كلاس سعي كرده كه   امر زيبا از ديدگاه كانت را بفهماند ظهر به خانه بازگشته و در همان مهتابي ناهار خورده و زير درختان الوچه گليم انداخته و با گرماي افتاب و خنكاي نسيم به خواب رفته عصر بيدار شده و به ارايشگاه روستا رفته و موهايش را يكوري كوتاه كرده و در حيرت كه بانوي روستاي بخوبي اين مدل را در اورده  با احساس خوش تيپي به داخل  كوچه بي نام كنار ارايشگاه  پيچيده و سر از گندم زاران در اورده است در ميان موجهاي طلاي قدم زده و گوجه سبز زير درختان را خورده و عكاسي كرده و به خانه بازگشته  و    گلهاي كاغذيش را   با روبان به ستون محكم كرده است بي خيال اب دادن به نهالهاي كوچه شده كه هوا ابري شده و باراني  شلوغ راه افتاده  پالتو   پوشيده و  در مهتابي نشسته و به صداي باران گوش سپرده و…

باد ديوانه ، يال بلند اسب تمنا را اشفته كرد خواهد

در فيلم شكلات ، قهرمان با خون كولي در رگهايش، هر وقت باد مي آمد، ميل به  رفتن، رها كردن و جاده  ديوانه اش مي كرد حالا كه در مهتابي خانه شمال نشستم، نسيمي  نه گرم و نه سرد بر تنم مي وزد و شانه به سر ها بر روي درخت گلابي بازي عشق مي كنند و گلهاي كاغذيم  در رقصند  من به اين مي انديشم كه موسم سفر نزديك است

@khateratkarmandi

ديروز عصري نويسنده طيف  رنگ كارمندي را ديدم ، همشهري عزيزي با ته لهجه اي دلنشين و قدي بلند ، دو متر بود تقريبا و اين اولين تجربه من در راه رفتن كنار يه موجود دومتري بود، خداي آدم بدجور احساس ريز ديده شدن مي كنه، خود ش مي گفت كه به خاطر قدش دو تا شكست عشقي خورده كه حقيقتش به نظرم  كم بوده  خلاصه اينكه اينقدر طنز خوبي داشت و اينقدر منو خندوند كه تمام امواج منفي صبح و فرهنگسرا رفت  جان مادرتان وبلاگ نويس هاي قديمي باز هم بنويسيد  به قول خودش ادبيات واقعي اين روزها را در دنياي مجاز بايد پيدا كرد نه در كتابفروشي ها

در يك رودخانه دوبار نمي توان شنا كرد

امروز رفتم فرهنگسرا، مدتي است ديگر آنجا كار نمي كنم اما هر از چند گاهي سر مي زنم. همه عوض شده بودند سرايدار لاغر  و فضول، پير و بي دندان شده بود پيرزن خدمتكار شاعر، از دردي بي درمان اشك مي ريخت همكارها دو تا  ديسك كمر گرفته بود و دوتاي ديگر از درد گردن مي ناليدند، يكي حامله  بود و ديگري عينكي شده بود و آخري  از تنهايي و افسردگي اشك مي ريخت  بچه ها ، رفقاي قديمي من بزرگ شده بودند  و  سرخوش  و البته كه تبديل به نوجواناني سطحي و مبتذل  شده بودند  بيرون كه آمدم  غمگين بود از اين گذر زمان و بي اعتنايي اش به ما، اين بشر ضعيف متوهم كه گمان مي كند روزهاي زيادي در راه دارد

نتايج بي جنبگي

كتاب ميعاد در سپيده دم را خواندم( استاد جامعه شناسي داشتيم به نام آقابابا مي گفت جنبه اونه كه امشب كتاب مي خوني، فردا درباره اش حرف نزني)  داشتم مي گفتم، نويسنده اش رومن گاري است، همون كه كتاب شگفت انگيز خداحافظ گاري كوپر را نوشته، تو اين كتاب خاطرات كودكي و نوجواني و جواني اش را نوشته و شرايط شكل گرفتن  رمانهايش و البته  حضور مادرش به عنوان مشوقي عجيب و متفاوت دو چيز برايم حيرات انگيز بود، اولي مداومت و پشتكار رومن در نوشتن و شكست خوردن و باز هم نوشتن آن هم در فقر و بيماري و تنهايي و حتي در اشيانه هواپيماهاي جنگي و در فاصله بين دو ماموريت  دومي  جسارت و شهامت و  توانايي مادرش در انجام كارهايي بي اندازه متفاوت و عجيب و دردناك ،فقط به دليل عشق و اطمينان به اينكه پسرش نابغه است عميقا معتقدم كه موفقيت اتفاقي نيست  و قطعا پشتكار لازمه آن است اما  مطمئنم كه رومن گاري وجود نداشت  اگر چنين مادري اين همه سال و حتي پس از مرگش  از او حمايت نمي كرد

خدايي استرسش خيلي بالاست

اقا در اينكه بندانداز بايد مهارت داشته باشد شكي نيست اما  در اين بندانداخته شونده هم بايد بداند كي لپش را باد دهد، كي چونه را سفت كند، كجا زبان زير لب بگذارد و كي از دست كمك بگيرد، خودش قشنگ يك دوره آموزشي لازم دارد،  بخصوص اگر جزو ان دسته از ادمها باشي كه با اولين نخ، صورتت بي حس مي شود و كلا نمي داني الان زبان را دادي زير لب، يا زير دماغ يا دم چونه

نتيجه گيري اخلاقي اينكه اول برو خجالت بكش، دوم خودتو جمع كن و سوم نترس

يه مقاله ام از طرف مجله رد شد، خيلي از ديدن ايميل ناراحت شدم و تا مدتي روزم را  خراب كرده بود ،همان روز به متني برخوردم از استاد ي به نام در دانشگاهي معتبر كه ليست شكستهايش را منتشر كرده بود و من شرمنده شدم  خب من از اون ادمهاي بي جنبه ولي خوش شانسي هستم كه هميشه موفق بوده ام، درسي كه دلم خواست خواندم، شغلي كه دلم مي خواهد دارم،  هميشه آدمهايي كه دوستم دارند  در اطرافم داشته ام و تقريبا دشمني ندارم،(آدمهاي حسود دشمن نيستند، دوستاني هستند كه مرا متوجه ويژگي هاي قابل حسادتم مي كنند😉) حالا هنوز رانندگي ام خوب نيست و زبان انگليسي ام داغان  و كتابم را چاپ نكردم اما اينها را خيلي شكست نمي دانم چون در مسير انجامشان هستم مشكل اصلي اين است كه من به دليل كم شكست خوردن اولا جنبه شكست ندارم  دوما از رفتن به مسيرهاي كه احتمال عدم موفقيت در آنها است، مي ترسم

اين خداي قاهر هميشه جم و جمشيد نيست، گاهي يم است و يمه

خب بارها گفته ام که در این بیست و سه سال تدریس، آنقدر درگیر کارهای دیگر و رویاهای متفاوت و زندگی پرخروشی بودم که معلمی همیشه بخش بسیار کمرنگ زندگیم بود. جویبار باریکی که در حاشیه رودخانه بزرگ حوادث اصلی زندگیم حضور داشت هنوز هم ، بعد از این همه سال، از تبریک های این روز حیرت می کنم، مگر من معلمم؟ آنقدر این شغل برایم ساده و بی خیالانه و بدون دغدغه بوده  که همیشه لذت بردم ازش و جدی نگرفتمش اما تنها یکبار در سال من از این شغل می ترسم  و اون همین روز معلمه وقتی  زهرا از کانادا زنگ می زنه و می گه  من به اونجا رساندمش وقتی  مهدیه خبر می ده دکترا قبول شده به خاطر من وقتی طیبه می گه  مسیر زندگیشو عوض کردم و زکریا، نیما، محمد ... و همه آن بقیه  این روز باعث می شه بترسم از همه تلفنهایی که به من نشده، همه آنهایی که از کجا معلوم  ، نادانسته ،زخمی زده باشم، ویران کرده باشم