پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2016

نگيد مادر همينه، من مادرهاي مهربان و مستقل زياد مي شناسم

مادرک هرچه سنش بالاتر می رود، نگران تر می شود، ترس از دست دادن بچه هایش شدید و شدیدتر می شود و این  استرس هایش به ما هم منتقل شده، مجبورم که ارتباط شدیدی با گوشی ام داشته باشم در حالی که من کلا با این تکنولوژی کنار نیادم و رها کردن و جا گذاشتنش برای من شیرین است،یعنی اگر زنگ دوم به سوم برسد و من جواب نداده باشم تمامی فیلمنامه های سینمای وحشت و ورژن های مختلف فاینال دیستینیش را بازنویسی می کند تا یک زمانی بامزه بود اما به تدریج قضیه دارد آزار دهنده می شود، صحبت کرده ام در این باره و حتی مشاور رفته و دارو مصرف می کند اما چندان تغییری حاصل نشده، حالا کار به جایی رسیده که موفقیت های من هم نگرانش می کند، می ترسد حسودان آسیبی به من بزنند و یا به قول خودش نظر بخورم! در نتیجه تلفن هایش  مضطربم می کند و کار به جای رسیده که قبل از آغاز صحبتمان یاداوری می کنم که افکار نگران کننده اش را با من در میان نگذارد  همه اینها را گفتم که با شما انبوه مادرانی که این متن را می خوانید بگویم: نکنید این کارها را، به جز فرزندتان امر مهم دیگری در زندگیتان وجود داشته باشد، خودتان و آرزوها و دغدغه ها و شادی هایتا…

سفرنامه ٦

به راه ادامه داديم و در جايي از پيچ جاده كه هر دو طرف آن، دقيقا هر دو طرف آن دره هايي بود كه ابرها از أن بالا مي آمدند ناهار خورديم، مامان رها همچنان در حال ايراد گرفتن بود، براي من اين موضوع بيشتر از اينكه ازار دهنده باشد ، جالب است، چطور انتظار داريد كه همه چيز دنيا مطابق ميلتان باشد؟!دنيا كلا مكانيزمش اين طوري نيست! هميشه دنيا مشكل است براي همين لحظات خوب غنيمت است من دوستاني شبيه مامان رها دارم كه البته باهاشون مسافرت نمي روم، آنها هميشه از چيزي ناراحتند،همكاري  حسود، ارايشگري كه ابرو را خراب كرده، دانشجوي كه زياد زنگ مي زند، راننده تاكسي بي ادب و فاميلي بي جنبه من قبول دارم اينها ناراحت كننده اند اما قرار نبوده كه نباشن ، متوجه منظورم هستيد؟ زندگي كلا عالي نيست زندگي پر از بدبختي و بي حوصله گي و بدشانسي و هزارتا درد بي درمونه برا همين وقتي به يه دره مي رسي كه دو طرفش ابر لاي جنگله، گورباباي گوشتي كه نپخته بعد از ناهار به نظر من خوشمزه رفتيم به ديدن ادامه زيبايي هاي جاده اسالم به خلخال اروم اروم رفتيم داخل ابرها و جاده شد عبن فيلم سينمايي جنگل پوشيده در مه قابل توصيف نيست، پاشو ب…

سفرنامه٥

فردا صبح بعد از خوردن ان سرشیر و عسل خوشمزه مهمانخانه برای خرید سوقانی های اردبیل به بازار رفتیم، متصدی مهربان هتل چند نان روغنی فطیر بسیار خوشمزه به مادرک داد و خداحافظی کردیم. در بازار میوه ها بسیار زیبا و سرحال بودند و بازاری ها کنجکاو این گروه زنانه حالا این وسط رها می خواست یواشکی مادرش سیگار بخرد، یعنی رسما کل راسته فهمیدند و البته که مادرش نفهمید حلوای سیاه خوشمزه و پنیر و عسل و اینا برگشتیم به جاده اردبیل به خلخال، از عشق من و این جاده باخبرید که، نه این بار به ان زیبایی نبود، غبار گرفته بود و رنگها کمرنگ شده بودند اما باز هم موسیقی و جاده گیوی سبز را نشان مادرک دادم و تابلو معلوم بود که همچین بدش نمی آید دوباره تنی به آب گرم بزند خلخال دلنشین را هم رد کردیم و کلی خاطرات زنده کردیم و ان دوراهی دردناک خمس و دوراهی دردناکتر پونل و همان جاده اسالم را در پیش گرفتیم حالا این وسط گوگل مپ به من اطلاع داد که انتهای جاده خمس به اولسابلنگاه می رسد یعنی رسما جفت شیش ما دفعه قبل جاده رفتیم ابشاره نره گر و خمس را رد کردیم و در امامزاده خوابیدیم بی آنکه بدانیم اگر جاده را ادامه داده بودیم …

سفرنامه٤

تا عصر در منظره غرق بوديم و ابرها كه پايين آمده بودند و از ميان تپه ها رد مي شدند فوق العاده بودند و سرانجام فندق لو را رها كرديم.ضمن اينكه بابونه زار شلوغ شده بود و تعداد بيشعورها افزايش پيدا كرده بود و حرص ما هم همچنين مادرك دوست داشت تني به آب گرم برساند و از آنجا كه مي دانستيم سرعين در چه حالي است، رها در جاده نگه داشت تا من آب گرم ديگري را سرچ كنم كه پيدا كردم، آب گرمي به نام سردابه در بيست كيلومتري اردبيل با موگل مپ به سراغش رفتيم و عجب كار خوبي كرديم و البته كه شما در جريان خوش شانسي من و مناظر هستيد جاده بسيارررررر زيبا بود، خيلي مزارع، درختان، گله هاي گوسفندان، تكه ها زرد و بنفش از گلها ... خب گمان مي كنم كه من و رها اين جاده را باز هم خواهيم آمد به روستا رسيديم، روستاي زشت و نوساز ، مثل تمامي روستاهاي سالهاي اخير، دو تا آب گرم بود كه اولي ارزان و شلوغ بود رفتيم سراغ دومي كه اندكي گران تر با شلوغي قابل تحمل، بقيه رفتند به گردش و من و مادرك رفتيم آب گرم، استخر كوچك و تميزي با سوناي خشك و تر و دوش و كابين  بوي خاص آب گرم كه مخصوص مفاصل و رماتيسم بود، مادرك را در استخر راه بردم…

سفرنامه ٣

از تله كابين بيرون امديم به جستجوي جايي براي اطراق ميان گلها رفتم، عده اي بيشعور با ماشين رفته بودند روي گلها و حالا رد چرخشان گل نبود، در همان مسير راه رفتم تا فضايي بدون مل را براي بساط پهن كردن پيدا كردم بچه ها وسايل را اوردند و خودم كمي جلوتر رفتم و ترسيدم دوباره حجم زيبايي آنقدر شده بود كه من ترسيدم بيشتر ببينم، برگشتم سراغ رها تا بساط جوجه را راه بيندازيم اين اتش درست كردن هم ماجرايي دارد، به نظر من بايد فقط يك نفر مسئوليت را برعهده بميرد و بقيه حتي به تماشا هم نايستاده باشند، طفلك رها در زير نظرات مادرش اتش درست مي كرد و از همه بدتر اينكه مادر مدام مقوا پاره مي كرد و لاي زغالها مي چپاند و كار رها را خراب مي كرد اينجور مادرها باعث مي شوند من قدر مادرك خودم را بدانم با محدثه مادر و دختر را ول كرديم و رفتيم در گلها عكس گرفتن، من شال بنفشي سرم بود و مانتو سفيد، محدثه پيشنهاد داد كه شال زردش را بپوشم و شدم رنگ طبيعت انقدر عكس گرفتيم تا وقت بازگشت شد، مادر هنوز روي اعصاب رها بود ، مرغها را با كارد ميوه خوري تكه كردم و زدم سر سيخ و گذاشتم روي زغالها خانواده اي در نزديكي ما را زير نظر…

سفرنامه ٢

صبح گذاشتم تا ساعت هشت همه بخوابند و بعد آماده شديم براي صبحانه، در سلف سرويس تميز ، سرشير و عسل خوشمزه اي خورديم و مرد مهربان مدام قوري هايمان را پر از چايي مي كرد و هنگام بيرون رفتن پرسيد كه كجا مي رويم وقتي گفتم فندق لو شادمان گفت افرين افرين  با گوگل مپ به راه افتاديم و جاده اندكي شلوغ بود، در نمين خريد كرديم و از محجوبيت مردان فروشنده در كل استان گفتيم، يك جور شرما و حيا در نگاه و رتار و كردارشان است با اينكه يكي از خواننده هايم گفته بود كه گلها در آمده اند باز استرس داشتم كه مانند پارسال نااميد شويم انقدر كه جاده را اشتباه رفتيم و سر از مزارعي پر از گلهاي شقايق در اورديم بارها درباره گل گندم اينجا نوشته ام، اما هيحوقت نمي توانم با رنگ عجيب اين گل كنار بيايم، با مادرم در گندمزار قدم زديم و از پيرمرد كنار جاده دوغ خريديم و به سبلان شكوهمند نگاه كرديم و برگشتيم به شهر نمين براي خريد ناهار در انجا به اينكه هميشه در خروجي نمين گم مي شويم  خنديديم و سرانجام افتاديم در جاده فندق لو، جاده شلوغ بود و ما هم كه كلا با حضور ادميزاد در اطرافمان مشكل داريم و جلو رفتيم و جنگل را رد كرديم و وو…

سفرنامه ١

‎جريان از اين قرار بود كه من و رها پارسال قرار گذاشته بوديم مادركها را با خودمون ببريم سفر و امسال در نهايت تعجب هر دو تاشون قبول كردند، فقط من و مامان با هواپيما رفتيم و اونا با ماشين اومدن كه  مادرك خيلي اذيت نشود و رها هي به من مي گفت: آخه من چطوري بدون تو از گردنه سرچم رد بشم ‎پرواز بسيار كوتاه و راحت بود و مناظر پشت پنجره زيبا و من مواظب مادرك بودم و او هي حرص مي خورد كه اينقدر حواست به من نباشد ‎از فرودگاه يك آژانس گرفتيم به سمت بودالالو كه محل قرارمان با رها بود، پيرمرد راننده با چشماني عجيب آبي كه فقط همين اطراف مي شود پيدا كرد، به آرامي و با حوصله رانندگي مي كرد و اين فرصتي بود كه دوباره من در جادوي مزارع و باران و آفتاب و ابرها و رنگها غرق شوم ‎حتي فرصت اين شد كه چند مزرعه بنفش گل گاوزبان و شقايقهاي قرمز را ببينيم ‎در بودالالو رها با تارا و مامانش و محدثه شاد و شنگول بودند ‎در همانجا بر روي سكوي نشستيم و  سفرش جوجه و كباب داديم كه ببريم كنار درياچه بخوريم اما وقتي جوجه ها رسيدند، قرار گذاشتيم آنها را بخوريم و كبابها را بالا ببريم ‎و وقتي كبابها رسيدند تصميم گرفتيم آنها را ب…

😄

دوستم برداشته نامه طولاني و عاشقانه شهاب حسيني به همسرش را براي شوهرش فرستاده و ادامه اش نوشته كه : منم همين كارها را براي تو كردم، پس چرا تو  اين چنين ازم تشكر نمي كني؟ شوهره زده : اي لاو يو ...اين چنين خوب بود؟