پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2016

گذرگاه هاي بهشتي

بيدار كه شدم جداره داخلي چادر نم گرفته بود، زيپ چادر را كه باز كردم شگفت زده با جنگل مه گرفته روبرو شدم، از همان گوشه در زير كيسه خواب داخل چادر به چرخش مه نگاه مي كردم، انقدر كه ديگر طاقت نياوردم و بيرون آمدم. مي دانم كه مي دانيد ، جاده روستايي و مه ، بوي  علف و صداي گاو و رودخانه  پرخروش در بالاتر از مهمانخانه يك موزه با ساختماني سنگي و زيبا بود كه بسته بود، پير زني گاوهايش را در براي چرا آورد در حالي كه بافتني مي كرد، دو مرد جوان ، پسركي را سوار اسب كردند و او يال اسب را نوازش مي كرد، زني با تبر چوب مي شكست و پيرمردي به بيرون پنجره خيره شده بود. كنار رودخانه رفتم، گلهاي زرد و صورتي و سفيد با عطرشان پراكنده در هوا، به كوههاي روبرو خيره شده و از هيجاني كه امروز در انتظارم بود به خود لرزيدم. برگشتم به چادر و پروانه هنوز خواب بود، زياد اذيتش نمي كنم براي بيدار شدن احتمالا به ياد رهاي خوش خواب زير درختان نشستم سيب و هلو و نان مربايي را به عنوان صبحانه خوردم و به سراغ پيرمرد مهمانخانه رفتم كه گاو زخمي اش را دوا زد، طناب قوچش را جابجا كرد و به سبزي هايش رسيد. هوا گرم شد و رفتم داخل چادر …

در راه شاتيلي

صبح در كنار درياچه بيدار شديم، مه در درختها پيچيده بود و باران ديشب همه جا را براق كرده بود. با ابجوش برقي كافه براي خودمان چايي درست كرديم و سر و صورت صفا داديم و از درياچه مه آلود خداحافظي كرديم و به راه افتاديم.  طبق نقشه تا جاده اصلي راه باريكي بود كه شروع كرديم، ماجراي علاقه سگها به من را كه مي دانيد ، يكي دنبالمون افتاده بود و پروانه را وحشت زده مي كرد، باهاش صحبت كردم و افتاد جلو و مثلا راه را نشانمان داد، خيلي هم خوشحال بود. احساس مسئوليت شديد داشت. مدام هم راههاي فرعي را پيشنهاد مي داد مه قبول نكرديم. جاده باغهاي انگور داشت مه داربست داشتند و مزارع مختلف و مناظر زيبا، من نمي دانم به جز كلمه زيبا از چه كلماتي ديگر مي شود استفاده كرد؟ سعيد مي گفت اينجا غوره و ابغوره برايشان معني ندارد همه مي شود انگور و شراب در جاده زيبا مرد خل و چلي سعي كرد مزاحم شود كه ماشيني ما را سوار كرد، مرد راننده تلفني به كسي حضور ما را خبر داد و در راه هم ايستاد هندوانه و خربزه خريد و به شهري كه گفته بود تا انجا مي رود ما را رساند مي خواستيم خداحافظي كنيم اما اشاره كرد كه بمانيم، پشت ميز و نيمكتي ما ر…

درياچه ايلا

صبح در تختخواب گرم و نرم بيدار شدم، شهر در زير افتاب با سفالهاي قرمزش ، محشر بود. آب جوش گذاشتم و براي خودم چاي درست كردم و با همان مسقطي هاي گرجستاني خوردم. پروانه را بيدار كردم تا دوش بگيريد و كوله ها را بستم كه راه بيفتيم. در حيرتم از اين مردم ،در اين مهمانخانه اشپزخانه و تمامي غذاهايش در دسترس ما بود، تمام خوردني هاي فروشي هم در راهرو بودند و مطلقا هيچكس نگران بلند كردن آن ها نبود! پروانه هم آماده شد و رفتيم طبقه پايين با پيرزن مهربان خداحافظي كرديم و رفتيم بانك، معلوم شد كه انها هم خيلي سحرخيزند، ساعت ده باز مي شود! بنابراين قدم زنان رفتيم به ديدن برجي باستاني كه تمام شهر در زير پايت بود. و تنها ساختماني بود كه نديده بوديم. بامزه اينكه اينجا گل ميموني علف هرز است و حتي سر برج و لاي ديوار ها هم سبز شده، نمي دانم چطور بذرش به آنجاها رسيده است! ساختمان قلعه اي با برج و بارو بود كه با زاويه اي٣٦٠درجه تمام سيغناغي پيدا بود و البته كه سرونازهايش از منظره شگفت انگيز انجا انقدر لذت برديم تا بانك باز شود و پول چنج كرديمو زديم به جاده. راستي يك بار يكي از ليبرتي بانكها گفت پول ايراني ها ر…

همچنان سيغناغي

از كليسا كه بيرون امديم  وارد كليساي نوساز و ناتمامي شديم و متوجه شدم اينها را با اجر و ظاهري سنگي مي سازند اما همجنان زيبا بود با راهبه هاي غمگين و لاغر و سياهپوش از در فرعي كليسا كه خارج شدم همان اتفاق قديمي افتاد، حالم بد مي شود از زيبايي منظره، مي ترسم، مي ترسم كه تحمل اين همه زيبايي را نداشته باشم، بارها گفته ام و مي دانيد كه گمان مي كنم رنگها و نورها و صداها و بوها بر روي من تاثير بيشتري از ديگران دارد اما اين منظره خدايي فقط مرا شوك زده نكرده بود، انبوه توريستها به اينجا كه مي رسيدند براي لحظاتي ساكت مي شدند و بعد دوربينها بالا مي امد پلكان سبزي با كمربندي از گل، چشمها را به سمت اسماني بي انتها در روبرو مي كشاند كه پر از ابر بود، عطر كلها سنگين بود و افتاب ان مراتع دوردست را تكه تكه رنگ زده بود لازم بود تا مدت طولاني بر روي سكوي داغ آجري بشينم تا آرام آرام بتوانم منظره را هضم كنم و مدام با پروانه مي گفتيم: خير از جووني ات ببيني سعيد با معرفي اين شهر خيلي بعد سرانجام از جادوي رنگ و افتاب  و اسمان و درخت رها شديم و بازگشتيم، در بازگشت تمشك هاي خوشمزه تري بود و خاطره هاي پروانه خ…

شهر عشق: سيغناغي

صبح شهر خيلي دير از خواب بيدار شد، اينقدر كه با كوله ها، پشت كليسايي رو به منظره  سقفهاي قرمز، چرتي زديم تا اين ملت سحرخيز! بيدار شوند. زني جاروكش نگران دو مرد مستي بود كه هنوز برايشان روز آغاز نشده بود و زن مي خواست ما را به زور به مهمانخانه ببرد. حقيقت اينكه حتي مستهاي گرجستان هم مهربانند ، مزاحمتشان اين بود كه برايمان شكلات و بادام زميني اوردند اما پروانه ترسيده بود بنابراين گذاشتم كه پيرزن ما را به دم مهمانخانه اي ببرد كه هم قيمتش بالا بود هم اتاقش كوچك اما در همان مسير كوچه اي مرا صدا زد، داخلش رفتم و در زير پله ها، پيرزني را يافتم و گفتم اتاق، زن مرا به طبقه بالا برد و در در ايوان چوبي حيرت انگيز اتاق بزرگ و تميزي را نشانمان داد دختر پيرزن كه از هواب بيدارش كرده بودند گفت پنجاه لاري، مني كه اصلا قصد مهمانخانه نداشتم انقدر شيفته اينجا شده بودم كه چانه زدم و پروانه كه رسما دلبري مي كرد، پليز، پليز  زن حتي نفهميد چرا خودش هم راضي شد، شانه بالا انداخت و احتمالا گفت جهنم با سي لاري اتاق را به ما داد! ملافه ها را عوض كرد و حوله تميز اورد و ما خوشحال در تخت بزرگ و نرم ان اتاق ولو شديم…

جاده هاي گرجستان

صبح بيدار شديم ، از آنجا كه سعيد براي دفن پدرزن بايد به شهري ديگر مي رفت پيشنهاد داد كه به ديدن شهري در همان حوالي برويم، به سرعت بذيرفته و زير دستورات سربازخانه اي سعيد كوله ها را جمع كرديم و در ماشين انداختيم و براي خريد كيسه خواب براي پروانه زديم بيرون سعيد همچنان درگير هموطنان عزيزي بود كه شاكي بودند چرا هتلشان شلنگ توالت ندارد! و من در حيرت صبر و خوصله اش در پاسخگويي تا دم مترو ما را برد و قرار شد بعد از خريد يكديگر را ببينيم. مترو قديمي بود و پر سرو صدا اما دوست داشتني، مردها با ورود خانمها و افراد مسن بلند مي شدند و نام ايستگاه ها واضح اعلام مي شد، پنج لاري كارت مترو و شارژش شد و ايستگاهي كه سعيد گفته بود پياده شديم و از انجا سوار وني شديم كه به ليلو بازار مي رفت، سه مسافر مهربان به ما اطمينان دادند كه خط صحبح را سوار شديم اما هيچكس نگفته بود قرار است از شهر خارج شويم! يكساعتي تلق و تلوق كنان رفتيم و به بازار رسيديم كه به طرز مشكوكي خلوت بود، به سختي كوله پيدا كرديم اما قيمتها از ايران پايننتر بود و همه چيز در هم با شباهتي به بازار بزرگ تهران تركي حرف زدن پروانه هم به كمك آمد …

درياچه آرامش

سعيد پيشنهاد داد كه امروز به ديدن درياچه ها برويم و شب به ديدار نارين قلعه، منم كه عشق آب بازي پذيرفتم، مايوها را زير لباس پوشيديم و مسير را روي نقشه پيدا كرديم به را افتاديم، توصيه مي كنم در سفرها براي گردش در سطح شهر كوله پشتي كوچكي داشته باشيد كه دستهايتان باز باشد، كيف كمري و سردوشي براي سفر جالب نيستند،همچين خوش دستند براي دزدان و دست و پا گير براي شما در كنار رودخانه همچنان ماهيگيران در حال تلاش بودند، گمان مي كنم بايد ذهن ازاد و صبر زيادي داشته باشي تا ماهيگير شوي از روي پل رد شديم و به مجسمه اسب سوار رسيديم و پيچيديم و از يه خانم بي اعصاب خوردني خريديم، از يه داروخانه روغن بدن گرفتيم . اينجا مردم ساده پوشند، زنان مسن بلوز و دامن، زنان جوان بلوز و شلوار، به ندرت پيراهن مجلسي بر تن كسي مي بيني مگر توريست باشد. دختران باريك و بلندند اما گويا نژادشان در ميانسالي تپل است، تفريبا پيرزن لاغر نديديم چشمان مردانشان اهل نگاه است، حتي سر بر مي گردانند و دنبال مي كنند اما فقط تحسين است و نديدم مزاحمتي براي دختري ايجاد شود ميوه هم همه جا هست، زنان در خيابان روي جعبه هاي كوچك ، ميوه مي فرو…

تفليس در شب

فردا صبح در خانه بدون صاحبخانه بيدار شدم، لباس شستم و كوله مرتب كردم و براي مادرك ماجرا را در تلگرام تعريف كردم و مي گويد بايد از سعيد ياد بگيريم، ما هم بايد مسافر بياريم خونمون پذيرايي كنيم، بعد هم عزيز من پيشنهاد مي ده براي سعيد ملافه بخرم!!! براي خريد از خانه بيرون رفتم، همچنان حضور درختان براي عجيب بود، حتي داخل پاركينگهاي بدون سقف هم درختها بالا رفته بودند، يكي دو زن رفتگر هم در محله حضور داشتند.  از ميوه فروشي سيب زميني و پياز و فلفل هاي غول آساي قرمز رنگ خريدم و از سوپري رب و فانتا و همچنان مهرباني مردم غرقت مي كرد، زن فروشنده پلاستيك برايم اورده و وسايلم را از دستم گرفتم و در كيسه مرتب گذاشته و در سكوت لبخند مي زند سعي مي كنم با نرمافزارم كلمات ساده را بگويم اما خيليييييي مشكل است، حتي يك تشكر ساده مي شود gmahed lohob  هيچجوره نمي شه تلفظش كرد در خانه پروانه در حال پخت مرغ و پلو است و بوي خوشي راه انداخته و منتظر سعيد عزادار كه از راه برسد سعيد و نينو و گورام مي رسند ، در چهره شان چنان سرگشته گي است كه غمگينم مي كند، پدر سرطان داشته و همه مي دانسته اند كه رفتني است، اما چه فر…

متسختا: پايتختي باستاني

من شيفته متسختا شدم ، گمان مي كنم به كتابهاي كودكي ام مربوط است. سنگفرش، با شيرواني هاي سفالي، پنجره ها و بالكن هاي قرمز و خانه هاي سنگي كه از همه جايش گل و درخت بيرون زده است. اين شهر همين است، مي شود ساعتها در ان پياده روي كرد كه كرديم. بازارچه هاي توريستي با خوردني هاي وسوسه كننده، ميوه فروشهاي كه با فارسي مي گفتند: شاتوت!پيرزناني كه جلو خانه ها نشستند و مردمي كه باغچه هايشان را آب مي دهند. رستورانهاي كه بخار آب خنك پخش مي كردند و كليساها، كنار آب، بالاي كوه،  از انجا كه تاريخ هنر درس مي دهم، تلاش براي شناسايي نوع نقشه كليساها تفريح لذت بخشي است برايم، عموما پلان نقشه ها باسيليكايي بود، مستطيلي با يك گنبد اصلي و دو تاق و دو نيم گنبد، كليسا سنگي است و پنجره ها كوچك، تزيينات داخلي نقاشي بوده كه به مرور زمان كمرنگ شده نكته جالب اينكه همه كليساها فعال بودند و كشيش سياهپوش و تسبيحش حضور داشت، زنان راهبه هم مقنعه بر سر داشتند، پيرزنهاي هم دم در كليساها گدايي مي كردند ، مشكي پوشيده بودند. مردم مذهبي هم در حال شمع روشن كردن بودند و زانو زدن و بوسيدن تصاوير مسيح هميشه زماني كه در مكانهاي م…

روز اول پياده روي در تفليس

طبق قرارمان در اخرين ايستگاه اتوبوس پياده شديم تا سعيد به دنبالمان بيايد و به هاستلي در ان اطرف ما را ببرد، هوا غيرقابل توصيف بود، ملس باد ولرمي مي وزيد و غروب زيبايي بود تا سعيد رسيد، از همان شروع شوخي مي كرد و متلك بارمان مي كرد و ما هي شرمنده كه به خدا ابليمو نبود و نمي شد و غيره كه متوجه شديم سعيد اصلا قصد ندارد هاستل ما را ببرد و مقصد خانه اوست! ديگه از شرمندگي داشتيم با خاك يكسان مي شديم از ما انكار و از او اصرار و فايده اي نداشت در اپارتمان زيبا و به شدت تميزش با برادر همسرش روبرو شديم، خانم سعيد به ديدن پدرش كه در مراحل پاياني سرطان بود، رفته و خانه دو خوابه، يك اتاق با تختي بزرگ و منظره رودخانه پشت پنجره براي ما بود با وجود خستگي شبي شاد را با سعيد و گورا گذرانديم و سعي مي كرديم با كيك دستپخت پروانه از شرمندگي دست خالي آمدنمان كم كنيم و با صداي شهر دو پشت پنجره بيهوش شديم روز اول طبق معمول ساعت شش بيدار شدم تا هشت يواشكي رفتم و اومدم و باز فايده اي نداشت، سعيد بيدار شده و شاكي و شوخ كه اينجا روز از ساعت ده شروع مي شه! صبحانه كه خريدم، نان گرجستان خيلييي خوشمزه است، سعيد به س…

ملاقات با تفليس

با پروانه كه قبلا يه بار ديده بودمش فرودگاه امام قرار داشتم، طبق معمول زود رسيدم و با همون حس غم هميشگي، من هميشه موقع خروج از ايران و در مسير فرودگاه دچار يه جور پشيماني از رفتن و دلتنگي براي ماندن مي شوم مضحكه اما وجود داره و بهش بي توجهي مي كنم فرودگاه به طرز مشكوكي خلوت بود و به جز پرواز بغداد و نجف كسي در ان اطراف نبود، به مادرك زنك زدم و اونم مثل  هميشه شادمان از سفر رفتن من، برام بصورت مجازي اسفند دود كرد و دعا كرد و پروانه اومد متصدي كارت پرواز با ديدن تفاوت ما بين بقيه مسافران مسن گفت: چه خبره گرجستان؟ كنسرته؟ ديگري با ديدن كوله ها گفت، نه بابا مي خوان برن قله فتح كنن! همه كلا خوش اخلاق بودن، متصدي بازرسي گفت: اهل شيرازيو اييييي روزگارت بد نيست! كارمند بانك هم شيطنت كه : نه به شما ارز نمي ديم، چرا؟ دلمون مي خواد خلاصه حتي خانم پشت دستگاه كه در كوله مون قاشق چنگال مسافرتي ديد، و حدس مي زد كارد هم داشته باشه، يه نگاهي به دوتامون كرد و گفت: نه كارد ندارن! هواپيما فوكر بود جواني كه كنار من نشسته بود سراسر سفر از ترس سقوط در حال فشار دادن در و ديوار و دستهايش بود، يادم مي ايد كه …

آغاز سفر

در فرودگاه امام هستم و ساعت پنج و نیم پرواز دارم به تفلیس، یک ماهی در گرجستان زیبا خواهم گشت، امید که سفر خوبی باشد و اینترنت هم باشد و سفرنامه را بخوانید

يك عالمه ارزوهاي خوب برايش دارم

اژانس مسافرتي  فرازشيد علاوه براينكه  بليط گرانتر از سايت به من فروخت، بليط ايميليشان نه نام مقصد داشت و نه مُهر، هنگام گرفتم ارز مسافرتي دچار مشكل شدم ، نا اميدانه بيرون آمدم  و دست به دامن اژانسهاي اطراف بانك شدم كه همه جواب منفي دادند به جز چهارمين آژانس كه خانمي خوش رو و خوش كلام با دلبري گفت:  فقط چون موهات قرمزه و چشم و ابروت خوشگله برات مهر مي زنم!  مي دانيد؟ اين كلمات در ظهر داغ تابستان ، با پا درد و تشنگي و گرما زدگي مي فهميد يعني چه؟

اسمارت گيس طلا

ماشين با سرعت در حال حركته كه يه پشه مزاحم رواني ام كرده، دقايق طولاني پنجره را باز كردم و با دست و شال و حركات بدني شديد سرانجام مي توانم راه خروج را به پشه نشان دهم و پشت سرش به سرعت و عجله شيشه را بالا كشيدم رها با تاسف به من نگاه مي كند و سر تكان مي دهد - چيه ؟خوب ترسيدم بياد تو دوباره - فكر كردي اون پشت شيشه منتظره؟ ماشين در حال حركته مي فهمي ؟ باد بردش اونو، وزن پشه مي دوني؟ سرعت؟ جابجايي هوا؟ دكتر هم هستي؟

سه كله پوك

همچنان در جاده به روستايي رسيديم به نام "نوخاله" تحليل من و محدثه  اين بود كه ورود خاله ها به اين روستا ممنوع است روستاي بعدي "هند خاله "بود هيچ تحليلي به ذهنمان نرسيد فقط حدس زديم كه روستاي بعدي بايد نامش "عزيز خاله  "باشد و رها  سرانجام وارد بحث شد و نام روستاي بعدتر را حدس زد روستاي"الهي دورت بگردم"

ختم كلام

در سفر هستيم با لحني رمانتيك  مي گويم: تصور كنيد صبح در جاده جنگلي بوديم ، ظهر در جاده شاليزار و الان در جاده گندمزار هستيم رها در حال رانندگي با اخم مي گه: تصور كنيد امشب اتوبان كرج !!!

يك حالي مي دههههههه

هر وقت کسی در خیابان از من آدرس می پرسد، دچار احساس مسئولیت شدید، تردید و نگرانی می شدم و در هر صورت ناراحت بودم، چه ادرس می دادم که شک داشتم مبادا درست گفته باشم، چه نمی دانستم که احساس گناه داشتم  که چرا نمی دانم این روزها چندباری پیش آمده که در چنین موقیعتی قرار گرفتم و هربار با گوگل مپ، ادرس دقیق را   پیدا کردم و به صورت شیرفهم توضیح دادم و  سرانجام خلاصی 

عطر مريم

ديروز خانمي چادري و خسته در مترو ،گلي از دسته گلش چيد و به من داد و خنديد.

و البته قبلش از خودمان بپرسيم آيا به اپيدمي حسادت مبتلا نشده ايم؟

عادت دارم كه موفقيت هاي ديگران را با ديگران در ميان مي گذارم،  به تازگي جملاتي كه بعد از پايان سخنم مي شنوم حيرتزده ام كرده است: - خبر داري علي فيلمش جشنواره پذيرفته شده؟-   فيلماش اشغالن!  - دانشجوها از دكتر تعريف مي كنن، گويا استاد خوبيه؟ - از بس بيسوادن ،فرق استاد خوبو از بد تشخيص نمي دن! - چقدر تو مهموني  مريم خوش هيكل شده بود؟ - اون لاغر هم بشه تيپش ضايع است در هر صورت! - افسانه مقاله اش پذيرفته شده كانادا داره مي ره واسه ارائه- عمرا خودش نوشته باشه ! يا فورا خودشان را در آن موقعيت مي گذارند و دلايل موفقيت را عامل ديگري مي دانند به جز توان خود فرد: - منم اگه باباي پولدار - منم اگه شوهرم مدير - منم اگه پررو بودم - منم اگه قيافه اونو داشتم شما هم يك امتحاني بكنيد و آماري به من بدهيد، حتي شده در تلگرام از موفقيت دوست مشتركي با ديگري سخن بگوييد.

به خاطر گات

در جريان هستيد كه جذبه تكنولوژي نمي گيردم، اهل خريد مدل جديده نيستم كه كلا زياد اهل خريد نيستم، عموما تا نياز به مدت طولاني آزار ندهد، سراغش نمي روم ضمن اينكه براحتي هم آزار نمي بينم😉 زماني لپ تا پ گرفتم كه دكترا قبول شدم و زماني ايپد كه سفرهايم كاري شد و به همين دليل   هنوز دوربين عكاسي ندارم و گوشي هم كه چنان كه افتد و داني، عمرا پول زياد برايش خرج كنم وقتي ازش انتظار زنگ زدن دارم فقط  خب همه اينها را گفتم كه بگويم مدتي است خريد يك تلويزيون خدا  ذهنم را وسوسه مي كند ، عجيب نيست؟ من تلويزيون نگاه نمي كنم، ماهواره ندارم و حتي موزيك هم گوش نمي دهم ، پس چرا مي خوام يك صفحه نمايش خداد اينچي روبروم باشه؟ 

خدا نويسندگان را خير دهد

اين سومين باريه كه دارم كتاب خداحافظي طولاني را مي خونم، ريموند چندلر نوشته و گويا فيلمش هم ساخته شده كه نديدمش قصه اينقدر خوبه كه دوس دارم زبان اصلي بخونمش، اينقدر كه صداي راوي تو گوشاته وقتي داستان دوستي دو تا مرد را روايت مي كنه و خداحافظي طولاني  با مرگ يكي از اونا قهرمان همون كاراگاه هميشكي است فيلپ مارلو، كم حرف و گزيده گو، آرمان گرا با طنزي تلخ ، عادت داريم همفري بوگارد را تصور كنيم اما من مردي قد بلندتر و خوش قيافه تر را ترجيح مي دهم😉 اما به نويسنده حسادت مي كنم، چطور اين همه داستان را اينقدر خوب بهم ربط داده، اين همه گره انداخته و باز كرده و مدام خواننده را كنجكاو و حيرتزده به ادامه مشتاق كرده و به دنيايي ان زمان دهه پنجاه امريكا  فكر مي كنم كه هنوز همه اصول  را رعايت مي كنند: پليس ها، گانگسترها، پولدارها، روزنامه نگارها  دنيايي كه همه اصول اخلاقي خودشان را دارند كه به آن وفادارند ، هرچند متضاد، هرچند خونين  فقط پنجاه سال بعد اينقدر دنيا پيچيده مي شود