پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2016

ولي خوشگل بودا، ارزششو داشت، ديدينش كه

ولي خدايي بايد دستمزد يك روز كارگر را به من مي داد، اون همه طاقه پارچه را ريختم رو سر پيرمرده درست، ولي خيلي بهتر از قبل چيدمشون رو هم! از كول و كمر افتادم يه ملافه خريدما

خنده دار تر از همه مهمانان گرياني بودند كه از خواهرا تشكر مي كردند كه خدا خيرتون بده چه گريه خوبي كرديم

موقرمز رفته عروسي پسر عمو در روستاي پدري اش حگروه موسيقي در مجلس تانگو گذاشتن ،  اون وقت به جاي عروس و دوماد، خواهرهاي موقرمز به ياد پدر متوفي رفتن با عمو  تانگو رقصيدن و اشك ريختند حالا موقرمز فرياد زنان مي گفت: آخه مي خوام بدونم، بابامون   به عمرش اصلا رقصيده بود؟يا شما   تو عروسيتون  با بابا تانگو رقصيديد ؟ عمومون  با عصا راه مي ره با شما تانگو برقصه؟ حالا  مي رقصي چرا گريه مي كنيد وسط عروسي؟

ايرانيان غريب

امروز رفته بودم به مطب دكتر پوستي به دكتر خالويي، از وقت دو ساعتي زودتر رسيدم، خانم منشي اجازه  ماندن در اتاق انتظار را  به من ندادند و گفتند سر همان ساعت خودم بيايم و من برگشتم به خيابان داغ تبصره:  اتاق انتظار كاملا خالي بود! عينا روح  خانم منشي 

شانس اوردم، جز شماها كسي متوجه سوتي نشد

خب وقتي دو ساعت هشت طبقه ساختمون ثبت احوال را بگردي دنبال خانم ضميري و پيداش نكني بايد دو تا احتمال هم در نظر بگيري :  يكي  تو اسمارت گيس طلا هستي اولا و دوما اونجا ساختمون ثبت اسناده، نه ثبت  احوال!

متخصصان نازايي در ثبت

در سالن شلوغ ثبت احوال، برادري پيگيري اصلاح شناسنامه خواهر متوفي را مي كرد براي انحصار ورثه، متصدي دفتر مي گفت: خب ايشون يه بچه دارن تو شناسنامه! برادره داد مي زد: بابا اين چون بچه دار نمي شد شوهرش طلاقش داد، بعد از كلي  دوا و درمون، شما چه طوري به اين راحتي بچه دارش كرديد؟

يك وبلاگ نويس خوب، يك وبلاگ نويس مرده است

براي كار محضري رفته بودم  كه وقتي متصدي اسم مرا در كامپيوتر مي زد پيغام مي آمد به ثبت احوال مراجعه كنيد مراجعه كرديم، گفتند به شيراز مراجعه كنيد مراجعه كرديم گفتند به همون تهران مراجعه كنيد مراجعه كرديم، گفتند :گلاب به روتون روم به ديوار شما از سال ٩١ فوت كرديد و گرم بوديد  حاليتون نيست!

كرامت بشر از كرامت ايراني بالاتر نبود؟

سالها پيش  دختران افغاني اجازه آموزش در فرهنگسرا را نداشتند ،   تا  زماني كه قانوني نانوشته وضع شد: ثبت نام انجام مي گيرد، شهريه دريافت مي گردد ، آموزش داده مي شود اما گواهينامه  پايان دوره صادر نمي گردد! اينطوري   مديرها هم وجدان خود را راضي كردند و هم پول ثبت نام از جيبشان نرفت حالا اين وسط من چهار سال تمام ، هرچه كه  از نقاشي مي دانستم را به دخترك ياد دادم ، نامش را فراموش كردم، فاطمه بود يا زينب طراحي با مداد، طراحي با زغال، طراحي با آب و مركب، نقاشي با مداد رنگي، با گچ پاستل  ، با آب رنگ و سرانجام رنگ و روغن در اين سالها روايت هاي زندگيش را مي شنديم: مادر و پدر كه فوت كردند، برادري كه سرپرستيش را مي مرد، زن برادري كه برايش خواستگارهاي داغوني  جور مي كرد تا از شرش خلاص شود، سربازي بي كار، كارگري   اخراجي، آخرين موردش يك دزد بود! تا جنگ تمام شد در افغانستان و خبر م داد افرادي كه هنري داشته باشند ،سازمان ملل برايشان كار پيدا مي كند اگر برگردند به كشورشان به شرطي كه مدرك معتبري داشته باشند و من اولين و اميدوارم آخرين كار غيرقانوني عمرم را انجام دادم:  با كمك دفتردار ،گواهينامه تمام …

چه شد كه رفقاي سابق اينقدر پليد شدند؟

مدتها بود به فرهنگسرا سر نزده بودم،  رفتم  و ديدم كه مدير جديد تعداد زيادي از كاركنان را  تعديل  نيرو كرده است.  يكي از خدمتكاران به شدت گريه مي كرد و دل من  برايش كباب شد اما هر كاري مي كردم نمي توانستم تصوير شادماني اش را در چند سال پيش بياد نياورم زماني كه همكارش اخراج شده بود. و دردناكتر اينكه،  همكاري كه  امروز خبر اخراجها را به من مي داد،با شادماني  لبخند مي زد.  من به لبخندي كه سريع تلاش كرد جمعش كند نگاه كردم و  به  چهره اش هنگام اخراج آتي اش انديشيدم.

در ستايش صبوري

پنجره ها را باز كردم، اسپيليت را خاموش كردم( معادل فارسي اسپليت چيست؟) هواي بيرون ولرم است، گرم اما قابل تحمل، با خودم گفتم قابل تحمل، تكرار كردم ، قابل تحمل، تحمل  همين قسمتش عجيب است: تحمل زماني كه اينا نبودند، تمام تابستانهاي كه بدون خنك كننده گذشت ، غير قابل تحمل بود؟ گمان نكنم ما جزيي از طبيعت بوديم، هماهنگ با آن، با فصلهاي مي چرخيديم دور خورشيد، با زمين مي چرخيديم،  تغيير فصول را مي فهميديم، : بوي بهار مي آيد، باران نزديك است، گرماي خرما پزون است، سرماي پيرزن كش اين اسپيلت ها هوا را هميشه متعادل نگه مي دارند، تعادل نبايد تعادل هواي اطرافمان بهم بخورد، ما ديگر تحملش را نداريم ، تحمل عدم تعادل را نداريم، اسپيليت زمستانها گرم مي كند، تابستانها خنك و ما فراموش كرديم طاقت بياوريم سرما را، تحمل بياوريم گرما را به همين دليل پنكه اينقدر در خاطراتمان حضور دارد و چرخش شگفت انگيزش  كودكي هايمان را پر مي كرد براي  همين علا الدين و بخاري مي توانست علاوه بر گرما، امنيت و آغوش باشد برايمان به تمام وسايل ديگري فكر مي كنم كه " تحمل" زندگي بدون آنها  را ندارم  مي خواهم بدانم هر كدام چگ…

يك هلوي خنك بهش دادم

خب همانطور كه در اينستاگرام مشاهده كرديد اومدم شمال و ديدم كه علفهاي هرز حياط تا كمر بالا اومدند، از انجا كه قصد استفاده ازسبزكش را ندارم، يك چمن زن كه اگهي اش را سر كوچه ديده بودم خبر كردم جوان  وقتي كارش تمام شد گفت: چهل تومن مي شود ، يك تروال پنجاهي دادم گفت: كه پول خرد ندارد،  گفتم : بقيه اش مال خودت،  گفت:  من گفتم چهل تومن چهل تومن مي گيرم ، پول حلال بايد ببرم خونه،  گفتم :راضي ام،  گفت : من راضي نيستم اخر چهل تومن خرد پيدا كردم و بهش دادم وسايلش زياد بود،  با ماشين رها  تا ميدان شهر رسانديمش ، وقتي سوار ماشين شد عطر خنك چمن و علف بريده شده ماشين را پر كرد

حرف آخر

خب بچه ها خوشمزه ترين بخش سفرنامه نويسي كامنتهاي اخرين پست است، خستگي نوشتن اين همه روز از تنت بيرون مي رود. بارها و بارها تصميم مي گيرم همون كوتاه نويسي ام را ادامه بدم و بي خيال سفرنامه بشم اما هربار مزه اين كامنتها نمي گذارند خيلي چسبيد در همه جا، فيس بوك و پلاس و اينستا و هر دو تا وبلاگ خيلي از كامنتها منو خندوند و ممنون از اينستاگرام خيلي راضيم هميشه دوست داشتم به توصيف لحظات سفر، عكس اضافه كنم و خيلي مشكل بود در وبلاگ و اينستا كارم را راحت كرد. اگر مدت زمان فيلمهايش زياد شود شايد روزي زنده سفرنامه بذارم قرار بود درباره هزينه ها بگويم، ٦٠٠ دلار نفري خرجمون شد ، براي بيست روز ، بدون هزينه بليط، بليط رفت ٤٠٠ شد برگشت ١٨٠  قيمت هاستلها حدودا شبي سي هزارتومن بود و غذاها خيلي وابسته به رستوران بود از پرسي ١٢ تومن تا هفتاد تومن در تمامي شهرها هاستل و گست هاوست ريخته و رزرو اينترنتي هم ممكنه و چانه زدن هم دارند تاكسي در تفليس هشت تا ده هزار تومن از اين سر تا اون سرشهر اما ميني بوس و ون نفري دو هزارتومن تا سه هزارتومن تاكسي ها هم چانه زدن دارند اتوبوس بين شهري فقط يه بار سوار شديم كه نز…

پايان سفر

از صبح شروع كرديم به جستجوي بليط در هاي هاليدي، قيمت همان روز بسيار پايين آمده بود ١٨٠ هزار تومن، حالا هركاري مي كرديم خريد كنيم خطا مي زد، اخر دست به دامن رها شديم ، اون خريد بليطها را براي ما ايميل كرد، با اينكه مي دانستيم بدون پرينت هم مي شه سوار هواپيما شد اما محض احتياط رفتيم بيرون دنبال پرينتري گشتيم كه نبود، كافي نت هم نبود ما هم بي خيالش شديم و رفتيم كه پروانه سوغاتي بخره و برگشتيم مهمونخونه وسايل را جمع كرديم و خيلي وقت داشتيم تا ده شب، متصدي مهربان گفت مي تونيم بمونيم اما گشنه بوديم و مي خواستيم سعيدو ببينيم و هديه شو بديم بهش با كوله ها از خانم مهربان خداحافظي كرديم و راه افتاديم همون تو خيابون روستاولي يه رستوران خيلي شبك و پيك بود كه داخلش پر از عكسهاي قديمي گرجستان بود و غذاهاش بهداشتي و سلامتي و اين حرفا بود پروانه كه اصلا اهل ريسك نيست همون سالاد مرغي كه اين مدت با احتياط سفارش مي ده خواست و منم يه غذايي كه نمي دونم چي بود رستورن خنك و خلوت بود و اينترنت هم داشتو هي زنگ زديم به سعيد و هي شبكه جواب نمي داد من وبلاگ نوشتم و عكسهاي در و ديوارو نگاه كردم و غذا اومد، اقا ا…

تفليس همچنان زيبا

صبح به تفليس رسيديم و رفتيم دنبال مهمونخونه اطراف ايستگاه كه پيدا نكرديم و در نتيجه مترو سوار شديم و رفتيم خيابون روستاولي. پله برقي هاي متروي تفليس خيلي سريعتر از تهرانن، خدا به داد پيرزنهاشون برسه و ما مردمي را ديديم كه صبح زود به سر كار مي روند، ديگه باورم شده بود تمام اين مردم ساعت ده بيدار مي شن! خانمي با يك دسته بزرگ گل هم بود، كوكب هاي اين سرزمين غول آسا هستند، كاش بذرش را آورده بودم در روستا ولي همه مهمانخانه ها بسته و همه خواب بودند، بنابراين رفتيم در كافه اي سحرخيز نشستيم در حالي كه خانم در حال جارو زدن زيرپايمان بود چايي و كيك سفارش داديم و منتظر گذر زمان شديم عاشق كافه هاي داخل پياده رو هستم ، گذر مردم و صداهاي خيابان را دوست دارم دو مهمانخانه لافت و ماركوپولو كه ارزان و معروف و تميزند هر دو پر بودند بنابراين كوله به دوش راه افتاديم، مسير صعب العبور كوچه هاي سربالايي و مهمانخانه هاي پر تا سرانجام يكي اتاق خالي داشت در واقع خانم مهربان يك اتاق شش تخته خوابگاه مانند را به ما دو تا داد، شبي ٢٥ لاري ، كه دو نفر٥٠ لاري مي شد، مهمانخانه به شدت قديمي و درب و داغان بود اما عجيب ب…

باتومي سبز

برنامه صبح اين بود كه باغ گياهشناسي باتومي را ببينيم، اتوبوسش را با گوگل مپ پيدا كرديم و سوار شديم، ون مستقيما تا دم در باغ مي برد. واقعيت اينكه اينقدر اين مدت مناظر بكر ديده بودم كه مناظر دستكاري شده اين باغ خيلي برايم جذاب نبود اما به هر صورت من هميشه عشق درخت بودم و اينجا هم گونه هاي متفاوتي از سراسر جهان بود كه برخي ٢٠٠ ساله بودند. چندين ساعت در جاده هاي پر درخت پياده روي كرديم، بخشي از راه كه مشرف به درياي سياه بود خيلي زيبا و دل انگيز بود. بخش دردناك قضيه حضور هم وطنان عزيز بود كه بسيار موجب شرمندگي بودند. انبوه خانواده ها كه احتمالا از يك اتوبوس پياده شده بودند و در محيط ارام و ملايم باغ سرو صداي ايجاد مي كردند عجيب و غريب!  مادرها دنبال حسن و كيميا بودند و نام فرزندان را مدام فرياد مي زدند.   اقايوني تصميم مي گرفتند كه براي عكس گرفتن از درختان و نرده ها و هر بخش بلندي بالا بروند افراد مسن با خود خوردني اورده بودند و هرجا كه جايي براي نشستن بود بساط پيك نيك پهن مي كردند طبق معمول خوشمزه هاي در گروه هم بودند كه سعي مي كردند شوخ و متفاوت و شاد به نظر برسند و مدام اواز مي خواندند…

باتومي خوشمزه

بعد از دو روز خوش گذروني كنار ساحل رفتيم كه بريم باتومي و جالب بود كه ديگه هيچ هايك جواب نمي داد، واقعا مردم شرق فرق دارند با بقيه گرجستان يه ون سوار شديم كه خطي باتومي بود. جاده بسيار زيبايي داشت در كنار دريا و درخت و جنگل و بالا و بلندي تا بعد از مدت كوتاهي رسيديم باتومي، بامزه مردم داخل ون بود كه همه با هم آشنا بودن و سلام و عليك و اينا هوا اما خيلي گرمتر از كوهستانهاي گرجستان بود به باتومي كه رسيديم رفتيم طبق نقشه سراغ مهمونخونه كه همه پر بودن، پروانه نفسش بالا نمي اومد ، كوله اش خيلي سنگين شده بود و مدام توقف مي كرديم تا بالاخره يكي از ادرس ها اتاق خالي داشت. دو خانه روبروي هم كه هر كدام يكي دو اتاق از خانه اشان را براي مسافر آماده كرده بودند، يكي گران و يكي ارزان كه من ديدم پروانه دلش اون گرونتره را مي خواد و قبول كردم،  طفلكي همه عمرش هتل پنج ستاره رفته بود و حالا خيلي انعطاف نشون داده بود با چادر، رفتيم همون شيك تره كه من اصلا از صاحبش  خوشم نيومده بود كه البته بعدا معلوم شد خدمتكاره و صاحب اصلي پيرزنهاي بامزه اي بودن كه دور هم تو حياط مي نشينند خيس عرق بوديم و به همين علت فو…

ديدار درياي سياه

از ارتفاع پايين كه مي آمديم زنبوري سينه مرا نيش زد، فورا دو تا قرص مخصوص خوردم و نتيجه اينكه من اطلاع زيادي از ادامه مسير ندارم، تحت تاثير قرصها در وضعيتي بين خواب و بيداري هر از گاهي جاده هاي زيبا، روستاهاي قشنگ و مزارع سرسبز مي ديدم و دوباره مي رفتم تو فضا، گوگل مپ را هم دادم دست پروانه كه مسير را چك كند. تا زماني كه چشم باز كردم و دريا را ديدم و از راننده مهربان خواستم ما را پياده كند. حقيقت اينكه جلو زده بوديم از برنامه و شهرهاي مسير را به دليل خواب سه ساعته من رد كرده بوديم. راننده گفت كه يك جاي امن پياده مي كند كه كرد. شهري به نام كوبولتي . پياده شديم و ديديم كه همه در فضاي سبز چادر زده اند، ما هم همين كار را كرديم و من دوباره در چادر بيهوش شدم، پروانه رفت و امد و وسايل را به شارژ رستوراني زد و من همچنان خواب و بيدار بود تا فردا صبح بيدار كه شدم راه افتادم به جستجوي دستشويي و ديدار دريا، دستشوي هاي اينجا پولي است و مدل ايراني اما بدون شير آب است.  ساحل هم قلوه سنگ و سنگريزه هاي درشت بود اما آبييييي نتيجه اينكه دو روز همانجا مانديم،چادر امن بود زيپش را مي كشيديم و مي رفتيم دريا،…

در فردوسي زميني

جاده در حال ساخت بود و مرد شادمان از اينكه پروانه تركي مي فهمد، وراجي مي كرد. نفهميديم شغلش چيست اما بين اذربايجان و گرجستان و تركيه در رفت و آمد بود. مي گفت كه هيج ماشيني از اين جاده به باتومي نمي رود و شما را چون گرج نبوديد سوار كردم، گويا علاقه اي به اين كشور ندارد. مي گفت كه زماني فارسي بلد بوده اما از بس حرف نزده يادش رفته، حالا بعضي كلمات را هم مي دانست، چطوري خوبي چه خبر اهنك تركي مي گذاشت و ترجمه مي كرد و من چك مي كردم در حال دزديدنمان نباشد كه ديدم اصلا رفت يك جاده ديگر كه از وسط جنگل رد مي شد، حقيقت اينكه ما خودمان قصد نداشتيم مستقيم برويم باتومي و مي خواستيم شهرهاي مسير را ببينيم بنابراين مخالفتي نكردم، ضمن اينكه هرجا از ان ماشين پياده مي شدم احتمالا تا سه روز بعدي ماشيني رد نمي شد رسما جنگل بود بامزه اينكه ما جنگل بورجومي را حذف كرده بوديم و حالا دقيقا از وسطش داشتيم رد مي شدم، حالا اين وسط بارون هم گرفت، مرد رفت برامون نوشابه خريد و من نگراني ام را به پروانه انتقال نمي دادم ، شايد چون راننده گرج نبود آن ارامش هميشكي درون ماشينهاي گرجستان را نداشتم. جاده باريك و باريكتر ش…

اخالاتسيخه

صبح براي هيج هايك به سر جاده رفتيم تا به شهر پيشنهادي پسر ديشبي در رستورن برويم، اينقدر اسمش سخت بود كه اولش را به راننده ها مي گفتم و منتظر مي شدم تا بقيه را حدس بزنند. همچنان اين سمت انتظار هيچ هايك طولاني تر است، سرانجام يك ون نگه نداشت، نوبتي پروانه رفت جلو و من رفتم عقب، مقاديري كارتن بود كه جابجا كردم و نشستم اما هيچگونه دستگيره اي نبود و مدام لق مي خوردم اين ور و آن ور، پسر اندكي انگليسي مي دانست و كلي به تنفر پروانه از خاچاپوري خنديد، گفت باتومي فقط همونو داره جاده زيبا بود اما احتمال ديده شدنش از پشت پنجره خاكي ون كم بود ، بنابراين در تخيلاتم فرو رفتم و اين ور و اون ور افتادم تا رسيديم به شهر پسر مهربان مسير بعدي را نشان داد و رفت مسير بعدي هم ون گرفتيم و نوبت پروانه بود برود عقب و كلي به شانسش خنديدم، بار قبلي ماشين احتمالا مرغ زنده بوده ! راننده مرام گذاشت و ما را تا دم مجموعه معروف شهر برد. با آن كوله پشتي ها ديدن مجموعه خدايي ستم بود، همين جا بگم كه خيلي توريست مي بينيد كه با كوله مي گردند، يعني توان بدني جماعت ايراني را مقايسه كنيد پيرزن فروش بليط خودش پيشنهاد داد كه كو…

بورجومي سبز

بركشتيم هاستل و با مرد مهربان خداحافظي كرديم و رفتيم ايستگاه اتوبوس بليط بورجومي خريديم، اشتباه هم كرديم همون هيچ هايك بهتر بود. تو اون گرما يكساعت هلاك شديم تا راه افتاد و مدام نگه مي داشت و پروانه مي گفت الان  بايد تو ماشين شاسي بلند كولر دار بودبم! فسقلي بد عادت شده خيلي جالبه برام تغييراتش، مي گه همه چي براش اولين باره، در چادر و كيسه خواب خوابيدن، هيچ هايك، گست هاوس و خوشحاله كه چقدر حرف داره واسه خونواده و اصلا هم نمي خواد جلو من كم بياره، الان ديگه كوله اش خيلي سنگينه و بخاطر اون اتوبوس گرفتم اما تحمل مي كنه و صداش در نمي ياد مسير به تدريج دوباره سرسبز شد و بورجومي ديگر رسما وسط جنگل بود، شهر فقط يك خيابان بود اما خوشگل پياده شديم و به رستوراني رفتيم براي ناهار، پروانه هنوز نمي تواند هرچيزي بخورد بنابراين من پيتزايم را خوردم و او نگاه كرد اما بامزه پيرزن تپل مغازه دار بود كه اومد سر ميز و صندلي مشيد و روش نشست و به زبون گرجي فكر كنم گفت: چه مرگته؟ پروانه گفت چيز دوست ندارم، خانمه گفت خوب بدون پنير مي يارم برات و ناني سرخ شده برايش اوردند كه لايش سيب زميني پخته بود پسري جوان كه…

پاييز پدرسالار

برنامه صبح ما اين بود كه اول به موزه استالين برويم بعد به شهر بعدي. دير راه افتاديم با توجه به ساعت اداري اين كشور، شب قبل هم ديديم كه تمام مردم شهر در ميدان بودند، راستي شب قبل پايين قلعه يك محله قديمي خيلي خوشگل ديديم كه تمام خانه ها را نوسازي كردي بودند به چه زيبايي، حسرت داشت، به محله هاي تهران و شيراز فكر كردم رفتيم دم موزه و هنوز باز نشده بود در اين فاصله رفتيم چنج كرديم و برگشتيم كه موزه باز شده بود، ساختماني شكوهمند و دو طبقه كه وسايل در همان طبقه بالا بود و روزگاري استالين در اين ساختمان سكونت داشته است واقعيت اين است كه از استالين مي هراسم، من با رمانهاي روسي بزرگ شده ام، نوجواني ام با گوركي و چخوف و تولستوي گذشت و اين رابطه با رمانهاي سوسياليستي رسيد، شولوخوف و دن ارام و سرزمين نوآباد احساسي دلپذير به انقلاب اكتبر و قهرمانانش. طبيعي است كه در ادامه راه به استالين برسم و ديكتاتوري اش و محو شدن تدريجي آن شعله ها و شورها انقلابي در ذهنم حالا در موزه استالين به عكسها و روزنامه ها و اشيا نگاه مي كردم و دلم مي گرفت از سرنوشت انقلابها به خوبي از تالار به تالار شور و هيجان انقلاب …

شب در گوري

هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه از شهر سنگي بيرون آمديم به راننده تاكسي كه اصرار داشت سوارمان كند گفتيم كه هيچ هايك مي كنيم، گفت اوكي نو ماني! هنوز عادي نمي شود اين ماجرا برايم. جاده روستاي تا گوري را رفتيم و به شهر كه رسيديم هنوز هوا روشن بود تصميم گرفتيم به ديدن قلعه اي در همان نزديكي برويم. مسير را طبق راهنماي نرم افزار رفتيم و به پاركي رسيديم كه پايين قلعه بود و در انجا مجسمه هاي بودند حيرت انگيز. من نمي دانم اين اثار هنري هود گرجي ها بود يا سفارش داده بودند اما چند شواليه نشسته بودند دايره اي با حالتي عجيب دور و تلخ و عميق در صورتشان ، با زخمهاي بر تن و بدن و دستهاي كه نداشتند و پاهاي كه نبود، چنان حجم عظيمي از عواطف را موجب مي شدند كه شگفت انگيز بود چند شواليه غول آسا از زماني دور بازگشته بودند و حالا در بهت و حيرت به جهان جديد و بيگانه خيره شده بودند ، انگار همه لانسلو هاي بودند كه از سفري سخت بازگشته و جام مقدس را يافته اند اما ديگر نه ملكه اي است و نه قلعه اي  هنوز هم كه مي نويسم بهت دردناك چهره شواليه ها در ذهنم حك شده است بسختي خود را از دايره جادويي مردان و شمشيرها و زخمهايش…

شهر سنگي

از خواب كه بيدار شدم هرم گرما شكسته بود و زديم بيرون، پياده تا انتهاي شهر رفتيم، شهر بسيار كوچك است و در راه از داروخانه لوازم بهداشتي خريديم كه از ايران گرانتر بود، كلا شوينده ها و شامپو و كرم و غيره  گرانتر از ايران است اما ميوه بسيار ارزانتر. از ايستگاه راه اهن رد شديم و در حاشيه شهر به ماشيني گفتيم كه قصد ديدن اپليسيخته را داريم، زن و شوهري بودند و سوارمان كردند، در حين حركت متوجه شدم انها مسيري متفاوت ار تريپسو مي روند، با انخا در ميان گذاشتم، تقشه را نشانشان دادم اما چيزي مي گفتند كه نمي دانستم چيست، فقط متوجه ترس من شدند و اصرار مي كردند كه پياده نشوم و سرعتشان را بالا بردند و با دست مدام مقصد را نشان مي دادند. يعني اين زوج مهربان راه خودشان را خيلي طولاني كردند تا دم ورودي شهرسنگي ما را رساندند، يعني ديگه از خجالت شرمنده شدم، من نگران بودم دارن مي دزدنمان اون وقت اينا اينطور!!! جان من ياد بگيريم بوسه برايشان فرستادم و پياده شديم و فهميديم يكساعت وقت داريم براي ديدن شهرسنگي و عجب يك ساعتي بود تمام خانه ها، اتاقها، تالارها و حتي سالن هاي شرابسازي در دل سنگ بودند، پله ها و پنجره…

گوري، شهر استالين

صبح چادر را جمع كرديم و از مجتمع بيرون آمديم و به كنار ساحل رفتيم، تصميم گرفتيم تا ظهر استراحتي كنيم و بعد به سمت تفليس بازگرديم.  من بساطم را در افتاب پهن كردم و در تخيلات خودم فرو رفتم و پروانه هم آن اطراف مي پلكيد كه دو مرد جوان به سمتمان آمدند، به انگليسي گفتند كه اگر كمكي احتياج داشتيم آنان صاحب دكه اي در همان نزديكي هستند، ما هم از خدا خواسته همه وسايلمان را زديم به شارژ  مهرباني بي دليل، گفته بودم؟ هنگام خداحافظي هم دو بطري آب تگري همراهمان كردند، البته ما همچين زياد دور نشديم، بوي پيتزا نگهمان داشت وقبل از رفتن يكي سفارش داديم، خوب بود اما خدايي پيتزاهاي ايران يه چي ديگه است راننده مهرباني ما را تا سرجاده رساند و پيرمردي تا خود تفليس، در فاصله اين دو ماشين يك بوته تمشك دسرمان بود كه خداشاهده من تمشك به اين درشتي و خوشمزه گي نديدم در تفليس رفتيم مهمانخانه بگيريم كه سعيد تهديد به فحش بد كرد و رفتيم خانه اش. در راه سر پيراهن يا ملافه خريدن!  به تفاهم نرسيديم و در نتيجه دست خالي رفتيم، حالا اين وسط خانمش هم آبله مرغون گرفته بود و حسابي مزاحم بوديم اما چون پروانه وسايلش را خانه سع…

درياچه بازالتي

مدت زيادي در خيابان منتظر شديم و خبري از ماشين نبود ، من به پروانه مي گفتم علتش پاهاي كثيف من است و با بطري آب شستمشان كه يك اسكانيا نگه داشت! خداي اين ديگه نوبر بود،اصلا حتي نمي دانستم در چطور باز مي شود! حالا بالا رفتن از ان همه پله ترسناك عمودي آن هم با كوله تا وارد شدم مرد شروع به فرياد زدن كرد، معلوم شد كف اسكانيا موكت گرم و نرمي بود كه ورود كفش به آن ممنوع بوده. تا زمان پياده شدن با اخم كفشهاي ما نگاه كرد و موقع پياده شدن فورا پشت سرمان جارو برقي كشيد! خب حقيقتش جاي من اصلا راحت نبود روي تخت راننده و نصف راه من نشستم اونجا نصف بقيه پروانه ، از روي صندلي مناظر خيلي خوب ديده مي شد و جاده زيباي كازبگي به تفليس زيباتر بود حجم بابونه هاي عزيز من در كنار جاده فوق العاده بود و اسبهاي كه رها بودند در مرتع و خانه هاي با سقفهاي چوبي و رودخانه ها كه لابلاي دشت مي لوليدند.  بامزه راننده اسكانيا بود كه دورتادور فرمونش تكنولوژي بود، سه تا موبايل و تبلت و ايپاد و ... نمي دونم كي فرصت مي كرد به جاده نگاه كنه. مسيرش اذربايجان ، گرجستان و تركيه بود و مسير خيلي طولاني تا سر دو راهي توشتي ما را رس…

همسايه قله ها

صبح بيدار شدم و دوش گرفتم، رفتم اشپزخانه براي خودم چايي درست كردم، مادر مهربان ، گوري، انجا در حال تدارك صبحانه مسافران بود ، شب قبل زن و شوهري آلماني آمده بودند كه ايران را كاملا مي شناختند و مقصد بعديشان بود. عقيده داشتند كه ايرانيان در آلمان زياد هستند و همه شغلهاي خوبي دارند. چايي را با شيريني خانگي خوشمزه گوري خوردم و رفتم سراغ پروانه، پروانه روز به روز در حال قوي تر شدن است، صبح ها زودتر بيدار مي شود و سريعتر آماده و تحمل پياده روي با كوله برايش بيشتر شده است. دختر زيباي گوري دو سه جاي ديدني را آدرس داده بود كه براي اولي به راه افتاديم. گليسايي در نوك تپه روبرو كه در واقع سمبل گرجستان شده است. هوا خنك بود و پياده روي دلپذير ، از رودخانه كه رد شديم تعدادمان زياد شد و هوا اندكي گرم، يكي دو ساعتي بالا رفتيم از بين گلهاي فراوان و صداي جويبار تا به كليسا رسيديم، در سراسر مسير قله كازبگي بين ابرها بود عقاب معروف گرجستان هم بالاي سرمان پرواز مي كرد. هر جا كه نفس كم مي اوردم ديدن اين صحنه ها نفسم را بالا مي آورد. به كليسا كه رسيديم همه اول به سمت ابخوري حمله كرديم و بعد تازه به ديدار ك…

شهر ابرها

صبح كه بيدار شدم از مهتابي خانه درياچه ديده مي شد، مه لابلاي جنگلهايش دويده بود. در حال جمع كردن وسايل بودم كه مرد صاحبخانه آمد گفت كه به تفليس مي رود و با ما خداحافظي كرد! گفت در را ببنديد و برويد يك كمپين از گرجستان ياد بگيريم بايد راه بيندازم به قرعان سر و صورت را صفا داديم و راه افتاديم ، از دكه هاي جلوي كليسا كه تازه بيدار شدند ناني كه در آن سيب زميني و سير بود خريديم كه طبق معمول پروانه نخورد و خيلي هوسمزه بود. من كاري به نخوردنش ندارم فقط زنده بماند تا اخر سفر، خدايي حمل جنازه به ايران بايد احتمالا سخت باشد اوه راستي بيمه مسافرتي هستيم اميدوارم آنها كمك كنند در اين مواقع! قدم زنان از كنار خانه ها انانوري و درياچه اي كه چشمك مي زد آن پشت رد شديم. ميوه ها بر سر درختند و اينها نمي خوردند بخصوص نوعي آلوي قرمز و ملس اولين ماشيني كه هيچ هايك كرديم وقتي ازم پرسيد كجا مي رويد ، مكث كردم، خودش گفت كازبگي؟ بسرعت گفتم يس واقعيت اينكه چند روزي بود پولهاي گرجي ما رو به اتمام بود و پروانه يادش رفته بود چنچ كنه  و منم شاكي شده بودم و در ان كوهستان بانك نبود، انانوري هم بانك نداشت و اميدمان ب…

انانوري فيروزه اي

صبح به سختي از آن رختخواب دلنشين جدا شدم اما نگران مسير بازگشت بودم و پيدا نكردن ماشين براي بازگشت. در اشپزخانه كسي نبود اما مادري بيدار شده بود و نانها را گرم كرده بود. چايي خورديم و از ميزبانان خوابالو و نه چندان خوش اخلاق خداحافظي كرديم، يعني واقعا به قول سعيد ساعت كاري اينجا از ده شروع مي شه! قدم زنان تا سر جاده رفتيم، هوا محشر و رودخانه درخشان و اولين ماشين خيلي سريع پيدا شد، راننده گرجي كه توريستي او را در اختيار گرفته بود حالا من دوبرابر لذت مي بردم از مسير بهشتي. حقيقت اينكه ماشين تا مازبگي مي رفت اما راننده پول مي خواست بنابراين تا جايي كه سرازيري بود ما را برد و بعد پياده كرد. پروانه از راننده شاكي بود و من برايش توضيح مي دادم كه طلبكار نشود و تا همين جا هم لطف كرده اما معلوم بود گرسنگي بهش فشار اورده حتي پنير خوشمزه اينجا را نخورد و گفت بو مي دهد! خوب اخه پنير محلي اگه بو نده كه يعني همون اشغالهاي كارخونه اي است! در جايي بسيار زيبا پياده شديم و تا ماشين بعدي من فرصت اين را داشتم كه از گياهان مختلف عكس بگيرم،اينجا تنوع گلها حيرت انگيز است، بسياري را مي شناسم اما هستند گلهاي…

قلعه

از كوي ليلي كه گذر كرديم ، همسر سوفي برايمان توضيح داد كه جلوتر نمي روند، نقشه را باز كرد و از روي نقشه گفت كه تا شاتيلي ٢٥ كيلومتر راه است و فقط اندكي جلوتر چند خانه است و ديگر هيچ ، تاكيد كرد كه اگر تا انجا ماشين پيدا نكرديم به جاده نزنيم كه در مسير سگهاي چوپان پرخاشگرند. تشكر كرديم و پياده شديم اما اين دو خيلي نگران بودند، سوفي گفت كه ساعت چهار برمي گردند و اگر ماشين پيدا نكرديم آنان منتظر مي مانند آنجا تا ما را به كورشا برگردانند ، مرد مدام تكرار مي كرد كه اوكي هستيد؟ حتي كوله پشتي پروانه و مرا وزن كرد كه ايا مي توانيم تا روستا پياده برويم. مدام نقشه را نشان كي داد و نام كيستاني را تكرار مي كرد كه همانجا بمانيم تا ماشين پيدا شود بهشان اطمينان دادم كه از روستاي بعدي جم نمي خورم و پياده به راه نمي زنم ، تا ماشين بيابم در زير نگاه نگران انان به جاده زديم، تا مدتها ما را نگاه مي كردند، استرس آنها وارد تنم شده بود، بي حالي پروانه هم مزيد بر علت شده بود. داشتم فكر مي كردم اگر ماشين پيدا نمي كرديم، چادر زدن در آن كوهستان ممكن بود اما اينجا سه هزار متر بالاي سطح دريا بود و كيسه خواب هاي …