پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2016

دختري هم وطن و هم سن آنان مي شناسم كه با دوچرخه تمام دنيا را ركاب مي زند

ديشب در زمين پينت بال با چند دختر زيبا و خوش قدو بالاي به قول شما دهه هفتادي  روبرو شدم كه رفتارشان مدام حيرتزده ام مي كرد. واژه اي كه مي توانم  با آن توصيفشان كنم: "ناتواني "است همه كساني كه در زمين بودند ، تجربه اولشان بود اما اينها يك جور اصرار به نابلدي داشتند، رفتارهاي به شرح زير علت حيرت من است: عدم توانايي در ورود به رختكن: مي گفت من از اين اتاق مي ترسم!!! از رختكن؟!!! عدم توانايي در پوشيدن لباس، كفش، كلاه زير، كلاه رو، دستكش و جليقه يعني هر كدام از اينها جداگانه داستان داشت ، شبيه كلاس اولي ها و يا كندذهن ها عدم توانايي در كار با تفنك، توجه كنيد كه  اين تفنگ فقط يك بخش بسيار پيچيده  دارد: فشار دادن ماشه!  عدم توانايي در شنيدن و درك توضيحات متصدي، يعني پسرك روانش بر باد رفت تا بتواند يك بازي ساده را به آنان آموزش دهد و عجيبتر از همه يكي از دخترها بود كه با آن لباس و كلاه اصرار داشت برود سيگار بخرد، اينقدر اورژانسي كه آخر يكي از پسرها وسط بازي رفت برايش سيگار آورد كه اون با آن قيافه بيرون نرود و دختر تقريبا تا آخر بازي يك جا نشسته بود و سيگار مي كشيد عدم توانايي در مح…

خيلي معلومه استرس دارم نه؟!!

رها: برنامه امروزت چيه؟ من: واي رها صابخونه ام  خيلي اضافه كرده، امروز عصر مي خوام بكوب دنبال خونه بگردم، چطور مگه؟ رها: گفتم بريم پينت بال... من: مي يام!!!

غيورر ر

از مزاياي داشتن يك دوست لُر اين است كه با ايستادن روي قابلمه چدني كج شده، درستش مي كند!

يك روز باراني را چگونه گذرانديد

نيمه هاي شب با صداي باران بيدار شدم، صدايش كمي عجيب و غريب بود، مدتي گرش دادم بعد متوجه شدم بطري خالي نوشابه را باد برده زير ناودان و اين صداي عجيب را توليد كرده، پتو روي سرم انداختم و رفتم بطري موزيكال را برداشتم كه ديدم همسايه مهربان يك كيسه پرتقال روي لبه ديوار گذاشته، ترسيدم كه باد و طوفان بيندازتش، همچنان در زير پتو رفتم و كيسه را برداشتم و دوباره خوابيدم صبح همچنان باراني بود ، حلوا ارده  خوردم كه سوغات دوستي بود و تلفني فهميم كلاس ها تشكيل نمي شوند، شادمان چايي هم براي خودم ريختم و رفتم پشت پنجره نشستم تا ظهر به باران نگاه كردم، كتاب خواندم، وب گردي كردم  ظهر املت درست كردم و نان ها را هنگام گرم كردن آتش زدم و دود همه خانه را گرفت بعد از نهار هوا آفتابي شد به داخل حياط رفتم و تا عصر علف هرز چيدم و گلدانها را هرس كردم و درخت به آفت زده و رو به مرگ را اره كردم رزهاي كه پارسال قلمه زده بودم امسال همه گل داده اند و تخم لاله عباسي كه از كوچه ها جمع كرده بودم همچنين اما مبارزه من و علفهاي هرز بدجور دائمي و سنگين شده و من همچنان در استفاده از سبزكش و علف كش مقاومت مي كنم حلزونها روي …

گربه دزده بود...

رييس دانشكده در حالي كه قرآن تو دستش بود، خدمتكار فضول و معروف را صدا زد تو اتاقش، زن تا قران را ديد شروع كرد به داد و فرياد و گريه و زاري كه:  به خدا من كاري نكردم، من قسم نمي خورم، من دست رو قرآن نمي ذارم ، به خدا من چيزي به كسي نگفتم... حالا ساكت هم نمي شه كه رييس بگه :  بابا من سيدم ! بيا عيدي تو بدم !!!

به قدمت حكايات سعدي

در جاده هاي روستايي ناگهان با قصري نيمه ساز روبرو شدم  از زن و شوهري محلي ماجراي خانه را پرسيدم. زن گفت كه صاحبش  مردي از اهالي همان روستا است كه نظامي بوده  اما مدتي است كه چند هكتار را هفتصد ميليون خريده و حالا در آن خانه اي با استخر  دو طبقه مي سازد همان سوالي را پرسيدم كه همه مردم روستا از او پرسيده بودند كه : با حقوق كارمندي از كجا آورده است؟  جواب اين بوده كه  دختري پولدار مشكل ويزا و خروج از كشور داشته  و مرد عقدش كرده و دستمزدش را گرفته!  هر سه به اين دروغ خنديدم و زن با لهجه زيباي شمالي مي گفت : بچه  گول مي زند؟ چرا پس شوهر مرا نگرفته اين دختر ؟ توي زشت و چاق را گرفته؟ نگا شوهر من قد بلند ،چشم آبي... و در حين گفتن اين جملات ستايشگرانه به همسرش نگاه مي كرد بعد هر دو خندان رفتند كه بر روي زمين كنار قصر كار كنند 

يك دوست خوب

ديروز  رها: مي خوام خودمو بندازم جلو تريلي! -چرا؟ -بخاطر عصر جمعه  و اينا -ولي امروز پنج شنبه است! -جدا؟ خوب كنسله فعلا
امروز من: رها محض ياداوري امروز جمعه است

😂

در گروه تلگرامي دوستان، آقا يه پست مي ذاره اون وقت همسرشون با حيرت مي نويسه :  تو چطور داري مطلب مي ذاري، ؟ تو كه داخل دستشويي هستي و منم پشت در منتظر؟!!!

نا مادر

زن شمالي، سفيد و چشم روشن است، شيرين و شوخ حرف مي زند، پرسيدم :نامادري مهرباني داشتي؟  گفت: هرچي براي دخترش مي خريد براي منم مي خريد - پس مهربون بود؟ - اري اما هرچي براي من مي خريد اندازه دخترش بود -؟؟؟!!!

اونا هم با ردذالت لبخند مي زدند

جلوي ميز رييس نشستم به مدت ربع ساعت داره تلفتي درباره سفر تبريزش صحبت مي كنه، مدارك منم دستشه و با كارت ملي ام بازي مي كنه، كه يهو ديدم  مدارك را از زير دستش بيرون كشيدم و وسط بانك ايستادم و با بلندترين صداي ممكن دارم از بقيه كارمندان مي پرسم كه : آيا اونا هم اجازه دارن در ساعات اداري تلفن شخصي داشته باشند؟ آيا مي شود از رييس بانك به كارمندانش شكايت كرد؟ آيا مشكل دستشويي هتل تبريز را مي شود تلفني حل كرد؟

گوسفندان روشن بين

ديروز در مسير پياده روي در حاشيه روستا به گله كوچكي از گوسفند رسيدم كه با ديدن من دست از چرا برداشتند ، سرهايشان را بلند كردند و خيلي جدي به من خيره شدند، منهم نگاهشان را پاسخ دادم و عبور كردم، آنها همچنان با نگاهشان مرا تعقيب كردند و من همچنان دور مي شدم كه  ناگهان كل گله به دنبال من راه افتادند! من متعجب و خندان سرعتم را بيشتر كردم و آنها هم بيشتر، چوپان متوجه شد و شروع به صدا زدن كرد اما فايده اي نداشت و آنها خيلي جدي پشت سر من مي دويدند،  اخر چوپان از جايش بلند شد و به دنبال آنها فرياد زد و سوت كشيد و من پا به دو گذاشتم  اما آنان همچنان پايمردانه به دنبالم بودند اينقدر موقعيت خنده دار بود كه وسط دويدن زنگ زدم به رها و ماجرا را برايش تعريف مي كنم و او به مسخره مي گويد: ويژگي هاي يك رهبر را در تو شناسايي كردند

و رها از شرم ايراني بودن هم كارانش آب شده است

رها رفته سر كار جديد، كاري كه در ايران معمولا مردها انجام مي دهند و تمامي همكارانش هم مرد هستند،
از روز اول رفتار همه بسيار برخورنده بوده و رها را تحقير و تمسخر مي كردند، سوالات ابتدايي از او مي پرسيدند و متلكهاي در باب جاي زن در اين كار نيست،  رها هم طبعا همه را دايورت كرده بوده به تخمدان چپ
اما در ميان اين جماعت مردان بي ترحم، يك همكاري بوده كه از روز اول سلام مي كرده، غذايش را تعارف مي كرده، افراد را به او معرفي مي كرده و چايي مي ريخته و تنقلات مي داده و خلاصه آدم بوده
امروز مرد عكسهاي عروسي برادرش را نشان رها مي داده كه رنگ لباسها عجيب تند و شاد بوده
رها از او پرسيده كه شما كجايي هستي؟
گفته افغانستان، كابل

جايي كه ميكل آنژ و برنيني ساخته باشن، مردن داره خدايي

دوستم تنگي نفس داره، رفته واتيكان و  تو راهروي باريك و معروف  گنبد  سن پيترو تو اون شلوغي دچار حمله آسم شده  واون وقت كلي با خودش حرف زده و تمركز كرده تا تونسته تحمل كنه و خودشو به زير گنبد برسونه،  حالا داشت تعريف مي كرد كه به خودم گفتم:  اصلا نگران نباش مردي هم مردي، تو  واتيكان و سن پيترو بميري بهتر از اينكه كه تو چهار راه  تازه آباد  ده كوره ات بميري

تركه انارش

دوقلوها را برده بودم پارك و خودم روي نيمكتي نشسته بودم، زني چادري و ميانسال آمد كنارم نشست و شكلات فاتحه اي داد و حرف زد، زياد، منهم با كنجكاوي به اطلاعاتي كه از تمامي افراد موجود در پارك مي داد گوش مي كردم.  ناگهان بين انبوه وراجي هايش گفت: پسرم شهريور پارسال همين موقع  از خونه رفت بيرون، ديگه برنگشت، تصادف كرد، پسر نبود كه تركه انار بود و با صحبتهايش ادامه داد اما من ديگر چيزي نشنيدم 

من گفتم سوالهارو خيلي خوب جواب مي دن؟

دوقل: حيوونه من: بله دوقل: پرواز مي كنه من: بله دوقل: رنگيه من: بله  دوقل: خرس پاندايي كه پرواز مي كنه

هوم سوييت هوم

در شيراز هستم و اذيت مي شوم، من بيشتر اوقات در شيراز اذيت مي شوم و به همين علت زياد شيراز نمي آيم و دليل اصلي آن خانه  است. خانه ما در شيراز بسيار زيباست، پر از درخت و پر از رنگ   و پر از نور، بزرگ و دلباز است  اما موجوداتي شرير در روح اشيا اين خانه فرو رفته اند كه قصدشان فقط آزار من است!  به عنوان مثال سه دست مبل و انواع كاناپه در خانه هست اما يك جاي راحت براي نشستن وجود ندارد، گردن و كمر و باسن به نوبت در هر كدام بسته به انتخاب مبل اذيت مي شود، الان رو بنفشه نشستم كه كمر درد تخصصش است!  چهار تا اتاق خواب هست كه همه تختخواب دارند و روي هيچكدام نمي شود يك دل سير خوابيد، يكي صدا مي دهد، ديگري گود است و آن يكي باريك و آخري داغ دو تا تلويزيون و ماهواره وجود دارد كه هميشه يا صدا يا تصويرشان مشكل دارد يا طوري قرار گرفتند كه بعد از ديدن يك فيلم گردنت نياز به فيزيوتراپي پيدا مي كند در كابيت اشپزخانه انواع ظرف و ظروف رنگ به رنگ موجود است  آن وقت براي دم دست و سر ناهار مقاديري ليوان لنگه به لنگه و پيش دستي لب پريده روي ميز مشاهده مي شود. سه توالت ايراني و دو توالت فرنگي در خانه هست كه يكي دور…

دلهاي پاك

با دوقلوها بيست سوالي بازي مي كنم،  بخوبي حدس مي زنند و خيلي خوب هم سوال مي كنند ، مي ميرم وقتي با اون حركات لب مي پرسن: از وسايط نقلين فقط يك مشكل كوچولو دارند، به من كه رقيبشان هستم كمك مي كنند و تقلب مي رسانند

ولي عزيز دل مضمون شعرهاش اين بوده كه همه دوست دارن ولي من تنهام

يكي از دوقل ها رفته پشت گوشي آيفون داره بلند بلند شعر هاي من درآوردي مي خونه مامان بهش مي گه داري چي كار مي كني؟  مي گه دارم مي خونم تا مردم تو كوچه خوشحال بشن

از ديشب تا حالا دارم خودم را اسكن مي كنم ببينم چه جور شنونده اي هستم

مدتي بود به دليلي كه براي خودم هم مشخص نبود از دوستي دوري مي كردم، ديشب وسط يك مهماني بزن و برقص در تاريكي و روشني ديدمش و  كلي ابراز شادي كرديم از ديدن  هم و  با صداي بلند شروع كرديم به سوال و جواب و در همان گفتگوهاي اوليه ناگهان يك چراغ پروژكتور چشم كور كن بر روي دلايلم براي كناره گيري افتاد كه خدمتتون عرض مي كنم: اين دوست عزيز  در همه ديالوگها نظر خودش، خاطره خودش  و منافع خودش را منظور مي كند و يا  به عنوان مثال: - رفتم آرايشگاه....- منم موهامو مش كردم ولي خيلي گرون گرفت... - خواهرم جواهر سازي مي كنه... -داداش منم كارش خيلي خوبه... - رفتم يه جاي ماساژ... -برا منم زنگ بزن وقت بگير... - ترم داره شروع مي شه...- به دانشجوهات بگو برام تبليغ كنن... - مهلت اجاره سال خونه ام شده...- برا منم مي پرسي خونه رو... - يه سايت رزرو هتل و هاستل هست... -يه روز مي يام خونتون برا منم رزرو كن... در واقع شنونده خوبي اصلا نيست  و اجازه لذت بردن از گفتگو را به آدم كه نمي دهد هيچ، هر اطلاعاتي كه بدهي فورا درخواستي روي آن مي گذارد و به تو بر مي گرداند حضور خودش ، ارزوهايش، انديشه هايش و نيازهايش مقدم بر  …