پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2016

مي شه گذاشتشون زير مجموعه مكانيزمهاي دفاعي؟

استاد جامعه شناسي داشتيم به نام آقابابا، هركجا هست خدايا بسلامت دارش مي گفت خاطره را بايد كسي تعريف كنه كه خطر كرده ، ، ، دنياي مجازي  در اين سالهاي جايي شده براي خاطره گويي همه ساحل سلامت طلبان و كنج عافيت گزيدگان و گوشه امن جويان

مگر اينكه يك انتخاب شخصي باشد

به رها گفتم منكه مي دانم آن موقع، من پيرزن سرحالي هستم كه هنوز در حال سفر است و هر گوشه دنيا يك دوست دارد اما تهديدت مي كنم كه اگر در شصت سالگي افسرده و نااميد و فس بودي، تنهايت خواهم گذاشت براي تنها نبودن حداقلش اين است كه آدمي خودش قابل معاشرت باشد به نظرم من دلايل تنهايي ، درصد كمي به دنياي بيرون كه درصد بيشتري به ميزان ويراني دنياي درون بستگي دارد

پايان جهان

رها ديشب مي گفت از شصت سالگي اش مي ترسد، مي ترسد كه تنها باشد، مي گويد در اين سي سال عمرش مدام دوستانش كم و كمتر شده است، مي گويد خودش دوستانش را كم كرده چون آدمها دارن ديوانه و ديوانه تر مي شوند مي ترسيد كه در شصت سالگي اش  دنيا را همه ديوانه ها فتح كرده باشند...

انداختمش تو كوله پشتي

يك بسته نمك در غذاي كه سفارش داده ام  بود، معمولا بسته سس و آب ليمو و سماق و اينجور چيزهاي همراه غذا را  دور مي ريزم، با اين نظريه كه خود شيشه آبليموش چي آشغالي هست كه اين بسته توش چي باشه اما نمك پدر بزرگم قبل از غذا كمي  نمك در كف دستش مي ريخت و در دهانش مي پاشيد در آلاچيق درون باغ هايمان كه بنگاه(بنه گاه) بهش مي گفتيم، لابلاي چوبها هميشه بسته اي نمك و كبريت بود و هنگام خروج از هر چنين سرپناهي در دشت و كوه پدرم ، نمك و كبريت را در گوشه اي مي چپاند بر سر سفره عشايري كه مهمانشان شدم ، كسي بالاي سفره مي ايستاد تا نمك را به موقع به دست مهمانان برساند در  كتاب كنت مونت كريستو ، مرسده، عشق پيشين كه او را شناخته  و همسر دشمنش شده، سعي مي كند كه در مهماني كنت حتما چيزي بخورد تا نمك گير شده و دست از انتقام بردارد مادربزرگم وقتي قربان صدقه ما مي رفت مي گفت: نمك بجونتون

خانه هاي آينه گون

ديروز سر زده به خانه دوستي رفتم و بسيار غمگين بيرون آمدم و دليل آن خانه اش بود، خانه بهم ريخته و كثيف بود، لباسها روي ميز انباشته و ظرف نيم خورده غذا پراكنده  و  روي زمين جاي براي راه رفتن نبود.  آنچه كه اذيتم كرد اين صحنه ها نبود كه من خودم خداي شلختگي هستم مسئله اين است كه عواطف مختلفي اين بي نظمي را ايجاد مي كنند كه حتي شادي و سرخوشي هم مي تواند يكي از اين دلايل باشد، مثل خانه من ...  دلالت ضمني پنهان خانه دوستم، دوست نداشتن خودش، نفرت از اطرافيانش ، بي احترامي به بدنش و نااميدي از آينده بود

شگفت انگيز است

  در هنگام تدريس سر كلاس ، لحظه است كه در پايان يك مبحث  دشوار متوجه مي شوي كه تو و دانشجو به جهان متن يكديگر نزديك شده ايد، نشانه هاي ريزي دارد: به صندلي تكيه مي دهد، سرش را تكان مختصري مي دهد، نفس فراموش شده اي را فرو مي دهد، لبخند كوتاهي مي زند، آهان بي صداي مي گويد و نگاهش از دهانم به چشمانم مي رسد و در چشمانش آن لحظه بسيار كوتاه و غيرقابل تكرار كه فورا در غوغاي صندلي و گفت  و گو و سرو صدا و خنده ناپديد مي شود همان يك لحظه...

پس حالا كه اينطوره حالشو ببريم از همين يك ذره كه هستيم

امروز انيميشني در تلگرام بدستم رسيد درباب كوچكي زمين، با مقياسهاي تصويري و عددي نشان مي داد كه زمين يك سياره در منظومه شمسي است  در كهكشان راه شيري كه ميلياردها منظومه شمسي در آن است!  و در كره عالمي حضور داريم كه ميلياردها كهكشان در ان معلق هستند!  و ما هيچ اطلاعي از بيرون اين كره عالم نداريم و احتمالا از اين كره  عالم ها هم فراوان باشند! و اين بدين معني است كه حتما سيارات فراواني با امكان حيات وجود دارند  اولا! دوما چند ميليون سال ديگه كهكشان اندروما به كهكشان راه شيري برخورد مي كند! و  سوما هاوكينگ گفته كه هزار سال بيشتر براي خروج از كره زمين وقت نداريم چون يا نزديك مي شه به خورشيد مي سوزيم يا دور مي شه يخ مي زنيم! و بنابراين نتيجه مي گيرم هر موضوعي كه الان براتون اهميت داره، ناراحتتون كرده، غصه شو مي خوريد  كلا مهم نيست  چون كلا خيلي ريزيم و الكي خودمونو خيلي گنده مي بينيم دارم مي گم حداقل سيصدهزارتا كره زمين هست و جهان هاي موازي و دنياي بيرون كره عالم كه احتمالا قوانين فيزيك در آن معنا ندارد متوجه هستيد؟  كلا مهم نيستيم 

غمنامه

توصيه ام اينه كه براي اينكه حالتون خوب باشه، يا تهران زندگي نكنيد يا حداقل از خونه بيرون نياييد امروز من از صبح زدم بيرون و با تصاويري كه تا الان ديدم به اين نتيجه اي رسيدم كه بالا نوشتم زن ليف فروشي كه با پسر سندروم داونش غذا مي داد پيرمردي كه لنگان كه در هجوم جمعيت به مترو نرسيد  نوجواني كه كيسه بسيار بزرگ نان ساندويچي را به زور با خود روي زمين مي كشيد دختربچه اي كه در سرماي امروز سر ميرداماد با لباسي نازك روي زمين نشسته بود نارگيل خرابي كه مغازه دار كلاه بردار گرانفروش به من فروخت كفشهاي داغون پسر جواني كه در مترو كنارم نشسته بود دستهاي كارگري كه براي موبايلش ارزانترين قاب ژله اي موجود را مي خواست و بيست تومن برايش گران بود ويلون نواز كوري كه در با جعبه خالي از پول خيابان سرد مي نواخت و دود خاكستري كه كوه را پنهان كرده بود

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

خيلي زود با پديده اي به نام نوزاد و بچه داري آشنا شدم، ده سالم بود كه صبح به صبح ماشين مي اومد و  چهار نوزاد متعلق به خاله و دايي را خالي مي كرد خونه ما و من و خواهرام ازشون نگهداري مي كرديم، به همين دليل من همه چيز را درباره كودك مي دانم، قنداق كردن، شير دادن، عوض كردن، شستن، ماساژ و ... بچه ها هم در آغوش من آرام مي گيرند و به خواب مي روند، دوستانم با آرامش كودكانشان را نزد من مي گذارند و تمام راههاي سرگرم كردن بچه ها را بلدم و خاله انبوهي از اين بچه ها هستم و حالا سال به سال از كودكان دورتر مي شوم، ديگر تولد يك نوزاد برايم شگفت انگيز نيست كه حتي خبر حاملگي دوستانم را با بي حوصلگي مي شنوم، تو مايه:  اي بابا تو كه يكي داشتي، بس بود آنهايي كه در صفحات  مجازي عكس كودكشان را مي گذارند و به قربانشان مي روند ، از دايره دوستان خارج مي كنم و با مادران هم درباره بچه هايشان هم صحبت نمي شوم  و از دوستان بچه دارم دوري مي كنم،  نمي دانم چطور قبلا اين مادران و كودكان  همه دوست داشتني تر بودند ترجيح مي دهم فكر كنم كه من سنم بالا رفته و ديگر حوصله قديم را ندارم، تا اينكه به اين فكر كنم كه اين مادرا…

تجربه غريبي است عضوي از روستا بودن

سر كوچه ايستاده ام،  خانم همسايه در حال رساندن كودكش است، پنجره پايين مي دهد و دعوت مي كند اقا رحمت از نانوايي بازگشته، از آن طرف كوچه  نان تعارف مي كند آقاي تقي پور با وانت رد شده و دست بلند مي كند و بلند احوالپرسي  آفاي قربان نژاد هم كه سرويس مدرسه است و چند تا كله از پشت پنجره هايش ديده مي شود به دنبالم مي آيد همه اينها چسبيده به هم رخ مي دهند و من  هم با صداي بلند  در حال پاسخگويي به محبت و سلام و عليك هاي پر سر و صدايشان هستم و مي خندم

١٤٠

 در جريان هستيد كه چقدر دير با هرچيز جديدي كنار مي آيم، حالا حساب كنيد چقدر طول كشيد كه  تا اومدم سراغ توئيتر فعلا برام جالبه اين محدوديت شديد كلمات ببينم خوش مي گذرد يا نه

امروز خود را چگونه گذرانديد

صبح از خواب بيدار شده و به حياط رفته چراغهاي دم در  را خاموش نمودم، خب  همه مي گن تايمريش كن اما همينكه خوابالو مي رم تو حياط و بوي شمال بهم مي خوره سرحال مي يام رفتم اشپزخانه و خيلي جدي و بالاخره ظرفهاي مهماني جمعه و شنبه را شستم، من اين كار را دوست ندارم و اينجا هم ماشين ظرفشويي ندارم، بنابراين مي گذارم تا جمع شوند و يكسره شان كنم مهمانم بيدار شد و بساط صبحانه را برايش به راه انداختم و خامه و عسلي به بدن زديم و براي روزمان تصميم گرفتيم ساعت نه بود كه به قصد پياده روي زديم بيرون، هوا متاسفانه بسيار دلپذير بود( نبايد در آذر هوا ارديبهشتي باشد) و با احسا س گناه لذت برديم باغهاي پرتقال، نارنج هاي كوچه ها و مهمان عكاسي مي كرد كرم راه هاي جديد منو گرفت و مهمان هم پايه از يكي از كوچه ها سر در آورديم كه به مزارع نيشكر مي رسيد، بسيار صحنه زيبايي بود مردان و زناني( بيشتر زنان) كه در حال درو ساقه هاي نيشكر بودند همچنان در كوچه ها مي گشتيم و بوي پهن و دود و روستا مي آمد من مهمان را حسي به سمت  ابگيري در آن اطراف  مي بردم و مهمان درك مي كرد كه چرا رها و موقرمز از پياده روي با من فراري هستند اما…