چند روز پیش رفتم خونه یکی از دوستام و در انجا کودکی را دیدم 7 یا 8 ماهه. من هیچوقت نتوانستم بپذیرم که یک کودک بعدا ادم بزرگ می شود. کودکان در زمان خودشان تثبت می شوند یگانه هستند وبی بدیل . هر کدام در سال خود چه 6 ساله و چه 6 ماهه تا زمانی که کودکند. هیچ وابستگی به انچه در اینده خواهند شد ندارند و در بزرگی هم ما هیچ اتصالی به انچه در کودکی بودیم نداریم. حتی اگر مراحل رشد کودک خودمان را لحظه به لحظه ببینیم. و این کودک با پوست سفید و چشمانی پر از مهره ای رنگی ابی خاکستری و دسته ای مور بور بر پیشانی و یکی دو دندان در لثه های صورتی...وای که این کلمات اصلا توصیف کننده لبخند او نگاه او و بوی او نیست. مثل هدیه ای دورازدسترس است. در اغوش می گیری اش اما مال تو نیست نه حتی مال پدر و مادرش. مثل نور افتاب که لذت بخش و غیر قابل دسترس است. مثل اب رودخانه جاری و متحرک انهمه دور و ان همه نزدیک.
۱ نظر:
بلاخره تونستم تمام پستهايت را از اون اول اولي تا اين يكي كه آخريشه رو بخونم.با لذت و وسواس.
جاي خنديم. جاي لبخند زدم. جاي دلم سوخت. جاي قطره ي اشكي جاري شد.
خيلي دوست دارم كه بنويسم در كل در مورد شخصيتت چي فكر مي كنم. ولي اطمينان دارم كه ناراحت مي شي. پس چه دليلي مي تونم داشته باشم براي ناراحت كردنت.
ارسال یک نظر