۱۲ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

خدا نويسندگان را خير دهد

اين سومين باريه كه دارم كتاب خداحافظي طولاني را مي خونم، ريموند چندلر نوشته و گويا فيلمش هم ساخته شده كه نديدمش
قصه اينقدر خوبه كه دوس دارم زبان اصلي بخونمش، اينقدر كه صداي راوي تو گوشاته وقتي داستان دوستي دو تا مرد را روايت مي كنه و خداحافظي طولاني  با مرگ يكي از اونا
قهرمان همون كاراگاه هميشكي است فيلپ مارلو، كم حرف و گزيده گو، آرمان گرا با طنزي تلخ ، عادت داريم همفري بوگارد را تصور كنيم اما من مردي قد بلندتر و خوش قيافه تر را ترجيح مي دهم😉
اما به نويسنده حسادت مي كنم، چطور اين همه داستان را اينقدر خوب بهم ربط داده، اين همه گره انداخته و باز كرده و مدام خواننده را كنجكاو و حيرتزده به ادامه مشتاق كرده
و به دنيايي ان زمان دهه پنجاه امريكا  فكر مي كنم كه هنوز همه اصول  را رعايت مي كنند: پليس ها، گانگسترها، پولدارها، روزنامه نگارها 
دنيايي كه همه اصول اخلاقي خودشان را دارند كه به آن وفادارند ، هرچند متضاد، هرچند خونين 
فقط پنجاه سال بعد اينقدر دنيا پيچيده مي شود

۱ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

نگيد مادر همينه، من مادرهاي مهربان و مستقل زياد مي شناسم

مادرک هرچه سنش بالاتر می رود، نگران تر می شود، ترس از دست دادن بچه هایش شدید و شدیدتر می شود و این  استرس هایش به ما هم منتقل شده، مجبورم که ارتباط شدیدی با گوشی ام داشته باشم در حالی که من کلا با این تکنولوژی کنار نیادم و رها کردن و جا گذاشتنش برای من شیرین است،یعنی اگر زنگ دوم به سوم برسد و من جواب نداده باشم تمامی فیلمنامه های سینمای وحشت و ورژن های مختلف فاینال دیستینیش را بازنویسی می کند
تا یک زمانی بامزه بود اما به تدریج قضیه دارد آزار دهنده می شود، صحبت کرده ام در این باره و حتی مشاور رفته و دارو مصرف می کند اما چندان تغییری حاصل نشده، حالا کار به جایی رسیده که موفقیت های من هم نگرانش می کند، می ترسد حسودان آسیبی به من بزنند و یا به قول خودش نظر بخورم!
در نتیجه تلفن هایش  مضطربم می کند و کار به جای رسیده که قبل از آغاز صحبتمان یاداوری می کنم که افکار نگران کننده اش را با من در میان نگذارد 
همه اینها را گفتم که با شما انبوه مادرانی که این متن را می خوانید بگویم: نکنید این کارها را، به جز فرزندتان امر مهم دیگری در زندگیتان وجود داشته باشد، خودتان و آرزوها و دغدغه ها و شادی هایتان
این حجم وابستگی غم و شادیتان به فرزند نه باعث سعادت خودتان می شود و نه آرامش او

۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه ٦

به راه ادامه داديم و در جايي از پيچ جاده كه هر دو طرف آن، دقيقا هر دو طرف آن دره هايي بود كه ابرها از أن بالا مي آمدند ناهار خورديم، مامان رها همچنان در حال ايراد گرفتن بود، براي من اين موضوع بيشتر از اينكه ازار دهنده باشد ، جالب است، چطور انتظار داريد كه همه چيز دنيا مطابق ميلتان باشد؟!دنيا كلا مكانيزمش اين طوري نيست! هميشه دنيا مشكل است براي همين لحظات خوب غنيمت است
من دوستاني شبيه مامان رها دارم كه البته باهاشون مسافرت نمي روم، آنها هميشه از چيزي ناراحتند،همكاري  حسود، ارايشگري كه ابرو را خراب كرده، دانشجوي كه زياد زنگ مي زند، راننده تاكسي بي ادب و فاميلي بي جنبه
من قبول دارم اينها ناراحت كننده اند اما قرار نبوده كه نباشن ، متوجه منظورم هستيد؟ زندگي كلا عالي نيست
زندگي پر از بدبختي و بي حوصله گي و بدشانسي و هزارتا درد بي درمونه
برا همين وقتي به يه دره مي رسي كه دو طرفش ابر لاي جنگله، گورباباي گوشتي كه نپخته
بعد از ناهار به نظر من خوشمزه رفتيم به ديدن ادامه زيبايي هاي جاده اسالم به خلخال
اروم اروم رفتيم داخل ابرها و جاده شد عبن فيلم سينمايي
جنگل پوشيده در مه
قابل توصيف نيست، پاشو برو ببينش
در پايان جاده رها ميل داشت كه ساحل گيسوم را نشان مامان ها بدهد و با اينكه مي دانستم اين كار در تعطيلات يعني چه، مخالفتي نكردم، ان تونل زيبايي سبز را بايد در سكوت جنگل ديد نه وسط لباس فروشها و بوق و فرياد ر ترافيك 
طبعا جنگل غلغله بود و در ادامه ساحل هم ، همچنين، 
مادرها رفتند كنار دريا و ما هندونه را بالاخره خورديم، اين هندونه طفلك ابتداي سفر خريده شده بود و ما هي يادمون مي رفت از پشت ماشبن برش داريم و داشت عمرش از مدت رشدش طولاني تر مي شد
وقتي كه پشه ها ريختن سرمون فهميديم كه وقت رفته 
حالا ديگه داشت شب مي شد و جاي خواب مسئله بود، رها عادت داره اين مسائل را به من مي سپاره و ما معمولا يه سوراخي براي خوابيدن پيدا مي كنيم اما حضور مامانها منو محتاط تر كرده بود و اندكي نگران
طبعا به شانسم اتكا داشتم واگرنه در اين تعطيلات جاي خواب درست و حسابي پيدا كردن، همچين اسون نبود
با تمركز به اطراف و جاده نگاه مي كردم و رها هم مي رفت و مي رفت تا پشت ساختماني نزديك پره سر ديدمش
محدثه را محض احتياط فرستادم پرس و جو اما واقعيت اينكه فهميده بودم شب را انجا مي مانيم
يك اقامتگاه به نام پاسارگاد با اتاقهاي رو به شاليزار، محيطي به شدت صميمي با جوانان متصدي بسيار مهربان
اتاقها پتو و بالش و اسپيليت داشت و همه نو و تميز بودند
حياطش هم پر از درخت و ميز و الاچيق بود، قيمت ها هم به شدت منصفانه شبي پنجاه تومن
دستشويي و حمام در محوطه بود و اشپزخانه و سوپري هم همه باز بودند و تر و تميز 
انقدر فضا حس خوبي داشت كه تا ديروقت همه در حياط مي پلكيديم، موسيقي گوش مي داديم و تاب بازي مي كرديم، شب كه شد بالا رفتيم و سفارش غذاي شمالي داديم و جايتان خالي
مرغ شكم پر و باقالي قاتق و ميرزاقاسمي و وووووو
حقيقتا شب دلپذيري بود براي پايان رسمي سفر و استراحت و خوابي دلپذير براي رفتن به سوي تهران در فرداي آن روز

۲۵ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه٥

فردا صبح بعد از خوردن ان سرشیر و عسل خوشمزه مهمانخانه برای خرید سوقانی های اردبیل به بازار رفتیم، متصدی مهربان هتل چند نان روغنی فطیر بسیار خوشمزه به مادرک داد و خداحافظی کردیم. در بازار میوه ها بسیار زیبا و سرحال بودند و بازاری ها کنجکاو این گروه زنانه
حالا این وسط رها می خواست یواشکی مادرش سیگار بخرد، یعنی رسما کل راسته فهمیدند و البته که مادرش نفهمید
حلوای سیاه خوشمزه و پنیر و عسل و اینا
برگشتیم به جاده اردبیل به خلخال، از عشق من و این جاده باخبرید که، نه این بار به ان زیبایی نبود، غبار گرفته بود و رنگها کمرنگ شده بودند اما باز هم موسیقی و جاده
گیوی سبز را نشان مادرک دادم و تابلو معلوم بود که همچین بدش نمی آید دوباره تنی به آب گرم بزند
خلخال دلنشین را هم رد کردیم و کلی خاطرات زنده کردیم و ان دوراهی دردناک خمس و دوراهی دردناکتر پونل و همان جاده اسالم را در پیش گرفتیم
حالا این وسط گوگل مپ به من اطلاع داد که انتهای جاده خمس به اولسابلنگاه می رسد
یعنی رسما جفت شیش
ما دفعه قبل جاده رفتیم ابشاره نره گر و خمس را رد کردیم و در امامزاده خوابیدیم بی آنکه بدانیم اگر جاده را ادامه داده بودیم به ییلاق ماسال می رسبدم
در عوض تا اسالم پایین امده بودیم و بعد رفتیم رشت و ماسال و ییلاق
چه لقمه ای چرخانده بودیم
یعنی اگر مادرک ها نبودند مطمینم  رها می پیچید سمت خمس
در جاده محدثه هر دونه شقایقی که می دید داد می زد وای دشت شقایق و ما هی براش توضیح می دادیم این چهار لاخ مل را دشت نمی گویند و او معصومانه می گفت خب من بیشتر از این ندیدم و من هی قول بهش می دادم که نشونت می دم و هی اونم می گفت دروغ می گید
اینقدر سر این موضوع شوخی کردیم که جدی شد و ناگهان سر یک پیچ و ته دره ما با دشت شقایق روبرو شدیم
طبعا که من دویدم پایین و محدثه به دنبالم زمین خوران
رها جیش داشت و توان پایین امدن نداشت و پیش مامانا موند
و ما رفتیم
درشت ترین شقایهای که دیدم و عجیب اینکه در کوه روبرو گلهای بنفش خار مانندی تمام منطقه را پوشانده بود
یک طرف قرمز و سمت دیگر بنفش
باد هم می امد

۲۱ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه٤

تا عصر در منظره غرق بوديم و ابرها كه پايين آمده بودند و از ميان تپه ها رد مي شدند فوق العاده بودند و سرانجام فندق لو را رها كرديم.ضمن اينكه بابونه زار شلوغ شده بود و تعداد بيشعورها افزايش پيدا كرده بود و حرص ما هم همچنين
مادرك دوست داشت تني به آب گرم برساند و از آنجا كه مي دانستيم سرعين در چه حالي است، رها در جاده نگه داشت تا من آب گرم ديگري را سرچ كنم كه پيدا كردم، آب گرمي به نام سردابه در بيست كيلومتري اردبيل
با موگل مپ به سراغش رفتيم و عجب كار خوبي كرديم
و البته كه شما در جريان خوش شانسي من و مناظر هستيد
جاده بسيارررررر زيبا بود، خيلي
مزارع، درختان، گله هاي گوسفندان، تكه ها زرد و بنفش از گلها ...
خب گمان مي كنم كه من و رها اين جاده را باز هم خواهيم آمد
به روستا رسيديم، روستاي زشت و نوساز ، مثل تمامي روستاهاي سالهاي اخير، دو تا آب گرم بود كه اولي ارزان و شلوغ بود رفتيم سراغ دومي كه اندكي گران تر با شلوغي قابل تحمل، بقيه رفتند به گردش و من و مادرك رفتيم آب گرم، استخر كوچك و تميزي با سوناي خشك و تر و دوش و كابين 
بوي خاص آب گرم كه مخصوص مفاصل و رماتيسم بود، مادرك را در استخر راه بردم و درهمان حال تابلو ماساژ را ديدم، قيمتها بسيار پايينتر از تهران بود
پيشنهادش را دادم و عجيب اينكه مادرك محتاط قبول كرد
دختر زيباي چشم سبزي با احتياط مادر را بالاي تخت برد و من به نظاره نشستم، دستهايش كاملا وارد و ماهر و قوي بود
مادرك را به او سپردم و به آب گرم باز گشتم، 
زمين مهربان، حتي با چشمه هاي آب گرمش و ما مردمان زياده خواه و ناسپاس به اين مادر-زمين
خيلي بعد كه بازگشتم اينقدر به مادرك خوش گذشته بود كه ماساژ سر را هم اضافه كردم به داستان 
دخترماساژور مي گفت كه مشكين شهري است و هفته اي يك بار به خانه مي رود و از پل معلقي مي گفت كه انجا راه افتاده و از اب  لوله كشي روستا كه همين اب گرم است و بدبو براي خوردن
كارش كه تمام شد، مادرك دستهاي دختر را مدت طولاني در دست گرفت و من براي دختر حيرتزده توضيح مي دادم كه دارد دعايت مي كند
با لپهاي گل انداخته به سراغ بقيه رفتيم كه مي خواستند پنهان كنند كه آش دوغ خوردند و لو رفتند
مسير زيبا را بازگشتيم و در تاريكي به شهر رسيديم
قبلا از دوست رها ادرس كبابي قربان را گرفته بوديم با مپ پيدايش كرديم و عجب چيزيييييييي بودد ددد
حتما امتحانش كنيد، و آقاهه در مدت انتظار هم از رها با گوشت پخته پذيرايي كرد تا كبابها آماده شود و ما او را دست مي انداختيم كه طرف عاشق دمپايي هاي او شده واگرنه بعد از يك روز رانندگي ديدن نداشته رها
جريان اين بود كخ وسط راه، رها حس كرده بود جانوري در كفشش است و انها را در اورده و دمپايي داداشش را كه در ماشين مانده بود پوشيده بود كه سه سايز از او بزرگتر بودند
برگشتيم مهمانخانه و بيهوش شديم 

۲۰ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه ٣

از تله كابين بيرون امديم به جستجوي جايي براي اطراق ميان گلها رفتم، عده اي بيشعور با ماشين رفته بودند روي گلها و حالا رد چرخشان گل نبود، در همان مسير راه رفتم تا فضايي بدون مل را براي بساط پهن كردن پيدا كردم
بچه ها وسايل را اوردند و خودم كمي جلوتر رفتم و ترسيدم
دوباره حجم زيبايي آنقدر شده بود كه من ترسيدم بيشتر ببينم، برگشتم سراغ رها تا بساط جوجه را راه بيندازيم
اين اتش درست كردن هم ماجرايي دارد، به نظر من بايد فقط يك نفر مسئوليت را برعهده بميرد و بقيه حتي به تماشا هم نايستاده باشند، طفلك رها در زير نظرات مادرش اتش درست مي كرد و از همه بدتر اينكه مادر مدام مقوا پاره مي كرد و لاي زغالها مي چپاند و كار رها را خراب مي كرد
اينجور مادرها باعث مي شوند من قدر مادرك خودم را بدانم
با محدثه مادر و دختر را ول كرديم و رفتيم در گلها عكس گرفتن، من شال بنفشي سرم بود و مانتو سفيد، محدثه پيشنهاد داد كه شال زردش را بپوشم و شدم رنگ طبيعت
انقدر عكس گرفتيم تا وقت بازگشت شد، مادر هنوز روي اعصاب رها بود ، مرغها را با كارد ميوه خوري تكه كردم و زدم سر سيخ و گذاشتم روي زغالها
خانواده اي در نزديكي ما را زير نظر داشتند، پيرزني هنگام عبور از كنار ما با لذت گفت: نوش جانتان دخترها، لذتشو ببريد
جوجه و باد و عطر گلها و منظره... خودتان تصورش كنيد
بعد از ناهار  محدثه دوربين حرفه اي اش را درآورد و همه با هم رفتيم به شكار مناظر جديد، گلهاي بتفش، صورتي، آبي، گلهاي زرد نارنجي و بابونه ها بابونه ها بابونه ها
از زشتي هايش هم بگويم؟ ملتي كه گلها را لگد مي كردند، از ريشه در مي آوردند و روي آنها خرغلت مي زدند
مطمئنم كه تا چند سال ديگر فندق لو گُلي نخواهد داشت
از آنجا كه پلاك تمام ماشينها اردبيل بود و خوشبختانه هنوز تهراني ها اينجا را كشف نكردند كه رتبه اول كشوري را دارند در خرابكاري
از خوانندگان اردبيلي ام خواهشمندم كمپيني راه بيندازند براي حفظ بابونه ها
ورودي جنگل دستورالعمل پخش كنند، خروجي جريمه بگذارند براي كساني كه گل چيده اند، كيسه زباله به مردم بدهند، جشنواره هاي فيلم و عكس بگذارند و هر كار ديگري كه به ذهنشان مي رسد 
تا ملت بدانند كه گلي كه از ريشه در بيايد دوباره سبز نخواهد شد

۱۸ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه ٢

صبح گذاشتم تا ساعت هشت همه بخوابند و بعد آماده شديم براي صبحانه، در سلف سرويس تميز ، سرشير و عسل خوشمزه اي خورديم و مرد مهربان مدام قوري هايمان را پر از چايي مي كرد و هنگام بيرون رفتن پرسيد كه كجا مي رويم
وقتي گفتم فندق لو شادمان گفت افرين افرين 
با گوگل مپ به راه افتاديم و جاده اندكي شلوغ بود، در نمين خريد كرديم و از محجوبيت مردان فروشنده در كل استان گفتيم، يك جور شرما و حيا در نگاه و رتار و كردارشان است
با اينكه يكي از خواننده هايم گفته بود كه گلها در آمده اند باز استرس داشتم كه مانند پارسال نااميد شويم
انقدر كه جاده را اشتباه رفتيم و سر از مزارعي پر از گلهاي شقايق در اورديم
بارها درباره گل گندم اينجا نوشته ام، اما هيحوقت نمي توانم با رنگ عجيب اين گل كنار بيايم، با مادرم در گندمزار قدم زديم و از پيرمرد كنار جاده دوغ خريديم و به سبلان شكوهمند نگاه كرديم و برگشتيم به شهر نمين براي خريد ناهار
در انجا به اينكه هميشه در خروجي نمين گم مي شويم  خنديديم و سرانجام افتاديم در جاده فندق لو، جاده شلوغ بود و ما هم كه كلا با حضور ادميزاد در اطرافمان مشكل داريم و جلو رفتيم و جنگل را رد كرديم و وووو
من و رها فرياد كشيديم:هستنشون
رها هميشه به اين فعل هستنشون كه من استفاده مي كنم مي خندد اما اين بار خودش هم گفت
عجيب اينكه اين بار بابونه ها تنها نبودند و با گلهاي زرد قاصدك همراه شده بودند، برخلاف دو سال پيش كه فقط بابونه بود
شادمان و هيجانزده از بودن گلها بالا رفتيم تا رسيديم به تله كابين، اينقدر همه شاد بوديم كه حتي رهاي ترسو هم قبول كرد تله كابين سوار شويم
خيالمان راحت بود كه فرصت و زمان اين را داريم كه با فراغ بال برگرديم و بابونه ببينيم
در تله كابين رها انچنان دست مرا محكم گرفته بود كه لرزش بدنش به بدنم منتقل مي شد و حتي اجازه نمي داد براي عكس گرفتن از جا بلند شوم
البته مسير تله كابين كوتاه بود و منظره سويس ما را با ساختمان و رستوران و پارك و پاركينگ خراب كرده بودند اما باز هم تجربه خوبي بود
بيرون از تله كابين كشور اذربايجان و مرز را به مادرك نشان مي دادم و از عشق و علاقه او به هرچيز جديد لذت مي بردم

۱۷ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه ١

‎جريان از اين قرار بود كه من و رها پارسال قرار گذاشته بوديم مادركها را با خودمون ببريم سفر و امسال در نهايت تعجب هر دو تاشون قبول كردند، فقط من و مامان با هواپيما رفتيم و اونا با ماشين اومدن كه  مادرك خيلي اذيت نشود و رها هي به من مي گفت: آخه من چطوري بدون تو از گردنه سرچم رد بشم
‎پرواز بسيار كوتاه و راحت بود و مناظر پشت پنجره زيبا و من مواظب مادرك بودم و او هي حرص مي خورد كه اينقدر حواست به من نباشد
‎از فرودگاه يك آژانس گرفتيم به سمت بودالالو كه محل قرارمان با رها بود، پيرمرد راننده با چشماني عجيب آبي كه فقط همين اطراف مي شود پيدا كرد، به آرامي و با حوصله رانندگي مي كرد و اين فرصتي بود كه دوباره من در جادوي مزارع و باران و آفتاب و ابرها و رنگها غرق شوم
‎حتي فرصت اين شد كه چند مزرعه بنفش گل گاوزبان و شقايقهاي قرمز را ببينيم
‎در بودالالو رها با تارا و مامانش و محدثه شاد و شنگول بودند
‎در همانجا بر روي سكوي نشستيم و  سفرش جوجه و كباب داديم كه ببريم كنار درياچه بخوريم اما وقتي جوجه ها رسيدند، قرار گذاشتيم آنها را بخوريم و كبابها را بالا ببريم
‎و وقتي كبابها رسيدند تصميم گرفتيم آنها را بخوريم و چايي را ببريم بالا
‎و وقتي چاي زغالي رسيد هيچ تصميمي نگرفتيم و فقط خورديمش
‎بعد از غذا مادرك را بردم نمازخانه و در پايان نمازش كلي خنديديم كه معلوم شد اذان نگفته بودند، مادرك هم به شيوه عارفانه خودش گفت: منكه واسه اذون نماز نمي خونم!
‎ان ١٧ كيلومتر رويايي را رفتيم بالا  و رها همش فيس و پز سرچم را مي داد كه نبودي و نديدي و محدثه خندان تعريف مي كرد كه  در آنجا محدثه تلاش مي كرده عكس بگيرد و رها بهش گفته ول كن: گيس طلا چه مي فهمه اين منظره ها را!!!
‎و محدثه جواب داده كه ببخشيدها قبل از اشنايي با گيس طلا كه من و تو هم نمي فهميديم 
‎حالا همه رها را دست انداختيم و اون هي مي گه: آدم با دهن لق نبايد رفاقت كنه
‎مامان ها هم كه مست منظره بودند و ماخاطرات سفرهاي قبلي را برايشان تعريف مي كرديم و من از شال خوشگلي كه سر كرده بودم  تا مثلا در عكسهاي خوب بيفتدى و حرص مي خوردم كه مدام سر مي خورد و مجبور بودم گره بزنمش و كلاه  رويش سر كرده بودم
‎از طرف ديگه كفش راحتي خودم را به مادرك داده بودم و كفشهاي پاشنه دار او را پوشيده بودم
‎بعد هم اينقدر سرد شد كه ژاكت رها را گرفتم
‎خوب حقيقتش كاملا خوش تيپ و مناسب عكاسي در منظره 
‎در بالاترين نقطه منظره ايستاديم، درياچه خاكستري بود اما همچنان زيبا
‎رهاي خسته از رانندگي  را در ماشين رها كرديم و در پناه سنگها و دور از باد، رو به درياچه نشستيم
‎ساعتهاي دلپذيري بودند
‎منظره مدام عوض مي شد اما رنگهاي آبي فراوان بودند، گلها آنقدر زياد و پر از تنوع كه  غمگينم مي كرد كه چرا نامشان را نمي دانم 
‎بخصوص گلي شبيه زنبق بزرگ و درشت و خالدار بود
‎ساحل درياچه شلوغ بود و آنجا نرفتيم اما وانتهاي گردشگران را مي ديديم كه آنها و كوله هايشان حمل مي كردند به سمت سوباتان
‎اندكي  حسادت كردم به روزگاري كه من نيز اين چنين سفر مي كردم، طيبه و فردين و گروهمان
‎و حالا با اين بدن بايد بپذيرم كه ديگر نمي توانم كوله كشي كنم
‎در اين فاصله فرصت داشتيم كه هر بار براي برداشتن چيزي به سراغ ماشين برويم و رهاي طفلك را از خواب بپرانيم
‎از مامانها و محدثه و منظره عكس و فيلم مي گرفتم و زير پتو تخمه و چايي مي خورديم و به گذر ابرها از آسمان و سايه روشن آفتاب روي درياچه نگاه مي كرديم و  زمان مي گذشت
‎سرانجام رها خشمناك بيدار و شد و ما قصد رفتن داشتيم كه ناگهان مثل هميشه نئور تصميم گرفت خداحافظي دلپذيري با من داشته باشد
‎مه ، به صورت امواج دريا از چهار طرف ما شروع به بارش رد
‎همه هيجانزده فرياد مي كشيدند و رها اخمش را فراموش كرده و داد مي زد اونجا رو اونجا رو
‎من نمي دانستم از كجا فيلم بگيرم 
‎مه  از كوهها سرازير شد و پهن شد روي ما و درياچه و باران درشتي كه گرفت
‎همه با پتو و وسايل دويديم سمت ماشين و خندان به جاده نگاه مي كرديم كه ناگهان ناپديد شده بود
‎شادماني اين خداحافظي تا پايان جاده همراهمان بود
‎شب به مهمانخانه اي كه رزرو كرده بوديم  رفتيم و كلي با ادرس دادن تلفني متصدي خنديديم
‎يعني اگر كسي آگاهانه قصد گم كردن ما را داشت اينقدر قوي عمل نمي كرد
‎مهمانخانه ارزان و تميز بود و اما پله هاي بدي داشت كه مادرك را اذيت مي كرد و اسانسوري هم در كار نبود
‎دو اتاق تو در تو گرفته بوديم كه  مستقر شديم و فورا گرسنه شديم
‎به محدثه و سفارش غذا دادنش خنديدم كه پشت تلفن نظر متصدي را مي پرسيد كه
‎چند تا بربري خوبه
‎نظر شما چيه؟سايز بربري هاتون چقدره

۱۲ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

😄

دوستم برداشته نامه طولاني و عاشقانه شهاب حسيني به همسرش را براي شوهرش فرستاده و ادامه اش نوشته كه :
منم همين كارها را براي تو كردم، پس چرا تو  اين چنين ازم تشكر نمي كني؟
شوهره زده : اي لاو يو ...اين چنين خوب بود؟

۷ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

بدون شرح

پيرمرد صاحبخانه نود سالش است، سرحال و سرپا و قوي، حتي موي سياه هم هنوز بر سرش دارد، هربار كه مرا در حياط مي بيند تكرار مي كند: خانم اگه بدوني من چه زندگي راحتي دارم، چه زندگي خوبي دارم... و روي "چه" تاكيد زيادي دارد
و هر هفته روزهاي تعطيل كه فرزنداش به ديدارش مي آيند، صداي فريادهايش شنيده مي شود كه: دست از سرم برداريد، بيچاره ام كرديد، بدبختم كرديد

۲ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

امروز در هوای ابری، ناگهان پرتونارنجی خورشید دم غروب را روی دیوار دیدم

متوجه شدم كه خوشبختي كيفيتي به شدت وابسته به ذهن است، كمي متفاوت با بدبختي كه به دنياي بيرون ذهن بستگي بيشتري دارد
منظورم اين است  كه رنج كشيدن  و فقدان ها احساس نارضايتي  از زندگي را ايجاد مي كند اما داشتن ها به راحتي حس خوشبختي را ايجاد نمي كند
به نظرم جاي پاي غم، عميقتر از شادي است و به همين دليل است كه براي شاد بودن بايد تلاش كرد و غمگين بود ن تقريبا هيچ كاري ندارد
و لي اگر عادت يا ژن  و پرورش ميل به شادي را همراه داشته باشد ،خوشبختي به سادگي ايجاد مي شود

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گزارش يك روز معمولي!


صبح بيدار شده و  با دوستان بيدار در تلگرام گفت و گو كرده، لباس پوشيده و يك شكلات رافائلو  بالا انداخته و در حياط چرخيده تا وقتي ماشين به دنبالش بياييد
در انتظار ماشين از توت سياه همسايه خورده و به اين انديشيده كه عصر شيشه شورهاي داخل كوچه را آب دهد و اشغالها را جمع كند
در مسير خانه تا دانشگاه چرت زده و رويابافي كرده
سر كلاس سعي كرده كه   امر زيبا از ديدگاه كانت را بفهماند
ظهر به خانه بازگشته و در همان مهتابي ناهار خورده و زير درختان الوچه گليم انداخته و با گرماي افتاب و خنكاي نسيم به خواب رفته
عصر بيدار شده و به ارايشگاه روستا رفته و موهايش را يكوري كوتاه كرده و در حيرت كه بانوي روستاي بخوبي اين مدل را در اورده 
با احساس خوش تيپي به داخل  كوچه بي نام كنار ارايشگاه  پيچيده و سر از گندم زاران در اورده است
در ميان موجهاي طلاي قدم زده و گوجه سبز زير درختان را خورده و عكاسي كرده و به خانه بازگشته
 و    گلهاي كاغذيش را   با روبان به ستون محكم كرده است
بي خيال اب دادن به نهالهاي كوچه شده كه هوا ابري شده و باراني  شلوغ راه افتاده 
پالتو   پوشيده و  در مهتابي نشسته و به صداي باران گوش سپرده و  دمنوش هديه دانشجو را كه  عجيب خوش طعم است خورده
و شروع به نوشتن كرده است

باد ديوانه ، يال بلند اسب تمنا را اشفته كرد خواهد

در فيلم شكلات ، قهرمان با خون كولي در رگهايش، هر وقت باد مي آمد، ميل به  رفتن، رها كردن و جاده  ديوانه اش مي كرد
حالا كه در مهتابي خانه شمال نشستم، نسيمي  نه گرم و نه سرد بر تنم مي وزد و شانه به سر ها بر روي درخت گلابي بازي عشق مي كنند و گلهاي كاغذيم  در رقصند 
من به اين مي انديشم كه موسم سفر نزديك است 

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

@khateratkarmandi

ديروز عصري نويسنده طيف  رنگ كارمندي را ديدم ، همشهري عزيزي با ته لهجه اي دلنشين و قدي بلند ، دو متر بود تقريبا و اين اولين تجربه من در راه رفتن كنار يه موجود دومتري بود، خداي آدم بدجور احساس ريز ديده شدن مي كنه، خود ش مي گفت كه به خاطر قدش دو تا شكست عشقي خورده كه حقيقتش به نظرم  كم بوده 
خلاصه اينكه اينقدر طنز خوبي داشت و اينقدر منو خندوند كه تمام امواج منفي صبح و فرهنگسرا رفت 
جان مادرتان وبلاگ نويس هاي قديمي باز هم بنويسيد 
به قول خودش ادبيات واقعي اين روزها را در دنياي مجاز بايد پيدا كرد نه در كتابفروشي ها

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

در يك رودخانه دوبار نمي توان شنا كرد

امروز رفتم فرهنگسرا، مدتي است ديگر آنجا كار نمي كنم اما هر از چند گاهي سر مي زنم.
همه عوض شده بودند
سرايدار لاغر  و فضول، پير و بي دندان شده بود
پيرزن خدمتكار شاعر، از دردي بي درمان اشك مي ريخت
همكارها دو تا  ديسك كمر گرفته بود و دوتاي ديگر از درد گردن مي ناليدند، يكي حامله  بود و ديگري عينكي شده بود و آخري  از تنهايي و افسردگي اشك مي ريخت 
بچه ها ، رفقاي قديمي من بزرگ شده بودند  و  سرخوش  و البته كه تبديل به نوجواناني سطحي و مبتذل  شده بودند 
بيرون كه آمدم  غمگين بود از اين گذر زمان و بي اعتنايي اش به ما، اين بشر ضعيف متوهم كه گمان مي كند روزهاي زيادي در راه دارد

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

نتايج بي جنبگي

كتاب ميعاد در سپيده دم را خواندم( استاد جامعه شناسي داشتيم به نام آقابابا مي گفت جنبه اونه كه امشب كتاب مي خوني، فردا درباره اش حرف نزني) 
داشتم مي گفتم، نويسنده اش رومن گاري است، همون كه كتاب شگفت انگيز خداحافظ گاري كوپر را نوشته، تو اين كتاب خاطرات كودكي و نوجواني و جواني اش را نوشته و شرايط شكل گرفتن  رمانهايش و البته  حضور مادرش به عنوان مشوقي عجيب و متفاوت
دو چيز برايم حيرات انگيز بود، اولي مداومت و پشتكار رومن در نوشتن و شكست خوردن و باز هم نوشتن آن هم در فقر و بيماري و تنهايي و حتي در اشيانه هواپيماهاي جنگي و در فاصله بين دو ماموريت 
دومي  جسارت و شهامت و  توانايي مادرش در انجام كارهايي بي اندازه متفاوت و عجيب و دردناك ،فقط به دليل عشق و اطمينان به اينكه پسرش نابغه است
عميقا معتقدم كه موفقيت اتفاقي نيست  و قطعا پشتكار لازمه آن است اما  مطمئنم كه رومن گاري وجود نداشت  اگر چنين مادري اين همه سال و حتي پس از مرگش  از او حمايت نمي كرد

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

خدايي استرسش خيلي بالاست

اقا در اينكه بندانداز بايد مهارت داشته باشد شكي نيست اما 
در اين بندانداخته شونده هم بايد بداند كي لپش را باد دهد، كي چونه را سفت كند، كجا زبان زير لب بگذارد و كي از دست كمك بگيرد، خودش قشنگ يك دوره آموزشي لازم دارد،
 بخصوص اگر جزو ان دسته از ادمها باشي كه با اولين نخ، صورتت بي حس مي شود و كلا نمي داني الان زبان را دادي زير لب، يا زير دماغ يا دم چونه 

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

نتيجه گيري اخلاقي اينكه اول برو خجالت بكش، دوم خودتو جمع كن و سوم نترس

يه مقاله ام از طرف مجله رد شد، خيلي از ديدن ايميل ناراحت شدم و تا مدتي روزم را  خراب كرده بود ،همان روز به متني برخوردم از استاد ي به نام در دانشگاهي معتبر كه ليست شكستهايش را منتشر كرده بود و من شرمنده شدم 
خب من از اون ادمهاي بي جنبه ولي خوش شانسي هستم كه هميشه موفق بوده ام، درسي كه دلم خواست خواندم، شغلي كه دلم مي خواهد دارم،  هميشه آدمهايي كه دوستم دارند  در اطرافم داشته ام و تقريبا دشمني ندارم،(آدمهاي حسود دشمن نيستند، دوستاني هستند كه مرا متوجه ويژگي هاي قابل حسادتم مي كنند😉)
حالا هنوز رانندگي ام خوب نيست و زبان انگليسي ام داغان  و كتابم را چاپ نكردم اما اينها را خيلي شكست نمي دانم چون در مسير انجامشان هستم
مشكل اصلي اين است كه من به دليل كم شكست خوردن اولا جنبه شكست ندارم  دوما از رفتن به مسيرهاي كه احتمال عدم موفقيت در آنها است، مي ترسم

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

اين خداي قاهر هميشه جم و جمشيد نيست، گاهي يم است و يمه

خب بارها گفته ام که در این بیست و سه سال تدریس، آنقدر درگیر کارهای دیگر و رویاهای متفاوت و زندگی پرخروشی بودم که معلمی همیشه بخش بسیار کمرنگ زندگیم بود. جویبار باریکی که در حاشیه رودخانه بزرگ حوادث اصلی زندگیم حضور داشت
هنوز هم ، بعد از این همه سال، از تبریک های این روز حیرت می کنم، مگر من معلمم؟
آنقدر این شغل برایم ساده و بی خیالانه و بدون دغدغه بوده  که همیشه لذت بردم ازش و جدی نگرفتمش
اما تنها یکبار در سال من از این شغل می ترسم  و اون همین روز معلمه
وقتی  زهرا از کانادا زنگ می زنه و می گه  من به اونجا رساندمش
وقتی  مهدیه خبر می ده دکترا قبول شده به خاطر من
وقتی طیبه می گه  مسیر زندگیشو عوض کردم
و زکریا، نیما، محمد ...
و همه آن بقیه 
این روز باعث می شه بترسم از همه تلفنهایی که به من نشده، همه آنهایی که از کجا معلوم  ، نادانسته ،زخمی زده باشم، ویران کرده باشم 

۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شما بر سر من منت مي گذاري، عزيز دل

دارم سر كلاس در باره مضرات بازي هاي كامپيوتري مي گم، دختره با چشماني درشت و نگاهي معصومانه مي گه: استاد به خدا ما فقط سر كلاس بازي مي كنيم 

۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

از مجموعه اعترافات من

رفتم کفش بخرم از یه مغازه دار بی اعصاب ، موقع حساب کردن دیدم خط و خش داره، مغازه داره شاگردش را فرستاد انبار که یه سالمشو بیاره، تو مدتی که منتظر جنس سالم بودم،  بودم  لحظه به لحظه از کفشه بدم اومد، اما جرات نمی کردم به مغازه داره بگم، همون موقع مغازه شلوغ شد، من قاطی جمعیت فرار کردم بیرون

۲۸ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گفتگوهاي دو قل و مادرك

- اگه تو پير بشي بميري، ما چي كار كنيم؟ كجا بريم؟
- نه خاله خيالت راحت من نمي ميرم
- حالا اگه خيلي خيلي پير شدي چي؟ 
-نه خاله من وقتي مي ميرم كه شما بزرگ شديد، داماد شديد، بچه دار شديد
- خب اون موقع كه بايد از بچه هامون نگهداري كني، مثل الان كه از ما نگهداري كردي!
- باشه تا اون موقع نمي ميرم
- حالا بگو ما چي بهت بديم بخوري كه پير نشي؟
!
قل دوم دوان دوان  از وسط بحث رد شده سر خوشانه مي گويد: 
نه آدما پير كه مي شن مي رن بهشت، بعد دوباره بر مي گردن ، بر مي گرده خاله

۲۷ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گزارش يك آخر هفته

چهارشنبه عصر به مهماني رفته و ماكاروني مادرانه پزي خورده با ته ديگ نان و سيب زميني و به مراحلي بالا از عرفان دسترسي پيدا كرده است،
پنج شنبه  به دانشگاه رفته و غرق در عطر شكوفه ها ي حياط دانشگاه درس داده است. ظهر به تهران بازگشته و مست از جاده هايي شده كه در مه و بهار و گل پيدا و نا پيدا مي شدند. 
تهران  در اولين مغازه آب هويج بستني خنكي به بدن زده و خستگي راه را از تن زدوده و بعد از رسيدن به خانه و تعويض لباس بيرون رفته تا مانتويي تابستاني براي خود بخرد كه خريده
در راه ارايشگاهي ناگهان ديده و رفته  سر و صورتي  صفا داده و  از قدرت دست بندانداز و مهارت ابرو بردار! لذت برده است 
به خانه بازگشته و به فرشته پيغام داده كه كجا بريم
شهر كتاب مركزي را براي اولين بار ديده و از كتابها و كافه و موزيك شبانه در آنجا و هياهوي كتابخوانها لذت برده است
پياده روي طولاني را با فرشته ادامه داده  كه او كتابي از دوستي بگيرد، به خانه دوست رفته و شادمان فهميده كه  صاحبخانه خواننده قديمي و صاحب وبلاگي است و از خودش و خانه اش و قالي بختياري اش لذتي وافر برده است
با فرشته به خانه بازگشته و پيتزا سفارش داده و با خنده و خفگي از مهمان هاي فرشته در شب عيد  كه. با سريال پايتخت مو نمي زند، آن را خورده است
صبح جمعه باتلفن رها بيدار شده كه او را به كله پاچه خوري دعوت كرده و وقتي فهميده مهماني. هست ، با كله پاچه به خانه امده است
پشت ميز صبحانه رها و فرشته با يكديگر اشنا شده اند و انگاري كه صد سال يكديگر را مي شناسند، كجايش مجازي است اين وبلاگستان، عين واقعيت است
بعد از صبحانه هر سه ولو شده از سنگيني با گپ و گفت و خنده روزگار مي گذرانند  تا ناگهان تصميم به خروج مي گيرند و فرشته را هم از بازگشت به خانه منصرف كرده با خود مي برند
در اتوبانهاي زيبا و تميز و سرسبز تهران با موسيقي اواز مي خوانند و تكان تكان مي دهند سر و دست و شانه را تا به كوچه اي بهاري در ارتفاعات شمال تهران( كه آدرس نمي دهم) مي رسند
چنارهاي بلند و چهچه بلبل و شكوفه هاي سيب و گيلاس و سگ هاي مهربان
همه حالي دارند شگفت
خيلي طولاني قدم مي زنند تا زماني كه كفشها غرق گل شده و به ماشين تازه ار كارواش رفته رها باز مي گردند تا به گتدش بكشند
با باغچه اي در نوك كوهها رفته و در اتاقي رو به تهران بزرگ در آن پايين طولاني چاي مي خورند و  لذت مي برند از هم صحبتي
متصدي احوالپرسي گرمي با رها مي كند، بياد دارد كه رها عروسي محدثه در اين نوك كوه و روي همين تخت ها برگزار كرد
به پياده روي بعد از چايي ادامه داده و فسيلي پر از نقش هاي سرخس پيدا كرده و باغي كه از انفجار شكوفه هاي گيلاس در امان نمانده بود
مست و ملنگ به سختي دل كنده و با موزيك و بشكن به خانه بازگشته است
در خانه پس از خوردن سالادي مفصل به جاي نهار دو ستان از يكديگر جدا شده كه رها به دربي اش برسد و فرشته به خانه اش و گيسو به  خوابي شيرين ، به شيريني  امروزش 

۲۲ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

خدايي

چاغاله بادوم را بخوريد اما نيم كيلو نخوريد، اگر خورديد ،حداقل در چنين شرايطي قرص معده تو خونه داشته باشيد،
در غير اين صورت بالش را به شكم فشار داده روي تخت بيفتيد و  به تك تك آن حجمهاي ترش و شور بهار و صدايش زير دندانهايتان فكر كنيد و با خود بگوييد: ارزششو داشت 

۲۱ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

حتي منشي هم بي خيال بد خلقي هايش شد

در بيمارستان ارتش ،در اتاق انتظار سكوت سنگيني برقرار بود، دكتر دير آمده بوده و صندلي كم بود و منشي بد اخلاق 
سربازي جوان وارد اتاق  شد، با تعمقي طولاني به تمامي بيماران منتظر  نگاه كرد، مدت بيشتري با كاغذهايش ور رفت و سرانجام جلو رفت و مداركش را روي ميز منشي گذاشت، منشي با ديدن مدارك پسر  فرياد زد: يعني  با وجود اين همه زن تو اتاق باز نفهميدي؟  اومدي دكتر زنان معاينه ات كنه؟ 
تضاد بين صورت سرخوش سرباز و خشم منشي ، سالن را از خنده منفجر كرد

۲۰ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تنها ارتباطي كه به ذهنم مي رسد ، شمال كه بود يكي دوباري پشه نيشش زد، بقيه اتفاقات داخل مغزش، الله و علم

دوقل رفته از مادرش پرسیده: چرا خاله گیس طلا هیچوقت هیچوقت اصلا نمی یاد شیراز؟
مادرش گفته: خودت چی فکر می کنی؟
رفته کلی فکر کرده اومده گفته: آهان فهمیدم چون خاله گیس طلا، پشه کوره خیلی دوست داره!

۱۶ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

حتما همينطور بوده

به دانشجوها يادآوري كردم تا هفته بعد تبادل خاطرات را انجام بدن كه جلسه بعدي  فقط درباره هنر از ديدگاه نيچه صحبت كنيم، يكيشون جواب داده : آخ استاد اتفاقا تمام مدت تعطيلات همش صحبت نيچه بود، هفته بعد مي يايم تبادل خاطرات كنيم!

۱۴ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

صداقتشان را

حس بازگشت به تهران را نداشتم به همين دليل به دانشجويان در گروه تلگرام اطلاع دادم كه دركشان مي كنم و اين هفته كلاسها را تشكيل نمي دهم
دانشجويان بسيار دعاگو بودند و البته تلويحا به اطلاع من رساندند كه همچين قصد جدي هم براي آمدن سر كلاس نداشتند !

۱۳ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

چرا آخه؟

امروز به دليل بارندگي در خانه نشستم و شادمانانه  يكي دو قسمت از سريال شهرزاد را ديدم و اعتراف مي كنم كه نحسي سيزده حقيقتا اثر كرد، من هم از حسن فتحي و سريالهايش خوشم مي آيد و هم ارادت ويژه به نغمه ثميني دارم اما واقعا جا خوردم ، بسيار سعي كردم به خودم تلقين كنم كه حالا حست خوب نيست و به مرور بهتر مي شه اما  ايرادات قابل بخشايش نبودند
درگيري جاهلها اوج ضعف كارگرداني بود
بازي زماني ، بخصوص دستكاري عينكش روي اعصاب بود
موسيقي كه انگار متعلق به يه فيلم ديگه است 
رفتارها و روابط به زمانش نمي چسبيد 
و بخش جسد زير ملافه و زنده بودنش كه ديگه شرمنده ام كرد، تا اين حد هندي؟
الان با احساس گناه كه چرا اين سريال را دوست نداشتم، نشستم وودي آلن نگاه مي كنم كه بقول بچه ها بشوره ببره

كدام ديوانه تريم؟

فامیلش بود، همان جوانی که خودش را زیر ترن مترو انداخته بود، می گفت که  :بهتر، می گفت :هم خودش راحت شد هم خانواده اش را خلاص کرد، می گفت: که دیوانه شده بود ، پرنده ای را از قفس رها کرده بود و به صاحب شاکی پرنده گفته بود خودم به جای او در قفس می مانم و برایت می خوانم