۱۰ شهریور ۱۳۹۴ ه‍.ش.

دوست داشتني هاي فسقلي

دخترك اينقدر اين دو تا جمله را با هم شنيده كه فكر مي كنه، يكي هستند، وقتي چيزي بهش مي دي ، مي گه:
دست شما درد نكنه نوش جان

۹ شهریور ۱۳۹۴ ه‍.ش.

الان كمپين خوانندگان: مگه چه اشكال داره ؟ تشكيل مي شه؛)

مرد مسن و. محترمي دانشجوي كلاس بود كه بقيه پسرها سر كارش گذاشتن و بهش گفتن تيپ جوان بزنه تا دخترهاي كلاس بهش توجه كنن
حالا طفلك با موي سفيد، جين مي پوشه و آواز مي خونه اين اواخر ديده شده كه مي رقصه 

۸ شهریور ۱۳۹۴ ه‍.ش.

نه

با هيجان  مي گويم: سرطان سينه بهترين سرطانه ، مي كنن ، مي ندازن دور و خلاص
خيره به من نگاه مي كند و با مكث مي گويد: در نمي ياد كه 

۶ شهریور ۱۳۹۴ ه‍.ش.

نگران بوشفكرم

تو صفحه تاريخ جهان، عكس جسد دالتونا را ديدم و حيرتزده متوجه شدم كه اونا وجود داشتند، كلي غمگين شدم از مرگشون  و تمام تصورات كودكي ام بهم ريخت
ضمنا يكيشون زنده مونده و احتمالا همون دراز احمقه بوده
راستي نكنه بوشفكر هم نفهميده جنگه رفته طرف اونا و تير خورده
لوك خوش شانس خيلي نامرده اگه تو مرگشون دست داشته باشه
اسبش حتما نظر مثبتي به قضيه نداشته
كلا اعصاب ندارم 
احمقا ادم تو روز روشن به شهر حمله مي كنه؟ 

۵ شهریور ۱۳۹۴ ه‍.ش.

عزيزك

مادر دوستم روستايي است و هنوز در روستا زندگي مي كند و بشدت شيرين است،  تازگي هاي به جاي دفترچه،عابر بانك گرفته ، اولين بار كارت را به دخترش داده و مي گويد: به دستگاه بگو   خانم لطيفي خودش كارتو داده به من، بگو ١٥٠ تومن قسط كم كنه، دويست تومن هم بهت بده، بگو دختر مني 

۲ شهریور ۱۳۹۴ ه‍.ش.

طنازان مجلس

در وسط مجلس يكي از مهمانان به پوستر  شاملو اشاره مي كند و مي پرسد: ايشون باباي صابخونه است؟
دومي بدون مكث به عكس دوم اشاره مي كند و مي گويد: بله ، ايشون هم خاله فروغشونه

۲۷ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

بگيد اسمشو بذاره زبيده

دانشجوي  با نام سامانتا ، رساله داغاني در مورد موضوع پيچيده اي به نام پديدار شناسي نوشته بود، استاد مدعو كه در اين زمينه به شدت صاحب نظر است پس از خواندن رساله تنها يك جمله گفته است

۲۵ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

دزد مهربان

خدمتكار دانشكده خوشگل و ميانسال فرهنگسرا تنها زندگي مي كنه و داشت وحشتزده  مي گفت: اشكال  نداره، دزد بياد خونه آدم، هرچي مي خواد برداره ، فقط با من كاري نداشته باشه
همكارش با خنده مي گفت: آره ديگه ، حتما، دزده مي ياد ، طلاهاتو بر مي داره ، پيشونيتو ماچ مي كنه، بهت شب بخير مي گه و مي ره 

۲۴ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اگه داشت كه همين شلوارم پات نمي كردي ، عزيز منور التحتان

از وقتي يكي از دوقلوها محل ايجاد نور در كرم شب تاب را متوجه شده، تمام ساختار ذهني اش درباره امكانات بدن آدمي بهم ريخته و دچار يك  غم فلسفي شده كه پس چرا مال من نور نداره ؟!

۲۳ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

۲۰ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

ايرانيان غريب

گمان كردم كه پاكستاني است، سيه چرده با موهاي لخت مشكي و لهجه ، سواري ما يك نفر جاي خالي داشت و راننده براي جبران ضررش سوارش كرد، به محض سوار شدن خوابيد و بعد از يك ساعتي شكايت پيرمرد بغل دستي اش را موجب شد
شرمنده بيدار شد و گفت دو روز بود نخوابيده، راننده و مسافر كه حوصله شان از سكوت ماشين سر رفته بود شروع كردن به پرسش
مرد بلوچ بود، اصرار داشت كه زابلي نيست، مي پرسيدند :مگر زابلي بد است؟ مي گفت :زابلي كينه در دل دارد، بلوچ نه
يك جور كتابي حرف مي زد و پرسشها را با تكرار متوجه مي شد،
شش سال بود كه از بلوچستان امده بود، مي گفت آب هست انجا، كار نيست مي گفت كه زمين داشته هندوانه و خربزه مي كاشته اما ديگر نشده اما نمي گفت چه شده كه نشده
پرسيدند :پس تو از نسل رستم نيستي ، خشمگين مي گفت كه :هستم نام محلي را مي گفت كه زادگاه او و رستم است،
نام رستم را تنها نمي گفت، مي گفت: رستم پسر زال يا رستم زال،
راننده مي گفت :رستم افسانه بوده، يلي در سيستان
مرد با غم مي گفت نه: افسانه نبوده، معبدش هنوز هست، 
كلمه معبد را عميق مي گفت، با حسرت

حالا هي نگيد پولداري و فلان و بيسار

در ته كمد دنبال كوله پشتي مي گشتم كه كيف كوچكي را پيدا كردم به طرز مشكوكي سفت بود، كشيدمش بيرون كه دورش بيندازم، قبل از آن بازش كردم و از ديدن دسته تراول هاي درون ان شوك شدم
خيلي طول كشيد تا بياد اورم من سال پيش دلار فروختم و اينها را قرار بوده برگردانم به حسابم
ظاهرا از پيدا كردن پول بايد خوشحال شد ولي من عصباني از اين بودم كه چقدر من در امور مالي داغانم كه كم شدن چند ميليون پول ازحسابم را متوجه نشدم
يعني گل بگيرن اين ژن شيرازي را

۱۹ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

پايان سفر

صبح بعد از صبحانه و ديدار دريا راه افتاديم براي پيدا كردن ايستگاه اتوبوس براي رفتن به شهري در مجاورت به نام آياناپه، در خيابان بساط رنگ پاشي جمع شده بود و توريستها و مردم پراكنده بودند، در ايستگاه اتوبوس به دنبال هر ماشيني مي دويديم و مقصد را مي پرسيديم تا زماني كه جواني مصري خيالمان را راحت كرد كه بشينيم او خبرمان خواهد كرد، جوان خودش راهنماي تور بود و بسرعت ايراني بودن ما را شناسايي كرد، اطلاعات مفيدي از او گرفتيم و اتوبوس هم آمد و سوار شديم راننده بد اخلاق به زور جواب مي داد اما ما به زور پاسخ را گرفتيم و نشستيم
مسير بين دو شهر پر از مزرعه بود كه گندمها درو شده بودند، طبيعت كم پشتي داشت ، شبيه جنگلهاي كه در سفر اخريم اطراف هشتجين ديده بودم، اتوبوس خنك بود و برعكس، كلا رانندگي، درها و خيابانها برعكس ايران است و چند باري نزديك بود به اين دليل زير ماشين برويم
مردم اينجا خيلييييي آرام و با احتياط رانندگي مي كنند بنابراين فكر مي كنم شهر خيلي نزديكتر از نيم ساعت بود، راننده بداخلاق بالاخره ما را پارك آبي پياده كرد و ايستگاه برگشت را هم نشان داد
همان موقع ورود بك اتوبوس عرب را ديدم و در رختكن متوجه شديم كه اينجا هم مايو اسلامي اجازه داده مي شود، حالا شما هي بخنديد اما من با مايو اسلامي موافقم ، كاملا مو ها و بدن را مي پوشاند و كاملا بهداشتي است و تازه جلوي آفتاب سوختگي را مي گيرد و به تن هم نمي چسبد و باعث حذف تعداد زيادي از زنان و مادران از كنار خانواده و لذت بازي و شنا نمي شود
ساعت ده بود و ساعت پنج پارك بسته مي شد و من نگران بودم به تمام بازي ها نرسيم و مرضيه هم كه آخر خونسردي ، كلا روحيه اش را دوست دارم، به همه كارهايش مي رسد و هيچ چيز آرامشش را به هم نمي زند
خب بقيه اش فقط جيغ بود و هيجان و خنده از شدت وحشت
يك جا پايين بزرگترين سرسره پارك، من و مرضيه ايستاده بودم و مي لرزيديم و مي خنديديم و توان كنترل چانه لرزان و بعضي قسمتهاي ديگر را نداشتيم. جاي ديگر تيوپ سه نفره بود و ما خانم مسني را از همسرش قرض گرفتيم و آوازخوانان از پله ها بالا رفتيم، زن به شوخي مي گفت توي تونل اگر مي تونيد آواز بخونيد، و طبعا كه در تونل فقط مي شد جيغ زد، ادم اسمش را يادش مي رود چه برسد به آواز
يعني تمام ان هفت ساعت ضربان قلب من رو ١٨٠ بود، آخه مرضه ؟ آدم خودش بره تو دستگاه خودشو بترسونه ٣٦يورو هم پول بده؟
وسط  بازي ها چند تا دختر و پسر حوان آمدند و حركات اكروباتيك انجام دادند كه خيلي حرفه اي بود، آخرش هم يك دختري اومد زومبا كار كرد و مجبور كرد بچه هاي توي استخر هم با اون حركات را انجام بدن، حضور چند تا مادربزرگ اين وسط تماشايي بود
يك سطل اب هم بود كه به تدريج پر مي شد و بعد يك دفعه بر مي گشت رو سر مردمي كه زيرش ايستاده بودن، ناهار ماهي و خرچنگ خوشمزه اي خورديم و عصرانه بستني خيلي گران و ديگه مشرف به موت بوديم كه وقت بازگشت اتوبوس شد، دوان دوان به اتوبوس و از آنجا به هتل رسيديم ، همش در حال: مرضيه بدو داره دير مي شه، در هتل وسايل را جمع كرديم و لباس پوشيديم و منتظر اتوبوس شديم كه ما را به سمت فرودگاه ببرد، در فرودگاه خسته و كوفته خوشمزه ترين دلمه و كوفته دنيا را با آخرين يورها خورديم و سوار هواپيما شديم تا ايران را بخوابيم كه البته نگذاشتند اينقدر هي چراغو روشن و خاموش كردند
جمع بندي نهايي اينكه : قبرس خيلييييي خوش گذشت اما اگر قرار به انتخاب باشد، آنتاليا خيلي خوشگلتر و ارزونتر از اينجا بود ، والسلام ، نامه تمام 

۱۷ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

شبهاي لارناكا

شام را خورده بوديم كه دو نفر از دوستان سي اسي به دنبالمان آمدند، پيتر و جرج هر دو مهندس بودند و مرمت خانه هاي قديمي را بر عهده داشتند، بعد كمي صحبت سوار ماشينشان شديم تا زندگي شبانه را در لارناكا ببينيم، بامزه اين بود كه ساعت يازده شب بود و اينها مي گفتند كه هنوز زود است!
ماشين را در پاركينگي وسط كوچه پس كوچه هاي پشت خيابان فينيكودس پارك كردند و راه افتاديم در خيابان، شهر شلوغ و روشن بود، مغازه ها باز بودند و مردم در رفت و آمد، چند مغازه صنايع دستي ديديم كه اصرار زيادي بر يوناني گري داشتند اما صدف و حلزون هايشان بدجوري مرا به ياد جنوب ايران مي انداخت، البته گويا نوعي ازظرفهاي سفال لعابدار قبرس معروف است كه خيلي زيبا بودند و البته خيلي هم گران
يك كليسا و يك مغازه عكاسي توجه مرا جلب كردند از بس ساده و يك طبقه و زيبا بودند
در همين كوچه پس كوچه ها بود كه ما سرانجام جوانان قبرسي را ديديم،
كافه هايي كه صندلي هايشان را در همان كوچه هاي تنگ گذاشته بودند و پيشخدمت ها لابلاي صندلي ها مي لوليدند، صداي موزيك بلند بود و من نگران ساكنان خانه هاي درون اين كوچه ها بودم كه حقيقتش چراغ خاموش خانه ها احتمالا نشان اين بود كه يا عادت كرده اند و خوابيده اند، يا همين پايين هستند
از ميزبانمان خواستيم كه نوشيدني خاص قبرس برايمان بگيرد كه گرفتند و خب چيز خاصي نبود، 
ياد افريقا افتادم و تمام خوردني ها و نوشيدني هاي خاصش
تا پاسي از شب با آن دو تا درباره مار و زندگي و اوضاع قبرس و ايران حرف زديم ، بامزه بود كه سوريه زياد رفته بودند كافي بود فقط يك كشتي سوار شوند و با حيرت از دخترات باحجابي مي گفتند كه در مهماني ها ظاهري كاملا متفاوت داشتند، گويا اين زندگي هاي دوگانه خاص ايران فقط نيست
مثل تمام شهرهاي كوچك ميل داشتند از آنجا بروند به شهري اروپايي و شلوغ
و من به اين ميل ناميرا در آدمي مي انديشيدم، براي فرار، براي تغيير
خوابالو شده بوديم و پشه ها هم اذيت مي كردند و گفتيم كه بر گرديم، هرچقدر اصرار كرديم كه حسابمان را بدهيم قبول نكردند، گفتند در قبرس هنوز آقايان پول ميز را حساب مي كنند
 در جلوي هتل از آنان جدا شديم و قدم زنان به سمت هتل رفتيم و كوچه اي منفجر شده از گلهاي كاغذي كشف كرديم و بر سكوي خانه ها نشستيم
صداي دريا مي آمد و بوي غذا و عطر گل و آسمان پر ستاره
رفتيم كه بخوابيم

۱۵ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

ايزابلا

بعد از بازگشت از كشتي ، قرارمان براي رفتن به روستا با آن دوست قبرسي كنسل شد و ما هم خوشحال ، بعد از استراحت دويديم به سمت ساحل، يادتون باشه تصميم گرفته بوديم شناي عصرگاهي را تجربه كنيم،روغن نسكافه اي مرضيه را ماليدم به پشتشو  رفتم تو آب، در حالي كه حسابي خودم را در مقابل آفتاب پوشانده بودم، اصلا قصد نداشتم بيشتر از اين سياه بشم 
چه بگويم از آب ولرم و نسيم خنك و موجهاي مهربان؟
تمام سفر و هزينه هايش به همين لحظه اش حلال مي شود
خيليييييي بعد رفتم سراغ مرضيه كه با خشم به يادآورده بود كه كاكائو بايد مي ريخته تو روغن ، نه نسكافه ، خب طبعا به ريشش خنديدم و بساط را جمع كرديم بربن ديدن ايزابلا
ايزابلا يه دوست ديگه كوچ سرفينگي بود در همان ساحل مكنزي كار مي كرد، قدم زنان رفتيم تا خوشگل خانم را پيدا كرديم، دختري بور و برنزه و به شدت صميمي كه ساعت خوشايندي را در كنارش گذارنديم
ايزابلا اسپانيايي بود و در آنجا معلم بود، بعد دوره هاي غواصي را ديده بود و سفري به قبرس براي غواصي آمده بوده، ناگهان تصميم مي گيرد كه كار و زندگي اش را در اسپانيا رها كند و اينجا معلم غواصي شود كه شده بود
آخ كه ديوانه اينجور زندگي كردنشون هستم، اجازه نمي دهند هيچ حسرتي بر دلشان بماند
براي خودش با ان پاهاي قوي برنزه بر صندلي لم داده بود و قهوه سردش را مي خورد و مي گفت: مردم يك عمر كار مي كنند كه بعد يك هفته بيان اينجا تعطيلات و غواصي، خب من كارم همين تعطيلاته
از ريسش تعريف ني كرد كه بهترين رييس دنياست كه آمد، مردي آبله رو و مهربان كه فورا بساط تخته نرد را باز كرد و با رفيقش كري خوانان مشغول شدند
بقيه دوستان ايزابل نيز دختران و پسران خوش هيكل ورزشكار بودند كه همان شب قرار مهماني داشتند و با شادماني در أن اطراف گفتگو مي كردند
حقوق غواصي گويا خوالي ٦٠٠ تا ٧٠٠ دلار بود اما ايزابل  سي ساله با موهاي پريشانش مي گفت كه كاملا راضي است و فقط امروز خسته است، چون غواصي نكرده !
هوا داشت تاريك مي شد كه با ايزابلا خداحافظي كرده و قدم زنان به سوي هتل و شام خوشمزه اش حركت كرديم ، ايزابلا هم رفت كه به دوستان شلوغ و مهماني اش برسد، پسربچه اي تلاش مي كرد كه حوضچه اش را  پر از آب كند اما سطل كج و كوچكش قبل از رسيدن به حوضچه  بر روي شكم قلمبه اس خالي شده بود او هربار حيرتزده با سطل خالي نگاه مي كرد، 

۱۳ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

كشتي سفيد بر روي آبي عميق

صبح بيدار شديم و دوان دوان به سمت دريا رفتيم، با هم قرار گذاشته بوديم كه طلوع آفتاب را ببينيم، خب واقعيتش كمي دير رسيدم، اما آب اينقدر خوب بود كه مي خواستم همانجا بپرم داخلش، درخشان بود
مردم در خيابان ساحلي ورزش مي كردند و خانه هاي رو به دريا، درهايشان را باز گذاشته بودند و ما فضولها داخل خانه را نگاه مي كرديم، بامزه بود كه خانه فورا شروع مي شد، يعني پشت در مبلمان بود و تلويزيون و ،،،
درها نصفه بودند، يعني مي شد پايينش را بست و بالايش مانند پنجره اي باز باشد، خانه ها هم كه عموما سفيد با پنجره هاي آبي
ظاهر مردم بيشتر مخلوط ترك و يونان بود تا اروپايي، به همين علت مشكي و سبزه غالب بود اما به قول مرضيه : پس جوانان اين شهر كجا بودند؟
برگشتيم براي صبحانه و كلي به مرضيه خنديدم كه شاكي از برنزه نشدنش ، نسكافه صبحانه را در روغن بدنش مي ريخت، روز اول با مرضيه شرط كرده بودم كه تمام سفر خودم را با ضد آفتاب و كلاه و عينك از آفتاب خواهم پوشاند و او تمام مدت حمام آفتاب خواهد گرفت و آخرين روز چهار استاپ از او تيره ترخواهم بود
و حالا هنوز دو روز نشده من تمام تنم سوخته بود و او دريغ از كمي رنگ برتنش
مرغ همسايه خدايي ،،،،
امروز تنها روزي بود كه ما با تور برنامه داشتيم، البته به اين دليل منطقي كه مجاني بود و تور كشتي بود
و البته با هم وطنان گرامي
خب از همون اول كه سوار اتوبوس شديم شروع شد: خانم ميانسالي كه مي خواست اثبات كند هتلشان محشر بوده ، دوستاني كه به محض سوار شدن يادشان مي آمد چيزي را در اتاق جا گذاشتند و افرادي كه با آرامش صبحانه مي خوردند و انتظار اتوبوس برايشان مهم نبود
راننده صدايش در آمد كه شما بايد منتظر من باشيد نه من منتظر شما
سرانجام راه افتاديم و طناز در راه از درياجه نمك مي گفت، مردم خوشگذران و تنبل قبرس و مسجد عمه حضرت محمد !
تا رسيديم به همان اسكله ناخداجك و رفتيم سوار يكي از همون كشتي ها شديم، ملت براي رسيدن به صندلي هاي زير سايه مسابقه گذاشتند و من در طبقه بالا يك صندلي پيدا كردم و مرضيه هيچ صندلي و رفت طبقه پايين و دو تا صندلي خيلي بهتر پيدا كرد، خوش شانسه دختره
قايق هر از گاهي مي ايستاد و ماهيگيري آموزش مي داد، مرضيه دو تا ماهي گرفت و دوباره به دريا پرت كرد و منهم درباره پاره شدن دهان ماهي ها چيزي نگفتم كه حس خوبش، خراب نشود
منهم در نوك قايق نشسته بودم و با خودم و ليوانم و درياي سورمه اي حال مي كردم، رنگش حيرت انگيز است
جاي ديگر قايق نگه داشت براي شنا، وسوسه قوي بود اما من هيجوقت در عمق بيشتر از چهار متر شنا نكردم و ترسيدم كه شوري آب و سوزش چشمهايم ، غرقم كند!!
و برخلاف انتظارم روز خوبي شد،موسيقي هاي شاد، ملت در پايكوبي، نوشيدني مجاني، غذا شور اما خوشمزه و آبي آبي آبي

۱۲ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اسكله

بعد از رنگ پاشي به سمت اسكله حركت كرديم، رنگ درياهاي دنيا با هم فرق دارد، در ساعات مختلف روز رنگها دگرگون مي شوند، اما مديترانه چندان آبي دارد كه تقريبا به سورمه اي نزديك مي شود، حالا تصور كنيد كشتهاي سفيد بر روي اين آبي عميق چه جلوه اي مي يابند،
با آنكه از تصور كيلومترها آبي ژرف در زير پايم وحشت مي كنم، اما  داشتن يك قايق و رفتن به جزيره ها( نه اقيانوسها توجه كنيد)همچين هم بد نيستا
مدتي كه روي اسكله قدم مي زديم دو حادثه جالب اتفاق افتاد، يكي عروسي كه با داماد دوان دوان به سوي كشتي مي رفتند، به همان سادگي عروسهاي شهرهاي ساحلي كه در فيلمها ديديم، موهاي مشكي تاب خورده در اطراف سر و توري ساده بر بافته هايش،مهمانها هم چون خودش ساده و عصرانه و صميمي
دومي صندل مرضيه بود كه لاي چوبهاي اسكله از هم باز شد و مطلقا هيج چاره اي جز پا برهنه راه رفتن نداشت كه كاپيتاني اد درون يكي ازكشتي ها بيرون امد و صندل را برد و پنج دقيقه بعد،با صندل سالم برگشت، كارتش را هم داد و گفت : اينو مي دم كه هميشه يادت باشه كاپيتان جك كفشتو درست كرد
ادامه شهرگردي را به سمت هتل انجام داديم كه زمان شام نزديك مي شد و من همچنان در دكورهاي جذاب رستورانها بودم، سبك عربي و غذاهاي عربي هم در چند تايي ديده مي شد و قيمتها هم متعادل بودند و گارسونها مهربان،بخصوص وقتي مرضيه اورژانسي دستشويي لازم داشت 
دوان دوان به هتل رسيديم و با بقيه مسافران منتظر ماشين شديم، هتل براي شام ما را به هتل چهار ستاره اي به نام فلامينگو مي برد
انجا رفتيم ، همان هتلي كه بقيه اعضاي تور آنجا بودند و ما با ديدن آنها بسيار شادمان شديم كه هتلمان متفاوت است
غذا اما خوشمزه بود، بخصوص بخش سالادش و شيرين ترين هندوانه دنيا
بعد از شما منتظر يكي از دوستان سي اس شديم، كه آمد، معلم شيمي بود، مردي ميانسال و مهربان كه اطلاعات مفيدي از قبرس و لارناكا و غذاها و فرهنگش به ما داد، گفت و گوي طولاني و مفصلي بود كه با خوردن هندوانه ها شيرينتر مي شد
با او قدم زنان به هتلمان برگشتيم و قبل از خداحافظي قرار فردا را گذاشتيم كه به دنبالمان بيايد و ما را به روستايي در ان اطراف ببرد و در بين ملحفهرهاي خنك بيهوش شديم

۹ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

فينيكودس

غذاي خوشمزه و پر از پنير و البته كمي شور را خورديم و قدم زنان رفتيم هتل، طناز آمده بود كه برنامه هاي تور را توضيح دهد، در هتل ما دو خانواده ايراني ديگر بودند كه با هم آمده بودند و وضعيت ظاهريشان  دل مرا به درد مي آورد، خانمها روسري پوشيده بودند با بلوز مجلسي آستين كوتاه و مدام دنبال بچه هاي كوچكشان مي دويدند، دختران نوجوانشان بي حجاب بودند اما با كفش پاشنه دار و آقايان شلوار كوتاه پوشيده بودند با جوراب و كفش رسمي
حقيقت اين است كه "لباسي كه در تعطيلات بايد پوشيد "در هيچ برنامه آموزشي در ايران گنجانده نشده است، اين مجلات زرد قبل از انقلاب حداقلش اين بود كه با وجود ابتذال حاكم بر ان حداقل اين اموزشهاي اوليه را داشت،
اما خوب اصل "راحتي لباس " موضوعي كه عموما در ايران ناديده گرفته مي شود
بامزه تر اين بود كه طناز داشت براي اين خانواده ها توضيح مي داد كه در كلوبهاي كه امشب انها را خواهد برد، مشروبها كاملا مجاني است، ما كه از اول قصد استفاده از برنامه هاي تور را نداشتيم ولي برنامه كشتي را كه مجاني بود، گفتيم كه هستيم ، مفت باشه ...
مرضيه هم سعي مي كرد جاهاي ديدني را از زير زبان طناز بكشد كه موفق نشد و توسط او پيچانده شد
طناز و مهمانان را رها كرديم و رفتيم اتاق نمكها را از تنمان شستيم و استراحت بعد از شنا و دوباره زديم بيرون
 جذابترين بخش سفر براي من همين قسمت است، قدم زدن بي هدف  در خيابان، با اين هواي گرم و مطبوع با باد ولرمي كه مي آمد
لارناكا يك شهر تك خيابانه است، اين خيابان اصلي كه به موازات ساحل است و تمام كافه ها و رستوران ها در سمت مقابل ان است پر از درختان نخل است و به همين دليل نام خيابان به زبان يوناني مي شود درختان كوتاه ،فينيكودس
در كوچه هاي پشتي خيابان بقيه شهراست با خانه و مغازه هايش
در اين خيابان قدم زديم تا با قلعه اي باستاني رسيديم ، قلعه توسط تركها ساخته شده بود مثل تمام بناهاي قديمي هيبتي از گذشت زمان داشت و دلنشين  با برجهايي رو به دريا، بسته بود و داخلش را نديديم. اما مغازه اي كه مي خواستيم را پيدا كرديم، سوپر ماركتي كه پول چنج مي كرد، دلار ها را به گفته طناز با قيمتي منصفانه به يورو تبديل مي كرد، صد دلار شد هشتاد و خورده اي يورو
باز هم قدم زنان جلو رفتيم كه متوجه برنامه جذابي كنار ساحل شديم، جوانان همه بلوز و شلوار سفيد و كهنه و گشاد پوشيده بودند و به فضاي وارد مي شدند كه به انها و به همديگر رنگ پاشيده مي شد، خيلي بامزه بود قيافه سالم و تر تميز انان كه دقايقي بعد قابل شناسايي نبود، حتي موهايشان پوشيده مي شد، فضا پر از خنده و موزيك و جيغ و داد و بوي خاص رنگها بود
بعله،
به جوانان خودمان و تفريحاتشان فكر كردم 

۸ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

ساحل مكنزي

مرضيه اومد سراغم و گفت بريم در مسير ساحل قدم بزنيم كه راه افتاديم، ساحل پر از هتل و كافه و رستوران بود. تخت هاي چتر دار، الاچيق هاي چوبي، ايستگاه هاي اموزش غواصي ، انقدر جلو رفتيم كه با ساحل مكنزي رسيديم كه تعريفش را شنيده بوديم، به طرز سينمايي شلوغ بود، تقريبا تمام تختها پر بود ، ساحلي طولاني و البته تميز و زيبا
از يك بستني فروش دوره گرد دو تا بستني قيفي خريديم و چهار شاخ شديم كه وقتي گفت : دو يورو مي شود
يعني اينقدر ايراني قبرس اروپايي مي آيد كه اعداد را يا گرفته و اينقدر تابلو ما ايراني هستيم؟
و البته كه چه مزه اي مي داد بستني در گرماي دلچسب ساحل
مرضيه زد به آب و من گليم را بين دو تخت پهن كردم و نشستم به كتاب خواندن، هر از گاهي هم به زنان و مردان اطرافم نگاه مي كردم كه چقدر خودشان را دوست داشتند و به خود احترام مي گذاشتند و چقدر بي اعتنا بودند به ديگران
فقدان شيرين هيچ نگاه
سرانجام مرضيه دل از آب جدا كرد و تشنه و گرسنه راه افتاديم براي پيدا كردن يه چيز خوشمزه، 
در خيابان كاكتوسها به شدت بزرگ بودند اما بقبه درختها و گياهان بسيار اشنا با طبيعت ايران ، قضيه درخت و آبياري قطره اي در اين شهر خيلي جدي است، به نظر مي آيد به دليل طبيعت گرم و كم آب منطقه، قدر درختان را خيلي مي دانند.اطرافشان حصار مي زنند و كاملا حفاظت شده اند
به جلو رستوراني با دكوري به شدت مهربان رسيديم و همانجا مانديم
كلا در اين شهر كافه ها ، بارها و رستوران ها كاملا حرفه اي طراحي داخلي شدند و به همين علت چشم نوازند، اينجا هم با تركيب رنگ سفيد و آبي ، فضاي خنك و آرامش بخش ايجاد كرده بود
گارسون مهربان دستشويي را با ما خيس هاي نمك آلود نشان داد و رفت به دنبال سفارش ما
و البته كه پرندگان موهاي مرضيه به مرغان دريايي تبديل شده بودند كه دسته جمعي قصد مهاجرت با ناشناخته را داشتند

۷ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

در ساحل مديترانه

معلوم شد كه من بالاخره كسي را پيدا كردم كه از من سحرخيزتر باشد، مرضيه سرحال بيدار شده و تا آخرين روز موجب لبخند من شد، ماجرا اين بود موهاي طلايي و مجعد و زيباي مرضيه در آب و هواي قبرس تبديل به مقاديري پرنده وحشي مي شدند كه ميل پرواز به تمامي گوشه هاي آسمان داشتند
در نتيجه هر روز صبح مرضيه با انواع مواد و وسايل موجود سعي در بدام انداختن اين پرندگان داشت و هنگام خروج از در هتل، پرنده ها پرواز مي كردند، پرواز
براي صبحانه پايين رفتيم، تقريبا همه چي بود، فقط شور، هر چند غذايي كه در قبرس خورديم خوش نمك بودند، 
با آرامش و طولاني صبحانه خورديم  و من شيفته كودكان همسفران بودم، علاوه بر بوري و سفيدي كه براي كشمان ما شرقي ها هميشه تازمي دارد، بسيار مستقل در غذا خوردن و مهربان با گربه هاي هتل 
با واي فاي ايميل ها را چك كرديم و وسايل شنا را برداشتيم ، 
در همان بيرون هتل با انبوه گلهاي كاغذي آويزان از سر يك خانه حيرتزده شديم و عجيب اينكه چند رنگ بود، يادم باشد در كلبه كاغذي بكارم
مرضيه نيت كرده بود كه حسابي در اين سفر برنزه كند و حالش گرفته شد وقتي فهميد كه روغن اش را نياورده و ده يورو پياده شد و روغن مشكوكي خريد و رفتيم به سوي دريا
از كوچه فرعي به خياباني ساحلي رسيديم و چشممان به جمال مديترانه روشن شد
اگر ابرها ناشناخته اند، ساحل ها در عوض صميمي اند و خوش برخورد،به شرطي كه زياد جلو نرويد
گليم نايين ام را بر ساحل انداختم و روغن به پشت مرضيه زدم و به سمت دريا دويدم، شن نرم بود و آب سرد اما افتاب داغ ،سردي اش را جبران مي كرد
با موجها بالا و پايين مي رفتم و مواظب بودم آب به چشم و دهانم نخورد كه فاجعه شور بود ، گاهي مي ايستادم و به كشتي هاي دور دست نگاه مي كردم، گاه در عرض ساحل شنا مي كرد و بيشتر وقتها روي آب دراز مي كشيدم و در نوازش آب و آفتاب غوطه ور بودم
آب توان اين را دارد كه تمام انديشه هاي اشفته و مغشوش را از ذهن بشويد و در خود حل كند و با خود ببرد، بارها سعي كردم در دريا به غصه هايم فكر كنم، امكان نداشته است
چه برسد كه در كنارت يك خانواده اروپايي باشند كه دو كودك  فرشته سيما كه قسم مي خورم اولي هنوز ده ماهش نشده بود و دومي هنوز دوسالش، در تيوپ مخصوص گذاشته باشند و در كنار اين دو فسقلي كه مست آب بازي  بودند ، شنا مي كردند
خب آره ، يكمي براي تمام خانواده هاي ايراني غصه خوردم 

۶ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

لارناكا

صف كنترل پاسپورت لارناكا هم شلوغ بود و خانواده عربي كه پشت سر ما بودند، رگ نژاد پرستي مرضيه را به جوش آوردند،در  مقاله اي خوانده بودم درباره فاصله، اينكه نژادهاي مختلف فاصله هاي مختلفي را بين خود و آدمهاي ديگر تحمل مي كنند، اسكانديناوي ها بيشترين فاصله  و عرب ها و همجنس گراها كمترين فاصله را، به همين دليل اولي سوار اتوبوس شلوغ نمي شود و دومي مشكلي با آن ندارد

حالا مرد محترم كت شلواري تر و تميز عربي كه پشت سر ما بود ، اينقدر خورد به مرضيه عصباني كه جامونو با هم عوض كرديم ، بعد از اون ضربه اش را به كوله پشتي ام حس مي كردم، محض آزمايش بين خودم و نفر جلويي فاصله انداختم و فورا آزمايش جواب داد و مرد ناشكيبا گفت: حركت، حركت كن
يعني نيم متر فاصله برايش چندين كيلومتر بود

فرودگاه ها را دوست دارم، گفته بودم، اين همه آدم هاي متفاوت، لباسها، نژادها، سن و سال، رنگها، انگار كه به كشورشان رفته باشي و همچنان حسرتي دارم از اين ديدن اين دختران بور شلوارك پوش هفده ساله كه سفرهاي دور دنيا را قبل از دانشگاه انجام مي دهند، در هفده سالگي  تنهايي به  مرودشت نرفته بودم، چه برسد به خارجه

در بيرون فرودگاه، اتوبوس تور را پيدا كرديم و  به گوش به مردان هم وطن  سپرديم كه در حيرت كشف حجاب زنان  بودند. من اين بخش تورها هميشه برايم عجيب است كه مردان ايراني  چرا توجهشان را از زنان همسفر بر نمي دارند، در حالي كه كلي سوژه خارجي جذاب براي مطالعه در اطراف وجود دارد،

طناز ،ليدر پرهيجان و بامزه اي امد و برنامه هاي تور را گفت كه چندان توجهي نكردم، تور فقط همين قيمت پايين بليط و هتلش را بايد استفاده كرد، بقيه برنامه را خودم و گوگل  خواهند ريخت.

افراد در هتلهاي مختلف پياده شدند و بسي مشعوف شديم كه آقايان مورد نظر ، پياده شدند

و من همچنان سوال مي كنم: دخترها دلبري را از كجا ياد مي گيرند؟ نمي دانم اما بايد آموزشي هم براي آقايان وجود داشته باشد، خب اين طفلكي ها از كجا بايد بدانند كه براي گرده افشاني چه بايد كرد؟ چطور بفهمند كه طنز مورد استفاده شان، جواب كه نمي دهد هيچ، حتي آزار دهنده است؟ 
به هتل رسيديم، ارزانترين را انتخاب كرده بوديم و مثلا درجه دو بود و حقيقتش را بخواهيد من هتلهاي درجه چهار شبيه به اين زياد ديده بودم!
اتاق تميز دو تخته با حمام و مخلفات و تراس نسبتا رو به دريا
در لابي هم واي فاي و كاركنان دوست داشتني و يك استخر تر و تميز، خدا باز هم قسمت كند اين دو ستاره هاي پرستاره را

۵ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

بر فراز ابرها

فرودگاه به شدت شلوغ بود، هيچوقت اين شكلي نديده بودمش ، تا آن حد كه نگران شديم نكند با اين صفهاي طولاني به پرواز نرسيم، در نتيجه من در صف كارت پرواز ايستادم، مرضيه در صف عوارض خروجي ، به صف كنترل پاسپورتا كه رسيديم من از پا درد و خستگي روي. چرخ نشسته بوده و مرضيه قدم به قدم هلم مي داد به جلو، البته به جز من يكي دو تا بچه ديگه هم سوار چرخا بودن ��
در مدت انتظار سعي مي كردم از نشانه شناسي لباس و آرايش مردم حدس بزنم كه به كدام قاره سفر مي كنند و با ديدن نام مقصد به خودم امتياز مي دادم
و طبعا هرچه كشور جهان اول تر بود، لباسها ساده تر بودند
سرانجام به گيت رسيديم و من از ديدن آرامش مرضيه در لاك زدن به شست پاش وسط اون شلوغي لذت مي بردم، حتي برق لاك هم مي زد. اين وسط بامزه دخترك همسفر بود كه با دقت به مرضيه نگاه مي كرد و بعد از هر انگشت مي گفت: تو لاكاتو نمي خوري؟
در ناخن هاي خودش بقايايي از لاكهاي خورده شده ديده مي شود
تصور مرضيه با شست پاش،تو دهنش
پرواز با هواپيمايي قشم بود با مهماندارن مهربان و بد لباس و غذاهاي فاجعه، اما خلبان بامزه اي داشت كه مدام حوصله اش سر مي رفت و با ما درباره آب و هوا و شهرهاي مسير صحبت مي كرد
و من همچنان شيفته ابرها از بالاي سرشان
چرا اين پديده طبيعي برايم عادي نمي شود، در ساعاتي كه روي زمينم نيز به اين بالا فكر مي كنم، ابرها خيلي به ما نقاط ريز روي زمين، بي اعتنا هستند، از اين فاصله نمي بينند، ماها با اين همه داستان، رويا و آرزو در زندگيمان ، براي ابرها وجود نداريم
بعد آن همه شكل و رنگ كه در خود دارند، آن همه حجم كه مي سازند، كه براي چشمان من نيست،
اين بي اعتنايي در نمايش زيبايي هولناك و شگفت انگيز است

۴ مرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

قبرس، كدوم قبرس

خب  وقتي مرضيه گفت مي يايي بريم قبرس و من گفتم باشه، به دليل نا مشخصي فكر كردم قبرس شمالي باشه، چرا؟ نمي دونم، چرا نپرسيدم كدومه؟ خب به قول رها من معمولا برام سوال ايجاد نمي شه
بنابراين تا وقتي كه پيك پاس و بليطو نياورد و من اسم قبرس  و لارناكا را نديدم متوجه نشدم 
بعدم كه فهميدم شانه بالا انداختم و گفتم بهتر
من و مرضيه مجازي همديگر را مي شناختيم و هي قرار گذاشتيم قبل از سفرببينيم همديگر را كه اگه ديونه و خل و چل بوديم كنسل كنيم سفر را  هي نشد و اينطوري شد كه در ايستگاه مترو شاهد من يك خانم جوان و خوشگل موطلايي ديدم كه مرا صدا مي زد، و به جز كوله پشتي يك كيسه بزرگ پر از آب و ميوه دستش بود
خوشم اومد ازش و دوان دوان خندان به سمت ون هاي پرند رفتيم كه فرودگاه امام هم ايستگاه دارند

۲۴ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

روزگار غريبي كه بر ما گذشت

در ويلاي رو به كوه نشسته ام، گيلاس چيده ام  يك سبد پر شده و
بوي گردوي نارس در فضا پيچيده است، به دنبال بالشي به داخل خانه رفتم و از زير تخت شماره اي از مجله گردون را ديدم
گردون سال يكم شماره هفتم اول اسفند ١٣٦٩ ، ٤٠ تومان
سال ٦٩ من دانشجو سال اولي بودم در شهرستان و احتمالا گردون مي خواندم آن روزها
و نمي دانستم كه روزي در روبروي اين منظره  نشسته باشم
باد خنكي مي آيد، تهران الان از آسمان آتش مي بارد
سردبير معروفي است، در اين شماره از نويسندگان مي پرسند كه دهه شصت چگونه گذشت
من مي دانم اما عباس معروفي  نمي داند مهاجرت و غربتش را
منيرو رواني پور همچنان لجوج از كار مدام گفته او هم از بابك و امريكا و عليرضا خبر ندارد
طرح جلد را گيزلا سينايي زده ، پشت جلد كرم ساويز تبليغ شده، چه خبر از ساويز راستي؟
عده اي نويسنده پاي نامه مختاري را امضا كرده اند، غزاله عليزاده هم هست
او هم نمي داند كه با سرطان و جواهر ده به پايان مي رسد
بيضايي طومار شيخ شرزين را چاپ كرده ، سرنوشت خودش را پيشگويي كرده آيا؟
شيرين عبادي حقوق ادبي و هنري را،جايي براي نوبل در ذهنش آماده كرده بود؟
پشت اخرين صفحه نوبانگ كهن به سرپرستي حسين عليزاده كاست بيرون داده
رها زنگ مي زند خبر از توافق هسته اي مي دهد، مي گويد بعد از يازده سپتامبر اين هيجان انگيزترين تصويري است كه از تلويزون مي بينم
سردبيرشان گفته نگوييد توافق، بگوييد جمع بندي مذاكرات
معروفي در حضور خلوت انس به عنوان سردبير از دلواپسي فروغ نوشته كه نگران  درخت و باغچه و ماهي است
محمد مختاري نامه سرگشاده اي به هاول ريس جمهوري يوگسلاوي نوشته و اعتراضش را به ريختن بمب بر سر مردم عراق اعلام كرده، واتسلاو هاول نمايشنامه نويسي كه در ان زمان رهبري ملت چك را بر عهده دارد
مختاري نمي دانند سرنوشتش را، قاتلش ان زمان هم هنوز نقشه قتلش را نكشيده است، يا كشيده!
مرد چك هم نمي داند
مرضيه زنگ مي زند مي خواهد يورو بفروشد كه حسابش پر شود، جمعه مي خواهيم برويم قبرس
حيرتزده است كه چرا هيچكس از او خريد نمي كند، با او خبر توافق را مي دهم
جاي شلنگ اب را بايد عوض كنم، از پاي البالوها به پاي گردوها


۲۲ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

ديگر براحتي نمي روند، نمي دانم غمها بزرگ شده اند يا شانه هاي من كوچك

غمگينم، مدتهاست كه غمگينم و انچه كه در اين حجم شديد غم آزارم مي دهد اين است كه پنهانش كرده ام و اين خود سنگينترش مي كند
من آدم درد و دل نيستم، آدم اشك ريختن و با دوست سخن گفتن نيستم -و خوشا به سعادت آنان كه مي توانند - غمگين بودن هيچ شكوهي ندارد
اشك ريختن زير عينك دودي  درون تاكسي فقط وقتي روي پرده سينما است كه زيباست، حتي قهرمان فيلم هم  تنها نيست كه انبوه تماشاچي او را مي بينند و با او اشك مي ريزند
اشك ريختن در تنهايي فقط نشان دهنده حجم تنهايي است، تنهايي كه تنها بيننده اش خود تويي
مي دانم كه مي دانيد من تنها نيستم، اگر بخواهم انبوهي دوست همدل دارم كه دلداريم دهند ، مشكل در ناتواني من است، در ناتواني براي  بر زبان آوردن غمهايم
چيزي حقير در غمگين بودن مي بينم، حقارتي در اشك ريختن مي بينم كه نمي خواهم بيننده اي داشته باشد و به همين دليل وقتي  دوستانم دليل ناراحتي ام را مي پرسند، خشمگين مي شوم
و به همين دليل در دوران طوفان غم، ناپديد مي شوم، انقدر در غارم مي مانم تا غم و يارانش بيايند، مدتي  بمانند و بعد بروند
اين بار آنچه هراسانم كرده است، همين ماندگاريشان است

۲۱ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اون وقت من به موقرمز مي گفتم :خل جذب كن

امروز يك آقاي محترم و موجهي وسط خيابون  از من آدرس پرسيدن
كمي جلوتر همون آقاي محترم پايين پل عابر اومدن مودبانه به من شماره تلفن دادن
بالاي پل عابر همون آقاي محترم نفس نفس زنان اومدن و به من اطلاع دادن كه به چشم زخم و چشم شوراعتقاد دارن و از من خواستن كه برا خودم اسفند دود كنم
پايين پل عابر من با خودم فكر مي كردم كه توافق هسته اي شد؟ بهتر نبود امريكا حمله مي كرد؟

۲۰ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

راهنماي گم شدن

آن خط باريك روي نقشه بايد ما را به روستايي به نام آب بر مي رساند و از آنجا به منجيل ، بنابراين روستا به روستا جلو مي رفتيم و حيرتزده مي شديم اين بار دشتها به پايان رسيده بودند و ما در بين كوهها ي پيج در پيج حركت مي كرديم كه درختهاي توسكا آن را نقطه چين كرده بودند، ما مدام بالاتر مي رفتيم و در حيرت گندمزار بين درختان ، متعجب بوديم كه تراكتور چطور اين بالا آمده است و هر بار رها مي گفت: همونطور كه ما اومديم يواش يواش انقدر بالا رفتيم كه به فكر يه پرچم بوديم كه به قله بكوبيم و اما از اون بالا، تمامي ان مزارع و دشتها و روستاهاي به شكل واحه هاي سبز زير پايمان بود و ما با موسيقي مي خوانديم و محدثه را دست مي انداختيم كه چون اون پشت نشسته بودم بعضي كلمات را نمي شنويد و ما به كم شنوايي متهمش كرده بوديم و تا اخر مسير هر حرفي كه مي زد تشويقش مي كرديم كه خوب با وجود معلوليت هايش از پس زندگي بر مي آيد اما خنده هايمان بند آمد زماني كه در خروج از يك روستاي زيبا به يك دو راهي روبرو شديم كه در نقشه من نبود اولا، دوما خاكي بود با اعتماد به نفس گفتم بريم راست و رها هم پيچيد راست و اين اتفاق در چهار ساعت بعدي هم افتاد يعني رسما به سوي شهر گا رانندگي كرديم، با سرعت ده كيلومتر در ساعت در جاده هاي سنگلاخي كه آدميزاد كه چه عرض كنم حتي كلاغ هم در آن دورها پرواز نمي كرد به دو راهي و سه راهي و هيچ راهي مي رسيديم و من به عنوان راهنماي تور خير سرم هيچ تصوري از راه درست نداشتم و همچنان مي گفتم: بپيج راست تمام چهار ساعت كه درونم غوغايي بود از خون اين دو تا دختر جوون كه قرار بود در اين ناكجا آباد بميرن و برگردنم بود تصوير خراب شدن ماشين و تمام شدن بنزين و غريبه هاي مزاحم در ذهنم مي چرخيد سعي مي كردم با شوخي و خنده اضطرابم را پنهان كنم رها مي گفت كه اگه اين مسير را اشتباه اومده باشيم منو اول پاره و بعد پياده مي كنه و خودش بر مي گرده و من مي گفتم من فقط از پيري و تنهايي مي ترسم، از جاده و تنهاي نمي ترسم ومحدثه خندان مي گفت كه گيسو اينقدر خوش شانسه كه يه بالگرد محققين خارجي همينجا پيداش مي كنن و زودتر از ما به تهرون رسيده رفته باهاشون مهموني سفارت نمي دونم چندين ساعت گذشته بود كه در بي راهه اي پيكاني پارك شده ديدم و رها توقف كرد و دوان دوان خود را به ماشين رساندم و صاحبش را در مزرعه اش پيدا كردم و نشاني آب بر را از او پرسيدم تا فاصله اي جواب دهد نفسم بالا نمي آمد به ماشين برگشتم در حالي كه رها و محدثه به من خيره شده بودند و اعتراف كردم كه مسير را اشتباه اومديم از انجا كه از حالت قيافه اونا متوجه شدم كه جانم در خطر است بسرعت حقيقت را گفتم تمام ان فرمانهاي بپيچ به راست من درست بوده معجزه يعني همين اما يه ١٥ كيلومتر ديگه مونده بود به آب بر كه رسيديم و هرچي فحش بود بهش داديم كه اينقدر دور و دير بود اما نفسي به راحتي كشيديم بعد از ان منجيل زيبا بود و آبي بزرگش و بادهايش و كله پاچه خوشمزه اي كه خورديم به جبران استرسي كه پشت سر گذاشته بودم و محدثه مي گفت : نگران نباش شما وقتي پير شوي تنها نمي ماني اينقدر كه وقتي مي ترسي بامزه تر مي شوي و راه افتاديم به سمت تهران گرم و شلوغ