۵ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شانس اوردم، جز شماها كسي متوجه سوتي نشد

خب وقتي دو ساعت هشت طبقه ساختمون ثبت احوال را بگردي دنبال خانم ضميري و پيداش نكني
بايد دو تا احتمال هم در نظر بگيري : 
يكي  تو اسمارت گيس طلا هستي اولا
و دوما اونجا ساختمون ثبت اسناده، نه ثبت  احوال! 

۴ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

متخصصان نازايي در ثبت

در سالن شلوغ ثبت احوال، برادري پيگيري اصلاح شناسنامه خواهر متوفي را مي كرد براي انحصار ورثه، متصدي دفتر مي گفت: خب ايشون يه بچه دارن تو شناسنامه!
برادره داد مي زد: بابا اين چون بچه دار نمي شد شوهرش طلاقش داد، بعد از كلي  دوا و درمون، شما چه طوري به اين راحتي بچه دارش كرديد؟

يك وبلاگ نويس خوب، يك وبلاگ نويس مرده است

براي كار محضري رفته بودم  كه وقتي متصدي اسم مرا در كامپيوتر مي زد پيغام مي آمد به ثبت احوال مراجعه كنيد
مراجعه كرديم، گفتند به شيراز مراجعه كنيد
مراجعه كرديم
گفتند به همون تهران مراجعه كنيد
مراجعه كرديم، گفتند :گلاب به روتون روم به ديوار شما از سال ٩١ فوت كرديد و گرم بوديد  حاليتون نيست!

۳ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

كرامت بشر از كرامت ايراني بالاتر نبود؟

سالها پيش  دختران افغاني اجازه آموزش در فرهنگسرا را نداشتند ،   تا  زماني كه قانوني نانوشته وضع شد: ثبت نام انجام مي گيرد، شهريه دريافت مي گردد ، آموزش داده مي شود اما گواهينامه  پايان دوره صادر نمي گردد!
اينطوري   مديرها هم وجدان خود را راضي كردند و هم پول ثبت نام از جيبشان نرفت
حالا اين وسط من چهار سال تمام ، هرچه كه  از نقاشي مي دانستم را به دخترك ياد دادم ، نامش را فراموش كردم، فاطمه بود يا زينب
طراحي با مداد، طراحي با زغال، طراحي با آب و مركب، نقاشي با مداد رنگي، با گچ پاستل  ، با آب رنگ و سرانجام رنگ و روغن
در اين سالها روايت هاي زندگيش را مي شنديم: مادر و پدر كه فوت كردند، برادري كه سرپرستيش را مي مرد، زن برادري كه برايش خواستگارهاي داغوني  جور مي كرد تا از شرش خلاص شود، سربازي بي كار، كارگري   اخراجي، آخرين موردش يك دزد بود!
تا جنگ تمام شد در افغانستان و خبر م داد افرادي كه هنري داشته باشند ،سازمان ملل برايشان كار پيدا مي كند اگر برگردند به كشورشان
به شرطي كه مدرك معتبري داشته باشند و من اولين و اميدوارم آخرين كار غيرقانوني عمرم را انجام دادم: 
با كمك دفتردار ،گواهينامه تمام چهار سال را برايش صادر كردم!
 مديرمان هم ديد و فهميد و چشمانش را بست
از اين قضيه ده سال شايد پانزده سال مي گذرد و من  آن سالهاي اول، قبل از اينكه آدرسم عوض شود، عكس هاي به دستم مي رسيد از اين  دخترك كه  معلم نقاشي شده و  شوهري  خارجكي دارد و  بچه دار شده بود و 
همه را گفتم كه بگويم
كسي نبود كه چشمانش را ببند ؟كه غيرقانوني پيوند عضو مي كردند؟ كه دخترك زنده باشد هنوز؟

۲ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

چه شد كه رفقاي سابق اينقدر پليد شدند؟

مدتها بود به فرهنگسرا سر نزده بودم، 
رفتم  و ديدم كه مدير جديد تعداد زيادي از كاركنان را  تعديل  نيرو كرده است. 
يكي از خدمتكاران به شدت گريه مي كرد و دل من  برايش كباب شد اما هر كاري مي كردم نمي توانستم تصوير شادماني اش را در چند سال پيش بياد نياورم زماني كه همكارش اخراج شده بود.
و دردناكتر اينكه،  همكاري كه  امروز خبر اخراجها را به من مي داد،با شادماني  لبخند مي زد. 
من به لبخندي كه سريع تلاش كرد جمعش كند نگاه كردم و  به  چهره اش هنگام اخراج آتي اش انديشيدم.

۳۱ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

در ستايش صبوري

پنجره ها را باز كردم، اسپيليت را خاموش كردم( معادل فارسي اسپليت چيست؟) هواي بيرون ولرم است، گرم اما قابل تحمل، با خودم گفتم قابل تحمل، تكرار كردم ، قابل تحمل، تحمل 
همين قسمتش عجيب است: تحمل
زماني كه اينا نبودند، تمام تابستانهاي كه بدون خنك كننده گذشت ، غير قابل تحمل بود؟ گمان نكنم
ما جزيي از طبيعت بوديم، هماهنگ با آن، با فصلهاي مي چرخيديم دور خورشيد، با زمين مي چرخيديم،  تغيير فصول را مي فهميديم،
: بوي بهار مي آيد، باران نزديك است، گرماي خرما پزون است، سرماي پيرزن كش
اين اسپيلت ها هوا را هميشه متعادل نگه مي دارند، تعادل
نبايد تعادل هواي اطرافمان بهم بخورد، ما ديگر تحملش را نداريم ، تحمل عدم تعادل را نداريم، اسپيليت زمستانها گرم مي كند، تابستانها خنك
و ما فراموش كرديم طاقت بياوريم سرما را، تحمل بياوريم گرما را
به همين دليل پنكه اينقدر در خاطراتمان حضور دارد و چرخش شگفت انگيزش  كودكي هايمان را پر مي كرد
براي  همين علا الدين و بخاري مي توانست علاوه بر گرما، امنيت و آغوش باشد برايمان
به تمام وسايل ديگري فكر مي كنم كه " تحمل" زندگي بدون آنها  را ندارم 
مي خواهم بدانم هر كدام چگونه مرا  بي تحمل كردند

۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

يك هلوي خنك بهش دادم

خب همانطور كه در اينستاگرام مشاهده كرديد اومدم شمال و ديدم كه علفهاي هرز حياط تا كمر بالا اومدند، از انجا كه قصد استفاده ازسبزكش را ندارم، يك چمن زن كه اگهي اش را سر كوچه ديده بودم خبر كردم
جوان  وقتي كارش تمام شد گفت: چهل تومن مي شود ،
يك تروال پنجاهي دادم گفت: كه پول خرد ندارد، 
گفتم : بقيه اش مال خودت، 
گفت:  من گفتم چهل تومن چهل تومن مي گيرم ، پول حلال بايد ببرم خونه، 
گفتم :راضي ام، 
گفت : من راضي نيستم
اخر چهل تومن خرد پيدا كردم و بهش دادم
وسايلش زياد بود،  با ماشين رها  تا ميدان شهر رسانديمش ، وقتي سوار ماشين شد عطر خنك چمن و علف بريده شده ماشين را پر كرد

۲۵ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

حرف آخر

خب بچه ها
خوشمزه ترين بخش سفرنامه نويسي كامنتهاي اخرين پست است، خستگي نوشتن اين همه روز از تنت بيرون مي رود. بارها و بارها تصميم مي گيرم همون كوتاه نويسي ام را ادامه بدم و بي خيال سفرنامه بشم
اما هربار مزه اين كامنتها نمي گذارند
خيلي چسبيد در همه جا، فيس بوك و پلاس و اينستا و هر دو تا وبلاگ
خيلي از كامنتها منو خندوند و ممنون
از اينستاگرام خيلي راضيم هميشه دوست داشتم به توصيف لحظات سفر، عكس اضافه كنم و خيلي مشكل بود در وبلاگ و اينستا كارم را راحت كرد.
اگر مدت زمان فيلمهايش زياد شود شايد روزي زنده سفرنامه بذارم
قرار بود درباره هزينه ها بگويم، ٦٠٠ دلار نفري خرجمون شد ، براي بيست روز ، بدون هزينه بليط، بليط رفت ٤٠٠ شد برگشت ١٨٠ 
قيمت هاستلها حدودا شبي سي هزارتومن بود و غذاها خيلي وابسته به رستوران بود از پرسي ١٢ تومن تا هفتاد تومن
در تمامي شهرها هاستل و گست هاوست ريخته و رزرو اينترنتي هم ممكنه و چانه زدن هم دارند
تاكسي در تفليس هشت تا ده هزار تومن از اين سر تا اون سرشهر اما ميني بوس و ون نفري دو هزارتومن تا سه هزارتومن
تاكسي ها هم چانه زدن دارند
اتوبوس بين شهري فقط يه بار سوار شديم كه نزديك ده هزارتومن بود
خلاصه اينكه قيمتها از ايران پايينتر است
خريد نكرديم به جز روز آخر و اطلاعاتي در اين زمينه ندارم
گوگل مپ شماره اتوبوسهاي شهري و ايستگاههاشو مي ده و محل هاي ديدني هم در اپ triposo بود كه افلاين است و حتي مسير پياده روي هم پيشنهاد مي ده
عدم امنيتي نداشتيم ما فقط يه بار در كنار ساحل  دو مرد ميانسال اذربايجاني پيشنهاد شام دادن و اصرارشون اذيت كرد كه اخرش بي خيال شدن و رفتند واگرنه گفتم براي گرج ها نه يعني نه 
مثلا يه بار كنار درياچه يه جوان مست پيشنهاد دادكه به جمعشان بپيونديم و پروانه گفت لطفا برو، خيلي ساده رفت
ديگه چي پرسيده بوديد؟
عروسي نمي دونم چطور مي شه گرفت اون ورها و درباره مهاجرت و قوانينش هم اطلاعات ندارم
من حتما يه بار ديگه مي رم گرجستان و مدت بيشتري در كوهستانهاي قفقاز مي مونم و شهرهاي بيشتري را مي بينم، حتي شايد ي روز با به ماشين درست و حسابي با رها بزنيم به جاده هايش
بسيار شادمانم كه چنين كشوري در اين نزديكي وجود دارد كه شبيه سويس است به ان گراني و دوري نيست و مردمي به اين مهرباني دارد
دوست دارم كه شما هم خوانندگان سفرنامه هايم، گرجستان را با اين دو واژه بياد اوريد و بياموزيد " مهرباني بي دليل"

پايان سفر

از صبح شروع كرديم به جستجوي بليط در هاي هاليدي، قيمت همان روز بسيار پايين آمده بود ١٨٠ هزار تومن، حالا هركاري مي كرديم خريد كنيم خطا مي زد، اخر دست به دامن رها شديم ، اون خريد بليطها را براي ما ايميل كرد، با اينكه مي دانستيم بدون پرينت هم مي شه سوار هواپيما شد اما محض احتياط رفتيم بيرون دنبال پرينتري گشتيم كه نبود، كافي نت هم نبود ما هم بي خيالش شديم و رفتيم كه پروانه سوغاتي بخره و برگشتيم مهمونخونه
وسايل را جمع كرديم و خيلي وقت داشتيم تا ده شب، متصدي مهربان گفت مي تونيم بمونيم اما گشنه بوديم و مي خواستيم سعيدو ببينيم و هديه شو بديم بهش
با كوله ها از خانم مهربان خداحافظي كرديم و راه افتاديم
همون تو خيابون روستاولي يه رستوران خيلي شبك و پيك بود كه داخلش پر از عكسهاي قديمي گرجستان بود
و غذاهاش بهداشتي و سلامتي و اين حرفا بود
پروانه كه اصلا اهل ريسك نيست همون سالاد مرغي كه اين مدت با احتياط سفارش مي ده خواست و منم يه غذايي كه نمي دونم چي بود
رستورن خنك و خلوت بود و اينترنت هم داشتو هي زنگ زديم به سعيد و هي شبكه جواب نمي داد
من وبلاگ نوشتم و عكسهاي در و ديوارو نگاه كردم و غذا اومد، اقا اين اخرين غذاي من در گرجستان بهترين غذاش بود
يه مرغي كه با سبزي پخته شده بود و با كاهو و خيار لاي پنير و يه چيزي كه نمي دونم چي بود پيچيده شده بود، يعني خوشمزه و كاملا صد كلسترول
غذا كه تموم شد پروانه رفت حساب كنه من رفتم دستشويي و با ديدن بقيه ساختمان و داخل دستشويي فهميدم كه پروانه داره صورتحساب بالاي پرداخت مي كنه
برگشتم و قيافه پروانه تماشايي بود، البته خيلي هم بالاتر از تصورم نشد، هفتاد لاري دو تايي با هم اما خيليييي خوببب بوددد
رفتيم تو پارك نشستيم تا زمانش برسه، همون پارك عاشقان كه پر از مجسمه است و همون خانم بستني فروش كه خيلي شغلشو دوست داره
اخرين بستني ها را هم خورديم و از تماس با سعيد نااميد شديمو رفتيم ايستگاه اتوبوس
ماشوتكايي كه امد بسيار شلوغ بود و تقريبا نصف مسير طولاني تا فرودگاه را ايستاديم و با حسرت به هندوانه مرد مسافر نگاه كرديم
روز اخر سفر من هميشه غمگينم، مثل همان روز اول قبل از سفر
به هر كشوري كه سفر مي كنم، زادگاهم مي شود و هنگام ترك آن، انگار كن كه از شيراز مي روم، اين ادمها جزئي از زندگي من مي شوند و خانواده ام، فاميل آدميت
حالا همه را ترك مي كنم ، پيرزنان مهمانخانه هايم، جواناني كه سوارم كردند، سعيد و خانواده اش ، مغازه داراني كه خريد كردم 
حس غريبي است
رودخانه اي كه تنها يكبار در ان شنا مي كني حتي اگر باز هم به گرجستان بازگردي ، اين همان نيست
به فرودگاه رسيدم و  به پروانه گفتم  سعي كنيم با حداقل جلب توجه سوار هواپيما بشويم كه تابلو بازي نشود
هنگام ورود معلوم شد فقط دو تا پرواز بود و هر دو تا به ايران! اتا و قشم 
بنابراين توجه كنيد به حجم عظيم هموطنان و دو تا موجود سياه و افتاب سوخته با كوله پشتي و دو ليوان بزرگ كاغذي نوشابه در دستشان
يعني يك درصد فكر كن ما جلب توجه كرديم!!!
از هشت كه رسيديم تا خود سوار شدن به پرواز داشتيم به انبوه سوالات عزيزان جواب مي داديم 
با كوله
كجا
كي
با كي
چقدر
خواب
غذا
هتل
چادر
چه مدت
چقدر
و تازه اطلاعاتشان را به اقصي نقاط سالن انتقال مي دادن و در نتيجه به هر طرف كه نگاه مي كردي ، نگاهي كنجكاو به صورتت اصابت مي كرد، يك جوراي شبيه ميمون هاي باغ وحش شده بوديم، رنگمان هم كه جور بود خدايي
من بخش روابط عمومي را به پروانه سپردم كه كلي با عشق و عواطف و توجه اطلاعات مي داد و كلي دوست و رفيق پيدا كرده بود و رفتم فري شاپ و كلي با اين تسترها، رژ لب و ريمل و عطر و رژگونه زدم و با احساس از خود خوش اومدن يه پريز پيدا كردم و چسبيدم بهش و بقيه رمان كاراگاهي را ادامه دادم
قشمي ها رفتند و اتايي ها با سه ساعت تاخير سوار شدند
يك زوج ميانسال همشهري هم بودند كه شنيدن لهجه شون كلي حالم را خوب مي كرد
پرواز خالي بود و اونايي كه ١٥٠ دلار خريده بودن از خريد ١٨٠ تومني ما حيرتزده بودند و حتي يكي بود كه هشتاد تومن خريده بود
بامزه حضور مهاجران زياد ايراني بود، ادمهايي كه امده بودند و ديده بودند و ماندگار شده بودند، خيلي هم راضي ، با اينكه درامد اينجا خوب نيست اما خدايي خاك گيرايي دارد گرجستان
در هواپيما داستان داشتيم با سه جوان غيور ايراني كه با شلوارك اومده بودند كه اين جهنم، مست و پاتيل بودن اينم گورسياه، يكيشون رفت تو دستشويي و سيگاري كشيده بوده و هواپيما سه بار الارم داد تا بالاخره فهميدن مشكل كجاست
اخه يكساعت و نيم پرواز خوب نگه مي داشتي خودتو، اخرش هم پاسش را نداد به مهماندار و هنگام پياده شدن پليس فرودگاه منتظرش بود
با اسنپ يه تاكسي واسه خودم و پروانه گرفتم كه بيست تومني ارزونتر از تاكسي فرودگاه از كار در اومد اما نشد كه براي همشهري ها بگيرم، گويا تا يكي فعاله نمي شه درخواست دومي را داد
سوار شديم و در سكوت فرو رفتيم، فاصله طولاني فرودگاه تا خونه، فرصت خوبيه براي بيادآوردن و فراموش كردن

۲۴ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تفليس همچنان زيبا

صبح به تفليس رسيديم و رفتيم دنبال مهمونخونه اطراف ايستگاه كه پيدا نكرديم و در نتيجه مترو سوار شديم و رفتيم خيابون روستاولي. پله برقي هاي متروي تفليس خيلي سريعتر از تهرانن، خدا به داد پيرزنهاشون برسه
و ما مردمي را ديديم كه صبح زود به سر كار مي روند، ديگه باورم شده بود تمام اين مردم ساعت ده بيدار مي شن!
خانمي با يك دسته بزرگ گل هم بود، كوكب هاي اين سرزمين غول آسا هستند، كاش بذرش را آورده بودم
در روستا ولي همه مهمانخانه ها بسته و همه خواب بودند، بنابراين رفتيم در كافه اي سحرخيز نشستيم در حالي كه خانم در حال جارو زدن زيرپايمان بود چايي و كيك سفارش داديم و منتظر گذر زمان شديم
عاشق كافه هاي داخل پياده رو هستم ، گذر مردم و صداهاي خيابان را دوست دارم
دو مهمانخانه لافت و ماركوپولو كه ارزان و معروف و تميزند هر دو پر بودند بنابراين كوله به دوش راه افتاديم، مسير صعب العبور كوچه هاي سربالايي و مهمانخانه هاي پر تا سرانجام يكي اتاق خالي داشت
در واقع خانم مهربان يك اتاق شش تخته خوابگاه مانند را به ما دو تا داد، شبي ٢٥ لاري ، كه دو نفر٥٠ لاري مي شد، مهمانخانه به شدت قديمي و درب و داغان بود اما عجيب به دل مي نشست، پنجره رو با باغ و تراس رو شهر
زديم بيرون به ديدن بقيه تفليس ، اين شهر جاهاي ديدنيش خيلي زياده
رفتيم قدم زمان پل طبيعت و سوار تله كابين شديم و شهر با رنگهاي نارنجي زير پايمان، در بالا مجسمه مادر گرجستان را ديديم ، اين كشور پر از مجسمه است و واقعا برام سوال است اگر خودشان مي سازند بايد رشته هنر دانشگاهشان خيلي قوي باشد!
از انجا قدم زنان به ديدن كليسا رفتيم و بعد هم پايين آمديم تا دوباره به رودخانه رسيديم، ظهر شده بود و پياده روي خسته كرده بود و رفتيم رستوران عربي و اولين رستوران بد اين سفر را تجربه كرديم، قيمت بالا و حجم غذا بسيار اندك و خيلي بد قيافه
بعد از غذا ديدار شهر را ادامه داديم، كليساي ديگر در كنار مجسمه مردي سوار بر اسب
قسمت جالبش عروسي كه داخل كليسا برقرار بود، يعني قشنگ يك ساعتي در دلم خنديدم، عروس زيبا و ساده، داماد تپلك بامزه، اينا يك ساعت سرپا بودند و كشيش داشت با عجله ورد مي خوند و تموم نمي شد لامصب
من نمي دونم چطور عروس و داماد و ساقدوشها فشارشون نيفتاد و چرا كشيش نتركيد
من رو صندلي نشسته بودم همه جام درد گرفت
حالا در تمام اين يك ساعت يك كمدي صامت در جريان بود: مرد خدمتكار اومد اب مقدس بريزه تو اون ديگ بزرگه، ديد ديگ كثيفه، يه سطل اب برد بشورتش، سطله سوراخ بود تمام مسير رودخونه درست كرد، كه اين رودخونه از بين عروس و دوماد و كشيش مي گذشت و اعصاب كشيش را خورد مي كرد
رفت ديگو شست ، بقيه اب ديگ ريخت رو زمين ، سطل را برد رفت يه تي بزرگ اورد با اون بين عروسي و مهمونا چرخيد و كلا نظم سالن را بهم زد و رفت بيرون، يه خانم خدمتكاري اومد ديد ديگ اب نداره رفت با همون سطل سوراخه اب اورد و داستان دوباره شروع شد
يعني ديدم اگه بمونم لبخندم به خنده تبديل مي شه بزور پروانه را بلند كردم زديم بيرون
مهمانان بيرون ايستاده بودند و اندك بودند و دختران بسيار شيك و بسيار ساده در ارايش مو و رو و البته كه بسيار خوش هيكل بودند، من نمي دونم اين بدنهاي باريك چطور بعد از ازدواج اينطور مي تركد!
 بعد از كليسا قدم زنان از يه خيابون خوشگل كه رستوران ايراني داخلش بود رد شديم و تمشك خريديم و با دست و دهان قرمز به مترو رسيديم
پروانه مي خواست به شعبه koton بره) درست نوشتم؟) و من راه را بهش نشون دادم و فرستادمش داخل مترو
حقيقتش نگرانش بودم، تا به حال از من جدا نشده بود
قدم زنان روستاولي را تا مهمانخانه بالا آمدم، قدم زدن در خيابان هاي شهر را به ديدن ساختمانها و موزه ها ترجيح مي دهم، خيلي مي چسبد
در مهمانخانه دوش گرفتم و چرتي زدم كه پروانه جنازه آمد، گويا مغازه همچين مالي نبوده، كمي استراحت كرد و رفتيم در تراس ميوه خورديم، بامزه بودند بقيه مسافران، بك پكرهاي جوان، سياه و سفيد و پسر و دختر در همان راحتي اشنا، غذا درست مي كردند در اشپزخانه، پابرهنه مي چرخيدند، كتاب مي خواندند و حال خوشي داشتند و البته حال پروانه وسواسي و تميز را بهم مي زدند 
پروانهاصرار كرد كه بيرون بزنيم براي خريد سوغاتي
رفتيم و مركز خريدي پر از مارك را ديديم كه اتفاقا ماركهاي كه پروانه مي خواست داشت و حراج خوبي هم زده بود
پروانه قصد خريد داشت من خودم را هلاك كردم. من خريد كردن دوست ندارم اما وقتي قيمتها اينقدر خوب است چرا كه نه؟ هرچي لازم  داشتم براي يكسال اينده را خريدم ،از زير زير تا رو رو و خانمه با حيرت مي گفت شما همه اينارو مي خواهيد؟و پروانه هم مدام مي گفت عاشقتم
بعد از خريد لذت بخش رفتيم رستوراني در همان نزديكي و من كباب و پروانه سالاد خورد و برگشتيم مهمانخانه و بيهوش

۲۳ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

باتومي سبز

برنامه صبح اين بود كه باغ گياهشناسي باتومي را ببينيم، اتوبوسش را با گوگل مپ پيدا كرديم و سوار شديم، ون مستقيما تا دم در باغ مي برد. واقعيت اينكه اينقدر اين مدت مناظر بكر ديده بودم كه مناظر دستكاري شده اين باغ خيلي برايم جذاب نبود اما به هر صورت من هميشه عشق درخت بودم و اينجا هم گونه هاي متفاوتي از سراسر جهان بود كه برخي ٢٠٠ ساله بودند.
چندين ساعت در جاده هاي پر درخت پياده روي كرديم، بخشي از راه كه مشرف به درياي سياه بود خيلي زيبا و دل انگيز بود.
بخش دردناك قضيه حضور هم وطنان عزيز بود كه بسيار موجب شرمندگي بودند. انبوه خانواده ها كه احتمالا از يك اتوبوس پياده شده بودند و در محيط ارام و ملايم باغ سرو صداي ايجاد مي كردند عجيب و غريب! 
مادرها دنبال حسن و كيميا بودند و نام فرزندان را مدام فرياد مي زدند.  
اقايوني تصميم مي گرفتند كه براي عكس گرفتن از درختان و نرده ها و هر بخش بلندي بالا بروند
افراد مسن با خود خوردني اورده بودند و هرجا كه جايي براي نشستن بود بساط پيك نيك پهن مي كردند
طبق معمول خوشمزه هاي در گروه هم بودند كه سعي مي كردند شوخ و متفاوت و شاد به نظر برسند و مدام اواز مي خواندند و با بقيه شوخي هاي عجيب و غريب مي كردند
تا جايي كه مي شد سعي مي كردم جلوتر يا عقب تر از انان بيفتم كه نمي شد اما زماني كه شروع كردند به الله اكبر گفتن با بالاترين صداي ممكن
از يك راه خاكي فرار كرديم به يك بخش ديگر
واقعا چرا بايد اداي داعش را در يك كشور ديگر در بياوري؟ چه چيز اين كار بامزه است؟ جالب اينكه ظاهرشان كاملا نشان مي داد كه در ايران ادمهاي موجه و محترمي هستند تنها اينجاست كه اجازه اين كارها را به خودشان مي دهند
يه زماني ارش نوراقاي در وبلاگش بحثي داشت به نام لمپنيسم در سفر كه من ديدمش
بقيه مسيرگلهاي درشت آبي ديديم و بامبوهاي بزرگ با تنه هاي سبزشان و ني هاي روسي و سرانجام رسيديم به لب دريا
انجا شب رنگ هاي خوشمزه خانم فروشنده را خورديم و براي بازگشت سوار واگن هاي برقي شديم كه در پارك مي چرخيدند،
با همان ون به باتومي برگشتيم و رفتيم به دنبال مقصد بعدي كه اكواريوم بود، به سختي آن را پيدا كرديم و ديديم برخلاف عكسش سالن كوچكي بود با ماهي هاي اندك اما همان ها هم مرا در شگفتي رنگ هايشان فرو بردند
اين دنياي زير آب هيچوقت عادي نمي شود برايم، انگار كه خداي ديگري با هدف ديگري ان را خلق كرده، انگار كه فقدان بشر آن زير باعث ايجاد زيبايي هاي متفاوت و حيرت انگيز شده است
جذابتر از همه ديدن عكس العمل كودكان در روبرويي با اين موجودات بود، محشر بود حيرتشان
ظهر در افتاب داغ جنازه خود را رسانديم به همان رستوران ديشبي  و باز هم خودمان را هلاك كرديم ( در واقع من خودم را هلاك كردم)
در رستوران من تصميمم را گرفتم، حقيقت اين بود كه ما قرار بود از باتومي به تركيه برويم و حاشيه درياي سياه را تا استانبول ادامه دهيم، دو هفته گرجستان و دو هفته تركيه اما حالا بيست روز بود كه گرجستان بوديم و مدت كمي براي رسيدن به استانبول وقت داشتيم، ضمن اينكه نا امني ها نگرانمان كرده بود و مهمترين بخش هم ان كوله سنگين پروانه بود، با اينكه او شكايتي نمي كرد اما مي ديدم كه چه سختي مي كشد
بنابراين بهش گفتم كه بر مي گرديم تفليس و با شادماني گفت كه موافق است
در وب سرچ كردم و بليط قطار باتومي به تفليس را پيدا كرديم به سراغ اژانسي در همان نزديكي رفتيم و تنها وقتي كه داشت شب ساعت ١ بود كه خريديم، البته فرست كلاس را خريديم كه شما اين كار را نكنيد فرقي نداشتند بارهم، فقط پول اضافه بود
رفتيم مهمانخانه و تا شب به شست و شو و باز و بسته كوله گذشت، ساعت يازده از پيرزنهاي نگران خداحافظي كرديم با يك تاكسي به راه اهن كوچك و تميز و نوساز قطار رفتيم و سوار شديم، اتوبوسي بود و خلوت و سرد. پروانه كيسه خوابش را روي زمين پهن كرد و بخواب رفت
بقيه مسافران هم بك پكر هاي چون ما بودند كه همين كار را كردند
منهم  كه خوابم نمي آمد رماني كاراگاهي در ايپد پيدا كردم و شروع كردم به خواندن، قطار ساكت و خنك بود

۲۲ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

باتومي خوشمزه

بعد از دو روز خوش گذروني كنار ساحل رفتيم كه بريم باتومي و جالب بود كه ديگه هيچ هايك جواب نمي داد، واقعا مردم شرق فرق دارند با بقيه گرجستان
يه ون سوار شديم كه خطي باتومي بود. جاده بسيار زيبايي داشت در كنار دريا و درخت و جنگل و بالا و بلندي تا بعد از مدت كوتاهي رسيديم باتومي، بامزه مردم داخل ون بود كه همه با هم آشنا بودن و سلام و عليك و اينا
هوا اما خيلي گرمتر از كوهستانهاي گرجستان بود
به باتومي كه رسيديم رفتيم طبق نقشه سراغ مهمونخونه كه همه پر بودن، پروانه نفسش بالا نمي اومد ، كوله اش خيلي سنگين شده بود و مدام توقف مي كرديم تا بالاخره يكي از ادرس ها اتاق خالي داشت. دو خانه روبروي هم كه هر كدام يكي دو اتاق از خانه اشان را براي مسافر آماده كرده بودند، يكي گران و يكي ارزان كه من ديدم پروانه دلش اون گرونتره را مي خواد و قبول كردم، 
طفلكي همه عمرش هتل پنج ستاره رفته بود و حالا خيلي انعطاف نشون داده بود با چادر، رفتيم همون شيك تره كه من اصلا از صاحبش  خوشم نيومده بود كه البته بعدا معلوم شد خدمتكاره و صاحب اصلي پيرزنهاي بامزه اي بودن كه دور هم تو حياط مي نشينند
خيس عرق بوديم و به همين علت فورا رفتيم سراغ حمام كه داغ و تميز و خوشگل بود، پروانه هم برنج درست كرد. فكر كنيد اين دختر از ايران با خودش برنج اورده بوده!! 
عطرش همه جا را گرفت و از سوپري هم مخلفاتي گرفتيم كه با برنجه خورديم، با اينكه كارش بك پكري نبود و كمرش را داغون كرده بود اما خيلي خوشمزه بود
زديم بيرون
باتومي شهري ساحلي و كوچك و زيبا است، با خيابانهاي شبيه وين، ساختمانهاي رنگي و پنجره هاي زياد، اما به دلم ننشست، چرا؟ نمي دونم
شايد چون اينقدر در منظره و جنگل و جاده بودم كه شهر برام غريبه شده بود
طبقه نقشه رفتيم به ديدن جاهاي ديدني، ميدانها و مجسمه ها و ساختمانها
حقيقتش همه را در سفرنامه ها ديده بودم اما حسي بهشون نداشتم
مجسمه مده آ هم بود، احتمالا نمايشنامه معروفش را خوانده باشيد و انتقام عجيبي كه زن از همسرش جيسون خيانتكار مي گيرد، بچه هاي مشتركشان را مي كشد ! 
اما مجسمه بخش شيرين زندگي مده آ بود، آنجا كه به عشق جيسون ، پشم طلايي را به دستش رسانده است
به مجسمه اش كه ميليون دلاري خرجش شده بود وسط ميدان ،نگاه مي كردم و ازش مي پرسيدم : ارزششو داشت؟ 
درياچه كوچكي هم وسط پارك بود كه چندان جدي نبود و بلوارش كه همچين تعريفي نبود
مجسمه معروف عشق را هم ديديم، زن و مردي كه در هم فرو مي روند، اين يكي حس داشت اما طبق عكسها خيلي بزرگتر تصورش مي كردم، جذابترين بخشش نوازندگاني بودن كه در كنار مجسمه مي نواختند
يك برج الفبايي هم بود كه با اسانسور بالا مي رفتي ، انجا كه رسيديم ترس از ارتفاع من يهويي ظاهر شد و پروانه را راضي كردم كه به جاي برج ، هندوانه بخوريم، قيمتش برابر بود و البته كه قبول كرد
اين حسرت هندوانه از خانه سعيد با ما بود، لامصب مگه اينطوري خوشمزه است؟
در رستوران به پيشخدمت مفهوم را رسانديم كه هندوانه  دسر را بدون غذا مي خواهيم و قبول كرد و يك ديس بزرگ جلويمان گذاشت
يك برش هم در ظرف باقي نگذاشتيم و هسته هايش را هم جمع كرديم كه من در خونه شمال بكارم
قيافه دخترك گارسون تماشايي بود 
با احساس دلپذير سيري به قدم زدن و ديدن اسكله و مغازه ها و مردم ادامه داديم تا شب شد و به سمت مهمانحانه بازگشتيم، نزديك انجا رستوراني بود و رفتيم داخلش
اسمش را حفظ كرده بودم كه به شما بگويم و حالا يادم رفته
يك غذاي گرجي به شدت خوشمزه با سالاد سزار بسيار حجيم با نوشيدني ترخون مخصوص گرجستان
و قيمت بسيار مناسب
يعني اخر خوشبختي بود ها
من حتي غذاي پروانه كم خوراك را هم خوردم و سمت مهمانخانه كه مي رفتيم نفسم بالا نمي آمد از بس خورده بودم
واي دوباره دلم خواست


۲۱ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ديدار درياي سياه

از ارتفاع پايين كه مي آمديم زنبوري سينه مرا نيش زد، فورا دو تا قرص مخصوص خوردم و نتيجه اينكه من اطلاع زيادي از ادامه مسير ندارم، تحت تاثير قرصها در وضعيتي بين خواب و بيداري هر از گاهي جاده هاي زيبا، روستاهاي قشنگ و مزارع سرسبز مي ديدم و دوباره مي رفتم تو فضا، گوگل مپ را هم دادم دست پروانه كه مسير را چك كند.
تا زماني كه چشم باز كردم و دريا را ديدم و از راننده مهربان خواستم ما را پياده كند.
حقيقت اينكه جلو زده بوديم از برنامه و شهرهاي مسير را به دليل خواب سه ساعته من رد كرده بوديم. راننده گفت كه يك جاي امن پياده مي كند كه كرد. شهري به نام كوبولتي . پياده شديم و ديديم كه همه در فضاي سبز چادر زده اند، ما هم همين كار را كرديم و من دوباره در چادر بيهوش شدم، پروانه رفت و امد و وسايل را به شارژ رستوراني زد و من همچنان خواب و بيدار بود تا فردا صبح
بيدار كه شدم راه افتادم به جستجوي دستشويي و ديدار دريا، دستشوي هاي اينجا پولي است و مدل ايراني اما بدون شير آب است. 
ساحل هم قلوه سنگ و سنگريزه هاي درشت بود اما آبييييي
نتيجه اينكه دو روز همانجا مانديم،چادر امن بود زيپش را مي كشيديم و مي رفتيم دريا، اطراف ما هم پر از چادر و جواناني از كشورهاي مختلف بود، گروهي دوچرخه سوار، زوجهاي بك پكر و خانواده هاي گرجي با ماشين و چادر
 دو روز استراحت مطلق بود و خوش گذراني، شنا مي كرديم، رستورانهاي خوشمزه مي رفتيم، موسيقي ديسكوهاي اطراف را گوش مي داديم، انبوه مردم شادمان را نگاه مي كرديم  و بازي هاي آبي شان را و البته كه حسرت مي خورديم

۱۸ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

در فردوسي زميني

جاده در حال ساخت بود و مرد شادمان از اينكه پروانه تركي مي فهمد، وراجي مي كرد. نفهميديم شغلش چيست اما بين اذربايجان و گرجستان و تركيه در رفت و آمد بود. مي گفت كه هيج ماشيني از اين جاده به باتومي نمي رود و شما را چون گرج نبوديد سوار كردم، گويا علاقه اي به اين كشور ندارد. مي گفت كه زماني فارسي بلد بوده اما از بس حرف نزده يادش رفته، حالا بعضي كلمات را هم مي دانست، چطوري خوبي چه خبر
اهنك تركي مي گذاشت و ترجمه مي كرد و من چك مي كردم در حال دزديدنمان نباشد
كه ديدم اصلا رفت يك جاده ديگر كه از وسط جنگل رد مي شد، حقيقت اينكه ما خودمان قصد نداشتيم مستقيم برويم باتومي و مي خواستيم شهرهاي مسير را ببينيم بنابراين مخالفتي نكردم، ضمن اينكه هرجا از ان ماشين پياده مي شدم احتمالا تا سه روز بعدي ماشيني رد نمي شد
رسما جنگل بود
بامزه اينكه ما جنگل بورجومي را حذف كرده بوديم و حالا دقيقا از وسطش داشتيم رد مي شدم، حالا اين وسط بارون هم گرفت، مرد رفت برامون نوشابه خريد و من نگراني ام را به پروانه انتقال نمي دادم ، شايد چون راننده گرج نبود آن ارامش هميشكي درون ماشينهاي گرجستان را نداشتم.
جاده باريك و باريكتر شد و ارتفاع زياد و زيادتر، يك جا كه مرد نگه داشت من دنبال وسيله اي براي زدن او مي گشتم  اگر خواست در سمت ما را باز كند كه معلوم شد رفته دستشوي گلاب به روتون
بالاتر كه رفتيم مرد شروع كرد از زيباي هاي مسير گفتن و تمام ترس من از بين رفت 
مي گفت اينجا مه لاي درختها مي پيچد، مي گفت اينجا هميشه چشم انتظار آهو و گوزن هستم كه از جاده عبور كنند، گلها را نشانمان مي داد و مي گفت خواصشان چيست، ناراحت بود كه مه نمي گذارد دره عميق را ببينيم
حالا بدون ترس فرصت داشتم كه ببينم، تا مدتي درختها اجازه نمي دادند منظره را ببينم اما ارتفاع آنقدر زياد شد كه ناگهان درختها تمام شدند و وسعتي بي انتها در زير پايمان گسترده شد
مي دانم كه مي دانيد ، بارها گفته ام طبيعت مانند كودكان مي فهمد كه دوستش داري يا نه، مي تواند كمكت كند يا آزارت دهد  و به من لطفي بيشتر دارد، زيبايي هاي نهاني اش را ناگهان نشان مي دهد
انقدر بالا آمده بوديم كه شهر چون نقطه نوراني در آن انتها بود، از انجا تا جلوي پاي من رديف به رديف كوههاي جنگل پوش در رنگهاي از كمرنك به پررنگ جلو آمده بودند و اينجا مرتع بود سبز و گاوها و تك درختي پيشراول جنگل
حالا اضافه كنيد ، مه و ابري كه لابلاي اين فاصله ها به سمت آسمان كشيده شد
نمي دانستم سپاس گذار كدام آسمان و زمين باشم؟ بركت از كجا به سوي من روانه مي شود كه طالع آن را دارم كه در پايان باران و درخشش اولين اشعه از زير ابرها بر روي اين گسترده سبز ، اينجا بر روي بالاترين نقطه كوه ناظر اين همه باشم ، مگر مي شد جلو اشك را گرفت؟
مرد نگه داشت و گفت پياده شويد و عكس بگيريد
در ان افسانه حقيقتي نهفته است، خدا حقيقتا تكه اي از بهشت را به اين مردم گرجستان  داده است اما نه به دليل فراموشكاري اش كه گمان مي كنم ساكنان اين سرزمين شايسته اش بودند.

اخالاتسيخه

صبح براي هيج هايك به سر جاده رفتيم تا به شهر پيشنهادي پسر ديشبي در رستورن برويم، اينقدر اسمش سخت بود كه اولش را به راننده ها مي گفتم و منتظر مي شدم تا بقيه را حدس بزنند.
همچنان اين سمت انتظار هيچ هايك طولاني تر است، سرانجام يك ون نگه نداشت، نوبتي پروانه رفت جلو و من رفتم عقب، مقاديري كارتن بود كه جابجا كردم و نشستم اما هيچگونه دستگيره اي نبود و مدام لق مي خوردم اين ور و آن ور، پسر اندكي انگليسي مي دانست و كلي به تنفر پروانه از خاچاپوري خنديد، گفت باتومي فقط همونو داره
جاده زيبا بود اما احتمال ديده شدنش از پشت پنجره خاكي ون كم بود ، بنابراين در تخيلاتم فرو رفتم و اين ور و اون ور افتادم تا رسيديم به شهر
پسر مهربان مسير بعدي را نشان داد و رفت
مسير بعدي هم ون گرفتيم و نوبت پروانه بود برود عقب و كلي به شانسش خنديدم، بار قبلي ماشين احتمالا مرغ زنده بوده !
راننده مرام گذاشت و ما را تا دم مجموعه معروف شهر برد.
با آن كوله پشتي ها ديدن مجموعه خدايي ستم بود، همين جا بگم كه خيلي توريست مي بينيد كه با كوله مي گردند، يعني توان بدني جماعت ايراني را مقايسه كنيد
پيرزن فروش بليط خودش پيشنهاد داد كه كوله ها را در دفترش بگذاريم، عاشقش شدم و راه افتاديم
مجموعه بسيار زيبا اما به شدت بازسازي شده بود، كل برج باروها، كليسا و حتي مسجد ، اما نتيجه نهايي خوب بود
جالب بود خيلي جدي براي مجموعه طراحي فضاي سبز شده بود، درختان زيبا و متناسب بودند، اما همچنان تازه گي همه چيز اندكي در ذوق مي زد، بخصوص يك بناي كاملا نوساز به سبك چيني وسط مجموعه
رفتيم رستوران و كباب نه چندان جالبي خورديم و ادامه داديم، برجها و راهروها و حوض ها و درختان
تا رسيديم به موزه، من اتفاقا اهل موزه رفتن در سفر نيستم و طبيعت را ترجيح مي دهم، احتمالا چون رشته ام هنر است و اين تصاوير را زياد ديدم
اما خيلي حالب بود نگارگري هاي با اشعار فارسي در اطرافش متعلق به دوراني كه حاكمان اين كشور ايراني بودند، از آن جالبتر يك موزه باستانشناسي بود كه خيلي مزه داد.
اشيا به ترتيب زماني از پيش از تاريخ تا زمان عثماني ، از سنگ ابزار ها تا زيورالات بسيار ظريف، موزه كاملا تاريك بود و نور فقط روي اشيا بود و بسيار دلپذير
يك ساعتي در بي زماني و بي مكاني موزه بوديم تا تمام شد
جنازه برگشتيم دفتر و مدتي استراحت كرديم و كوله به دوش رفتيم سر ميدان
مردم ادرسي كه براي باتومي مي دادند خياباني برعكس جايي بود كه گوگل مپ مي گفت، اخر جواني گفت دو راه وجود دارد!
طبعا جايي كه نزديكتر بود ايستاديم اما هيچ ماشيني توقف نمي كرد، عجيب بود، دست تكان مي دادند و مي رفتند، مردم هم باتعجب نگاهمان مي كردند
ما هم با تعجب به آنها!
خلاصه مدتي همينطور خل مشنگانه در موقعيت بوديم تا راننده اي آذربايجاني سوارمان كرد و تا در جاده افتاديم فهميديم جريان چه بوده است.
اين جاده عريض به سمت باتومي كه گوگل مپ عزيز معرفي كرده بود، در واقع كوره راهي خاكي بود كه تصميم داشت چند ساعت بعدي دهان مرا اسفالت كند!

۱۷ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

بورجومي سبز

بركشتيم هاستل و با مرد مهربان خداحافظي كرديم و رفتيم ايستگاه اتوبوس بليط بورجومي خريديم، اشتباه هم كرديم همون هيچ هايك بهتر بود. تو اون گرما يكساعت هلاك شديم تا راه افتاد و مدام نگه مي داشت و پروانه مي گفت الان  بايد تو ماشين شاسي بلند كولر دار بودبم! فسقلي بد عادت شده
خيلي جالبه برام تغييراتش، مي گه همه چي براش اولين باره، در چادر و كيسه خواب خوابيدن، هيچ هايك، گست هاوس و خوشحاله كه چقدر حرف داره واسه خونواده و اصلا هم نمي خواد جلو من كم بياره، الان ديگه كوله اش خيلي سنگينه و بخاطر اون اتوبوس گرفتم اما تحمل مي كنه و صداش در نمي ياد
مسير به تدريج دوباره سرسبز شد و بورجومي ديگر رسما وسط جنگل بود، شهر فقط يك خيابان بود اما خوشگل
پياده شديم و به رستوراني رفتيم براي ناهار، پروانه هنوز نمي تواند هرچيزي بخورد بنابراين من پيتزايم را خوردم و او نگاه كرد اما بامزه پيرزن تپل مغازه دار بود كه اومد سر ميز و صندلي مشيد و روش نشست و به زبون گرجي فكر كنم گفت: چه مرگته؟ پروانه گفت چيز دوست ندارم، خانمه گفت خوب بدون پنير مي يارم برات
و ناني سرخ شده برايش اوردند كه لايش سيب زميني پخته بود
پسري جوان كه كنار ما بود و انگليسي مي دانست با مهرباني گفت كه دو جا را حتما برويم و ادرسش را برايمان نوشت و رفت
بعد از غذا رفتيم سراغ گست هاوس و پدرمان درامد، سربالاي و همه اتاقها پر، اخر پيرزني يك اتاق تميز به قيمت شبي بيست لاري براي هر نفر به ما داد، كلي هم غصه سنگيني كوله هامان را خورد
اما اين را هم بگويم هرچه به سمت شرق گرجستان مي رفتيم پول اهميت بيشتري داشت و تا نمي گرفتند لبخند نمي زدند
پروانه لباسهايش را در ماشين انداخت  و امديم بيرون به ديدن همان كليساي بيرون شهر، تاكسي ما را برد و همانجا ايستاد  و برگرداند، كليسا تصور كنيد در وسط جنگ گيسوم خودمان
بامزه وجود اسكلت سر و دست و پا بود كه در طبقات ولو بود و ملت دعا مي كردند جلويش و نفهميديم ماجرايش چه بود.
بعد از كليسا رفتيم به سراغ پارك و محله توريستي شهر، شلوغ و خوشگل 
يك جور تخمه سه گوش خريديم كه سخت بود خوردنش و تله كابين سوار شديم كه مي رفت بالاي بورجومي و شهر كوچك كامل ديده مي شد
ان بالا رستوران و پارك و چرخ و فلك بود
قدم زنان تا تاريكي شب جنگل را پايين آمديم، بوي درختان سوزني و صداي پرنده ها و نسيم مرطوب، پياده روي طولاني و لذت بخشي بود
برگشتني همون رستورن ظهري سوسيس داخل نان سرخ شده خورم كه بدك نبود و با خانه رفتيم
باران سختي بيرون مي اومد و مرا از تصميم درباره ديدن پارك جنگلي بورجومي در فردا منصرف كرد
هيچكس در مهمانخانه نبود،در حمام براق و تميزش دوش گرفتيم و براي خودمان چاي درست كرديم به صداهاي خانه چوبي گوش داديم  در ملافه هاي سفيد و تخت فنري بخواب رفتيم

پاييز پدرسالار

برنامه صبح ما اين بود كه اول به موزه استالين برويم بعد به شهر بعدي. دير راه افتاديم با توجه به ساعت اداري اين كشور، شب قبل هم ديديم كه تمام مردم شهر در ميدان بودند، راستي شب قبل پايين قلعه يك محله قديمي خيلي خوشگل ديديم كه تمام خانه ها را نوسازي كردي بودند به چه زيبايي، حسرت داشت، به محله هاي تهران و شيراز فكر كردم
رفتيم دم موزه و هنوز باز نشده بود در اين فاصله رفتيم چنج كرديم و برگشتيم كه موزه باز شده بود، ساختماني شكوهمند و دو طبقه كه وسايل در همان طبقه بالا بود و روزگاري استالين در اين ساختمان سكونت داشته است
واقعيت اين است كه از استالين مي هراسم، من با رمانهاي روسي بزرگ شده ام، نوجواني ام با گوركي و چخوف و تولستوي گذشت و اين رابطه با رمانهاي سوسياليستي رسيد، شولوخوف و دن ارام و سرزمين نوآباد
احساسي دلپذير به انقلاب اكتبر و قهرمانانش. طبيعي است كه در ادامه راه به استالين برسم و ديكتاتوري اش
و محو شدن تدريجي آن شعله ها و شورها انقلابي در ذهنم
حالا در موزه استالين به عكسها و روزنامه ها و اشيا نگاه مي كردم و دلم مي گرفت از سرنوشت انقلابها
به خوبي از تالار به تالار شور و هيجان انقلاب و جنگ و جوانان و شادمانيشان به جنگ جهاني و سرما و مرگ تبديل شد و در تالار بعدي تمامي نقاشي ها و پوست هاي تبليغاتي از استالين در ابعاد بزرگ در وضعيت آشناي ديكتاتورها
زاويه از پايين جهت نمايش ابهت استالين تكراري است  و همراهي او با كودكان و زنان جوانان شادمان كه مشتاقاند و ستايش آميز، شبيه همين تصاويري كه از كره شمالي مي بينيم
حالا اضافه كنيد قالي با تصوير استالين، معرق با تصوير استالين
چقدر مسير ديكتاتورها بهم شبيه است
طبعا در اين موزه چندان اثري از ياران انقلابي كه سر به نيست شدند نبود، انهايي كه به سيبري رفتند، يا در تبعيد با تبر كشته شدند و يا اعدام. ماجراي پسر  استالين را راهنماي موزه تعريف كرد، مي خواست صداقت داشته باشد و باعث شد بفهم كه استالين دختري داشته كه تا چند سال پيش زنده بوده و در اروپا با مردي امريكايي ازدواج كرده بوده! اگر درست فهميده باشم، جالب بود تصور قيافه استالين اگر مي فهميد
ماسك مرگ استالين هم بود، چهره در ارامشي داشت، جايي خوانده بودم كه با حالتي شبيه خفگي مرده است. ترسناكترين بخش موزه برايم لباس استالين بود، همان پالتو و چكمه و كلاه ، عبوس ترسناك و هول انگيز
از موزه بيرون آمدم به شهر نگاه مي كردم ، حالا ديگر اتحاد جماهير شوروي وجود نداشت، محل تولد او اكنون گرجستان نام دارد، تكه اي از بهشت، نام مهمانخانه ما استالين بود، سوپر ماركتي كه از آن خريد كرديم ،تصوير بزرگي از استالين بر خود داشت اما در حقيقت نبود. تمام مرگهاي كه موجب شد، انقلابيون ، جنگ داخلي اسپانيا، تسويه هاي درون حزب . همه نبودند، انگار كه هيچوقت نبوده، خانه ويران پدر و مادري اش در جلوي موزه ، واگن كهنه اش همه تنها حكايت از هماني داشتند كه ماركز گفته بود: پاييز پدرسالار

۱۶ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شب در گوري

هنوز آفتاب غروب نكرده بود كه از شهر سنگي بيرون آمديم به راننده تاكسي كه اصرار داشت سوارمان كند گفتيم كه هيچ هايك مي كنيم، گفت اوكي نو ماني!
هنوز عادي نمي شود اين ماجرا برايم. جاده روستاي تا گوري را رفتيم و به شهر كه رسيديم هنوز هوا روشن بود تصميم گرفتيم به ديدن قلعه اي در همان نزديكي برويم. مسير را طبق راهنماي نرم افزار رفتيم و به پاركي رسيديم كه پايين قلعه بود و در انجا مجسمه هاي بودند حيرت انگيز. من نمي دانم اين اثار هنري هود گرجي ها بود يا سفارش داده بودند اما چند شواليه نشسته بودند دايره اي با حالتي عجيب دور و تلخ و عميق در صورتشان ، با زخمهاي بر تن و بدن و دستهاي كه نداشتند و پاهاي كه نبود، چنان حجم عظيمي از عواطف را موجب مي شدند كه شگفت انگيز بود
چند شواليه غول آسا از زماني دور بازگشته بودند و حالا در بهت و حيرت به جهان جديد و بيگانه خيره شده بودند ، انگار همه لانسلو هاي بودند كه از سفري سخت بازگشته و جام مقدس را يافته اند اما ديگر نه ملكه اي است و نه قلعه اي 
هنوز هم كه مي نويسم بهت دردناك چهره شواليه ها در ذهنم حك شده است
بسختي خود را از دايره جادويي مردان و شمشيرها و زخمهايشان بيرون آوردم و به سمت قلعه پياده روي كردم. سنگفرش هاي بامزه اي دارند اينجا، قلوه سنگ اما عمودي و مرتب در كنار هم
در بالاي قلعه كه برجهايش به شدت مرا به ياد شيراز مي انداخت ، آفتاب در حال غروب بود و رنگ طلايي بر شهر و رودخانه اش مي تابيد. ابرها هم كه همچنان در كرشمه
اضافه كنيد به اين همه، زوج عاشقي كه در لانگ شات يكديگر را مي بوسيدند
احساس مي كردم كه در پايان يك فيلم عاشقانه بسر مي بري

شهر سنگي

از خواب كه بيدار شدم هرم گرما شكسته بود و زديم بيرون، پياده تا انتهاي شهر رفتيم، شهر بسيار كوچك است و در راه از داروخانه لوازم بهداشتي خريديم كه از ايران گرانتر بود، كلا شوينده ها و شامپو و كرم و غيره  گرانتر از ايران است اما ميوه بسيار ارزانتر. از ايستگاه راه اهن رد شديم و در حاشيه شهر به ماشيني گفتيم كه قصد ديدن اپليسيخته را داريم، زن و شوهري بودند و سوارمان كردند، در حين حركت متوجه شدم انها مسيري متفاوت ار تريپسو مي روند، با انخا در ميان گذاشتم، تقشه را نشانشان دادم اما چيزي مي گفتند كه نمي دانستم چيست، فقط متوجه ترس من شدند و اصرار مي كردند كه پياده نشوم و سرعتشان را بالا بردند و با دست مدام مقصد را نشان مي دادند.
يعني اين زوج مهربان راه خودشان را خيلي طولاني كردند تا دم ورودي شهرسنگي ما را رساندند، يعني ديگه از خجالت شرمنده شدم، من نگران بودم دارن مي دزدنمان اون وقت اينا اينطور!!!
جان من ياد بگيريم
بوسه برايشان فرستادم و پياده شديم و فهميديم يكساعت وقت داريم براي ديدن شهرسنگي
و عجب يك ساعتي بود
تمام خانه ها، اتاقها، تالارها و حتي سالن هاي شرابسازي در دل سنگ بودند، پله ها و پنجره ها و ستون ها
عجيب وهم آور بود، سه هزار سال پيش مردمي كه هيچ اثري از آنان نيست
شهر مرتفع بود و هرچه بالاتر مي رفتي وهم آن بيشتر مي شد، انحناي تمامي سنگها و بي رنگي آنان و سرانجام بر بالاترين نقطه
درختي رويده بود كه مردم به ان گره زده بودند ارزوهايشان را
چه طنز دردناكي داشت، ارزوهاي ادمهاي خاكي بسته به درختچه اي نحيف كه بر سنگهاي روييده كه مرگ ادميان و ارزوهايشان را فراوان ديده اند، سنگهايي كه مرگ  امپراتوري كه فرمان ساخت اين شهر را داده و مرگ خود شهر را بي اعتنا نگريسته  و حالا باد پارچه ها را در هوا مي لرزاند،
به شيوه سنت شيرازي، گره اي را باز كردم و گره اي بستم تا منهم جزو ان انبوهي باشم كه اميد و ارزو را از دست نمي نهند

۱۵ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گوري، شهر استالين

صبح چادر را جمع كرديم و از مجتمع بيرون آمديم و به كنار ساحل رفتيم، تصميم گرفتيم تا ظهر استراحتي كنيم و بعد به سمت تفليس بازگرديم. 
من بساطم را در افتاب پهن كردم و در تخيلات خودم فرو رفتم و پروانه هم آن اطراف مي پلكيد كه دو مرد جوان به سمتمان آمدند، به انگليسي گفتند كه اگر كمكي احتياج داشتيم آنان صاحب دكه اي در همان نزديكي هستند، ما هم از خدا خواسته همه وسايلمان را زديم به شارژ 
مهرباني بي دليل، گفته بودم؟
هنگام خداحافظي هم دو بطري آب تگري همراهمان كردند، البته ما همچين زياد دور نشديم، بوي پيتزا نگهمان داشت وقبل از رفتن يكي سفارش داديم، خوب بود اما خدايي پيتزاهاي ايران يه چي ديگه است
راننده مهرباني ما را تا سرجاده رساند و پيرمردي تا خود تفليس، در فاصله اين دو ماشين يك بوته تمشك دسرمان بود كه خداشاهده من تمشك به اين درشتي و خوشمزه گي نديدم
در تفليس رفتيم مهمانخانه بگيريم كه سعيد تهديد به فحش بد كرد و رفتيم خانه اش. در راه سر پيراهن يا ملافه خريدن!  به تفاهم نرسيديم و در نتيجه دست خالي رفتيم، حالا اين وسط خانمش هم آبله مرغون گرفته بود و حسابي مزاحم بوديم اما چون پروانه وسايلش را خانه سعيد گذاشته بود بايد براي برداشتنش مي رفتيم
شب آنجا خوابيديم و صبح به سمت گوري به راه افتاديم.
مسير جديد را با راهنمايي هاي سعيد مشخص كرده بوديم و سوار ماشوتكايي شديم كه مستختا مي رفت كه از انجا هيچ هايك را شروع كنيم، طبق معمول من مسير مشكله را انتخاب كرده بودم و بجاي اينكه از مسير اصلي برويم گوري افتاديم تو يه مسير فرعي
و اشتباه دلچسبي بود.مناظر از شكل جنگلي به مرتع تغيير كرد و همچنان زيبا ، روستاها را پشت سر گذاشتيم تا يك دوراهي كه رانندگان با همان نگراني اشناي گرجستاني پياده كردند و ادرس دادند و رفتند. پروانه خيلي اذيت بود اما به رويش نمي اورد، وسايلي كه اين مدت خانه سعيد گذاشته بود را برداشته بود و حالا كوله اش سنگين شده بود، من چادر و بعضي از لباسهايش را برداشتم اما حالا هر دو تايي اذيت بوديم
بعد يك پست مي گذارم درباره چكونه كوله سبكي داشته باشيم ، باشد كه رستگار شويد
دو مرد جوان تا خود گوري ما را رساندند و حتي تا دم مهمانخانه بردند ، اين برنامه افلاين تريپسو خيلي كارمان را در پيدا كردن مهمانخانه راحت كرده اما توجه داشته باشيد كه بعضي از اين هاستل ها در شهرهاي كوچك تابلو ندارد و بايد در بزنيد و يا از همسايه ها بپرسيد
اسم هاستلمان استالين بود! بعله ديگر شهر افتخارش به ايشون بود، 
اتاق ترو تميزي بود با مرد جوان دوست داشتني ، لباسها را شستم و اويزان كردم و بيهوش شدم تا عصري كه بزنيم به گردش و ديدن شهر

۱۴ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

درياچه بازالتي

مدت زيادي در خيابان منتظر شديم و خبري از ماشين نبود ، من به پروانه مي گفتم علتش پاهاي كثيف من است و با بطري آب شستمشان كه يك اسكانيا نگه داشت! خداي اين ديگه نوبر بود،اصلا حتي نمي دانستم در چطور باز مي شود! حالا بالا رفتن از ان همه پله ترسناك عمودي آن هم با كوله
تا وارد شدم مرد شروع به فرياد زدن كرد، معلوم شد كف اسكانيا موكت گرم و نرمي بود كه ورود كفش به آن ممنوع بوده. تا زمان پياده شدن با اخم كفشهاي ما نگاه كرد و موقع پياده شدن فورا پشت سرمان جارو برقي كشيد!
خب حقيقتش جاي من اصلا راحت نبود روي تخت راننده و نصف راه من نشستم اونجا نصف بقيه پروانه ، از روي صندلي مناظر خيلي خوب ديده مي شد و جاده زيباي كازبگي به تفليس زيباتر بود
حجم بابونه هاي عزيز من در كنار جاده فوق العاده بود و اسبهاي كه رها بودند در مرتع و خانه هاي با سقفهاي چوبي و رودخانه ها كه لابلاي دشت مي لوليدند. 
بامزه راننده اسكانيا بود كه دورتادور فرمونش تكنولوژي بود، سه تا موبايل و تبلت و ايپاد و ... نمي دونم كي فرصت مي كرد به جاده نگاه كنه. مسيرش اذربايجان ، گرجستان و تركيه بود و مسير خيلي طولاني تا سر دو راهي توشتي ما را رساند و با وجود بداخلاقي اش پياده شد و نان برايمان خريد و بزور در حلقمان كرد.
جاده زيبايي است جاده كازبگي، تجربه اش كنيد
سر دو راهي توشتي پياده شديم و راننده فورا با ماشيني ديگر دعوا آغاز كرد و ما ديديم هوا پسه و فورا كوله ها را از بالاي اسكانيا پرت كرديم پايين و الفرار
پايين اومدن از اسكانيا هم به همون ترسناكي سوار شدنشه
سر دوشتي پسر جواني سوارمان كرد و با سرعت هولناكي ما را به دوشتي رساند، اينقدر كه فرصت نكرديم از جاده زيبايش لذت ببريم. ولي خود شهر دوشتي عزيزي بود، زيبا و دلپذير ، ساده و صميمي از اون شهرها كه مي توني ساكن اش بشي و با همسايه ها نزديكتر از فاميل باشي
در همين شهر دوشتي من يه پيشنهاد ازدواج داشتم كه متاسفانه قبول نكردم، يك خورده اختلاف سنمون زياد بود  اولا، دوما دندون نداست، سوما خانم خوش خنده اش كنارش نشسته بود و اگرنه خدايي خدايي قول داد منو نزنه !!!
در خيابانهاي باريك شهر سرگردان بوديم كه ماشين پدر و پسري تا خود درياچه بازالتي ما را برد.
جاده داغون بود و ماشين از آن داغونتر اما پدر تصميم گرفته بود پسركش را ببرد شنا
درياچه كوچك و زيبا بود و اطرافش بدون ساختمان زمين هاي كشاورزي بود، به گمانم گندم درو كرده بودند، زير درختان مير و نيمكت بود كه انجا وسايل را رها كرديم و پروانه كه حسابي قوي شده ديگه با كوله پشتي مي چرخيد بر خلاف من كه ولو شده بودم زير درختها
همان صحنه اشنا بود، خانواده هايي كه در حال لذت بردن از آب و آفتاب بودند بي اعتنا به زشتي و زيبايي بدن هاي خودشان و ديگران
اروم اروم هوا تاريك شد و ملت خوشحال داشتند صحنه را ترك مي كردند و حضور چند جوان مست در نزديكي ما از چادر زدن در آنجا منصرفمان كرد. كوله ها را با زديم و به در مجتمع تفريحي رسيديم كه در حال بسته شدن بود، پروانه را تقريبا از لاي در انداختم داخل مجتمع، من متوجه شدم كه ريزه ميزه بودن پروانه و حالتي در رفتار و صورتش احساس پدري و مادري را در آدمهاي ميانسال زنده مي كند.
طبعا جواب گرفتيم و اجازه دادند در حياط مجتمع چادر بزنيم كه زديم، حتي برايمان مغازه را باز كردند كه خريد كنيم، بعد از مدتي مجتمع هم خالي شد و ما در آن چرخ زديم، استخر تر و تميز با اتاقهاي اجاره اي و رستوران و دستشويي هاي شيك
برگشتيم داخل چادر و درحال بيهوشي بودم كه صداي فارسي حرف زدن را شنيدم، دو خانواده ايراني ساكن گرجستان براي تعطيلات اخر هفته به كنار درياچه امده بودند و از صحبتهايشان فهميدم راضي هستند از زندگي در اينجا و تنها مشكلشان هماني بود كه سعيد هم قبلا به ان اشاره كرده بود، پول دراوردن در ايران ساده تر از گرجستان است
با زمزمه هاي آنان به خواب رفتم و به گمانم كه باران گرفت 

۱۳ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

همسايه قله ها

صبح بيدار شدم و دوش گرفتم، رفتم اشپزخانه براي خودم چايي درست كردم، مادر مهربان ، گوري، انجا در حال تدارك صبحانه مسافران بود ، شب قبل زن و شوهري آلماني آمده بودند كه ايران را كاملا مي شناختند و مقصد بعديشان بود. عقيده داشتند كه ايرانيان در آلمان زياد هستند و همه شغلهاي خوبي دارند.
چايي را با شيريني خانگي خوشمزه گوري خوردم و رفتم سراغ پروانه، پروانه روز به روز در حال قوي تر شدن است، صبح ها زودتر بيدار مي شود و سريعتر آماده و تحمل پياده روي با كوله برايش بيشتر شده است.
دختر زيباي گوري دو سه جاي ديدني را آدرس داده بود كه براي اولي به راه افتاديم.
گليسايي در نوك تپه روبرو كه در واقع سمبل گرجستان شده است.
هوا خنك بود و پياده روي دلپذير ، از رودخانه كه رد شديم تعدادمان زياد شد و هوا اندكي گرم، يكي دو ساعتي بالا رفتيم از بين گلهاي فراوان و صداي جويبار تا به كليسا رسيديم، در سراسر مسير قله كازبگي بين ابرها بود
عقاب معروف گرجستان هم بالاي سرمان پرواز مي كرد.
هر جا كه نفس كم مي اوردم ديدن اين صحنه ها نفسم را بالا مي آورد.
به كليسا كه رسيديم همه اول به سمت ابخوري حمله كرديم و بعد تازه به ديدار كليسا رفتيم. بعضي ها مسير را با ماشين آمده بودند ، بخصوص انهايي كه بچه داشتند.
در حياط كليسا راهب هاي سياهپوش با ريش هايشان حضور داشتند با اين تفاوت كه به دليل سردي هوا بجاي ان پيراهن و شلوار گشاد و بلند، كاپشن و بافت هاي مشكي با كفش كوه پوشيده بودند.
روسري و شال براي بستن به دور كمر و روي شانه مردان شلوارك پوش و زنان تاپ پوش بود.
داخل كه رفتم همان فضاي هميشگي كليساهاي اين كشور است، تاريكي و شمع و شمايل قدسين اما حس متفاوتي داشت اين كليسا.
بر روي نيمكت دم در نشستم و نگاه كردم، به سنگهايي كه تا اين بالا اورده شده، به برفهايي كه بر روي آن آمده به مردان وزناني كه بنا به دستور يا ايمان كليسا را ساخته اند، اين ميل بشر از اغاز تا كنون براي ساخت نيايشگاه در ارتفاعات جايي كه فاصله كمتري با اسمان است ، فاصله كمتري با اميد، ماياها، بابلي ها، بوميان افريقا
اسمان جايگاه خدايانشان يا اسمان ساكت بي ترحم 
به پروانه گفتم دلم مي خواهد شمع روشن كنم ، مهربان رفت و خريد و آمد. هنگام روشن كردن شمع دوباره جوگير شدم و بزغاله گلومو گرفت، تو تاريكي رفتم پشت ستون واسه خودم يواشكي عر زدم ، اخرش كه اب بيني و چشو داشتم پاك مي كردم كه شيك و مجلسي بيام بيرون وحشتزده ديدم يكي از راهب ها تمام مدت اونجا بوده با حيرت داره نگام مي كنه ، با همون هيبت ريش سياه و لباس سياه، با ستون يكي شده بود، خوب شد دماغمو با لباسش پاك نكردم!
بيرون كه آمديم بر لبه ايوان سنگي نشستيم و به دنبال مهمانخانه مان در كازبگي زير پايمان گشتيم. برگشتني از مسير جديدي آمديم كه شيب بيشتر اما كوتاهتر بود و با گلهاي جديدي برخورد كرديم كه زيبا بودند، مثل بقيه، دايره اي از بنفش 
عجيب اينكه بوته بزرگي از نسترني خوش بو هم پيدا كرديم!
به جاده كه رسيديم جواني خودخواسته سوارمان كرد و تا شهر رساند، با همان موزيك هاي جذاب، فكر كن نوري داشت مي خوند ولي گرجي
در شهر به رستوراني رفتيم كه تا ديدمان گفت ايراني؟ پاستا با گوشتش بي نمك بود بر خلاف همه غذاهاي شورشان! پروانه هم سيب زميني سرخ كرده، من يه نوشيدني ناشناس ديگر خوردم كه خوشمزه بود
با شكم پر در تنها خيابان شهر قدم زديم، خبري بود، تظاهراتي، جلسه اي، خلاصه دوربين بود و ملت بودن و ما هم اينقدر زير درختان باند قدم زديم كه دير وقت رفتم به آبشار بود
دختر گوري گفته بود و اگرنه سايتهاي كه من گشته بودم هيچكدام آدرس ابشار را نداده بودند، روي نقشه پيدايش كرده بودم و سر خيابانش ايستاديم، اولين ماشين دو كارگر بودند كه با ابحوهايشان( اين ملت خيلييييي ابجو مي خورند و شكمشام كاملا دليل اين امر است) سر كارگاه مي رفتندو ما را هم دعوت كردند!
اينجا نه يعني نه و اصلا اصرار و دردسري بعدش وجود ندارد.
ماشين بعدي ون توريستي بود كه راننده گفت : پول بدهيد ببرمتان آبشار، گفتيم: نمي دهيم، گفت: خوب باشه مي برمتان آبشار!
اين اولين راننده تاكسي در گرجستان نيست كه وقتي گفتيم : تاكسي نمي خواهيم هيچ هايك مي كنيم گفت : اوكي سوار شيد!
به ياد تمام راننده تاكسي هاي ايران كه بابت نداشتن پول خرد دعوايم كردند صلوات
سوار شديم پسران جوان عربي بودند اهل عمان، شوخي هاي با راننده مي كردند كه عصباني اش مي كرد، كاملا تفاوت فرهنگي معلوم بود.
راننده تا جايي كه ماشين مي رفت ما را برد، پياده كه شديم پشت سر راهنماي تور عربها به راه افتاديم، راه باريكي بين بوته ها بود، نه چندان نفس گير اما بد قلق
نيم ساعتي رفتيم تا رسيديم
ارزشش را داشت
آبشار بلندي با صداي آشنايش بر كوه مي كوبيد، جلو رفتم همان باد كه تكانت مي دهد، همان بارش ذرات ريز سرد و خنك ، لرزه اي كه به جانت مي اندازد و وسوسه هميشگي رفتن به زير آبها
كوهنوردي به من گفته كه بايد دستم را پشت گردنم بگذارم كه فشار آب آسيب نزند، حقيقت اينكه اين ابشاري كه من ديدم ، قطع نخاع مي كرد، بي خيالش شدم
عكسها را گرفتيم و بازگشتيم، تمشكها بودند اما قرمزها همه خورده شده بود، با دو ماشين به كازبگي رسيديم، جاده در حال تعمير بود گويا كوه ريزش كرده بود.
جنازه به خانه برگشتيم و تازه ساعت سه بود و كار ديگري نداشتيم ،ناگهان تصميم گرفتيم كه شب را آنجا نمانيم، كوله را جمع كرده و با گوري و دخترش خداحافظي پر از ماچ و بغل كرديم و جدا شديم، گوري شماره اش را داد و تا دم در بدرقه مان كرد
از آن ستاره ها بود كه خاموش نمي شوند

۱۲ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شهر ابرها

صبح كه بيدار شدم از مهتابي خانه درياچه ديده مي شد، مه لابلاي جنگلهايش دويده بود. در حال جمع كردن وسايل بودم كه مرد صاحبخانه آمد گفت كه به تفليس مي رود و با ما خداحافظي كرد! گفت در را ببنديد و برويد
يك كمپين از گرجستان ياد بگيريم بايد راه بيندازم به قرعان
سر و صورت را صفا داديم و راه افتاديم ، از دكه هاي جلوي كليسا كه تازه بيدار شدند ناني كه در آن سيب زميني و سير بود خريديم كه طبق معمول پروانه نخورد و خيلي هوسمزه بود. من كاري به نخوردنش ندارم فقط زنده بماند تا اخر سفر، خدايي حمل جنازه به ايران بايد احتمالا سخت باشد
اوه راستي بيمه مسافرتي هستيم اميدوارم آنها كمك كنند در اين مواقع!
قدم زنان از كنار خانه ها انانوري و درياچه اي كه چشمك مي زد آن پشت رد شديم. ميوه ها بر سر درختند و اينها نمي خوردند بخصوص نوعي آلوي قرمز و ملس
اولين ماشيني كه هيچ هايك كرديم وقتي ازم پرسيد كجا مي رويد ، مكث كردم، خودش گفت كازبگي؟ بسرعت گفتم يس
واقعيت اينكه چند روزي بود پولهاي گرجي ما رو به اتمام بود و پروانه يادش رفته بود چنچ كنه  و منم شاكي شده بودم و در ان كوهستان بانك نبود، انانوري هم بانك نداشت و اميدمان به شهر بعدي بود اما وقتي راننده مقصد ما را گفت، بي خيال چنچ شدم و گفتم جهنم ، زنده مي مونيم با همين چند لاري و رفتيم كه رفتيم
انشاله كه در كازبگي بانك و صرافي باشد
خب در تمام سفرنامه ها از زيبايي جاده تفليس به كازبگي گفته اند و اينكه از دستش ندهيم، در زيبايي اين مسير كه ترديدي نيست اما خب گمان مي كنم كه اين سفرنامه نويسان كمتر گذارشان به جاده مشكل و خاكي و پيچ در پيچ ولي شگفت انگيز شاتيلي افتاده است. 
اگه اعصاب و امكان رفتم به شاتيلي را نداريد، از جاده اسفالت  كازبگي لذت ببريد كه لحظات بسياري شبيه شاتيلي هست اما زيبايي هاي متفاوت خودش را هم دارد.
جاده جنگلي كه در سراسر مسير رودخانه در كنارش هست و با هم مسابقه داده اند، ماشين راننده ما هم خوب بود و فرصت زيادي داشتيم تا از مناظر لذت ببريم. در مسير چند شهر بود كه با يكديگر فرق داشتند، پاسانوري كاملا جنگلي با خانه هاي ويلايي شبيه شمال  و گائوري كاملا كوهستاني با خانه هاي اروپايي و مناسب براي سفرهاي زمستاني
جاده رو به بالا مي رفت و مارپيچ ، در جايي ماشينها ايستاده بودند و از بالاي دره به پايين نگاه كرده عكس مي گرفتند كه ما پياده نشديم طبعا اما بعدا منظره را در بازگشت ديدم كه دايره بزرگ آبي رنگي آن پايين كف دره بود
ماشينهاي بزرگ در جاده رديف ايستاده بودند، گمانم براي خروج از مرز بود و ساعات مشخص اين كار
جاده اندكي خراب و در حال تعمير بود و تابلو عذرخواهي هم داشت و ما وارد كازبگي شديم
از روي گوگل مپ هميشه مسير را چك مي كنم و انجا بود كه فهميدم اسم روي نقشه اش با اسم واقعي ش فرق داره
اقا اصلا نمي تونم تلفظ كنم اسامي را
شهر كوچك ودوست داشتني و دلبر بود، نگراني من به پايان رسيد و بانك موجود بود با خيال راحت از آن بيرون آمديم
هوا خنك و شهر در دايره اي از كوهستان اسير بود. الهام همسفر سابق من ادرس مهمانخانه اي را داده بود كه به سراغش رفتيم و چه اشتباهي، از ده صبح تا پنج بعد از ظهر ما را سر كار گذاشت صاحبش كه الان مي آيد و ما را مي برد كه نيامد
دخترش ما را به خانه خودش برد تا مادرش بيايد اپارتماني عحيب كه بيرونش رو به ويراني بود، رسما دخمه  و داخلش شيك و مدرن و امروزي! 
كلا اين دختر عجيب بود، زيبا با رنگ عجيب چشمانش، باريك با چهار شكم كه زاييده بود و گارسون رستوران ، عجيبتر اينكه هر سه بچه به جز اخري داخل خانه تنها بودند و با هم بازي مي كردند و مارك پوشيده بودند
ان وقت خانه، اشپزخانه نداشت، جدي نداشت يك كمد بود با طرفشوي رويش
من نمي دانم اين خانواده غذا كجا مي پختند!
تا عصر در خانه عجيب مانديم و از بازي بچه ها سرسام گرفتيم و فرار كرديم بيرون به رستوران، اوضاع غذا در كازبي خوب نيست گويا، دو تا رستوران مختلف و چهار نوع غذاي مختلف خورديم در اين دو روز و هيچكدام عالي نبودند
بالاخره معلوم شد تمام اتاق ها پر است و ما سر كار بوديم و اگر به نرم افزار خودم توجه كرده بودم بهتر بود
Triposo
چند مهمانخانه پيشنهاد داده بود كه دور بودند همان اطراف خانه دختر زيبا، تابلو هوم استي را ديديم كه انهم اتاقهايش پر بود اما صاحبش ما را برد به خانه بغلي و چه سعادتي نصيبمان شد
يعني معني داد اين چند ساعت علاف شدن كه بعدش به اين خونه برسي
يه منزل اربابي بزرگ دو طبقه با يك عالمه اتاق در بالا و پايين با درها و پنجره هاي چوبي و تخت  و كمد هاي قديمي و اصيل و بوي دلپذير چوب و از همه مهمتر مادري و دختري زيبا و مهربان كه صاحب آنجا بودند
يعني قبل از ديدن خونه همين دو تا دل ما را برده بودند، چه برسد به اتاقي بزرگ با تختي عظيم و ملافه هاي فيروزه اي خوش بو و حمام داغ
طاقت نياورم و به دختر كه نقش مترجم را داشت گفتم كه خيلي زيباست، بدون ذره اي آرايش با پوستي برفي و موهاي سياه و رهاي و سادگي در لباسها و حالت و صورتش ، عجيب كمياب بود
مادرش هم كه دلبري بود در نوع خودش، از همان مادر هاي خوشگل و پير كه هيچوقت دست از مهرباني بر نمي دارند
انچنان خودماني ملافه ها را عوض كردن و حوله آوردند و تلفنمان را شارژ كردند كه حس مي كردم شيراز به منزل  خاله اي رفت ام
فورا كوله ها را ولو كرديم و من لباسهايم را در حمام شستم و در تراس پهن كردم و فورا به دورن تخت فنري و ملافه هاي آبي پريدم
دلم مي خواست خانه و آدمهايش مال من بودند، از پشت پنجره قله كازبگي ديده مي شد، 
الان در حال مقاومتم تا اخرين كلمات را تايپ كنم و پتوي گرم را در اين هواي سرد روي سرم بكشم
شب خوش

۱۱ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

انانوري فيروزه اي

صبح به سختي از آن رختخواب دلنشين جدا شدم اما نگران مسير بازگشت بودم و پيدا نكردن ماشين براي بازگشت. در اشپزخانه كسي نبود اما مادري بيدار شده بود و نانها را گرم كرده بود. چايي خورديم و از ميزبانان خوابالو و نه چندان خوش اخلاق خداحافظي كرديم، يعني واقعا به قول سعيد ساعت كاري اينجا از ده شروع مي شه!
قدم زنان تا سر جاده رفتيم، هوا محشر و رودخانه درخشان و اولين ماشين خيلي سريع پيدا شد، راننده گرجي كه توريستي او را در اختيار گرفته بود حالا من دوبرابر لذت مي بردم از مسير بهشتي. حقيقت اينكه ماشين تا مازبگي مي رفت اما راننده پول مي خواست بنابراين تا جايي كه سرازيري بود ما را برد و بعد پياده كرد. پروانه از راننده شاكي بود و من برايش توضيح مي دادم كه طلبكار نشود و تا همين جا هم لطف كرده اما معلوم بود گرسنگي بهش فشار اورده حتي پنير خوشمزه اينجا را نخورد و گفت بو مي دهد! خوب اخه پنير محلي اگه بو نده كه يعني همون اشغالهاي كارخونه اي است!
در جايي بسيار زيبا پياده شديم و تا ماشين بعدي من فرصت اين را داشتم كه از گياهان مختلف عكس بگيرم،اينجا تنوع گلها حيرت انگيز است، بسياري را مي شناسم اما هستند گلهايي كه اولين بار است مي بينمشان و عجيب زيبا
در زير افتاب دراز كشيده بودم و در حال لذت بردن از كوهستان روبرو بودم و سپاسگذار از سرنوشتي كه مرا به اينجا رسانده كه دو پسرجوان سوارمان كردند. اينقدر ساكت و مهربان بودند كه حتي نپرسيدند كجاي هستيد. فقط ادامس و آب تعارفمان كردند و موسيقي زيبا گذاشتند.
يادم باشد دانلود كنم اين موزيك ها را
به همان مرز بين دو دنياي بهشتي رسيديم و من دوباره از هيجان دو نيمه شدم، به شدت نياز داشتم شادي ام را با كسي در ميان بگذارم، پروانه كه رو به موت بود و اين دو پسر هم كه در سكوت و من واسه خودم مي خنديدم و اشك مي ريختم و عكس مي گرفتم
اونجا فقط بايد مي ايستادي و ساعتها رو به هر دو دره فرياد مي زدي
ابر بر روي مخمل سايه روشن انداخته بود و آبي غيرعادي اسمان شبيه عكسهاي شده بود كه رنگش دستكاري شده 
در مسير با خودم تكرار مي كردم: مي داني چقدر خوشبختي؟
وسط رويا بودم كه خراب شدن ماشين بيدارم كرد. جاده شاتيلي را فقط ماشينهاي خدا مي توانند تحمل كنند و خود اين پسرها خيلي با احتياط چاله ها را رد مي كردند اما اين يكي كمك ماشين كج شد
طفلك پسرها از ما عذرخواهي مي كردند و ما به انها انجير تعارف مي كرديم . نگران از سرنوشتشان در اين ناكجا آباد پياده روي وا آغاز كرديم. بامزه است اين هيچ هايك، در راه از كنار بقيه كوله گردها رد مي شوي كه منتظر ماشينند و تو سواره، مدتي بعد آنها از پنجره براي تو دست تكان مي دهند و حتي يكي كه جا نداشت گفت نگران نباشيد پشت سر ما چند تا ماشين هست
ماشين بعدي سه مرد بودند كه كلاه كوچك يهودي بر سر داشتند، زماني كه فهميدند ايراني هستيم خنديدند و گفتند كه اسراييلي هستند و انتظار داشتند ما جيغ بزنيم و پياده شويم! 
راننده سوال زياد مي پرسيد كه ايران چه خبر؟ ريس جمهور جديد چطوره ؟ و اخرين سوالش اينكه به نظرت دو كشور ما چه زماني با يكديگر دوست مي شوند!
نظر واقعي ام را گفتم كه گمان مي كنم دوستي بين اين دو كشور غير ممكن است
انها ما را تا كورشا رساندند، گويا همانجا كمپ كرده بودند. از اولين مغازه كيك و نوشيدني گرفتيم و پروانه آنقدر گرسنه بود كه با خوردن ان كيك مانده و سفت مدام مي گفت عجب كيك خوشمزه اي!
ماشين بعدي راننده اي بود كه تا خود انانوري و درياچه فيروزه اي اش ما را رساند. 
اين درياچه انقدر دلبر بود كه تصميم داشتم شب همانجا بمانم و اصلا هم توجهي به موج منفي پروانه نداشته باشم، در رستوراني كباب گرجستاني را خورديم و با ماشيني ديگر به كليساي بر بالاي درياچه رفتيم
منظره فوق العاده بود، دقيقا نيمي از كليسا در پس زمينه درياچه افتاده بود و درياچه
عجب رنگي داشت
با كوله پشتي به ديدن كليسا رفتم، پيرمرد راهنماي گردشگران با اتيكت بر گردنش شروع كرد به سوال: مي گفت كه تا به حال ايراني بك پكر( اين كوله گرد هم معادل خوبي است ها) نديده است ، آن هم خانم! كلي اطلاعات داشت درباره مهاجرت گرج ها و شاه عباس و فريدن
مسابقه هوش هم گذاشته بود كه بگوييم كجايي است كه معلوم شد ارمني است و البته توريست خيلي زياد بود در اطراف كليسا و عربها خيلي بيشتر از بقيه به دليل چادر و روبنده شان ديده مي شدند
داخل كليسا برج بلندي داشت كه پروانه را رها كردم و از آن بالا رفتم و از دريچه هاي كوچك آن مي شد منظره درياچه سبز- آبي را ديد
پايين كه آمدم رفتيم كنار درياچه، كوه روبرو جنگي سر سبز بود و آب درياچه ملايم و ولرم
كنار آن دراز كشيدم و تخمه خوردم و عكس گرفتم و به قايقهايي كه زوج هاي جوان را روي آب مي چرخاند نگاه كردم
همچنان آرامش خانواده ها غمگينم مي كند و نمي توانم دست از مقايسه با ايران بر ندارم 
آنقدر از درياچه لذت بردم تا هوا تاريك شد و باد آمد و همه شناگران از آب بيرون آمدند و رفتند. به جستجوي جايي براي چادر زدن به در خانه اي رفتيم كه پروانه زنگشان را زد و اجازه گرفت در پناه ديوارشان چادر بزنيم.
صاحب خانه كه در حال بنايي بود گفت كه به داخل حياط ويلا بياييم و انجا چادر بزنيم، محبت مردم را كه گفته بودم
خودش هم رفت وما را با ويلاي رو به درياچه تنها گذاشت
اينجا همه انگور در خانه دارندو برايش داربست زده اند و كوزه تزييني در حياط ، زير سقف ايوان چادر زديم كه شب باراني بود. 
بعد از چندين روز اينترنت داشتيم، سيم كارت ما در آن ارتفاع جواب نمي (دادbeeline نگيريد ) و حسابي دلي از عزاي دنياي مجازي درآورديم و شارژ تمام گوشي ها و ايپد و شارژ بانك را تمام كرديم.
پروانه بخواب رفته و من در حال نوشتن خاطراتم، درياچه در سكوت است.

قلعه

از كوي ليلي كه گذر كرديم ، همسر سوفي برايمان توضيح داد كه جلوتر نمي روند، نقشه را باز كرد و از روي نقشه گفت كه تا شاتيلي ٢٥ كيلومتر راه است و فقط اندكي جلوتر چند خانه است و ديگر هيچ ، تاكيد كرد كه اگر تا انجا ماشين پيدا نكرديم به جاده نزنيم كه در مسير سگهاي چوپان پرخاشگرند.
تشكر كرديم و پياده شديم اما اين دو خيلي نگران بودند، سوفي گفت كه ساعت چهار برمي گردند و اگر ماشين پيدا نكرديم آنان منتظر مي مانند آنجا تا ما را به كورشا برگردانند ، مرد مدام تكرار مي كرد كه اوكي هستيد؟ حتي كوله پشتي پروانه و مرا وزن كرد كه ايا مي توانيم تا روستا پياده برويم. مدام نقشه را نشان كي داد و نام كيستاني را تكرار مي كرد كه همانجا بمانيم تا ماشين پيدا شود
بهشان اطمينان دادم كه از روستاي بعدي جم نمي خورم و پياده به راه نمي زنم ، تا ماشين بيابم
در زير نگاه نگران انان به جاده زديم، تا مدتها ما را نگاه مي كردند، استرس آنها وارد تنم شده بود، بي حالي پروانه هم مزيد بر علت شده بود. داشتم فكر مي كردم اگر ماشين پيدا نمي كرديم، چادر زدن در آن كوهستان ممكن بود اما اينجا سه هزار متر بالاي سطح دريا بود و كيسه خواب هاي ما جواب نمي داد و يخ مي زديم تا صبح، اگر فرض كنيم جك و جانور نباشد. ضمن اينكه خوردني هايمان هم زياد نبود و براي آتش به راه كردن آمادگي نداشتم.
هنوز فكر و خيالم بال و پر نگرفته بود و ترسم گسترش پيدا نكرده بود كه شانس هميشگي ام به دادم رسيد و يك ماشين تا خود شاتيلي ما را رساند.نوعي از پليس بودند با كندوهاي مصنوعي همراهشان 
از مسير جديد بگويم؟ 
اگر قبلي موكتي ضخيم و سبز و نقش دار بر كوههاي مرتفع كشيده بود اين يكي درختان سوزني شبيه فيلمهاي كانادايي لابلاي صخره ها ي عمودي قد كشيده بودن و رودخانه اي كه خيلي دور، در ان اعماق هولناك دره مي رقصيد
راننده موزيك زيبايي گذاشته بود، كلا من خيلي لذت مي برم از اين موزيك گرجي و در هرماشيني كه شنيدم دوستش داشتم
از بالاي كوه انقدر پايين رفتيم تا به كنار رودخانه رسيديم و راننده گفت شاتيلي فينيش
و ما روبروي مجموعه برجهاي وهم آلودي به شمايل يك قلعه سنگي پياده شديم، تجربه عجيبي بود، رودخانه دور قلعه مي چرخيد و صدايش در فضا مي پيچيد
به دنبال مهمانخانه از روي پل رد شديم و با بالا كشيدن از روي تپه خود را به خانه هايي رسانديم كه اتاقهايشان را اجاره مي دانند، بعضي كثيف و گران بودند ، يكي را تميز و پر از گل بود انتخاب كرديم شبي بيست لاري، پنجره اش رو به كوه روبرو باز مي شد
غذا سفارش داديم و من دوش گرفتم، نعمتي است حمام خدايي
اين زبان نداني خيلي كار را مشكل مي كند، من حتي نتوانستم بفهمانم غذا چه مي خواهم
ساعت پنج بود كه ناهار آماده شد! با اينكه خيلي دير بود اما ارزشش را داشت
سوپي كه همان آبگوشت خودمان بود و خاچاپوري استثنا خوشمزه و سالاد، من حمله را آغاز كردم كه ديدم پروانه نمي خورد، جان من پدر ها و مادرها، با بچه هايتان اينطوري برخورد نكنيد، من اينو نمي خورم من اونو نمي خورم را محل سگ نگذاريد
من يه بار تو بچه گي گفتم نمي خورم، سفره را جمع كردند و حتي نان را هم قايم كردند تا بفهمم:  آدم گرسنه سنگ هم مي خورد!
الان اين زجر گرسنگي كه پروانه مي كشيد به نظرم مقصر اصلي مادرش است ، برقراري تمام شرايط براي ايجاد رضايت در طول زندگي غير ممكن است و تنها كسي كه آزار مي بيند خود فرد است!
من با لذتي تمام و كمال سفره را درو مي كردم و پروانه دماغ چين مي داد و رو بر مي گرداند، تازه بعد از غذا تصميم به ديدار از قلعه گرفتم
خدايي با وجود گرسنگي همراه من آمد هرچند ناي بالا و پايين رفتن از برجها را نداشت
قلعه تماما با سنگ لاشه ساخته شده بود و عجيب پيچ در پيچ و زيبا كه سه چهارم زاويه ها را پوشش مي داد و از برجهايش نماهاي هولناكي از رودخانه و جاده ديده مي شد
برج كاملا سالم و قابل سكونت بود فقط سقفهاي چوبي فرو ريخته بودند و مانند تمام بناهاي باستاني من آرزوي ديدن آن را در روزهاي باشكوهش داشتم، چه كساني از اين پنجره به رودخانه چرخان دور قلعه نگاه كرده اند، چه جنگهاي روي اين بامها شده است، كدام سرباز تنهايي از اين دريچه كوچك به آسمان و كوه مه آلود خيره شده؟
بچه هاي بودند كه توريستها را به ديدن خانه هاي اجاره اي مي برند و اصلا بدم نمي آمد شب را در پنجره رو به قلعه بگذرانم كه دير بود ديگر
گويا ان روزها جشن خاصي برگزار بود و به همين دليل مردان در حال شادنوشي بودند و بعضي هم به افتخار ايران و دختران زيبايش مي نوشيدند و كلمات مادرزن و چلوكباب را هم يك پيرمرد مست و پاتيل مي دانست
پروانه هم كه از ديدن اينها وحشتزده مي شد و پا به فرار مي گذاشت
در بازگشت به خانه سبز با زني كه زبان مي دانست روبرو شديم ، گفت كه مهمان است از تفليس و كلا مردمان روستا زمستان اينجا نمي مانند، به جز يكي دو خانواده، گفت راه بسته مي شود و با هلي كوپتر رفت و آمد مي كنند
زن دو پسر داشت كه نام قهرمانان گرجي را بر روي آنان گذاشته بود و تاب بزرگي به درخت گردو بسته بودند و بچه ها حال مي كردند
كشيش روستا امد و زنگ كليسا را زد، بامزه مردمان مستي بودند كه صليب به خود مي كشيدند!
قبرستان روستا هم سنگي و زيبا بود و درختان گردو هم فراوان، كلا گردو علف هرز اينجاست
به خانه برگشتيم و زير درخت گردو چايي و انجير خورديم و تخمه شكستيم ، پسرهاي صاحبخانه تخته نردبازي مي كردند و پيرزنان پشت پنجره اشپزخانه گپ مي زدند و دختران جوان براي مهماني آماده مي شدند.
پروانه را رها كردم و به قدم زدن ادامه دادم، اين كوهستان فراتر از زيبايي است، رودخانه، درختها، تاريكي كه فرود مي آمد بر خانه هاي سنگي و كوكب هاي قرمز كه مي درخشيدند
برگشتم خانه و در رختخواب هاي گرم و نرم و تميز اتاق فرو رفتم و پشت پنجره ديواري از جنگل بالا رفته بود
خوابي شيرين با صداي چوب هاي كف اتاقها در زير پاي صاحبان خانه


۱۰ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گذرگاه هاي بهشتي

بيدار كه شدم جداره داخلي چادر نم گرفته بود، زيپ چادر را كه باز كردم شگفت زده با جنگل مه گرفته روبرو شدم، از همان گوشه در زير كيسه خواب داخل چادر به چرخش مه نگاه مي كردم، انقدر كه ديگر طاقت نياوردم و بيرون آمدم.
مي دانم كه مي دانيد ، جاده روستايي و مه ، بوي  علف و صداي گاو و رودخانه  پرخروش
در بالاتر از مهمانخانه يك موزه با ساختماني سنگي و زيبا بود كه بسته بود، پير زني گاوهايش را در براي چرا آورد در حالي كه بافتني مي كرد، دو مرد جوان ، پسركي را سوار اسب كردند و او يال اسب را نوازش مي كرد، زني با تبر چوب مي شكست و پيرمردي به بيرون پنجره خيره شده بود.
كنار رودخانه رفتم، گلهاي زرد و صورتي و سفيد با عطرشان پراكنده در هوا، به كوههاي روبرو خيره شده و از هيجاني كه امروز در انتظارم بود به خود لرزيدم.
برگشتم به چادر و پروانه هنوز خواب بود، زياد اذيتش نمي كنم براي بيدار شدن احتمالا به ياد رهاي خوش خواب
زير درختان نشستم سيب و هلو و نان مربايي را به عنوان صبحانه خوردم و به سراغ پيرمرد مهمانخانه رفتم كه گاو زخمي اش را دوا زد، طناب قوچش را جابجا كرد و به سبزي هايش رسيد.
هوا گرم شد و رفتم داخل چادر تا ان همه لباسي كه شبها روي هم مي پوشم را دربياورم كه پروانه هم بيدار شد، خيلي بامزه است، خيلي جدي صبح به صبح آرايش كامل مي كند، با اينكه خودم صبحا خيلي هنر كنم صورتم را بشورم در سفر، از اين جور آدمهاي تر و تميز خوشم مي آيد، طفلك خبر ندارد چه روزي در انتظارش است( آيكون خنده هاي شيطاني)
صبر كردم كه آفتاب بيايد و چادر را خشك كند و جمعش كرديم. از خانم مهمانخانه خداحافظي و تشكر كرديم كه اندكي شرمنده و نگران ما بود.
به راه افتاديم، كمي با كوله پياده روي كرديم و ماشيني نبود براي هيچ هايك ، پروانه زود خسته مي شد، برخلاف روزهاي اول كه انرژي اش بيشتر از من بود حالا مدام چشم به جاده و ماشين داشت.
منهم كه غرق منظره بودم تا ماشيني از راه رسيد، خانواده اي فرانسوي كه در همان مهمانخانه ساكن بودند، مادر و پدر و يك دختر كوچك. دخترك در سكوت كتاب مي خواند و سوفي با ما صحبت مي كرد، از ايران و طبيعتش مي پرسيد و بالا مي رفتيم
خب اينجا ديگر من بايد به جستجوي كلمات بروم
مسير هيچ شباهتي به هر انچه كه من ديده باشم نداشت، كوهها بودند، دور و بلند و سبز، ابرها بودند و اسمان اما همه در اندازه هايي غيرعادي بزرگ، بلند دور
نمي توانم ميزاني براي مقايسه بدهم، نمي توانم توضيح بدهم، گلها همه جا بودند و مدام بيشتر مي شدند، زرد ، سفيد، بنفش و صورتي، اخواع متفاوتي از گل بنفش وجود داشت
همسر سوفي چند بار نگه داشت تا سوفي عكاسي كند، يعني من بسيار سعادتمندم كه اين مسير را با اين خانواده رفتم ،  دقيقا در زيباترين نظرگاه ها مي ايستادند، نمي توانستم فرياد بزنم و يا به شيوه قديمي گريه كنم، فقط مدام بازوهايم را فشار مي دادم كه بتوانم تحمل كنم
گمان مي كنم فقط كساني مي توانند بفهمند كه من چه مي گويم كه كوههاي قفقاز را ديده باشند
ايستادن در بالاترين نقطه آسمان و نگاه كردن به دريايي از كوههاي سبز پشت سر هم و شيارهاي سفيد رودخانه و آبشار
يكي از توقف گاه ها جايي بود كه تو در بالاترين نقطه اي بود كه بالا آمده بودي و يك قدم بعد بايد سرازير مي شدي، دره اول جنگلي پر از ابشار بود مي چرخيدي، دره دوم كوههاي بدون درخت سبز پوش بودند، سراسر مخمل سبز
گمان مي كنم كه زمين هنگام هبوط آدم اين چنين بوده است، اين چنين بكر و خالي از هر نشانه حضور آدميان
و آن بالا، روبروي آن دو تصوير متفاوت و حيرت انگيز، من  آدمي رانده شده از بهشت نبودم، كه بهشت سكونتگاهم بود
من به ليلا مي انديشيدم زني كه در اساطير مسيحي، قبل از حوا آفريده شده بود، از گِلي جداگانه و  آدم را به همسري نپذيرفت، او سيب را نخورد و رانده نشد كه آدم را رها كرده و به ميل  خود به روي زمين آمد و زندگي در اينجا را به آن بالا ترجيح داده است.

۹ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

در راه شاتيلي

صبح در كنار درياچه بيدار شديم، مه در درختها پيچيده بود و باران ديشب همه جا را براق كرده بود. با ابجوش برقي كافه براي خودمان چايي درست كرديم و سر و صورت صفا داديم و از درياچه مه آلود خداحافظي كرديم و به راه افتاديم. 
طبق نقشه تا جاده اصلي راه باريكي بود كه شروع كرديم، ماجراي علاقه سگها به من را كه مي دانيد ، يكي دنبالمون افتاده بود و پروانه را وحشت زده مي كرد، باهاش صحبت كردم و افتاد جلو و مثلا راه را نشانمان داد، خيلي هم خوشحال بود. احساس مسئوليت شديد داشت. مدام هم راههاي فرعي را پيشنهاد مي داد مه قبول نكرديم.
جاده باغهاي انگور داشت مه داربست داشتند و مزارع مختلف و مناظر زيبا، من نمي دانم به جز كلمه زيبا از چه كلماتي ديگر مي شود استفاده كرد؟ سعيد مي گفت اينجا غوره و ابغوره برايشان معني ندارد همه مي شود انگور و شراب
در جاده زيبا مرد خل و چلي سعي كرد مزاحم شود كه ماشيني ما را سوار كرد، مرد راننده تلفني به كسي حضور ما را خبر داد و در راه هم ايستاد هندوانه و خربزه خريد و به شهري كه گفته بود تا انجا مي رود ما را رساند مي خواستيم خداحافظي كنيم اما اشاره كرد كه بمانيم، پشت ميز و نيمكتي ما را نشاند و دوستانش كه زن و مردي ميانسال و پسري جوان بودند هم آمدند و رسما مهماني راه انداخت و خربزه و هندوانه را براي ما بريد! يعني شرمنده شديم ها
تقريبا به زور تمام خربزه را در حلقمان چپاند و به هندوانه كه رسيد فرار كرديم، اين مردم فراتر از مهربانند
حتي نان داغ هم اورده بودند 
سوال هميشگي شان هم اين است كه كجايي هستيد و چه نسبتي با هم داريد و كلمات انگليسي شان بيشتر از اين جواب نمي دهد اما اشاره به گرجي هاي درون ايران هم كردند به گمانم
در وضعيت تركيدن از پشت ميز بلند شديم و خداحافظي طولاني و با غصه ما را راهي كردند.
خيلي جلو خرفتيم كه پيرمردي ما را سوار كرد، پروانه هم كه عشق ماشينهاي شاسي بلند كلي ذوق كرد، نام همه را بلد است! خدايي كل اطلاعات من از ماشين در حد پرايد و سمند است و بقيه اسمشون ماشين خارجيه ولي اين دختر هر ماشيني كه رد مي شه اطلاعات كاملش را رو مي كنه و منم يه جوري برخورد مي كنم كه يعني چه جالب!
جاده عجيب قشنگ شد، مرتع با اسبهاي در حال چرا و كليسايي زيبا بر بالاي بلندي
طبق گوگل مپ سر دو راهي از پيرمرد جدا شديم و دو پسرجوان كه چوب حمل مي كردند سوارمان كردند، گوشي را دادند به ما تا دختري كه انگليسي مي دانست كمكمان كند، دختر با مهرباني گفت كه پسرها تا كجا مي روند، در روستا مانندي پياده شديم بوي غذا مي آمد وقت ناهار شده بود
روستاهاي اينجا با وجود اينكه خيلي نونوار نيستند، زيبا هستند، به قول پروانه ناهنجاري ندارند
ماشين فياتي سوارمان كرد، فيات در اينجا خيلي زياد ديده مي شود و البته همه قديمي ، مرد در پايان راه طولاني، ناگهان انگليسي حرف زد و گفت:  افرين كه اتواسپات مي كنيد و اي ول بهتون و سفر خوبي داشته باشيد و اين راه بريد!
در شهر بعدي استراحت كرديم ( اسم شهرها براي من مشكل است پايان سفرنامه مسير را روي نقشه مي گذارم) بستني خورديم، زن مهربان صاحب مغازت  گوشي ما را برايمان بيست لاري شارژ كرد، و راه افتاديم 
اولين بار بود كه طول كشيد تا ماشين بعدي ما را سوار كند كه علتش را بعدا متوجه شديم
يك لندرور( پروانه ها) با سه پسر جوان گفتند كه ما را مي برند ، طفلي ها اصلا جا نداشتند  و ما را زور چپون كردند وسط صندوق هاي ميوه و كوله هاي خودشان، چونه من رسما به كوله ام چسبيده بود و آرنجم بيرون شيشه ، اين وسط پروانه داشت ناسپاسانه هلوي اهدايي را رد مي كرد كه نگذاشتم،حالا فكر كنيد چه طور من آن هلوي چاق را در فضاي بين دهان و كوله وارد كردم و اين وسط حتي كاز هم زدم
يعني ارزششو داشت
اين جاده با بقيه مسير اسفالتي كه تا كنون اومديم كلا فرق داشت، خاكي ، مارپيچ، شيب دار و كاملا كوره راهي از بين جنگل!
يعني من گردنم را محكم با دستام گرفته بودم كه وضعش از ايني كه هست خرابتر نشه و سعي مي كردم از فاصله بازوم تا شونه ام بتونم منظره را ببينم، خداي جنگل باصفايي  بود
نمي دونم چند ساعت بالا و پايين پريديم كه پياده شديم، و چندان ماشيني هم در آن مسير طولاني نديديم ، به پسر راننده با ايما و اشاره گفتم كه رانندگي اش حرف نداره و رفتيم سراغ يه رستوران و خاچاپوري خورديم
اقا اين غذا شده معضل ما، همه مي گن بخوريد خوشمزه است و هربار نون و پنيرپيتزا بود، پس چي شد اون تعريفهاي كه مي كردند؟!و گوشتي هم در كار نيست
حالا فكر كنيد وقتي غذا را آوردند با غصه متوجه شديم كه اينم پنيريه كه تازه فهميديم اين حجم بزرگ   مال يه نفره! كلي التماس كرديم كه دومي را بي خيال بشيد كه نشدند و ما به زور اولي را خورديم و دومي را ريختيم تو كيسه پلاستيك و از مردان ميز بغل كه انگليسي مي دانستند ادرس شاتيلي را گرفتيم
از درياچه قبلي ، پروانه نشانه هاي خستگي را بروز مي داد و مي گفت كه درياچه را بي خيال شويم، اينجا در رستوران گفت كه شاتيلي نرويم! بهش گفتم كه اين همه راه براي ديدن اينجا آمده ام و بر نمي گردم اما پيشنهاد دادم كه برگردد تفليس و انجا بماند تا من برم شاتيلي و برگردم
چيزي نگفت اما مسير را ادامه داد، حقيقتش اين است كه من اصلا دلم نمي آيد كسي با نارضايتي كنار من قدم بزند در حالي كه من در حال ذوق كردن از مناظرم اما هركس انتخاب خودش را دارد.
اما طفلك هيچ تصوري از سفر بك پكري نداشت و الهام بلاگرفته هم كه معرف او به من بوده فقط بهش گفته: ببين سفر با گيسو با سفرهاي قبلي و هتلي فرق داره و يه تجربه جديده !
و هيچ اشاره اي به پاره گي بعضي از قسمتهاي بدن در سفر با من نكرده است، فكر كنم يه طلبي ،پدركشتگي چيزي در جريان بوده است واگرنه اين طفلك را با ناخن هاي بلند و ميني ژوپ چه به خوابيدن در چادر و كيسه خواب!!!

يك لندكرور٢٠١٤(بازم پروانه) ما را سوار كرد و تا دو راهي شاتيلي رساند، رسما جاده اي وجود نداشت  و تازه بولدزرها و كارگران در حال ايجاد جاده بودند! اما همچنان همه جا زيبا بود، مرد بين راه ايستاد و جلوي كليسا صدقه داد، كلا مردم مذهبي هستند من اين صحنه، صليب كشيدن را مدام مي بينم
سر دو راهي يك ون با چند تا توريست هيپي ما را سوار كردند، با موهاي بافته و جمع شده و درهم گوريده شده، دخترها گل گلي پوشيده بودند و پسرها يكي پابرهنه بود و ديگري گيتار داشت! جماعت جذابي بودند و وقتي ون پياده مان كرد مسيري را با انها رفتيم اما تعدادشان زياد بود شانس هيچ هايك كم، بنابراين از انها جدا شديم
و هنوز هم فكر مي كنم كه اون پابرهنه چطور به شاتيلي رسيد؟ رسيد اصلا؟
همانجا بود كه در پيچ جاده درياچه ژيوانلي را ديدم، شگفت انگيز بود
نمي خواهم توصيفش كنم، نمي توانم
در كنار جاده نشستيم تا ماشيني پليسي ما را سوار كرد، هر دو خيلي جدي و خشن بودند و من زياد جرات ذوق كردن نداشتم، اما ذوق داشت ها، جنگل و رودخانه اي كه در ميان آن مي پيچيد و پروانه هم شنگول كه ماشين خوبي بود گويا
خيلي ساعت بعد، با گذر از رودخانه ها و جنگلها و دره ها و اندكي روستا، پليسها ما را پياده كردند و گفتند كه جلوتر نمي روند، حالا عصر شده بود و حس من مي گفت كه بهتر است ادامه ندهيم، در روستاي كوچك به نام كورشا تابلو مهمانخانه اي را ديديم و به سراغش رفتيم، زن موسفيد و لاغر در خانه اي تاريك و پر از صنايع دستي  ٦٠ لاري براي يك شب اتاق با غذا  مي خواست كه براي ما زياد بود اما اجازه داد كه در حياط مهمانخانه اش چادر بزنيم.
چادر را زير درخت كاج و در كنار يك گاو و يك قوچ كه با طناب به درختان اطراف وصل شده بودند به راه انداختيم ، پروانه خوابيد و و من رفتم قدمي در آن اطراف زدم، خانه ها چوبي و سنگي بودند با ظاهري فقيرانه اما تميز و زيبا
خيلي عجيب است، عادت نمي كنم به توجه اين جماعت به گل، خانه در حال ويراني است اما در باغچه اش گل هاي كوكب درشت، مي درخشد.
مشخص است كه زمستانها اين منطقه سنگين است از حضور خانه هاي سنگي و پنجره هاي كوچك
اب باريكه هايي از زير درختان بيرون آمده بود كه مردم ان را لوله كشي كرده بودند و ليواني هم زير باريكه آب براي رهگذران گذاشته بودند. اين مدل آب ها را زياد در گرجستان ديدم، گويا نذري است يا وقف شده به ياد كسي چون حتي تصوير كنده كاري شده شخص متوفي( احتمالا) بالاي شير آب هست
باران كه گرفت به داخل چادر بازگشتم و در حال شنيدن تعريفهاي بامزه پروانه درباره فاميلش بيهوش شدم. 

۸ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

درياچه ايلا

صبح در تختخواب گرم و نرم بيدار شدم، شهر در زير افتاب با سفالهاي قرمزش ، محشر بود. آب جوش گذاشتم و براي خودم چاي درست كردم و با همان مسقطي هاي گرجستاني خوردم. پروانه را بيدار كردم تا دوش بگيريد و كوله ها را بستم كه راه بيفتيم.
در حيرتم از اين مردم ،در اين مهمانخانه اشپزخانه و تمامي غذاهايش در دسترس ما بود، تمام خوردني هاي فروشي هم در راهرو بودند و مطلقا هيچكس نگران بلند كردن آن ها نبود!
پروانه هم آماده شد و رفتيم طبقه پايين با پيرزن مهربان خداحافظي كرديم و رفتيم بانك، معلوم شد كه انها هم خيلي سحرخيزند، ساعت ده باز مي شود! بنابراين قدم زنان رفتيم به ديدن برجي باستاني كه تمام شهر در زير پايت بود. و تنها ساختماني بود كه نديده بوديم.
بامزه اينكه اينجا گل ميموني علف هرز است و حتي سر برج و لاي ديوار ها هم سبز شده، نمي دانم چطور بذرش به آنجاها رسيده است!
ساختمان قلعه اي با برج و بارو بود كه با زاويه اي٣٦٠درجه تمام سيغناغي پيدا بود و البته كه سرونازهايش
از منظره شگفت انگيز انجا انقدر لذت برديم تا بانك باز شود و پول چنج كرديمو زديم به جاده.
راستي يك بار يكي از ليبرتي بانكها گفت پول ايراني ها را چنج نمي كند، فقط همان يك بانك
اولين هيچ هايكمان زن و شوهري بودند كه تا سرجاده اصلي ما را رساندند و اتگليسي بلد بودند، دومي مادر و پسري بودند كه تا شهر بعدي رساندنمان، بعدي مردي تنها با موزيكي زيبا بود و بعد يك ون كه پشتش نشستيم و به اطراف پرا شديم، اخرين ماشين پيرمردي مهربان بود كه تا دم درياچه ما را رساند و حتي كارخانه شراب سازي را نشانمان داد و چندين بار تلفنش را به كسي كه انگليسي مي دانست مي داد و از اين طريق فهميد كه كجا مي رويم و برنامه ما چيست . 
اولين درياچه اي كه برد كمپ زدن ممنوع بود به همين علت بردمان درياچه اي ديگر، مهربان بعد از اينكه به درياچه رساندمان تلفنمان را گرفت و شماره اش را داد كه اگر مشكلي پيش امد با او تماس بگيريم
اميدوارم كه اين مردم تا اخر دنيا اين چنين بمانند
مسير بسيار زيبا بود، انگار در ماسالي دائمي حركت مي كردي، ماسالي كه ابرهايش از جاده سرچم به اردبيل أمده بودند، ابرهاي گرجستان، سفيد و بزرگ و دايره اي بر لبه كوهستان مي چرخند و ابهت آن را بيشتر مي كنند.
درياچه كوچك بود و تميز و دورتا دورش جنگل، مردم از شهر براي شنا امده بودند اما ما كه هنوز تنمان سوخته بود، زير درختان ولو شديم و ناهار خورديم و با ميوه و تخمه منظره را نگاه كرديم و منتظر تا هوا خنك شود و براي شنا برويم
پروانه نيامد داخل اب، من رفتم ، آب گرم بود و دلپذيرفقط زير پا سيماني بود و شيب دار و احساس عدم امنيت ايجاد مي كرد. دختري تنها امده بود با موهايي بسيار بلند كه سورمه اي رنگشان كرده بود و تا اعماق درياچه شنا كنان مي رفت و باز مي گشت. حسرت برانگيز بود ، با آن نوها شبيه نوعي پري دريايي شده بود.خانواده ها با كودكانشان امده بودند كه بسيار زيبا هستند اين بچه هاي سفيد و چشم روشن و تپل، پف فيل و پشمك مي فروختند، عروس و دامادي براي عكاسي آمدند بسيار ساده پوش
اينجا اميد به زندگي بالاست گويا ، بچه و زن باردار زياد ديده مي شود!
از اب بيرون امدم و در افتاب نشسته بودم كه پروانه آمد، تا خواست كنارم بشيند گوشي اش سر خورد و رفت داخل درياچه، پروانه جيغ مي زد و بدنبال گوشي مي رفتم و فايده اي نداشت و گوشي ناپديد شد، پروانه كه اشكش در آمده بود دوان دوان رفت به دنبال نجات غريق ها كه دو تايي آمدند و سرانجام گوشي را پيدا كردند و عجيب اينكه ايفون  هنوز روشن بود و كار مي كرد!
پروانه هم اشكهايش را پاك كرد و شروع كرد به خواندن صلواتهاي كه نذر كرده بود. براي بهتر شدن حالش رفتيم بستني خريديم و دور درياچه قدم زديم. 
تمشكها همه جا بودند و ما كارشناس انواع طعم ها و مزه ها شديم، ترش، ملس، شيرين، بي آب، آبدار و تركيبي از اينها، فكر كنم يك كيلويي خورديم
در بخشهاي از درياچه كه عميقتر بودند جوانان از بالاي بلندي به درون آب مي پريدند، يكي از ان تجربه هايي كه تا به حال نداشته ام و حسرتش را دارم
هتلي در بالاي درياچه به سبك قلعه هاي قديمي ساخته شده بود كه هيبت زيبايي داشت، بخصوص در ميان جنگل خوابيده در اسمان آبي و ابرها
هوا خنك شده بود و درياچه زيباتر، در كوشه اي از ان سن مانندي درست شده بود رو به آب كه خانواده اي سه نفره در ارامشي عميق در حال ماهيگيري بودند، جواناني هم با نوشيدني در اعماق جنگل
فضا پر از تفريح و لذت بود و ما پف فيل خريديم و درباره محل چادر زدن به مشورت نشستيم، سرانجام من پروانه را فرستادم تا دلبري كند از زنان فروشنده و انان پيشنهاد دهند كه در تراس غذاخوري چادر بزنيم كه اگر باران آمد، خيس نشويم. 
هوا سرد شده بود و تاريك كه همان زن با نام گاليا ( نمي دانم مي دانست كه نامش معناي مادر زمين را دارد) برايمان كباب درست كرد كه چيزي شبيه كباب ماهيتابه اي است اما به قطر يك ساندويج و با پياز و سبزي و نان همراه است و مزه اش محشر و قيمتش البته زيادتر از سيغناغي، نفري ده لاري
زنان مهربان رفتند و سفارش ما را به نگهبانان درياچه كردند و ما چادر را به راه انداختيم و رفتيم داخلش
الان نيمه شب است و من داخل چادر مي نويسم و پروانه خوابيده و درياچه همچنان زنده و صداي مردم و واليباليست هاي كه با هيجان بازي مي كنند شنيده مي شود.
باران شروع شد.