۹ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

در راه شاتيلي

صبح در كنار درياچه بيدار شديم، مه در درختها پيچيده بود و باران ديشب همه جا را براق كرده بود. با ابجوش برقي كافه براي خودمان چايي درست كرديم و سر و صورت صفا داديم و از درياچه مه آلود خداحافظي كرديم و به راه افتاديم. 
طبق نقشه تا جاده اصلي راه باريكي بود كه شروع كرديم، ماجراي علاقه سگها به من را كه مي دانيد ، يكي دنبالمون افتاده بود و پروانه را وحشت زده مي كرد، باهاش صحبت كردم و افتاد جلو و مثلا راه را نشانمان داد، خيلي هم خوشحال بود. احساس مسئوليت شديد داشت. مدام هم راههاي فرعي را پيشنهاد مي داد مه قبول نكرديم.
جاده باغهاي انگور داشت مه داربست داشتند و مزارع مختلف و مناظر زيبا، من نمي دانم به جز كلمه زيبا از چه كلماتي ديگر مي شود استفاده كرد؟ سعيد مي گفت اينجا غوره و ابغوره برايشان معني ندارد همه مي شود انگور و شراب
در جاده زيبا مرد خل و چلي سعي كرد مزاحم شود كه ماشيني ما را سوار كرد، مرد راننده تلفني به كسي حضور ما را خبر داد و در راه هم ايستاد هندوانه و خربزه خريد و به شهري كه گفته بود تا انجا مي رود ما را رساند مي خواستيم خداحافظي كنيم اما اشاره كرد كه بمانيم، پشت ميز و نيمكتي ما را نشاند و دوستانش كه زن و مردي ميانسال و پسري جوان بودند هم آمدند و رسما مهماني راه انداخت و خربزه و هندوانه را براي ما بريد! يعني شرمنده شديم ها
تقريبا به زور تمام خربزه را در حلقمان چپاند و به هندوانه كه رسيد فرار كرديم، اين مردم فراتر از مهربانند
حتي نان داغ هم اورده بودند 
سوال هميشگي شان هم اين است كه كجايي هستيد و چه نسبتي با هم داريد و كلمات انگليسي شان بيشتر از اين جواب نمي دهد اما اشاره به گرجي هاي درون ايران هم كردند به گمانم
در وضعيت تركيدن از پشت ميز بلند شديم و خداحافظي طولاني و با غصه ما را راهي كردند.
خيلي جلو خرفتيم كه پيرمردي ما را سوار كرد، پروانه هم كه عشق ماشينهاي شاسي بلند كلي ذوق كرد، نام همه را بلد است! خدايي كل اطلاعات من از ماشين در حد پرايد و سمند است و بقيه اسمشون ماشين خارجيه ولي اين دختر هر ماشيني كه رد مي شه اطلاعات كاملش را رو مي كنه و منم يه جوري برخورد مي كنم كه يعني چه جالب!
جاده عجيب قشنگ شد، مرتع با اسبهاي در حال چرا و كليسايي زيبا بر بالاي بلندي
طبق گوگل مپ سر دو راهي از پيرمرد جدا شديم و دو پسرجوان كه چوب حمل مي كردند سوارمان كردند، گوشي را دادند به ما تا دختري كه انگليسي مي دانست كمكمان كند، دختر با مهرباني گفت كه پسرها تا كجا مي روند، در روستا مانندي پياده شديم بوي غذا مي آمد وقت ناهار شده بود
روستاهاي اينجا با وجود اينكه خيلي نونوار نيستند، زيبا هستند، به قول پروانه ناهنجاري ندارند
ماشين فياتي سوارمان كرد، فيات در اينجا خيلي زياد ديده مي شود و البته همه قديمي ، مرد در پايان راه طولاني، ناگهان انگليسي حرف زد و گفت:  افرين كه اتواسپات مي كنيد و اي ول بهتون و سفر خوبي داشته باشيد و اين راه بريد!
در شهر بعدي استراحت كرديم ( اسم شهرها براي من مشكل است پايان سفرنامه مسير را روي نقشه مي گذارم) بستني خورديم، زن مهربان صاحب مغازت  گوشي ما را برايمان بيست لاري شارژ كرد، و راه افتاديم 
اولين بار بود كه طول كشيد تا ماشين بعدي ما را سوار كند كه علتش را بعدا متوجه شديم
يك لندرور( پروانه ها) با سه پسر جوان گفتند كه ما را مي برند ، طفلي ها اصلا جا نداشتند  و ما را زور چپون كردند وسط صندوق هاي ميوه و كوله هاي خودشان، چونه من رسما به كوله ام چسبيده بود و آرنجم بيرون شيشه ، اين وسط پروانه داشت ناسپاسانه هلوي اهدايي را رد مي كرد كه نگذاشتم،حالا فكر كنيد چه طور من آن هلوي چاق را در فضاي بين دهان و كوله وارد كردم و اين وسط حتي كاز هم زدم
يعني ارزششو داشت
اين جاده با بقيه مسير اسفالتي كه تا كنون اومديم كلا فرق داشت، خاكي ، مارپيچ، شيب دار و كاملا كوره راهي از بين جنگل!
يعني من گردنم را محكم با دستام گرفته بودم كه وضعش از ايني كه هست خرابتر نشه و سعي مي كردم از فاصله بازوم تا شونه ام بتونم منظره را ببينم، خداي جنگل باصفايي  بود
نمي دونم چند ساعت بالا و پايين پريديم كه پياده شديم، و چندان ماشيني هم در آن مسير طولاني نديديم ، به پسر راننده با ايما و اشاره گفتم كه رانندگي اش حرف نداره و رفتيم سراغ يه رستوران و خاچاپوري خورديم
اقا اين غذا شده معضل ما، همه مي گن بخوريد خوشمزه است و هربار نون و پنيرپيتزا بود، پس چي شد اون تعريفهاي كه مي كردند؟!و گوشتي هم در كار نيست
حالا فكر كنيد وقتي غذا را آوردند با غصه متوجه شديم كه اينم پنيريه كه تازه فهميديم اين حجم بزرگ   مال يه نفره! كلي التماس كرديم كه دومي را بي خيال بشيد كه نشدند و ما به زور اولي را خورديم و دومي را ريختيم تو كيسه پلاستيك و از مردان ميز بغل كه انگليسي مي دانستند ادرس شاتيلي را گرفتيم
از درياچه قبلي ، پروانه نشانه هاي خستگي را بروز مي داد و مي گفت كه درياچه را بي خيال شويم، اينجا در رستوران گفت كه شاتيلي نرويم! بهش گفتم كه اين همه راه براي ديدن اينجا آمده ام و بر نمي گردم اما پيشنهاد دادم كه برگردد تفليس و انجا بماند تا من برم شاتيلي و برگردم
چيزي نگفت اما مسير را ادامه داد، حقيقتش اين است كه من اصلا دلم نمي آيد كسي با نارضايتي كنار من قدم بزند در حالي كه من در حال ذوق كردن از مناظرم اما هركس انتخاب خودش را دارد.
اما طفلك هيچ تصوري از سفر بك پكري نداشت و الهام بلاگرفته هم كه معرف او به من بوده فقط بهش گفته: ببين سفر با گيسو با سفرهاي قبلي و هتلي فرق داره و يه تجربه جديده !
و هيچ اشاره اي به پاره گي بعضي از قسمتهاي بدن در سفر با من نكرده است، فكر كنم يه طلبي ،پدركشتگي چيزي در جريان بوده است واگرنه اين طفلك را با ناخن هاي بلند و ميني ژوپ چه به خوابيدن در چادر و كيسه خواب!!!

يك لندكرور٢٠١٤(بازم پروانه) ما را سوار كرد و تا دو راهي شاتيلي رساند، رسما جاده اي وجود نداشت  و تازه بولدزرها و كارگران در حال ايجاد جاده بودند! اما همچنان همه جا زيبا بود، مرد بين راه ايستاد و جلوي كليسا صدقه داد، كلا مردم مذهبي هستند من اين صحنه، صليب كشيدن را مدام مي بينم
سر دو راهي يك ون با چند تا توريست هيپي ما را سوار كردند، با موهاي بافته و جمع شده و درهم گوريده شده، دخترها گل گلي پوشيده بودند و پسرها يكي پابرهنه بود و ديگري گيتار داشت! جماعت جذابي بودند و وقتي ون پياده مان كرد مسيري را با انها رفتيم اما تعدادشان زياد بود شانس هيچ هايك كم، بنابراين از انها جدا شديم
و هنوز هم فكر مي كنم كه اون پابرهنه چطور به شاتيلي رسيد؟ رسيد اصلا؟
همانجا بود كه در پيچ جاده درياچه ژيوانلي را ديدم، شگفت انگيز بود
نمي خواهم توصيفش كنم، نمي توانم
در كنار جاده نشستيم تا ماشيني پليسي ما را سوار كرد، هر دو خيلي جدي و خشن بودند و من زياد جرات ذوق كردن نداشتم، اما ذوق داشت ها، جنگل و رودخانه اي كه در ميان آن مي پيچيد و پروانه هم شنگول كه ماشين خوبي بود گويا
خيلي ساعت بعد، با گذر از رودخانه ها و جنگلها و دره ها و اندكي روستا، پليسها ما را پياده كردند و گفتند كه جلوتر نمي روند، حالا عصر شده بود و حس من مي گفت كه بهتر است ادامه ندهيم، در روستاي كوچك به نام كورشا تابلو مهمانخانه اي را ديديم و به سراغش رفتيم، زن موسفيد و لاغر در خانه اي تاريك و پر از صنايع دستي  ٦٠ لاري براي يك شب اتاق با غذا  مي خواست كه براي ما زياد بود اما اجازه داد كه در حياط مهمانخانه اش چادر بزنيم.
چادر را زير درخت كاج و در كنار يك گاو و يك قوچ كه با طناب به درختان اطراف وصل شده بودند به راه انداختيم ، پروانه خوابيد و و من رفتم قدمي در آن اطراف زدم، خانه ها چوبي و سنگي بودند با ظاهري فقيرانه اما تميز و زيبا
خيلي عجيب است، عادت نمي كنم به توجه اين جماعت به گل، خانه در حال ويراني است اما در باغچه اش گل هاي كوكب درشت، مي درخشد.
مشخص است كه زمستانها اين منطقه سنگين است از حضور خانه هاي سنگي و پنجره هاي كوچك
اب باريكه هايي از زير درختان بيرون آمده بود كه مردم ان را لوله كشي كرده بودند و ليواني هم زير باريكه آب براي رهگذران گذاشته بودند. اين مدل آب ها را زياد در گرجستان ديدم، گويا نذري است يا وقف شده به ياد كسي چون حتي تصوير كنده كاري شده شخص متوفي( احتمالا) بالاي شير آب هست
باران كه گرفت به داخل چادر بازگشتم و در حال شنيدن تعريفهاي بامزه پروانه درباره فاميلش بيهوش شدم. 

۸ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

درياچه ايلا

صبح در تختخواب گرم و نرم بيدار شدم، شهر در زير افتاب با سفالهاي قرمزش ، محشر بود. آب جوش گذاشتم و براي خودم چاي درست كردم و با همان مسقطي هاي گرجستاني خوردم. پروانه را بيدار كردم تا دوش بگيريد و كوله ها را بستم كه راه بيفتيم.
در حيرتم از اين مردم ،در اين مهمانخانه اشپزخانه و تمامي غذاهايش در دسترس ما بود، تمام خوردني هاي فروشي هم در راهرو بودند و مطلقا هيچكس نگران بلند كردن آن ها نبود!
پروانه هم آماده شد و رفتيم طبقه پايين با پيرزن مهربان خداحافظي كرديم و رفتيم بانك، معلوم شد كه انها هم خيلي سحرخيزند، ساعت ده باز مي شود! بنابراين قدم زنان رفتيم به ديدن برجي باستاني كه تمام شهر در زير پايت بود. و تنها ساختماني بود كه نديده بوديم.
بامزه اينكه اينجا گل ميموني علف هرز است و حتي سر برج و لاي ديوار ها هم سبز شده، نمي دانم چطور بذرش به آنجاها رسيده است!
ساختمان قلعه اي با برج و بارو بود كه با زاويه اي٣٦٠درجه تمام سيغناغي پيدا بود و البته كه سرونازهايش
از منظره شگفت انگيز انجا انقدر لذت برديم تا بانك باز شود و پول چنج كرديمو زديم به جاده.
راستي يك بار يكي از ليبرتي بانكها گفت پول ايراني ها را چنج نمي كند، فقط همان يك بانك
اولين هيچ هايكمان زن و شوهري بودند كه تا سرجاده اصلي ما را رساندند و اتگليسي بلد بودند، دومي مادر و پسري بودند كه تا شهر بعدي رساندنمان، بعدي مردي تنها با موزيكي زيبا بود و بعد يك ون كه پشتش نشستيم و به اطراف پرا شديم، اخرين ماشين پيرمردي مهربان بود كه تا دم درياچه ما را رساند و حتي كارخانه شراب سازي را نشانمان داد و چندين بار تلفنش را به كسي كه انگليسي مي دانست مي داد و از اين طريق فهميد كه كجا مي رويم و برنامه ما چيست . 
اولين درياچه اي كه برد كمپ زدن ممنوع بود به همين علت بردمان درياچه اي ديگر، مهربان بعد از اينكه به درياچه رساندمان تلفنمان را گرفت و شماره اش را داد كه اگر مشكلي پيش امد با او تماس بگيريم
اميدوارم كه اين مردم تا اخر دنيا اين چنين بمانند
مسير بسيار زيبا بود، انگار در ماسالي دائمي حركت مي كردي، ماسالي كه ابرهايش از جاده سرچم به اردبيل أمده بودند، ابرهاي گرجستان، سفيد و بزرگ و دايره اي بر لبه كوهستان مي چرخند و ابهت آن را بيشتر مي كنند.
درياچه كوچك بود و تميز و دورتا دورش جنگل، مردم از شهر براي شنا امده بودند اما ما كه هنوز تنمان سوخته بود، زير درختان ولو شديم و ناهار خورديم و با ميوه و تخمه منظره را نگاه كرديم و منتظر تا هوا خنك شود و براي شنا برويم
پروانه نيامد داخل اب، من رفتم ، آب گرم بود و دلپذيرفقط زير پا سيماني بود و شيب دار و احساس عدم امنيت ايجاد مي كرد. دختري تنها امده بود با موهايي بسيار بلند كه سورمه اي رنگشان كرده بود و تا اعماق درياچه شنا كنان مي رفت و باز مي گشت. حسرت برانگيز بود ، با آن نوها شبيه نوعي پري دريايي شده بود.خانواده ها با كودكانشان امده بودند كه بسيار زيبا هستند اين بچه هاي سفيد و چشم روشن و تپل، پف فيل و پشمك مي فروختند، عروس و دامادي براي عكاسي آمدند بسيار ساده پوش
اينجا اميد به زندگي بالاست گويا ، بچه و زن باردار زياد ديده مي شود!
از اب بيرون امدم و در افتاب نشسته بودم كه پروانه آمد، تا خواست كنارم بشيند گوشي اش سر خورد و رفت داخل درياچه، پروانه جيغ مي زد و بدنبال گوشي مي رفتم و فايده اي نداشت و گوشي ناپديد شد، پروانه كه اشكش در آمده بود دوان دوان رفت به دنبال نجات غريق ها كه دو تايي آمدند و سرانجام گوشي را پيدا كردند و عجيب اينكه ايفون  هنوز روشن بود و كار مي كرد!
پروانه هم اشكهايش را پاك كرد و شروع كرد به خواندن صلواتهاي كه نذر كرده بود. براي بهتر شدن حالش رفتيم بستني خريديم و دور درياچه قدم زديم. 
تمشكها همه جا بودند و ما كارشناس انواع طعم ها و مزه ها شديم، ترش، ملس، شيرين، بي آب، آبدار و تركيبي از اينها، فكر كنم يك كيلويي خورديم
در بخشهاي از درياچه كه عميقتر بودند جوانان از بالاي بلندي به درون آب مي پريدند، يكي از ان تجربه هايي كه تا به حال نداشته ام و حسرتش را دارم
هتلي در بالاي درياچه به سبك قلعه هاي قديمي ساخته شده بود كه هيبت زيبايي داشت، بخصوص در ميان جنگل خوابيده در اسمان آبي و ابرها
هوا خنك شده بود و درياچه زيباتر، در كوشه اي از ان سن مانندي درست شده بود رو به آب كه خانواده اي سه نفره در ارامشي عميق در حال ماهيگيري بودند، جواناني هم با نوشيدني در اعماق جنگل
فضا پر از تفريح و لذت بود و ما پف فيل خريديم و درباره محل چادر زدن به مشورت نشستيم، سرانجام من پروانه را فرستادم تا دلبري كند از زنان فروشنده و انان پيشنهاد دهند كه در تراس غذاخوري چادر بزنيم كه اگر باران آمد، خيس نشويم. 
هوا سرد شده بود و تاريك كه همان زن با نام گاليا ( نمي دانم مي دانست كه نامش معناي مادر زمين را دارد) برايمان كباب درست كرد كه چيزي شبيه كباب ماهيتابه اي است اما به قطر يك ساندويج و با پياز و سبزي و نان همراه است و مزه اش محشر و قيمتش البته زيادتر از سيغناغي، نفري ده لاري
زنان مهربان رفتند و سفارش ما را به نگهبانان درياچه كردند و ما چادر را به راه انداختيم و رفتيم داخلش
الان نيمه شب است و من داخل چادر مي نويسم و پروانه خوابيده و درياچه همچنان زنده و صداي مردم و واليباليست هاي كه با هيجان بازي مي كنند شنيده مي شود.
باران شروع شد.

۷ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

همچنان سيغناغي

از كليسا كه بيرون امديم  وارد كليساي نوساز و ناتمامي شديم و متوجه شدم اينها را با اجر و ظاهري سنگي مي سازند اما همجنان زيبا بود با راهبه هاي غمگين و لاغر و سياهپوش
از در فرعي كليسا كه خارج شدم همان اتفاق قديمي افتاد، حالم بد مي شود از زيبايي منظره، مي ترسم، مي ترسم كه تحمل اين همه زيبايي را نداشته باشم، بارها گفته ام و مي دانيد كه گمان مي كنم رنگها و نورها و صداها و بوها بر روي من تاثير بيشتري از ديگران دارد
اما اين منظره خدايي فقط مرا شوك زده نكرده بود، انبوه توريستها به اينجا كه مي رسيدند براي لحظاتي ساكت مي شدند و بعد دوربينها بالا مي امد
پلكان سبزي با كمربندي از گل، چشمها را به سمت اسماني بي انتها در روبرو مي كشاند كه پر از ابر بود، عطر كلها سنگين بود و افتاب ان مراتع دوردست را تكه تكه رنگ زده بود
لازم بود تا مدت طولاني بر روي سكوي داغ آجري بشينم تا آرام آرام بتوانم منظره را هضم كنم و مدام با پروانه مي گفتيم: خير از جووني ات ببيني سعيد با معرفي اين شهر
خيلي بعد سرانجام از جادوي رنگ و افتاب  و اسمان و درخت رها شديم و بازگشتيم، در بازگشت تمشك هاي خوشمزه تري بود و خاطره هاي پروانه خنده دار تر و تلاش پروانه براي چيدن و شكستن فندق هاي تازه واقعا تماشايي بود 
در بازگشت خسته و گرسنه به سراغ اشپز خودمان رفتيم و كلي ذوق زده شد از ديدن ما و اينبار كباب با همان غذاي كه در مغولستان خورده بودم و اسمش مشكل است، برايمان درست كرد كه هردو محشر بودند و مانند بيشتر غذاي هاي گرجي اندكي شور
يك نوشيدني گازدار هم خوردم كه عكس گل داشت و عطر گل و مزه جديد و عجيبي بود، قيمتهاي اين خانم هم دقيقا نصف رقم رستورانهاي شهر بود
بيرون آمديم و به سمت مهمانخانه زيبايمان رفتيم، دستفروش ها بافتني هاي زيبايي مي بافتند به صورت شال و كفش و كيف كه سرشار از رنگ بودند و من قصد نداشتم يك گرم به كوله ام اضافه كنم واگرنه وسوسه شديد بود
توريستها زياد شده بودن و عربها بيشتر به چشم مي آمدند
در مهمانخانه مهماني ناهارب برگزار بود كه مناسبتي داشت كه نفهميدم و ما كه داخل اتاقها رفتيم و بيهوش شديم نفهميديم كي تمام شد
عصر بيدار كه شدم تازه پروانه به خواب رفته بود بنابراين رفتم سراغ حمام، كارگرها بقاياي مهماني را تميز مي كردند و خيلي جدي و سختكوش به نظر مي رسيدند و حمام
خب به دليل سفر من حمام هاي متفاوتي را تجربه كردم اما تا به حال در حمامي نبودم كه پنجره تمام قد شيشه اي رو به منظره داشته باشد!
مي فهميد يعني چه؟
اصلا نفهميدم بالاخره شامپو زدم يا نه، اخه ادم بي جنبه را  بذارن جلو جنگل و مرتع و اسمان و بگن سرتو بشور
مي شه اصلا؟

۴ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شهر عشق: سيغناغي

صبح شهر خيلي دير از خواب بيدار شد، اينقدر كه با كوله ها، پشت كليسايي رو به منظره  سقفهاي قرمز، چرتي زديم تا اين ملت سحرخيز! بيدار شوند.
زني جاروكش نگران دو مرد مستي بود كه هنوز برايشان روز آغاز نشده بود و زن مي خواست ما را به زور به مهمانخانه ببرد. حقيقت اينكه حتي مستهاي گرجستان هم مهربانند ، مزاحمتشان اين بود كه برايمان شكلات و بادام زميني اوردند اما پروانه ترسيده بود بنابراين گذاشتم كه پيرزن ما را به دم مهمانخانه اي ببرد كه هم قيمتش بالا بود هم اتاقش كوچك
اما در همان مسير كوچه اي مرا صدا زد، داخلش رفتم و در زير پله ها، پيرزني را يافتم و گفتم اتاق، زن مرا به طبقه بالا برد و در در ايوان چوبي حيرت انگيز اتاق بزرگ و تميزي را نشانمان داد
دختر پيرزن كه از هواب بيدارش كرده بودند گفت پنجاه لاري، مني كه اصلا قصد مهمانخانه نداشتم انقدر شيفته اينجا شده بودم كه چانه زدم و پروانه كه رسما دلبري مي كرد، پليز، پليز 
زن حتي نفهميد چرا خودش هم راضي شد، شانه بالا انداخت و احتمالا گفت جهنم
با سي لاري اتاق را به ما داد!
ملافه ها را عوض كرد و حوله تميز اورد و ما خوشحال در تخت بزرگ و نرم ان اتاق ولو شديم تا شهر بيدار شود، تازه ساعت هفت شده بود، اتاق بوي چوب مي داد، ملافه ها بوي تميزي و كف چوبي كه زير پاهايمان تراق و تروق مي كرد و منظره روبرو 
منظره روبروه
منظره روبرو
تا ساعت ده لذت بود و بعد بدون كوله ها براي ديدن شهر به راه افتاديم
سيغناغي
شهري با دو سه تا خيابان فقط اما تجربه اي شگفت انگيز
شما اين شهر را ديده ايد، در افسانه هاي پريان، در داستانهاي شواليه گري در رمانهاي عاشقانه، شهري با بالكن هاي چوبي با ديوارهاي سنگي و آجري با مغازه هاي كوچك ، پيرمردان و پيرزنان و با منظره ها هر چهارطرفش، در بالاي كوه، در بين جنگل 
يكشنبه بود و سهر همچنان خلوت ، با پروانه كه ذائقه عجيبي در شناسايي غذاهاي خوب و غذاخوري هاي مطمين دارد، مرا به داخل اتاقكي كوچك برد كه زني ميانسال در ان پخت و پز مي كرد
پنكه اي پايه دار و منوي دستنويس، حدسي دو تا غذا سفارش داديم كه مال پروانه سيب زميني سرخ شده  بود و مال من خاچاتوري پنير كه هر دو خوشمزه بودند و با حجمي زياد
سير و سرحال به راه افتاديم ، كوچه هاي زيبا را رد كرديم تا به جاده جنگلي وارد شويم كه كليسايي در انتهاي آن بود 
جاده جنگلي پر از تمشك كه خورديم، پر از پيچ هايي كه شهر در پشت آنها مي درخشيد، از ان لحظات بود كه وقت ابغوره گيري بود كه خودم را كنترل مي كردم
رفتيم ر رفتيم و رفتيم جاده تميز و امن از مغازه مردي عرب آب خنك خريديم و از منظره زيباي صندلي هايش عكس گرفتيم
تا سرانجام به كليساها رسيديم، شلوغ بود و پر از توريست و البته پر از سروناز، اينجا اين همشهري هاي من زيادند و كهنسال، در شيراز خيلي كم شده اند، خواننده هاي من، مي دانم كه زياديد و دوستم داريد
به ياد من سروناز بكاريد، هرجا كه شد اما اگر قرار است از خودمان به يادگار بگذاريم، چه چيزي زيباتر از اين بانوي طناز و رقصان در باد؟
وارد محوطه كه شديم دو كليساي بزرگ و زيبا و يك كليساي كوچك در بين اين دو را ديديم، همه وارد آن وسطي مي شدند كه منهم وارد شدم
پر از نقاشي بود و انبوه جمعيتي كه دايره اي دور هم جمع شده بودند در سكوت به صداي كشيش به گمانم گوش مي دادند
ناگهان مردم شروع به خواندن كردند، نه مي دانم چه مي خواندند و نه مي خواهم كه بدانم، فقط مي دانم در اين همسرايي دسته جمعي چنان جادويي بود كه قلبم را به درد آورد، پشت در پناه گرفته بودم و به نقاشي هاي سقف نگاه مي كردم، سرگذشت رنجهاي بشري، رانده شدگان از بهشت ، برادركشي، جدالها و معجزه ها و اميد ها و دردها
مردم مي خواندند و من پشت در كليسا اشك مي ريختم براي خودمان ما ادميان كوچك و حقير كه از ازل رنج مي كشيم و تا ابد، بي گناه مي كشيم و كشته مي شويم و تنها با اميدي بي مرگ ادامه مي دهيم، اشك مي ريختم براي اين ايماني كه نااميدانه است اما هست براي اين صداها كه صداي درد و رنج بود، رنجهاي پايان ناپذير بشري
هم نوايي كه پايان يافت ، مردي به تنهايي ادامه داد و بعد از آن اميد و قدرت بود كه در صداها بالا رفت مانند ريتم پاكوبيدن، تكرار مي كردند و درخواست مي كردند و اميد داشتند و اشك مرا بيشتر مي كردند
منهم اميدوارم كه نجات دهنده در گور نخفته باشد

۳ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

جاده هاي گرجستان

صبح بيدار شديم ، از آنجا كه سعيد براي دفن پدرزن بايد به شهري ديگر مي رفت پيشنهاد داد كه به ديدن شهري در همان حوالي برويم، به سرعت بذيرفته و زير دستورات سربازخانه اي سعيد كوله ها را جمع كرديم و در ماشين انداختيم و براي خريد كيسه خواب براي پروانه زديم بيرون
سعيد همچنان درگير هموطنان عزيزي بود كه شاكي بودند چرا هتلشان شلنگ توالت ندارد! و من در حيرت صبر و خوصله اش در پاسخگويي
تا دم مترو ما را برد و قرار شد بعد از خريد يكديگر را ببينيم. مترو قديمي بود و پر سرو صدا اما دوست داشتني، مردها با ورود خانمها و افراد مسن بلند مي شدند و نام ايستگاه ها واضح اعلام مي شد، پنج لاري كارت مترو و شارژش شد و ايستگاهي كه سعيد گفته بود پياده شديم و از انجا سوار وني شديم كه به ليلو بازار مي رفت، سه مسافر مهربان به ما اطمينان دادند كه خط صحبح را سوار شديم اما هيچكس نگفته بود قرار است از شهر خارج شويم!
يكساعتي تلق و تلوق كنان رفتيم و به بازار رسيديم كه به طرز مشكوكي خلوت بود، به سختي كوله پيدا كرديم اما قيمتها از ايران پايننتر بود و همه چيز در هم با شباهتي به بازار بزرگ تهران
تركي حرف زدن پروانه هم به كمك آمد و حسابي تخفيف گرفتيم اما زمان بازگشت به ايستگاه متوجه شديم كه سعيد نمي تواند پيدايمان كند، زماني كه سرانجام بعد از دادن گوشي به يك گرج معلوم شد ما جاي اشتباهي هستيم، راننده مهربان ما را به محل قرار رساند
و گويا ما از ته بازار وارد شده بوديم و به همين علت اجناس محدود و خلوت بود، بازار ليلو سر خيابان را سعيد نشانمان داد كه قيامتي بود براي خودش، از جان مرغ تا شير آدميزاد
بعد از آن جاده بود و كف كردن من
از عشق من و جاده ها كه خبر داريد، حالا يك طرف جنگ، سمت ديگر مرتع و روبرو ابرها
باز هم بگويم؟ موسيقي هم اضافه كنيد
يك جايي هم سعيد نگه داشت و از اين شيريني مخصوص گرجستان خريديم و فيلم هم گرفتم از مراحل توليدش، گردو و فندق را نخ كرده ، نخ را در شيره انگور فرو مي برند و مي گذارند تا ببيند
يعني با اولين گاز فهميدم كه روز اخر فراوان با خودم خواهم برد، خوشمزههههههههههههه
سعيد سر دوراهي پياده مان كرد و راهيمان كرد، بهش گفتم كه رسما ما را مرام كش كرد و با وجود شوخي هايش عين باباها نگران رفتن ما شده بود
سعيد رفت و بخش سخت سفرمان آغاز شد
لباسهاي شهري را پشت درختي عوض كرديم و كوله پشتي بر شانه هاي داغ از افتاب سوختگي انداختيم و شستها را بالا گرفتيم
پروانه اولين بار بود هيچ هايك مي كرد و من به شوخي خنده اموزشس مي دادم و حقيقتش را بخواهيد با داشتن دختر خوشگلي چون پروانه همچين مدت طولاني منتظر ماشين نمي مانيد
دو مرد مسن ما را تا دوراهي سيغناغي بردند و كلي اطلاعات با زبان بي زباني رد و بدل كرديم و دو راهي بعدي را با راننده تاكسي آمديم كه گفت پول نمي گيرد، او هم كلي اطلاعات داد كه كرد است و ٣٧ درصد مردم گرجستان كردن كه عدد جالبي بود و نمي دانستم
در ميان شهر پياده شديم و جوانان زيادي با پيشنهاد هتل و مهمانخانه آمدند كه چون قصد چادر زدن داشتيم رد كرديم و به سمت پارك رفتيم، هوا داشت تاريك مي شد و مي خواستيم زودتر بساط چادر را برپا كنيم، در پارك موزه اي بود كه جواني نگهبانش بود، گفت كه مي توانيم در مهتابي ساختمان چادر بزنيم كه زديم، 
منظره مهتابي بسيار زيبا بود هرچند بسرعت در تاريكي فرو رفت.
پسر تا ده شب انجا بود و با من درباره پدر و مادر و دوست دخترش ماري حرف مي زد و از شاهدانه هاي من مي خورد اما بعد از آن رفت و اطمينان داد كه هيچ خطري ما را تهديد نمي كند، رفتيم داخل چادر و  پروانه داشت اس ام اس بازي مي كرد كه من به خواب رفتم

۲ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

درياچه آرامش

سعيد پيشنهاد داد كه امروز به ديدن درياچه ها برويم و شب به ديدار نارين قلعه، منم كه عشق آب بازي پذيرفتم، مايوها را زير لباس پوشيديم و مسير را روي نقشه پيدا كرديم به را افتاديم، توصيه مي كنم در سفرها براي گردش در سطح شهر كوله پشتي كوچكي داشته باشيد كه دستهايتان باز باشد، كيف كمري و سردوشي براي سفر جالب نيستند،همچين خوش دستند براي دزدان و دست و پا گير براي شما
در كنار رودخانه همچنان ماهيگيران در حال تلاش بودند، گمان مي كنم بايد ذهن ازاد و صبر زيادي داشته باشي تا ماهيگير شوي
از روي پل رد شديم و به مجسمه اسب سوار رسيديم و پيچيديم و از يه خانم بي اعصاب خوردني خريديم، از يه داروخانه روغن بدن گرفتيم .
اينجا مردم ساده پوشند، زنان مسن بلوز و دامن، زنان جوان بلوز و شلوار، به ندرت پيراهن مجلسي بر تن كسي مي بيني مگر توريست باشد. دختران باريك و بلندند اما گويا نژادشان در ميانسالي تپل است، تفريبا پيرزن لاغر نديديم
چشمان مردانشان اهل نگاه است، حتي سر بر مي گردانند و دنبال مي كنند اما فقط تحسين است و نديدم مزاحمتي براي دختري ايجاد شود
ميوه هم همه جا هست، زنان در خيابان روي جعبه هاي كوچك ، ميوه مي فروشند و در جاده ها مردان زير سايبانهاي بزرگ هندوانه و خربزه، سعيد مي گفت امسال اينقدر قيمت اينها پايين امده كه كشاورز ضرر كرده و حتي ديگر نچيده اند بعضي ميوه ها و دولت هم كمك نكرده است
طبق نقشه بايد يك كوچه را مي گرفتيم و بالا مي رفتيم تا به درياچه برسيم اما نه گوگل مپ و نه نقشه نگفته بودند كه قرار است هفت جدمان را در اين كوچه ها ملاقات كنيم
اقا يه سربالايي گفتن، يه چيزي هم شما شنيديد اما اوني كه ما ديديم يه چي ديگه بود!
يعني يه چند درجه بهش اضافه مي شد، عمودي بود، ديوار
ظهر تابستان و ديوار نوردي و فقدان سايه
تصور نكنيد فقط وقتي، كوچه افقي شد، در واقع به بالاي يه كوه رسيده بوديم كه خانه اي نداشت و شهر زير پايمان بود، دويديم زير درخت و اب معدني را خالي كردم روي سرم و همانجا ولو شدم و دعا مي كردم گرمازده نشوم، خوشبختانه باد مي وزيد و اب روي سرو صورتم را خنك مي كرد و در حيرت پروانه بودم كه از درخت گردو بالا رفته بود، علاوه بر اينكه چيده بود، ترق و تارق داشت مي شكست مي خورد!
نفسم كه بالا امد گفتم براي من هم بياورد، حالا دو تا خل و چل را تصور كنيد ، نشسته در زير بوته ها وسط يك ناكجا اباد دارن گردو مي خورن اونم با چه جديت و لذتي، انگار هدف از سفر همين بوده!
يك ساختمان خوشگل و دايره اي اون بالا بود كه عده اي در تراسش منظره شهر را بازديد مي كردم و من نگران دوربينهايشان بودم كه ما دو تا را به عنوان بازماندگان غارنشين تفليس شناسايي كند
خوشحال با دست و لب سياه اومديم توي جاده و رسيديم به ابتداي خيابان درياچه،راننده تاكسي مهرباني خودش دلش سوخت و پيشنهاد داد با يك لاري برساندمان دم درياچه كه قبول كرديم؛)
انجا كه رسيديم، با ديدن منظره به هم نگاه كرديم و گفتيم: ارزششو داشت!
درياچه اي مواج و سبز رنگ با حاشيه سبز منظره و درختان در اطرافش با بدنهاي در حال شادي و بازي و استراحت آدميان و كبوترهايي كه مي لوليدند بين مردم
فضا اينقدر شادو تميز  و امن و صميمي بود كه نتوانستم با سواحل زشت و شلوغ و كثيف خزر مقايسه نكنم
دردناك اينكه مي دانم راه درازي در پيش است تا اشغال نريزيم، مزاحم يكديگر نشويم و يادبگيريم لذت ببريم
تا عصر همانجا مانديم، اخرش هم به زور دل كندم 
ساعتها اب بازي كرديم، در افتاب دراز كشيديم، بستني خورديم، بهم آب پاشيديم، خوابيديم، به كبوترها خرده نان داديم و در حيرت منظره اي كه آفتاب و ابرها مدام رنگهايش را عوض مي كرد
بلاخره خسته از شنا بازگشتيم
باز هم مسير عجيب و غريبي را گوگل پيشنهاد داد تا به vake parkبرويم، مسير از وسط يك قبرستان رد مي شد، عجيب بود قبرستان، طراحي فضا شده بود براي قبرها،  يك مستطيل بزرگ بدون سنگ قبر، گل كاري شده. حتي ميز و نيمكت تعبيه شده بود ، عكس متوفي به ديواره اين مستطيل سنگي بود،اصلا شبيه هيچ قبرستاني نبود، 
بر نوك كوه و رو به منظره
مستقيم پايين امديم و باز هم به يك خيابان پر درخت ديگر رسيديم، زير گذري كه دختري جوان با دوستانش در ان مي خواندند و مي نواختند و پول مي گرفتند، در اينستا صدايش را خواهم گذاشت
بازار كوچك محلي كه در ان پنير و گل مي فروختند، اينجا قضيه گل خيلي جدي است و مغازه گل فروشي قدم به قدم ديده مي شود و كوكب هايش بزرگترين گلهايي هستند كه به عمرم ديده ام
نهال هم زياد فروخته مي شود و فضاهاي بزرگي را پر كرده اند براي فروش، فضاهاي معطر كه در يكي از انها استراحت كرديم
درختهاي خيابانها علاوه بر چنارهاي غول آسا، كاجهاي مطبق بزرگ و افرا هاي عظيم است، و اولويت با درختان است و به دليل مزاحمت هيچ شاخه اي قطع نشده است
به پارك زيباي واكه رسيديم، اينجا شهر مجسمه ها هم هست، مجسمه هاي كه سليقه زيباشناسي بر آن حاكم است و معلوم است كه هنرمندان قوي دارد گرجستان
در پارك چند مانكن و بچه و عكاس و مادرهايشان داشتند براي تبليغ نمي دونم كالسكه يا كيف و لباس عكاسي مي كردند، مانكن ها باريك و بلند بودند با موهاي تماشايي ، بچه ها هم چشم آبي  سفيد
بامزه مادران واقعي ان بچه ها كه مانكن نبودند، زيبا نبودند، لاغر نبودند اما خيلييي بهتر از مانكن ها مادر بودند
از يك خيابان شيك پر از مغازه هاي خوشگل ميانبر زديم داخل يه پارك ديگر كه به پل برسيم،
اين شهر پر پارك است، سعادتمندند كودكان و جوانان و پيرهاي اين ديار
در پارك فضاي بازي زيباو كافه قشنگي بود كه هوس نشستن در ان را داشتي، جوانان زير درختان روي تشك هاي قلمبيده منتظر شروع فيلمي از چاپلين بر پرده بودند
انقدر راه رفتيم تا به خياباني رسيديم كه از انجا بايد ماشين مي گرفتيم، هوا تاريك و ما خسته و اتوبوس مفقود، تصميم به تاكسي گرفتيم كه چشمتان روز بد نبيند، تاكسي سرعتش را كم كرد، ماشيني از عقب كوبيد بهش و اينها كنار پروانه اي كه در خيابان ايستاده بود رخ داد، باد ماشين دومي تكانش داد و چراغهاي شكسته به رويش پاشيده شد و منم شوك تكيه داده به درخت تكان نخوردم
راننده ها پياده شدند ، سر و صورت خوني ، اما نه دعوايي در كار بود و نه بحثي و ما همچنان گيج، فكر مي كردم پروانه اگر پنج سانت جلوتر ايستاده بود الان بين دو ماشين پرس شده بود
همان موقع يك تاكسي نگه داشت و ما را با خود برد 
از سوپري سركوچه خريد كرديم و پروانه سوسيس بندري مشتي درست كرد وكلي به سعيد خنديديم كه بخاطر وبلاگ من و سفرنامه، فاميلش تو استراليا بهش پيغام داده گيسو و پروانه پيش تو هستند؟!
دنياي خيلي كوچك

۱ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تفليس در شب

فردا صبح در خانه بدون صاحبخانه بيدار شدم، لباس شستم و كوله مرتب كردم و براي مادرك ماجرا را در تلگرام تعريف كردم و مي گويد بايد از سعيد ياد بگيريم، ما هم بايد مسافر بياريم خونمون پذيرايي كنيم، بعد هم عزيز من پيشنهاد مي ده براي سعيد ملافه بخرم!!!
براي خريد از خانه بيرون رفتم، همچنان حضور درختان براي عجيب بود، حتي داخل پاركينگهاي بدون سقف هم درختها بالا رفته بودند، يكي دو زن رفتگر هم در محله حضور داشتند. 
از ميوه فروشي سيب زميني و پياز و فلفل هاي غول آساي قرمز رنگ خريدم و از سوپري رب و فانتا و همچنان مهرباني مردم غرقت مي كرد، زن فروشنده پلاستيك برايم اورده و وسايلم را از دستم گرفتم و در كيسه مرتب گذاشته و در سكوت لبخند مي زند
سعي مي كنم با نرمافزارم كلمات ساده را بگويم اما خيليييييي مشكل است، حتي يك تشكر ساده مي شود gmahed lohob 
هيچجوره نمي شه تلفظش كرد
در خانه پروانه در حال پخت مرغ و پلو است و بوي خوشي راه انداخته و منتظر سعيد عزادار كه از راه برسد
سعيد و نينو و گورام مي رسند ، در چهره شان چنان سرگشته گي است كه غمگينم مي كند، پدر سرطان داشته و همه مي دانسته اند كه رفتني است، اما چه فرق دارد، مرگ ، مرگ است
امدند لباس برداشتند و رفتند، خيلي دلم مي خواست بغلشان كنم و دلداريشان دهم
رسم است تا يك هفته جسد را در تابوت يخچال دار نگه مي دارند و بعد دفن مي كنند، زشت است اگر سريع خاك كنند مرده را، سعيد ماند تا به كارهايش در تفليس برسد و براي خاك سپاري خواهد رفت
ناهار خوشمزه پروانه را خورديم و خاطره تعريف كرديم و از دست سعيد خنديديم كه مي گفت چرا فلفل قرمزهاي دور ديس مرغ را نخورديم و دليلش هم قاطعانه اين بود كه : هر گونه تزيين غذا را بايد خورد!
بعد از غذا سعيد خوابيد و ما هم يكساعتي صبر كرديم تا هوا خنك شود و به راه افتاديم، اينبار مسير برعكس ديروز را پياده روي كرديم و از كنار رودخانه پايين رفتيم، پيرمردهاي ماهيگير حسابي سرشان شلوغ بود و از خمير نان و ذرت استفاده مي كردند و جدي و اخمالو بودند، انگار كه مهمترين كار دنيا را انجام مي دهند. 
ساختمانهاي در طرف رودخانه خيلي شيك و اروپايي طور بودند، كلا تفليس پر از ساختمانهاي بزرگ و نوساز است
و رستورانهاي با معماري و دكور زيبا اما در سايز بزرگ
با احتياط تمام از خيابان رد شديم، رانندگيشان سور زده به تهران، گمانم جريمه ندارند . طبق دستور العمل ايپدم ، مسير پياده روي كه انتخاب كرده بود ما را به نوك تپه زيبايي رساند كه ساختمان بزرگي بالاي ان بود كه فهميديم سيرك است، اما تعطيل بود، متروك!
اما ارزش منظره اش را داشت
مسير را به سمت خيابان معروف روستاولي ادامه داديم ، در اين شهر من جيشو هيچ مشكلي ندارم، تمامي پمپ بنزينها دستشويي دارند و قدم به قدم پمپ بنزين اينجا هست. سوپري هاي تميز و خنكي هم هم در پمپ بنزين ها هست كه چيزهاي خوشمزه اي در ويترين دارند و مكث هاي شادماني در پياده روي براي ما ايجاد مي كند
ادامه داديم تا به خيابان رسيدم، نايت كلابي هم در ان اطراف بود و يك دو چرخه غول آسا
روستاولي باز هم مرا حسرت كش كرد از حجم درختان بزرگش، ما دلمان به يك خيابان ولي عصر و چنارهاي رو به مرگش خوش است، اينجا درخت سنجد وسط خيابان را نبريده اند !
ساختمانها بزرگ و زيبا، تاتر، سينما حتي دانشكده فيلم و سينما، كليسايي نوساز، پاركي بزرگ و با نيمكت هاي پر عشاق
گل كاري هم داشت، اولين بار بود تلاش شهرداري در زيباسازي مشاهده مي شد.
در كليسا خانم فرودگاه را ديديم كه مي خواست همسفران را رها كند و با ما بيايد، من و پروانه كلي خنديديم وقتي متوجه شديم همسفرانش، بچه هايش بودند!
موجود باحالي بود خانم، داشت مي رفت باتومي و از انجا به ارمنستان
دو سه هم وطن ديگر تلاش براي اشنايي را داشتند كه اولين سوالشان براي برقراري ارتباط اين بود: كجا پول چنج مي كنند؟!
خب خدايي يك كم خلاقيت داشته باشيد، تابلو نئون را نشان داديم و گفتيم : اونجا ! و رفتيم
تا به ميزان ازادي رسيديم و بستني هاي خوشمزه خودمان، مشكل پول خرد به اندازه گرم شدن كره زمين مشكل جهاني است ها
از ميدان آزادي وارد محله قديمي شديم، بيشتر از قديمي ويران بود، حيف كه هيچ بازسازي روي اين خانه ها انجام نشده بود، اين در و پنجره هاي چوبي و اين بالكنها مي توانست رسما خودش يك جاذبه جهانگردي باشد
مردم خيلي جدي در حال زندگي بودند در خانه اي كه كج شده بود اصلا اما باز هم حال و هواي گذشته درون كوچه ها لذت بخش بود
عجيب اينكه كنار همين اين خانه ها،سر خيابان هتلهاي بزرگ و روشن و زيبا مي درخشيدند! تفاوت طبقاتي اينقدر چسبيده به هم نديده بودم
آفتاب رفته بود و سيماي ديگري از تفليس بر ما ظاهر شد، نورهاي شبانه
پل صلح تمام درخشان، نارين قلعه در زير نور چراغها و نورپردازي تمام ساختمانهاي بزرگ. زيبا
اضافه كنيد انعكاس همه اينها در رودخانه
رفتيم رو پل و وسط ان نشستيم ، چراغهاي داخل شيشه هاي محافظ پل روشن و خاموش مي شدند، كشتي نوراني از روي آب رد مي شد و انبوه توريستها در حال عكاسي و شلوغي دلپذير ، زنده و شاد
بالاخره پل را رها كرديم و ده شب شده بود و براي رفتن به تله كابين دير بود، با چك و چانه چهار و نيم لاري تاكسي گرفتيم كه نه نقشه را مي فهميد و نه زبان ما را و نگران بود شديد كه گم شديم، با خنده و شوخي رسانديمش دم خانه و نفسي به راحتي كشيد و رفت
در خانه پروانه كتلتي خوشمزه برايمان پخت و با خاطره و خنده خورديم و من محل هاي توقف و مدت زمان ماشين سواري در مسيركازبكي را با سعيد چك مي كردم و سعيد  همچنان سربه سر پروانه مي گذاشت كه خبر نداري قراره چه بلايي سرت بياد تو اين مسير و چه خوابي گيس برات ديده و پروانه كه سرش را روي ميز گذاشته و به خواب رفته بود، زمزمه مي كرد: من ماشين سوار نمي شم، پياده چقد راه تا كازبگي؟
بچه پررو

۳۱ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

متسختا: پايتختي باستاني

من شيفته متسختا شدم ، گمان مي كنم به كتابهاي كودكي ام مربوط است. سنگفرش، با شيرواني هاي سفالي، پنجره ها و بالكن هاي قرمز و خانه هاي سنگي كه از همه جايش گل و درخت بيرون زده است.
اين شهر همين است، مي شود ساعتها در ان پياده روي كرد كه كرديم. بازارچه هاي توريستي با خوردني هاي وسوسه كننده، ميوه فروشهاي كه با فارسي مي گفتند: شاتوت!پيرزناني كه جلو خانه ها نشستند و مردمي كه باغچه هايشان را آب مي دهند. رستورانهاي كه بخار آب خنك پخش مي كردند و كليساها، كنار آب، بالاي كوه، 
از انجا كه تاريخ هنر درس مي دهم، تلاش براي شناسايي نوع نقشه كليساها تفريح لذت بخشي است برايم، عموما پلان نقشه ها باسيليكايي بود، مستطيلي با يك گنبد اصلي و دو تاق و دو نيم گنبد، كليسا سنگي است و پنجره ها كوچك، تزيينات داخلي نقاشي بوده كه به مرور زمان كمرنگ شده
نكته جالب اينكه همه كليساها فعال بودند و كشيش سياهپوش و تسبيحش حضور داشت، زنان راهبه هم مقنعه بر سر داشتند، پيرزنهاي هم دم در كليساها گدايي مي كردند ، مشكي پوشيده بودند.
مردم مذهبي هم در حال شمع روشن كردن بودند و زانو زدن و بوسيدن تصاوير مسيح
هميشه زماني كه در مكانهاي مذهبي اديان مختلف قرار مي گيرم ، متوجه اين اشتراك ايمانشان و شباهت دين داري مذاهب مختلف مي شوم و در حيرت مردمي كه گمان مي كنند تنها خودشان  برحقند.
زن باردار ميني ژوپ پوشي كه  رو به محراب، روسري كوچكي بر سر انداخته بود، مثال ساده اين داستان بود
آفتاب در حال كمرنگ شدن بود كه از كليسايي در نوك تپه به پايين آمديم و كنار رودخانه پياده روي كرديم
راهبه ها در كنار گله ، در ساحل قدم مي زدند و كشتي كوچكي از عرض رودخانه عبور مي كرد، لحظه شگفت انگيز بود
در ميدانگاهي كوچكي با راننده هاي تاكسي چانه مي زديم و قيمتشان براي بازگشت به تفليس بالا بود، ٢٠ لاري
زن صاحب سوپرماركتي كه بطري هاي اب معدني به شدت خنكي را دو لاري به ما فروخت گفت كه منتظر اتوبوس شويم كه با يك و نيم لاري ما را به تفليس مي رساند. ايپدم را به شارژ مغازه اش زدم و زن مهربان اينقدر جلوي سوپر روي چهارپايه نشست تا ون رسيد و ما را سوار كرد، پروانه بوسيدش و من عكسش را گرفتم و سوار شديم
در اتوبوس از روي گوگل مپ مسير را كنترل مي كرديم تا به پل نزديك خانه سعيد رسيديم و پياده شديم
سعيد هم كه تمام روز با تلفن هواي ما را داشت و حالا زنگ مي زد كه كجاييد
شب در خانه قيمه خوشمزه اي كه سعيد به همسرش آموزش داده بود را خورديم و خوراك لوبيا
لوبياهاي اينجا كاملا متفاوت از ايران و به شدت خوشمزه است
سعيد هم مدام پروانه را بابت پياده روي امروز اذيت مي كرد كه ديدي هرچي درباره شيرازي ها و تنبليشوو مي گن دروغه
دوستان هم وطن مسافر هم مدام به سعيد زنگ مي زدند و سوالاتي مضحك مي كردند كه تاييد همان انديشه قبلي من است. ما ايرانيان هيچ تربيتي براي سفر نشديم، نه در مدرسه و نه در رسانه ها، همه خوداموخته هستيم و وحشت زده
به همين دليل در سفر به راهنماي تور مي چسبيم و مفهوم خوش گذرندان ملغمه اي پيچيده اي است فقط براي بالا بردن امار : مكانها، خوراكي ها، رستورانها و بناها و اخرش هم خسته از اين برنامه فشرده و اندكي بيزار از سفر بر مي گرديم و: هيج جا خونه آدم نمي شه!
به مدد دنياي مجازي لذت مي برم از آن اندك ايرانياني كه دارند دنيا را مي چرخند به قصد باز شدن پنجره هاي ذهنشان، به قصد اشنايي به اين كره كوچكي كه تنها يك دانه از ان در كهكشان عالم هست و نه حضور اين نقطه كوچك دراز مدت است و نه حضور ما كه پلك به هم زدني است در اين عالم
اخر شب به سعيد تلفني زده شد و خبر فوت پدر خانمش را به او دادند، سعيد و گورام با عجله رفتند و ما را در شوك شنيدن خبر تنها گذاشتند، طفلك گورم نمي دانست كه پدرش فوت كرده و سعيد پنهاني در حمام اشكهايش را ريخته و به او گفته كه حال پدر بد شده اما وقتي از در بيرون مي رفت معلوم بود كه گورام فهميده است.

روز اول پياده روي در تفليس

طبق قرارمان در اخرين ايستگاه اتوبوس پياده شديم تا سعيد به دنبالمان بيايد و به هاستلي در ان اطرف ما را ببرد، هوا غيرقابل توصيف بود، ملس
باد ولرمي مي وزيد و غروب زيبايي بود تا سعيد رسيد، از همان شروع شوخي مي كرد و متلك بارمان مي كرد و ما هي شرمنده كه به خدا ابليمو نبود و نمي شد و غيره كه متوجه شديم سعيد اصلا قصد ندارد هاستل ما را ببرد و مقصد خانه اوست!
ديگه از شرمندگي داشتيم با خاك يكسان مي شديم از ما انكار و از او اصرار و فايده اي نداشت
در اپارتمان زيبا و به شدت تميزش با برادر همسرش روبرو شديم، خانم سعيد به ديدن پدرش كه در مراحل پاياني سرطان بود، رفته و خانه دو خوابه، يك اتاق با تختي بزرگ و منظره رودخانه پشت پنجره براي ما بود
با وجود خستگي شبي شاد را با سعيد و گورا گذرانديم و سعي مي كرديم با كيك دستپخت پروانه از شرمندگي دست خالي آمدنمان كم كنيم
و با صداي شهر دو پشت پنجره بيهوش شديم
روز اول طبق معمول ساعت شش بيدار شدم تا هشت يواشكي رفتم و اومدم و باز فايده اي نداشت، سعيد بيدار شده و شاكي و شوخ كه اينجا روز از ساعت ده شروع مي شه!
صبحانه كه خريدم، نان گرجستان خيلييي خوشمزه است، سعيد به سر كار رفت و مسير پياده روي را به ما نشان داد، من قبلا در اپ triposo گرجستان را دانلود كرده بودم بنابراين به صورت افلاين و بسادگي مسيرها را پيدا مي كردم و امكان گم شدن وجود نداشت بنابراين راه افتاديم
از صبح ساعت نه صبح تا شب ساعت نه كه برگشتيم خانه حوالي١٥ كيلومتر پياده روي كرديم، به شدت نگران پروانه بودم كه با آن دمپايي لاي انگشتي و ناخنهاي بلند و دامن كوتاهش كم بياورد كه رسما شرمنده ام كرد با توان بدني اش، بارها من براي استراحت نشستم و او ايستاده بود
تفليس زيبا بود، غمگين مي شم از حجم درختان كهنسالش، در ايران اگر درختي در خيابانها باشد، عمر كوتاهي دارند، اينجا چنارهايي بود كه دست دوركمرشان نمي شد انداخت، صد ساله ؟!
كاج هاي بلند، حتي سروهاي شيراز، در واقع شهر لابلاي درختان ساخته شده بود، با اينكه چندان اثري از زيباسازب شهرداري نبود و همه چي نامرتب و رها شده بود اما سبز
مهرباني مردم گرجستان همان بود كه شنيده بوديم، يك كلمه انگليسي نمي دانستند اما تمام تلاششان را مي كردند تا راهنماي ات كنند، در مقابل ايراني بودنمان هم حس خوبي داشتند، گودكانتري
در خيابانها راه مي رفتيم ، وارد فروشگاه ها مي شديم، بستني مي خورديم، بساط هاي هندوانه فروشي هاي ارزان و زياد را نگاه مي كرديم و از فروشگاه نان، پيراشكي و نانهاي خريديم كه داخلش گوشت و برنج و سيب زميني با ادويه هاي خوشمزه بود
يك فروشگاه خيلي بزرگ ديديم تبليسي مال كه حراج مارك ها را زده بود، ما هم كه گرم و خسته بوديم يكي دو ساعتي در خنكي و اجناس خوشگل، چشمها را صفا داديم و عينك و كلاه پرو كرديم و به خودمان خنديديم ، نوشيدني ورديم كه مزه اكپكتورانت مي داد!
توريست ها عموما عرب بودند و اندكي ايراني. اروپايي
بيرون كه آمديم شروع كرديم چانه زدن با ايما و اشاره براي رساندن ما به روستاي در همان اطراف به نام مستختا، از بيست لاري رسانديم به پنج لاري و سوار شديم
جاده كاملا چالوسي بود، زيبا و جنگلي و كوتاه
راننده جلو كليسا پياده كرد و گفت كه مي ماند تا ما را برگرداند به تفليس و ما به راه افتاديم
واي كه چقدر قشنگ بود اين روستا

۳۰ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ملاقات با تفليس

با پروانه كه قبلا يه بار ديده بودمش فرودگاه امام قرار داشتم، طبق معمول زود رسيدم و با همون حس غم هميشگي، من هميشه موقع خروج از ايران و در مسير فرودگاه دچار يه جور پشيماني از رفتن و دلتنگي براي ماندن مي شوم
مضحكه اما وجود داره و بهش بي توجهي مي كنم
فرودگاه به طرز مشكوكي خلوت بود و به جز پرواز بغداد و نجف كسي در ان اطراف نبود، به مادرك زنك زدم و اونم مثل  هميشه شادمان از سفر رفتن من، برام بصورت مجازي اسفند دود كرد و دعا كرد و پروانه اومد
متصدي كارت پرواز با ديدن تفاوت ما بين بقيه مسافران مسن گفت: چه خبره گرجستان؟ كنسرته؟
ديگري با ديدن كوله ها گفت، نه بابا مي خوان برن قله فتح كنن!
همه كلا خوش اخلاق بودن، متصدي بازرسي گفت: اهل شيرازيو اييييي روزگارت بد نيست!
كارمند بانك هم شيطنت كه : نه به شما ارز نمي ديم، چرا؟ دلمون مي خواد
خلاصه حتي خانم پشت دستگاه كه در كوله مون قاشق چنگال مسافرتي ديد، و حدس مي زد كارد هم داشته باشه، يه نگاهي به دوتامون كرد و گفت: نه كارد ندارن!
هواپيما فوكر بود جواني كه كنار من نشسته بود سراسر سفر از ترس سقوط در حال فشار دادن در و ديوار و دستهايش بود، يادم مي ايد كه روزگاري منهم از پرواز مي ترسيدم، يادم نمي ياد چه جور خوب شد؟
غذا سبزي پلو با گوشت بود و مسير يكساعت و بيست دقيقه و خانمي كه با ما و سفرمان حال كرده بود، مي خواست همسفراشو ول كنه و با ما بياد كه منصرفش كرديم ، حالا بي خيال اين دفعه شو جان مادرت
از همان زمان كم  كردن ارتفاع هواپيما سبز بودن اين كشور معلوم بود، بالاي سر تفليس حجم درختان سبز از بين ساختمانها ديده مي شد.
طبق معمول هم وطنان گرامي در راهرو هواپيما منتظر باز شدن در، ايستادند، ديگه يه جور كارت ملي ايراني بودن شده اين كار
فرودگاه كوچك و هوا عجيب ملس بود
از انجا كه خوش شناسي من زودتر از خودم جلو مي رود، يكي از دوستام وقتي گفتم مي رم گرجستان شماره يك راهنماي تور را اونجا بهم داد. داخل تلگرام در حال گرفتن اطلاعات بودم كه يك اصطلاح شيرازي پروندم كه سعيد با ويس برام صدا فرستادم و من حيرتزده لهجه شيرين شيرازي را شنيدم، 
ديگه حدس بزنيد همشهري در ديار غربت يعني چه؟ 
گفته بود كه در فرودگاه سيم كارت رايگان بگيريم و بهش زنگ بزنيم كه زدم، كلي بابت نياوردن ابليمو شوخي كرد و ادرس داد كه چه اتوبوسي را سوار شويم تا به او برسيم
بليط ها كاغذي و ارزان اما بايد تا مقصد حفظ شود چون بازرس هر از گاهي وارد مي شود
مسير فرودگاه تا تفليس، پر از درخت بود، درختان كهنسال و زياد و تفليس از ان دور پيدا بود، شهري در لابلاي كوه و تپه هاي سبز رنگ
تفليس
شهرها مثل ادميزادند، مي شود در نگاه اول عاشقش شد، مي شود سرمايش را حس كرد، مي شود او را به دوستي قبول كرد، يا تنها ديدار كوتاهي داشت كه به سرعت فراموش مي شود
مي دانم كه با تفليس دوستي طولاني خواهم داشت و باز هم به ديدارش مي آيم

۲۹ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

آغاز سفر

در فرودگاه امام هستم و ساعت پنج و نیم پرواز دارم به تفلیس، یک ماهی در گرجستان زیبا خواهم گشت، امید که سفر خوبی باشد و اینترنت هم باشد و سفرنامه را بخوانید

۲۸ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

يك عالمه ارزوهاي خوب برايش دارم

اژانس مسافرتي  فرازشيد علاوه براينكه  بليط گرانتر از سايت به من فروخت، بليط ايميليشان نه نام مقصد داشت و نه مُهر، هنگام گرفتم ارز مسافرتي دچار مشكل شدم ،
نا اميدانه بيرون آمدم  و دست به دامن اژانسهاي اطراف بانك شدم كه همه جواب منفي دادند به جز چهارمين آژانس كه خانمي خوش رو و خوش كلام با دلبري گفت: 
فقط چون موهات قرمزه و چشم و ابروت خوشگله برات مهر مي زنم! 
مي دانيد؟
اين كلمات در ظهر داغ تابستان ، با پا درد و تشنگي و گرما زدگي
مي فهميد يعني چه؟

۲۷ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

اسمارت گيس طلا

ماشين با سرعت در حال حركته كه يه پشه مزاحم رواني ام كرده، دقايق طولاني پنجره را باز كردم و با دست و شال و حركات بدني شديد سرانجام مي توانم راه خروج را به پشه نشان دهم و پشت سرش به سرعت و عجله شيشه را بالا كشيدم
رها با تاسف به من نگاه مي كند و سر تكان مي دهد
- چيه ؟خوب ترسيدم بياد تو دوباره
- فكر كردي اون پشت شيشه منتظره؟ ماشين در حال حركته مي فهمي ؟ باد بردش اونو، وزن پشه مي دوني؟ سرعت؟ جابجايي هوا؟ دكتر هم هستي؟

۲۶ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سه كله پوك

همچنان در جاده به روستايي رسيديم به نام "نوخاله"
تحليل من و محدثه  اين بود كه ورود خاله ها به اين روستا ممنوع است
روستاي بعدي "هند خاله "بود
هيچ تحليلي به ذهنمان نرسيد فقط حدس زديم كه روستاي بعدي بايد نامش "عزيز خاله  "باشد و رها  سرانجام وارد بحث شد و نام روستاي بعدتر را حدس زد
روستاي"الهي دورت بگردم"

۲۵ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ختم كلام

در سفر هستيم با لحني رمانتيك  مي گويم: تصور كنيد صبح در جاده جنگلي بوديم ، ظهر در جاده شاليزار و الان در جاده گندمزار هستيم
رها در حال رانندگي با اخم مي گه: تصور كنيد امشب اتوبان كرج
!!!

۲۴ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

يك حالي مي دههههههه

هر وقت کسی در خیابان از من آدرس می پرسد، دچار احساس مسئولیت شدید، تردید و نگرانی می شدم و در هر صورت ناراحت بودم، چه ادرس می دادم که شک داشتم مبادا درست گفته باشم، چه نمی دانستم که احساس گناه داشتم  که چرا نمی دانم
این روزها چندباری پیش آمده که در چنین موقیعتی قرار گرفتم و هربار با گوگل مپ، ادرس دقیق را   پیدا کردم و به صورت شیرفهم توضیح دادم و  سرانجام خلاصی 

۱۹ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

و البته قبلش از خودمان بپرسيم آيا به اپيدمي حسادت مبتلا نشده ايم؟


عادت دارم كه موفقيت هاي ديگران را با ديگران در ميان مي گذارم، 
به تازگي جملاتي كه بعد از پايان سخنم مي شنوم حيرتزده ام كرده است:
- خبر داري علي فيلمش جشنواره پذيرفته شده؟-   فيلماش اشغالن! 
- دانشجوها از دكتر تعريف مي كنن، گويا استاد خوبيه؟ - از بس بيسوادن ،فرق استاد خوبو از بد تشخيص نمي دن!
- چقدر تو مهموني  مريم خوش هيكل شده بود؟ - اون لاغر هم بشه تيپش ضايع است در هر صورت!
- افسانه مقاله اش پذيرفته شده كانادا داره مي ره واسه ارائه- عمرا خودش نوشته باشه !
يا فورا خودشان را در آن موقعيت مي گذارند و دلايل موفقيت را عامل ديگري مي دانند به جز توان خود فرد:
- منم اگه باباي پولدار
- منم اگه شوهرم مدير
- منم اگه پررو بودم
- منم اگه قيافه اونو داشتم
شما هم يك امتحاني بكنيد و آماري به من بدهيد، حتي شده در تلگرام از موفقيت دوست مشتركي با ديگري سخن بگوييد.

۱۳ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

به خاطر گات

در جريان هستيد كه جذبه تكنولوژي نمي گيردم، اهل خريد مدل جديده نيستم كه كلا زياد اهل خريد نيستم، عموما تا نياز به مدت طولاني آزار ندهد، سراغش نمي روم ضمن اينكه براحتي هم آزار نمي بينم😉
زماني لپ تا پ گرفتم كه دكترا قبول شدم و زماني ايپد كه سفرهايم كاري شد و به همين دليل   هنوز دوربين عكاسي ندارم و گوشي هم كه چنان كه افتد و داني، عمرا پول زياد برايش خرج كنم وقتي ازش انتظار زنگ زدن دارم فقط 
خب همه اينها را گفتم كه بگويم مدتي است خريد يك تلويزيون خدا  ذهنم را وسوسه مي كند ، عجيب نيست؟
من تلويزيون نگاه نمي كنم، ماهواره ندارم و حتي موزيك هم گوش نمي دهم ، پس چرا مي خوام يك صفحه نمايش خداد اينچي روبروم باشه؟ 

۱۲ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

خدا نويسندگان را خير دهد

اين سومين باريه كه دارم كتاب خداحافظي طولاني را مي خونم، ريموند چندلر نوشته و گويا فيلمش هم ساخته شده كه نديدمش
قصه اينقدر خوبه كه دوس دارم زبان اصلي بخونمش، اينقدر كه صداي راوي تو گوشاته وقتي داستان دوستي دو تا مرد را روايت مي كنه و خداحافظي طولاني  با مرگ يكي از اونا
قهرمان همون كاراگاه هميشكي است فيلپ مارلو، كم حرف و گزيده گو، آرمان گرا با طنزي تلخ ، عادت داريم همفري بوگارد را تصور كنيم اما من مردي قد بلندتر و خوش قيافه تر را ترجيح مي دهم😉
اما به نويسنده حسادت مي كنم، چطور اين همه داستان را اينقدر خوب بهم ربط داده، اين همه گره انداخته و باز كرده و مدام خواننده را كنجكاو و حيرتزده به ادامه مشتاق كرده
و به دنيايي ان زمان دهه پنجاه امريكا  فكر مي كنم كه هنوز همه اصول  را رعايت مي كنند: پليس ها، گانگسترها، پولدارها، روزنامه نگارها 
دنيايي كه همه اصول اخلاقي خودشان را دارند كه به آن وفادارند ، هرچند متضاد، هرچند خونين 
فقط پنجاه سال بعد اينقدر دنيا پيچيده مي شود

۱ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

نگيد مادر همينه، من مادرهاي مهربان و مستقل زياد مي شناسم

مادرک هرچه سنش بالاتر می رود، نگران تر می شود، ترس از دست دادن بچه هایش شدید و شدیدتر می شود و این  استرس هایش به ما هم منتقل شده، مجبورم که ارتباط شدیدی با گوشی ام داشته باشم در حالی که من کلا با این تکنولوژی کنار نیادم و رها کردن و جا گذاشتنش برای من شیرین است،یعنی اگر زنگ دوم به سوم برسد و من جواب نداده باشم تمامی فیلمنامه های سینمای وحشت و ورژن های مختلف فاینال دیستینیش را بازنویسی می کند
تا یک زمانی بامزه بود اما به تدریج قضیه دارد آزار دهنده می شود، صحبت کرده ام در این باره و حتی مشاور رفته و دارو مصرف می کند اما چندان تغییری حاصل نشده، حالا کار به جایی رسیده که موفقیت های من هم نگرانش می کند، می ترسد حسودان آسیبی به من بزنند و یا به قول خودش نظر بخورم!
در نتیجه تلفن هایش  مضطربم می کند و کار به جای رسیده که قبل از آغاز صحبتمان یاداوری می کنم که افکار نگران کننده اش را با من در میان نگذارد 
همه اینها را گفتم که با شما انبوه مادرانی که این متن را می خوانید بگویم: نکنید این کارها را، به جز فرزندتان امر مهم دیگری در زندگیتان وجود داشته باشد، خودتان و آرزوها و دغدغه ها و شادی هایتان
این حجم وابستگی غم و شادیتان به فرزند نه باعث سعادت خودتان می شود و نه آرامش او

۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه ٦

به راه ادامه داديم و در جايي از پيچ جاده كه هر دو طرف آن، دقيقا هر دو طرف آن دره هايي بود كه ابرها از أن بالا مي آمدند ناهار خورديم، مامان رها همچنان در حال ايراد گرفتن بود، براي من اين موضوع بيشتر از اينكه ازار دهنده باشد ، جالب است، چطور انتظار داريد كه همه چيز دنيا مطابق ميلتان باشد؟!دنيا كلا مكانيزمش اين طوري نيست! هميشه دنيا مشكل است براي همين لحظات خوب غنيمت است
من دوستاني شبيه مامان رها دارم كه البته باهاشون مسافرت نمي روم، آنها هميشه از چيزي ناراحتند،همكاري  حسود، ارايشگري كه ابرو را خراب كرده، دانشجوي كه زياد زنگ مي زند، راننده تاكسي بي ادب و فاميلي بي جنبه
من قبول دارم اينها ناراحت كننده اند اما قرار نبوده كه نباشن ، متوجه منظورم هستيد؟ زندگي كلا عالي نيست
زندگي پر از بدبختي و بي حوصله گي و بدشانسي و هزارتا درد بي درمونه
برا همين وقتي به يه دره مي رسي كه دو طرفش ابر لاي جنگله، گورباباي گوشتي كه نپخته
بعد از ناهار به نظر من خوشمزه رفتيم به ديدن ادامه زيبايي هاي جاده اسالم به خلخال
اروم اروم رفتيم داخل ابرها و جاده شد عبن فيلم سينمايي
جنگل پوشيده در مه
قابل توصيف نيست، پاشو برو ببينش
در پايان جاده رها ميل داشت كه ساحل گيسوم را نشان مامان ها بدهد و با اينكه مي دانستم اين كار در تعطيلات يعني چه، مخالفتي نكردم، ان تونل زيبايي سبز را بايد در سكوت جنگل ديد نه وسط لباس فروشها و بوق و فرياد ر ترافيك 
طبعا جنگل غلغله بود و در ادامه ساحل هم ، همچنين، 
مادرها رفتند كنار دريا و ما هندونه را بالاخره خورديم، اين هندونه طفلك ابتداي سفر خريده شده بود و ما هي يادمون مي رفت از پشت ماشبن برش داريم و داشت عمرش از مدت رشدش طولاني تر مي شد
وقتي كه پشه ها ريختن سرمون فهميديم كه وقت رفته 
حالا ديگه داشت شب مي شد و جاي خواب مسئله بود، رها عادت داره اين مسائل را به من مي سپاره و ما معمولا يه سوراخي براي خوابيدن پيدا مي كنيم اما حضور مامانها منو محتاط تر كرده بود و اندكي نگران
طبعا به شانسم اتكا داشتم واگرنه در اين تعطيلات جاي خواب درست و حسابي پيدا كردن، همچين اسون نبود
با تمركز به اطراف و جاده نگاه مي كردم و رها هم مي رفت و مي رفت تا پشت ساختماني نزديك پره سر ديدمش
محدثه را محض احتياط فرستادم پرس و جو اما واقعيت اينكه فهميده بودم شب را انجا مي مانيم
يك اقامتگاه به نام پاسارگاد با اتاقهاي رو به شاليزار، محيطي به شدت صميمي با جوانان متصدي بسيار مهربان
اتاقها پتو و بالش و اسپيليت داشت و همه نو و تميز بودند
حياطش هم پر از درخت و ميز و الاچيق بود، قيمت ها هم به شدت منصفانه شبي پنجاه تومن
دستشويي و حمام در محوطه بود و اشپزخانه و سوپري هم همه باز بودند و تر و تميز 
انقدر فضا حس خوبي داشت كه تا ديروقت همه در حياط مي پلكيديم، موسيقي گوش مي داديم و تاب بازي مي كرديم، شب كه شد بالا رفتيم و سفارش غذاي شمالي داديم و جايتان خالي
مرغ شكم پر و باقالي قاتق و ميرزاقاسمي و وووووو
حقيقتا شب دلپذيري بود براي پايان رسمي سفر و استراحت و خوابي دلپذير براي رفتن به سوي تهران در فرداي آن روز

۲۵ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه٥

فردا صبح بعد از خوردن ان سرشیر و عسل خوشمزه مهمانخانه برای خرید سوقانی های اردبیل به بازار رفتیم، متصدی مهربان هتل چند نان روغنی فطیر بسیار خوشمزه به مادرک داد و خداحافظی کردیم. در بازار میوه ها بسیار زیبا و سرحال بودند و بازاری ها کنجکاو این گروه زنانه
حالا این وسط رها می خواست یواشکی مادرش سیگار بخرد، یعنی رسما کل راسته فهمیدند و البته که مادرش نفهمید
حلوای سیاه خوشمزه و پنیر و عسل و اینا
برگشتیم به جاده اردبیل به خلخال، از عشق من و این جاده باخبرید که، نه این بار به ان زیبایی نبود، غبار گرفته بود و رنگها کمرنگ شده بودند اما باز هم موسیقی و جاده
گیوی سبز را نشان مادرک دادم و تابلو معلوم بود که همچین بدش نمی آید دوباره تنی به آب گرم بزند
خلخال دلنشین را هم رد کردیم و کلی خاطرات زنده کردیم و ان دوراهی دردناک خمس و دوراهی دردناکتر پونل و همان جاده اسالم را در پیش گرفتیم
حالا این وسط گوگل مپ به من اطلاع داد که انتهای جاده خمس به اولسابلنگاه می رسد
یعنی رسما جفت شیش
ما دفعه قبل جاده رفتیم ابشاره نره گر و خمس را رد کردیم و در امامزاده خوابیدیم بی آنکه بدانیم اگر جاده را ادامه داده بودیم به ییلاق ماسال می رسبدم
در عوض تا اسالم پایین امده بودیم و بعد رفتیم رشت و ماسال و ییلاق
چه لقمه ای چرخانده بودیم
یعنی اگر مادرک ها نبودند مطمینم  رها می پیچید سمت خمس
در جاده محدثه هر دونه شقایقی که می دید داد می زد وای دشت شقایق و ما هی براش توضیح می دادیم این چهار لاخ مل را دشت نمی گویند و او معصومانه می گفت خب من بیشتر از این ندیدم و من هی قول بهش می دادم که نشونت می دم و هی اونم می گفت دروغ می گید
اینقدر سر این موضوع شوخی کردیم که جدی شد و ناگهان سر یک پیچ و ته دره ما با دشت شقایق روبرو شدیم
طبعا که من دویدم پایین و محدثه به دنبالم زمین خوران
رها جیش داشت و توان پایین امدن نداشت و پیش مامانا موند
و ما رفتیم
درشت ترین شقایهای که دیدم و عجیب اینکه در کوه روبرو گلهای بنفش خار مانندی تمام منطقه را پوشانده بود
یک طرف قرمز و سمت دیگر بنفش
باد هم می امد

۲۱ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه٤

تا عصر در منظره غرق بوديم و ابرها كه پايين آمده بودند و از ميان تپه ها رد مي شدند فوق العاده بودند و سرانجام فندق لو را رها كرديم.ضمن اينكه بابونه زار شلوغ شده بود و تعداد بيشعورها افزايش پيدا كرده بود و حرص ما هم همچنين
مادرك دوست داشت تني به آب گرم برساند و از آنجا كه مي دانستيم سرعين در چه حالي است، رها در جاده نگه داشت تا من آب گرم ديگري را سرچ كنم كه پيدا كردم، آب گرمي به نام سردابه در بيست كيلومتري اردبيل
با موگل مپ به سراغش رفتيم و عجب كار خوبي كرديم
و البته كه شما در جريان خوش شانسي من و مناظر هستيد
جاده بسيارررررر زيبا بود، خيلي
مزارع، درختان، گله هاي گوسفندان، تكه ها زرد و بنفش از گلها ...
خب گمان مي كنم كه من و رها اين جاده را باز هم خواهيم آمد
به روستا رسيديم، روستاي زشت و نوساز ، مثل تمامي روستاهاي سالهاي اخير، دو تا آب گرم بود كه اولي ارزان و شلوغ بود رفتيم سراغ دومي كه اندكي گران تر با شلوغي قابل تحمل، بقيه رفتند به گردش و من و مادرك رفتيم آب گرم، استخر كوچك و تميزي با سوناي خشك و تر و دوش و كابين 
بوي خاص آب گرم كه مخصوص مفاصل و رماتيسم بود، مادرك را در استخر راه بردم و درهمان حال تابلو ماساژ را ديدم، قيمتها بسيار پايينتر از تهران بود
پيشنهادش را دادم و عجيب اينكه مادرك محتاط قبول كرد
دختر زيباي چشم سبزي با احتياط مادر را بالاي تخت برد و من به نظاره نشستم، دستهايش كاملا وارد و ماهر و قوي بود
مادرك را به او سپردم و به آب گرم باز گشتم، 
زمين مهربان، حتي با چشمه هاي آب گرمش و ما مردمان زياده خواه و ناسپاس به اين مادر-زمين
خيلي بعد كه بازگشتم اينقدر به مادرك خوش گذشته بود كه ماساژ سر را هم اضافه كردم به داستان 
دخترماساژور مي گفت كه مشكين شهري است و هفته اي يك بار به خانه مي رود و از پل معلقي مي گفت كه انجا راه افتاده و از اب  لوله كشي روستا كه همين اب گرم است و بدبو براي خوردن
كارش كه تمام شد، مادرك دستهاي دختر را مدت طولاني در دست گرفت و من براي دختر حيرتزده توضيح مي دادم كه دارد دعايت مي كند
با لپهاي گل انداخته به سراغ بقيه رفتيم كه مي خواستند پنهان كنند كه آش دوغ خوردند و لو رفتند
مسير زيبا را بازگشتيم و در تاريكي به شهر رسيديم
قبلا از دوست رها ادرس كبابي قربان را گرفته بوديم با مپ پيدايش كرديم و عجب چيزيييييييي بودد ددد
حتما امتحانش كنيد، و آقاهه در مدت انتظار هم از رها با گوشت پخته پذيرايي كرد تا كبابها آماده شود و ما او را دست مي انداختيم كه طرف عاشق دمپايي هاي او شده واگرنه بعد از يك روز رانندگي ديدن نداشته رها
جريان اين بود كخ وسط راه، رها حس كرده بود جانوري در كفشش است و انها را در اورده و دمپايي داداشش را كه در ماشين مانده بود پوشيده بود كه سه سايز از او بزرگتر بودند
برگشتيم مهمانخانه و بيهوش شديم 

۲۰ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه ٣

از تله كابين بيرون امديم به جستجوي جايي براي اطراق ميان گلها رفتم، عده اي بيشعور با ماشين رفته بودند روي گلها و حالا رد چرخشان گل نبود، در همان مسير راه رفتم تا فضايي بدون مل را براي بساط پهن كردن پيدا كردم
بچه ها وسايل را اوردند و خودم كمي جلوتر رفتم و ترسيدم
دوباره حجم زيبايي آنقدر شده بود كه من ترسيدم بيشتر ببينم، برگشتم سراغ رها تا بساط جوجه را راه بيندازيم
اين اتش درست كردن هم ماجرايي دارد، به نظر من بايد فقط يك نفر مسئوليت را برعهده بميرد و بقيه حتي به تماشا هم نايستاده باشند، طفلك رها در زير نظرات مادرش اتش درست مي كرد و از همه بدتر اينكه مادر مدام مقوا پاره مي كرد و لاي زغالها مي چپاند و كار رها را خراب مي كرد
اينجور مادرها باعث مي شوند من قدر مادرك خودم را بدانم
با محدثه مادر و دختر را ول كرديم و رفتيم در گلها عكس گرفتن، من شال بنفشي سرم بود و مانتو سفيد، محدثه پيشنهاد داد كه شال زردش را بپوشم و شدم رنگ طبيعت
انقدر عكس گرفتيم تا وقت بازگشت شد، مادر هنوز روي اعصاب رها بود ، مرغها را با كارد ميوه خوري تكه كردم و زدم سر سيخ و گذاشتم روي زغالها
خانواده اي در نزديكي ما را زير نظر داشتند، پيرزني هنگام عبور از كنار ما با لذت گفت: نوش جانتان دخترها، لذتشو ببريد
جوجه و باد و عطر گلها و منظره... خودتان تصورش كنيد
بعد از ناهار  محدثه دوربين حرفه اي اش را درآورد و همه با هم رفتيم به شكار مناظر جديد، گلهاي بتفش، صورتي، آبي، گلهاي زرد نارنجي و بابونه ها بابونه ها بابونه ها
از زشتي هايش هم بگويم؟ ملتي كه گلها را لگد مي كردند، از ريشه در مي آوردند و روي آنها خرغلت مي زدند
مطمئنم كه تا چند سال ديگر فندق لو گُلي نخواهد داشت
از آنجا كه پلاك تمام ماشينها اردبيل بود و خوشبختانه هنوز تهراني ها اينجا را كشف نكردند كه رتبه اول كشوري را دارند در خرابكاري
از خوانندگان اردبيلي ام خواهشمندم كمپيني راه بيندازند براي حفظ بابونه ها
ورودي جنگل دستورالعمل پخش كنند، خروجي جريمه بگذارند براي كساني كه گل چيده اند، كيسه زباله به مردم بدهند، جشنواره هاي فيلم و عكس بگذارند و هر كار ديگري كه به ذهنشان مي رسد 
تا ملت بدانند كه گلي كه از ريشه در بيايد دوباره سبز نخواهد شد

۱۸ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه ٢

صبح گذاشتم تا ساعت هشت همه بخوابند و بعد آماده شديم براي صبحانه، در سلف سرويس تميز ، سرشير و عسل خوشمزه اي خورديم و مرد مهربان مدام قوري هايمان را پر از چايي مي كرد و هنگام بيرون رفتن پرسيد كه كجا مي رويم
وقتي گفتم فندق لو شادمان گفت افرين افرين 
با گوگل مپ به راه افتاديم و جاده اندكي شلوغ بود، در نمين خريد كرديم و از محجوبيت مردان فروشنده در كل استان گفتيم، يك جور شرما و حيا در نگاه و رتار و كردارشان است
با اينكه يكي از خواننده هايم گفته بود كه گلها در آمده اند باز استرس داشتم كه مانند پارسال نااميد شويم
انقدر كه جاده را اشتباه رفتيم و سر از مزارعي پر از گلهاي شقايق در اورديم
بارها درباره گل گندم اينجا نوشته ام، اما هيحوقت نمي توانم با رنگ عجيب اين گل كنار بيايم، با مادرم در گندمزار قدم زديم و از پيرمرد كنار جاده دوغ خريديم و به سبلان شكوهمند نگاه كرديم و برگشتيم به شهر نمين براي خريد ناهار
در انجا به اينكه هميشه در خروجي نمين گم مي شويم  خنديديم و سرانجام افتاديم در جاده فندق لو، جاده شلوغ بود و ما هم كه كلا با حضور ادميزاد در اطرافمان مشكل داريم و جلو رفتيم و جنگل را رد كرديم و وووو
من و رها فرياد كشيديم:هستنشون
رها هميشه به اين فعل هستنشون كه من استفاده مي كنم مي خندد اما اين بار خودش هم گفت
عجيب اينكه اين بار بابونه ها تنها نبودند و با گلهاي زرد قاصدك همراه شده بودند، برخلاف دو سال پيش كه فقط بابونه بود
شادمان و هيجانزده از بودن گلها بالا رفتيم تا رسيديم به تله كابين، اينقدر همه شاد بوديم كه حتي رهاي ترسو هم قبول كرد تله كابين سوار شويم
خيالمان راحت بود كه فرصت و زمان اين را داريم كه با فراغ بال برگرديم و بابونه ببينيم
در تله كابين رها انچنان دست مرا محكم گرفته بود كه لرزش بدنش به بدنم منتقل مي شد و حتي اجازه نمي داد براي عكس گرفتن از جا بلند شوم
البته مسير تله كابين كوتاه بود و منظره سويس ما را با ساختمان و رستوران و پارك و پاركينگ خراب كرده بودند اما باز هم تجربه خوبي بود
بيرون از تله كابين كشور اذربايجان و مرز را به مادرك نشان مي دادم و از عشق و علاقه او به هرچيز جديد لذت مي بردم

۱۷ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

سفرنامه ١

‎جريان از اين قرار بود كه من و رها پارسال قرار گذاشته بوديم مادركها را با خودمون ببريم سفر و امسال در نهايت تعجب هر دو تاشون قبول كردند، فقط من و مامان با هواپيما رفتيم و اونا با ماشين اومدن كه  مادرك خيلي اذيت نشود و رها هي به من مي گفت: آخه من چطوري بدون تو از گردنه سرچم رد بشم
‎پرواز بسيار كوتاه و راحت بود و مناظر پشت پنجره زيبا و من مواظب مادرك بودم و او هي حرص مي خورد كه اينقدر حواست به من نباشد
‎از فرودگاه يك آژانس گرفتيم به سمت بودالالو كه محل قرارمان با رها بود، پيرمرد راننده با چشماني عجيب آبي كه فقط همين اطراف مي شود پيدا كرد، به آرامي و با حوصله رانندگي مي كرد و اين فرصتي بود كه دوباره من در جادوي مزارع و باران و آفتاب و ابرها و رنگها غرق شوم
‎حتي فرصت اين شد كه چند مزرعه بنفش گل گاوزبان و شقايقهاي قرمز را ببينيم
‎در بودالالو رها با تارا و مامانش و محدثه شاد و شنگول بودند
‎در همانجا بر روي سكوي نشستيم و  سفرش جوجه و كباب داديم كه ببريم كنار درياچه بخوريم اما وقتي جوجه ها رسيدند، قرار گذاشتيم آنها را بخوريم و كبابها را بالا ببريم
‎و وقتي كبابها رسيدند تصميم گرفتيم آنها را بخوريم و چايي را ببريم بالا
‎و وقتي چاي زغالي رسيد هيچ تصميمي نگرفتيم و فقط خورديمش
‎بعد از غذا مادرك را بردم نمازخانه و در پايان نمازش كلي خنديديم كه معلوم شد اذان نگفته بودند، مادرك هم به شيوه عارفانه خودش گفت: منكه واسه اذون نماز نمي خونم!
‎ان ١٧ كيلومتر رويايي را رفتيم بالا  و رها همش فيس و پز سرچم را مي داد كه نبودي و نديدي و محدثه خندان تعريف مي كرد كه  در آنجا محدثه تلاش مي كرده عكس بگيرد و رها بهش گفته ول كن: گيس طلا چه مي فهمه اين منظره ها را!!!
‎و محدثه جواب داده كه ببخشيدها قبل از اشنايي با گيس طلا كه من و تو هم نمي فهميديم 
‎حالا همه رها را دست انداختيم و اون هي مي گه: آدم با دهن لق نبايد رفاقت كنه
‎مامان ها هم كه مست منظره بودند و ماخاطرات سفرهاي قبلي را برايشان تعريف مي كرديم و من از شال خوشگلي كه سر كرده بودم  تا مثلا در عكسهاي خوب بيفتدى و حرص مي خوردم كه مدام سر مي خورد و مجبور بودم گره بزنمش و كلاه  رويش سر كرده بودم
‎از طرف ديگه كفش راحتي خودم را به مادرك داده بودم و كفشهاي پاشنه دار او را پوشيده بودم
‎بعد هم اينقدر سرد شد كه ژاكت رها را گرفتم
‎خوب حقيقتش كاملا خوش تيپ و مناسب عكاسي در منظره 
‎در بالاترين نقطه منظره ايستاديم، درياچه خاكستري بود اما همچنان زيبا
‎رهاي خسته از رانندگي  را در ماشين رها كرديم و در پناه سنگها و دور از باد، رو به درياچه نشستيم
‎ساعتهاي دلپذيري بودند
‎منظره مدام عوض مي شد اما رنگهاي آبي فراوان بودند، گلها آنقدر زياد و پر از تنوع كه  غمگينم مي كرد كه چرا نامشان را نمي دانم 
‎بخصوص گلي شبيه زنبق بزرگ و درشت و خالدار بود
‎ساحل درياچه شلوغ بود و آنجا نرفتيم اما وانتهاي گردشگران را مي ديديم كه آنها و كوله هايشان حمل مي كردند به سمت سوباتان
‎اندكي  حسادت كردم به روزگاري كه من نيز اين چنين سفر مي كردم، طيبه و فردين و گروهمان
‎و حالا با اين بدن بايد بپذيرم كه ديگر نمي توانم كوله كشي كنم
‎در اين فاصله فرصت داشتيم كه هر بار براي برداشتن چيزي به سراغ ماشين برويم و رهاي طفلك را از خواب بپرانيم
‎از مامانها و محدثه و منظره عكس و فيلم مي گرفتم و زير پتو تخمه و چايي مي خورديم و به گذر ابرها از آسمان و سايه روشن آفتاب روي درياچه نگاه مي كرديم و  زمان مي گذشت
‎سرانجام رها خشمناك بيدار و شد و ما قصد رفتن داشتيم كه ناگهان مثل هميشه نئور تصميم گرفت خداحافظي دلپذيري با من داشته باشد
‎مه ، به صورت امواج دريا از چهار طرف ما شروع به بارش رد
‎همه هيجانزده فرياد مي كشيدند و رها اخمش را فراموش كرده و داد مي زد اونجا رو اونجا رو
‎من نمي دانستم از كجا فيلم بگيرم 
‎مه  از كوهها سرازير شد و پهن شد روي ما و درياچه و باران درشتي كه گرفت
‎همه با پتو و وسايل دويديم سمت ماشين و خندان به جاده نگاه مي كرديم كه ناگهان ناپديد شده بود
‎شادماني اين خداحافظي تا پايان جاده همراهمان بود
‎شب به مهمانخانه اي كه رزرو كرده بوديم  رفتيم و كلي با ادرس دادن تلفني متصدي خنديديم
‎يعني اگر كسي آگاهانه قصد گم كردن ما را داشت اينقدر قوي عمل نمي كرد
‎مهمانخانه ارزان و تميز بود و اما پله هاي بدي داشت كه مادرك را اذيت مي كرد و اسانسوري هم در كار نبود
‎دو اتاق تو در تو گرفته بوديم كه  مستقر شديم و فورا گرسنه شديم
‎به محدثه و سفارش غذا دادنش خنديدم كه پشت تلفن نظر متصدي را مي پرسيد كه
‎چند تا بربري خوبه
‎نظر شما چيه؟سايز بربري هاتون چقدره

۱۲ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

😄

دوستم برداشته نامه طولاني و عاشقانه شهاب حسيني به همسرش را براي شوهرش فرستاده و ادامه اش نوشته كه :
منم همين كارها را براي تو كردم، پس چرا تو  اين چنين ازم تشكر نمي كني؟
شوهره زده : اي لاو يو ...اين چنين خوب بود؟

۷ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

بدون شرح

پيرمرد صاحبخانه نود سالش است، سرحال و سرپا و قوي، حتي موي سياه هم هنوز بر سرش دارد، هربار كه مرا در حياط مي بيند تكرار مي كند: خانم اگه بدوني من چه زندگي راحتي دارم، چه زندگي خوبي دارم... و روي "چه" تاكيد زيادي دارد
و هر هفته روزهاي تعطيل كه فرزنداش به ديدارش مي آيند، صداي فريادهايش شنيده مي شود كه: دست از سرم برداريد، بيچاره ام كرديد، بدبختم كرديد

۲ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

امروز در هوای ابری، ناگهان پرتونارنجی خورشید دم غروب را روی دیوار دیدم

متوجه شدم كه خوشبختي كيفيتي به شدت وابسته به ذهن است، كمي متفاوت با بدبختي كه به دنياي بيرون ذهن بستگي بيشتري دارد
منظورم اين است  كه رنج كشيدن  و فقدان ها احساس نارضايتي  از زندگي را ايجاد مي كند اما داشتن ها به راحتي حس خوشبختي را ايجاد نمي كند
به نظرم جاي پاي غم، عميقتر از شادي است و به همين دليل است كه براي شاد بودن بايد تلاش كرد و غمگين بود ن تقريبا هيچ كاري ندارد
و لي اگر عادت يا ژن  و پرورش ميل به شادي را همراه داشته باشد ،خوشبختي به سادگي ايجاد مي شود