۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

ارزوی بازگشت دوباره به جهان

ه ندرت پیش می یاد که حسادت کنم

من به اشیا و اموال و موفقیت های دیگران بی تفاوتم

تنها سفر است که همیشه به آن حسادت خواهم کرد

به همین دلیل است که به بلوط و چمدانک حسادت می کنم به سفربلوط به لبنان و نپال به سفر چمدانک به امریکایی جنوبی

اما گاهی دلم می خواهد که برای مدتی جای کسی باشم و زندگی آنان رات جربه کنم

یکی از آنها روزهای پروین است

دیگری دختر مریخی است

و از همه بیشتر به خاطر کتابها است

این اصلا به این معنی نیست که زندگی شادی و بدون دغدغه ای دارند، بیشتر به این معنی است که با زندگی من خیلی متفاوت است

دوست دارم بعضی وقتها مثل پروین به سفری کاری بروم برای نصب یکسری مزقون که نمی دونم چی چی در یک جاهایی دور از آدم و عالم

مثل دختر مریخی یک دوره کاراموزی به یک شهر کوچک و زیبا بروم

و مثل سارا چندین زبان بلد باشم و یک عالمه دوست از کشورهای مختلف داشته باشم و چند ماه برای کشفیات به ناپل بروم

و می دونم این آرزوی است به قدمت انسان است


۱۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

آغاز


متولد زمستانم اما جزو عاشقان این فصل نیستم


می دانم که زیباترین مناظر برفی با یک چکمه سوراخ و پالتو نازک تبدیل به خاطره ای هولناک می شود و سفیدی تکرار شونده به تدریج چشمانم را آزار می دهد

من پاییزی هستم

و از این عدم امکان تکرار در مناظر آن همیشه در حیرتم. از رنگهای پیش بینی نشده. از هر شگفتی که پشت هر پیچ پاییزی پنهان شده است

و در رتبه دوم بهار...

فصلی که همه دوستش دارند آنقدر که دوست داشتنش کمی جواد شده است

من همراه با زمین زنده می شوم و تمام حواسم درگیر شکار بو و رنگ و صداست ...

امروز وقتی گل فروشی محل، جعبه پر از گلدانش را در بیرون از مغازه گذاشت و در جعبه هایش تمامی رنگهای بهاری را می شد دید

دانستم که زمستان به پایان رسیده است

۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

آخه آدم سرماخورده دماغو تو خونه مونده، پز نده چی کارکنه ؟

اینقدر احساس رذالت لذت بخشی است که

همه دارن غر می زنن که جی میل و یاهو و پلاس و فیس بوک باز نمی شه
اون وقت من با این vpn فسقلی خودم دارم تمام اینترنت را شخم می زنم

۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۲

امروز جمعه بازار


رنگهای شالهای ترکمن
رنگهای گلیم های فارس
رنگهای سنگهای زیور آلات

صدای صفحه های قدیمی
صدای باربرها
صدای چانه زدن ها

بوی عود
بوی چوب
بوی خاک

۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

هیچی دیگه خواستم فیس بدم

برای همه عمرم من معضلی داشتم به نام تخت خواب.

این تخت خواب های یک نفره باریک به درد من که الگوریتم جایجا شدن در طی شب غیر قابل ترسیمه نمی خوره ..

از آنجا که دایی این جانب تو کار لوازم خونه است مدتها است که سفارش یک تخت خواب یک ونیم نفره بهش داده ایم ولی چون ایشان هم شیرازی هستند از این سفارش چند سالی است که می گذرد

که چند شب پیش ایشان بنده را سورپرایز کرده و با یک عدد خوشخواب 120 سانتی وارد خانه شدند.آخه بقیه تخت نه در آسانسور جا شد و نه از راه پله بالا آمد

بنابر این ما صاحب یک عدد خوش خواب شدیم فقط!

خلاصه اینکه حالا من از 90 سانت رسیدم به 120 سانت و من هی روش بالا و پایین می پرم و غر غلته می زنم

و شما نمی دانید چه کیفی دارد آدم دست و پایش را پرت کند این ور و آن ور و نخورد تو در و دیوار

۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

می دونی یعنی چی؟

اخ شما که نمی دونی

مریض باشی

برف بیاد

سردت باشه

گشنه ات باشه

خونه ات عین محشر کبری شده باشه

اون وقت یه دوست زنگ بزنه

بگه نمی خواد غذا درست کنی برات سوپ درس کردم

۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

پیرمرد یک کتابخانه متحرک بود از تاریخ معاصر ایران

یه مغازه پارچه فروشی هست تو بهار که هیچوقت تو این سالها واردش نشدم.

امروز مادرک توصیه کرد که متقال برای رویه خوش خوابم را از او بخرم

وارد مغازه شدم و پیرمردی به قدمت خود مغازه دیدم که هنوز از بخاری نفتی استفاده می کرد و کتری که روی ان گذاشته بود از این لعابی هایی بود که سالهاست دیگر ندیدمشان . دلم برایش گرفت از بس مغازه تاریک و فقیر و دلگیر بود و او که دستپاچه انبوه لباسهایی که روی هم پوشیده بود را مرتب میکرد.

نیم ساعت بعد با چند متر متقال اعلا و دهانی نیمه باز از تعجب از مغازه بیرون آمدم.

۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

بابا خب پیش دستی میخوام ، قرص ماشین ظرفشویی مگه چشه ؟ بابا استکان دسته دارهام همش شکسته خب ..چرا هیچکس به خواسته های من توجه نداره ههههههههههههههههه

خب ببینید یه مشکلی وجود دارد شما کمک کنید حلش کنیم
دو هفته است که دوستان من در گروههای مختلف به دیدنم می ایند برای تبریک دفاع و یا تولد
همشون ازم پرسیدن که چی می خوام برام بگیرن
و من تقریبا به همشون یه لیس از چیزهای ضروری ام دادن
و تقریبا
هیچکس
دقیقا
هیچکس
هیچکدوم
از اونا رو نگرفت
چرا؟

۴ فوریهٔ ۲۰۱۲

و من این همه از آن دارم. ممنونم

ژان کریستف کتابی است از نویسنده عزیز سالهای نوجوانی من که حکایت زندگی موسیقیدانی است تنها و بی پول و با زبانی گزنده که همه را از خود می راند

در جایی از کتاب او سرانجام جوانی را می یابد که موسیقی او را می فهمد و او را دوست دارد

در بازگشت به خانه این موجود درشت آلمانی سراپا شور و شادمان مدام زیر لب با نتی از موسیقی برای خود می خواند

من یک دوست دارم

من یک دوست دارم

من یک دوست دارم