۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

در اساطير ايران و هند نامش وايو است، اسرار آميزترين ايزدان

مسافر به راننده گفت: عجب بادي مي ياد امروز
راننده با لهجه شيرين تركي گفت: فرشته اش اومد آخه، مي دوني؟ هر كدووم از اينها فرشته داره واسه خودش، فرشته آب، فرشته باد، فرشته بارون، فرشته باد ديد كه فرشته بارون كاري به كار اين تهروني ها نداره، گفت من برم حداقل از دود نجاتشون بده، اينطوري شد كه اينطوري شد

۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

و البته ايشون اضافه كردن : بايد غذا بخورم، گوشت زياد

دوقل صندلي گذاشته جلو ظرفشويي  ريخته و پاشيده و شكسته و مثلا ظرف شسته و بعد كه خيس و آبچكان اومده پايين  توضيح دادن كه : من مي خوام زودتر بزرگ بشم تا تمام ظرفهاي خاله عزيزي را بشورم كه كمرش اينقدر درد نگيره

۲۹ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اما ديدار اين خاموشان وبلاگم، مزه اي مي ده هااااااا

از نوشتن چند سالي مي گذشت كه آمارگير گذاشتم و بعد از وحشت اوليه از ديدن اين همه خواننده براي من منزوي و متواري از هياهو ، به تدريج اين كنجكاوي و حسرت در من ايجاد شد كه اينها چه كساني هستند اولين كامنت گذار ها كه ايميل زدند ( سلام حسين) و اولين كساني كه دو ياهو چت كردند با من( سلام سعيده) به تدريج از ترس من كاستند و به شجاعتم افزودند ، اولين مهموني دورهمي با ملي و جودي و هد و يل و موحد و ركسي خيلي مزه داد و تا مدتها ادامه داشت و همچنان شيرين اما پاشيده شدن گروه به دليل نامعلومي باعث شد كه ديگر سر هيچ قرار وبلاگي نروم اما كنجكاوي سرجايش بود، فيس بوك خيلي كمك كرد كه خوانندگانم چهره پيدا كنند و من از زندگي و روياها و لحظاتشان بدانم تا اين حد كه در مصاحبه اي گفتم كه شايد روزي وبلاگ را ببندم و فقط در فيس بوك باشم و حالا اينستاگرام فيلترهايش را دوست ندارم، كادر مربعش را همچنين 

۲۸ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

حالا چي كار بكنم؟

 · دوقلو ها تا اطلاع ثانوي به من مي گن خاله بي تربيت، به دليل اين گناه غيرقابل بخشش كه خاله عزيزي(مادرك) را با خودم بردم مسافرت و آنها دلشان پر از غصه شده بوده

۲۷ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

و اليته كه حالم بعد از آن همه فرياد كه كشيدم بهتر است

بنده الان يك اژدهاي وحشي و غران هستم كه دقايقي پيش وانت گرفته و نقاشاها و قلم موها و لباسها و سطل ها و غلتك ها و برس هايشان را بار وانت كرده و از خونه بيرون كرده ام

۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

هپي اند

خدمتكار فرهنگسرا دندان گذاشته است، پنجاه سالش بود با بقايايي زيبايي بر چهره اش ، شوهر سابقش شيشه اي بود و او را با چاقو زده بود، طلاق گرفته بود، مرد دختر را به او داده و پسرها را با خود برده بود، او دختر را بزرگ كرده و شوهر داده و مرد دو پسر را معتاد و شيشه اي كرده بود. زن در اتاق اجاره اي با حقوق خدمتكاري زندگي مي كرد، دختر و نوه اش گاهي به او سر مي زدند و او هم گاهي به پسرها، وقتي در بيمارستان بستري بودند سر مي زد و وقتي مي خنديد جلوي دهانش را مي گرفت تا دندانهاي افتاده اش را نبينيم ظهرها براي ما آشپزي مي كرد: ترخينه و كاله جوش و اشكنه و از خاطرات كارگري هايش در كارخانه هاي مختلف مي گفت شهرداري برايش آزمايش مي نوشت و او مي داد كه من بخوانم، هزار و يك درد داشت كه نه پول و نه فرصتي براي درمان داشت امروز مي خنديد و دست از دهانش بر مي داشت ، دندانهاي جديد جواني را به چهره اش برگرداننده بود هنگام رفتن پيرمردي قد بلند و شيك پوش به دنبالش آمد و او شرمزده ، روسري گلداري به جاي مقنعه پوشيد و سوار ماشين شد مي گفت كه باور نمي كنم زندگي مي تواند اينقدر شبيه رويا باشد

۲۲ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

خدا اميدتو نا اميد نكنه خواهر

در همان شهر كوچك كه مي دانيد دانشجو بودم، خوابگاه و دانشگاه بيرون از شهر بود و اگر نيمه شب كسي حالش بد مي شد، مرد تاسيساتي كه روزها براي تعميرات به خوابگاه سر مي زد، شبها جيپش را روشن مي كرد و مريض را به اورژانس مي رساند، در طي سالها همه بچه هاي خوابگاه پايشان به بيمارستان و اورژانسش باز شد بجز من، و البته كه من از اين بابت شادمان نبودم، زيرا تمام آنها در بازگشت از بيمارستان از دكتر فوق العاده زيباي در اورژانس سخن مي گفتند كه دل و دينشان را ربوده بود توصيف جذابيت هاي اقاي دكتر با هر مورد اورژانسي شبانه بيشتر و بيشتر مي شد و من در حسرت ديدن چشمان سبز دكتر مي سوختم و مي ساختم و شاهد رقابتي پنهان بين تمامي اورژانس روندگان بودم تا ان روز فرخنده كه هم اتاقي ها را در گاري تراكتور دانشكده ريخته بودم و با بالا و پايين برن اهرم الاكلنگشان مي دادم كه ناگهان ميله اتصال گاري به تراكتور بالا امده و مرا چند متر ان طرف تر پرتاب كرد از جا بلند شدم و شادمان فرياد زدم : بچا من پرواز كردم و متعجب بودم كه چرا بقيه جيغ مي زنند معلوم شد كه ميله به سر من خورده و بالاي چشمم را جر داده و خون بر سر و صورتم مي ريزد و من حاليم نيست بچه ها فورا به تاسيساتي زنگ زدند و مرا در ماشين انداختند و رفتيم بيمارستان و چه بيمارستاني مردي از ته دل نعره مي زد، دختري خود را به آتش كشيده بود، زني خون آلود را بر برانكارد مي بردند، خلاصه اينكه موجودي با گوشه چشم پاره شده خدايي اصلا بيمار مهمي نبود در نتيجه من روي يك صندلي رها شده و دوستانم به دنبال دكتري مي گشتند كه محض رضاي خدا نگاهي به من بيندازد و من لحظه اي را به ياد دارم كه چندتا خدمتكار و جاروكش بالا سر من زخمم را معاينه مي كردند و حدس مي زدند چند تا بخيه لازم دارم يكي از دوستان بالاخره تختي پيدا كرد و مني كه صورتم ورم كرده بود و يك چشمم كاملا بسته شده بود را روي آن خواباند و رفت به تدريج تهوع و درد به سراغم آمده بود و حال خوشي نداشتم كه هم اتاقي در زير گوشم زمزمه كرد: گيس ، ببين كي رو برات آوردم، دكتر خوشگله آخ كه چه لحظه اي بود ، تمامي دردها ، خطر كوري، شكستگي سر، نازيبايي چهره همه فراموشم شده بود، سرانجام منهم چشمم به جمال آن زيبارو روشن مي شد، در آن زمان تنها غصه ام اين بود كه خودم چنين از ريخت افتاده ام در اولين ديدار به سختي توانستم يكي از چشمها را باز كنم و به بالا، به دكتر خوشگله كه روي من خم شده بود نگاه كنم دكتر پرسيد: چته شده خانم؟ دكتري هندي، با لبهاي كلفت و عينك با موهاي دراز اطراف كچلي بزرگ وسط سرش ، ، ، خلاصه اينكه خدا اميدتو نااميد نكنه خواهر

۲۱ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

گفته باشم

مادرك داره از خدا بابت درختا و آسمون و باغ پشت خونه تشكر مي كنه، يهو قطع مي كنه به خدا مي گه: حالا يه وقت فكر نكني اينا كافيه ها

۱۶ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

بر شما باد

در خانه شمال با مادرك دوران خوشي داريم، زير درخت انجير و رو به باغ پرتقال مي نشينيم و به صداي كلاغ زاغي ها و غازهاي همسايه گوش مي دهيم و چايي مي خوريم و من عبيد زاكاني مي خوانم و از خنده هاي او سرمست مي شوم شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود. چوبهای سقف بسیار صدا می کرد. به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد. پاسخ داد که چوبهای سقف ذکر خدا می کنند. گفت: نیک است اما می ترسم که این ذکر منجر به سجده شود! 

۵ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

پس كجا رفتند فرزندان آن مرد؟

 مادرك مي گويد پنجاه سال پيش كه نوجوان بوده و اتاقهاي خانه اشان را اجاره مي دادند، مرد جوان راننده اي مستاجر يكي از اتاقها بوده كه هر شب زنش تنها بلوز او را مي شسته و با شعله آتش خشك مي كرده است، هر روز صبح مرد با يك دستمال كل ماشينش و با يك سطل سرش را مي شسته مرد عقيده داشته : راننده اي كه پشت يقه اش كثيف باشد، مسافر سوار تاكسي اش نمي شود
 ، ، 
،
و من به ياد مي آورم تمام راننده تاكسي هاي پلشت را در اين همه سال تاكسي سواري

۱ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

عزيزان من

مادرك شال زرد معروف مرا بر سر انداخته و از خواهرك مي پرسد - اي شالو به من مي ياد؟ خواهرك با بي خيالي هميشگي اش - چه فايده اي داره ؟ تو كه آخر همه اين شالها رو مي گيري مي بندي به كمرت

۲۸ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اصوات، اشكال، عطر

برا مادرك غذا ساز گرفتم، چند سالي است، اوايل كه اصلا باش كار نمي كرد، وقتي تهديدش كردم كه براي خودم برش مي دارم شروع كرد با احتياط ازش استفاده كردن در حالي كه هيچوقت دلش راضي نبود امروز دستگاه خراب شده بود و كلم هاي كلم پلو را ازش گرفتم تا در سيني بزرگي از جنس روي خرد كنم و در پايان دانستم چرا مادرك غذاساز دوست ندارد

۲۵ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اولش، آخرشو مي دونسته

بچه همكارم تا سه سالگي حرف نزد، فقط مامان و بابا مي گفت، بردنش گفتار درماني گفتن مشكلي نداره خودش حرف مي ياد، چند روز پيش ناگهان سر سفره داد زده : من بدبختم، من بيچاره ام

۲۲ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فقط دوست داشتم قيافه رها را اون موقع مي ديدم

رها اينا يخچال خريدن، شركت گفته اگه متصدي ما بياد نصب كنه، صد و پنجاه تومن كارت هديه شاملتون مي شه، اونام قبول كردن، متصدي اومده يه پلاستيك انداخته زير پاش و يه جفت دستكش كرده دستش و دو شاخه را زده تو پريز

۲۰ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گفت:باشه

مادرك زنگ زده مي گه: من نم دونم به اينا چي چي جواب بدم، تو يي چيزشون بوگو دوقل گوشي را گرفته با صداي گرفته مي پرسد: من مي خوام ماه بوس كنم معلوم شد كه وقتي فهميده نمي تونه ماه را ببوسد زده به گريه و زاري بهش گفتم :نمي توني ماه و بوس كني اما مي برمت كنار دريا ، موقع طلوع ماه ، دريا ، ماه و بوس مي كنه، تو مي توني بوسه اونا رو ببيني، باشه؟

۱۷ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خيلي هم جدي بود گفتگوها

-يه فيلمي بود اسمش يادم نمي ياد، يه بازيگري توش بود كه نمي دونم اسمشو، اسكار جايزه گرفته
- ولي من شنيدم يه فيلم ديگه كه من نديديم، يه بازيگري توش بازي كرده كه حق اون بوده جايزه بگيره
- جدا؟
- اره !

۱۶ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

متصدي سابق مي خنديد و از حسادت همسرش به شغلش مي گفت

در دوران جنگ كه شير خشك سهميه بندي شده بوده، زناني متصدي آزمايش سينه  زنان متقاضي شير خشك بوده اند ، جهت اطمينان از مادر بودن آنان

۱۴ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دوست نقاشم ديروز مي گفت تبلتي با پول خودش خريده كه از دادن خبر خريد آن به شوهرش هراسان است

فمينيسم؟ خب واقعيتش اينه كه انتخابي در كار نبود، من برادر نداشتم و سه تا خواهر با هم وسط دشت و كوه بزرگ شديم ، نمي دانم اگر برادر داشتم رفتارمادرك و بابايي فرق مي كرد آيا؟ فقط مي دانم در فقدان رفتارهاي جنسيتي بزرگ شدم، بابايي دوچرخه سواري و كوه نوردي و بالا رفتن از درخت را به من ياد مي داد و مادرك خياطي و بافتني را
و اين تعادل هنوز هم در من هست كه هم از كارهاي با برچسب زنانه لذت مي برم و هم هراسي از انجام كارهاي با صفت مردانه ندارم
تبيعض را زماني متوجه شدم كه از خانواده بيرون آمدم، دانشگاه و بعد محل كار
انبوه دختران با استعدادي كه با اهرم فشار خانواده و اجتماع، توانايي هايشان ديده نمي شد و فرو مي رفتند و له مي شدند و فراموش
بارها با احساس گناه روبرو شدم زماني كه دختراني را بسيار باهوش تر و با استعدادتر از خودم ديدم كه نتوانستند از اين ديوارهاي نامريي بالا بيايند
براي من آنقدر اين حقوق طبيعي بود كه تا مدتها نمي توانستم ناتواني ديگران را بپذيرم
اما اين تنها آغاز نا اميدي بود، زماني كه دوستان مرد روشنفكرم بي آنكه بدانند بسياري از اين حقوق را ناديده مي گرفتند و در پايان بحث ، در حال فرار از بحث، با جملاتي چون: نمي شه ديگه، زوده حالا، اينجا ايرانه، طول مي كشه، اينجا جواب نمي ده 
به پايان مي رسيدند
دردناكترين بخش داستان ازدواج هايشان بود، دو انسان روشنفكر درون رابطه كه قرار مي گرفتند بر سر ابتدايي ترين حقوق زنان درگير مي شدند

من فمينيست هستم چون از ديدن رنج زنان خسته شده ام، از بدفهمي مردان خسته شده ام و مثل هميشه اميدوارم همچنان كه  امروزه از زنداني  كردن زنان در روزهاي قرمز در قرنهاي پيش حيرتزده مي شويم، روزي برسد كه از شنيدن جمله بالا حيرت كنيم

۱۰ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

حسينيه ارشاد و مسجد الاقصي چند حرف مشترك دارن، نه مي خوام بدونم

- اين جايي كه رنگهاي تركيبي مي خريدي كجا بود؟
 -شريعتي
 -كجاش؟
 - همونجا كه يه مسجد معروف داره كه يه آدم معروفي توش نماز مي خوند
 - اوني كه تو مي گي مسجد نيست
 - چرا مي خندي، صبر كن ،،،الان مي گم،،، سر زبونمه،،، آهان،،،مسجد الاقصي
 -اون تو فلسطينه پرستو
 - نه نخند ديوونه، خيابون فلسطين نه، خيابون شريعتي

۸ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

يعني من به فداي نيت خير شما

دوقلوها هربار كه به خانه مادرك مي آيند با زور و گريه و داد و بيداد مي روند، اين بار برايشان اسباب بازي خريده اند به شرط اينكه بدون دعوا برگردند به خانه خودشان آن دو شرط را پذيرفته و با اسباب بازي آمده و خوشي گذرانده و موقع رفتن عهد و پيمان به ياد آورده اند، با چشم گريان و لب آويزان براي مادر و پدر، منطقي و مظلوم و اميدوار دليل مي آورده اند كه: نمي بيني، خاله عزيزي تنهاست؟ ، ما بريم دلش تنگ مي شه، همش بايد تلويزيون نگاه كنه، حوصله اش سر مي ره

۷ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

كسي از امريكاي لاتين اينجا را مي خواند؟

فكر مي كنم ايراد تو قصه هاي كودكي بوده، يا كارتون ها كه هميشه براي خوشبخت بودن به فاكتورهاي خيلي زيادي احتياج بوده، يا برعكس با ديدن اون فيلمها و داستانها به داشتن احساس نوستالژي عادت كرده ايم
امروز صبح موسيقي زيبايي برايم فرستاده بودند كه بعد از شنيدن آن به مدت دو ساعت زار مي زدم، نيمي از مغزم مي دانست كه هيچ دليل مشخصي براي اين اشكها وجود ندارد، نيم ديگر مذبوحانه به دنبال نشانه هاي فقدان و حسرت و ناكامي مي گشت تا اين اشكها را توجيه كند
واقعيت اين است كه من بسياري از آن فاكتورها را دارم يا حداقل نداشتم اما به دست آورم، اما اين ذهن زياده خواه ميل دارد به جستجوي نايافته هايي دور برود تا دليل منطقي براي ايجاد حس نوستالژي پيدا كند
يا فقط چون من به ندرت گريه مي كنم، وقتش رسيده بود غدد اشكي يك فعاليتي بكنند

۶ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ولي اينبار ما ميل داشتيم كه با سنگ آنقدر بزنيمش تا له شود

در شهر كوچكي دانشجو بودم كه تنها يك ميدان داشت، مردي قد بلند هميشه كنار يكي از مغازه هاي ميدان مي ايستاد، هر روز عصر، يك پايش را به ديوار مي زد و دو دستش را پشت سرش مي گذاشت، تنها زماني كه آشنايي را مي ديد براي سلام كردن، يك دست را از پشتش بيرون مي آورد و در هوا تكان مي داد و دوباره مي برد سرجايش، كت شلوارش هميشه راه راه بود، نمي دانم يكي داشت يا چند تا شبيه به هم
با هم اتاقي هايم هربار كه از جلوي او رد مي شديم درباره اش خيالبافي مي كردم، غم عميق سيمايش، تنهايي اش، پايان جواني اش
داستاني برايش ساخته بوديم كه پيرپسر كارمندي است كه از مادر پير و غرغرويش نگهداري مي كند، مادري كه نه مرده نه مي گذارد او زن بگيرد و تنها دلخوشي او اين است كه عصرها به ديوار مغازه تكيه بدهد و براي آشناياني دور، دست تكان دهد
چهار سال دانشگاه هر روز و هر هفته و هر سال او را مي ديديم و برايش دل مي سوزانديم
تا سال آخر و روزهاي آخر كه براي گرفتن آخرين عكسهايي يادگاري به پارك شهر كوچك رفتيم و فلافل هاي هميشگي را خورديم كه مرد را ديديم،
تنها نبود،
زني تپل و خوشگل و چشم عسلي با سه بچه بور و سفيد و گوشتالو همراهش بودند، زن خنده كنان بازوي مرد را مي كشيد و بچه ها بابا گويان دستهايش را به سمت دستگاههاي بازي مي كشيدند
مرد همان چهره غمگين و خسته و همان كت و شلوار راه راه را داشت 

۲۶ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و لذتي مي برم شگرف

در يكي از روستاهاي شمالي ، خانه اي گرفتم، هر هفته براي بازسازي به سراغش مي روم، درها، ديوارها، باغچه و حياط را سر و سامان مي دهم، درخت انار را هرس مي كنم ،به صداي غازهاي همسايه گوش مي سپارم و تنه درخت بزرگ و كهنسال انجير را نوازش مي كنم