۱۶ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

گزارش روز بعد از تولد


پنج شنبه صبح بيدار شدم ، در مهتابي زير آفتاب صبحگاهي با مرباي بهارنارنج  هديه دانشجو  صبحانه خوردم، لباس پوشيدم و با موسيقي در گوشهايم ، قدم زنان به سمت پنج شنبه بازار شهر رفتم، اسمان آبي و هوا دلپذير و آشغالهاي بين علفها به شدت آزاردهنده،
يادم باشد با دهداري تماسي بگيرم 
راننده تاكسي آشنا بين راه اصرار كه سوارم كند و من انكار كه قدم مي زنم  ، نفس مي كشيدم
در يكي از كوچه هاي روستا تابلو آرايشگاه ديدم، داخل رفتم و در اتاقي تميز با بانويي زيبا و چشم عسلي  روبرو شدم كه با دقت و وسواس ابرويي برايم ساخت ، كماني و فقط سه هزار تومان گرفت، يادم باشد باز هم به سراغش بيايم 
با احساس خوش ابرويي بيرون آمدم و به جستجوي موكت فروشي  در ميدان، سراميك هاي هال را تيره رنگ گرفته بودم و حالا خاك امانم را بريده بود، موكت سبز خوشرنگي انتخاب كردم و به مغازه خوش اخلاقش نقشه عجيب و غريب هال را نشان دادم و با شاگردهايش درگير تحليل هندسي، دو متري يا سه متري و برش در كجا شدند
حساب كردم و به پنج شنبه بازار رفتم، پيرمرد نهال گل مي فروخت، تمامي كيسه هايش را خريدم، شب بو، مينا، ناز، آناماريا؟ هميشه بهار 
مرغ خريدم براي موقرمز كه مهمانم بود و فاصله بين پرپر زدن مرغ تا تحويل كيسه حاوي تكه هايش فقط ده دقيقه بود
يك روز گياهخوار خواهم شد
بقيه خريدها را انجام دادم و با راننده اشنا رفتيم سراغ موكتي كه بريده بود و لوله كرده بود و منتظر بود
با موكتي بيرون زده از شيشه به خانه برگشتم
موقرمز منتظر بود، در را باز گذاشته بودم و رفته بود داخل زندگي در روستا يكي از جذابيت هايش همين باز گذاشتن در است ، 
مرغ را در اب نارنج و پياز و نمك و فلفل و ادويه خواباندم  و ذغال با آتش گردان به راه انداختم، چه حس خوبي دارد اين آتش گردان و صداي جرقه ها و عطر زغال
موقرمز جوجه ها  را سيخ زد و من به سراغ كاشتن نهال ها رفتم ، صحبت مي كرديم و  به صداي غازهاي هميشه شاكي همسايه مي خنديديم
موقرمز ترشي ها شگفت انگيزش برايم آورده بود، با عطر چوچاقش ، ناهار محشري شد
بعد از ناهار تا موقرمز چرتي بزند من هال  و وسايل و بخاري را جمع كردم و موكت را اندازه گرفتم و بريدم و  بالا و پايين كردم و در زواياي عجيب و غريب هال جا دادم  و وسايل را دوباره پهن كردم 
و لذت بردم از فقدان ديدار سراميك خاك آلود 
عصر را در گفتگو و مهتابي و چايي و عطر دودي در آن حوالي گذرانديم تا سرماي ملس كه ما را به درون خانه و پاي لپ تاپ و تصحيح پايان نامه ها كشاند
به قول دوستي، از يك زمان خاص به بعد، نياز به جشني نيست ، 
همين كه هست خوب است 

۱۲ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

در جهت همدردي با دوستي كه امروز چتري هايش را زده

خواهرك پس از مدتها تفكر و تعمق تصميم گرفت كه در ارايشگاه گران قيمتي موهايش را چتري كند 
زماني كه با چتري هايش از در وارد شد، بابايي  بهش نگاه كرد و از مادرك پرسيد: اسم اون زنه تو قبرسون چي بود؟
مادرك با نگاه به خواهرك يادش اومد: زينت ديوونه 
بابايي هم به خواهرك خيره شد و گفت: آره همين بود

دو حالت دارد: يا فالاچي را نمي شناسي يا حالت اول

طرف عكس پروفايلش را اوريانا فالاچي گذاشته با يكي از جملات فمينيستي او، اون وقت چروكهاي صورت فالاچي را  رتوش كرده 

۹ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اين خل هاي دوست داشتني

استاد من خيلي تلاش كردم ، نمره مو كم داديددددد
مقاله ات تحليل نداشت
استاد كلي فيش برداري كردممممممم
تازه جامعه آماريت هم ايراد داشت
استاد چند بار رفتم كتابخونه مليييييي
بيشتر اصرار كني، نمره تو كم مي كنم
استاد تازه گشت ارشاد هم بيرون كتابخونه منو گرفت و تا گيشا منو بردن 
خب؟ 
نمره اضافه كنيد
بابت چي، گفتم كه جامعه آماري و تحليل هايت.. 
نه بابت گشت ارشاد

۸ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

و آرزو دارم مثل فيبي، خودم باشم

تعطيلات خود را چگونه مي گذرانيد؟ 
صبحها ي زود ، خوشحال از اينكه مجبور نيستم صبح زود بيدار شوم، بيدار مي شوم و  در تخت مي مانم و وب گردي مي كنم
ماساژ مي روم، روغن هاي با بوي پرتقال و اسطوقدوس ، موزيك ملايمي كه صداي جريان آب در زير موسيقي شنيده مي شود، عطر عود و خانمي با دستاني مهربان و قوي كه تك تك عضلات منقبض را پيدا مي كند و تا ازادشان نكند، ول كن معامله نيست
در خيابان راه مي روم و هر رستوراني كه از فضايش خوشم بياييد و هر غذايي كه اسم  خوشمزه اي دارد را انتخاب  كرده و مي خورم
عصرها با كافي شاپ ها  و گروه هاي مختلف دوستانم همين كار را انجام مي دهم
آرايشگاه مي روم و مدل مو و ابرو را عوض مي كنم و سرو صورت را صفا مي دهم 
شبها فرندز را براي چندمين بار نگاه مي كنم و قاه قاه مي خندم  و به رها زنك مي زنم   تا صحنه مورد نظر را تعريف كنم و دو تايي دوباره اينقدر مي خنديم كه قضيه لوث شود
تخمه، آجيل هندي، چيپس و ماست فلفلي و انواع دمنوش خريده و كنار ميزم را پر كردم و  در حين فيلم ديدن مي خورم  و تمامي اشغالهايش را در اطرافش ريخته ام و اصلا هم قصد تميز كردن خانه را ندارم 
تلفنهاي دانشجوياني كه دلشان تنگ شده را جواب مي دهم و در جواب محبتهايشان در تلگرام ايكون گل مي فرستم 
در وب  طراحي باغچه و حياط  را نگاه مي كنم و براي باغچه و حياط خانه شمال برنامه ريزي مي كنم

۶ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

نارسيسيم حاد، غيرقابل درمان

استاده هنوز در حال تدريس  روش تحقيق توصيفي است  و از روشها و رويكردهاي جديد هيچ اطلاعي ندارد ، علاوه بر آن كلاسهاي به شدت خسته كننده و فن بيان داغاني دارد
موقرمز در تلاش که شکایات دانشجوها را به گوشش برساند تا اندكي خودش را رشد دهد 
در جلسه بين  صحبتها به او می گوید که دانشجویان ناراضی هستند از دانشگاه، استادها، ، انتظاراتشون زیاده ، 
اونم متعجب كه چرا
موقرمز مي گه: خب مثلا وقتی بینامتنیت درس می دم اگه بپرسن گفتگومندی باختین چیه و من ندونم خیلی بده دیگه... 
استاده  با تاسف برای موقرمزسر تکان داده و مي گه: بله خیلی بده براتون

۵ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

و جاده و برف و موسيقي درونم را هم تكثير مي كنم

ديشب تا دوازده  مهمان عزيزي داشتم، صبح ساعت چهار بيدار شدم و اژانس گرفتم و رفتم ترمينال ، پنج و نيم راه افتادم به سمت شمال و ظهر رسيدم اونجا براي جلسه دفاع دانشجو و بعد از جلسه  برگشتم ترمينال و  سوار شدم و عصر رسيدم تهران 
به رها  پيغام  دادم: رسيدم تهران، كجا بريم؟
جواب مي ده:مي دوني  تو يه بيماري ، اما ژنتو بايد تكثير و تزريق كنن به دهه شصت و هفتاد تا بيماريت شيوع پيدا كنه

۴ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

گفتگوي خواهرك و دوقل


بليط براي كي مي خواي بگيري؟ 
براي خودم و مامان بابا 
كجا مي خواي بريد؟
خونه خاله گيس طلا
نه نه بليط نگير، اگه بگيري شما هم  مثل خاله گيس طلا ديگه بر نمي گرديد 

۳ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

من دوستام برام دانلود مي كنن اما همش تو وب هست

اين ماهها چند تا سريال  پليسي، جنايي خوب ديدم كه معرفي مي كنم كه در اين شبهاي طولاني زمستان حالشو ببريد:
Broadchurch داستاني  كه بر محور پيدا شد ن جسد پربچه اي در شهري ساحلي مي گذرد، با هنرپيشگاني نا آشنا و نا زيبا، شبيه ما ادمهاي معمولي با بازي هاي خوب و  داستان انساني و پر كشش،،،
How ti get away with murder  داستان خانم  وكيل و استاد دانشگاه حقوق ، سياهپوست و چاقي و قدرتمندي  كه به دانشجويانش ياد مي دهد چطور موكل را از راههاي پر پيچ و خم قضايي نجات داد،با سه چهار تا دانشجو زبل كه دستيارش هستند،  زني كه در زندگي شخصي به شدت زنانه است و  كشف جسدي كه زندگي  او  و شاگردانش را زير و رو مي كند
Secrets and lies داستان خانواده مرفه امريكايي در محله اي بيرون شهر كه كشته شدن پسر همسايه ، زندگي اين خانواده را زير و رو كرده و رازهاي انان و تمام همسايگان را بيرون مي ريزد
Ripper street داستاني مربوط به اوايل قرن بيستم  در امريكا كه در محلات فقيرنشين  مي گذرد و با قتل زني فاحشه آغاز مي شود كه شبهه بازگشت جك قصاب را ايجاد مي كند اما پليس جوان در مخالف با اين موضوع رازهاي فراواني را كشف مي كند

۱ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

يعني شيوه برخوردش با مشكلات را عشق است

داش مي خوند: چه خوبه كه آدم يارش كنارش باشه، گوشي اش زنگ خورد و مخاطب خاصش اعتراف كرد كه ازدواج كرده و در شرف جدايي است،
گوشي را قطع كرد و به خواندن ادامه داد فقط آهنگ را عوض كرد: حال منم خرابه، خرابه ، خرابه 

۳۰ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

بابا من شلخته نيستم، من فقط به نظم اعتقادي ندارم

تو جاده بوديم و رها اصرار داشت كه كيفش را داده به من و من انكار، 
بعد از كلي جستجو، كيف يه جاي كاملا  امني و در وضعيت مرتبي  پيدا  شد و فورا رها و محدثه قبول كردند كه من كيفو اونجا نگذاشته بودم 
!!!

۲۳ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اون يكي هم حتما محض محكم كاريه ديگه

هر سال به دانشجوها مي گم به ازاي كاشت يك درخت ، يك نمره مي دم، به شرطي كه فيلم و عكس برام بفرستن كه كار خودشان بوده و ضمنا بايد در خيابان بكارند نه حياط خونشون و البته كه هيچوقت هيچكس همتي نكرد
،
،
،

الان من با اين پسره كه فيلم كاشتن ٢١ درخت در نقاط مختلف شهر را برام فرستاده چه كار كنم  ؟!!! 
خوب امتحان نمي دادي اصلا 
اون يكي محض محكم كاريه يعني؟

۲۲ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

درتي مايند كه مي گن، ،،،،ها همينه

-واي رها ، سيكاس كاشتم امروز
-چي هست؟
-يه گياه تزييتي ، باغچه اي ، شبيه يه نخل كوچولو 
- آهان ...اوممم...بيشتر شبيه فحش ناموسيه تا گياه
،
،
،

۲۱ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

يكي هم درو نگه داشته بود كه نگهبان، ناگهان نياد داخل

دانشجوها جشن آخر ترم گرفتن، يواشكي  نگهبان و مسئولين ، كيك و شمع آوردن تو كلاس و دو انگشتي دست مي زنن و عكس مي گيرن، حالا شمع ها نمي دونم چطوري بودن كه وقتي خاموششون كرديم( البته بعد از صدبار روشن كردن و فوت كردن) دود تمام اتاق را گرفت، يعني انگار گاز اشك اور زدن...
حالا تصور كنيد استاد و دانشجو را كه روي صندلي رفتن و پنجره ها را باز كردن و با كاغذ و كتاب و كلاسور و شال و كلاه  مشغول باد زدن و  تهويه هوا هستند 

۱۸ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

عمرا بذارم اين بامزه بيفته

امتحانم گويا سخت بوده و دانشجويانم مدام در گروه تلگرام كلاسشان پست مي گذارند كه :مي افتيم...تو رو خدا....وقت كم داشتيم....سخت بود، سطحش دكترا بود.... و ،،،،
يكيشون نوشت : استاد من برخلاف بقیه اصلا استرس نداشتم ، وقتم زیاد آوردم، فقط بگید ترم بعد کجا این درس ارائه میشه برم مهمان شم
،
،

۱۴ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اينقدر خنديدم كه راننده تاكسي عصباني شد

راننده تاكسي رفت تو خط ويژه اتوبوسها و باعث ترافيك شد، 
موتوري  كه در ترافيك گير كرده بود، خودشو رسوند كنار پنجره  و با  لهجه شيرينش به راننده تاكسي گفت: تو جات اينجاست؟ نه تو جات اينجاست؟
بعد يك دفعه قاطي كرد و داد زد:
تو جات تو جهنمه، جهنم 

۱۳ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

ايرانيان غريب

طرف صداي زنگ گوشي اش نوحه اي بسيار سنتي بود، آن وقت در تمام مدت مسير گوشي از پشت هندزفري صداي موسيقي لس انجلسي با مضموني  بسيار داغ  شنيده مي شد

۱۰ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

تهران زيبا بود

در يك پادگان نظامي بزرگ شدم در مرز ايران و عراق، با طبيعت كوهپايه اي و زيبايش، همه اولين هايم آنجا بود، اولين افتادن دندان، اولين مدرسه، اولين دوچرخه سواري، اولين دوست (سلا م هنگامه) 
يك جورايي زادگاه من شد، 
شيراز را تنها تابستانها مي ديدم و شهر تعطيلاتم بود با آبتني در حوض و خوابيدن در حياط و باغ هايش 
جنك شد و از خانه فرار كرديم و شيراز شد شهر اولين  درد و رنج و اولين تنهايي و وحشت  و اولين تجربه مرگ ...
و خانه ام
پشت كوهها باقي مانده بود ، 
آنقدر  كه هنوز هم در تمامي روياهاي بازگشت به خانه ام، خانه ، شيراز نيست، 
همان خانه هاي سازماني در ميانه دشت و كوه است كه از پشت پنجره اش گلهاي بابونه ديده مي شد
بعد از آن هيج شهري شهر من نشد و من هميشه مسافر بودم، اين را زن فالگيري در نوزده سالگي ام گفته بود: هي دختر ، هي ،غربتت هيچوقت تموم نمي شه دختر ....
تهران اما مدت بسيار طولاني مسافرخانه ام بود و بعد خانه ام شد  
در اين شهر اولين هاي بزرگسالي را تجربه كردم كه همه اشان شيرين نبودند اما كامل و ضروري بودند: جواني، عشق، درس، كار، آدمها، آدمها .... 
و شد شهر من 
و امروز كه بايد برگردم تهران غمگينم و 
از اينكه از رفتنم غمگينم هم، غمگينم
حس خيانت دارم به شهري كه اين همه سال مرا دوست داشته است
دلم براي هواي تهران جواني من تنگ شده 

۸ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

و البته كه من بزرگوارانه پذيرفتم و او به جبرانش درختهايم را سم باشي كرد

درخت انجيري دارم كه شاخه هايش به باغ  بدون ديوار همسايه كشيده شده است، انجيرهايش هم بزرگ و سياه و شيرين و وسوسه كننده و من چندين ماه  حضور رهگذراني كه براي خوردن و ديد زدن حياط مي آمدند را تحمل كردم، 
درخت كه بخواب رفت بعد از مدتها كشمكش كه مبادا صاحب باغ ناراحت شود و انواع پاسخي كه در ذهنم آماده كرده بودم، تصميم گرفتم شاخه هاي آن طرف را هرس كنم، 
اره را برداشتم  و روي ديوار كوتاه نشستم و تا نيمه اولين شاخه را اره كردم كه  وجدانم شروع به وراجي كرد: 
حالا مگه چند ماه انجير داره...
حالا تو بيا تو خونه بمون  وقتي مردم مي يان...
حالا تو منظره باغ اونا رو داري استفاده مي كني...
خجالت بكش ...
دست از كار  كشيدم و برگشتم  داخل خانه و دمنوشم را ريختم كه پيرمرد همسايه را ديدم كه وارد باغ شد، گمان كردم كه مرا در حال درخت بري ديده است، به سراغش رفتم و بعد از سلام و عليك گفت كه : 
گفت از آنجا كه درخت انجير بر روي پرتقالهايش سايه انداخته است ،
اجازه دارد انجير سمت خودش را هرس كند؟ 

۵ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

من بسيار خوشبختم

امروز، در تمام ساعتهایی که آفتاب بود، در مهتابی روی صندلی راحتی لمیدم و از جین استین خواندم، 
فضای دلپذیر  و ملایم و عاشقانه کتابهای او با صدای غازهای همسایه و زنبورهای که در آفتاب جان گرفته بودند، ترکیب بسیار لذت بخشی ایجاد کرده بود و من به یاد آوردم که مدتهاست در آفتاب دراز نکشیده و کتاب نخوانده ام
کاری که در سالهای دور ، آن زمان  که هنوز در چرخگوشت سریع گذر با شتاب روزها  نیفتاده بودم، در دوران نوجوانی مدام انجام می دادم
احروز هر  از گاهی سرم را بالا می آوردم از پشت عینک افتابی به آسمان و نارنج ها و آخرین گلهای رز پاییزی نگاه می کردم و با خود م تکرار می کردم

۲ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

مامان بزرك محدثه

يك گاو داشتيم، شوهرم گاو را فروخت ،خيلي ناراحت شدم، بهش گفتم گاو را نفروش، گفت دوباره برات مي خرم، گفتم نفروش، گفت نه بايد بفروشم ، مادرت مريضه، مادرم سرطان داشت، من نمي دونستم، گاو را فروخت خرج مادرم كرد، چند سال بعد هم برام دوباره گاو خريد
چهل سال بعد وقتي كه خودش مريض شد ، برادرم بيست شب يا نمي دونم بيست و چهار شب بالاي سرش تو مريضخونه بيدار نشست كه تنها نباشه، آب دستش مي داد، 
مي بيني ننه؟ چهل سال طول كشيد ، اما قسمت شد قرضمونو بديم بهش

۱ دی ۱۳۹۴ ه‍.ش.

و من نفسي به راحتي كشيدم

مرد جوان نابینای وارد اتوبوس شد و گفت: با سلام خدمت دوستان و عزیزان محترم، امیدوارم که یلدای دلپذیری در راه داشته باشید، بنده اینجا هستم تا برای شما آواز بخوانم و از این راه کسب درامد کنم، امید است که مورد لطف و توجه شما قرار گیرد، پیشاپیش سپاسگذارم، آهنگی که اکنون برای شما می خوانم از زنده یاد بانو مرضیه است، سپاس
بعد شروع کردن به خواندن 
اتوبوس در سکوت بود، چند نفر به آرامی اسکناسی را به دستانش نزدیک کردند اما بقیه صبر کردند تا آوازش  تمام شود
بعد از گرفتن اسکناسها که با تشکر مدام بود گفت: 
از شما هنر دوستان عزیز که به اواز من گوش سپرید کمال تشکر را دارم، امید که پسندید باشید ،روز و روزگار بر شما خوش و خداحافظ شما
هنوز همه اتوبوس ساکت بود
اتوبوس ایستاد و مرد جوان پیاده شد، پیرمردی جلوی برخورد او با دیوار ایستگاه را گرفت و به سمت پله راهنمایی اش کرد، داشت پیاده می شد که ناگهان مردی از ته اتوبوس داد زد
دمت گرم

۲۹ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

شاهزادگان معاصر سرزمين من

در فست فودي برايم خودم مرغ سوخاري تند سفارش داده بودم با سالاد سزار و  در حال خوردن و وب گردي متوجه شدم ميز همسايه ام دو دختر فال فروش هستند كه در حال خوردن ساندويج اند، با توجه به منو متوجه بودم كه غذايشان چندان ارزان نيست
متعجب زير نظرشان گرفته بودم كه ديدم دختر گارسون دو نوشابه هم آورد و گفت اين را يكنفر ديگر مهمانتان كرده است، حالا ديگر بقيه ميزها زير چشمي دخترها را كه با وقار و شادمان در حال خوردن بودند زير نظر گرفتند، مرد تپل اشپز اومد سر ميزشان و محل زندگيشان را پرسيد و معلوم شد محله او و دخترها يكي است و كلي صحبتشان گل انداخت
دخترها غذا را خوردند و با دقت ميز را تميز كردند و اشغالها را در سطل ريختند و با لبخند به همه نگاه كردند، نگاه يكيشان به من كه رسيد صدايش كردم و جعبه سالاد سزار را كه هنوز باز نكرده بودم را به او دادم
با لبخند گفت: باور كنيد من جاي خوردن ديگه ندارم و نصف ساندويچم را به برادرم دادم

۲۸ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل

خاله رها براي نذري ديگ بزرگي را از همسايه كوچه بغلي قرض گرفتند، هنگام پس دادن ديگ، از آنجا كه هيچ مرد و هيچ ماشيني در كار نبوده، خانمها خودشان ديگ را از پنج طبقه ساختمان پايين آوردند و آن را روي ويلچر گذاشتند و به سمت خانه طرف راه افتادند
حالا تصور سه خانم چادر كه ديگي ويلچر نشين را هل مي دهند به كنار،
تلاششان براي اينكه صاحب ديگ نفهمد آنها ماشين نداشته اند و ويلچر را نبيند يك طرف،
از همه بامزه تر كه در برگشت به نظر خانمها رسيده كه زشت است ويلچر خالي را هل بدهند و يكي از آنها روي ويلچر نشسته و برگشتند 

۲۷ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

بچه هاي آخرالزمان

دوقلو ها عشق شمع روشن كردن هستند، حالا دو قل دستش را سوزانده و مادرك برايش انگشتش رادر ليواني آب گذاشته  و در تخت برايش داستان مهمانان ناخوانده را خوانده است تا حواسش پرت شود
حالا چقدر قبلش دستورات دادن آقا و چقدر سوالات بيشماري درباره قصه داشتند و اينا به كنار
، قصه كه تموم شده امر فرمودند مادرك براشون اب بياره
مامان هم بهش گفته كه پاهاش درد مي كنه و خودش بره از تو اشپزخونه برداره
دوقل رفته با ليوان دم در و انگشتش هم هنوز داخل ليوانه و يه ابرو با خشم بالا انداخته كه:
چطور پيرزن رفت درو  واسه، گربه و الاغ و گنجشك و سگ و گاو و  كلاغ باز كرد و خسته نشد،تو خسته مي شي براي من آب بياري؟

۲۵ آذر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

حسرت برانگيز

در جلوي سواري هاي شمال، هميشه آشوبي به راه است، راننده ها نام شهرها را فرياد مي زنند و هركدام مسافران را دعوت به ورود به دفتر خودشان مي كنند و اصرار دارند كه همين الان ماشين حركت مي كند
در ميان اين شلوغي مردي ميانسال قدم زنان به جلوي آنان رسيد و همه به سمتش دويدند و از او پرسيدند كه به كجا مي رود؟ 
مرد ايستاد و همه منتظر ، 
مرد به همه دفتر ها و درها و مردها نگاه كرد
يكي از راننده ها جلو آمد و سوالش را تكرار كرد: 
آقا شما كجا تشريف مي بريد؟
مرد سرانجام سكوتش را تمام كرد وبا شادماني غيرمنتظري گفت: خونه