۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

اندر مضرات دوست پسر لواسونی

خب من مدتهاست که به خروج از تهران فکر می کنم

این دغدغه بازگشت به طبیعت بعد از هر سفری با من هست

حالا تازگی ها تصمیم گرفتم برم لواسون زندگی کنم و دارم فکرم را با دوستام در میون می ذارم

و هیچکس تقریبا هیچکس از دوستان ساکن تهرانم با آن موافق نیست و برای منصرف کردن من دلایلی فراوانی دارند که این یکی از همه خنده دارتر بود

۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

منطق امیرانه

نباید دنبال دزده می دویدی

آره اخه اون موقع نفهمیدم برخوردم تکانشی بود

تو کلا نمی فهمی

من؟ امیر؟ من نفهمم

آره ! با من ازدواج میکنی؟

نه !

دیدی؟ دیدی چقدر نفهمی؟ نمی فهمی دیگه ...نمی فهمی

۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲

گاهی وفتها کلمات نمی توانند میزان تهوع و انزجار را نشان دهند

امروز یک کارمند به طرزی به شدت توهین آمیز و بی ادبانه با من صحبت کرد تا زمانی که با دیدن مدرکم، با چرخش دقیقا 180 درجه سرش، عینا همین رفتار را با کارمند زیر دستش انجام داد، تا مثلا کار من را راه بیندازد.

۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

گزارش یک دزد زده

خدمتتون عارضم که
صبح رفتم سیم کارتم را سوزاندم و سیم کارت جدید گرفتم و یه گوشی قرض کردم و انداختم توش. دردناک تر از همه اینه که شماره ها همه از دست رفتند و کدوم شیرازی حاضره بگرده پیدا کنه.تنها کار مثبتی که می کنم اینه که هرکی اس ام اس می زنه ، می زنم :شما؟

امید دیگرم این است که بعضی از دوستان به ذهنشون برسه و به عنوان هدیه یه گوشی نو به من بدن. من دیگه طاقت خواستگاری رفتن ندارم. برید واسم زن بگیرید ندید قبول می کنم

رفتم بانک و خدا را شکر ای کیو دزده از ای کیو من پایینتر بود. اخه رمز من سال تولدمه و سال تولدم هم که در کارتهای شناسایی بود. اما برداشتی نشده بود

هفته دیگه عابربانک جدید اماده می شه

دادسرا هم رفتم و پنج شنبه تعطیل بود و گمان نمی کنم دوباره حس رفتنش را داشته باشم

بامزه اینکه

دیشب وقتی به اپارتمان صاحبخانه ام رفتم و گفتم پشت در ماندم ، زرت سه تا کلید از آپارتمان من به من داد

فکر کن. یکساله من به ذهنم نرسیده بود کلید را عوض کنم و جالب اینکه قسم می خورد که در خانه مرا باز نکرده

البته که او راست می گفت اما منهم مغزی در را عوض کردم .

برای دلداری به خودم از اون مغازه خوشمزه فروشی دلمه برگ گرفتم و کوکونات و ماست هلویی

یادتونه می گفتم خیابون بهار همه چی داره حتی مغازه تعمیر موبایل . خب شده مشاور املاک و من اون گوشی قدیمی ام بود که "اب خورده " شده بود را باید ببرم جمهوری تعمیر

کار خیلی سختی است

امید دیگرم این است که اقا دزده کارت ها را در صندوق پست بیندازد

اخر اینکه

کتفم درد نمی کنه اما مچم هنوز درد می کنه

برای همین اینقدر کم نوشتم :)))))

۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۲

قدرتهای بشری

همچنانکه مستحضر هستید بعد از دفاع از رساله قاطی کرده ام. چنین به نظر می رسد که با برداشته شدن یک فشار شدید چند ساله از روح و جسمم ؛ دچار یک بی قراری شدید شده ام. ضمن اینکه هنوز برنامه ای برای روزهایی که اکنون خالی شده اند نریخته ام.

امروز کلافگی من به اوج رسیده بود وبرای همین عصری بیرون رفتم که هوایی به سرم بخورد. هنگام خرید متوجه شدم که کیفم نیست و فکر کردم که ان را دزدیده باشند. به صاحبان مغازه گفتم و انان دوربین ها را چک کردند و خبری نبود

به خانه برگشتم و دیدم که کیف را جا گذاشته بودم.

کیف را برداشتم و دوباره از خانه بیرون آمدم و گشتی زدم و در کوچه تاریک ، مردی کیفم را از روی شانه ام کشید و به دنبالش دویدم و سوار تاکسی که منتظرش بود شد و فرار کردند .

آنچه که مرا درگیر کرده امنیت این روزهای تهران بزرگ نیست. امری است که به مدد و مبارکی و میمنت بسیار در کشور گل و بلبل شایع شده است. وقتی راننده تاکسی یاور دزد باشد

پول آنچنانی هم در کیف نبود فقط تمامی کارت ها و گواهینامه و گوشی موبایل بود که مرا درگیر یک پروسه اداری خواهد کرد که از آن به شدت بیزارم. عابر بانکم را مسدود کردم و فردا باید به سراغ دادسرا بازی بروم و این ماجراها

آنچه فکرم را مشغول کرده این است که من بار دومی که از خانه خارج شدم چند بار به این موضوع فکر کردم که : جالب خواهد شد اگر این بار کیف مرا بدزدند

ضمن این که هیچ گونه تصادفی وجود ندارد زیرا من تمام کارهایی را کردم که اتفاقا از روی عادت هیچوقت انجام نمی دهم:

من کیفم را جا نمی گذارم، این اولین بار بود

من وقتی وارد خانه می شوم دوباره از آن خارج نمی شوم(تنبلی شیرازی)

من برای بازگشت به خانه هیچوقت از آن کوچه گذر نمی کنم

من معمولا کیف پول را در دستم می گیرم ولی این بار در کیف دستی گذاشته بودم

من گوشی را معمولا در جیبم می گذارم و این بار نگذاشته بودم

.

.

این ماجرا همان پرسش قدیمی را زنده می کند که :آیا ذهن بشری تا آن حد قوی است که بتواند واقعه ای درجهان بیرون را موجب شود؟

۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۲

این بار اما می دانم که روزهای سختی در انتظار است .در انتظار همه ما


اول صدا ها را شنیدیم، بعد به طرف پنجره دویدیم. راکت ها به زمینهای سرسبز پشت خانه های سازمانی خورده بود. آخرین راکت را دیدم و کلاغهایی که وحشتزده از بین علفها بلند شدند.

آن شب پدر گفت که با لباسهایمان بخوابیم. مادرم طلاو پولها را در کیف دستی بالای سرش گذاشت.

پیش بینی پدر درست بود. نیمه شب همه را بیدار کرد و سوار اتوبوس هایی شدیم که تلاش میکردند تا قبل از بسته شدن حلقه محاصره عراقی ها ما را از پادگان خارج کند و پدر در پادگان باقی مانده بود.

همه چیز برایم هیجان انگیز بود. در اتوبوس به همسایه های می خندیدم که هنوز با لباس خواب بودند و چیزی از هراس و وحشتشان نمی فهمیدم

از جاده های پر پیچ و خم کرند گذشتیم و به خانه یک دوست درکرمانشاه رفتیم

همچنان شاد بودم . هر وقت که اآژیر قرمز می کشیدند، با بچه های صاحبخانه به پشت بام می رفتم و برای میگ های عراقی دست تکان می دادم و با ضرب کتک به زیر پله می رفتم و

حتی زمانی که پالایشگاه را زدند.

تا اینکه یک روز صبح پدر آمد و دیدم که تمام وسایل خانه مان پشت یک کامیون همراه اوست . با حالتی غریب در چهره اش گفت که باید بدون او به شیراز برویم

مادر روی زمین زیر همان راه پله نشست و گریه کرد

تا آن زمان گریه او را ندیده بودم

آن روز پایان کودکی من بود

با آنکه درآن زمان نمی دانستم چه فجایع دردناکی در انتظارم است، هراس و وحشت و ترس و حس بی پناهی تمام وجودم را گرفت