۱ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نكنه جدا سنگ كليه دارم؟

دوستم هر بار به بهانه سنگ كليه من و نياز بنده به مراقبت ، خانواده را مي پيچاند و به ملاقات هاي عاشقانه مي رود
بهش مي گم : بالاخره چي ؟ آخرش كه سنگ من دفع مي شه
مي گه : نه تو رو خدا  نه طناب بزن نه ترب بخور 

۳۰ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

۲۷ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

هپي اند

هم دانشگاهي  من بود ، بيست سال  پيش، دوست پسر داشت، آن موقع ها هركسي دوست پسر نداشت،  آنهم در شهرستان اما دختر چادري با وجود پدري سخت گير و خانواده اي مذهبي ، عاشق شده بود و دانشجو، پسرك هم عاشق شده بود و سرباز،
 پسر به عشق دختر ،سربازي اش را از تهران منتقل كرده بود به شهرستاني كه دختر در آن دانشجو شده بود
و حالا هر هفته دختر مرا مجبور مي كرد كه به بهانه قدم زدن از جلوي پادگان پسر رد شويم ، آن هم  زماني كه پسر دستپاچه و قرمز در كيوسك نگهباني ايستاده بود 
آن دو فقط به هم نگاه مي كردند و من دخترك هيجانزده لرزان را به خوابگاه مي رساندم و او هر شب همين ملاقات را بارها و بارها با جزييات برايم تعريف مي كرد ، انگار كه من شاهد ماجرا نبودم
آن زمان موبايل و ايميل نبود، يك تلفن در راه پله خوابگاه بود كه اگر پسري آن طرف خط بود، مسول خوابگاه به دانشگاه گزارش مي داد و كميته انظباطي
ماهها گذشت و 
يك روز كه عشاق از اين همه سكوت و نگاه دردشان  گرفته بود، قرار گذاشتند يك شب در مهمانسرا اتاق بگيرند
پسر سرباز و دختر دانشجو به تنها مهمانسراي شهر كوچك مي روند
گفته بودند كه زن و شوهرند و شناسنامه را جا گذاشته اند، مهمانسرا قبول نمي كنند و نامه اماكن تنها شرط ورود آنان است، آن دو  به اماكن مي روند، در آنجا از هم جدايشان مي كنند و بازجويي ، فورا متوجه دروغ آنان مي شوند
دختر به مدير جدي و ترسناك اماكن مي گويد كه دروغ نگفته، كه آنها در قلبشان زن و شوهرند و حتي انگشتر هديه پسر را نشان مي دهد كه به دست چپ خود كرده است
مرد از او مي پرسد كه :پسر به او دست زده؟
دختر مي گويد :بله يك بار در پارك دست يكديگر را گرفته اند
مدير مدت طولاني به هر دو نگاه مي كند و بعد اجازه نامه براي مهمانسرا را امضا مي كند

ديشب بعد از اين همه سال هنوز از به ياد آوردن آن شب زمستاني در مهمانسرا با بخاري نفتي كه بين دو تخت برايشان روشن كرده بودند، چشمانش برق مي زند
و من به عكس سربازسابق نگاه مي كنم كه عينكي شده  بود و سبيل داشت و دختر نوجواني را در آغوش گرفته كه عينا همان دختر چادري سالهاي دور است

۲۵ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ايرانيان غريب

در مترو باز شد و سيلي از دختران جوان و زيبا جيغ زنان ريختند داخل، فشار جمعيت اينقدر بود كه كمي بترسم، مدتي طول كشيد تا بفهمم ماجرا چيست، بعد از اينكه دسته جمعي شروع به خواندن ترانه كردند ، فهميدم

زن ميانسالي حيرتزده مي گفت: خارج شده اينجا؟ تو ماه صفر؟

و جملات آغاز شدند

حالا خوبه تا دو روز پيش نمي شناختنش

وا همه مي شناختن واسه ماه عسل

اخه اينا با اين قيافه عزاداران؟

چشه؟ خيلي هم خوشگليم

ملت مرده پرست، واسه اسيد سوزي چرا نيومدين؟

نمردن كه اونا،

دوسش داشتيم اينو

داغ دارمون كرد، اول عبدالهي حالا اين، واي اگه عليزاده بره

طفلك مادرش، چي مي كشه

در ايستكاهم پياده نشدم ، يعني نتوانستم كه پياده شوم و با جمع آوازخوان دختران همينطور رفتم ،صداي راننده در سالن پيچيد كه آخرين مقصد قطار ، شهرري است، جيغ دخترها در آمد، شروع كردند به فشار دادن دكمه ارتباط با راننده كه در ميان شلوغي چيزي شنيده نمي شد

هيس هيس همه با هم حرف نزنيد
همه ساكت شدند و يكي از دخترها با صداي نرم و نازك ، دكمه را دوباره فشار داد 
بله؟
ببخشيد مي شه تا بهشت زهرا بريد؟
نه!
دربست چطور؟ مي شه؟

انفجار خنده سالن را پر كرد


۲۴ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گفته بودم من به آينده اين مملكت اميدوارم؟ خب آدميزاده ، حرف زياد مي زنه

امروز شبنم و فاطمه  داشتن باب اسفنجي نگاه مي كردن، در آخر كارتون باب فهميد كه بهترين روز زندگيش روزي بوده كه به دوستاش كمك كرده  با وجود اينكه نتونسته طبق برنامه اش خوش بگذرونه
و من از اون دو تا پرسيدم: بهترين روز زندگي شما دو تا كيه؟
شبنم گفت :روزي كه فاطمه نباشه تا من مشقامو بنويسم
فاطمه گفت :روزي كه شبنم مريض بشه نياد خونه ما

۲۳ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بهاي رهايي و شادي

تو باغ پرندگان يه خروس كاكل زري ديدم كه برخلاف بقيه پرنده ها خيلي شاد و شنگول بود اما پشت سرش تا كمر پر نداشت، به متصدي مي گم اين بيماري خاصي گرفته، مي گه نه راه فرار از زير تور سيمي را ياد گرفته

۱۸ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چه مي كنيم با كودكانمان؟

دخترك هفت ساله است، دروغگو و نامهربان  و قدرت طلب و بي رحم با بچه هاي كوچكتر از خود ، امروز براي بدست آوردن امكان بازي با تبلت چندين بار مرا در آغوش كشيد و بوسيد

۷ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ای بتمن ای سوپر من ای شاهزاده نجات دهنده من این همه سال کجا بودی؟


پیرمرد  بنگاهی کچل و بی دندان ، با عینکی در قطری عظیم به من اصرار دارد که شما نمی توانی تنهایی در این خانه زندگی کنی و من وظیفه دارم از تنهایی نجاتت دهم

۳ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز، داخلي، تاكسي

دختر دانشجو عقب، مرد جوان جلو، راننده ميانسال
دختر يك: نگفتي يك بلايي سرت بياد
گوينده راديو: امروز صبح قصاص ريحانه جباري انجام شد
راننده: هفت سال كشتنش طول كشيد
دختر دو: خب اگه خودمو پرت نمي كردم بيرون كه بلا سرم مي اومد
مرد جوان: مرده مي خواسه بهش تجاوز كنه
دختر يك: آدم بايد هميشه يه چاقو تو جيبش باشه، بابام مي گه
راننده: هفت سال هر روزش اعدامه ، مرگه
دختر دو: داداش برام اسپري فلفل گرفته
مرد جوان سر تكان مي دهد
دختر يك: مواظب باشي ها ،استفاده ازش جرمه
راننده بر پيشاني اش دست مي كشد
دختر دو: بهتر از اينه كه از ماشين خودمو بندازم بيرون
دختر يك: خب اينطوري كه فلفل راننده را كور مي كنه ، تصادف مي كنه ،جفتتون مي ميريد
هر دو مي خندند

۲ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خود موجود كارت دار هم خنده اش گرفت و رفت

بچه هاي دانشكده اولم از اين قرارهاي ساليانه گذاشته بودند، در سفره خانه اي در نوك كوههاي تهران، بساط شادي و خنده بر پا بود و يكي از بچه ها گيتاري بيرون آورد و با همنوايي بچه ها شروع به خواندن گل گلدون كرد
بقيه مهمان سفره خانه هم به ما پيوستند كه مردي به سراغ صاحب سفره خانه رفت و كارتي نشانش داد و امر به پايان موسيقي داد
بچه ها هم به خاطر صاحب رستوران وحشتزده پذيرفتند و بدون گيتار همه با هم شروع به خواندن كردند
،،،،
خب ديگه تصورش با خودتون كه سي تا خل و چل با هم مي خواندند

حمله ور شد ارتش خلق ایران
سوی دشمن از زمین و آسمان
خلبـانان ، ملوانان



۱ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دختران دشت

راننده تاكسي كه مرا به روستايشان مي برد ، زني سي ساله  را نشانم داد كه عروسي دخترهايش بود
به مرد گفتم كه دختر بايد رشدش تمام شود و بعد زايمان كند
با حيرت گفت :چرا؟
گفتم:عمرش كوتاه مي شود
گفت: نمي دانستم( با خود زمزمه كرد) پس هنوز برايش زود است

۳۰ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

امروز پشت پنجره باران مي آمد، بر روي درختان نارنج

بعضی روزها دنیا زیاد جالب نیست 
بعضی روزها  ایران زیاد جالب نیست
بعضی روزها مردم زیاد جالب نیست
بعضی روزها خود آدمی زیاد جالب نیست
بعضی روزها این بعضی  روزها خیلی به دل آدمی فشار می آورند
آن وقت آدمی  به شمال می آید و تمام این بعضی ها 
با آب می رود
بر باد می رود

۲۷ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دو خانم معلم در مترو

اگه دستشون را قطع مي كردن اين قاپ زنا اينقدر پررو نمي شدن
حالا شنيدم قراره تصويب كنن كه دست قطع كنن، مثل عربستان خيلي خوب مي شه 
آره خيلي خوب مي شه اينا يه خلخالي ديگه احتياج دارن

۲۶ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

۲۳ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فقط مي گذرد

"شمال "كه مي روم به ويلاي موقرمز مي روم و هميشه "شمال" خيلي خوش مي گذرد، دفعه آخري كه رفتم مو قرمز نبود اما كليد ويلا را به من داده بود ، رفتم و ديدم كه بدون موقرمز "شمال "اصلا خوش نمي گذرد كه حتي ويلا غمگين و كمي هم هولناك است
و حالا فكر مي كنم كه نه "شمال" كه " زندگي"  بدون مو قرمز و رها و نازنين و الهام و بقيه " رفقا"
" خوش" نمي گذرد

۲۲ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دلباخته قناري

حراستي دانشكده به هنر ايران باستان علاقمند شده، ظاهرا به دليل كنترل خروج و ورود دانشجوها هميشه در راهرو حضور دارد در حالي كه مي دانم كنار در كلاس پنهان شده و نمي داند كه نور ويدئو پروژكتور او و دهان بازش  كه به نقوش سفالها بر ديوار خيره شده ،روشن كرده است.

۲۰ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اينا از داستان وارد دنياي واقعي مي شن يا برعكسه؟

 امروز من خانم جواني را ملاقات كردم كه شاگرد يك آرايشگاه بود و در يك رشته مهندسي دكترا داشت و هيات علمي يك دانشگاه معتبر بود  و همچنين در حال مطالعه طالع بيني و علم ستاره شناسي  بود و به اين نتيجه رسيده بود كه طالعش قمر در عقرب است و به همين دليل بايد زنانگي اش را تقويت كند تا در معرض خطر سرطان رحم نباشد

۱۹ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ايرانيان غريب

رد فروشنده وارد واگن زنان شد

كسي اينجا آدامس نمي خواد؟

دختر جواني با صداي بلند گفت: نه آقا نمي خواد، مگه نمي بيني همه خانم هستند، بفرماييد بخش آقايون

مرد: چشم خانم مي رم

زني مسن: راس مي گه خوب دختره، هي مي يايي رد مي شي خودتو مي مالي به زنا

مرد: خانم من كي ؟

دختري جوان: خانم نخورد به ما چرا دروغ مي گي؟
پيرمردي دستفروشي وارد مي شود

زن مسن: باز يكي ديگه برو ديگه برو قسمت آقايون، آخه حلالي گفتن حرومي گفتن

پيرزني نشسته: خدا را شكر كه نون آدما دست خداست نه بقيه آدما واگرنه امثال شما نون آدما رو آجر مي كنن

زن مسن: اينا نمي يان نون در بيارن كه واسه كار ديگه مي يان
پيرمرد: من؟ چي؟

پيرزن: آخه اگه كسي محتاج نباشه مي ياد تو مترو آدامس بفروشه؟

زن مسن: همينكه به ما بخوره نونش حلال نيست

زني جوان: حالا بخوره اصلا حالا چي مي شه؟
زن مسن: شما دلت مي خواد بهت بخوره ما دلمون نمي خواد بخره، ماشين تصادفي مي شيم
دخترجواني با خنده: الان شما خودتو اوردي در حد ماشين، حالا مدلت چيه؟
پيرزن: همين كارارو كرديد، ارزش زن اومد پايين، زمان شاه يه زن وارد مي شد همه مردا بلند مي شدن
زن مسن: همين كارارو كرديد ديگه، امر به معروف نهي از منكر نكرديد اينطوري شد
پيرمرد به نزديكي دختر اولي رسيد، دختر دوباره با تحكم گفت: 
آقا لطفا بريد واگن آقايون اينجا جا نيست
پيرمرد: چشم خانم، چشم، من معلولم، واسه همين اينجا كار مي كنم، اكه خارج بود به من حقوق مي دادم
سرم را بلند مي كنم، مرد كور است
دختري عمدا مرد را صدا مي زند: آقا بيا اينجا يه بسته آدامس به من بده
زن مسن: همين كارها را مي كنيد ديگه پررو مي شن، دختر جوون داره حكم مي كنه مرد نياد بايد ازش حمايت كنيد، 
زني كنار دستش او را تاييد مي كند، بايد حمايت كنند
پسرجوان دستفروشي وارد مي شود
زن مسن فرياد مي زند: آقا برو واگن آقايون اينجا مال خانمهاست اينقدر نمال خودتو به ما
پسر: خب بابا خب رفتم، زر نزن، حالا كاش خوشگل بودي
پياده شدم 

۱۷ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ترم شروع شد، چقد بخنديم حالا


خب يعني تو، تو ذهنت فكر مي كردي قبل از ورود آرياييان چه كساني در ايران زندگي مي كردند؟
اومممممم دايناسورها ؟
،،


۱۳ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چون به خلوت مي روند هم نه، همين وسط راه


يكي از كارمندان دانشگاه در ته و توي ذهنش عقيده دارد كه تمامي اساتيد كافر هستتد،  هر استادي به ميزش نزديك مي شود، او را نصيحت  مي كند و عقيده دارد درس خواندن مهم نيست آدم بايد ايمانش محكم باشد و كتابي  در اين باب  را هم كنارش گذاشته و مراجع  را مجبور به خواندن صفحاتي از آن مي كند
دانشجوها براي دفاع شيريني آورده بود، رسم بر اين است كه جعبه اي هم  را روي ميز كارمندان مي گذارند و كارمندان خودشان برداشته و با چايي مي خورند
اتفاقي دوباره به اتاق برگشتم و ديدم جعبه نا پديد شده، از سرعت عمل كارمندان در بلعيدن شيريني حيرت كردم
تا زماني كه كارمند مورنظر كشو ميزش را باز كرد  و جعبه شيريني را در آنجا مشاهده نمودم

۱۲ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خلاصه تو نيكي مي كن و ،،، دهانت سرويس

رها ديده يه موتوري جلوش يهويي از موتور افتاده پايين و ولو شده روي زمين، 
رها هم موتوري را انداخته پشت ماشين و برده بيمارستان ارتش
تو بيمارستان رها را با دستبند بستند به صندلي  تا وقتي موتوري بهوش بياد
و تا اون زمان حتي نذاشتن دستشويي بره
و تمام مدت هم براش توضيح مي دادن كه اگه موتوري بميره چه عاقبتي در انتظارسه
دوازده شب موتوري بهوش اومده و گفته كه رها نزده بهش
و رها رو ول كردن

۱۱ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

رقيق القلب

شب است در كنار دريا، بادي ولرم بين موها و لباسهايمان مي چرخد و صداي موسيقي از دور مي آيد و گفتگوي رومانتيك بين ما شكل مي گيرد
-آدميزاد است ديگر، با اين هوا و موسيقي هوس عشق مي كند
- هوممممم..... خب من بيشتر هوس پالوده كردم

۹ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اوني كه از در مي ياد جونور نيست؟

يادتون باشه خواهرك به دوقلوها مي گفت جونور و اونا هميشه شاكي بودن
اين دفعه يكي از دوقلوها داد زد، من جونور نيستم، جونور پشه است كه از پنجره مي ياد تو

۷ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تازه نه پول مي ده نه از كسي كمك مي گيره

من فكر مي كنم در بازي كندي كراش نه بر اساس محاسبات پيچيده كه چطور گوگولي و اب نبات و شكلات بسازم و بتركونم برنده مي شم، 
بيشتر به نظر مي ياد سازندگان برنامه با خودش مي گن : يعني اين خل و چل  طفلكي چقدر ديگه مي خواد اين مرحله را بازي كنه؟ گناه داره بفرستيمش مرحله بعد 

به محك كمك كنيد، به اينها خيلي كمك كرده بود

تا از در كوپه وارد شدم فهميدم، كله و ابرو بي موي كودك با جاي جراحي بزرگ روي سرش و چشمهاي تا به تا شواهد معتبري از غده سرطاني در مغز بود
پانزده ساعت راه تا تهران فرصت زيادي براي آشنايي با خودش و مادرش
دخترك نقاشي مي كشيد و در منظره اي كه كشيده بود
خورشيد گريه مي كرد و اشكش مانند باران از ميان ابرها  بر روي سر خانه اي مي ريخت كه دخترك خندان درون آن ايستاده بود

۵ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گزارش اقليت

در يك گردبادي افتادم كه از اول امسال شروع شده و سر خوابيدن ندارد،
تا اخر تير كه در رفت و آمد شهرهاي مختلفي بودم كه در آنها درس مي دادم، بعد از آن جهيزيه خواهرك را دوان دوان خريد كردم و بعدش رفتم مغولستان و در سفري سخت استخوانهايم را نرم كردم تا برگشتم فورا رفتم شيراز  و دو هفته اي در كوران راه انداختن عقد و عروسي خواهرك  مي دويدم و فرياد مي زدم و راست و ريست مي كردم، بعد فورا ترم شروع شد و كلاسها از شنبه تا پنج شنبه پشت سر هم رديف شدند و فرصت نشد من نفسي تازه كنم كه حالا با صاحبخانه به توافق نرسيدم و بايد به دنبال خانه بگردم و دفاتر املاك و ماجراهايشان بعد اسباب كشي و كارتون ها و داستانهايش
مدتهاست از خودم بي خبرم و منتظر فرصتي تا سرم را از آب بيرون بياورم و نفسي بكشم
و با اين همه شادمانم،
بابت پاييزي كه در انتظار ديدار من است با لشكر زرد و قرمز و نارنجي اش

الان بزنمش يا بابت دلداري تشكر كنم؟

واي حالا كه بعد از سفر لاغر شدم، پالتوهايي كه عيد دوختم برام گشادن
غصه نخور چاق مي شي
!!!!

۱۷ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روزهشتم اولین دریاچه

اينقدر داخل كيسه خواب با پتوي  نو خوب بود كه من سحرخيز اصلا  دلم نمي امد بيرون بيايم ، خاله يكي دوباري به ما سر زد و يعني بيدار شين كه شديم، با خاله به سمت چادري كه در نزديكي ما بود رفتيم، شب قبل الهام واسه خودش رفته بود داخل چادر و آنها به گرمي از او پذيرايي كردند اما بعدا ملكه گفت كه ديگر اين كاررا نكند كه خطر دارد، اما حالا خاله خودش ما را برد به داخل چادر!
خانواده تازه از خواب بيدار شده بودند، شكل گر شبيه همان گر تازه عروس بود با اين تفاوت كه همه چيز كهنه بود، همان دو تخت روبروي هم كه روزها به عنوان مبل استفاده مي شد و يك ميز و نيمكت خيلي كوچك، بقيه اعضا خانواده هم كه روي زمين مي خوابند، خاله كمك كرد تا رختخواب را جمع و جور كنند، زن عزيزي است اين خاله، دكتر دندانپزشك است و پولدار و مهربان ، انگار اين دو صفت با هم تضاد دارند !، مادر خانواده ظرف بزرگ شير را شست، اينجا در مصرف آب نهايت صرفه جويي را مي كنند و با دستمال تميز مي كنند و ظروف را آب نمي كشند، دختر جوان و به شدت زيبايي ، لباس سنتي مغول ها را پوشيده بود، گمانم چون اين لباس گرم است شبها آن را مي پوشند، دو پسرجوان صبح زود براي رسيدگي به دامها بيرون رفته بودند و دخترك كوچكي هم عينا يك ادم بزرگ به مادرش كمك مي كرد، شوهر زن فوت كرده بود و و يك ديوار گر پر از مدالهايي بود كه شوهر و پسر بزرگ در مسابقات اسب سواري گرفته بودند
 مادر شير داغ به ما داد و لايه ضخيمي از سرشير بزرگي روي تخته چوبي قرار داده بود  كه با نان مي خورديم و همه لذيذ، دختر كوچك با كنجكاوي به من خيره شده بود ،بدون لبخند اجازه مي داد كه از او عكس بگيرم  در كمدهاي چوبي رنگين تمامي رختخوابهاي اندكي كه شب روي زمين پهن مي كنند، چيده شده بود
ملكه و تپل هم به ما پيوستند و حسابي خوردند ، من بيرون امدم تا از پسركي كه هيزم مي شكست عكس بگيرم،  اما الهام رفت سراغ هديه، ما به توصيه اشكان از جمعه بازار ايران تعدادي زيورالات خريده بوديم كه به ميزبانان مهربان هديه مي داديم، الهام دستبندي با مهره اي آبي را به دخترك داد، دختر با هر دو دست به نشانه احترام دستبند را گرفت ،  ملكه هم جعبه اي شكلات به آنها داد و من به تپل پيوستم براي تميز كردن ماشيني كه تا كمر در گل بود
بعداز اينكه ما چادرها را جمع كرديم و دخترك و مادرش براي بدرقه ما آمدند ، ديديم كه دخترك استينش را خيلي بالا زده بود تا ما دستبند را ببينيم، وقتي خيالش راحت شد كه  دستنبند را ديديم، آستين را دوباره پايين كشيد،
مردمي كه با طبيعت و در طبيعت زندگي مي كنند در سراسر جهان شبيه طبيعت هستند 
و ما آدمهاي شهري، عينا خود شهر هستيم
سوار ماشين شديم و دوباره مرتع، كوه ،جنگل، اين مناظر به شدت تكراري و به همان شدت تكرار نشدني هستند، بازي هاي سايه و آفتاب، رنگ متغير اسمان و زمين، سبزهاي چرخان درختان اجازه نمي دهد كه هيچ منظره اي با قبلي شبيه باشد
و من نمي دانم بدون تابلو، بدون جاده، بدون جي پي اس اين تپل از كجا مي داند كه به كجا مي رود، و اصلا چطور براي خود ما امكان داشت به تنهايي از اين كوره راهها عبور 
در ميانه راه يك ستون سنگي دو هزارساله را نشانمان داد و ياك هايي كه به عمرم نديده بود، چيزي بين گاو گاوميش با پشمهاي بلندي كه روي زمين مي كشيد
 در كنار رودخانه نگه داشتند و خاله موهايش را شست من از خانه ملكه هنوز آب به خود نديده بودم اما اين سرما جرات سر شستن را از من هم مي گرفت
تا ناهار اينقدر زيبايي ديديم كه من فكر مي كنم مدتهاي زيادي بايد بگذرد تا من بتوانم به مناظري از اين كوچكتر عادت كنم، گله ها ي سفيد گوسفند، گله هاي سياه گاو، اسب هايي كه مانند رويا تاخت زنان از روي رودخانه مي گذشتند و ابرها، ابرها
ناهار در وسيع ترين استپ ممكن نگه داشتند
مفهوم" تا چشم كار مي كند "فقط اينجا معني دارد، تا چشم كار مي كرد مرتع سبز بود، مي فهميد يعني چه ؟
ملكه با برنج و هويج و پياز و گوشت كنسروي غذاي خوشمزه اي درست كرد، البته كلا حجم غذايي كه اينها مي خورند خيلي كمتر از ماست شايد به دليل اينكه تمام مسير شير اسب مي خوردند و يا قبل از ناهار سرشير و نان و چايي و شير مي خورند و من به قيافه معده خودم فكر مي كردم كه با وارد شدن اين چيزها به درونش چه شوك عجيبي بهش وارد شده و به من مي گويد: خودت مي دوني داري چي كار مي كني؟ من جهنم
بعد ازناهار دوباره راه افتاديم، ملكه گفت كه عجله داريم براي رسيدن به مقصد كه نمي دانستيم كجاست، بعد از غذا در حال چرت زدن بودم و ماشين هم بالا و پايين مي پرسد كه تپل از خواب بيدارم كرد ،از ماشين پياده شدم و گيج و منگ با منظره اي  سينمايي در روبرو شدم
سينما ی وسترن البته
رودخانه اي بزرگ با آبي به شدت زلال در انتهاي دره اي صخره اي با درختهاي سوزني در اطراف ان، به ترس و ترديد به لبه دره خيلي عميق  رفتم و از ديدن رودخانه اي كه پيچان  در كف دره جريان داشت فرياد كشيدم
فراتر از زيبايي بود، فرياد زنان عكس گرفتيم و هي سر هم داد زديم مواظب باش ، نيفتي مواظب باش 
و من تمامي ارزوهاي خوبم را براي اين زوج عزيز مي فرستادم كه مرا به بالاي اين دره كشاندند
چطور مي توانستم در اين ناكجا آباد اين دره شگفت انگيز را بيابيم
دره اي كه زمين را تراشيده بود و فرو رفته بور و فرو رفته بود و ماري زلال كه در ته آن مي پيچيد و كاجهاي سوزني در اطراف آن
من چنين چيزي را فقط از پشت الواح شيشه اي ديده بودم
دوباره سوار ماشين شدند  و تپل كه فهميده بود هنوز از دره و رودخانه و درختهاي نوك تيز سير نشده ايم، لب به لب دره رانندگي مي كرد و زهره ما  را تركانده بود
ملكه هم دوربين مدل بالايش را بيرون اورد كه حتي بلند نبود  با اتوماتيكش كار كند ، قرار شد يك جلسه اموزشي برايش بگذاريم
دوباره مناظر آغاز شد و تپل همچنان كه بالا و پايين مي پراند ما را به شهري يك خيابانه رساند و حتي آنجا هم يك آشنا پيدا كرد كه صاحب هتل بود،وقتي حيرت ما را مي ديد بازو مي گرفت و مي گفت اي ام  شيخ
 با يكديگر مراسم گريتينگ با  همان ماده به جا آوردند و ديدن همسر دوست كه با كفش پاشنه بلند و دستمال گردن و ميني ژوپ به استقبال امده بود اندكي دل ادميزاد را مي فشرد، شهرهاي بدون درخت مغولستان به خيابانهاي بدون اسفال بسيار نا زيبا هستند در قياس با مراتع و استپ ها و ابرهايش
شهرنشيني براي اين آدمها زيبايي را به همراه نداشته است
بعد از آن  زني كه نگهبان اتاقك بود براي ورود به منطقه حفاظت  شده بليط فروخت و وارد منطقه شديم ،منظره متفاوت بود، سنگ هاي ريز سياهرنگي تمام زمين را پوشانده بود و لابلاي آن درختان كاج سبز شده بود، معلوم شد ما در دامنه كوهي با آتشفشاني خاموش هستيم كه سالها پيش اين منظره حيرت انگيز را بوجود آورده است، جلوتر كه رفتيم ماشينهاي كه  به آن سمت مي رفتند بيشتر شدند و يك ون در بين صخره ها گير كرده بود، تپل بدون مكث به كمكش رفت و بوكسل كرد، اين مردم به شدت به يكديگر كمك مي كنند و به قول ملكه چون خودمان به كمك احتياج داريم بايد به ديگري كمك كنيم
ماشين بالا و بالاتر  رفت و در بالاترين منظره ما با درياچه بزرگي  روبرو شديم، خب من نمی دانستم ما قرار است به ديدار درياچه برويم ، خوب ديگر عواطفم را توضيح نمي دهم ، مي دانيد
 ترخين ساقان نور نام اين درياچه بود، گفتم عمرا بتوانيد اسامي را تلفظ كنيد ، يه اسمي شبيه به اين،در بالاي بلندي ايستاديم و به درياچه درخشان در زير نور خورشيد نگاه كرديم، باز هم تپه اي سنگي با همان پارچه آبي كه  معناي بركت دارد، رنگهاي مختلف پارچه معاني مختلفي دارد طبق گفته ملكه رنگ سفيد مقابله با بدي است و رنگ زرد نشانه احترام است
البته خيلي هم مطمئن نبود
همه ماشينها ايستادند و بها  احترام به منظره درياچه نگاه كردند و بعد پايين رفتند، در پايين با منظره زيباتري روبرو شديم ، ملت از سنگ ها اتشفشاني سياهرنگ ان اطراف كه عينا سنگ پاي خودمان بودند، ستون هاي  سياه زيادي در ساحل ايجاد كرده بودند كه فضايي سينمايي ايجاد كرده  بود، بخصوص با نور طلايي رو به غروب خورشيد كه بين ستونها را روشن مي كرد، وهم الود و زيبا بود،
بعد از آن جذب منظره بود
 بر روي شنهاي سفيد كنار ساحل قدم زديم و ماهي هاي ريز  لب ساحل را ترسانديم تا وقتي كه آفتاب غروب كرد، در ساحل 
گر هاي توريستي بود كه اجاره داده مي شد اما ما چادر زديم، محل چادر زدن مغولها با خارجي ها متفاوت  بود و جالب بود كه محل مغولها بهتر بود، دستشويي مانند تمام دستشويي هاي مسير هاي مغولستان،  يك چهار ديواري چوبي بود كه گودالي وسط ان كنده شده بود و دو تا چوب با فاصله روي آن انداخته شده بود كمي ترسناك بود اما از پشت بوته ها بهتر بود
اين خانواده برخلاف ناهار مفصلي كه مي خورند شام را خيلي ساده و خيلي زود مي خورند، زود هم مي خوابند ، در چادر الهام به من مي خنديد كه انقدر لباس دور خودم پيچيدم كه مي گفت  : به نظر مي آيد سرماي چند شب گذشته  شوك روحي به مغزت وارد كرده  باور نمي كني پتو داري ، از لاي در چادربه انعكاس نور ماه بر روي درياچه نگاه كردم و به خواب رفتم




۱۶ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روزهفتم گستره سبز

 
بالاخره صبح شد، واقعا نگران شده بودم از سرما بميرم و صبح را نبينم، زيپ چادر را باز كردم و با رودخانه اي روبرو شدم كه مه از آن بلند مي شد، من به عمرم رودخانه اي كه مه از آن بلند شود را نديده ام
 
مي دانيد؟
 
بخاري سفيد از موجها بالا مي رفت و مي رقصيد، مرموز و رويايي
 
جلوي چادر نشستم و مانند موجودي آفتاب پرست سعي كردم كه تمامي گرماي خورشيد را بگيرم تا تمامي سرماي تنم بيرون رود، مه رودخانه به همراه سرماي تن من  در هوا محو مي شد
 
شگفت انگيز
 
ملكه و تپل هم بيدار شدند و تپل سوار ماشين شد و رفت، من و الهام هم به دنبال دستشويي صحرايي به پشت بوته ها رفتيم، خدا پدر اين دستمال مرطوب ها را بيامرزد، در بيابان نعمتي هستند،
 
در آب رودخانه دست و صورت شستيم ، تپل هم با سرشير و شير برگشت، شير را روي گاز صحرايي داغ كردند و در آن آب و چايي كيسه اي و برنج ريختند تا بپزد،اولش خيلي دل بهم زن بود اما خب فكر كنم نوع مغولي شير برنج خودمان باشد، حالا نه به آن خوش مزه گي
 
ملكه رفت موهايش را بشويد و به خاله هم دستور داد كه آب روي موهايش بريزد و ما هم ظرفها را شستيم، اينها مايع ظرفشوي شان اصلا كف نمي كند و ما هم به كوزت شدن خودمان مي خنديديم
 
بعد از صبحانه چادر ها را جمع كرديم، ملكه به من مي گفت حرفه اي هستي ها ، گمونم مي خواد بيشتر ازم كار بكشه، و تپل يكي از سه كلمه اي  كه بلد بود را استفاده كرد، گود
 
سوار ماشين كه شديم مثل هميشه تپل گفت لتس گو و من گفتم كه به فارسي مي شود، بزن بريم و حالا تپل مدام مي گفت،سلام عليكم، بزن بريم و خنده بازار بود، بخصوص هر وقت  كه در دست انداز مي افتاديم و او هي مي گفت  سلام عليكم صدام حسين
 
بعد از آن تا ظهر كه به فروشگاهي براي ناهار رسيديم جاده بود، 
 
جاده
 
، زيبايي
 
مرتع،
 
استپ،
 
جنگل
 
باران،
 
مه
 
دشت
 
اسب
 
پرنده هاي دريايي
 
تمامي رنگهاي سبز موجود در پالت نقاش رئال
 
نمي دانم، چشمانم چقدر جا دارد، ذهنم چقدر جا دارد
 
چقدر خدا دوستم دارد
 
در فروشگاه باتري ها را به پريز زديم و من به سراغ كيسه خواب رفتم و يكي پيدا كردم، ولي آي زور داشت، من سه تا كيسه خواب تو خونه دارم وحالا بايد صدهزار تومن بدم براي يه كيسه خواب چيني، ولي سرماي ديشب از اين تو بميري ها نبود، ضمن اينكه توي ماشين ملكه كه نگران من بود درجه هواي ديشب را سرچ كرد كه شش درجه بالاي صفر بوده و گفت كه امشب صفر درجه مي شود و  همه به من مي خنديدند كه مي گفتم روز مرگ من مشخص شد ديگه
 
الهام مي گفت الان گيس دنبال كيسه خواب مي گرده به خوسگل كه رسيديم حتما بايد كفش پاتيناژ بخره
 
سر ناهار به ملكه ماجراي كيسه خواب را گفتم با تپل در اين باره صحبت كردند و با نگراني به من گفت حتما كيسه را نشانم بده، از حس مسووليت اين زن لذت مي برم، 
 
كيسه خواب را ديد و گفت كه آن را نگيرم و به جايش پتويي با نصف قيمت نشانم داد و راضي ام كرد كه آن را بخرم، به سختي قبول كردم، مي ترسيدم كه فايده اي نداشته باشد و مجبور شوم دوباره هزينه كنم و كيسه بخرم، ولي خريدم چون از پشم شتر بود و من خاطره اي از عباي پدربزرگي دارم كه از همين جنس بود و شبهاي سرد را زير آن با قصه هايش مي گذراندم
 
 سوار شديم و دوباره منظره
 
و من به رها فكر مي كردم كه چه لذتي مي برد از رانندگي در اين كوره راههاي بي انتهاي سبز
 
و به شانس خودم كه هيچ تور و هيچ ليدري پاي هيچ توريستي را به اين ناكجا آباد هاي زيبايي كه تپل و ملكه ما را در آن مي راندند، نمي برد
 

و خنده دار اينكه در اين كشور به اين بزرگي تپل سه بار آشنا ديد، يك بار خواهر يكي بود ، يك بار عموي يكي ديگه بود و سومين بار كه ما آنقدر  خنديديم كه اصلا نگفت  كاره اش بوده است! اين طبيعي است كه آدم در ميدان ولي عصر تهران يا فلكه گاز شيراز آشنايي را پس از سالها ببيند ، آخر چطور ممكن است كه نه حتي در جاده فرعي، نه حتي در جاده خاكي كه وسط مرتعي بي نام و نشان  آدم آشنا  ببيند، فورا هم درينك و تنباكو در بياورند و گريتينگ كنند، يعني اينقد خنديديم كه خودش هم متوجه عجيب بودن ماجرا شد
 
عصر شده بود كه جلوي كلبه چوبي نگه داشتند
 
و داخل رفتيم، يعني فك كن وسط دقيقا هيچ جا، باز آشنايي بود، داخل كلبه همه چيز به اسب مربوط بود، تابلو اسب، مجسمه اسب،عكس اسب، زير سيگاري اسب، قالي فرش اسب
 
سرطان اسب
 
در ورودي خانه مردي در بشكه بزرگي با ميله چوبي شير درون ان را محكم به هم مي زد،
 
 درون خانه رسم گرداندن كاسه شير اسب آغاز شده، كاسه اي از جنس نقره  كه ته ان به شدت پر از نقش و نگار بود را مرد خانه با ملاقه اي پر از شير مي كرد و به دست مهمان مي داد، مهمان لبي تر مي كرد و كاسه را رد مي كرد به بعدي ، فقط مشكل قضيه اين بود كه اين عمل بي نهايت ادامه مي يافت يعني تا زماني كه گفتند در چادر بغلي كه به آنها گر با كسره گ مي گويند عروسي برقرار است و ما فرار كرديم از اين كلبه و رفتيم به آن چادر، در چادر دايره اي شكل  وسايل نويي چيده شده يود، كابينت، يك تخت يك نفره، يك مبل راحتي كه نايلون روي ان هنوز كنده نشده بود، يك اجاق با هيزمهاي كنارش كه دودكش ان از سقف باز بيرون رفته بود،و ميزي كه  نان و شيريني مخصوصشان روي ان چيده شده بود، كلا اين ساختماني كه با نان شيريني درست مي شود همه جا هست، گويا براي خوردن تيست براي ديدن است، حالا دوباره مراسم شير گرداندن آغاز شد، يعني رسما داشتم از جيش مي تركيدم اينقدر كه مايعات  شير به خوردمان دادند، همچنان شير اسب مزه دوغ مي دهد، حالا به همراه بوي اسب،
 
ولي مگه اين دور چرخاندن تمام مي شد، يعني بدبخت داماد تمام مدت داشت از بشكه تو كاسه شير مي ريخت، حالا اين وسط يه خانمي اومد مه فهميد ما از ايران اومديم شوري عرفاني گرفتش، معلوم شد كه او در تلويزيون مغولستان برنامه اي ديده كه مردي به نام محمد در مسابقه پيشگويي اول شده اين زن اعتقادي خاص به او پيدا كرده و حالا از الهام مي خواست كه او را برايش پيدا كند، ديگه خنده بازار شده بود، الهام بااحترام تمام به عقايد زن مي گفت كه محمد را نمي شناسد ولي پيرزن ول كن نبود حالا اين وسط داماد با احترام تمام يك تكه خيلي بزرگ گوشت را به دقت براي هر كدام ما برش مي زد و  به دست ما مي رساند و من ديدم كه رسما چربي سفيد گوشت به دستم رسيد، حالا چطوربايد بدون بي احترامي گوشت را دو در مي كردم، انقدر صبر كردم تا چشمتيزبين همه از روي من برداشته شود و گوشت را در جيبم انداختم و تا پايان سفر هر وقت الهام از حوالي جليقه من رد مي شود مي مويد، پيف چه بوي گندي مي يغد
 
پيرزن هم كه ديگر كارش به تعظيم كردن رسيده بود و ما از خنده و جيش بيچاره شده بوديم، به زور ما را برد به خانه خودش و ما دوباره با ظرف شيري  كه مي چرخيد روبرو شديم، يعني رسما به فنا رفته بوديم، نه مي شد نخورد، نه مي شد نخنديد و نه مي شد وسط مراسم رفت صحرا
 
حالا پيرزن ادرس و شماره تلفن از الهام گرفته و مدام من و او را مي بوسدو خدايي بوي خوبي مي داد، اما زماني كه اشكش هم سرازير شد حسابي شرمنده شديم، الهام خيلي جدي ادرس بهش داد و تمام جيبهايمان را پر از شيريني كرد و قول داديم محمد را برايشان پيدا كنيم و با هم عكس گرفتيم و سوار ماشين شديم، 
 
پيرزن جمله عجيبي گفت، گفت تمامي ما فرزندان زمين هستيم، چه مغول و چه ايراني
 
دوباره ماشين راه افتاد و اين تپل بي رحم هم ماشين را همچين تواين جاده بالا و پايين پرت مي كرد كه انگار مال خودش نيست
 
حالا با مثانه پر تصور كنيد اين ضربه ها چه مي كرد با ما
 
به احترام اهنگ مغولي كه تپل گوش مي داد و ما را هم تشويق به شنيدن مي كرد، سكوت كردم و به محض تمام شدن اهنگ فرياد زدم من به دستشويي احتياج دارم
 
اينها كلا با خودشان رودروايستي ندارند و به راحتي كنار جاده خودشان را خالي مي كنند اما زنها يك ژاكت را به پشت خود مي بندند و اين طوري باسنشان ديده نمي شود
 
 
 
ماشين دوباره توجاده افتاد و ملكه هم خالي بست كه در روستاي بعدي چادر مي زنيم ولي  در واقع وسط يك مرتع خيلي بعد از روستا نگه داشت ،هوا اينقد سرد بود كه چانه ام مي لرزيد، من و الهام فرياد زنان چادر را وصل كرديم در حالي كه مطمئن بودم قبل از ان از سرما خواهم مرد،
 
چادر كه نصب شد رفتم داخل و هرچي كه در كوله داشتم پوشيدم، حتي پيراهن هايم را دور كمرم پيچيدم، س تا تيشرتم را روي هم و شال ويك پيراهن را هم دور سرم و روي همه اينها بادگير پوشيدم، پتو را هم فرستادم داخل كيسه خواب و رفتم داخل و منتظر اب شدن يخ هايم شدم
 
كه ديدم نه طفلك ملكه راست مي گفت، پتو بود ها 
 
اروم اروم لرزم كم شد و گرماي لذت بخش به استخوانهايم وارد شد  و خوابي عميق 
 
 
 
 



 

۱۵ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز ششم مزرعه توت فرنگی

 
يخ زده از خواب بيدار شدم، در حالي كه تمام شب با حسرت به الهام درون كيسه خواب گرمش حسادت مي كردم و بر خود لعنت مي فرستادم كه در فرودگاه و در اخرين لحظه كيسه منفي ده درجه خود را با اين كيسه نازك عوض كردم، يعني رسما اين سايت ودر دات  كام را بايد هك كرد، كمترين درجه ١٩ ؟ بي انصاف هواي ديشب اگه منفي ١٩نبود حتما نه درجه بود
 
صبح به جستجوي گودالي براي پنهان شدن رفتيم، شب قبل از تاريكي هوا استفاده كرده بوديم اما حالا آفتاب تابان بود، در چادر بغلي خانم معلم زبان انگليسي بود كه شب قبل با هم گپ زده بوديم ،  جاي مناسبي را نشانمان داد، بوي عطر گياهي كوهي خودمان تمام فضا را پر كرده بود، ما به آن مي گوييم قازي آقو، شما چي گي دين؟
 
صبحانه را با خانواده خورديم كه كالباس و نان و چايي، شير بود و من به تدريج به خوردن اين چايي شير خودم را عادت مي دهم
 
ديروز فهميديم كه يكي از اين اسب خوشگلها متعلق به خانواده ملكه است و امروز هم روز مسابقه ان اسب است، براي پيروزي اسب پيك زدند و اندكي از ان را به هوا پاشيدند، نفهميدم البته شير اسب را به هوا پاشيدند يا الکل را، 
 
ملكه اما گويا برخلاف تپل چندان ميلي به ديدن مسابقه نداشت، تپل هم كه از ديدن دوستانش نيشش تا بناگوش باز شده بود، خوشحال. گروهي ريختن تو ماشين كه بروند به سراغ اسبها، ملكه هم ما را سوار ماشين كرد و گفت مي خواهيم به مزرعه توت فرنگي برويم، والا منم مزرعه را به ان مسابقه بي سوت و كف ترجيح مي دهم
 
ملكه خودش رانندگي كرد، گفت كه البته رانندگي را دوست ندارد، و من به رها فكر مي كردم كه با پرادو در اين جاده هاي زيبا چه حالي مي كرد
 
از كنار مزارع جو گذشتيم به كوههاي درخت پوش رسيديم و در ميانه دره اي دلپذير توقف كرديم، خاله و معلم زبان و بچه هايش هم با ما بودند
 
معلوم شد كه مزرعه توت فرنگي در كار نيست و هدف همين جستجوي توت فرنگي وحشي است
 
و چه كاري از اين بهتر؟
 
از جويبارهاي كوچك رد شديم  و گاوهاي خفته را بيدار كرديم و با چوب علفها را كنار زديم و يك عالمه قارچ سمي و دو عدد توت فرنگي پيدا كرديم،گويا كلا فصلش تمام شده بود يا بچه هاي محلي براي فروش دخلش را در اورده اند، مهم اينكه كلي خوش گذشت و با خانم معلم  كه نام تهران را به عمرش نشينده بود درباره شباهت ها و تفوتها ايران و مغولستان سخت گفتيم
 
كلا مفهوم داشتن چهار فصل، داشت بزرگ راه بين شهرها و وجود حجاب و ممنوعيت الكل برايشان خيلي جالب بود، اما همه مي دانستند كه گوشت ايران هم به مانند مغولستان معروف است، ولي من نمي دانستم خداييش
 
تمام زير درختان پر از گلهاي اشنا بود و ابرها هم كه مي چرخيدند و بر روي تمامي دره نقاشي مي كردند، اضافه كنيد باراني كه امد و عطر گلها را سنگين تر كرد
 
سوار ماشين شديم و به چادرها بازگشتيم و نفهميديم اين مسابقه بالاخره چي شد، همچنان شلوغ بود و ملكه به سختي جاي پاركي پيدا كرد تا به سراغ همان خانم حامله با خوشوهاي خوشمزه اش برويم، دفعه پيش در خوشو الهام فقط تره فرنگي ريخت اما ابن بار هنر به خرج داده و سبزيجات جديدي به آن اضافه كرده بود، همه مي خنديدند كه سال بعد اين چادر به رستوران گياهي معروفي تبديل خواهد شد
 
بعد از ناهار چادرها را جمع كرديم از همسايه هاي مهربان خداحافظي كرديم و زديم به جاده،
در راه تپل كه دوباره در نبود دوستانش غمگين شده بود به الهام پيشنهاد رانندگي داد، البته از طريق ملكه، چون تپل اصلا انگليسي نمي دانست، الهام هم قبول كرد و براي اولين بار با ماشين اوتومات رانندگي كرد و خداييش آبروداري كرد، تنها مشكل اين بود كه تپل مدام به الهام یاداوری می کرد که فقط با يك پا، پدالها را كنترل كند و نه هر دو پا
 
اينقدر الهام رانندگي كرد كه تبل حوصله اش سر رفت و دوباره خودش پشت ماشين نشست،
 
رسما از ميان كوره راهها مي گذشت تا به شهري رسيديم كه تپل به دنبالش بود تا لاستيك ماشين را عوض كند كه باز هم جواني غريبه به او كمك كرد تا كار را تمام كند
 
، تپل تلفني با چند نفر صحبت كرد و معلوم شد كه دارد دنبال دوستانش در اين شهر مي گردد كه پيدا هم كرد  دو ماشين جلوي در فروشگاه به ما ملحق شدند، و با ما به سمت رودخانه اي زيبا راه افتادند،






در كنار رودخانه من براي اولين بار ماهي دودي خوردم كه عجيب خوشمزه بود، با دست تكه هايش به راحتي و نرمي جدا مي شد و خوش طعم و خوش نمك بود،
باز هم دور هم پيك زدند و دوباره پريدند سوار ماشين شدند تا جاي حادر زدن را پيدا كنند كه كردند، در ساحل رودخانه اي كه گله هاي اسب تاخت زنان از ميان آن رد مي شدند در حالي كه خورشيدي قرمز در پشت سرشان در حال غروب بود، اين صحنه ها براي شما آشنا نيست، چقدر در فيلمها اين صحنه را ديده ايم، و چقدر تجربه اش با تصويرش متفاوت است، نسيم خنك شبانه، بوي رودخانه، نجواي اسبها در گوش هم
 
شبي دلپذير