۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چهار ساعته دارم مي خندم

می دونید هیچوفت توی همون هاردی که مقاله ناتمامتون هست و تصمیم گرفتین امروز تمامش کنید؛ فصل آخر سریال بیگ بنگ تئوری را نریزید

۲ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

لانگ استوري

بعد من اشتباه بزرگي كردم و گفتم :نه اينجا شيرازه
بعد از اون هر وقت از پله ها بالا مي رفتم ازم مي پرسيدن: داري مي ري شيراز؟

۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

قول دادم درباره تست آي كيو صحبت نكنم

عید که شیراز بودم برای خوابیدن به طبقه بالا می رفتم. یک شب دو قلوها متوجه خروج من شدند و با وجود تاریک بودن راهرو طبق رهبری یکی و همراهی دومی برای اولین بار در عمرشان پله ها را بالا آمدند و در تاریکی به اتاق من رسیدند و چراغ را روشن کردند.
شادمان و هیجانزده از ماجراجویی خود به حیرت به اتاق نگاه کردند و پرسیدند:
اینجا تي رونه ؟

۳۰ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

يك عصر جمعه روده بر كننده


رها به صداي بلند فحش مي دهد كه :مرتيكه فلان فلان (سانسىور مي شود)حتي نمي دوني كي بوده...
معلوم مي شود يه نفر يه شعر از پابلو نرودا فرستاده براش و مرگ ماركز را تسليت گفته
....
خواهرك به رها مي گه: مگه دختر برادر تو ، پسر نيس؟
اونم خيلي جدي جواب مي ده: نه دختره ، شكل پسراس
بعد با دهانش داره صداي سكسكه همون برادرزاده را در مي ياره و ادامه مي ده: مامانم شامپو بدن خريده جاي شامپو، همه داريم مي زنيم به سرمون ، اينقده خوبه

.....

رها آهنگ عروس و ترمه آصف را گذاشته و خواهرك در نقش عروسي جو گير و هيجانزده مي رقصد كه يا دامنش به جايي گير مي كنه يا دكلته لباسش مدام مي افتد

۲۸ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سندرم استكهلم

دختر چادری خوشگل دستپاچه ای به همراه استادش وارد اتاق استادان شد. از کتابی که دست استاد بود معلوم بود که در رشته ای مرتبط با حقوق تدریس می کند. دختر جمله ای را زمززمه کرد و استاد با حیرت به او نگاه کرد وبه صدای بلند گفت که بنشیند و برایش صندلی گذاشت 
دختر نشست و زمزمه اش را تکرار کرد و من و استادش متوجه شدیم که درست شنیدیم:
سه ماه است که ناپدید شده است  و من این ترم درس خواندن را شروع کردم، نکند که بر گردد و بفهمد و عصبانی شود و مرا طلاق بدهد 

دوسش داشتم

يه مغازه داره هم بوده كه يه صندوق قارچ جلوي مغازه اش گذاشته و  روش نوشته :قارچ

۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پسر موقرمز در جستجوي شلواركش

مامان تو اگه موسی بودی برای پنهان کردن قومت از دست فرعون لازم نبود دریا را بشکافی، از بس سوراخ سمبه داشتی که بنی اسرائیل را توش بچپونی

۲۳ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نخنديد بهشون، اينا طفلكي مادر هستند

بیست سال پیش یه روز مامان آنایار؛ اونو و دادششو تنهای می فرسته سلمونی؛ خواهر و برادر هم سوار دوچرخه هاشون می شم و خوشحال راه می افتن، فقط قضیه را کمی کش می دهند تا کیفش بیشتر شود
از آن طرف مادر نگران از تاخیر آنها توی خونه  شروع به قصه پردازی می کنه که : این بچه ها بدون من رفتن و سلمونی هم دیده تنها هستند اونا را گرفته و سرشونو بریده !!!!
بعد از یه مدت هم  خودش تخیل خودشو باور می کنه و جیغ کشان  و بر سرزنان می رود در کوچه و همسایه می یان کمک که: چی شده چی طو شده ؟
مادرک هم هوار کشان که : سلمونی بچه هامو کشت
مردای محل هم هرچی دم دستشون می یاد بر می دارن و به سمت سلمونی حمله می کنند
حالا تصور کنید قیافه آنایار و داداشش که خوشحال با سر تراشیده و دوچرخه  به سمت خانه می آیند و با جماعتی چماق به دست روبرو می شوند که به قصد کشت دارن می یان...

۱۸ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اين دختر نيز شانزده ساله است و به همراه مادرش و پنهان از پدرش به كلاسهاي من مي آيد

هنرجوي عكاسي است، ظريف و زيبا با چادر عربي براقي كه هميشه بر شانه هايش است، عكسهايش به طور غريزي خوب است، آرزويش اين است كه خبرنگار شود، مادرش هر جلسه همراه اوست، امروز گفت كه خواستگاري دارد كه پدرش قبول كرده است، گفت او و مادرش با گريه زاري و دعوا و التماس پدر را منصرف كردند، يكي ديگر از هنرجوهاي كلاس گفت: من اگر جاي تو بودم قبول مي كردم، آدم خلاص مي شود

و من فهميدم بايد شش بار ديگر بايد آنها را بلند كنم

آكواريوم هتل چمران، اولين برخورد دوقلوها با ماهي زنده بود و حالا انبوه سوالاتي كه بايد پاسخ مي دادم:
چرا كوچيكن
چرا بزرگن
چرا ايستاده
چرا راه مي ره
كي اينارو درست كرده
منو مي خورن
چهار باري آنها را بلند كرده بودم تا ماهي ها را ببينند و كمرم در حال شكستن بود كه  آن وسط يكي از دوقلوها مي گويد: داري اذيت مي شي
به شدت احساساتم قلمبه شده بود و بزغاله گلوم را گرفته بود از اين عواطف پاك كودكانه كه متوجه شدم جمله صرفا خبري بود و ..

فهميدم بزرگ شدم


بچه كه بودم از اينكه چطور آدم بزرگها شكوه  روزهايي چون تولد، عيد و سيزده بدر را درك نمي كنند، حيرت زده بودم. امروز كه پشت پنجره نشسته بودم و به آبشارطلاهايي كه زير قطرات باران مي لرزيدند، نگاه مي كردم و سريال مي ديدم، خياطي مي كردم و با مادرك و بابايي چايي و شيريني مي خوردم...

مبارك است انشاله

خواهرك شش سالي است كه با خواستگار ديشبي دوست است، بنابراين تنها نگراني مراسم
، چگونگي انتقال نامحسوس هارد پر از سريال هاي دبش، از جيب داماد به دست عروس خانم بود كه به حمداله به خوبي و خوشي به انجام رسيد.

قبلا آش كشك بود

مادرك: ووي ، اي احمقو باز ماشينش زير پنجره ما پارك كرد
دخترخاله:اي احمقو منم، ضمنا خونه خالمه، دلوم مي خواد زير پنجره اش پارك كنم 

عزيزوم

مادرك مي گه :اي عكسو، با  فوت شوپ درس مي شه؟
خواهرك مي خنده ماچش مي كنه مي گه :قربون فوت شوپت برم
مادرك مي گه :نفرين  ننم گرفت ، مي گفت الهي بچاتون مسخره تون كنن

در جهت خوش يمن بودن روز چهارشنبه


روز چهارشنبه مبارك، خوم خياط، مي دوزمش


بگو ايشالا

شهرام شب پره براي سال نو دعا مي كنه كه :ايشالا هيچوقت به كسي محتاج نشيد، 
مادرك مي گه:نمي شه كه، آدم هميشه محتاجه به بقيه،ايشالا آدما بتونن احتياج همديگه را برآورده كنه

از سر بنده نوازي

بالشها ماهي هايي بودند كه در گبه اي كه درياي ما بود شنا مي كردند و مبلها قايقهايي بودند كه من و دوقلوها سوار بر آنان در حال پارو زدن بوديم
در بين هياهوي توفان و فريادهاي ما از ديدن ساحل دوردست، يكي از دوقلوها به نرمي پيشنهاد داد:
دوس داري اي دفعه ما هم باهات بيايم تي رون؟

همه مادران زمين

چندين روز است كه همه درگير خبر كشته شدن جوان سرباز هستند و من در تلاشي هر روزه براي پنهان كردن خبر از مادرك 

حدس بزن چه كسي براي شام مي آيد

مادرك به گربه پشت شيشه: ظهر تشريف بياريد، ماهي پلو داريم

اي جان من

مادرك:اي چيا رو ننويس،او وقت همه مي گن اينا چه خل چل هايي هستند 
خواهرك:نه كه نيستيم؟
مادرك: من نيستم ، من روشن ضميرم

عاشقانه هاي شيرازي

مادرك به بابايي مي گه: اي روباه مكار
بابايي مي گه :آره من روباه  سفيد قطب شمالم ،اين خرس پاندا ي چين 
مادرك با احساس مي گه:  پاندا زيبا ،مظلوم، كمياب ،خوشگل
بابا :آره كمياب، يكي مونده بود، آوردن  ايران ، شانس من بدبخت، دادنش به من

عبور از خط قرمز

مادرك به خواهرك : حالا كه ديگه چاق شدي ،اين لباسهاي نو به دردت نمي خورن ، بده به گيسو
خواهرك:مامان؟! با دمپايي ابري برو حموم

همون؟

خواهرك به مادرك لجوج مي گه: نظرت درباره دكتر رفتن چيه؟
مادرك: نه از خدا پرسيدم گفت نرو!
خواهرك: هموني كه تو حموم هلت  داده بود ؟

سال نو مبارك

مادرك تو حموم ليز خورد و شونه اش ضربه ديده، دارم براش روغن مي مالم 
مي گه:ولي از خدا پرسيدم برم حموم يا نرم ، گفت برو
بهش مي گم: چيزي درباره نپوشيدن دمپايي ابري تو حموم نگفت؟
مي خنده مي گه:اونو قديما گفته بود، من آلزويمر دارم ، يادموم رفت

من شخصا ترجيح مي دم به جوجه تشبيه بشم

خواهرك در تلاش بي حاصلي است كه مرا به آرايشگاه ببرد، مادرك در جهت تاييد او مي گويد:عامو عيده خو، قديما مردم تو عيد هم جوجه هاشون ،هم پيشوني خراشون رنگ مي كردن
.
.
.

چشم مشترك

يكي از  دوقلوهابا ماشين جارو برقي(كه يك حلقه هولاهوپ است) زمين را جارو مي كند و سپس آن را خاموش مي كند اما دومي اصرار دارد كه هنوز يك آشغال باقي مانده است، اولي گردن مي كشد و با دقت زمين را نگاه مي كند و آشغال فرضي را مي بيند و قانع شده و جارو را دوباره روشن مي كند!

زادگاه

 كوههاي كم ارتفاع با خطوط منحني روي ان، خط باربك سبز گندمزار در حاشيه ان و رنك آبي آسمانش
شيراز در جايي عميق تر است 
با ان همه تصوير زيبايي كه از سراسر جهان در چشمانم جا گرفته است
شيراز در جاي ديگري است