۱۵ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

به سوي ناشناخته ها

صبح بيدار شدم و به ديدار منظره رفتم، شبنم همه جا را گرفته و رنگها عجيبتر و زيباتر شده بودند، بر روي نيمكت كنار كلبه، زير آفتاب صبحگاهي بساط صبحانه راه انداختم و رها و محدثه سرمازده را بيدار كردم، معلوم شد برخلاف كيسه خواب من آنها در زير پتوها سردشان شده است. متصدي مهربان برايمان چاي آورد و تا بچه ها سرما از تن بدركنند من وسايلم را بستم و اشغالهاي قديمي دور كلبه را جمع كردم و به راه افتاديم به ياد داشتم كه قبل از فندق لو دو راهي بود با نام آبي بيگلو و در نقشه دايره آبي رنگي ديده بودم با عبور از گندمزاران باران زده به دو راهي رسيديم و در جاده اي زيبا فرياد زنان به مزرعه اي پر از شقايق وحشي بر خورديم يادتان هست، ديدار شقايق ها همانقدر مشكل است كه بابونه ها، با اين عمر كوتاه هر دوتايشان عجيب اينكه اين شقايق ها در كنار گل گندم روييده بودند و حالا تركيب اين قرمز و آبي شگفت انگيز بود خودمان را هلاك كرديم از عكاسي و به راه افتاديم كه پيرمردي گفت باران ديشب درياچه را گل كرده و ماشين امكان رسيدن به آن را ندارد بازگشتيم به سمت اردبيل و حلواي سياه و خوشمزه ان و باز هم جاده سرچم شادمان از اينكه باز هم از آن عبور خواهيم كرد حالا بحث اين بود كه به ديدن درياچه نئور برويم يا نه، ماجرا اين بود كه من از مسير بازگشت زنجان به تهران خوشم نمي آيد و به دنبال راهي در نقشه مي گشتم كه نرفته باشيم و يك خط باريكي مابين كوهها پيدا كرده بودم كه به منجيل مي رسيد اما هرچقدر ان را به بهراه مي دادم، معرفي اش نمي كرد، نگران بودم كه ان خط باريك خيلي جاده نباشد و در دردسر بيفتيم، انقدر من بي شرمانه مبدا و مقصد هاي مختلفي دادم به بهراه تا بالاخره كوتاه آمد و ان خط باريك را تاييد كرد فقط تصميم گرفتيم حالا كه مي خواهيم بي راهه برويم، نئور را نرويم زديم به زيبايي هاي سرچم فقط كلا توصيه مي شود ، جانتان را به دست راهنماي توري چون من نسپاريد كلا  

۱۲ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

دشتهايي چه فراخ

خب باز هم سرچم به اردبيل، همچنان مزارع، همچنان گندمزار، باز هم ترسيدن من از زيبايي رنگها، سبزها، خاك شخم زده، قهوه اي ها، مستطيلهاي هزار رنگ ، باز هم پالت هدف از سفر همين جاده بود أنقدر رحشتزده بودم از اتمام مسير كه به خودم دلداري مي دادم در بازگشت هم از اينجا گذر خواهيم كرد اميدوارم كه خشكسالي اين مردم و سرزمينشان به دور باشد و سپيدارهاي ناگهان در ميانه گندمزاران در زيباترين نقطه ايستاديم، ذوق زده عكس گرفتيم و گيلاس خورديم و بر سر تفاوت مزه خيار با بچه خربزه و خيار چنبر يك بحث تخصصي و طولاني با محدثه داشتم كه رها گفت من بريم يا شما هم مي آييد؟ حالا به همه اين زيبايي ها اضافه كنيد باراني تند و درشت و بهاري به آنايار تماس گرفتيم و گفتيم سر اون ميدونه كه توالت داره منتظرش هستيم تا با هم بريم فندق لو و به محدثه و تئوري عجيبش مي خنديديم كه عقيده داشت اين ماشينهايي كه مي چسبونن به ما ، همگي در كودكي مورد آزار جنسي قرار گرفتند سر ميدون آناي زيبا آمد و بعد از ماچ وبوس بغل من سوار ماشين او شدم و اشتباه بزرگم را كردم و جلوي رها گفتم :چقدر صندلي ريو راحته يعني تا آخر سفر مي گفت: يعني صندلي فيبي راحت نبود؟ يعني به اين راحتي به فيبي خيانت مي كني؟ يعني نديد بديد، بي وفا، چشت بگيره اون همه جاده ها در راه اردبيل تا فندق لو اطلاعات يكسال گذشته را با آنا رد و بدل كرديم، بيماري پدرش توسعه پيدا كرده و مهلتي شش ماه به او داده اند و آنا -دختر عزيز بابا- دوراني سختي را تا پذيرش اين امر پشت سر گذاشته بود در نمين خريدهايمان را كرديم و به سمت فندق لو رفتيم و از همان ابتدا آنا نگران بود، بابونه هاي پيشاهنگ ديده نمي شدند و من دلداري اش مي دادم كه سال قبل هم اينجا بابونه نبود، جنگل را كه رد كرديم با حقيقت دردناك روبرو شديم دير رسيده بوديم بابونه ها تمام شده بودند به سرعت تلفتي را به رها كه هنوز به ما نرسيده بود خبر دادم، مي دانستم كه از من بشنود بهتر است تا ببيند سكوت طولاني كرد ، بهار مدام بالاتر مي رفت به اميد اينكه بابونه اي بيابد كه فايده اي نداشت و من در تعجب بودم كه چرا غمگين نيستم و مي گفتم سال ديگر زودتر مي اييم گمان مي كنم آن همه زيبايي برايم كافي بود و شايد از ديدن دوباره بابونه ها مي ترسيدم رها غصه دار به ما رسيد اما وقت ناهار بود و ما در بالاترين نقطه بساط ناهار را به راه انداختيم آنايار جوجه خريده بود و به سيخ زدم و رها و بهار ذغال را روشن كردند و مراقبت از جوجه ها و من و محدثه رفتيم به ديدار منظره گردنه حيران و اذربايجان شوروي در آن دورها بود و بادي شيرين مي وزيد و با خود بودي كباب را مي اورد، فهميديم كه زمان لذت ديگري است

۱۰ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

گيوي سبز

صبح در خلخال بيدار شدم، سعي كردم تا جايي كه ممكن است سروصدا نكنم كه رهاي خسته بيدار نشود، يعني مي شود يك روزي منهم بتوانم اين خروس سحرخيز درونم را خواب كنم؟ صبحانه را راه انداختم، خيار و گوجه فرنگي كه جز جدايي ناپذير سفرهايمان است را خرد كرده و چايي درست مردم و نان و پنير را چيدم ووووو سرانجام صدايشان زدم صاحبخانه پرحرف هم آمد و با شور و هيجان آدرس جاهايي كه ني شناختيم را به ما داد و مدام از دست فرمون رها تعريف مي كرد كه راننده جسوري است و ما به شب قبل مي خنديديم كه صاحبخانه هم به يك سطل اشغال زد و هم ماليد به ستون در ادامه رفتيم يك تنظيم بادي و واي كه من چقدر خلخال را دوست دارم ادم در اين شهر فكر مي كند كه شيشه عينكش را تازه شسته، يا مثلا باران تازه آمده است يا hdrعكس گرفتند اينقدر كه همه چيز شفاف است و برق مي زند زديم به جاده ، رها مي گفت كه هشتصد كيلومتر اومده و من مي گفتم بيا اين هشتصد تا را در سفرهاي بعدي به سمت غرب و جنوب برويم رها مي گفت كه مي ترسيد كه در آن مسيرها جا براي خواب پيدا نكنيم و محدثه با خنده مي گفت نه شما هميشه بدون جا مونديد؟ شما حتي عبدالمناف هم جا پيدا كرديد رها قانع شد و من به كردستان مي انديشم در راه از كنار باغات كه رد مي شديم ، فروشنده ها ميوه هاي باغ را مي فروختند كه صحنه هاي زيبايي بود كوههاي گيلاس و آلبالو و بچه خربزه از گيوي زيبا هم رد شديم، هيچوقت نشده كه در ان توقف كنيم اما هميشه اين دره سرسبز محصور در كوهها جذبم مي كند ، قول به خودم كه سال ديگر حمام سنگي اش را هم ببينم داشتيم وارد جاده اصلي سرچم به اردبيل مي شديم كه پليس نگهمان داشت، حالا هر چقدر منتظر شديم نمي آيد كه بفهميم خلافمان چه بوده! خيلي طول كشيد تا پليس جلو آمد و مدارك را نگاه كرد و با وجود پلاك تهران ، تركي با ما حرف زد و رفت و همچنان حيرتزده كه جريان چيست، كمربند بسته بوديم و سرعتمان هم بالا نبود خيلي بعد پليس امد و برگ جريمه را به ما داد و منت گذاشت كه پنجاه تومن را بيست تومن حساب كرده و چراغ ترمز عقبمان خراب بوده يعني فك رها افتاد پايين: اولا كه خراب نبود، دوما از جلو چطور چراغ پشت را ديدي، سوما جريمه ده تومن نوشته بود نه بيست تومن و ما كلا جريمه ده تومني نداريم، چهارما رو اين كاغذهاي قديمي جريمه چرا؟ مبلغ جريمه را زدم تو خساب و كتاب و با خنده و حيرت از ماجرا راه افتاديم ديگر نمي شد مقاومت كرد، گيلاس ها بدجوري چشمك مي زدند

۷ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

به سوي خلخال

من با گوگل مپ به رها ادرس مي دادم و كندي سرعت اينترنت در مسير اتفاقات خنده داري را موجب مي شد، مثلا سه بار دور ميدان شهر كوچك چرخيديم تا وقتي بيزقوللك مسير درست را نشان دهد و يا بر سر يك سه راهي ،آنتن رفت و در فقدان اينترنت اونجا ايستاده بوديم و مي خنديديم و دريغ از يك ماشين كه عبور كند و به رها مي گفتيم هر كدوم عشقته برو، هدف رسيدن به پونل بود و شانس هم كه همراه ماست يادتان باشد سال گذشته ما مسير زيبايي خلخال به پونل را پايين آمده بوديم كه كم رفت و آمدتر از مسير خلخال به اسالم بود، اما زيباتر اين بار تصميم داشتيم همين مسير را بالا برويم، بهراه مسير را نشان داد و وارد جاده ييلاقات شديم اما حافظه تصويري من و رها مدام آلارم مي داد كه اين همان جاده نيست نتيجه نهايي اينكه معلوم شد براي خروج از خلخال سه راه وجود دارد خلخال به اسالم خلخال به ييلاق روشندان و بعد پونل مسير خلخال به پونل كه اسم ندارد و در نقشه خطر باريكي ما بين اين دو جاده است حالا سراسر مسير چانه ميزديم كه كدام زيباتر است اينجا نيز پر از جنگل و منظره بود و البته پر از رستوران و قهوه خانه، رودخانه اي هم براي حتي قايق سواري بود فرصت نبود كه سراغ ان قايقها برويم كه كنجكاومان كرده بود شديد، جنگل سوزني بود و به تدريج در مه غرق مي شد در بالاي نقطه مرتفع ايستاديم و با نگاه به دره و كوههاي مه آلود، چايي خورديم و به بحثمان درباره زيبايي ادامه داديم و من گمان مي كنم همان جاده بي نام و بدون قهوه خانه زيباترين آن سه بود و همچنان خدا را شكر كه اسمش را هم نمي دانم آفتاب در حال غروب بود و ما حتي به خلخال نرسيده بوديم، تصميم گرفتيم در يكي روستاهاي بين راه اتراق كنيم، هدف اين بود كه صبح در مه و جنگل و كوهستان بيدار شويم اما جاده توريستي شده بود و همه در حال كباب ذغالي فروختن بودند و اتاقها پر، ان يكي دوتايي هم كه ديديم چندان امنيتي نداشت، تصميم گرفتيم سرعت را بيشتر كنيم و به خلخال برسيم و آنجا جاي خوابي پيدا كنيم حالا درتاريكي مي رفتيم و مي خنديديم جريان اين بود كه ما از تابلو ١٥ كيلومتر تا خلخال به بعد و حالا تقريبا ٥٥ تا رفتيم و به خلخال نرسيده بوديم محدثه عقيده داشت داريم دور مي زنيم رها مي گفت توهم زده بوديم و تابلويي وحود نداشته من اصرار داشتم كه وارد بعد چهارم فضا شديم و البته كه فكر مي كنم دلايل من از همه منطقي تر بود بعد از ده ساعت رانندگي خب حق داشتيم يك نموره قاطي كنيم هوا تاريك بود و ما از بعد حهارم فضا خارج شديم و به خلخال رسيديم و از اين مقوا به دست ها يك سوييت تر و تميز اجاره كرديم ، شبي ٤٥ تومن، صاحب پرحرف انجا ما را به رستوراني راهنمايي كرد كه كباب بخريم البته من در خانه ماندم و منتظر شدم مائده بهشتي برسد و عجب كوبيده اي بود، هميشه به ياد داشته باشيد در استان اردبيل حرام است به جز گوشت ، چيز ديگري خوردن تشكها را پهن كرديم و با روياي جاده خلخال به اردبيل به خواب رفتيم

۵ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

مي دونم دلتون سفرنامه مي خواست

از الان تا وقتي كه بتونم سعي مي كنم هر بهار سري به اردبيل بزنم، مناظر اين استان در جايي از ذهن و روح من قرار گرفته كه نياز به تكرار لذتش مدام با منه به خاطر همين من و رها و محدثه با فيبي در اخرين روزهاي خرداد زديم به جاده براي ديدن جاده ها و من براي اولين بار من رفتم صندلي عقب و متوجه شدم كه همچين هم بد نيست ها، هم پاهامو دراز مي كنم، هم منظره ها را وايد اسكرين مي بينم و هم از ليدري و كمك راننده گي خلاصم و كافي است پا در جاده هاي شمالي بگذاري تا زيبايي ها آغاز شود و اين وسط علاوه بر لذت بردن از منظره ها به ريش هم مي خنديديم، مثلا محدثه تازه عروس هنوز ماشين لباسشوي اش را روشن نكرده ، مي گه : ازش مي ترسم دكمه هاش يجوريه انگار اگه بهش دست بزني خراب ني شه رها هم با دلگرمي مي گفت: حق داري عزيزم، فقط هر از گاهي درشو باز كن با دست بچرخونش كه خراب نشه محدثه شاكي رفت سراغ اب معدني ها مي پرسه : مي شه بهش دست زد؟ رها با همون قيافه همدلانه مي گه: اره ، اره ، نگران نباش اين خراب نمي شه

۴ تیر ۱۳۹۴ ه‍.ش.

در رثاي مرحوم

مراسم ترحيم پدربزرگ آنايار بوده و دخترش، مادر آنا، مدام از حسن هاي پدر مي گويد و اصرار بر باحيايي او دارد و همه كنجكاو كه چرا اين صفت تا اين حد بارز بوده است
سرانجام زن گريان و فرياد زنان مي گويد كه اين اواخر پيرمرد را براي درمان هموروئيد به نزد دكتر برده و پيرمرد تا آخر عمر از او شاكي بوده كه چرا گذاشته دكتر معاينه اش كند ، 
تصور صحنه عزاداري و قيافه مهمانان بر عهده خودتان 
 تبصره: مادر از كلمه معاينه استفاده نكرده است 

۲۲ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

امروز

 وقتي تاريخ هنر درس مي دم، مجبورم اول كمي تاريخ هم درس بدم ، بعضي قسمتها هنوز اذيتم مي كند و از رويش مي پرم
 هنوز از شكست هخامنش از اسكندر مي پرم
 هنوز از شكست اشكاني و ساساني مي پرم
هنوز از شكست جلال الدين از لشكر مغول مي پرم
 هنوز از شكست مشروطه مي پرم
 هنوز از تمامي قيامهاي ايراني سركوب شده توسط اعراب مي پرم
هنوز از پايان مصدق مي پرم
هيچكدام را من نبودم، من نديدم و اين همه هنوز جايش درد مي كند
 اين همه را كه بودم ، چه كنم؟ 

البته بعدا از كارش پشيمان شد اما فكر كنم تاثيرش به اين زودي ها از ذهنم پاك نشود

دوستي را به ديدن ملكي بردم كه قصد خريدش را داشتم ، در هنگام بازديد به صاحب ملك پيشنهاد خريد آنجا را داد
! ،
تصور كنيد قيافه مرا در آن لحظه

، تبصره ها: دوست صميمي من است
 در جريان تصميم من به خريد بود
 قرار بود آنجا را اجاره كند تا فعلا به فروش نرسد 

۲۱ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

هولناك است

من از مردماني كه حيوان آزار مي دهند نمي ترسم، زياد ديدمشان، از لبخندي كه در آن لحظات روي صورتشان نقش بسته ، مي ترسم

۱۴ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

با لهجه غليظ بريتانيايي

دانشجو داره كنفراس مي ده ، هي از تابلويي به نام gariyonjeحرف مي زنه و همه معطل كه اين كدوم تابلوه با اين نام عجيب ضمن اينكه خودش هم اين نقاشي را نديده به عمرش
 ، ، ،
گاري يونجه اثر كانستبل
 ، ، ،
 من هميشه به آينده اميدوار بوده، هستم و خواهم بود حتي اگر همين دانشجو در ادامه سخنرايش بگه: otel lalo shekas pir

۱۳ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

آدم اينقدر جو گير آخه

ماجراي من و فرارم از آرايشگاه ماجراي قديمي و تكراري است، بعد از آخرين بار در چهارده سالگي كه آرايشگاه رفتم، موهايم را در اين سالها خودم كوتاه كردم و اگر گمان مي كنيد كه ممارست در اين امر موجب مهارتم شده، خب كاملا در اشتباهيد وقتي كه ماجراي رنگ كردن در اين چند سال گذشته پيش آمد، اشتباهات من اتفاقات بامزه اي را موجب مي شد و موهاي من تناليته هاي مختلف سبز و نارنجي و نوعي بنفش را تجربه كردند كه حرص دوستان و خنده مرا موجب مي شد يادم هست كه يك روز بيتا به غصه مي گفت: اگه من پولشو بدم ، مي ري؟ واقعيت اين است كه به جز ترس از فضاي بسته ، من از محيط آرايشگاه متنفر بودم، خاله زنك بازي ها، گفتگوي هاي سطحي و ديدن هم جنسانم كه چيزي جز پوسته نبودند،،،، در سال اخير از وقتي كه با اين سايتهاي تخفيف آشنا شدم و معتاد به آنها، سري به اين آرايشگاههاي نو پا زده ام و بعد از اين همه سال تجربه متفاوتي داشته ام آرايشگرها دختراني جوان با تحصيلات كارشناسي و كارشناسي ارشد و قيافه اي طبيعي بودند، حتي يكي دكتر بود، گفتگوها سطحش بالا رفته بود، از دنياي پيرامون و سفر و سياست و فيلم و سريال صحبت مي شد و در مدل ها و آرايش ها نيز جاي پاي هنر ديده مي شد
 همه اينها را گفتم كه بگويم رفتم پشت سرم و بالاي گوشهايم را از ته زدم با تكه اي بلند و كج در جلوي موهايم و همچين احساس ريانا و چارليز ترون و اما واتسون همزمان به من دست داده كه اصلا نمي شه جمعمم كرد و الان فتوا صادر مي نمايم كه
 آرايشگاه خيلي هم خوب است و برويد و ببريد و بماليد و برداريد و زياده روي نكنيد 

۱۲ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

عقده خروس كشان

خدمتكار دانشكده موقرمز ، با هيجان و قساوت تعريف مي كرد كه خروسش را بين چهار مرغ ديده در حال عشق و حال، خروس را سر بريده و كباب كرده و خورده، با توجه به اينكه ايشان زن ميانسال زيبايي است كه سالها پيش بيوه شده و ميل شديدي به ازدواج دارد و به خاطر بچه هايش و حرف مردم روستا نمي تواند شوهر كند فكر كنم فرويد بايد نام جديدي براي عقده جديدي پيدا كند عقده خروس كشان؟خدمتكار دانشكده موقرمز ، با هيجان و قساوت تعريف مي كرد كه خروسش را بين چهار مرغ ديده در حال عشق و حال، خروس را سر بريده و كباب كرده و خورده، با توجه به اينكه ايشان زن ميانسال زيبايي است كه سالها پيش بيوه شده و ميل شديدي به ازدواج دارد و به خاطر بچه هايش و حرف مردم روستا نمي تواند شوهر كند فكر كنم فرويد بايد نام جديدي براي عقده جديدي پيدا كند 

۱۱ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

۸ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

خب جمله أخرش دقيقا اين نبود، من مودبانه اش كردم ؛)

در بالاي كوه ، پشت به امامزاده اي كوچك ، كنار سروي قديمي نشسته ام و دره اي سرسبز زير پايم است، هوا ملكوتي است و پرنده ها مي خواندند و به گلهاي بي نام و زيباي وحشي نگاه مي كنم كه در باد رقصند و انبوه چاي كوهي كه چيده ام را پاك مي كنم كوه روبرو شيارهاي عمودي زيبايي دارد، نشان از زماني بسيار دور كه در ذهنم نمي گنجد و اين شيارها افقي بودند گفته بودم كوه هميشه به حيرتم مي اندازد، مفهوم زمان را برايم عجيبتر مي كند، اين گلها كمتر از من عمر دارند، اين درخت دو برابر من سن دارد و آن كوه، ميلياردها سال اينكه دنيا قبل از من وجود داشته و بي اعتنا به من ادامه خواهد داشت عجيب است
 انديشه هايم را با دوستم كه عكاسي مي كند در ميان مي گذارم، مي گويد :عمرجاودان مي خواهي؟ نه من هم كتاب همه مي ميرند دوبوار را خوانده ام و مي دانم عمر جاودان چه نفريني است اما مي دانم كه قبل از من، نژاد من چه از سر گذرانده است در اين سالها ديوانه وار كنجكاوم كه بدانم چه در پيش رويش است و اين حس جشن بدون من ، آزارم مي دهم
دوستم با حيرت مي پرسد: حالا از كجا مي دوني جشنه؟ مي گويم: مگه تا الان نبوده ؟ دوربينش را روي من تنظيم مي كند و مي گويد: تاريخ بايد تصويري از اين موجود خوش بين و خوش گذرون شيرازي داشته باشد

۶ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

لعنت بر دهاني كه،،،

دانشجو در حال نقد مقاله اي با ويديوپروجكشن در كلاس استاد با خشم :برو اول مقاله ببينم كدوم بيسوادي اين مقاله فاجعه را رو نوشته،خوب،،،،امممم، ،،، سكوت
 يكي از دانشجوها با رذالت :گمونم اين اسمه آشناست، رييس دانشكده نيستن؟  

۲ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

كودكان غريب

در فرهنگسرا مولودي خواني بود، مادران در سالن بودند، بچه ها در محوطه بازي و من در حيرت تنوع ناسزاهايي بود كه در ميان اين دبستاني ها رد و بدل مي شد گمانم به جاي دست بايد بر و سينه زد از سرنوشت ما پارسي گويان شيرين سخن

۱ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

زمين بدون زنبور

در خانه شمال با خواهرك در حال چيدن گوجه سبزهاي باقيمانده در ارتفاعات درخت هستيم، خواهرك مي گويد: مي داني اگر زنبورها همه بميرن، حيات روي كره زمين از بين مي ره و من در تلاشم براي چيدن آن بزرگترين گوجه سبزم نمي دانستم ادامه داد:مي دوني زنبورها دارن از تهران مي رن، از سر و صدا بدشون مي ياد، آلودگي نوك انگشتانم به گوجه رسيده است نمي دانستم مي گويد: اخه گرده گلهارو جابجا مي كنن، اگه بميرن تمام درختا و گل و گياها مي ميرن گوجه را چيدم، سبز و خنك و براق بود خواهرك مي پرسد:مي از اينجا فرار مي كنن نردبان زير پاييم تكان ترسناكي خورد، گوجه از دستم افتاد زنبوري روي آن نشسته بود    

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

در شيراز پارچه در زير درخت پهن مي كنند

مادرك مي گفت شاخه هاي پر شكوفه ، بالهاي فرشتگان هستند و اگر ان را جدا كني، نفرين فرشته اي كه ديگر نمي تواند به آسمان باز گردد، پشت سرت خواهد بود
و حالا تصور كنيد قيافه مرا از ديدن موقرمز كه شكوفه هاي بهار نارنج را بيرحمانه از سر درخت مي چيد 

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

نمي دونم حالا رابطه خدا و كاهدان نشناس در چه حال است

دانشجو به موقرمز پيغام داده: استاد گوجه سبز زياد خوردم، حالم خيلي بده، تو روستا هستم و به دكتر دسترسي ندارم چي كار كنم؟ موقرمز جواب داده: يه استكان نبات داغ درست كن، بخور، توكل كن به خدا

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

سرزمين رويا

در كلاس داستان نويسي دختري نوجوان است كه داستانهايش عموما عاشقانه و سيندرلايي بود، مدام به او توصيه مي كردم از زندگي خودش و آدمهاي اطرافش بنويسد، طول كشيد تا بپذيرد و به تدريج شروع كرد حالا هر هفته او قصه يكي از زنان خانواده اش را برايم مي خواند قصه زني حامله با فشار بالا كه به دليل ممانعت همسر از تزريق امپول توسط پرستار مرد ،مي ميرد قصه دختر نوجواني كه به جرم دوستي با پسر همسايه ، چند سالي است در خانه زنداني است قصه زني كه كلفت شكنجه شده هوويش است امروز توانم تمام شد، گفتم كه دوباره از عشق بنويسد و سيندرلاهاي خوشبخت 

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

مادران آخرالزمان

دانشجويم دختري قد بلند با صورتي چهارگوش و بيني عقابي است، چهره و كلامي شيرين دارد و اهل يكي از روستاهاي  شمال است
امروز غمگين به اتاقم آمده بود كه با مادرش صحبت كنم و راضيش كنم بي خيال شود و من با كمال حيرت متوجه شدم كه مادر اصرار دارد دختر بيني اش را عمل كند

مادران آخرالزمان

دانشجويم دختري قد بلند با صورتي چهارگوش و بيني عقابي است، چهره و كلامي شيرين دارد و اهل يكي از روستاهاي  شمال است
امروز غمگين به اتاقم آمده بود كه با مادرش صحبت كنم و راضيش كنم بي خيال شود و من با كمال حيرت متوجه شدم كه مادر اصرار دارد دختر بيني اش را عمل كند

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

چطور ادم بدون خوردن لقمه ماهي توي دستش خفه مي شه؟

  
پيرزن فوبياي خفگي در اثر خوردن استخون ماهي داره، يعني داستانيه ها ، هر وقت مي خواد ماهي بخوره عينك ته استكاني مي زنه و دنبال تيغ مي گرده و هيچكس هم نبايد در اون لحظات حساس حرف بزنه واگرنه تمركزش بهم مي خوره
آقا حالا وسط ماهي خوري خانم برق رفت و همه جا تاريك شد
او فرياد زد: برق رفت؟ تيغو نديدم،خفه شدم،،،،
و صداي خر خر خفگي از دهانش شنيده شد
همه وحشتزده به سراغ او و فيوز رفتند و
برق كه آمد، پيرزن از خفگي نجات پيدا كرده بود فقط يه سوال بزرگ وجود داشت:

۹ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

بهار دانشجويان را طناز كرده بدجور

دارم از گيلگميش حرف مي زنم
مي گويم كه بيني گيلگميش جيرفتي با سومري فرق دارد،يكي عقابي است و ديگري نه
پسرك با لحني قانع كننده  مي گه: خب رفته سومر عمل كرده، آخه تهرونشون بود سومر اون موقع ها
از ملاقات گيلگميش با مردي كه از طوفان نوح زنده مانده مي گويم
دخترك با چهره جدي مي پرسد: پدر وزير ارشاد بودن ايشون؟
از ماري مي گويم كه قبل از گيلگميش بد شانس، گياه زندگي كه او به سختي پيدا كرده  را مي خورد
مي گه: عجب خنگي بوده، خب  اونم بايد ماره را مي خورده

۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

در اساطير ايران و هند نامش وايو است، اسرار آميزترين ايزدان

مسافر به راننده گفت: عجب بادي مي ياد امروز
راننده با لهجه شيرين تركي گفت: فرشته اش اومد آخه، مي دوني؟ هر كدووم از اينها فرشته داره واسه خودش، فرشته آب، فرشته باد، فرشته بارون، فرشته باد ديد كه فرشته بارون كاري به كار اين تهروني ها نداره، گفت من برم حداقل از دود نجاتشون بده، اينطوري شد كه اينطوري شد

۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

و البته ايشون اضافه كردن : بايد غذا بخورم، گوشت زياد

دوقل صندلي گذاشته جلو ظرفشويي  ريخته و پاشيده و شكسته و مثلا ظرف شسته و بعد كه خيس و آبچكان اومده پايين  توضيح دادن كه : من مي خوام زودتر بزرگ بشم تا تمام ظرفهاي خاله عزيزي را بشورم كه كمرش اينقدر درد نگيره

۲۹ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اما ديدار اين خاموشان وبلاگم، مزه اي مي ده هااااااا

از نوشتن چند سالي مي گذشت كه آمارگير گذاشتم و بعد از وحشت اوليه از ديدن اين همه خواننده براي من منزوي و متواري از هياهو ، به تدريج اين كنجكاوي و حسرت در من ايجاد شد كه اينها چه كساني هستند اولين كامنت گذار ها كه ايميل زدند ( سلام حسين) و اولين كساني كه دو ياهو چت كردند با من( سلام سعيده) به تدريج از ترس من كاستند و به شجاعتم افزودند ، اولين مهموني دورهمي با ملي و جودي و هد و يل و موحد و ركسي خيلي مزه داد و تا مدتها ادامه داشت و همچنان شيرين اما پاشيده شدن گروه به دليل نامعلومي باعث شد كه ديگر سر هيچ قرار وبلاگي نروم اما كنجكاوي سرجايش بود، فيس بوك خيلي كمك كرد كه خوانندگانم چهره پيدا كنند و من از زندگي و روياها و لحظاتشان بدانم تا اين حد كه در مصاحبه اي گفتم كه شايد روزي وبلاگ را ببندم و فقط در فيس بوك باشم و حالا اينستاگرام فيلترهايش را دوست ندارم، كادر مربعش را همچنين