۲۲ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و هر دو مي خندند

در مطب دندانپزشك، دكتر به پيرزن مي گويد كه : اين دندان پوسيده نمي شود روكشش كرد، 
پيرمرد با افسوسي بامزه به پيرزن مي گويد :حيف  مي خواستم جوونت كنم، نشد

۲۱ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

جسد برادرمان را هم دفن نمي كنيم اگر

چهره مرد را نديدم فقط چاق بود و بدبو، در سراسر مسير خروپف مي كرد و نيمي از وزنش روي من بود، نيم ديگر روي پسر لاغر آن طرفي، ناسزاهاييكه در دلم بدو دادم و تلاشهاي كه براي جابجا شدن و تكان دادن و احيانا بيدارشدنش كردم انجام دادم، بي فايده بود
وارد شهر كه شديم راننده پرسيد كه كجا پياده مي شويم، من و پسرك نام دو دانشگاه را برديم و مرد چاق نام يك بيمارستان را
راننده اول او را رساند، در اين فاصله مرد چاق بابت خوابيدنش از ما عذرخواهي كرد، گفت كه هم روز كار است و هم شب كار و فاصله بين دو شيفتش آمده  تا دخترش را در بيمارستان ببيند، گفت كه راهش دور است و وقتش كم و خيلي دلش براي دخترش تنگ شده 

۲۰ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و من نمي توانستم برايش توضيح دهم كه اين فقط يك عزاداري به تاخير افتاده است

بيشتر آدما يه دايي تو كودكيشون داشتن كه آدم مهمه زندگيشون بوده، معمولا اسمش دايي رضا، دايي علي يا دايي ناصره
منم يكي از اين دايي ها داشتم
اولين كتاب بعد از مارتين در دهكده را اون به دستم داد، ماهي سياه كوچولو بود، اولين سينما بعد از سيندرلا ، هملت بود، اولين كاست بعد از قصه هاي كودكانه، با صداي احمدشاملو بود،
من جلو دوچرخه اي مي نشوند و تو خيابونا مي چرخوند ، با وحشت و لذت ملكه خيابان بودم، مهموني دوستاش منو مي برد و احساس آدم بزرگي شديد بهم مي داد، اولين سيلي را از اون خوردم وقتي دروغ گفتم، گفت هر گناهي غير از دروغ
اونم معلم بود، معلم روستايي دور، وازلين مي خريد براي دستاي ترك خورده اي كه نمي تونستن مداد بگيرند، يه بار يه ديگ بزرگ نذري برد تا اونا رو بشوره، روستا حمام و آب گرم نداشت
اونم وقتي مثل بقيه دايي ها در سالهاي شصت ناپديد شد و من براي غيبتش حتي گريه هم نكردم، فقط  كودكي بودم كه شروع كرده بود به ترسيدن، از خيابان، از ماشين، از فضاي بسته ،از فضاي باز، از ادامه زندگي
بيست سال گذشت تا با كمك مشاور بر آن هم وحشت از ناپديد شدن دايي ها غلبه كنم
از براي همين ديشب وقتي دوستي با شادماني كلاه معروف صمد را كه براي معلمش خريده بود نشانم مي داد، از حجم زار زدن ناگهاني من وحشتزده شده بود 

۱۸ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گلاب به روتون، روم سيا، من شرمنده ام

آقاي دكتر و استاد دانشگاه اعتقاد به تقسيم بندي هاي جديدي در عرصه صنايع دستي هستند
و دو عنوان پيشنهاديشون به شرح زير است: 
هنرهاي  شاخي و هنرهاي پشمي

۱۷ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پيرزن هاي آخرالزمان


مامان موقرمز اومده ديدنش ، مو قرمز زنگ زد به ماهواره اي كه بياد بساطي كه مدتها بود جمع شده بود  را به خاطر مادركش راه بيندازه
 موقع رفتن پيرزن  كه تازه نمازش را تمام كرده بود و به مرد گفت: شما ثواب واقعي مي كني  پسرم، چون شادي را به خونه هاي مردم مي ياري، من سر نماز دعات كردم

۱۶ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

جوانان آخرالزمان

موقرمز همكاري دارد بسيار متفاوت از خودش، زني كه چروك در لباسش بي معناست، سحرخيز است و منظم، همه دانشگاه را مي شناسد و با همه عينا يك جور احوالپرسي مي كني، كارهايش را دقيق و به موقع انجام مي دهد، ظهر سر ساعت دوازده ناهار مي خورد و آژانس سر ساعت دو به دنبالش مي آيد، گوشت تازه از يك جاي خاص مي خرد و ماست چكيده از يك شخص ثابت مي خرد، ده ها كيف و كفش يك مدل اما براق و واكس خورده دارد، در حياط خانه اش سبزيجات مفيد پرورش مي دهد و درختان استوايي كاشته است
موقرمز با حرص مي گويد كه حتي گلدانهاي اتاقش يكنواخت و مرتب رشد كرده اند،
يك موجود بدون ايراد
پسر موقرمز اما عقيده دارد كه اين زن نمي تواند تا اين خد كامل باشد و حتما يك راز در زندگي اش دارد و انواع حدسها را اجرا مي كند  و ما مي خنديم و بامزه ترينش  اين بود كه خانم در خانه اش يك گياه خاص پرورش داده است و هر از گاهي مهماني را به آنجا دعوت مي كند و به حياط مي برد

حالا با ميميك و رفتار همكار گرامي مي گويد: اينجا لطفا، بله خواهش مي كنم همينجا تشريف داشته باشيد
و ناگهان گل دهان باز كرده مهمان را مي بلعد و به داخل زمين باز مي گردد

۱۴ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و آنها هم خوشحال كه ارزان خريد كرده اند

رهاي كامنت ها دوستهاي اروپايي پولدارش را به ايران آورده بوده و چرخانده  بوده و و از حجم خساست اينها در خريد متعجب و به تدريج عصباني شده بوده است، دوستاني كه بقول خودش خانه شش وجهي شيشه اي  در اروپا داشتند و حالا سر پول چايي هم بحث مي كردند
سرانجام كار به جايي مي رسد كه در بازار تجريش وقتي از او مي خواستند برايشان چانه بزند، رها به مغازه دار مي گفته: دوبرابر قيمت باشون حساب كن

۱۲ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بابت اين آموزشها حق الزحمه نمي دن كه

به بچه ها استراحت دادم رفتن از كلاس بيرون، مدتي بعد دختركي رنگ پريده و لرزان اومد و تو كيفش جستجو كرد، گفت حراست اونو در حال سيگار كشيدن ديده و كارتش را خواسته كه بفرسته كميته انظباطي
بهش گفتم كه لازم نيست كارت ببره و توي كلاس بمونه و آخر ساعت بين بچه ها از دانشكده بيرون بره و يه مدت نياد دانشكده تا قيافه اش يادش بره

۱۱ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فكر كنم برگشتن تهرون واگرنه تا الان دماوند آتشفشان كرده بود

رها و دوستش داشتن مي رفتن فرودگاه، اول يه آتشسوزي مي بينن، بعد جلوتر يه تريلي مي بينن از روي ريو رد شده، در ادامه مسير دود غليظي مي بينن كه جاده را گرفته بود، رها مي گفته يك كم جلوتر بريم زامبي ها از لاي دود بيرون مي يان در حالي كه مردم شهر را خوردن
خنده كنان با تصور زانبي ها ازلاي دود رد مي شن كه يه وانتي از كنارشون رد مي شه كه پشتش يه مردي را انداخته بوده كه با حركات ماشين پرت مي شده اين ور و اونور، جوري كه آدم زنده نمي تونه اين ضرباتو تحمل كنه
لرزان و وحشتزده زنگ مي زنن ١١٠ شماره و ماشينو مي دن و به اين فكر مي كنن كه ادامه بدن يا برگردن خونه

۱۰ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

همانها كه نامش را نمي دانم و تنها مي دانم كه آخرين بودند

دارم نان محلي مي خورم  كه از زن فروشنده مترو خريدم  و به نانهايي فكر مي كنم كه ديگر پخته نخواهند شد، پيرزن ها مي ميرند و راز عطر و طعم نانهايشان را با خود خواهند برد، خودم را دلداري مي دهم كه هنوز طعمهاي فراواني باقي مانده در جهان كه من نچشيدم و فرصت دارم كه تجربه كنم
اما غمم كم نمي شود،
 من چه كار به طعمهاي جهان دارم
من نان محلي هاي خودمان را مي خواهم
هماني كه كنار آتش پيرمرد در جنگل اليمالات  خوردم و پر از كنجد بود، ديگري كه در واگن قطار شاهرود از دست پيرزني گرفتم و پر از سبزي بود
ان يكي كه در ميناب كنار چشمه اب سبز و آبي  خوردم و تند و ترش بود
ديگري كه در خارك خوردم كه از خاك درست شده بود


۹ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مشترك گرامي اسمارت گيس طلاي عزيز اون عدد رو قبضت ٦٠ تومن نيست ٦٠٠ هزار تومنه بدبخت

حالا قبول من  اينترنت ده هزار تومني همراه اول براي كوشي ام خريدم و  فعالش نكرده و همينطوري از اينترنت استفاده كردم 
اما خدايي همراه اول هم بايد يك خبري ، پيامكي مي داد

۸ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گفته بودم براتون؟

از خانمه تو فروشگاه قيمت يه لباسي را پرسيدم، خانمه جواب نداد، با سماجت نگاش كردم كه چرا حواب نمي دي ، ديدم خانمه يه مانكن نصفه است كه مقنعه سرش كردن

۶ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خودم بودم

سواري نگه داشت ، هوا سرد و آفتابي بود، دلچسب، كنار بخاري سرشير و عسل خوردم  و پسرك با لپهاي قرمز نان داغ از تنور برايم بيرون آورد، چايي با آب درخشان پلور درست شده بود
از كافه بيرون اومدم ، دماوند زير برف و نور خورشيد مي درخشيد و دو جوان يخزده كنار ماشين هايشان سيگار مي كشيدند، خوشي در سيمايشان بود، دو سك بين برفها يكديگر را دنبال مي كردند، در گوش هايم ريتم شادي از تنبك دنگ شو بود
در ماشين نشستم و چهره زني در اينه ماشين  را ديدم و شادماني منتشر در سيمايش را

نارسيس در آب

خانم سرايدار بد اخلاق و نامهربان و شلخته دانشكده موقرمز مريض شده و چند روزي مرخصي رفته و حالا شاكي است كه چرا در برگشت من پرچم برايم نزديد( نه خداييش بازگشت پيروزمندانه از بيمارستان؟ رو پارچه؟ )

و اصلا روحش هم خبر ندارد كه دليل تلاش موقرمز براي پنهان كردن خنده اش اين است كه كارمندان در غياب زن ،عكسش  را با نوار مشكي به در و ديوار زده بودند

۴ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خب حتما همه مسافرا دنگ شو دوس داشتن كه فقط بهم لبخند مي زدن

در سراسر مدتي كه در تاكسي گوشي به گوش نشسته بودم، تلاش داشتم صداي موزيك را افزايش دهم و بازهم صدا ضعيف بود، در زمان پياده شدن متوجه شدم كه فيش اصلا به گوشي وصل نبوده است
،

۲ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دلبرك

فروشنده مترو گردنبند و گوشواره بدلي مرواريدي مي فروخت، پيرزن روي صندلي هاي  روبروي من نشسته بود ، آنها را زير و رو كرد و به زن پس داد و گفت: هر وقت عروس شدم مي خرم
لبخند زدم
گفت: آخه من هنوز چل چليمه
لبخندم بيشتر شد
گفت: نه ! من تازه چهارده را تموم كردم رفتم تو پونزده 
و شانه هايش را با عشوه تكان داد
زدم زير خنده 
گفت: چرا مي خندي؟
گفتم: آخه عاشقت شدم
گفت: مي تو
و هر دو قهقهه زديم

۱ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نكنه جدا سنگ كليه دارم؟

دوستم هر بار به بهانه سنگ كليه من و نياز بنده به مراقبت ، خانواده را مي پيچاند و به ملاقات هاي عاشقانه مي رود
بهش مي گم : بالاخره چي ؟ آخرش كه سنگ من دفع مي شه
مي گه : نه تو رو خدا  نه طناب بزن نه ترب بخور 

۳۰ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

۲۷ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

هپي اند

هم دانشگاهي  من بود ، بيست سال  پيش، دوست پسر داشت، آن موقع ها هركسي دوست پسر نداشت،  آنهم در شهرستان اما دختر چادري با وجود پدري سخت گير و خانواده اي مذهبي ، عاشق شده بود و دانشجو، پسرك هم عاشق شده بود و سرباز،
 پسر به عشق دختر ،سربازي اش را از تهران منتقل كرده بود به شهرستاني كه دختر در آن دانشجو شده بود
و حالا هر هفته دختر مرا مجبور مي كرد كه به بهانه قدم زدن از جلوي پادگان پسر رد شويم ، آن هم  زماني كه پسر دستپاچه و قرمز در كيوسك نگهباني ايستاده بود 
آن دو فقط به هم نگاه مي كردند و من دخترك هيجانزده لرزان را به خوابگاه مي رساندم و او هر شب همين ملاقات را بارها و بارها با جزييات برايم تعريف مي كرد ، انگار كه من شاهد ماجرا نبودم
آن زمان موبايل و ايميل نبود، يك تلفن در راه پله خوابگاه بود كه اگر پسري آن طرف خط بود، مسول خوابگاه به دانشگاه گزارش مي داد و كميته انظباطي
ماهها گذشت و 
يك روز كه عشاق از اين همه سكوت و نگاه دردشان  گرفته بود، قرار گذاشتند يك شب در مهمانسرا اتاق بگيرند
پسر سرباز و دختر دانشجو به تنها مهمانسراي شهر كوچك مي روند
گفته بودند كه زن و شوهرند و شناسنامه را جا گذاشته اند، مهمانسرا قبول نمي كنند و نامه اماكن تنها شرط ورود آنان است، آن دو  به اماكن مي روند، در آنجا از هم جدايشان مي كنند و بازجويي ، فورا متوجه دروغ آنان مي شوند
دختر به مدير جدي و ترسناك اماكن مي گويد كه دروغ نگفته، كه آنها در قلبشان زن و شوهرند و حتي انگشتر هديه پسر را نشان مي دهد كه به دست چپ خود كرده است
مرد از او مي پرسد كه :پسر به او دست زده؟
دختر مي گويد :بله يك بار در پارك دست يكديگر را گرفته اند
مدير مدت طولاني به هر دو نگاه مي كند و بعد اجازه نامه براي مهمانسرا را امضا مي كند

ديشب بعد از اين همه سال هنوز از به ياد آوردن آن شب زمستاني در مهمانسرا با بخاري نفتي كه بين دو تخت برايشان روشن كرده بودند، چشمانش برق مي زند
و من به عكس سربازسابق نگاه مي كنم كه عينكي شده  بود و سبيل داشت و دختر نوجواني را در آغوش گرفته كه عينا همان دختر چادري سالهاي دور است

۲۵ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ايرانيان غريب

در مترو باز شد و سيلي از دختران جوان و زيبا جيغ زنان ريختند داخل، فشار جمعيت اينقدر بود كه كمي بترسم، مدتي طول كشيد تا بفهمم ماجرا چيست، بعد از اينكه دسته جمعي شروع به خواندن ترانه كردند ، فهميدم

زن ميانسالي حيرتزده مي گفت: خارج شده اينجا؟ تو ماه صفر؟

و جملات آغاز شدند

حالا خوبه تا دو روز پيش نمي شناختنش

وا همه مي شناختن واسه ماه عسل

اخه اينا با اين قيافه عزاداران؟

چشه؟ خيلي هم خوشگليم

ملت مرده پرست، واسه اسيد سوزي چرا نيومدين؟

نمردن كه اونا،

دوسش داشتيم اينو

داغ دارمون كرد، اول عبدالهي حالا اين، واي اگه عليزاده بره

طفلك مادرش، چي مي كشه

در ايستكاهم پياده نشدم ، يعني نتوانستم كه پياده شوم و با جمع آوازخوان دختران همينطور رفتم ،صداي راننده در سالن پيچيد كه آخرين مقصد قطار ، شهرري است، جيغ دخترها در آمد، شروع كردند به فشار دادن دكمه ارتباط با راننده كه در ميان شلوغي چيزي شنيده نمي شد

هيس هيس همه با هم حرف نزنيد
همه ساكت شدند و يكي از دخترها با صداي نرم و نازك ، دكمه را دوباره فشار داد 
بله؟
ببخشيد مي شه تا بهشت زهرا بريد؟
نه!
دربست چطور؟ مي شه؟

انفجار خنده سالن را پر كرد


۲۴ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گفته بودم من به آينده اين مملكت اميدوارم؟ خب آدميزاده ، حرف زياد مي زنه

امروز شبنم و فاطمه  داشتن باب اسفنجي نگاه مي كردن، در آخر كارتون باب فهميد كه بهترين روز زندگيش روزي بوده كه به دوستاش كمك كرده  با وجود اينكه نتونسته طبق برنامه اش خوش بگذرونه
و من از اون دو تا پرسيدم: بهترين روز زندگي شما دو تا كيه؟
شبنم گفت :روزي كه فاطمه نباشه تا من مشقامو بنويسم
فاطمه گفت :روزي كه شبنم مريض بشه نياد خونه ما

۲۳ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بهاي رهايي و شادي

تو باغ پرندگان يه خروس كاكل زري ديدم كه برخلاف بقيه پرنده ها خيلي شاد و شنگول بود اما پشت سرش تا كمر پر نداشت، به متصدي مي گم اين بيماري خاصي گرفته، مي گه نه راه فرار از زير تور سيمي را ياد گرفته

۱۸ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چه مي كنيم با كودكانمان؟

دخترك هفت ساله است، دروغگو و نامهربان  و قدرت طلب و بي رحم با بچه هاي كوچكتر از خود ، امروز براي بدست آوردن امكان بازي با تبلت چندين بار مرا در آغوش كشيد و بوسيد

۷ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ای بتمن ای سوپر من ای شاهزاده نجات دهنده من این همه سال کجا بودی؟


پیرمرد  بنگاهی کچل و بی دندان ، با عینکی در قطری عظیم به من اصرار دارد که شما نمی توانی تنهایی در این خانه زندگی کنی و من وظیفه دارم از تنهایی نجاتت دهم

۳ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز، داخلي، تاكسي

دختر دانشجو عقب، مرد جوان جلو، راننده ميانسال
دختر يك: نگفتي يك بلايي سرت بياد
گوينده راديو: امروز صبح قصاص ريحانه جباري انجام شد
راننده: هفت سال كشتنش طول كشيد
دختر دو: خب اگه خودمو پرت نمي كردم بيرون كه بلا سرم مي اومد
مرد جوان: مرده مي خواسه بهش تجاوز كنه
دختر يك: آدم بايد هميشه يه چاقو تو جيبش باشه، بابام مي گه
راننده: هفت سال هر روزش اعدامه ، مرگه
دختر دو: داداش برام اسپري فلفل گرفته
مرد جوان سر تكان مي دهد
دختر يك: مواظب باشي ها ،استفاده ازش جرمه
راننده بر پيشاني اش دست مي كشد
دختر دو: بهتر از اينه كه از ماشين خودمو بندازم بيرون
دختر يك: خب اينطوري كه فلفل راننده را كور مي كنه ، تصادف مي كنه ،جفتتون مي ميريد
هر دو مي خندند

۲ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خود موجود كارت دار هم خنده اش گرفت و رفت

بچه هاي دانشكده اولم از اين قرارهاي ساليانه گذاشته بودند، در سفره خانه اي در نوك كوههاي تهران، بساط شادي و خنده بر پا بود و يكي از بچه ها گيتاري بيرون آورد و با همنوايي بچه ها شروع به خواندن گل گلدون كرد
بقيه مهمان سفره خانه هم به ما پيوستند كه مردي به سراغ صاحب سفره خانه رفت و كارتي نشانش داد و امر به پايان موسيقي داد
بچه ها هم به خاطر صاحب رستوران وحشتزده پذيرفتند و بدون گيتار همه با هم شروع به خواندن كردند
،،،،
خب ديگه تصورش با خودتون كه سي تا خل و چل با هم مي خواندند

حمله ور شد ارتش خلق ایران
سوی دشمن از زمین و آسمان
خلبـانان ، ملوانان



۱ آبان ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دختران دشت

راننده تاكسي كه مرا به روستايشان مي برد ، زني سي ساله  را نشانم داد كه عروسي دخترهايش بود
به مرد گفتم كه دختر بايد رشدش تمام شود و بعد زايمان كند
با حيرت گفت :چرا؟
گفتم:عمرش كوتاه مي شود
گفت: نمي دانستم( با خود زمزمه كرد) پس هنوز برايش زود است

۳۰ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

امروز پشت پنجره باران مي آمد، بر روي درختان نارنج

بعضی روزها دنیا زیاد جالب نیست 
بعضی روزها  ایران زیاد جالب نیست
بعضی روزها مردم زیاد جالب نیست
بعضی روزها خود آدمی زیاد جالب نیست
بعضی روزها این بعضی  روزها خیلی به دل آدمی فشار می آورند
آن وقت آدمی  به شمال می آید و تمام این بعضی ها 
با آب می رود
بر باد می رود

۲۷ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دو خانم معلم در مترو

اگه دستشون را قطع مي كردن اين قاپ زنا اينقدر پررو نمي شدن
حالا شنيدم قراره تصويب كنن كه دست قطع كنن، مثل عربستان خيلي خوب مي شه 
آره خيلي خوب مي شه اينا يه خلخالي ديگه احتياج دارن