۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

اين خداي قاهر هميشه جم و جمشيد نيست، گاهي يم است و يمه

خب بارها گفته ام که در این بیست و سه سال تدریس، آنقدر درگیر کارهای دیگر و رویاهای متفاوت و زندگی پرخروشی بودم که معلمی همیشه بخش بسیار کمرنگ زندگیم بود. جویبار باریکی که در حاشیه رودخانه بزرگ حوادث اصلی زندگیم حضور داشت
هنوز هم ، بعد از این همه سال، از تبریک های این روز حیرت می کنم، مگر من معلمم؟
آنقدر این شغل برایم ساده و بی خیالانه و بدون دغدغه بوده  که همیشه لذت بردم ازش و جدی نگرفتمش
اما تنها یکبار در سال من از این شغل می ترسم  و اون همین روز معلمه
وقتی  زهرا از کانادا زنگ می زنه و می گه  من به اونجا رساندمش
وقتی  مهدیه خبر می ده دکترا قبول شده به خاطر من
وقتی طیبه می گه  مسیر زندگیشو عوض کردم
و زکریا، نیما، محمد ...
و همه آن بقیه 
این روز باعث می شه بترسم از همه تلفنهایی که به من نشده، همه آنهایی که از کجا معلوم  ، نادانسته ،زخمی زده باشم، ویران کرده باشم 

۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شما بر سر من منت مي گذاري، عزيز دل

دارم سر كلاس در باره مضرات بازي هاي كامپيوتري مي گم، دختره با چشماني درشت و نگاهي معصومانه مي گه: استاد به خدا ما فقط سر كلاس بازي مي كنيم 

۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

از مجموعه اعترافات من

رفتم کفش بخرم از یه مغازه دار بی اعصاب ، موقع حساب کردن دیدم خط و خش داره، مغازه داره شاگردش را فرستاد انبار که یه سالمشو بیاره، تو مدتی که منتظر جنس سالم بودم،  بودم  لحظه به لحظه از کفشه بدم اومد، اما جرات نمی کردم به مغازه داره بگم، همون موقع مغازه شلوغ شد، من قاطی جمعیت فرار کردم بیرون

۲۸ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گفتگوهاي دو قل و مادرك

- اگه تو پير بشي بميري، ما چي كار كنيم؟ كجا بريم؟
- نه خاله خيالت راحت من نمي ميرم
- حالا اگه خيلي خيلي پير شدي چي؟ 
-نه خاله من وقتي مي ميرم كه شما بزرگ شديد، داماد شديد، بچه دار شديد
- خب اون موقع كه بايد از بچه هامون نگهداري كني، مثل الان كه از ما نگهداري كردي!
- باشه تا اون موقع نمي ميرم
- حالا بگو ما چي بهت بديم بخوري كه پير نشي؟
!
قل دوم دوان دوان  از وسط بحث رد شده سر خوشانه مي گويد: 
نه آدما پير كه مي شن مي رن بهشت، بعد دوباره بر مي گردن ، بر مي گرده خاله

۲۷ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گزارش يك آخر هفته

چهارشنبه عصر به مهماني رفته و ماكاروني مادرانه پزي خورده با ته ديگ نان و سيب زميني و به مراحلي بالا از عرفان دسترسي پيدا كرده است،
پنج شنبه  به دانشگاه رفته و غرق در عطر شكوفه ها ي حياط دانشگاه درس داده است. ظهر به تهران بازگشته و مست از جاده هايي شده كه در مه و بهار و گل پيدا و نا پيدا مي شدند. 
تهران  در اولين مغازه آب هويج بستني خنكي به بدن زده و خستگي راه را از تن زدوده و بعد از رسيدن به خانه و تعويض لباس بيرون رفته تا مانتويي تابستاني براي خود بخرد كه خريده
در راه ارايشگاهي ناگهان ديده و رفته  سر و صورتي  صفا داده و  از قدرت دست بندانداز و مهارت ابرو بردار! لذت برده است 
به خانه بازگشته و به فرشته پيغام داده كه كجا بريم
شهر كتاب مركزي را براي اولين بار ديده و از كتابها و كافه و موزيك شبانه در آنجا و هياهوي كتابخوانها لذت برده است
پياده روي طولاني را با فرشته ادامه داده  كه او كتابي از دوستي بگيرد، به خانه دوست رفته و شادمان فهميده كه  صاحبخانه خواننده قديمي و صاحب وبلاگي است و از خودش و خانه اش و قالي بختياري اش لذتي وافر برده است
با فرشته به خانه بازگشته و پيتزا سفارش داده و با خنده و خفگي از مهمان هاي فرشته در شب عيد  كه. با سريال پايتخت مو نمي زند، آن را خورده است
صبح جمعه باتلفن رها بيدار شده كه او را به كله پاچه خوري دعوت كرده و وقتي فهميده مهماني. هست ، با كله پاچه به خانه امده است
پشت ميز صبحانه رها و فرشته با يكديگر اشنا شده اند و انگاري كه صد سال يكديگر را مي شناسند، كجايش مجازي است اين وبلاگستان، عين واقعيت است
بعد از صبحانه هر سه ولو شده از سنگيني با گپ و گفت و خنده روزگار مي گذرانند  تا ناگهان تصميم به خروج مي گيرند و فرشته را هم از بازگشت به خانه منصرف كرده با خود مي برند
در اتوبانهاي زيبا و تميز و سرسبز تهران با موسيقي اواز مي خوانند و تكان تكان مي دهند سر و دست و شانه را تا به كوچه اي بهاري در ارتفاعات شمال تهران( كه آدرس نمي دهم) مي رسند
چنارهاي بلند و چهچه بلبل و شكوفه هاي سيب و گيلاس و سگ هاي مهربان
همه حالي دارند شگفت
خيلي طولاني قدم مي زنند تا زماني كه كفشها غرق گل شده و به ماشين تازه ار كارواش رفته رها باز مي گردند تا به گتدش بكشند
با باغچه اي در نوك كوهها رفته و در اتاقي رو به تهران بزرگ در آن پايين طولاني چاي مي خورند و  لذت مي برند از هم صحبتي
متصدي احوالپرسي گرمي با رها مي كند، بياد دارد كه رها عروسي محدثه در اين نوك كوه و روي همين تخت ها برگزار كرد
به پياده روي بعد از چايي ادامه داده و فسيلي پر از نقش هاي سرخس پيدا كرده و باغي كه از انفجار شكوفه هاي گيلاس در امان نمانده بود
مست و ملنگ به سختي دل كنده و با موزيك و بشكن به خانه بازگشته است
در خانه پس از خوردن سالادي مفصل به جاي نهار دو ستان از يكديگر جدا شده كه رها به دربي اش برسد و فرشته به خانه اش و گيسو به  خوابي شيرين ، به شيريني  امروزش 

۲۲ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

خدايي

چاغاله بادوم را بخوريد اما نيم كيلو نخوريد، اگر خورديد ،حداقل در چنين شرايطي قرص معده تو خونه داشته باشيد،
در غير اين صورت بالش را به شكم فشار داده روي تخت بيفتيد و  به تك تك آن حجمهاي ترش و شور بهار و صدايش زير دندانهايتان فكر كنيد و با خود بگوييد: ارزششو داشت 

۲۱ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

حتي منشي هم بي خيال بد خلقي هايش شد

در بيمارستان ارتش ،در اتاق انتظار سكوت سنگيني برقرار بود، دكتر دير آمده بوده و صندلي كم بود و منشي بد اخلاق 
سربازي جوان وارد اتاق  شد، با تعمقي طولاني به تمامي بيماران منتظر  نگاه كرد، مدت بيشتري با كاغذهايش ور رفت و سرانجام جلو رفت و مداركش را روي ميز منشي گذاشت، منشي با ديدن مدارك پسر  فرياد زد: يعني  با وجود اين همه زن تو اتاق باز نفهميدي؟  اومدي دكتر زنان معاينه ات كنه؟ 
تضاد بين صورت سرخوش سرباز و خشم منشي ، سالن را از خنده منفجر كرد

۲۰ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تنها ارتباطي كه به ذهنم مي رسد ، شمال كه بود يكي دوباري پشه نيشش زد، بقيه اتفاقات داخل مغزش، الله و علم

دوقل رفته از مادرش پرسیده: چرا خاله گیس طلا هیچوقت هیچوقت اصلا نمی یاد شیراز؟
مادرش گفته: خودت چی فکر می کنی؟
رفته کلی فکر کرده اومده گفته: آهان فهمیدم چون خاله گیس طلا، پشه کوره خیلی دوست داره!

۱۶ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

حتما همينطور بوده

به دانشجوها يادآوري كردم تا هفته بعد تبادل خاطرات را انجام بدن كه جلسه بعدي  فقط درباره هنر از ديدگاه نيچه صحبت كنيم، يكيشون جواب داده : آخ استاد اتفاقا تمام مدت تعطيلات همش صحبت نيچه بود، هفته بعد مي يايم تبادل خاطرات كنيم!

۱۴ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

صداقتشان را

حس بازگشت به تهران را نداشتم به همين دليل به دانشجويان در گروه تلگرام اطلاع دادم كه دركشان مي كنم و اين هفته كلاسها را تشكيل نمي دهم
دانشجويان بسيار دعاگو بودند و البته تلويحا به اطلاع من رساندند كه همچين قصد جدي هم براي آمدن سر كلاس نداشتند !

۱۳ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

چرا آخه؟

امروز به دليل بارندگي در خانه نشستم و شادمانانه  يكي دو قسمت از سريال شهرزاد را ديدم و اعتراف مي كنم كه نحسي سيزده حقيقتا اثر كرد، من هم از حسن فتحي و سريالهايش خوشم مي آيد و هم ارادت ويژه به نغمه ثميني دارم اما واقعا جا خوردم ، بسيار سعي كردم به خودم تلقين كنم كه حالا حست خوب نيست و به مرور بهتر مي شه اما  ايرادات قابل بخشايش نبودند
درگيري جاهلها اوج ضعف كارگرداني بود
بازي زماني ، بخصوص دستكاري عينكش روي اعصاب بود
موسيقي كه انگار متعلق به يه فيلم ديگه است 
رفتارها و روابط به زمانش نمي چسبيد 
و بخش جسد زير ملافه و زنده بودنش كه ديگه شرمنده ام كرد، تا اين حد هندي؟
الان با احساس گناه كه چرا اين سريال را دوست نداشتم، نشستم وودي آلن نگاه مي كنم كه بقول بچه ها بشوره ببره

كدام ديوانه تريم؟

فامیلش بود، همان جوانی که خودش را زیر ترن مترو انداخته بود، می گفت که  :بهتر، می گفت :هم خودش راحت شد هم خانواده اش را خلاص کرد، می گفت: که دیوانه شده بود ، پرنده ای را از قفس رها کرده بود و به صاحب شاکی پرنده گفته بود خودم به جای او در قفس می مانم و برایت می خوانم 

۱۱ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

مجمع ديوانگان

مامان در حال صبحانه خوردن فضولی اش گل کرده می یاد بین صحبتهای آبجی وسطی و خواهرک در حال قورت دادن لقمه اش نظر می ده، خواهرک داد می زنه : مامان آخر خفه می شی ها
مادرک با همان لقمه در گلو ، یادآوری می کند: روز مادر ها !
خواهرک برایش با آواز و حرکات دست دکلمه می خواند: 
باشه 
امروز که روز مادره
 حرف بزن با دهن پُره 
منم هیچی نمی گم
قدر تو رو می دونم
مامان هم در جوابش از سعدی می خواند: روزی به غرور جوانی بانک ( به جای بانگ ) بر مادر زدم
بقیه اش یادش نمی یاد، آبجی وسطی می گه: کی بانک زده؟!!!
خواهرک داره پیغامهای قدیمی گوشی اش را چک می کنه که وحشتزده می گه: هفتم یه نفر سه میلیون از حساب مامان برداشت کرده
همه هراسان تاریخ و زمان و صورت حسابها را چک می کنند، معلوم می شه خودش بوده الزایمر
ابجی وسطی می گه: پس تو بانک زدی؟ 

۹ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

حلزونهاي فست موشن

ديروز بنفشه كاشتم، حلزونها يك شبه همه گلها را خورده اند، خواهرك  با قيافه حيرتزده و بامزه اي به بنفشه هاي سوراخ سوراخ نگاه مي كند و  با خشم فرياد مي زند:
اينا كُندن؟ دروغگوها، شايعه است

۴ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

يك روز بازگشت ناپذير

آبجي بزرگه و آبجي دومي از خارجه  و خواهرك و همسرش هم از شيراز آمدند
 هوا امروز آفتابي بود، با آبجي بزرگه قدم زنان از كنار مزارع به باغي در آن نزديكي رفتيم كه اتاقك هاي در ان ساخته اند، زير  باران آخرين شكوفه ها نشستيم و چايي خورديم 
در بازگشت به غذاخوري روستا سفارش ماهي شكم پر داديم و بازگشتيم. در خانه بابايي از آفتابي شدن هوا استفاده كرده بود و ديوارهاي سيماني را رنگ سفيد مي زد، مادرك در آفتاب دراز كشيده و  من قربان صدقه گلهايم مي رفت و درخت سيبي كه همسايه كاشته و غرق شكوفه شده است
در ميان كل كل هاي خواهرها با بابايي و خنده زنان ماهي شكم پر را خورديم، بابايي به آبجي بزرگه گفته بود : تو اولين ثمره عشقم هستي و آتش حسادت دوتاي ديگر را برانگيخته بود
بعد از ناهار چندين ساعت به  جنگ و گريز من و خواهرك در ربودن  سوغاتي هاي خواهرها گذشت، براي لوسين  و شامپوها به دنبال هم مي گذاشتيم و شكلاتها را زير مبل پنهان مي كرديم، لباسها را پرو مي كرديم و  ايرادات  عجيبي در بدن يكديگر پيدا مي كرديم ، مادرك آنقدر از من دفاع كرد كه خواهرك به گاز گرفتن تهديدش كرد و مادرك كج كج فرار كرد بيرون اتاق 
خواهر بزرگه مهربان و عادل هم مثل كودكي هايمان ،مدام مجبورمان مي كند هر آنچه پنهان كرديم را رو كنيم تا تقسيم عادلانه اي صورت بدهد
سرانجام با ساكي پر از شكلاتهاي مختلف و عطر و شامپو و لوسين و لباس  براي من و خواهرك  جنگ پايان يافت. 
عصر با بابايي درخت انجير را هرس كرديم و  از حياط پشتي كه قصد چمن كاري اش را دارم، سنگ ريزه ها را جمع كردم  و در تراس قهوه  و كيك از آب گذشته را خورديم .
حالا شب شده است و من در اتاقم وب گردي مي كنم و خواهرك براي آبجي  بزرگه گردنبند و گوشواره مي سازد و با يكديگر حال خوشي در طراحي آنها دارند ، صداي تخت نرد و رجز خواني آبجي دومي  و داماد هم شنيده مي شود، مادرك  بر  روي گلدوزي  هاي سوقاتي كار مي كند و بابايي هم كه به تازگي گوشي  هوشمند خريده و در كانالهاي جوك و سرگرمي تلگرام غرق شده و مدام جوكها را براي بقيه مي خواند و با خودش مي خندد
و همان غم شيرين و قديمي به سراغم آمده است ، دانايي نسبت به ناپايداري زمان 

۲۹ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

نه، شماره اش را هم نمي دهم😉

روز اخر است و ملت همچين جو مي دن كه ادم جو گير مي شه و به پشت سرش نگاه مي كند
خلاصه اين نيم نگاه اينكه: سال مزخرفي بود 
مفصلش اينكه سال از دست دادنهاي عاطفي بود
از بين رفتن يك دوستي پانزده ساله و به شدت تاثيرگذار و عميق در زندگيم كه هنوز از زخمهايش خون مي چكد 
مهاجرت يك دوست بيست ساله كه به قول  رها ، هر مهاجرتي يك مرگ است 
فرو رفتن دوستي ديگر در مرداب افسردگي و غرق شدنش  كه به گمانم از ديدن مرك ، غم انگيزتر است
به همان اندازه دردناك بود ديدن خودسوزي دوستي در شعله هاي خشمش نسبت به دنيا و آدمهايش  كه نه در جستجوي خاموشي آن است و نه آتش خود رو به خاموشي مي رود
رها كردن دوست ديگري در مشكلات پايان ناپذير شخصي و خانوادگيش كه سالها بود ياري اش كرده بودم  و  سرانجام اعلام بازنشستگي كردم از اين شغل
همچنان آنقدر اين سال  پر ترديد و دودلي و ترس از اشتباه و ترس از تصميم گيري و سرشار از سرزنش خود بود كه رفتم   سراغ تراپي و 
نتبجه اينكه خيلي خوب بود
گمان مي كنم تنها نكته مثبت امسال همين بخش بود
براي آدمي مثل من كه هميشه شنونده است و عادت به صحبت از مشكلاتش با ديگران ندارد، تجربه خوبي بود كه يكي بنشيند و تو برايش حرف بزني، البته واقيعت اينكه حتي مشاورم هم بيشتر دلش مي خواهد حرف بزند تا گوش بدهد اما
بسيار كمكم كرد كه دست از شنيدن درددلهاي ديگران، درك ديگران و فهم رفتارهايشان  بردارم، كمكم كرد كه خشم و غم و دردم را نشان دهم و مهمتر از آن اينكه  كمكم كرد من نيز از ديگران توقع كمك و همدردي و دلداري  داشته باشم 
و اينكه حال ديگران بد است گناه من نيست و به من ربطي ندارد، هركس مسئول بهتر كردن حال خودش است 
اميدوارم كه سال ديگر اين موقع در پشت سرم مناظر زيباتري براي ديدار باشد 

۲۸ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

ديكتاتورهاي كوچك

استاد راهنمای دانشجوی دانشگاه دیگری بودم و در جلسه دفاعش  ، همه منتظر استاد داور بودیم که کارمندی وارد سالن شد و اطلاع داده: رییس گفتند جلسه را شروع کنید
و ما در کمال حیرت جلسه دفاع دانشجو را بدون استاد داور برگزار کردیم 

۲۶ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

اخه مادرجان، خراب؟ با چي كلنگ؟ آخه چرا، فقط دليلشو به من بگو

مادرك در مخالفت خواني به قدمت چهل سال نسبت به بابايي است و تجربه هم يادش نداده كه بابا در ارامش و سكوت و پنهاني كارش را انجام مي دهد، در دوران نوجواني  بحثهايشان برايم آزاردهنده بود اما سالهاست كه جريان باحزه  و خنده دار شده است
اما تنها  نتيجه اين جدال چهل ساله اين است كه مادرك تمامي سوالات مرا اين گونه جواب مي دهد:
- انبردست كجاست؟
- آخي ،حتما بابات گمش كرده!
- موكت سوخته؟!
-آخي ،حتما بابات قابلمه داغ گذاشته روش!
- كيسه كازو ها (بادام زميني) كجاست؟
-آخي ،حتما بابات همه شو خورده!
بعضي وقتها هم اصلا سوال منعقد نمي شود مثل:
- اين درختا كه كاشتم...
-آخي بريدتشون؟
- شير آب كه...
- آخي باز گذاشتش؟
و شاهكارش امروز بود
- ديوار خونه...
- خرابش كرد؟

۲۵ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

چهارشنبه سوري خود را چگونه گذرانديد؟


 جلسه را پيچانده و از ساعت نه صبح تا دو بعد از ظهر، نه عدد درخت شيشه شور را به كمك بابايي در كوچه كاشته است، علفهاي هرز را كنده، نخاله را در خانه متروك بغلي خالي كرده، با سنگهاي رودخانه دور درختها دايره اي محافظ ايجاد كرده است و آب داده است 
مادرك براي درختها دعا كرده و تمامي همسايگان روستا هم كوچه و درختها را مورد بازديد و نظريات كارشناسي قرار داده اند 
 يك درخت بيد مجنون فرفري را در حياط كاشته و از ذوق مرده است 
چوبها انار و انگور باقي مانده از هرس را در  فرغون  گذاشته و با كمك تحقيق دانشجويان آتش زده است، دور آتش بومبا بومبا كرده و با فرغون در ژست ارابه ران آتش عكس گرفته و خودش را سوزانده است
حالا بالاخره با بوي دود به داخل آمده و دراز كشيده و به كري خواندن خواهرك و بابايي در تخته نرد و شعر هاي غلط غلوطي كه مادرك  از ديوان حافظ گوشي اش مي خواند گوش داده  و به هر دو مي خندد و فكر مي كند بودن در خانواده- البته به شكل متناوب و نه دائمي- چقدر خوب است 

۲۴ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

تحليل گر مسائل اقتصادي

-خاله اين بازيه خرابه؟
-نه خاله پوليه
- ها مي دونم، اون بار هم كه من بازي مي كردم گفت: لطفا پول بايد بدهيد، آدمهاي بدي هستند
- چرا؟
- آخه اون وقت  پول ما كم مي شه، پول اونا زياد مي شه اما بعضي هاشون خوب بودن، نوشته بودن: لطفا پول نمي خواهد بدهيد
- چه جالب
- ( مكث متفكرانه) چرا پول نمي خواستند؟ ( مكث طولاني) اهان چون خودشون بانك داشتن ، پول ما را نمي خواستند

۲۳ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

۲۲ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

براشون از ني چوب ماهيگيري درست كردم و سطل و بيلچه خريدم

- بيلچه را بيشتر دوست داري يا چوب ماهيگيري؟
- بيلچه
سطل را بيشتر دوست داري يا بيلچه؟
-چوب ماهيگيري
- اصلا بين اينا كدومو از همه بيشتر دوست داري؟
شما

۲۰ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

چه ربطي داشت؟ واقعا نمي دونم

داشتم با موقرمز تو چت دعوا مي كردم كه منو پيچونده بود و جلو مدير گروه ضايعم كرده بود ، من مي گفتم ، اون مي گفت كه وسط هيرووير گفت: تو هم اعصاب منو خرد مي كني همش از طبيعت و شكوفه  مي گي!!!
اينقد خنده ام گرفت از دليلش كه كلا عصبانيتم يادم رفت

فشار بهت نيايد يهويي

بابايي رفته زير كابينت و دو ساعتي هست كه داره تلاش مي كنه تا مشكل نشتي آب را در آنجا حل كند، دو قل تمام مدت بالاي سرش نشسته و وراجي مي كند، در ميان حرف زدن مكث عميقي مي كني و مي گويد: مي بيني؟ هميشه من و شما بايد زحمت بكشيم 

۱۸ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

دوقل و بابايي

-سيگار نكش  ، دودش آدمو اذيت مي كنه
- مگه تو آدمي؟
- نه من نيستم، اما مامان و خاله ها كه هستند

سطل و بيل هم براي كنار دريا سفارش دادن

دوقلوها اومدن شمال، هیجانزده و خوشحال وارد شدن و از اولین تجربه پروازشون با هواپیما وراجی کردند، اینکه ابرها پیدا بودن، بال های بزرگ هواپیما، کوچیک بودن دریاها و سرعت کم هواپیما! و خلبان زشت، غذای هواپیما را هم با دقت و ظرافت تا ته خوردن
مهماندار هم اب نبات نداده گوش درد گرفتن
اولین سوالشون هم این بود که تا همیشه، هرچند روز اینجا می مونن؟ تا  اخر همیشه؟

۱۶ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

خاطرات خوب هم كه در كوله نيستند، قوت پاها و زور بازوانتان هستند

همكلاسي هاي قديم را بعد از بيست سال دور يكديگر جمع كردم،  
بسيار تجربه شيريني بود، خاطرات فراموش شده، خنده هاي قديمي، داستانهاي جديد، ازدواج ها، همسران، فرزندان...
  جمع بقدري سريع اين فاصله بيست ساله را كات كرد كه  دو سه سفر دسته جمعي هم به شهرهاي همديگر رفتيم
تا امروز يكي از آنها  نوشته اي پر از خشم و غم برايم فرستاد ، درباب جفايي كه من به او كرده ام در آن سالهاي دور
طبعا به شيوه سرخوش خودم اصلا آن ماجرا و بحث و دعوا را به ياد نمي آورم اما متوجه شدم كه هيچ تعصبي هم به ان گيسوي بيست ساله ندارم و هيچ قصدي براي دفاع  از رفتارها و گفتارهايش ، بسيار احتمال مي دهم كه واقعا  دل كسي را شكسته و آزار داده باشد ، بيش از آن به خودم و اهدافم مي انديشيدم كه دل نگران عواطف ديگران باشم
خودخواهي خاص  بيست سالگان
اما در كل اين ماجرا بيشتر غمگين اين دوست باز يافته هستم كه چطور اين  همه خشم و نفرت را اين همه سال با خود آورده است، به سفري در طبيعتي زيبا بينديشيد كه  مجبور باشيد در طول  راهپيمايي بين گلها، كوله پشتي از فضولات را حمل كنيد
چنان برايش همه ماجرا تازه و زخمش چنان خون ريز بود كه نگرانش شدم
جان من با خودتان اين كار را نكنيد
هرخاطره دردناكي كه هست از هر كسي:  دوست، والدين، معشوق ... 
داخل كوله كه بگذاريش ، مي گندد و  سرتاپايتان را به  لجن مي كشد
در اولين اقامتگاه كوهستاني بسوزانيدشان و سبكبار سفر كنيد

۱۴ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

عكس و فيلم در اينستا و فيس بوك

در جنگل قدم زدم، به آواز پرندگان گوش سپردم، از زیر درختان برای آتش  چوب جمع کردم، با گاوی زیبا درباره پیکاسو و گاوهایش حرف زدم
، از روی آتش پریدم و به پیشواز چهارشنبه سوری رفتم، با موسیقی فریاد کشیدم و دست زدم و پا کوبیدم و تلخی های این سال مشکل را در آتش سوزاندم

۹ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

انعكاس آفتاب از پشت شيشه به چشمانم مي تابد

گلدانها را آب داده ام و آشغالها را بيرون برده ام، پرده ها را كشيده ام و كتابها را مرتب كرده ام ، با چايي كه از مغولستان آورده ام و شكلاتي كه نرگس از هلند آورده است ، منتظر رها هستم تا بيايد و به خيابان برويم
از خيابان صداي بوق و ترقه و شادماني مي آيد
در زير تمام اين صداها، كسي در همسايگي ملودي لطيف و غمگين و شيريني را با ساز دهني تكرار مي كند
آهنگي  كه نامش را نمي دانم اما مي شناسمش
به پنجره او خيره شده ام و اين سوال با موسيقي در ذهنم چرخ مي زند كه آيا او هم براي همان روزها مي نوازد