۶ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

با شرح

در فرهنگسرا نمايشگاه حجاب و عفاف است، در يك سلسله داستان هاي تصويري بر ديوار، سه دختر يكي با مقنعه و موهاي پنهان، دومي مقنعه و موهاي آشكار و سومي با مقنعه و آرايش و موهاي بلوند همكلاسي هستند، دختر اول نماز و درسش را مي خواند، در مسابقات علمي ،مذهبي شركت مي كند، بر ديوار اتاقش تصوير سهراب سپهري و اسبهاي در حال دويدن دارد، خواستگار برايش مي آيد و با چادرنماز جلوي آنها مي رود و فردا صبح در مدرسه شيريني خواستگاري به آن دو تاي ديگر مي دهد،
سومي مواد مي كشد و پارتي مي رود و اكس مي زند و بر ديوار عكس هاي سانسوري دارد و سعي مي كند دختر دومي را با خود همراه كند
دختر سومي بين اين دو سرگردان است بر ديوارش عكس لوي آرمسترانگ و آنتونيو باندارس را دارد، با سومي به مهماني مي رود و دوست پسري پيدا مي كند و نمره هاي كارنامه اش خراب مي شود، 
دختر اول به كمكش مي آيد تا دوباره به درس و مشق باز گردد و دخترسوم دوري كند

۴ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

در كتاب آنها نوشته شده است: نامه ارزانترين ،ساده ترين و سريعترين راه ارتباط است

معلمي جهت آموزش بخش پست به دانش آموزان از آنان خواسته نامه اي به مادر خود بنويسند و حرفهاي ناگفته خود را به او بگويند، آنها هيجانزده و گاه شرمسار نامه هاي حاوي اعتراف و شكايت و عشق به مادر نوشته و به اتفاق معلم به اداره پست رفته و در حين آموزش ، نامه ها را ارسال كرده اند.
تا لحظه حاضر كه سه ماه و نيم از اين عمل مي گذرد، از كل بيست و سه نفر كلاس فقط دو نامه به دست مادرها رسيده است

۳ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دانشجويان غريب

سلام استاد
فلاني هستم
ازتون تقاضا دارم لطف کنین نمره ی 9.75 برام رد کنین تا مشروط نشم
اصلا انتظار قبولی ندارم و نمیخوام هم که قبول شم.
امیدوارم بتونم ترمای بعد کم کاریمو جبران کنم
مشکلم اینه تو عالم ماورا یکم دست بردم و چشم سوممو فعال کردم و الکی خودمو تو دردسر انداختم در حدی که از سایه خودمم الان وحشت دارم (cry)
چیزایی میبینم که باورش برا بقیه خیلی سخته.خوابایی میبینم که 100 % تعبیر میشن و حس ششمی که اگه بگم فلانی میمیره حتی واقعا میمیره، چون شد این مورد
از خودمم الان میترسم واقعا (depressed)
یهو مجبور شدم بیخیال درس شم و دنبال راه چاره براش باشم
اما هنوز پیدا نکردم

۲۸ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

كلاس نقاشي بچه هاي دو تا سه ساله اي كه خودشان به تنهايي دستشويي هم نمي توانند بروند

خانم من اگه بچه را گذاشتم كلاس براي اين نبوده كه نقاشي ياد بكيره، مي خواستم يكي ازش نگهداري كنه ، وقتي من و مادرش سركاريم، چرا گفتيد يكي از افراد خانواده بايد تو فرهنگسرا حضور داشته باشه؟

۲۶ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

حالا بايد هنگام دوختن جورابهايم به جستجوي سرچشمه اندوه برون

جورابهايم سوراخ شده، نوك هر دو لنگه سوراخ شده ، هر وقت جورابهايم سوراخ مي شود مي فهمم كه غمگينم،
مي داني، ربط دارد
وقتي نوك جورابهايم سوراخ مي شود يعني ناخن انگشتان پايم بلند شده
نه ، ربط دارد
يعني جمعه ها كوتاهش نكرده ام
چرا ، ربط دارد
يعني جمعه با شادماني بيدار نشدم، با شادماني حمامي طولاني نرفته ام، با شادماني يك عالم لوسيون و كرم به سر و صورت و بدنم نزده ام، يعني با شادماني ابروهايم را بر نداشتم، يعني با شادماني ناخن هايم را كوتاه نكره ام
يعني ناخن هاي پايم بلند شده اند، يعني جورابهايم را سوراخ كرده اند، يعني غمگين بوده ام

۲۱ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

در مترو

-سنه ١٣٢٤ بود خانم، با داداش رفتيم پيش يه فالگيره، تو همين خيابون شهناز، زنش تازه گياش با يه بچه شيرخوره طلاق گرفته بود ، خيلي پكر بود. فالگيره هي رمل و اسطراب انداخت، هي نيگا به داداش كرد، داداش لباس شخصي پوشيده بود، هي رمل انداخت، از اين چوباي چارگوش بود، هي نيگا به داداش كرد، بار سيم بهش گفت:
 اقا من نمي دونم تو كي هستي و از كجا مي يايي اما به جايي مي رسي كه شاه خطتو مي خونه، اما بعدشم از همون بالا مي افتي پايين، خانم دنيا خيلي فراز و نشيب داره، بعد اين كوچه سياسي هست ، اين كوچه...
-برادرتون چي شد؟ به اونجا رسيد
- بعله رسيد ، شد رييس ركن دو، بله خانم زندگي خيلي فراز و نشيب داره، چي گفتم، ها كوچه سياسي ، اين كوچه ...

۲۰ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شروع شد دوباره

سوال: سه خط ايراني را نام ببريد و يكي را به دلخواه توضبح دهيد.
جواب: خط ميخي، هيروگليف مصري و خط چيني

۱۴ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

قابل تقدير نيست خداييش؟

خوانندگان قدیمی من غزل را به یاد دارند، همونی که آرنج دوست داشت
چند سالی است که  رفته انگلیس و سالی یکی دوبار می یاد ایران و به خاله گیس طلاش سر می زنه
این دفعه داشت با هیجان تعریف می کرد که عضو تیم دو میدانی است، بهش می گم:
- مقام هم آوردی؟
- آره یه بار دو تا مونده به آخر شدم ،یه بار یکی مونده به آخر
- اون وقت واسه چی داری ادامه می دی؟
- تلاش می کنم آخر نشم
,
پي نوشت: غزل اينجا نشسته مي گه خاله تحريف نكن، بگو كه با آدم بزرگا مسابقه مي دم

۱۰ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و من شاد بودم از شاديشان

تمام روز بچه هاي ارشد با احتياط  وارد اتاق مي شدند،با اضطراب  فايلهايشان را روي لپ تاپ ها  بالا و پايين مي كردند، درباره مشكلات مقاله ها صحبت مي كرديم و در پايان با غرور افتخار از اينكه كارشان را درست انجام داده اند، بيرون مي رفتند. 

۸ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بعد هم به زانوي اوني كه از همه مقاله بيشتر داره شليك مي كنه


همكار موقرمزمقاله هاش همه دزديه، حالا فهميده كه واسه ترفيع بايد چند تا مقاله بنويسه
و تو جلسه گفته كه ما به هر صورتي بايد اين چهار امتيازو بگيريم
حالا شب پسر موقرمز سوژه دستش اومده  داره اجرا مي ره:
استاد با هفت تير مي ياد تو دانشگاه ، داد  مي زنه :

دستا بالا ،لازم نيست نگران باشيد، اين يه سرقت علميه، همتون شب مي ريد خونه هاتون، هيچكس قهرمان بازي در نياره  فقط مقاله هاتونو بذاريد روي ميز 

۶ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

وقتي رييس نيست كه پاچه خواريمان را ببيند، چه نياز به خوردن پاچه

خبر اومد كه پدر رييس فوت كرده،
همه كارمندان با عجله ميني بوس جور كردند براي رفتن به شهرستان و رسيدن به مراسم
در نيمه راه معلوم شد كه خود رييس فوت كرده است،
همه كارمندان برگشتند به تهران

واقعيتي است كه در آن زيسته ايم

از  ديدن فيلم خانه پدري بازگشته ام و
دردناكترين صحنه سينمايي ممكن را ديده ام،
آنچه كه دردش را افزون مي كرد آن بود كه مي دانستي سينما نيست

۴ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تهران خشمگين و بي حوصله

دوقلو ها هر روز اينجا هستند و من از حجم طاقت و صبوري مادرك و خواهرك و بابايي و خاله و دايي در برابر آنها متعجبم،
پابه پايشان بادبادك بازي مي كنند
در جستجوي گربه به زير درختان باغچه مي روند
و حروف الفبا انگليسي را براي دهمين بار در روز مي خوانتد
و به اون ماهي گلي كه اسباب بازي هايش را ده دقيقه يكبار گم مي كند، كمك مي كنند
و من بياد آوردم كه عين اين صبوري را در سالهاي پيش و در مورد دخترخاله ها در آنان ديده ام پس چرا برايم تازگي دارد؟

۲ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

آره مامان جان، كاملا سوالت معصومانه و بي منظور بود

خواهرك و همسرش هر دو دانشجو ارشد هستند و مادرك ازدواجشان را مدام به تاخير مي انداخت كه درسشان را تمام كنند، طبعا فايده اي نداشت و آنها ازدواج كردند و هنوز دفاع نكرده اند، حالا  امشب هر دو عشق فيلم، از سريالهايي كه تازه ديده اند صحبت مي كنند، مادرك مثلا بي هوا مي گويد: ييي سريالي كه درباره پايان نامه باشه ، برام مي ياريد؟
همه مي خندند و مادرك مدام مي گويد : مي من چي گفتم؟

۱ دی ۱۳۹۳ ه‍.ش.

همش تقصير اين فيلمهاي هاليووديه

اومدم شيراز مادرك را براي شب يلدا سورپرايز كنم ،
نيم ساعت اول چنان حالي بر او رفت كه من وحشتزده مدام تكرار مي كردم:
مامان نميري ها، آبجي ها منو مي كشن 

۳۰ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شنيدي مي گن دنيا بر سرم خراب شد؟ خراب شد

در فرهنگسرا نمايشگاه كتاب بود،كتابهاي تاريخي و حجيم و نفيس و گران قيمت، دخترك چادري با دست و صورتي كارگر را ديدم كه در حال چانه زدن براي خريد قسطي كتاب بود و مي گفت كه مقداري از پول را الان مي دهد و بقيه را ماه ديگر مي آورد، متصدي قبول نمي كرد
با سر به متصدي اشاره كردم كه من پول كتاب را مي دهم و
آخر وقت كه براي حساب و كتاب رفتم، ديدم دخترك كتاب لاغر و باريكي به نام سخناني از بزرگان را مي خواسته  كه قيمتش ٤٥٠٠ تومان بود و با تخفيف ٢٥٪ نمايشگاه مي شد3374 تومان


۲۸ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نه خداييش؟

دوستم رفته آزمايش پي پي بده، هر چقدر تلاش بي حاصل كرده فايده اي نداشته، تصور اون همه آدم متتظر پشت در ،نشده كه بشه
اومده بيرون به آقاهه مي گه
مي شه بعدا نمونه بيارم
بايد كمتر از يك ساعت ازش نگذشته باشه
مي شه تو يخچال نگه دارم
نه خانم نمي شه
مي شه با پيك بفرستم
بله فقط روش بنويسيد ازمايش مدفوع
حالا بر فرض كه من بنويسم به نظرتون پيكيه حاضر بيارتش؟

۲۲ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و هر دو مي خندند

در مطب دندانپزشك، دكتر به پيرزن مي گويد كه : اين دندان پوسيده نمي شود روكشش كرد، 
پيرمرد با افسوسي بامزه به پيرزن مي گويد :حيف  مي خواستم جوونت كنم، نشد

۲۱ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

جسد برادرمان را هم دفن نمي كنيم اگر

چهره مرد را نديدم فقط چاق بود و بدبو، در سراسر مسير خروپف مي كرد و نيمي از وزنش روي من بود، نيم ديگر روي پسر لاغر آن طرفي، ناسزاهاييكه در دلم بدو دادم و تلاشهاي كه براي جابجا شدن و تكان دادن و احيانا بيدارشدنش كردم انجام دادم، بي فايده بود
وارد شهر كه شديم راننده پرسيد كه كجا پياده مي شويم، من و پسرك نام دو دانشگاه را برديم و مرد چاق نام يك بيمارستان را
راننده اول او را رساند، در اين فاصله مرد چاق بابت خوابيدنش از ما عذرخواهي كرد، گفت كه هم روز كار است و هم شب كار و فاصله بين دو شيفتش آمده  تا دخترش را در بيمارستان ببيند، گفت كه راهش دور است و وقتش كم و خيلي دلش براي دخترش تنگ شده 

۲۰ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و من نمي توانستم برايش توضيح دهم كه اين فقط يك عزاداري به تاخير افتاده است

بيشتر آدما يه دايي تو كودكيشون داشتن كه آدم مهمه زندگيشون بوده، معمولا اسمش دايي رضا، دايي علي يا دايي ناصره
منم يكي از اين دايي ها داشتم
اولين كتاب بعد از مارتين در دهكده را اون به دستم داد، ماهي سياه كوچولو بود، اولين سينما بعد از سيندرلا ، هملت بود، اولين كاست بعد از قصه هاي كودكانه، با صداي احمدشاملو بود،
من جلو دوچرخه اي مي نشوند و تو خيابونا مي چرخوند ، با وحشت و لذت ملكه خيابان بودم، مهموني دوستاش منو مي برد و احساس آدم بزرگي شديد بهم مي داد، اولين سيلي را از اون خوردم وقتي دروغ گفتم، گفت هر گناهي غير از دروغ
اونم معلم بود، معلم روستايي دور، وازلين مي خريد براي دستاي ترك خورده اي كه نمي تونستن مداد بگيرند، يه بار يه ديگ بزرگ نذري برد تا اونا رو بشوره، روستا حمام و آب گرم نداشت
اونم وقتي مثل بقيه دايي ها در سالهاي شصت ناپديد شد و من براي غيبتش حتي گريه هم نكردم، فقط  كودكي بودم كه شروع كرده بود به ترسيدن، از خيابان، از ماشين، از فضاي بسته ،از فضاي باز، از ادامه زندگي
بيست سال گذشت تا با كمك مشاور بر آن هم وحشت از ناپديد شدن دايي ها غلبه كنم
از براي همين ديشب وقتي دوستي با شادماني كلاه معروف صمد را كه براي معلمش خريده بود نشانم مي داد، از حجم زار زدن ناگهاني من وحشتزده شده بود 

۱۸ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گلاب به روتون، روم سيا، من شرمنده ام

آقاي دكتر و استاد دانشگاه اعتقاد به تقسيم بندي هاي جديدي در عرصه صنايع دستي هستند
و دو عنوان پيشنهاديشون به شرح زير است: 
هنرهاي  شاخي و هنرهاي پشمي

۱۷ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پيرزن هاي آخرالزمان


مامان موقرمز اومده ديدنش ، مو قرمز زنگ زد به ماهواره اي كه بياد بساطي كه مدتها بود جمع شده بود  را به خاطر مادركش راه بيندازه
 موقع رفتن پيرزن  كه تازه نمازش را تمام كرده بود و به مرد گفت: شما ثواب واقعي مي كني  پسرم، چون شادي را به خونه هاي مردم مي ياري، من سر نماز دعات كردم

۱۶ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

جوانان آخرالزمان

موقرمز همكاري دارد بسيار متفاوت از خودش، زني كه چروك در لباسش بي معناست، سحرخيز است و منظم، همه دانشگاه را مي شناسد و با همه عينا يك جور احوالپرسي مي كني، كارهايش را دقيق و به موقع انجام مي دهد، ظهر سر ساعت دوازده ناهار مي خورد و آژانس سر ساعت دو به دنبالش مي آيد، گوشت تازه از يك جاي خاص مي خرد و ماست چكيده از يك شخص ثابت مي خرد، ده ها كيف و كفش يك مدل اما براق و واكس خورده دارد، در حياط خانه اش سبزيجات مفيد پرورش مي دهد و درختان استوايي كاشته است
موقرمز با حرص مي گويد كه حتي گلدانهاي اتاقش يكنواخت و مرتب رشد كرده اند،
يك موجود بدون ايراد
پسر موقرمز اما عقيده دارد كه اين زن نمي تواند تا اين خد كامل باشد و حتما يك راز در زندگي اش دارد و انواع حدسها را اجرا مي كند  و ما مي خنديم و بامزه ترينش  اين بود كه خانم در خانه اش يك گياه خاص پرورش داده است و هر از گاهي مهماني را به آنجا دعوت مي كند و به حياط مي برد

حالا با ميميك و رفتار همكار گرامي مي گويد: اينجا لطفا، بله خواهش مي كنم همينجا تشريف داشته باشيد
و ناگهان گل دهان باز كرده مهمان را مي بلعد و به داخل زمين باز مي گردد

۱۴ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و آنها هم خوشحال كه ارزان خريد كرده اند

رهاي كامنت ها دوستهاي اروپايي پولدارش را به ايران آورده بوده و چرخانده  بوده و و از حجم خساست اينها در خريد متعجب و به تدريج عصباني شده بوده است، دوستاني كه بقول خودش خانه شش وجهي شيشه اي  در اروپا داشتند و حالا سر پول چايي هم بحث مي كردند
سرانجام كار به جايي مي رسد كه در بازار تجريش وقتي از او مي خواستند برايشان چانه بزند، رها به مغازه دار مي گفته: دوبرابر قيمت باشون حساب كن

۱۲ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بابت اين آموزشها حق الزحمه نمي دن كه

به بچه ها استراحت دادم رفتن از كلاس بيرون، مدتي بعد دختركي رنگ پريده و لرزان اومد و تو كيفش جستجو كرد، گفت حراست اونو در حال سيگار كشيدن ديده و كارتش را خواسته كه بفرسته كميته انظباطي
بهش گفتم كه لازم نيست كارت ببره و توي كلاس بمونه و آخر ساعت بين بچه ها از دانشكده بيرون بره و يه مدت نياد دانشكده تا قيافه اش يادش بره

۱۱ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فكر كنم برگشتن تهرون واگرنه تا الان دماوند آتشفشان كرده بود

رها و دوستش داشتن مي رفتن فرودگاه، اول يه آتشسوزي مي بينن، بعد جلوتر يه تريلي مي بينن از روي ريو رد شده، در ادامه مسير دود غليظي مي بينن كه جاده را گرفته بود، رها مي گفته يك كم جلوتر بريم زامبي ها از لاي دود بيرون مي يان در حالي كه مردم شهر را خوردن
خنده كنان با تصور زانبي ها ازلاي دود رد مي شن كه يه وانتي از كنارشون رد مي شه كه پشتش يه مردي را انداخته بوده كه با حركات ماشين پرت مي شده اين ور و اونور، جوري كه آدم زنده نمي تونه اين ضرباتو تحمل كنه
لرزان و وحشتزده زنگ مي زنن ١١٠ شماره و ماشينو مي دن و به اين فكر مي كنن كه ادامه بدن يا برگردن خونه

۱۰ آذر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

همانها كه نامش را نمي دانم و تنها مي دانم كه آخرين بودند

دارم نان محلي مي خورم  كه از زن فروشنده مترو خريدم  و به نانهايي فكر مي كنم كه ديگر پخته نخواهند شد، پيرزن ها مي ميرند و راز عطر و طعم نانهايشان را با خود خواهند برد، خودم را دلداري مي دهم كه هنوز طعمهاي فراواني باقي مانده در جهان كه من نچشيدم و فرصت دارم كه تجربه كنم
اما غمم كم نمي شود،
 من چه كار به طعمهاي جهان دارم
من نان محلي هاي خودمان را مي خواهم
هماني كه كنار آتش پيرمرد در جنگل اليمالات  خوردم و پر از كنجد بود، ديگري كه در واگن قطار شاهرود از دست پيرزني گرفتم و پر از سبزي بود
ان يكي كه در ميناب كنار چشمه اب سبز و آبي  خوردم و تند و ترش بود
ديگري كه در خارك خوردم كه از خاك درست شده بود