Saturday، November 21، 2009

داستان قدیمی

مربی رانندگی ام زن تپلی و کوتاه و خوشگلکی است که همیشه در حال خوردن خوراکی است و مدام به من هم تعارف می کند اینقدر که بعضی وقتا فکر میکنم اومدیم سیزده بدر. چهارده سالگی شوهر کرده و الان دو پسر بزرگ بیست و چند ساله دارد. هر جلسه شوهرش تماس می گیرد و او چنان عاشقانه با او صحبت می کند که من لذت می برم.
فقط برایم عجیب بود که هربار قبل از جواب دادن به تلفن همسر از من می خواست به صدای بلند از اوسئوالی بپرسم که شوهر بشنود. شک کردم که مرد از این پارانویید ها باشد. امروز شوهرتماس گرفت که کجایید و امد به خیابان ما. زن به سرعت خوردنی ها را جمع و ماشین را مرتب کرد. مرد احوالپرسی کوتاهی با من و همسرش کرد و کمی دروغ هم گفت که این طرفها بوده و ... به زن گفت که لپش پفکی شده و رفت، دیگه مطمئن شدم . مرد کم مو و لهجه داری بود که بسیار مسن تر از مربی می زد . به مربی تیکه ای انداختم که سردلش باز شد.
اقای مهندس تا چهار سال اول ازدواج اجازه خروج او از خانه را نمی داده ...حالا در این سالها زن به تدریج فضای تنفس خودش را بازتر کرده است. علت این قربان صدقه ها هم همین است که مرد اجازه دهد او کار کند. از زن می خواهد لباسهایی را بپوشد که سنش را کمتر نشان دهد. روزی چندین بار تماس می گیرد و تنها جایی که تنها می اید همین اموزشگاه است.مرد تازگی خودش را لاغر کرده وبه امید جوان شدن که پیرتر شده و سال به سال بدبینی اش بیشتر می شود...
در پایان زن با شیرینی می گوید: من همش بهش می گم ظاهر ادم که مهم نیست من سیرت تو را دوست دارم

Friday، November 20، 2009

عقل که نباشه دنده در عذابه

خب ماشین لباسشویی ندارم. یعنی یه دونه دارم از این کهنه شور ها . یکی دو ماهی هست خراب شده و من وقت ! نمی کنم یکی خبر کنم تعمیرش کنه. بنابراین به عنوان تشت ازش استفاده میکنم. لباسها را می ریزم توش با پودر می ذارم بمونه تا وقتی که یادم بیاد دوباره بعد می ری با دسته تی لباسهای را به هم می زنم بعد ابش را خالی می کنم ودوباره این مراحل را تکرار میکنم تا بار سوم که اب خالی می ریزم

حالا من نمی دونم این لباسها واقعا تمیز می شن یا نه ولی قطعا به دلیل نوک میله تی سوراخ می شن!

بعد تمام این لباسها را روی شوفاژ ها و لبه در ها اویزان می کنم چون تا پشت بوم خیلی راهه..یک طبقه !

و البته که اب تمام خونه را بر می داره و من در واقع مجبور می شم تمام خونه را تی بکشم

نتیجه اش چی شود

نتیجه اینکه امروز جمعه قرار بود من تالنگ ظهر بخوابم و بعدش هم تا شب تمام مشقامو بنویسم و به این دنده ترک خورده هم استراحت بدم

الان با دنده درد شدید تو صندلی راحتی نشستم و فکر می کنم که کی زمان تعمیر ماشین لباسشویی فرا می رسد

Thursday، November 19، 2009

پایان سفر


در برگشت رامین داره واسه گروه اول ماجرای شنای مرا تعریف می کند که من می رسم و می گوید شیرزنی ها اون وقت مهدی خاک بر سر می گه :اره شبیهش شده(به خاطر موهای من که با باد خشک شده و شبیه یال شیر شده)
مهدی از پایین سنگ پرت می کنه طرف بالایی ها داد می زنه: کوه داره ریزش می کنه. فردین می گه: داداش قانون جاذبه شنیدی؟
مسیر برگشت زیباتر شده بود و در ماشین همه سیگار می کشند و من پونه هایی که بیتا چیده بود ..عطرش محشره
گروه ناهار ماکارونی درست می کردن و در این فاصله بحثهای داغی در گروههای مختلف بچه ها شنیده می شه، بعضی موافق و مخالف موسیقی و خوانندگی همای حرف می زنند ، یک گروه دیگه از تناسخ و جهان هولوگرام، این سمت خاطرات روزهای بعد انتخابات و مهدی فیلم بیمارستان بروایه را نشان می دهد و ماجرای پدرش را
نهار که امد همه حمله کردند. لاله نگران بود که مبادا غذا زیاد درست کرده باشه اون وقت این جماعت حتی یک نخ ماکارونی هم باقی نگذاشتند.
بعد از نهار گروه ظرفشویی شروع به کار کردند و پسرها شروع کردن باقیمانده دلستر را خوردن و مست کردن! فکر کن با دلستر!
دیوونه ها لیوانها ی دلستر هلو وتوت فرنگی را به هم می کوبند و اواز می خوانند و هی به تو چه به تو چه می گن
می بینم فردین سر دو پا نشسته ساکت می گم: چته؟می گه :من وقتی مست می کنم دپ می زنم و الان هم دپ زدم ! مهدی در حالی که مثلا به سمت دستشویی می دود می گه: ولی من اور می زنم!
محمد هم داره با حباب ساز حباب درست می کنه می ریزه رو سر بقیه .طیبه هی شالش را با دست می کشد و می گه: دو ساعته دارم اتوش می کنم صاف نمی شه فکر کنم به برق نیست!(لیدرمان هم از دست رفت])

به سمت اصفهان راه افتادیم در حالی که یواشکی به بیتا می خندیدم . بیتا عشق خندیدن است و عشق ماشین مدل بالا و حالا بین دو دلبر گیر کرده بود. مهدی و فردین و رضا در شیر کوهستان بودند ...و بیتا طفلک بین دو ماشین این پا و اون پل می کرد و ما یواشکی به ریشش می خندیدیم. اخرش رفت تو اون ماشین گندهه در حالی که با حسرت به شیر کوهستان نگاه می کرد.
در راه برگشت از فریدون شهر عسل و سبزی های کوهی خریدم. تره کوهی شوید کوهی و کرفس کوهی و الان که مقداری از ان را در سوپ ریختم عطر ان همه جا را گرفته است.
شب در ایستگاه راه اهن اصفهان بر روی کاپوت ماشینها لرزان لرزان ساندویچ های خوشمزه ای خوردیم و با بچه های مهربان اصفهان خداحافظی کردیم. رضا و رامین و لاله و محمد جواد و نیما و داداشش

در قطار اصفهان- تهران
مسئول کوپه از ما می پرسد چه نسبتی با هم دارید و ما می گوییم دوستیم. قرار می گذارند که اقایان را به کوپه دیگری ببرند. فردین خیلی عصبانی است و تصمیم می گیرد با طیبه صیغه خواهر- برادری بخوانند و در مورد چند و چونش سئوال می کند و من برایش توضیح می دهم که چه باید کرد و او در پایان به طیبه می گوید: ولی گفته باشم ها بعد از صیغه حق نداری بری سفر!
طیبه با کلام سحر امیزش مشکل را حل می کند. اخر شب داریم جوکهای مربوط به حسین فهمیده و چوپان فداکار و پترس فداکار را مرور می کنیم. طیبه در حال مالیدن کرم به صورتش به نرمی می پرسه: دختر فداکار پس کی بود؟
فردین به سرعت جواب می ده: اون یکی دیگه است یه دختریه که تو چالوس جلوی ماشینها را می گرفته!
چراغها را خاموش کرده و همه در حال خوابیدن هستیم که مهدی زمزمه می کند: ای وای یادم رفت زخم چهارگوش بردارم

Tuesday، November 17، 2009

آبشار پونه زار

مهدی و رضا و فردین در مسیر یک کلمه را انتخاب می کردند مثلا دروغ و فی البداهه برای ان هر کدام یک بیت اواز می خواندند و بعدی بدون فرصتی برای تفکر ادامه می داد. حقیقتا شاهکار بودند تا ابشار فکر کنم شش کلمه را به اشعاری تبدیل کردند کاملا قابل قبول در سطح زمین اب از بین درختها به صورت جویبارهای کوچک به هم می رسیدند و از صخره پایین می ریختند. بچه ها بر روی زمین گرم زیر درختان پاییزی خوابیدند و خندیدند و فردین به زور همه را به مدیتیشن مجبور می کرد که:شما الان جزئی از طبیعت هستید شما دارید در زمین فرو می روید ..رضا همچین جوگیر شد که خوابش برد..
پس از مدتی تصمیم به پایین رفتن از ابشار گرفتیم. که بعضی ها نگران از سختی مسیر نیامدند. گروه دوم به راه افتادند. هر بار که منظره بیشتری از ابشار می دیدیم هیجانمان بیشتر می شد برای عکس گرفتن باید سوژه را می گرفتیم که پایین نیفتد. آنقدر رفتیم تا به رودخانه پایین رسیدیم.
باد تندی سرمای ابشار را به ما می رساند. به سمت ابشار به راه افتادیم . فردین قصد داشت که در اب شنا کند و رضا پیشنهاد دقیقا زیر ابشار را می داد که عمق بیشتری دارد. بالاتر رفتیم تا به انجا رسیدیم. اب با شدت پایین می امد و هیجان ابشار وارد تنمان می شد. عمق اب هم انقدر بود که بتوان شنا کرد. فردین و محمد جواد پریدند در اب . معلوم بود که سرمای اب خیلی شدید است. نمی دونم چند ثانیه بعد بود که منهم به درون اب یخزده پریدم.
یک لحظه اولش فکر کردم که الان از سرما سکته میکنم . بعد از چند ثانیه تحمل اب اسانتر شده بود به تشویق فردین به زیر ابشار رفتم
و زلزله اب بر تنم می ریخت. از حرارت داشتم می سوختم و فریاد می زدم. فشار اب انقدر زیاد بود که پوستم کاملا قرمز شده بود و طوری که از زیر ابشار بیرون امدم اب حوضچه به نظرم ولرم می رسید. حالا دیگر لذت شنا چندان زیاد بود که دیگر نمی خواستی از اب بیرون بیایی.. تصویر بچه ها دور ابشار که لباسهایشان در باد ابشار تکان می خورد و از سرما می لرزیدند خیلی دور به نظر می رسید.

بیتا که از ان طرف ابشار مرا دیده بود سعی می کرد با زوم عکس بگیرد و او که اصلا قصد امدن به این طرف کوه را نداشت به سرعت خودش را رساند. تجربه زلزله ابشار باعث می شدم که دوباره به زیر ان بروم . نمی شد داد نزنی...انگار که تمام انرژی های منفی وجودت شسته می شد . دوباره شنا.. دوباره ابشار... تا جایی که طیبه دستور داد که بیرون بیایم که حوصله مردن مرا ندارد و بیتا هم حسرت زده فرصت زدن به اب را پیدا نکرد. به سمت بالا به راه افتادیم در حالی که گرمایی زیر پوست من بود غیر قابل توصیف و سبکی در تمامی بدن

Monday، November 16، 2009

به سمت آبشار

از خواب که بیدار شدیم. دیشب زهرا حالش خوب نبود و به داروخانه رفته و یک چیزهایی خریده و خورده و وسط این شلوغی دیشب بیهوش شده است. امروز همه بهش گیر دادن که چی خورده و مهدی با رذالت قسم می خورد که دیشب زهرا بیدار شده بهش لبخند زده و گفته یه سیگاری می دی؟!

دیشب با اون هفت هزار تومن فقط ماست و نون خوردیم و مهدی تبدیل شده بود به یکی از اصحاب و ما مهمان سفره اش بودیم و با دهنش صدای نی همون تله تئاترهای تلوزیون را در می اورد و به ما پیاله ای ماست تعارف می کرد. امروز صبح و قتی با سفره محشر صبحانه روبرو شد می گفت: اون درویش دیشبی بود...الان معاویه دعوتش کرده صبحانه !
به سمت ابشار به راه افتادیم. مسیر لحظه به لحظه زیباتر می شدم و جیغ زدنهای من در ماشین شروع شد. بعضی مناظر همه رامتوقف می کرد . می ایستادیم و همه هیجانشان را تخلیه می کردند. فردین گروه ارکستر راه اندخته بود و انها را هدایت ورهبری می کرد. بعضی ها موزیک خودشان را گوش می دادند و برخی هم رقص در وسط جاده زیر اسمان باز را تجربه می کردند و من در حیرت این گلها بودم
سرانجام به جایی رسیدیم که ماشینها را نگه داشتیم و پیاده به سمت پایین رفتیم و
ابشار را از بالا دیدیم.

Saturday، November 14، 2009

فریدون شهر

در راه فریدون شهر سومین ماشین عروس را دیدم و هیچ روز عیدی نتوانستیم پیدا کنیم برای این همه عروسی و دلیل علمی بیتا این بود که "آخه شب جمعه است" و همه در سکوتی مودبانه این جمله او را نشنیده گرفتیم!
در مسیر پمپ بنزین فردین برروی زمینها شخم خورده با خودش خلوت کرده بود و اخرین شعاع نور خورشید چنین منظره ای ایجاد کرده بود.


قسمت خنده دار در ماشین ما طیبه بود. طیبه بر این گمان بوده که این سفر در این فصل طرفدار زیادی نخواهد داشت به همین دلیل به تعداد اندکی از بچه ها تماس گرفته که اتفاقا همه جواب مثبت دادند و حالا که سفر داشت حسابی خوش می گذشت دچار عذاب وجدان شده بود که چرا به دیگران اطلاع نداده . حالا تا اینجاش مسئله ای نبود چون بهش قول می دادیم که به بقیه نگیم اما قسمت خنده دار این بود که به تمامی انها زنگ می زد ومی گفت که ما رفتیم سفر و شما رانبردیم! تازه می گفت بعدا براتون دلیلش را توضیح می دم و هرچقدر براش توضیح می دم که نام این عمل کون سوزی است و باید حالا اونا تو تشت اب یخ بشینن می گفت وای نگو دلم یه طوری می شه
یعنی با هر تلفنش من دو ساعت می خندیدم

در تاریکی شب به فریدون شهر رسیدیم

و به خانه رامین اینا رفتیم. و تازه یک شب پر از خنده آغاز شد

طیبه هفت هزار تومن به گروه شام می دهد تا به خرید بروند. آنان که رضا و فردین و مهدی هستند، هفت تومن را وسط گذاشته اند و دور ان روضه خوانی و عزاداری می کنند تا پول بیشتری جمع کنند که بشود شامی تهیه کرد.
مهدی دست گذاشته کنار گوشش می خواند: بچه های سه ساله خوابیده بودن شکماشون صدا می داد و می گفتند: دیدی با هفت تومن سیر نشدیم...رضا جواب می داد:طیبه پولو گذاشت جلوم گفت برادر...فردین می خواند: هرکی می تونه با7 تومن به 15 نفر شام بده بگه...مهدی گفت: من چه می دونستم فریدون شهر از این خبرا هاست ...
رضا: امروز کباب خوردیم تا یک هفته از غذا خبری نیست

بقیه هم ادای گریه در می اوردند.
مهدی گفت : وای.... همه بچه گریه کردند مهدی گفت :خفه شاید خنده دار بود

در هنگام سفره جمع کردن مهدی با لهجه ای بامزه در نقش یک پیشخدمت پرور برای فردین را بازی می کند:من نوکر توم، نوکر رفیقات که نیستم هر شب می یان لات بازی(بعد با لگد به دور سفره ای ها می زند ) خب پاشید برید خانه تان دیگه !
فردین راننده تریلی شده و با تسبیحی در دست سر دو زانو نشسته به دو شیوه "کرکسی!" و" لاشخوری!" راه می رود و به هر کسی رد می شود می گوید: ماچت کنم بترکی؟
و با حرکت باسن و هر دو دستش را بلند می کند و یا علی می گوید

طیبه دستور دارد هرکی می خواد سیگار بکشه بره تو بالکن. مهدی رفت و لرزان از سرما اومده می گه : هرکی می خواهد اخرین سیگار عمرش را بکشه بره تو بالکن

Friday، November 13، 2009

بازم خوانسار

دهانم از زیبایی خانه ای دو طبقه با ایوان و شیروانی باز مانده بود که رهگذری گفت برو جلوتر...در انجا با خانه ای اعیانی روبرو شدم که حالا حسینیه شده بود. یعنی شوک شدم از بزرگی خانه ، سر در کاشیکاری شده و ان همه پنجره های ارسی و در چوبی، وارد شدم حیاط بزرگ مستطیلی با حوض و فواره ...زنی در یکی از ان همه اتاق داشت جارو می کرد. معلوم شد صاحب اینجا اتاقها را اجاره داد بود و ...نمی دانم میراث فرهنگی این شهر دارد چه غلطی می کنید. یعنی هیچ راهی برای نگهداری این خانه نیست؟
بعد از گذر از کوچه پس کوچه های برگریزان خوانسار
به خیابانی حیرت انگیز رفتیم برای خوردن کباب معروف اینجا. درختان چنار دو طرف خیابان به هم رسیده بودند و تونل عشاقی درست شده بود سخت زیبا ...سخت..
در کبابی بساط خنده برپا بود دیگر، فردین دو تا برگ چنار و گردو در دستش گرفته بود و می گفت فقط این دو نوع کباب برگ را می توانید سفارش بدهید.
زهرا قصد داشت گیاهخوار شود و رضای اصفهانی می گفت: خیلی کار خوبی می کنی اون وقت با هم می ریم رستوران من کباب می خورم تو ریحونا رو!
نمی تونم بگم کباب محشری بود اما برای ما که در سفرهایمان طیبه معمولا اجازه این ولخرجی ها را نمی دهد، حسابی بچه ها دست گرفتند که بخورید که تا شش ماه دیگر تو سفرها باید بادوم و نون بخورید(گویا در یکی از سفرها که من نبودم کار به این غذا هم کشیده بود) طیبه هم باخونسردی در جواب متلک ها می گفت که شش ماه بعدی هم اینقدر تابلو نشون ندید که کباب نخورده هستید!
پسرها کنار دخترها می نشستند چون عقیده داشتند که معمولا چیزی باقی می ماند
و فردین کنار من حسابی حالش گرفته و به همه توصیه می کرد بی خیال من بشوند که اصلا دخترانه غذا نمی خورم!
بیتا از دستشویی کبابی بیرون آمده به من می گوید: هرگز به شیر آبی و قرمز توالت اعتماد نکن..توصیه ای از یک داغ دیده!
از کبابی بیرون امدیم و حیفمان می امد از زیر این تونل رنگارنگ خارج شویم.
به دنبال ادرس دوستم برای خرید عسل و گز خوانسار رفتیم
از اقای متوسلی صاحب پیر و بامزه مغازه بهار گز بادومی خریدم که الان در حال نوشتن دارم پنج تاشو با چایی خورم و حقیقتا تازه و خوشمزه است.
پیرمرد با دقتی طولانی گزها را چک می کرد و پول را حساب می کرد و از گز تعارف می کرد. خیلی دوست داشتنی بود...
بعد از ان به پایتخت رفتیم که گفته بودند زیباست...و زیبا
خیابانی پر از درختان رنگین. انقدر که بچه ها طاقت نیاورند پایین پریدند و عکس و دست و رقص اینم زهرا که دوره اماتوری عکاسی را می گذراند
فردین و مهدی به شیوه مانکنهای فشن تی وی عشوه کنان به سمت دوربین می امدند و ژست پایانی را دست به کمر می گرفتند و می رفتند. یعنی ترکیدیم از خنده . یک عروس و گروهش هم برای فیلمبرداری امده بودند که گویا از نیت سو بچه ها در رقصیدن جلوی ماشین و شاباش گرفتن اگاه شده بودند که پا به فرار گذاشتند.
شهر زیبا را پشت سر گذاشتیم و به سمت فریدون شهر حرکت کردیم

Wednesday، November 11، 2009

خوانسار

درست در هنگام ورود به خوانسار به یاد اوردم که دوستی قدیمی دارم که اهل این شهر است با چند اس ام اس محلهای دیدنی را پرسیدم
وارد شهر که شدم حیرت کردم از زیبایی اش...شهری محاصره شده در رنگهای پاییزی ...همه جا زرد ونارنجی ریخته بود و باد طلاها را در کف خیابان جا بجا می کرد
در پارک سرچشمه توقف کردیم و برای دیدن مناظر از هم جدا شدیم. بیتا در حال پیاده شدن از ماشین می گفت که الان گیس طلا شروع می کند به زدن خودش
همیشه وقتی زیبایی از حدی بیشتر می شود از این جور اتفاقها می افتد
از گروه جدا شدم و در کوچه پس کوچه های شهر قدم زدم. درختان گردو ..جویبارهای اب که از میان خانه ها می گذشت... و خانه ها خانه ها ...آرزو می کردم که کاش بیست سال پیش من به این شهر امده بودم که هنوز این ساختمانهای نوساز نبودند وقتی که هنوز این همه خانه های قدیمی سرپا بودند .
من خانه هایی دیدم با پنجره های منبت چوبی با نرده های فلزی صد ساله و درهای چوبی با کوبه های نرینه و مادینه
من اجر لعابدار دیدم و فواره های سنگی یک تکه ..
من دالون دیدم طولانی تاریک و نمناک با ان عطر نوستالژیکی که اشک به چشمانم می اورد
ایا می شود روزی ساکن چنین خانه ای شوم
در کنار جوی پیرمردی را دیدم که دبه ای را از اب پرکرده بود و سعی در بلند کردن ان داشت. به کمکش رفتم و در کنار هم در کوچه برگریزان قدم می زدیم و او با زبان سکته ای اش ماجرایی که نمی فهمیدم را برایم تعریف می کرد و من که از سنگینی ظرف اب دست درد گرفته بودم فکر می کردم او به طوری طبیعی چطور این ظرف اب را به خانه می برده است. جلوی در کوچک خانه اش رسیدم و دعوت چایی او را با مهربانی رد کرد و به گشت و گذار ادامه دادم . دیدن خانه های بی سلیقه امروزی در کنار این رنگ زیبای خانه های قدیمی آزار دهنده بود. خانه های متروک حیاطهای رها شده در آوار تیرهای سقفهای ویران دلم می گرفت از این همه زیبایی به تاراج رفته

Tuesday، November 10، 2009

جاده های من

صبح به اصفهان رسیدیم و به رضا زنگ زدیم و معلوم می شود او اصلا قصد استقبال از ما را نداشته و بد اصفهانی تنها می خواسته که ما بیدارش کنیم! زهرا احساس تهوع داشت و همه داشتند راضیش می کردند که بالا بیاورد و او نمی توانست. طیبه احساس معلم ادبیاتی اش گل کرده بود برایش واژه استفراغ را به بابت استفعال برده بود و توضیح می داد که فعل می شود "فرغ "که از فراغ و راحتی گرفته می شود و نتیجه می گرفت که: تو اگه بالا بیاری راحت می شوی ..توجه کن که غ است نه ق.... هوای اصفهان به شدت آلوده بود و غبار سنگینی شهر را گرفته بود. رفتیم سراغ تاکسی
طیبه مثل همیشه با خونسردی چونه می زند و سرانجام راننده را مجبور می کند که بر اساس تاکسی متر قیمت تعیین کننند اماعجیب گران می گرفتند
بعد هم که سوار شدیم به راننده ای که به تعداد شهیدان و یک نماد جنگی در شهر افتخار می کند توضیح می دهد : نباید نشانه هایی نشان دهنده خشونت را در شهر قرار دهند زیر کودکان تحت تاثیر قرار می گیردند و آینده ای در صلح وآرامش رخ نمی دهد!
این دختر حقیقتا به گفتمان اعتقاد دارد

از انجا به خانه رامین رفتیم ومنتظر رضا شدیم. در انجا با سفره دلپذیر صبحانه خانواده رامین روبرو شدیم که از هیجان مرا حداقل کشت.
آقا من یه بحث جداگانه دارم درباره موضوعی به نام" کره محلی"
کره محلی سفید رنگ است. یک سفید شیشه ای خاص. بعد زمانی که ان را در ظرف می گذاریم پس از مدتی قطرات اب در اطرافش جمع می شود.این کره با حرارت دست آب می شود و بر روی زبان طعمی دارد که مرا پرت می کند به کودکی هایم... هدیه مزارع سر سبزی که گله در ان چریده، هدیه از مرد چوپان و نی اش، هدیه از زنی مشک زن... خدایا چرا نمی شود این کره را در یخچال نگهداری کرد؟
سرانجام رضا با ماشینش می اید. بچه ها به ماشینش می گفتند شیرکوهستان و وقتی ماشین را دیدم متوجه طنز این نامگذاری شدیم. سه تا ماشین شدیم و به راه افتادیم. بیتا که عشق خندیدن است به سرعت ماشین رضا را انتخاب کرد به این دلیل ساده که مهدی وفردین در ان بودند. من طبعا هرجا که طیبه باشد می روم و زهرا ای ملایم هم با خواهر مهربان رامین رفیق شدند و به راه افتادیم.
در جاده دیدن فیات قرمز رضا که در اثر رقصیدن بچه ها در ان به شدت بالا وپایین می رفت واقعا منظره خنده داری بود
منم که طبق معمول هر وقت سوار ماشین می شم لالمونی می گیرم. نمی دونم چراجاده همیشه برای من وهمالود است. این گذر از مناظر، موتوری را در ذهنم روشن می کند که تا توقف ماشین خاموش نمی شود. کوهها و دشتها و رویاها... با موسیقی می گذرند و می گذرند....
و من همیشه این کوههای و تپه های یک دست خاکی رنگ را با درختهایی ناگهان، به تمامی جنگلهای بارانی ترجیح می دهم.
به خوانسار وارد شدیم

Monday، November 09، 2009

شب قطار تهران - اصفهان


بیتا با تاکسی تلفنی سرراهش اومد دنبالم رفتیم راه اهن.در انجا فردین و محمد و زهرا را منتظر دیدیم. طیبه هم بعد از مدتی با لبخند همیشگی اش از راه رسید. حالا منتظر رامین بودیم که امد. در مدتی که منتظر بودیم به تدریج درد بازو و کمرم بیشتر شد. ماجرا رابه طیبه گفتم و اون همه مثل همیشه به سرعت غیب شد و دو دقیقه بعد برگشت . مرا برد پهلوی اوژانس راه اهن دکتر به جای معاینه من تمام ماجراهای روز را می پرسید وسرانجام وقتی حالیش کردیم که قطار دارد می رود به پرستار مرد دستور زدن مسکن را داد.
پرستار هم در تمام مدتی که امپول را اماده کرد و می زد داشت فحش می داد که مزدورا و فلانی وبیسار و ادم نیستن و اینا
سوار قطار شدیم که از نوع رعد بود و بر خلاف اسمش خیلی درب و داغون بود.بیتا تمام مدت سعی می کرد بیاد بیاورد که دفعه پیش که به اصفهان امده نوع قطار چه بوده که بعد از کلی زور زدن معلوم شد با اتوبوس امده بودند!
طیبه به سراغ مسئول کوپه رفت و او را تخلیه اطلاعات کرد و به ما منتقل نمود که این قطارها دست دوم اسپانیایی هستند!
حالا دیگر داستان دست فردین اومده بود که: لورکا عروسی خون را تواین کوپه نوشته و مارکز کتش را به همین گیره اویزان کرده است و نزدیک بود مونیکابلوچی راهم قاطی کند که اصلا حواس همه اقایون رفت پی مونیکا و داستان نصفه موند!
همه هیجان زده اتفاقات روز را مرور می کردن.فردین با هیجان از دختر چادری می گفت که رویش را باز کرده تا فردین دود تو صورت گاز خورده اش بدهد و وقتی دیده دختری چه دافیه نزدیک بوده خودش خفه بشه
من دنبال چسب برای زخم دستم میگشتم و طیبه یک نوع چسب زخم چارگوش بیرون اورده و بچه ها نمی گذارند من از ان استفاده کنم چون زخمم چهارگوش نیست! قرار شد در مسیر یکجوری زخمی بشیم چهارگوش که بتونیم از این چسب استفاده کنیم.
زهرا تعریف می کرد که اشنایشان را توی کانکس انداخته بودند و نفر دوم را می آوردند به خاطر قیافه تابلو اولی فکر می کنن که اون مسئول اونجاست و یک یکی دستگیر شده ها را به او می سپردند و اون هم یک یکی ازاد شان می کرده است
یکی دیگه از بچه ها به خانه ای پناهنده شده بوده و تعقیب کنندگانش ماشین صاحبخانه را خورد و خمیر کرده بودند. یا پیرمردی که با انگشتی به صورت وی به سربازها می گفته ما با شماییم!
پس از خوردن کوکوهای بیتا و خندیدن (چون مهدی عقیده داشت بیتا کل سیب زمینی های عباس اباد را استفاده کرده برای پخت این کوکو).رضا زنگ زد که صبح قبل از رسیدن به اصفهان با او تماس بگیریم و بیتا ساعتش دیجیتالش را برای این کار کوک کرد اما معلوم نیست چه بلایی سر ساعت اورد که پنج دقیقه یکبار زنگ می زد و خنده همه را دراورده بود. اخرش کاپشنش را دویست دور پیچید دور ساعت تا صدایش خفه شود. همه به خواب رفتند غیر از من که هر بار روی بازوی ضرب دیده می غلتیدم از خواب می پریدم

Saturday، November 07، 2009

زنده و کبود

در سفر هستم

زنده و کبود

Wednesday، November 04، 2009

روز دانششششششششششش آموز مبارک


اگر امروز زنده ماندیم .امشب می روم سفر برای دیدن پاییز...

Tuesday، November 03، 2009

رسام


سایت خبری بالاترین را همیشه با سرعت زیادی مرور می کنم. خبر مرگ هم جزو قدیمی این احبار هست.اونا را هم می خونم حالابا سرعت کمتری و می رم سراغ خبر بعد

اما بعضی خبر های مرگ باعث می شه که خبرها را ول کنی و گذشته بریزه روی سرت...

اون وقت این تصاویر نوجوانی و جوانی تو است که با سرعت مرور می شه ...

با اونا زندگی می کنی ،زندگی ات را پر از تصویر وکلام و خاطره می کنن و وقتی می رن حس می کنی یه قسمت از زندگیت هم با اونا رفته...یک قسمت پر لذت

Monday، November 02، 2009

تازه انتظار داره من نخندم

دخترک خونه را به بدبختی خالی کرده واسه یه قرار عاشقانه، اون وقت قبلش رفته آبگوشت نخود خورده!

Sunday، November 01، 2009

آدمها آدمها


از صبح تا ظهر از پله های دانشکده بالا و پایین می رم و در اتاقهای تاریک دم این استاد و اون استاد را می بینم و در فضای پر از کینه و نفرت و حسادتی که همه دارن زیرآب یکدیگر را می زنند، از این رودخانه گل آلود، ماهی لاغر و مردنی رساله ام را با هزار دوز و کلک عبور می دم....

عصر از دانشکده می یام بیرون، می رم از بوفه یه نسکافه می گیرم ، روی نیمکت سبز ، زیر درختان پاییزی می شینم و به ابرهای آسمان ، چمن های خیس و برگهای زرد نگاه می کنم و با احساس نسیم سرد و دلچسب... اجازه می دم که سکوت وآرامش دوباره به تنم برگرده...

Saturday، October 31، 2009

آواز احتمالا بهبهانی


بشیر نذیر یادته
اوسالیونه(ان سالها)
من و تو بودیم مثل
شمع وپروانه
دی ته اره رسسسو(دیدی از راه رسیدی)
گوتی نه خسه(گفتی خسته نباشی)
حالا جفا بسندی(حالا جفا می کنی)
غم دنیا همندی(غم دنیا به من می دی)
اگه منو نمی تی(اگه منو نمی خوای)
پ چشمکت چه لندی(پس چشمکت برای چیه؟)

تبصره: دختر خاله نمی دونم از کی یاد گرفته مدام با اون صداه می خونتش

Friday، October 30، 2009

یادت باشه گیس طلا

زندگی اجتماعی ورضایت شغلی را اگر بچسبی از بسیاری از چس ناله های روانشناسانه شناخت روح وروان خودت در امان خواهی بود

Thursday، October 29، 2009

مفرح

دختر خاله نشسته کنارم داره شلوارش را وصله پینه می کنه.اون موهای بلند فرفری را کوتاه کرده و حالا بیشتر شبیه گل شیفته شده و با همون صدای نازک شخصیت تخیلیش داره بلبلی می کنه :

به نظرت بهتر نیست زودتر زلزله بیاد ا؟آخه اینجور ادم امنیت روحی روانی نداره!...
به نظرت من وایسم شیراز اول زلزله بیاد بعد بیام تهران کار پیدا کنم به هر حال من سرمایه پدر و مادرم هستم!

بعد متوجه شده من دارم حرفاشو یادداشت می کنم می گه:
من دیگه حرف نمی زنم شاید بعد من ادم مشهوری شدم بعد تو با این نوشته ها آبروی منو میبری ...یه وقت ناراحت نشی ها...از این به بعد فقط با ایما و اشاره حرف می زنم

یه مدت سکوت می شه بعد از من می پرسه: صدای شکم شما بود؟

- وا...صدای شکم خودت بود دیوانه

- ا ا ا ا خیلی جالب بود ،چرا صداش از دور اومد؟

Tuesday، October 27، 2009

دختر خاله چند روزی امده پیشم

- ا ا ا رنگ کفشت عوض شده..

- چی داری می گی؟ اونا قرمز بودن اینا کرمی ان!

- ها ااا گفتم یه فرقی کردن...

Monday، October 26، 2009

شبانه


خواب دیدم گلدان گلم خشکیده ...چنان از ته دل زار می زدم که وقتی بیدار شدم بالشم خیس بود...

Sunday، October 25، 2009

توصیه ها ی ایمنی

بایا داره تو این کلاس حسابی خوش می گذره. هم کلاسی ها کلی ذوق و استعداد از خودشون نشون دادن ...

مربی: در زمان آتش گرفتن خودرو چه باید کرد؟

جواب های بچه ها
- پتو رو ماشین می ندازیم
- ماشین را خاموش کرده و از ان خارج می شویم
- می دویم عقب با موبایل از صحنه انفجار ماشینشمون فیلم می گیریم واسه رفقا بلوتوث می کنیم

Saturday، October 24، 2009

اه ای عشق گم شده بازت نمی نهم


من امروز متوجه شدم که سالهاست که عاشق موتور ماشین بودم و خودم متوجه نبودم. چطور این همه سال بدون کاربراتور، میل لنگ وساسات زندگی کردم.

Friday، October 23، 2009

سرهنگ هارور

دارم می رم کلاس ایین نامه ...بعله ...من هنوز گواهینامه ندارم که چی؟

حالا

تو این کلاسه هیچکس پایه خندیدن نیست و من باید مدام در حال کنترل خودم باشم. سرهنگه توضیح می دهه در حد مرگ .اونقدر که نزدیکه بالا بیاری .اون وقت یکی یه سئوال می کنه که یعنی هرچی تا به حال سرهنگه گفته به فاک می ره ..

ملت معلومه بعد از دیپلم دیگه لای کتاب باز نکردن. چنان غلط های املایی در جزوه نویسی بغل دستی ها می بینم که جفت شیش می یارم. اونم دخترای فشنی که هلاک تیپشونی

حالا اینا همه به کنار خود سرهنگه..

عاشق درس دادنشم . تمامی تخلفاتی که توضیح می ده منجر به چنان تصادفات دلخراشی می شه که فقط به درد فیلمنامه نویسان فاینال دیستنیشن می خوره..دل و روده ولو می شه ..سر از تن جدا می شه ..امروز شیشه عینک رفت تو چشم طرف کور شد...

تازه بعد از شرح صحنه تصادفش، با تاکید دست و سر و صورت می گه: دیده شده اینا ها ...دیده شده ...خدا برای کسی نخواد

اونم در حالی که همه چهره ها از وحشت و درد و رنج کج و کوله شده و سرهنگه از این قدرت تاثیرش رفته تو فضا

"این خدا برای کسی نخوادش" دیگه نقطه انفجار منه ..اخه مگه می شه نخندید

حیف تو این کلاس پایه ندارم

Thursday، October 22، 2009

جدا


من مشکلم با کار کردن نیست مشکلم با ساعت کارکردنه
خب صبحا که تازه از خواب بیدارشدم و گیجم تا ده...ده به بعد هم که باید کارهای اداری ام را بکنم مثل بانک و اینا
ظهر که ناهار بعدشم که سنگینم و خوابالود اصلا تمرکز ندارم. عصر هم که مال بیرون رفته و گردش و اینا
شب هم که شام و بعدش هم تلوزیون واینترنت و ده به بعد هم مبارزه که نخوابم و کار کنم که همیشه شکست خوردم
خب پس من کی باید روی رساله ام کار کنم
اصلا قصد خنداندن شما را ندارم من واقعا وقتی که سرحال باشم وبخوام کار کنم ندارم

Wednesday، October 21، 2009

گریز از آزادی

قبلا هم گفتم که آن مثال سارتر را خیلی دوست دارم درمورد زنی که با معشوقش قرار فرار می گذارد اما ناخودآگاه طوری این عمل را انجام می دهد که همسرش سر بزنگاه مچ او را بگیرد و بر گرداند.
دوستی دارم که این داستان سالهاست درباره اش روایت می شود و تعداد تکرار آن برایم حیرت انگیز است. او بیست سال است که سعی می کند از دایره زندگی روتینش فرار کند و تلاش های فراوانی با برنامه ریزی های دقیق انجام می دهد. او روزها و سالها تمامی مراحل را به دقت انجام می دهد و تنها قسمتی را که رها می کند دقیقا آخرین قدم است.

این بار هم به قصد زندگی در کشوری دیگر تمام وسایلش را فروخته و قرارداد رهن خانه رافسخ کرده و بلیط مقصد را تهیه کرده و زمانی که برای خداحافظی بهش زنگ زدم، گفت که به دلیل"شیوع انفولانزاری خوکی" در انجا از رفتن منصرف شده!


Monday، October 19، 2009

مامان داره آواز می خونه، بهش میگم :مامان تو واقعا تو آواز استعداد داشتی ها ..حیف شدی
مامان می گه: نه تو شعر داشتوم، آم استعداد شاعریمو ای(اشاره به خواهرک) کور کِرد، هی صوبا واسش آواز می خوندم تا بیدار بشه، هی گفت بی صدا ،حالا افسرده می شم، شمام غصه میخوری..
خواهرک می گه: ا مگه من هی بهت نمیگم صوبا برو کنار دریا شعر بوگو
مادرک می گه: او موقع که وقت شوکوفاییم بود نی ذوشتی حال دیگه شعروم نم یاد!

Sunday، October 18، 2009

قرینه لفظی

- سلام علیکم خوب هستین؟

- چرا دیم دریم دیدیم نبستین؟

- خب خدا را شکر اینقدر با ادب شدی که دیگه اون کلمه نگی

- اهان یادم رفت بگم که معنای "دیم دریم دیدیم" در جمله بالا همانا صوتین بود

Saturday، October 17، 2009

زیارت قبول


سرزمین موجهای آبی

یک عدد گیس طلای مشرف به چهل ساله از راه پله تمامی بازی ها با تیوپ و مت بدو بدو بالا می رفت و به محض پرت شدن در اب، بیرون می پرید که تا وقت تمام نشده به اون یکی بازی برسه

در حالی که در تمامی تونلهای سرباز و سر بسته و سیخکی و مارپیچی و ...سر می خوردم تا پایین جیغ می زدم اساسی ...

بعنی کودک درون حالی کرد ها ...

Tuesday، October 13، 2009

اي بميري گيس طلا


دارم مي رم سفر

اما قول مي دم سفرنامه ننويسم

Google Analytics Alternative