۷ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تازه نه پول مي ده نه از كسي كمك مي گيره

من فكر مي كنم در بازي كندي كراش نه بر اساس محاسبات پيچيده كه چطور گوگولي و اب نبات و شكلات بسازم و بتركونم برنده مي شم، 
بيشتر به نظر مي ياد سازندگان برنامه با خودش مي گن : يعني اين خل و چل  طفلكي چقدر ديگه مي خواد اين مرحله را بازي كنه؟ گناه داره بفرستيمش مرحله بعد 

به محك كمك كنيد، به اينها خيلي كمك كرده بود

تا از در كوپه وارد شدم فهميدم، كله و ابرو بي موي كودك با جاي جراحي بزرگ روي سرش و چشمهاي تا به تا شواهد معتبري از غده سرطاني در مغز بود
پانزده ساعت راه تا تهران فرصت زيادي براي آشنايي با خودش و مادرش
دخترك نقاشي مي كشيد و در منظره اي كه كشيده بود
خورشيد گريه مي كرد و اشكش مانند باران از ميان ابرها  بر روي سر خانه اي مي ريخت كه دخترك خندان درون آن ايستاده بود

۵ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

گزارش اقليت

در يك گردبادي افتادم كه از اول امسال شروع شده و سر خوابيدن ندارد،
تا اخر تير كه در رفت و آمد شهرهاي مختلفي بودم كه در آنها درس مي دادم، بعد از آن جهيزيه خواهرك را دوان دوان خريد كردم و بعدش رفتم مغولستان و در سفري سخت استخوانهايم را نرم كردم تا برگشتم فورا رفتم شيراز  و دو هفته اي در كوران راه انداختن عقد و عروسي خواهرك  مي دويدم و فرياد مي زدم و راست و ريست مي كردم، بعد فورا ترم شروع شد و كلاسها از شنبه تا پنج شنبه پشت سر هم رديف شدند و فرصت نشد من نفسي تازه كنم كه حالا با صاحبخانه به توافق نرسيدم و بايد به دنبال خانه بگردم و دفاتر املاك و ماجراهايشان بعد اسباب كشي و كارتون ها و داستانهايش
مدتهاست از خودم بي خبرم و منتظر فرصتي تا سرم را از آب بيرون بياورم و نفسي بكشم
و با اين همه شادمانم،
بابت پاييزي كه در انتظار ديدار من است با لشكر زرد و قرمز و نارنجي اش

الان بزنمش يا بابت دلداري تشكر كنم؟

واي حالا كه بعد از سفر لاغر شدم، پالتوهايي كه عيد دوختم برام گشادن
غصه نخور چاق مي شي
!!!!

۱۷ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روزهشتم اولین دریاچه

اينقدر داخل كيسه خواب با پتوي  نو خوب بود كه من سحرخيز اصلا  دلم نمي امد بيرون بيايم ، خاله يكي دوباري به ما سر زد و يعني بيدار شين كه شديم، با خاله به سمت چادري كه در نزديكي ما بود رفتيم، شب قبل الهام واسه خودش رفته بود داخل چادر و آنها به گرمي از او پذيرايي كردند اما بعدا ملكه گفت كه ديگر اين كاررا نكند كه خطر دارد، اما حالا خاله خودش ما را برد به داخل چادر!
خانواده تازه از خواب بيدار شده بودند، شكل گر شبيه همان گر تازه عروس بود با اين تفاوت كه همه چيز كهنه بود، همان دو تخت روبروي هم كه روزها به عنوان مبل استفاده مي شد و يك ميز و نيمكت خيلي كوچك، بقيه اعضا خانواده هم كه روي زمين مي خوابند، خاله كمك كرد تا رختخواب را جمع و جور كنند، زن عزيزي است اين خاله، دكتر دندانپزشك است و پولدار و مهربان ، انگار اين دو صفت با هم تضاد دارند !، مادر خانواده ظرف بزرگ شير را شست، اينجا در مصرف آب نهايت صرفه جويي را مي كنند و با دستمال تميز مي كنند و ظروف را آب نمي كشند، دختر جوان و به شدت زيبايي ، لباس سنتي مغول ها را پوشيده بود، گمانم چون اين لباس گرم است شبها آن را مي پوشند، دو پسرجوان صبح زود براي رسيدگي به دامها بيرون رفته بودند و دخترك كوچكي هم عينا يك ادم بزرگ به مادرش كمك مي كرد، شوهر زن فوت كرده بود و و يك ديوار گر پر از مدالهايي بود كه شوهر و پسر بزرگ در مسابقات اسب سواري گرفته بودند
 مادر شير داغ به ما داد و لايه ضخيمي از سرشير بزرگي روي تخته چوبي قرار داده بود  كه با نان مي خورديم و همه لذيذ، دختر كوچك با كنجكاوي به من خيره شده بود ،بدون لبخند اجازه مي داد كه از او عكس بگيرم  در كمدهاي چوبي رنگين تمامي رختخوابهاي اندكي كه شب روي زمين پهن مي كنند، چيده شده بود
ملكه و تپل هم به ما پيوستند و حسابي خوردند ، من بيرون امدم تا از پسركي كه هيزم مي شكست عكس بگيرم،  اما الهام رفت سراغ هديه، ما به توصيه اشكان از جمعه بازار ايران تعدادي زيورالات خريده بوديم كه به ميزبانان مهربان هديه مي داديم، الهام دستبندي با مهره اي آبي را به دخترك داد، دختر با هر دو دست به نشانه احترام دستبند را گرفت ،  ملكه هم جعبه اي شكلات به آنها داد و من به تپل پيوستم براي تميز كردن ماشيني كه تا كمر در گل بود
بعداز اينكه ما چادرها را جمع كرديم و دخترك و مادرش براي بدرقه ما آمدند ، ديديم كه دخترك استينش را خيلي بالا زده بود تا ما دستبند را ببينيم، وقتي خيالش راحت شد كه  دستنبند را ديديم، آستين را دوباره پايين كشيد،
مردمي كه با طبيعت و در طبيعت زندگي مي كنند در سراسر جهان شبيه طبيعت هستند 
و ما آدمهاي شهري، عينا خود شهر هستيم
سوار ماشين شديم و دوباره مرتع، كوه ،جنگل، اين مناظر به شدت تكراري و به همان شدت تكرار نشدني هستند، بازي هاي سايه و آفتاب، رنگ متغير اسمان و زمين، سبزهاي چرخان درختان اجازه نمي دهد كه هيچ منظره اي با قبلي شبيه باشد
و من نمي دانم بدون تابلو، بدون جاده، بدون جي پي اس اين تپل از كجا مي داند كه به كجا مي رود، و اصلا چطور براي خود ما امكان داشت به تنهايي از اين كوره راهها عبور 
در ميانه راه يك ستون سنگي دو هزارساله را نشانمان داد و ياك هايي كه به عمرم نديده بود، چيزي بين گاو گاوميش با پشمهاي بلندي كه روي زمين مي كشيد
 در كنار رودخانه نگه داشتند و خاله موهايش را شست من از خانه ملكه هنوز آب به خود نديده بودم اما اين سرما جرات سر شستن را از من هم مي گرفت
تا ناهار اينقدر زيبايي ديديم كه من فكر مي كنم مدتهاي زيادي بايد بگذرد تا من بتوانم به مناظري از اين كوچكتر عادت كنم، گله ها ي سفيد گوسفند، گله هاي سياه گاو، اسب هايي كه مانند رويا تاخت زنان از روي رودخانه مي گذشتند و ابرها، ابرها
ناهار در وسيع ترين استپ ممكن نگه داشتند
مفهوم" تا چشم كار مي كند "فقط اينجا معني دارد، تا چشم كار مي كرد مرتع سبز بود، مي فهميد يعني چه ؟
ملكه با برنج و هويج و پياز و گوشت كنسروي غذاي خوشمزه اي درست كرد، البته كلا حجم غذايي كه اينها مي خورند خيلي كمتر از ماست شايد به دليل اينكه تمام مسير شير اسب مي خوردند و يا قبل از ناهار سرشير و نان و چايي و شير مي خورند و من به قيافه معده خودم فكر مي كردم كه با وارد شدن اين چيزها به درونش چه شوك عجيبي بهش وارد شده و به من مي گويد: خودت مي دوني داري چي كار مي كني؟ من جهنم
بعد ازناهار دوباره راه افتاديم، ملكه گفت كه عجله داريم براي رسيدن به مقصد كه نمي دانستيم كجاست، بعد از غذا در حال چرت زدن بودم و ماشين هم بالا و پايين مي پرسد كه تپل از خواب بيدارم كرد ،از ماشين پياده شدم و گيج و منگ با منظره اي  سينمايي در روبرو شدم
سينما ی وسترن البته
رودخانه اي بزرگ با آبي به شدت زلال در انتهاي دره اي صخره اي با درختهاي سوزني در اطراف ان، به ترس و ترديد به لبه دره خيلي عميق  رفتم و از ديدن رودخانه اي كه پيچان  در كف دره جريان داشت فرياد كشيدم
فراتر از زيبايي بود، فرياد زنان عكس گرفتيم و هي سر هم داد زديم مواظب باش ، نيفتي مواظب باش 
و من تمامي ارزوهاي خوبم را براي اين زوج عزيز مي فرستادم كه مرا به بالاي اين دره كشاندند
چطور مي توانستم در اين ناكجا آباد اين دره شگفت انگيز را بيابيم
دره اي كه زمين را تراشيده بود و فرو رفته بور و فرو رفته بود و ماري زلال كه در ته آن مي پيچيد و كاجهاي سوزني در اطراف آن
من چنين چيزي را فقط از پشت الواح شيشه اي ديده بودم
دوباره سوار ماشين شدند  و تپل كه فهميده بود هنوز از دره و رودخانه و درختهاي نوك تيز سير نشده ايم، لب به لب دره رانندگي مي كرد و زهره ما  را تركانده بود
ملكه هم دوربين مدل بالايش را بيرون اورد كه حتي بلند نبود  با اتوماتيكش كار كند ، قرار شد يك جلسه اموزشي برايش بگذاريم
دوباره مناظر آغاز شد و تپل همچنان كه بالا و پايين مي پراند ما را به شهري يك خيابانه رساند و حتي آنجا هم يك آشنا پيدا كرد كه صاحب هتل بود،وقتي حيرت ما را مي ديد بازو مي گرفت و مي گفت اي ام  شيخ
 با يكديگر مراسم گريتينگ با  همان ماده به جا آوردند و ديدن همسر دوست كه با كفش پاشنه بلند و دستمال گردن و ميني ژوپ به استقبال امده بود اندكي دل ادميزاد را مي فشرد، شهرهاي بدون درخت مغولستان به خيابانهاي بدون اسفال بسيار نا زيبا هستند در قياس با مراتع و استپ ها و ابرهايش
شهرنشيني براي اين آدمها زيبايي را به همراه نداشته است
بعد از آن  زني كه نگهبان اتاقك بود براي ورود به منطقه حفاظت  شده بليط فروخت و وارد منطقه شديم ،منظره متفاوت بود، سنگ هاي ريز سياهرنگي تمام زمين را پوشانده بود و لابلاي آن درختان كاج سبز شده بود، معلوم شد ما در دامنه كوهي با آتشفشاني خاموش هستيم كه سالها پيش اين منظره حيرت انگيز را بوجود آورده است، جلوتر كه رفتيم ماشينهاي كه  به آن سمت مي رفتند بيشتر شدند و يك ون در بين صخره ها گير كرده بود، تپل بدون مكث به كمكش رفت و بوكسل كرد، اين مردم به شدت به يكديگر كمك مي كنند و به قول ملكه چون خودمان به كمك احتياج داريم بايد به ديگري كمك كنيم
ماشين بالا و بالاتر  رفت و در بالاترين منظره ما با درياچه بزرگي  روبرو شديم، خب من نمی دانستم ما قرار است به ديدار درياچه برويم ، خوب ديگر عواطفم را توضيح نمي دهم ، مي دانيد
 ترخين ساقان نور نام اين درياچه بود، گفتم عمرا بتوانيد اسامي را تلفظ كنيد ، يه اسمي شبيه به اين،در بالاي بلندي ايستاديم و به درياچه درخشان در زير نور خورشيد نگاه كرديم، باز هم تپه اي سنگي با همان پارچه آبي كه  معناي بركت دارد، رنگهاي مختلف پارچه معاني مختلفي دارد طبق گفته ملكه رنگ سفيد مقابله با بدي است و رنگ زرد نشانه احترام است
البته خيلي هم مطمئن نبود
همه ماشينها ايستادند و بها  احترام به منظره درياچه نگاه كردند و بعد پايين رفتند، در پايين با منظره زيباتري روبرو شديم ، ملت از سنگ ها اتشفشاني سياهرنگ ان اطراف كه عينا سنگ پاي خودمان بودند، ستون هاي  سياه زيادي در ساحل ايجاد كرده بودند كه فضايي سينمايي ايجاد كرده  بود، بخصوص با نور طلايي رو به غروب خورشيد كه بين ستونها را روشن مي كرد، وهم الود و زيبا بود،
بعد از آن جذب منظره بود
 بر روي شنهاي سفيد كنار ساحل قدم زديم و ماهي هاي ريز  لب ساحل را ترسانديم تا وقتي كه آفتاب غروب كرد، در ساحل 
گر هاي توريستي بود كه اجاره داده مي شد اما ما چادر زديم، محل چادر زدن مغولها با خارجي ها متفاوت  بود و جالب بود كه محل مغولها بهتر بود، دستشويي مانند تمام دستشويي هاي مسير هاي مغولستان،  يك چهار ديواري چوبي بود كه گودالي وسط ان كنده شده بود و دو تا چوب با فاصله روي آن انداخته شده بود كمي ترسناك بود اما از پشت بوته ها بهتر بود
اين خانواده برخلاف ناهار مفصلي كه مي خورند شام را خيلي ساده و خيلي زود مي خورند، زود هم مي خوابند ، در چادر الهام به من مي خنديد كه انقدر لباس دور خودم پيچيدم كه مي گفت  : به نظر مي آيد سرماي چند شب گذشته  شوك روحي به مغزت وارد كرده  باور نمي كني پتو داري ، از لاي در چادربه انعكاس نور ماه بر روي درياچه نگاه كردم و به خواب رفتم




۱۶ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روزهفتم گستره سبز

 
بالاخره صبح شد، واقعا نگران شده بودم از سرما بميرم و صبح را نبينم، زيپ چادر را باز كردم و با رودخانه اي روبرو شدم كه مه از آن بلند مي شد، من به عمرم رودخانه اي كه مه از آن بلند شود را نديده ام
 
مي دانيد؟
 
بخاري سفيد از موجها بالا مي رفت و مي رقصيد، مرموز و رويايي
 
جلوي چادر نشستم و مانند موجودي آفتاب پرست سعي كردم كه تمامي گرماي خورشيد را بگيرم تا تمامي سرماي تنم بيرون رود، مه رودخانه به همراه سرماي تن من  در هوا محو مي شد
 
شگفت انگيز
 
ملكه و تپل هم بيدار شدند و تپل سوار ماشين شد و رفت، من و الهام هم به دنبال دستشويي صحرايي به پشت بوته ها رفتيم، خدا پدر اين دستمال مرطوب ها را بيامرزد، در بيابان نعمتي هستند،
 
در آب رودخانه دست و صورت شستيم ، تپل هم با سرشير و شير برگشت، شير را روي گاز صحرايي داغ كردند و در آن آب و چايي كيسه اي و برنج ريختند تا بپزد،اولش خيلي دل بهم زن بود اما خب فكر كنم نوع مغولي شير برنج خودمان باشد، حالا نه به آن خوش مزه گي
 
ملكه رفت موهايش را بشويد و به خاله هم دستور داد كه آب روي موهايش بريزد و ما هم ظرفها را شستيم، اينها مايع ظرفشوي شان اصلا كف نمي كند و ما هم به كوزت شدن خودمان مي خنديديم
 
بعد از صبحانه چادر ها را جمع كرديم، ملكه به من مي گفت حرفه اي هستي ها ، گمونم مي خواد بيشتر ازم كار بكشه، و تپل يكي از سه كلمه اي  كه بلد بود را استفاده كرد، گود
 
سوار ماشين كه شديم مثل هميشه تپل گفت لتس گو و من گفتم كه به فارسي مي شود، بزن بريم و حالا تپل مدام مي گفت،سلام عليكم، بزن بريم و خنده بازار بود، بخصوص هر وقت  كه در دست انداز مي افتاديم و او هي مي گفت  سلام عليكم صدام حسين
 
بعد از آن تا ظهر كه به فروشگاهي براي ناهار رسيديم جاده بود، 
 
جاده
 
، زيبايي
 
مرتع،
 
استپ،
 
جنگل
 
باران،
 
مه
 
دشت
 
اسب
 
پرنده هاي دريايي
 
تمامي رنگهاي سبز موجود در پالت نقاش رئال
 
نمي دانم، چشمانم چقدر جا دارد، ذهنم چقدر جا دارد
 
چقدر خدا دوستم دارد
 
در فروشگاه باتري ها را به پريز زديم و من به سراغ كيسه خواب رفتم و يكي پيدا كردم، ولي آي زور داشت، من سه تا كيسه خواب تو خونه دارم وحالا بايد صدهزار تومن بدم براي يه كيسه خواب چيني، ولي سرماي ديشب از اين تو بميري ها نبود، ضمن اينكه توي ماشين ملكه كه نگران من بود درجه هواي ديشب را سرچ كرد كه شش درجه بالاي صفر بوده و گفت كه امشب صفر درجه مي شود و  همه به من مي خنديدند كه مي گفتم روز مرگ من مشخص شد ديگه
 
الهام مي گفت الان گيس دنبال كيسه خواب مي گرده به خوسگل كه رسيديم حتما بايد كفش پاتيناژ بخره
 
سر ناهار به ملكه ماجراي كيسه خواب را گفتم با تپل در اين باره صحبت كردند و با نگراني به من گفت حتما كيسه را نشانم بده، از حس مسووليت اين زن لذت مي برم، 
 
كيسه خواب را ديد و گفت كه آن را نگيرم و به جايش پتويي با نصف قيمت نشانم داد و راضي ام كرد كه آن را بخرم، به سختي قبول كردم، مي ترسيدم كه فايده اي نداشته باشد و مجبور شوم دوباره هزينه كنم و كيسه بخرم، ولي خريدم چون از پشم شتر بود و من خاطره اي از عباي پدربزرگي دارم كه از همين جنس بود و شبهاي سرد را زير آن با قصه هايش مي گذراندم
 
 سوار شديم و دوباره منظره
 
و من به رها فكر مي كردم كه چه لذتي مي برد از رانندگي در اين كوره راههاي بي انتهاي سبز
 
و به شانس خودم كه هيچ تور و هيچ ليدري پاي هيچ توريستي را به اين ناكجا آباد هاي زيبايي كه تپل و ملكه ما را در آن مي راندند، نمي برد
 

و خنده دار اينكه در اين كشور به اين بزرگي تپل سه بار آشنا ديد، يك بار خواهر يكي بود ، يك بار عموي يكي ديگه بود و سومين بار كه ما آنقدر  خنديديم كه اصلا نگفت  كاره اش بوده است! اين طبيعي است كه آدم در ميدان ولي عصر تهران يا فلكه گاز شيراز آشنايي را پس از سالها ببيند ، آخر چطور ممكن است كه نه حتي در جاده فرعي، نه حتي در جاده خاكي كه وسط مرتعي بي نام و نشان  آدم آشنا  ببيند، فورا هم درينك و تنباكو در بياورند و گريتينگ كنند، يعني اينقد خنديديم كه خودش هم متوجه عجيب بودن ماجرا شد
 
عصر شده بود كه جلوي كلبه چوبي نگه داشتند
 
و داخل رفتيم، يعني فك كن وسط دقيقا هيچ جا، باز آشنايي بود، داخل كلبه همه چيز به اسب مربوط بود، تابلو اسب، مجسمه اسب،عكس اسب، زير سيگاري اسب، قالي فرش اسب
 
سرطان اسب
 
در ورودي خانه مردي در بشكه بزرگي با ميله چوبي شير درون ان را محكم به هم مي زد،
 
 درون خانه رسم گرداندن كاسه شير اسب آغاز شده، كاسه اي از جنس نقره  كه ته ان به شدت پر از نقش و نگار بود را مرد خانه با ملاقه اي پر از شير مي كرد و به دست مهمان مي داد، مهمان لبي تر مي كرد و كاسه را رد مي كرد به بعدي ، فقط مشكل قضيه اين بود كه اين عمل بي نهايت ادامه مي يافت يعني تا زماني كه گفتند در چادر بغلي كه به آنها گر با كسره گ مي گويند عروسي برقرار است و ما فرار كرديم از اين كلبه و رفتيم به آن چادر، در چادر دايره اي شكل  وسايل نويي چيده شده يود، كابينت، يك تخت يك نفره، يك مبل راحتي كه نايلون روي ان هنوز كنده نشده بود، يك اجاق با هيزمهاي كنارش كه دودكش ان از سقف باز بيرون رفته بود،و ميزي كه  نان و شيريني مخصوصشان روي ان چيده شده بود، كلا اين ساختماني كه با نان شيريني درست مي شود همه جا هست، گويا براي خوردن تيست براي ديدن است، حالا دوباره مراسم شير گرداندن آغاز شد، يعني رسما داشتم از جيش مي تركيدم اينقدر كه مايعات  شير به خوردمان دادند، همچنان شير اسب مزه دوغ مي دهد، حالا به همراه بوي اسب،
 
ولي مگه اين دور چرخاندن تمام مي شد، يعني بدبخت داماد تمام مدت داشت از بشكه تو كاسه شير مي ريخت، حالا اين وسط يه خانمي اومد مه فهميد ما از ايران اومديم شوري عرفاني گرفتش، معلوم شد كه او در تلويزيون مغولستان برنامه اي ديده كه مردي به نام محمد در مسابقه پيشگويي اول شده اين زن اعتقادي خاص به او پيدا كرده و حالا از الهام مي خواست كه او را برايش پيدا كند، ديگه خنده بازار شده بود، الهام بااحترام تمام به عقايد زن مي گفت كه محمد را نمي شناسد ولي پيرزن ول كن نبود حالا اين وسط داماد با احترام تمام يك تكه خيلي بزرگ گوشت را به دقت براي هر كدام ما برش مي زد و  به دست ما مي رساند و من ديدم كه رسما چربي سفيد گوشت به دستم رسيد، حالا چطوربايد بدون بي احترامي گوشت را دو در مي كردم، انقدر صبر كردم تا چشمتيزبين همه از روي من برداشته شود و گوشت را در جيبم انداختم و تا پايان سفر هر وقت الهام از حوالي جليقه من رد مي شود مي مويد، پيف چه بوي گندي مي يغد
 
پيرزن هم كه ديگر كارش به تعظيم كردن رسيده بود و ما از خنده و جيش بيچاره شده بوديم، به زور ما را برد به خانه خودش و ما دوباره با ظرف شيري  كه مي چرخيد روبرو شديم، يعني رسما به فنا رفته بوديم، نه مي شد نخورد، نه مي شد نخنديد و نه مي شد وسط مراسم رفت صحرا
 
حالا پيرزن ادرس و شماره تلفن از الهام گرفته و مدام من و او را مي بوسدو خدايي بوي خوبي مي داد، اما زماني كه اشكش هم سرازير شد حسابي شرمنده شديم، الهام خيلي جدي ادرس بهش داد و تمام جيبهايمان را پر از شيريني كرد و قول داديم محمد را برايشان پيدا كنيم و با هم عكس گرفتيم و سوار ماشين شديم، 
 
پيرزن جمله عجيبي گفت، گفت تمامي ما فرزندان زمين هستيم، چه مغول و چه ايراني
 
دوباره ماشين راه افتاد و اين تپل بي رحم هم ماشين را همچين تواين جاده بالا و پايين پرت مي كرد كه انگار مال خودش نيست
 
حالا با مثانه پر تصور كنيد اين ضربه ها چه مي كرد با ما
 
به احترام اهنگ مغولي كه تپل گوش مي داد و ما را هم تشويق به شنيدن مي كرد، سكوت كردم و به محض تمام شدن اهنگ فرياد زدم من به دستشويي احتياج دارم
 
اينها كلا با خودشان رودروايستي ندارند و به راحتي كنار جاده خودشان را خالي مي كنند اما زنها يك ژاكت را به پشت خود مي بندند و اين طوري باسنشان ديده نمي شود
 
 
 
ماشين دوباره توجاده افتاد و ملكه هم خالي بست كه در روستاي بعدي چادر مي زنيم ولي  در واقع وسط يك مرتع خيلي بعد از روستا نگه داشت ،هوا اينقد سرد بود كه چانه ام مي لرزيد، من و الهام فرياد زنان چادر را وصل كرديم در حالي كه مطمئن بودم قبل از ان از سرما خواهم مرد،
 
چادر كه نصب شد رفتم داخل و هرچي كه در كوله داشتم پوشيدم، حتي پيراهن هايم را دور كمرم پيچيدم، س تا تيشرتم را روي هم و شال ويك پيراهن را هم دور سرم و روي همه اينها بادگير پوشيدم، پتو را هم فرستادم داخل كيسه خواب و رفتم داخل و منتظر اب شدن يخ هايم شدم
 
كه ديدم نه طفلك ملكه راست مي گفت، پتو بود ها 
 
اروم اروم لرزم كم شد و گرماي لذت بخش به استخوانهايم وارد شد  و خوابي عميق 
 
 
 
 



 

۱۵ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز ششم مزرعه توت فرنگی

 
يخ زده از خواب بيدار شدم، در حالي كه تمام شب با حسرت به الهام درون كيسه خواب گرمش حسادت مي كردم و بر خود لعنت مي فرستادم كه در فرودگاه و در اخرين لحظه كيسه منفي ده درجه خود را با اين كيسه نازك عوض كردم، يعني رسما اين سايت ودر دات  كام را بايد هك كرد، كمترين درجه ١٩ ؟ بي انصاف هواي ديشب اگه منفي ١٩نبود حتما نه درجه بود
 
صبح به جستجوي گودالي براي پنهان شدن رفتيم، شب قبل از تاريكي هوا استفاده كرده بوديم اما حالا آفتاب تابان بود، در چادر بغلي خانم معلم زبان انگليسي بود كه شب قبل با هم گپ زده بوديم ،  جاي مناسبي را نشانمان داد، بوي عطر گياهي كوهي خودمان تمام فضا را پر كرده بود، ما به آن مي گوييم قازي آقو، شما چي گي دين؟
 
صبحانه را با خانواده خورديم كه كالباس و نان و چايي، شير بود و من به تدريج به خوردن اين چايي شير خودم را عادت مي دهم
 
ديروز فهميديم كه يكي از اين اسب خوشگلها متعلق به خانواده ملكه است و امروز هم روز مسابقه ان اسب است، براي پيروزي اسب پيك زدند و اندكي از ان را به هوا پاشيدند، نفهميدم البته شير اسب را به هوا پاشيدند يا الکل را، 
 
ملكه اما گويا برخلاف تپل چندان ميلي به ديدن مسابقه نداشت، تپل هم كه از ديدن دوستانش نيشش تا بناگوش باز شده بود، خوشحال. گروهي ريختن تو ماشين كه بروند به سراغ اسبها، ملكه هم ما را سوار ماشين كرد و گفت مي خواهيم به مزرعه توت فرنگي برويم، والا منم مزرعه را به ان مسابقه بي سوت و كف ترجيح مي دهم
 
ملكه خودش رانندگي كرد، گفت كه البته رانندگي را دوست ندارد، و من به رها فكر مي كردم كه با پرادو در اين جاده هاي زيبا چه حالي مي كرد
 
از كنار مزارع جو گذشتيم به كوههاي درخت پوش رسيديم و در ميانه دره اي دلپذير توقف كرديم، خاله و معلم زبان و بچه هايش هم با ما بودند
 
معلوم شد كه مزرعه توت فرنگي در كار نيست و هدف همين جستجوي توت فرنگي وحشي است
 
و چه كاري از اين بهتر؟
 
از جويبارهاي كوچك رد شديم  و گاوهاي خفته را بيدار كرديم و با چوب علفها را كنار زديم و يك عالمه قارچ سمي و دو عدد توت فرنگي پيدا كرديم،گويا كلا فصلش تمام شده بود يا بچه هاي محلي براي فروش دخلش را در اورده اند، مهم اينكه كلي خوش گذشت و با خانم معلم  كه نام تهران را به عمرش نشينده بود درباره شباهت ها و تفوتها ايران و مغولستان سخت گفتيم
 
كلا مفهوم داشتن چهار فصل، داشت بزرگ راه بين شهرها و وجود حجاب و ممنوعيت الكل برايشان خيلي جالب بود، اما همه مي دانستند كه گوشت ايران هم به مانند مغولستان معروف است، ولي من نمي دانستم خداييش
 
تمام زير درختان پر از گلهاي اشنا بود و ابرها هم كه مي چرخيدند و بر روي تمامي دره نقاشي مي كردند، اضافه كنيد باراني كه امد و عطر گلها را سنگين تر كرد
 
سوار ماشين شديم و به چادرها بازگشتيم و نفهميديم اين مسابقه بالاخره چي شد، همچنان شلوغ بود و ملكه به سختي جاي پاركي پيدا كرد تا به سراغ همان خانم حامله با خوشوهاي خوشمزه اش برويم، دفعه پيش در خوشو الهام فقط تره فرنگي ريخت اما ابن بار هنر به خرج داده و سبزيجات جديدي به آن اضافه كرده بود، همه مي خنديدند كه سال بعد اين چادر به رستوران گياهي معروفي تبديل خواهد شد
 
بعد از ناهار چادرها را جمع كرديم از همسايه هاي مهربان خداحافظي كرديم و زديم به جاده،
در راه تپل كه دوباره در نبود دوستانش غمگين شده بود به الهام پيشنهاد رانندگي داد، البته از طريق ملكه، چون تپل اصلا انگليسي نمي دانست، الهام هم قبول كرد و براي اولين بار با ماشين اوتومات رانندگي كرد و خداييش آبروداري كرد، تنها مشكل اين بود كه تپل مدام به الهام یاداوری می کرد که فقط با يك پا، پدالها را كنترل كند و نه هر دو پا
 
اينقدر الهام رانندگي كرد كه تبل حوصله اش سر رفت و دوباره خودش پشت ماشين نشست،
 
رسما از ميان كوره راهها مي گذشت تا به شهري رسيديم كه تپل به دنبالش بود تا لاستيك ماشين را عوض كند كه باز هم جواني غريبه به او كمك كرد تا كار را تمام كند
 
، تپل تلفني با چند نفر صحبت كرد و معلوم شد كه دارد دنبال دوستانش در اين شهر مي گردد كه پيدا هم كرد  دو ماشين جلوي در فروشگاه به ما ملحق شدند، و با ما به سمت رودخانه اي زيبا راه افتادند،






در كنار رودخانه من براي اولين بار ماهي دودي خوردم كه عجيب خوشمزه بود، با دست تكه هايش به راحتي و نرمي جدا مي شد و خوش طعم و خوش نمك بود،
باز هم دور هم پيك زدند و دوباره پريدند سوار ماشين شدند تا جاي حادر زدن را پيدا كنند كه كردند، در ساحل رودخانه اي كه گله هاي اسب تاخت زنان از ميان آن رد مي شدند در حالي كه خورشيدي قرمز در پشت سرشان در حال غروب بود، اين صحنه ها براي شما آشنا نيست، چقدر در فيلمها اين صحنه را ديده ايم، و چقدر تجربه اش با تصويرش متفاوت است، نسيم خنك شبانه، بوي رودخانه، نجواي اسبها در گوش هم
 
شبي دلپذير

۱۴ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز پنجمسوارکاری

 
از خواب كه بيدار شدم بر روي كاجهاي پشت پنجره اتاق زير شيرواني آفتاب تابيده بود، در مهتابي چوبي  رو به دودكش هاي خانه هاي دوردست صبحانه  خورديم 
  زن و شوهر وسايلشان را بسته بندي مي كردند، از آنجا كه تلفظ نامهايشان سخت بود من و الهام براي هركس نامي اختراع مي كرديم، به خاطر مدل  كت واكينگ راه رفتن خانم و حفظ و نگهداري ژست و پرستيژ در هر وضعيتي نام ملكه را براي خانم و براي شوهر بامزه اش نام تپل را انتخا كرديم،
 
در اين كشور وسايل سفر خيلي جدي است، تمام خانواده هايي كه در راه ديديم، چادر، صندلي، اجاق و كيسه خواب داشتند، كاملا حرفه اي به سفر مي روند 
 
اينها هم كلي دشك و لحاف سفري بار ماشين كردند و به شهر بازگشتيم، در شهر من در همان مدت كوتاهي كه در خانه شان بودم موهايم را شستم كه بدون آب مي ميرم و حتي يك پست هم پابليش كردم اما متاسفانه همه به سرعت اماده شدند و زديم از شهر بيرون، در راه خواهر ملكه را هم كه دكتر دندانپزشكي بود سوار كرديم و فورا اسم خاله را برايش انتخاب كرديم، خاله از ملكه بزرگتر، تپل تر و مهربانتر بود، در بيرون شهر فروشگاه رنجيره اي بزرگي بود كه زن و شوهر خيلي سريع و حرفه اي تمام مواد مورد نيازشان را خريدند و منهم تمام مدت باتري هايم را به پريزهاي فروشگاه مي زدم، قيمت ها شبيه ايران و شايد يك كمكي ارزانتر بودند اما جنس ها خوب و با كيفيت و همه چيز ، تقريبا هرچه مي خواستي در آن يافت مي شد
 
ما هم براي خودمان خريد كرديم اما با ملكه هم شرط كرديم كه هرچه با آنان خورديم حساب كنند،
 
و سفر آغاز شد، به دليل شباهت مناظري كه تا به حال از مغولستان ديده بودم با الهام شرط مي بستم كه اينها مي روند يك جایی عين محل كلبه خودشان و آنجا چادر مي زنند و چه اشتباه شيريني كرده بودم،
 استپ ها آغاز شدند و درخت هاي كاجي در دوردست كه مانند سواراني منتظر بر لبه تپه ها ايستاده بودند و گاهي شره مي كردند به ميانه دره، گاهي فقط يك سوار بر پهنه دشت ايستاده بود، بعضي وفتها تنها سركي مي كشيدند، اين ريتم نا منظم و تكرار نشدني درختان منتظر، حيرت انگيز بود 
 
هوا ابري شد و باران گرفت، زنان و مرداني در زير باران شير اسب و گاو مي فروختند كه شير اسب سه برابر قيمت شير گاو بود، تقريبا اين خانواده هر جا شير ديدند خريدند و خوردند و براي من كه تحمل لاكتوز ندارم مدام رد كردن تعارفشان خيلي سخت بود،همجنان باران مي باريد و پسربچه هايي با چانه هاي لرزان ميوه اي جنگلي مي فروختند، ملكه بعد از كلي بالا و پايين كردن بالاخره يكي را انتخاب كرد و معلوم شد كه ميوه مورد نظر همان توت فرنگي هاي وحشي است كه در ماسال همه جا سبز مي شد، حالا شايد كمي شيرينتر از آنها
 
همچنان در جاده زيبا مي رفتيم كه به تپه كوچكي ساخته شده از سنگ ريزه  رسيديم، معلوم شد كه مكاني مذهبي براي دعا كردن است، به همراه ملكه سه دور دور تپه چرخيديم و به توصيه او دعا كرديم كه سفر خوبي داشته باشيم، جالب اينكه مردم پول هم زير سنگها گذاشته بودند، نمي دانم غبارروبي اينجا را چه كسي انجام مي دهد، و پولها چه مدت در زير باد و باران باقي مي مانند
 
عصر شده بود كه تپل در يكي از شعبه هاي فروشگاهي كه ملكه در آن كار مي كرد، توقف مرد تا من تمام باتري هايم را كه هنوز پر نشده بودند به شارژ بزنم و در اين مدت به رستوران فروشگاه رفتيم و غذا سفارش داديم، قيمتها منطقي بودند مثلا شش هزارتومن براي يك پرس ماكاروني خوشمزه به همراه نوشيدني كه گويا آب كشمش بود!
 
بعد از غذا 
 
مسير از شكل جاده  اسفالته خارج شد و ديگر تقريبا هيچوقت ما دوباره به اسفالت نرسيديم،
 
تپل از افرادي كه هر از گاهي در جاده مشاهده  مي شدند آدرس جايي را مي پرسيد  و ناگهان يك سوار کار با لباس سنتي سوار بر اسب ديدم كه از لابلاي قرون به زمانوحاضر مي تاخت، قبل از اينكه بفهميم چي شد چي نشد سوار در غبار ماشين ما نا پديد شد و ملكه هم يكسري توضيحاتي داد كه ما نفهميديم، جلوتر كه رفتيم خاك بيشتر و ماشينها هم بيشتر شدند و  البته همه جا اسب بود، معلوم شد كه ملكه و تپل  ما را به يك فستيوال سواركاري آورده اند،
 لاستيك يكي از چرخهاي ماشين منفجر شد، تقريبا رشته رشته شد، حالا مي فهمم چرا اين مدت مدام شاستي بلند سوار مي شوند، اين كوره راهها تمامي توان ماشين را مي گيرند
 
 تا تپل و مردم غريبه اي كه به سادگي براي كمك آمده بودند، لاستيك را عوض كنند من به ديدار تازه ها رفتم، همه نوع اسب، همه رنگ، با انواع سوار كار، كودك، نوجوان، جوان و ميانسال، با انواع لباس سنتي و مدرن و تعداد زيادي تماشاچي
 
كه معلوم نبود دقيقا اين همه در كنار هم چه مي كنند، يك عالمه هم ماشين پارك شده كه اسب ها و سواركاران به آنها سر مي زدند
 
لاستيك كه درست شد و تپل كه به مردان نوشيدني داد و چون رفقاي صد ساله ال هم حدا شدند به جايي دورتر و خلوت تر رفتيم كه تنها يك چادر بود و چند اسب بسته شده، ملكه گفت كه شب را قرار است همانجا چادر بزنيم، تصور كنيد هيجان مرا وقتي بداني رو به اين دشت سبز   خواهي خفت
 
خانواده چادر قبلي با ملكه و تپل آشنا بودند، صندلي گذاشتند و با هيجان صحبت كردند و از شيريني هاي سنتي خوردند، تمامي اين انواع شيريني هاي سنتي همه مزه كشك شيرين را مي دهند، در قابلمه شان هم چند تا خوشو باقي مانده بود كه خورديم، هنوز خوشو مجسمه چنگيز بهترين بود
 
ملكه گفت كه براي ديدن مسابقه را بيفتيم، قضيه گويا خيلي جدي بود و من براي اولين بار در اين كشور پليس ديدم كه مردم را به بيرون مسير مسابقه هدايت مي كرد، دو رديف  نيمكت چوبي طولاني بود كه خانواده ها روي آن نشسته بودند و بچه ها خيلي زياد بودند، معلوم شد كه سواركاران امروز مسابقه كودكان هستند، ، ساعتي منتظر شديم و سواركاران هنوز در راه بودند و هر از گاهي بلندگويي خبري از آنها مي داد و مردم هيجان كوچكي نشان مي دادند، ابنقدر قضيه طولاني شد كه با ملكه رفتيم دستشويي، فقط تصور كنيد چطور ممكن است بين ان همه ادم و اسب  و ماشين، ادميزاد شلوارش را پايين بكشد، منكه نتوانستم ولي ملكه توانست، در واقع اينقدر دور شد كه چيزي از كنشش ديده نمي شد
 
بعد هم رفتيم به رديف چادرهاي اغذيه فروشي كه ملكه يكي را انتخاب كرد كه زن حامله تر و فرزي بود و به سرعت غذاها را از داخل چادر به دست نيمكت جلوي ان مي رساند، الهام كه غذاي گوشتي نمي خورد و اينجا هم غير از گوشت چيزي نمي خورند ، دچار مشكل شده بود اما زن مهربان مشكل را حل كرد، براي الهام خوشوي سبزيجات درست كرد و بامزه بود قيافه ده نفري كه به الهام و خوشو خوردنش نگاه  مي كردند، اينقدر كه من معذب شده بودم، البته خوشو طعم داري بود، داشت به پاي  خوشو چنگيز خان مي رسبد
 
زمان پرداخت هزينه معلوم شد يكي از آن دوستان  غريبه تپل،  پول ناهار ما را داده است، مردمان غريب و عزيزي هستند
 
برگشتيم سر نيمكت مسابقه و منتظر كه اولين سواركارها ظاهر شدند و سه پسربچه كه جلوتر از همه بودند و به اسبهاي خود شلاق مي زدند و فرياد مي كشيدند و من و الهام هم  منتظر لحظه عبورشان از خط پايان و جيغ و فرياد كه ديديم ملت خودشان تنها صداي هيجان كوتاه و مختصري ازشان شنيده شد و بعد هم رفتند،يعني شوك وارد شده بود به ما، اين همه انتظار كشيديد و يك جيغ هم نكشيديد، پس اين همه دختر فشن و ارايش كرده كه با کفش پاشنه بلند امده بودند، اين همه پليس كه مرد ديوانه را ازخط بيرون مي كرد، موزيك و بلند گو واسه چي بود؟
 
همچنان كه به ريش خودمان مي خنديدم به محل استقرار باز گشتيم، اسبها در غروب آفتاب  در كنار مزرعه بزرگ جو و غباري كه در فضا پخش بود، همه سينمايي بود كه فقط همان هيجان را كم داست
 
در انجا با اموزشهاي تپل چادر زديم، معلوم شد انها يك چادر كوچك براي من و الهام و يك چادر بزرگ براي خودشان اورده اند كه تابلو اولين بار بود از چادر نو استفاده مي كردند،
 
شب در كنار خانواده هي شير اسب به ما دادند و هي شير اسب چرخاندند  ، الهام كه رسما داشت بالا مي اورد و من لب مي زدم و بقيه را يواشكي  مي ريختم زمين،
 
حتي به نظرم اندكي هم گلو را مي سوزاند اين شير اسبي كه مزه دوغ در طويله اسبها را مي داد به قول الهام
 
شب تمامي لباسهايم را پوشيدم و حتي بادگير هم روي آن پوشيدم، معلوم بود كه شب سردي در انتظارمان هست، اما منظره اسبهايي كه در نور غروب از جلوي ما تاخت زنان رد مي شدند، فقط مي توانست يك رويايي تحقق يافته باشد

۱۳ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز چهارم غیر قابل پیش بینی

 
صبح زولبا ما را با كوله هايمان به مركز شهر رساند، ساعت دو بليط داشتيم براي خوسگل، همين الان بگم اصلا اميدي به اينكه در مغولستان بتوانيد اسامي را تلفظ كنيد نداشته باشيد، امكان ندارد بتوانيد با حروفي بين ز و ج ، و حروفي بين ث و گ كلمه اي از دهانتان بيرون بدهيد و تكه اي از زبانتان كنده  نشود
 
در فاصله اي كه زمان داشتيم تصميم گرفتيم به ديدن معبدي برويم در همان حوالي ميدان چنگيز، قدم زنان راه افتاديم و مغازه ها هنوز باز نشده بود  اما توريست ها ولو بودند و اين وسط مرد جواني سعي كرد زيپ كيف كمري مرا باز كند،كه نفهميدم تلاش براي دزدي بود يا شوخي شهرستاني كه ميزبان ديگري از كوچ سرفينگ با  الهام تماس گرفت، كلا اين دختر تلاش فوق العاده اي دارد براي پيدا كردن  ميزبان و اين تلاش به همراه شانس من معجزه مي كند،
 
ميزبان جديد گفت هرجا هستيد بمانيد پيدايتان مي كنم كه انقدر گوشي را داديم به ادمهاي مختلف كه توانستند ادرس ما را به او بدهند،خانم ميانسال شيك و پر عشوه اي با كفش پاشنه بلند و لاك و پيراهن اومد دنبالمان
 
ميزبان كه هنوز نمي توانم نامش را تلفظ كنم ما را سوار ماشيني كرد كه برادرش راننده  آن بود و پيشنهاد داد كه بليطمان را كنسل كنيم و يكي دو روزي به همراه او به تعطيلات برويم، جايي كه او مي گفت در نزديكي شهري بود كه برنامه بعدي ما بود، به همين دليل قبول كرديم، ميزبان ما را به ترمينال برد و كمك كرد تا بليط را با كسر هزينه اي كنسل كنند و در ماشين من و برادر ميزبان درباره سياست و حكومت در مغولستان و ايران گفتگو كرديم
 
بعد از آن به سمت خانه ميزبان به راه افتاديم
 
خانه در يك مجتمع آپارتماني بود، خانه اي كوچك و دو خوابه و تميزي  با همان سيماي آشناي شرقي براي ما،
 
مي جيك برايمان چايي آماده كرد و گفتگوي آغاز شد، دختر مي جك در استراليا درس مي خواند و زنگ مي زد و گريه مي كرد و مي گفت كه درسها مشكل است، همسرش خانه نبود و مي جك ناهار درست مي كرد و برادرش از خاطراتش از زندگي در امريكا مي گفت، ناهار گوشت پخته اي بود كه در آبش  برنج پخته مي ريختند  و در ليوانهاي بزرگ مي خوردند، مزه اشنايي داشت فقط اين گوشت معروف مغولستان خيلي زود پخته مي شد
 
بعد از ناهار دوباره به راه افتاديم، مي جيك گفت كه به بيرون شهر خواهيم رفت، از آپارتمانها كه خارج شديم خانه ها كوچك شدند و به تدریچ فضاي سبز بيشتر شد، و آرام آرام حيرت من بيشتر
 
در كوچه اي نگه داشتند و به خانه چوبي قديمي وارد شديم كه متعلق به مادر و پدر مي جيك بود، مادر او در هتل كار مي كرد و بو پدرش سرهنگ ارتشي و هردو بازنشسته ، يك خانواده صميمي با يك عالمه بچه و نوه و مادربزرگ هم مانند تمام مادربزرگ هاي دنيا مدام به شكم ما هندوانه و سيب و نوشابه و پيراشكي و چايي مي چپاند و هي تعارف مي كرد و منم به نوه دختري   او عكاسي ياد مي دادم، كلي به خودمان و شكممان خوش گذشت بخصوص يه  كوفته گوشت كه دورش پاستا بود و غذاي ملي آنهاست و بوز نام دارد  و خوشو كه گفتند بايد دوباره سوار شويم ،
معلوم شد كه  مي جيك خانه اي جداگانه براي خودش دارد، سر خيابان منتظر مانديم و ماشين شاستي بلندي با رانندگي خانمي تپلي نزديك شد و سوار شديم، خانم تپلي همچين اين ماشين را در جاده ناصاف مي اندخت كه جاي رها خالي بود، به گمانم فحش هم مي داد هنگام رانندگی ولي من نه  تكانهاي ماشين را مي فهميدم و نه گفتگو ها را 
 
من هميشه به آرزوهايم رسيده ام شما مي دانيد، اما هيچگاه منتظر آنها نبوده ام، در كجاي ذهن من مي گنجيد كه روزي در مغولستان با منظره آلپي رو برو شويد، در دامنه تپه هاي سبز ،خانه هاي چوبي عينا كتاب قصه هاي كودكي من ساخته شده بودند، اگر كسي را با چشمان بسته در اين فضا قرار مي دادند تنها به هايدي در مزرعه مي توانست فكر كند
 
درختهاي سوزني بيشتر و بيشتر مي شدند و ارتفاع بالاتر و بالاتر، و در مرتفع ترين نقطه تپه ماشين نگه داشت، و من بازوي الهام را فشار مي دادم و جيغم  را خفه مي كردم و الهام  خنده زنان يك چيزهايي درباره اين عادت بد من مي گفت كه يادم نيست
 
 خانه اي با چوب قهوه اي  و دودكش در زير سايه درختان كاج  در ميان گلهاي وحشي سفيد و قرمز و زرد و صورتي
 
از پله هاي چوبي بالا رفتيم و به  مهتابي رسيديم كه ميز و صندلي هاي چوبي روي آن بود، مي جيك و الهام به درون خانه رفتند و من  روي صندلي نشستم و  انقدر به منظره جنگل سوزني، دشت سبز و خانه هاي چوبي نگاه كردم تا اشك تمام منظره را پوشاند
 
مي جيك چاي توت فرنگي برايمان اورده و نوعي مرباي توت فرنگي كه  فهميديم همان دانه هاي ريزي بود  كه كنار جاده مي فروختند، طفلكي ها اگر توت فرنگي كردستان را مي ديدند، بامزه اينكه توت فرنگي را در چاي مي ريختند و مي خوردند، امتحان كرديم و خيلي خوب بود
 
يعني من با آن چايي و آن منظره خوشبخت ترين اسمان و زمين بودم
 
تا وقتي هوا سرد و تاريك شد در مهتابي مانديم و با آمدن خانم تپل راننده و همسرش پايين آمديم و اين زوج بامزه حسابي ما را خنداندند، كيسه خواب كوچك مرا در دست گرفته بودند و مي خنديدند، مي گفتم كه كيسه بزرگتر داشتم اما سنگين بود و آنها مي گفتند كه سنگيني را مي شود تحمل كرد ولي مرگ از سرما را نه
 
الان من با ژاكت و شلوار گرم و جوراب نشسته ام و در بين خنده هاي اين فاميل گرم و صميمي اين خاطرات را مي نويسم
 
 بعد از مدتي خانواده گفتند كه به كلبه انان برويم اينقدر هوا سرد بود که در مسیر بين دو خانه نزديك به هم فكم مي لرزيد، معلوم شد كه ده سال پيش دو خانواده كه با هم دوست بودند در كنار يكديگر اين دو خانه چوبي را ساخته اند، در خانه دوم با دختر تپل كه عين پسرك فيلم آپ بود و پسر نوجواني كه انگليسي روان صحبت مي كرد آشنا شديم
 
تا اخر شب اتقدر دورهم خنديديم كه گويا سالهاست اين خانواده را مي شناسم و به مادر خانواده مي خنديديم كه در فرودگاه دبي هنگام چشم نگاري بهش مي گفتند كه چشمهايش را باز كند و اون نمي توانست بيشتر از اين باز كند و مدام میگفته باز است به خدا
 
،همسر خانواده كه مدام به ما مي گفت صدام حسين و ما مي خنديديم و فرياد مي زديم نه
 
به الهام كه انها نمي توانستند اسمش را تلفظ كنند و ابه همين دليل الهام تصميم داشت اسم خودش را بگذارد گورباچف
 
وقتي از خانه شان بيرون امديم باز هم همان حس سفرهاي قديمي به سراغم امد، مگر مي شود من ديگر اين زن را كه رفته بوده ماشین بخره یه  پالتو  به همون قیمت خریده و كارمندي اش را ول كرده بود و رستوران زده بود ديگر نبينم، مگر مي شود دختر تپلش را كه مي خواست برود باله تا لاغر شود  اما يك سطل توت فرنگي را امروز خورده بود  و مادر بزرگی همش می خندید
 
همديگر را در اغوش كشيديم و خداحافظي كرديم همين
 
شب در طبقه دو خانه چوبي در اتاق زير شيرواني، واقعا زیرشیروانی بود عین قصه ها، بر روي تخت فنري خوابيديم در حالي كه چوبهاي خانه و قولنج در مي كردند
 
 

روز سوم من و چنگیز خان





زولبا از محل كارش به خاطر ما مرخصي گرفته بود، و صبحانه اي با تخم مرغ و  كره و مربا  و قهوه اماده كرده بود، البته اينها هميشه ميلك تي يا چايي و شير مي خورند ولي هم چاي سبز و هم چايي سياه را دارند
 
شيريني و نانشان هم مانند خودمان بود، حتي گياهان آپارتماني شان هم آشنا بود
 
بعد از صبحانه ماشين زولبا در طرح ترافيك بود به همين دليل پدرش ما را به ترمينال رساند براي خريدن بليط بقيه مسير، كلا اينطور كه مقداد و زولبا مي گفتندهيچ هايك در مغولستان شايع نيست
 
شهر حقيقتا بدون درخت است، همانند استپ هايشان اما از هر جايي شهر كوههاي سبز در دوردست ديده مي شدند
 
تلاش دولت براي كاشتن درخت مشاهده مي شد اما خيلي هنوز كوچك و كوتاه بودند، به گمانم با اين سرعتي كه اين شهر رو به رشد است  در سالهاي دور سئول ديگري خواهد شد
 
در ترمينال بليط خريديم براي شهري در كنار درياچه  و برگشتيم خانه
 
زن داداش زولبا به مسافرت به چين رفته بود و پسر يك ساله اش زولبا و مادرش نگهداري مي كنند، نام پسرك روم به ديوار گلاب به روتون دول است، و يك تكه گوشت   گرد است كه در خانه لول مي زند و نه مي خندد و نه گريه مي كند، فقط به درد به سيخ كشيدن مي خورد اينقدر كه تپل است
 
حالا مادر زولبا پسرك را اماده كرد كه با هم به ديدن بنايي معروف در بيرون شهر اولان باتور برويم
 
از شهر پر ترافيك خارج شديم، با وجود اين همه زمين همه در مجتمع هاي آپارتماني زندگي مي كنند، 
 
حتي زولبا كه اوضاع مالي خوبي دارند، خانه شان حياط ندارد
 
در مسير استپ ها بودند و درخت هاي نوك تيز ماج روي نوك تپه ها منظره اي زيبا و تكرار شونده
 
گله هاي اسب هم براي خودشان مي چرخيدند، چاق و بزرگ، مردم هم عشق ماشين بزرگ بودند، همه شاسي بلند
 
كلا تصورم از مغولستان خيلي به هم ريخته شده است و نمي دانم اين خوب است يا بد
 
در كنار جاده جوانان قارچ و نوعي ميوه ريز و قرمز مي فروختند و ما مي خنديديم كه مگر در اين مريخ سبز رنگ چيزي هم به عمل مي آيد
 
انقدر رفتيم  و برادرزاده زولبا هم كه عاشق الهام شده  بود و از سر كولش بالا مي رفت و اب دماغ به او مي ماليد و من مي خنديدم تا رسيديم به شخص شخيص چنگيز خان در پهنه يك دشت
 
بسيار زيبا بود، مجسمه اي فلزي از چنگيز در بالاي ساختماني بزرگ كه سوار بر اسب ، دست و عصاي معروفش را بالا برده بود
 
و من به سقف فرو ريخته مقبره كورش فكر مي كردم، به مجسمه پا شكسته  شاپور
 
از درگاهيي كه بالاي سرش سواراني  به رديف بودند عبور كرديم و پدر زولبا پارك كرد،
 
پله هاي طولاني تا بنا ادامه داشت و پايين پله ها عقاب هاي معروف مغولستان را روي دست توريستها مي نشاندند و عكس مي گرفتند، با اينكه  از اين اداهاي توريست پسند خوشم نمي آيد اما وقتي عقابها بالهايشان را باز مي كردند، وسعت و شكوه و عظمتشان حيرتزده ام مي كرد، من به عمرم عقابي را از نزديك نديده بودم
 
حتي در اين اسارت دردناك هم چون پادشاهي پير اما همچنان پر هيبت بر بالاي چوب نشسته بود و در ميان پرهاي سفيد گردنش سر مي چرخاند
 
به شعر زيباي عقاب و كلاغ فكر مي كردم، عقابي كه ترجيح داد كوتاه زنده كند اما مردار نخورد
 
ضرب المثلي شيرازي ها دارند كه  از اين داستان گرفته شده در زمان پس زدن پيشنهادي پست استفاده مي ككند،
 
هزار سال از بي گوشتي بميرم، كلاغ از دور قبرستون نگيرم
 
از پله ها بالا رفتم، دو سوار اهني محافظ ساختمان بودند و در ساختمان بسته بود، و بر گشتيم، معلوم شد كه دو ساعتي ديگر در را باز مي كنند اما ما كه لذت ديدن مجسمه را برده بوديم گفتيم كه بر گرديم، انان اصرار و ما انكار و اخر قبول كردند و راه افتادند اما به طرف شهر نرفتند، در جايي بالاتر مجسمه ديگري در حال ساخت بود، مادر چنگيز، كه هنوز به اتمام نرسيده بود اما در پايين ان چادرهايي بود كه جلوي ان نيمكت هاي بود براي فروش غذا
 
خانواده زولبا بعد از گفتگوي هاي فراوان كه ما سر در نياورديم يكي را انتخاب كردند
 
من از صاحب چادر اجازه ورود و اجازه فيلمبرداري گرفتم
 
خيلي بامزه بود، گوشت را ريز كرده و مي گوبيدند، بعد گوشت را گلوله كرده لاي خمير مي گذاشتند و بعد با وردنه گلوله خميري را صاف مي كردند
 
نان به دست امده را در روغن جوشان سرخ مي كردند و اسمش خوشو بود
 
، برگشتم سر ميز، چاي شيري، شير اسب و سس سر ميز بود كه امتحان نكردم، نان كبابي را اوردند و چه بگوييم، مزه اشنايي تون زير كباب را مي داد، همان ناني كه هميشه بر سرش در خانه ها دعواست
 
گوشت داخلش كاملا پخته شده بود و خودشان كل نان را لوله مي كردند و مي خوردند، براي من هم داغ بود و هم بزرگ، لقمه لقمه از ان مي كندم و مي خوردم
 
خوشمزه و آشنا بود،
 
برگشتيم سمت شهر و متوجه شديم كه ميزبان عزيز عمدا ناهار را كش داده است تا حتما به ديدن ساختمان يادبود برسيم كه رسيديم، موزه باز شده بود و توريست ها وارد مي شدند، آقامن كلا اعتقاد دارم بايد يك كارهاي علمي صورت پذيرد و نژاد سوئدي و ژنهايش تكثير شود، پوست هاي صاف، پاهاي بلند، موها در انواع مختلفي از بلوند، و اخر از همه چشمها، آبي عميق ترين درياها تا روشن ترين آسمان را در خود دارند،
 
حالا تصور كنيد يك اتوبوس دختر و پسر جوان سوئدي
 
بامزه يكي از دخترها پايش آسيب ديده بود با چوب زير بغل راه مي رفت و بليط را به دهان گرفته بود و نگهبان هم بليطش را پاره كرد و مونده بود با بقيه چه كند كه خود دختر بليط را به دندان گرفت و رفت
 
طبقه زيرزمين  موزه بود، خب مي دانيد آدم وقتي ايراني باشد و تاريخ و هنري تا اين حد غني داشته باشد خب خنده اش مي گيرد از دو تا سپر و چهارتا نيزه كه زدن به در و ديوار، 
 
اما تلاششان براي ساخت تاريخ براي خودشان ارزشمند است،  لباسهاي مغولي هم بود كه زنان و مردان با آن عكس مي گرفتند، يك چكمه بزرگ مغولي هم زينت بخش سالن بود،
 
بعد از پله هايي بود كه نفس زنان از آن بالا رفتم و فكر مي كردم پس الهام كجاست، كه اون بالا ديدم خانم با آسانسور رفته ، در واقع ما از يال اسب چنگيزخان بيرون آمديم، و پهنه گسترده دست زير پايمان بود و سيماي چنگيز در بالاي سرمان، همچنان هولناك و هيبت انگيز
 
و در نهايت شرم اعلام مي كنم كه من و الهام با چنگيز عكس سلفي گرفتيم و البته براي جبران ان عكسي هم گرفتيم كه عصاي چنگيز را از دستش مي گرفتيم
 
بامزه بقيه توريستها بودند كه عكس ما را چك مي كردند كه شبيه ما عكاسي كنند
 
پايين امديم و با تشكر از ميزبانان به سمت اولان باتور ادامه داديم و من به آرزوي بعدي رسيدم، در هواپيما كه بوديم من رودخانه اي را ديدم كه از ميان شهر مي گذشت و وقتي پدر زولبا پيچيد در جاده خاكي و ما رفتيم كنار رودخانه و پياده شديم، گله بزرگي از اسبهاي درشت هيكل در كنار رودخانه آب مي خوردند،  دختران جواني در رودخانه شنا مي كردند و خانواده ها در سايه درختان سفره پهن كرده بودند،
 
پاهايم را برهنه كردم و در حيرت كردم از سرمايي آب كه چه طور اين سرما را تحمل مي كردند،  هوا دلپذير بود وصداي پرندگاني ناشناس در بالاي سرمان و بادي كه مي وزيد
 
شب شده بود كه به خانه برگشتيم، و عكس و فيلمها را در هارد ريختم و باتري ها را زديم به شارژ و كوله ها را دوباره بستيم كه فردا روز ديگري بود

۱۲ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز دوم اولان باتار

 
 
 
از خيابانها عبور مي كرديم و الهام با ميزبان صحبت مي كرد، رانندگي مردم كاملا بر اساس قوانين و ملايم بود، بيرون شهر پر از آبارتمان و ساختمانهاي بزرگ بود، مدل مسكن مهري، 
همه چيز نو ساز بود، رودخانه اي باريك از گوشه شهر مي گذشت،درخت در شهر كم بود اما تلاشهايي براي گلكاري ديده مي شد، كلا طبيعتش خيلي شبيه ايران بود، حتي بابونه و گل گندم در بين علف هاي هرز آن بودند، و ساختمانهايي با نام تمامي ماركهاي معتبر روي آن، و همچنان زنان شيك پوش مرا حيرتزده مي كردند،
به خانه ميزبان رسيديم و تلاش او براي آموزش نامش به ما مضحم بود، اخر تايپ كرد و ديديم نوشته زولبو، ولي ما كلا چيز ديگري مي شنيديم
بعدا فهميديم كه  اينها حرفي دارند كه ما بين ز و ج است
در خانه صورتي رنگ زوابو با مادر و پدرش اشنا شديم، دو برادر داشت كه در امريكا و چين بودند، خانه كاملا شبيه ايران دكور شده  بود اما تريپلكس بود، طبقه اول اشپزخاته و هال، طبقه دوم دو اتاق خواب و سرويس و حمام ، طبقه سوم، دو اتاق بزرگتر و انباري
كاغذديواري ها هم يك عالم رنگ مختلف ، شايد زيبا و هماهنگ نبودند اما گمان مي كنم كه محله پولداري بود و جنس ها همه گران قيمت
زولبو مي خواست برگردد سر كارش به خاطر ما مرخصي گرفته بود بنابراين كوله ها را گذاشتيم در اتاقي كه به ما لختصاص داده بود و دوباره سوار شديم، زولبو ما را به سمت مركز شهر و ميدان چنگيزخان برد، طبعا نام چنگيز براي آنان پر از احتران و ستايش بود و بعدا فهميدم كلا تنها افتخاري كه دارند است،
ساختمانها مرا به ياد شهرهاي اروپايي مي لنداختند همان رنگ زرد و همان پنجره هاي چهارگوش
براي خريد سيم كارت زولبو ما را به يك فروشگاه چهار طبقه برد و سيم كارتي مخصوص توريست ها با اينترنت گرفتيم و او هم برگشت سر كارش، در قسمت مواد غذايي بطري اب گرفتيم كه نمي دانم به دليل غذاي هواپيما يا هرچي ما در تشنگي مدام بوديم،قيمت مانند ايران بود و فهميديم ١٠٠٠ تاي انان ١٧٠٠ تاي ماست
بعله حتي مغولستان هم پولش از ما ارزشمندتر است
و بقيه چهار ظبقه رسما فك ما را به زمين چسباند، آقا مارك، آقا قيمت متعادل، اينا جهنم يك خوش سليقگي شديد در تمامي مغازه ها ديده مي شد و فهميديم منبع لباسهاي اين زنان خوش پوش از كجاست
چكمه ها ، تنوع رنگ لباسهاي بافتني و جنس هاي با كيفيت، شانس اوردم قيمت ماركها مانند ايران بود واگرنه تمام پولم را خريد مي كردم و بر مي گشتم ايران
از فروشگاه به سمت ميدان پياده روي كرديم، زنان بعضي چتر آفتابي گرفته بودند، توريست زياد نبود ولي مردم اصلا خيره نمي شدند و كاملا عادي برخورد مي كردند، فقط طبق معمول  مي پرسيدند هندي هستيد؟ پيرمرد پزشكي كه مي دانست احمدي نژاد رفته و روحاني آمده و از علاقه اش به اتاتورك مي گفت، كه فكر كنم با شاه اشتباه گرفته بود
افتاب گرم بود اما سايه خنك و دلچسب
در ميدان اصلي مجسمه اي اسب سوار از يك قهرمان ملي و مجسمه عجيب بزرگ و پر هيبت از چنگيز خان، در بالاي صندلي بزرگي نشسته بود
اينقدر بزرگ كه در كادر دوربين جا نمي شد
گمان نمي كردم كه روزي با چنگيز عكس يادگاري بگيرم
سعي مي كردم تاريخ را به ياد نياورم و تمدني كه با حمله او حندين سال به زير زمين رفت، و هرچند شكوهمند تر برگشت، كلا ايرانيان تمامي اقوام پيروز را در خود حل كردند، مثلا فكر كرديد گوهرشاد و شاهرخ ايراني بودند؟
اما آن همه انساني كه كشته شدند و سرزميني كه ويران شد چه؟
به طبقه پايين ساختمان كه يك موزه بود رفتيم و خنده دار بود
پوسترهاي از نگارگري ايران بر در و ديوار بود با نوشته هاي فارسي در اطراف آن
يعني طفلكي ها براي خلق تاريخ هنري هم بايد از  كشورهاي تسخير شده مدد مي گرفتند، تمام حس بدم از بين رفت،  اينها هم مانند ما بايد به گذشته اي بسيار دور افتخار كنند، و دقيقا نقشه اي بزرگ از جهان زير سلطه چنگيز مرا به ياد نشابه همين نقشه در دوره هاي مختلف ايران مي انداخت
مقداد زنگ زد و بيرون رفتيم، مقداد پسر افغاني به همراه دوست دخترش زهرا به دنبالمان آمده بودند تا در شهر ما را بچرخانند
زهرا تا نوجواني ايران و كرج بوده اما مقداد تا دبستان، بعد به افغانستان برگشته و حالا بورس مغولستان را در رشته روابط بين الملل گرفته بودند
هر دو به شدت صميمي بودند لهجه زهرا هنوز ايراني بود ولي مقداد اصالت خود را داشت و از واژه هايي چون اين بنا بسيار مقبول است و صبح هنگام استفاده مي كرد
قدم زنان با آنان به سمت معبدي در همان نزديكي رفتيم
با وجود سختي هاي مه مردم ايران ديده بودند، ايران را دوست داشتند، بخصوص زهرا كه هنوز سريالهاي ايراني نگاه مي كرد، اما اينقدر مقداد مغولستان را  دوست داشت كه مي خواست بورس فوق همينجا بگيرد و بماند
معلوم شد مه ازجمعيت سه مليوني مغولستان ، نصفش در پايتخت هستند، كار براي همه هست و همانطور كه حدس زده بوديم در شهر فقيري وجود ندارد، مردم از چين به خاطر سالها جنگ متنفرند و روسها را دوست دارند، اينها هم چون ترك ها و تاجيك ها رسم الخط قديمي رابا فونت جديد مي نويسند كه در اينجا حروف روسي بود، ولي بعد از استقلال رسم الخط قديمي در مدارس به صورت چند واحد تدريس مي شد
و عجيب آشنا بود اين خط قديمي آنها
نيمي از قديمي ها هنوز روسي بلد بودند صحبت كنند
و مد از اروپا و بخصوص كره جنوبي وارد كشور مي شد، 
هوا گرم شده بود و آفتاب اذيت مي كرد كه پيچيديم در خياباني كه انتهاي ان معبد بزرگي بود، كه بالاي بلندي قرار داشت، نام معبد قندن بود ، جلوي معبد پر از كبوتر چاهي بود و مردم به آنها دانه مي دادند،و عكس مي گرفتند، الهام از ارتباط بين كبوترچايي و مكانهاي مذهبي دنيا مي پرسيد و مقداد از مزار شريف مي گفت  كه سفيد هستند و اگر كبوتر چاهي هم به آنها بپيوندد سفيد مي شود،
يك روز هم من به افغانستان خواهم رفت يادتان باشد
وارد معبد كه شديم گفتند كه نمي شود عكس گرفت، من و الهام بليط خريديم و مقداد و زهرا هم خودشان را مغولي  جا زدند وارد شديم
من به عمرم هيچ معبد بودايي  نديده بودم و شايد به همين علت برايم تجربه جديد و عجيبي بود  در واقع وجود يك بوادي بيست متري مفرغي كه با روكش طلا پوشانده شده
براي من به شدت حيرت انگيز بود، گمان مي كنم كه ابتدا مجسمه ساخته شد و سپس  ساختمان را دورش بنا كرده بوده اند، آن لوله هاي طلايي هم كه براي عبادت  مي چرخاندنشان هم صداي جالبي داشت،
بودا در ان بالا با چهار دست ايستاده بود، دو دست در اشاره اي با يكديگر و دو دست كه چيزي را حمل مي كردند،
و در روي ديوارها هزاران مجسمه بوداي نشسته كه بهراين بوداي بزرگ خيره شده بودند، نمي دانم بيشتر پر هيبت و هولناك بود تا روحاني و 
عكسيرداري ممنوع بود اما اصلا نمي شد خاطره اي از اين سيماي مسلط بر ندارم كه برداشتم
و اصلا نمي توانستم از فكر بوداي باميان بيرون بيايم، اين تصويري كه مرا مقهور كرد بيست متر است و بوداي باميان ٥٨ متر بوده است، اينطور كه مقداد مي گفت
همين يك كار براي لعن اسلام طالباني كافي است
كبوترها تا داخل معبد هم آمده بودند و بر دستان بودا مي نشستند
سرانجام فضا را رها كرديم و قدم زمان به معبد ساده تر و كبوترهاي بيشتر سر زديم، بامزه مردان مغول كه وقتي گرمشان مي شود بلوزشان را بالا مي زنند و شكمشان را برهنه مي كنند و ما مدام شكم گرد و قلمبه مي ديديم
بچه هاي مغول هم كه كلا عروسك هاي متحرك بودند ، عزيز و چشم باريك، خداييش من موندم از اون شكاف باريك اينا دنيا را چطور مي بينند، من حق مي دم با جراحي  اين شكاف را باز مي كنند،
در ضمن قدم زدن، مقداد و زهرا به سوالات بيشمار الهام درباره نقاط ديدني مغولستان جواب مي دادند، من از صميميت آنها، محبتي كه به هم داشتند و برخودشان لذت مي بردم و نمي توانستم به بلايي كه در اين همه سال بر سر هموطنانشان اورديم، فكر نكنم
در جلوي ساختمان محل كار زولبا با مهربانان خداحافظي كرديم و در ايستگاه اتوبوس منتظر زولبا مانديم و پاهايي بلند و برهنه دختران جوان را ستايش كرديم، بامزه اينكه شاگرد راننده اتوبوس ها و ون ها خانم بودند و با صداي بلند مقصد بعدي را اعلام مي كردند و پول مي گرفتند، خيلي هم شيك و مجلسي
زولبا از ساختمان شيك و خوشگلش بيرون آمد و ما را به خانه رساند، گفت كه حوالي ماهي دو هزار دلار حقوق مي گيرد و فوق ليسانش را در ايتاليا خوانده است، 
در خانه مادرش برايمان پلو خوشمزه اي درست كرده بود  كه با چنگال خورديم، بعدا فهميدم قاشق دارند اما براي مصارف ديگري است
حمام طبقه سوم هم گرم بود و ضروري و و پاهاي دردناكم را مرهمي بود اب داغ و بعد با ژلوفن  در اتاق خنك زير لحافي بيهوش شديم
 
 

۱۱ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز اولوفرودگاه ها

خيلي غمگين شروع شد چون خاطره دوربين فول  اچ دي داشت اما به دليل دوري را به دستم نرسيد،

كيسه خواب سبك اما جور شد و يكي از بچه ها هم لطف كرد و مرا به فرودگاه رساند، در راه مي گفت : يادم باشد برگشتن سري به عمه ام بزنم
پرسيدم عمه ات فوت كرده
گفت اره، مرده شور نيست
حالا تو فرودگاه امام مگه پاركينگ گير مي ياد، حالا اين مسوله مي گه به اون يكي رشوه بديد كه كارتون راه بندازه منم هزار و پونصدتومن دادم اقاهه گفت كم نيست؟ منم جا خورده بودم تو عمرم رشوه نداده بودم، معلوم شد اسكلي كه بنده باشم تراول پنجاه تومني دادم
همانطور كه انتظار مي رفت الهام در دقايق اخر رسيد، و كلي استرس به من وارد كرد، البته من گل گاو زبان  خورده بودم
و همچنان ريلكس به نرسيدن او و يا ممنوع الخروج بودن خودم فكر مي كردم و سعي مي مردم از نوع لباس هم وطنان بفهمم به كدام كشور مي روند، خداييش كشوري هست كه اين كفشهاي پاشنه بلند پوزه دار در آن مد باشد؟ رفيق جلب ما هم علاوه بر اينكه مرا رساند با بليط جعلي هم وارد شد و شروع كرد به زدن مخ متصدي كه اشيا ممنوعه را بالا ببرم، گفت اشيا را ببينم و با ديدن اسپري فلفل و چاقو ضمن دار و فندك اتمي  وحشتزده بدون كارت پرواز مي خواست كوله را ببره بالا
بالاخره 
الهام هم رسيد  هر دو كوله  را تو بسته بندي به هم چسبانيدم كه اگه گم شد ، هر دوتاش با هم گم بشه
ر
 و همچنان كه انتظار مي رفت متصدي پرسيد:  مغولستانو از كجا پيدا كرديد؟ و اي ول چه پررو هستي
و اونجا مي رويد چي كارو  و چه جراتي داريد و ما نگران كه اقا بي خيال به دلار مسافرتي نمي رسيم ها
از شر اينا كه خلاص شديدم دوان دوان به بانك رسيديم كه يك كارمند خوش اخلاق اواز خوانان اسمهايمان را صدا مي كرد: الهام، الهامممممم، الللللهامممممم
خنده زنان و دوان دوان به گيت خروجي رسيديم و سوار شديم ، هواپيما تركيش بود و مقصد استانبول اما معلوم بود مسافران مانند ما ترانزيتي هستند،صندلي ها تنگ بودن
و غذا هم معمولي و همسفران ايراني هم كه در راهرو بالا و پايين مي رفتند و الهام همش نگران كه به پرواز دوم نرسيم و من مست منظره جزيره هاي استانبول در زير نور خورشيد
خدايا من چقدر اين كشور را دوست دارم، يك تابستان من سه ماهش را در تركيه زندگي خواهم كرد و سراسر ان را با دوچرخه خواهم گشت ، اين خط ، اين نشون 
از زمان پياده شدن از پرواز تا رسيدن به گيت  يك دو ماراتون بود كه فقط چهره هاي گذراي ملل مختلف را به ياد دارم و چشمانم كه هر كلمه لاتيني را اولان باتور مي ديد، سراناجربه گيت ٣٠٧ رسيدم و معلوم شد كه هواپيما تاخير دارد
دو تايي نشستيم روي صندلي و به ضربان قلبمان گوش داديم، يعني اگر تاخير نداشت ما باز هم جامانده بوديم
اقا من عاشق فرودگاه اتاتورك در فصلهاي توريستي هستم، آدمها از هر نژاد ر رنگ با انواع مدل پوشش بخصوص در زنان، ادم در فرودگاه خيلي بيشتر مي فهمد كه برتري قومي و مذهبي و نژادي معنا ندارد
گروه كشيش هاي خنداني كه مدام مي خوردند، دخترهاي برنزه و باريك بلند مو طلايي، پاكستاني ها با شالهاي براق و پيراهن هاي بلند، عربهاي سياهپوش، سياهپوستهاي مو فوفوي  و الماني هاي بلند، 
حالا فكر كن وسط اين همه همكار بيست سال پيش من مرا شناسايي كرد، البته حالا ديگر بازنشسته شده بود و گرين كارت داشت و انگليسي مي پراند
از قيافه هاي مغولي كه زياد و زيادتر مي شدند فهميدم كه نگران گيت نباشم اما فهميدم كه تصوراتم را درباره اين قوم بايد تغيير دهم، اينها خيلي شيك و مدرن و خوش هيكل بودند
طبق معمول توريست هاي غربي از مغولها بيشتر بودند و من لذت مي برم از لباس و وسايلشان در سفر، اين ملت براي همه چيز و همه جا و همه وقت، وسايل متناسب با ان را استفاده مي كنند بالاخره راه  افتاديم و سوار هواپيما شديم، از قبل مي دانستيم كه براي پروازي طولاني اماده باشيم اما صندلي هاي ناراحت و باريك و تنگ حسابي نگرانم كرد،
خوشبختانه فيلم هم داشت و مهماندارهاي  مغول با گونه هاي برجسته حيرت انگيزشان
براي گذراندن اين زمان دردناك، دو تا فيلم مزخرف ديدم ، خدايي جاني دپ چرا ومپاير مي شه؟ يك شام و يك صبحانه خوردم سه بار نوشيدني خوردم ، يك بار پياده شديم و قرقيزستان يك ساعت مانديم و اقا مگه تموم مي شد؟ ملت الكي مي رفتن دستشويي تا از خشكي بدنشان بكاهند و من اخر كار يك قرص خواب اور خوردم  كه به جاي اينكه خوابم كند منگم كرد
حالا اون وسط ها الهام مي گفت بيا اين پتو و بالشها را هم دو در كنيم به درد جهيزيه خواهركت مي خوره، اخه اينا هم فيروزه اي است
كلي هم مي خنديد به من كه تمامي غذاهاي قابل حمل را تا مرد بغل دستي رفت دستشويي يواشكي مي انداختم در جليقه پر ازجيبم براي زمانهاي كه در استپ هاي مغولستان داريم از گشنگي داريم
سرانجام از ميان ابرهاي زيبا به مناظر متفاوت مغولستان رسيديم، زمين سرسبز در وسعت زياد با خطوط پراكنده رودخانه ها روي آن
و خالي خالي  سكنه، هراز چند كيلومتري دو سه چادر ديده مي شد
هواپيما بر روي خانه هاي مرتبت و خيابانهاي موازي پايين آمد
و ما در قسمت كنترل پاسپورتها ايتنقدر خنگ بازي دراورديم كه مرد جوان و خندان خودش فرم داد، فرم اشتباه را گرفت و فرم جديد را پر كرد و عكسهاي ما را چسباند و برد براي ويزا، خانمها همه كاملا شيك و اداري با كفشهاي پاشنه بلند و دامن هاي سرمه اي تنگ، احساسي از تميزي و كار درستي را القا مي كردند، سرلنجام ويزا صادر شدو شصت دلار هم داديم ودويديم به دنبال كوله ها كه ديدم اين بار گم نشده اند و تا از خروجي بيرون امديمميزبانمان را ديديم كه با ماشيني بزرگ و سفيد با شلوارك و بلوزي سفيد خندان عينكي منتظر ماست، خدا پدر كوچ سرفينگ را بيامرزد
و هوا بهار شيراز بود