۴ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

يك روز باراني را چگونه گذرانديد

نيمه هاي شب با صداي باران بيدار شدم، صدايش كمي عجيب و غريب بود، مدتي گرش دادم بعد متوجه شدم بطري خالي نوشابه را باد برده زير ناودان و اين صداي عجيب را توليد كرده، پتو روي سرم انداختم و رفتم بطري موزيكال را برداشتم كه ديدم همسايه مهربان يك كيسه پرتقال روي لبه ديوار گذاشته، ترسيدم كه باد و طوفان بيندازتش، همچنان در زير پتو رفتم و كيسه را برداشتم و دوباره خوابيدم
صبح همچنان باراني بود ، حلوا ارده  خوردم كه سوغات دوستي بود و تلفني فهميم كلاس ها تشكيل نمي شوند، شادمان چايي هم براي خودم ريختم و رفتم پشت پنجره نشستم
تا ظهر به باران نگاه كردم، كتاب خواندم، وب گردي كردم 
ظهر املت درست كردم و نان ها را هنگام گرم كردن آتش زدم و دود همه خانه را گرفت
بعد از نهار هوا آفتابي شد به داخل حياط رفتم و تا عصر علف هرز چيدم و گلدانها را هرس كردم و درخت به آفت زده و رو به مرگ را اره كردم
رزهاي كه پارسال قلمه زده بودم امسال همه گل داده اند و تخم لاله عباسي كه از كوچه ها جمع كرده بودم همچنين
اما مبارزه من و علفهاي هرز بدجور دائمي و سنگين شده و من همچنان در استفاده از سبزكش و علف كش مقاومت مي كنم
حلزونها روي درختها را جمع كردم و پرت كردم در حياط همسايه جهت افزايش پروتئين به غذاي مرغهاي آن طرف
به عنوان دسر هم انجيرهاي كه روي زمين ريخته بود خوردند
انجيرهاي سياه و شيرين و رسيده را جمع كردم و به بقيه در يخچال اضافه كردم، بزودي بايد بساط كمپوت را راه بيندازم
درختان الوچه پر از صمغ شده، سرچ كردم دلايل زيادي داشت كه نمي دانم كداميكي بود
دوباره روي صندلي نشستم تا به گردن و كمر و زانوي دردناك استراحتي بدهم ،
 در باغ پروانه ها پرواز مي كردند و زاغي هاي دم بلند بر روي نوك درختهاي پرتقال مي نشستند، پرنده اي آبي رنگ و ناشناس هم مي خواند.
عصر كه شد به ميدان روستا رفتم و لپ تاپ را كه ديگر تقريبا حتي فايل ورد را باز نمي كرد به پسرجوان صاحب مغازه دادم، باشد كه رستگار شود.
بازگشت را پياده تا خانه آمدم و از كنار باغهاي كيوي و مزرعه سويا رد شدم و از خانه اي كه كاغذي بنفش سرتاپايش را پوشانده بود عكس گرفتم و تمشك هاي باران خورده را چيدم، شيرين بودند.
به پيرزنان و پيرمردان روستا كه دم خانه هايشان نشسته بودند سلام كردم و از سوپري تخمه و ماست و چيپس گرفتم
هوا رو به تاريكي بود كه به خانه رسيدم و تا هنگام تاريكي مطلق پاي پنجره نشستم و به موسيقي هاي پويا گوش دادم و عود روشن كردم تا پشه ها را فراري دهد
سرد كه شد پنجره را بستم و به هال بازگشتم و اينها را مي نويسم

گربه دزده بود...

رييس دانشكده در حالي كه قرآن تو دستش بود، خدمتكار فضول و معروف را صدا زد تو اتاقش، زن تا قران را ديد شروع كرد به داد و فرياد و گريه و زاري كه: 
به خدا من كاري نكردم، من قسم نمي خورم، من دست رو قرآن نمي ذارم ، به خدا من چيزي به كسي نگفتم...
حالا ساكت هم نمي شه كه رييس بگه :
 بابا من سيدم ! بيا عيدي تو بدم !!!

۳ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

به قدمت حكايات سعدي

در جاده هاي روستايي ناگهان با قصري نيمه ساز روبرو شدم
 از زن و شوهري محلي ماجراي خانه را پرسيدم. زن گفت كه صاحبش  مردي از اهالي همان روستا است كه نظامي بوده  اما مدتي است كه چند هكتار را هفتصد ميليون خريده و حالا در آن خانه اي با استخر  دو طبقه مي سازد
همان سوالي را پرسيدم كه همه مردم روستا از او پرسيده بودند كه : با حقوق كارمندي از كجا آورده است؟ 
جواب اين بوده كه  دختري پولدار مشكل ويزا و خروج از كشور داشته  و مرد عقدش كرده و دستمزدش را گرفته! 
هر سه به اين دروغ خنديدم و زن با لهجه زيباي شمالي مي گفت : بچه  گول مي زند؟ چرا پس شوهر مرا نگرفته اين دختر ؟ توي زشت و چاق را گرفته؟ نگا شوهر من قد بلند ،چشم آبي...
و در حين گفتن اين جملات ستايشگرانه به همسرش نگاه مي كرد بعد
هر دو خندان رفتند كه بر روي زمين كنار قصر كار كنند 

۲ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

يك دوست خوب

ديروز 
رها: مي خوام خودمو بندازم جلو تريلي!
-چرا؟
-بخاطر عصر جمعه  و اينا
-ولي امروز پنج شنبه است!
-جدا؟ خوب كنسله فعلا

امروز
من: رها محض ياداوري امروز جمعه است 

😂

در گروه تلگرامي دوستان، آقا يه پست مي ذاره اون وقت همسرشون با حيرت مي نويسه :
 تو چطور داري مطلب مي ذاري، ؟ تو كه داخل دستشويي هستي و منم پشت در منتظر؟!!!

۱ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

نا مادر

زن شمالي، سفيد و چشم روشن است، شيرين و شوخ حرف مي زند، پرسيدم :نامادري مهرباني داشتي؟
 گفت: هرچي براي دخترش مي خريد براي منم مي خريد
- پس مهربون بود؟
- اري اما هرچي براي من مي خريد اندازه دخترش بود
-؟؟؟!!!

۳۱ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

اونا هم با ردذالت لبخند مي زدند

جلوي ميز رييس نشستم به مدت ربع ساعت داره تلفتي درباره سفر تبريزش صحبت مي كنه، مدارك منم دستشه و با كارت ملي ام بازي مي كنه، كه يهو ديدم  مدارك را از زير دستش بيرون كشيدم و وسط بانك ايستادم و با بلندترين صداي ممكن دارم از بقيه كارمندان مي پرسم كه :
آيا اونا هم اجازه دارن در ساعات اداري تلفن شخصي داشته باشند؟
آيا مي شود از رييس بانك به كارمندانش شكايت كرد؟
آيا مشكل دستشويي هتل تبريز را مي شود تلفني حل كرد؟

۳۰ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گوسفندان روشن بين

ديروز در مسير پياده روي در حاشيه روستا به گله كوچكي از گوسفند رسيدم كه با ديدن من دست از چرا برداشتند ، سرهايشان را بلند كردند و خيلي جدي به من خيره شدند، منهم نگاهشان را پاسخ دادم و عبور كردم، آنها همچنان با نگاهشان مرا تعقيب كردند و من همچنان دور مي شدم كه  ناگهان كل گله به دنبال من راه افتادند!
من متعجب و خندان سرعتم را بيشتر كردم و آنها هم بيشتر، چوپان متوجه شد و شروع به صدا زدن كرد اما فايده اي نداشت و آنها خيلي جدي پشت سر من مي دويدند، 
اخر چوپان از جايش بلند شد و به دنبال آنها فرياد زد و سوت كشيد و من پا به دو گذاشتم  اما آنان همچنان پايمردانه به دنبالم بودند
اينقدر موقعيت خنده دار بود كه وسط دويدن زنگ زدم به رها و ماجرا را برايش تعريف مي كنم
و او به مسخره مي گويد: ويژگي هاي يك رهبر را در تو شناسايي كردند

۲۹ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

و رها از شرم ايراني بودن هم كارانش آب شده است

رها رفته سر كار جديد، كاري كه در ايران معمولا مردها انجام مي دهند و تمامي همكارانش هم مرد هستند،
از روز اول رفتار همه بسيار برخورنده بوده و رها را تحقير و تمسخر مي كردند، سوالات ابتدايي از او مي پرسيدند و متلكهاي در باب جاي زن در اين كار نيست،  رها هم طبعا همه را دايورت كرده بوده به تخمدان چپ
اما در ميان اين جماعت مردان بي ترحم، يك همكاري بوده كه از روز اول سلام مي كرده، غذايش را تعارف مي كرده، افراد را به او معرفي مي كرده و چايي مي ريخته و تنقلات مي داده و خلاصه آدم بوده
امروز مرد عكسهاي عروسي برادرش را نشان رها مي داده كه رنگ لباسها عجيب تند و شاد بوده
رها از او پرسيده كه شما كجايي هستي؟
گفته افغانستان، كابل

۲۷ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

جايي كه ميكل آنژ و برنيني ساخته باشن، مردن داره خدايي

دوستم تنگي نفس داره، رفته واتيكان و  تو راهروي باريك و معروف  گنبد  سن پيترو تو اون شلوغي دچار حمله آسم شده 
واون وقت كلي با خودش حرف زده و تمركز كرده تا تونسته تحمل كنه و خودشو به زير گنبد برسونه، 
حالا داشت تعريف مي كرد كه به خودم گفتم: 
اصلا نگران نباش مردي هم مردي، تو  واتيكان و سن پيترو بميري بهتر از اينكه كه تو چهار راه  تازه آباد  ده كوره ات بميري 

۲۳ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تركه انارش

دوقلوها را برده بودم پارك و خودم روي نيمكتي نشسته بودم، زني چادري و ميانسال آمد كنارم نشست و شكلات فاتحه اي داد و حرف زد، زياد، منهم با كنجكاوي به اطلاعاتي كه از تمامي افراد موجود در پارك مي داد گوش مي كردم. 
ناگهان بين انبوه وراجي هايش گفت: پسرم شهريور پارسال همين موقع  از خونه رفت بيرون، ديگه برنگشت، تصادف كرد، پسر نبود كه تركه انار بود
و با صحبتهايش ادامه داد اما من ديگر چيزي نشنيدم 

۲۱ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

من گفتم سوالهارو خيلي خوب جواب مي دن؟

دوقل: حيوونه
من: بله
دوقل: پرواز مي كنه
من: بله
دوقل: رنگيه
من: بله 
دوقل: خرس پاندايي كه پرواز مي كنه

هوم سوييت هوم

در شيراز هستم و اذيت مي شوم، من بيشتر اوقات در شيراز اذيت مي شوم و به همين علت زياد شيراز نمي آيم و دليل اصلي آن خانه  است.
خانه ما در شيراز بسيار زيباست، پر از درخت و پر از رنگ   و پر از نور، بزرگ و دلباز است 
اما موجوداتي شرير در روح اشيا اين خانه فرو رفته اند كه قصدشان فقط آزار من است! 
به عنوان مثال سه دست مبل و انواع كاناپه در خانه هست اما يك جاي راحت براي نشستن وجود ندارد، گردن و كمر و باسن به نوبت در هر كدام بسته به انتخاب مبل اذيت مي شود، الان رو بنفشه نشستم كه كمر درد تخصصش است! 
چهار تا اتاق خواب هست كه همه تختخواب دارند و روي هيچكدام نمي شود يك دل سير خوابيد، يكي صدا مي دهد، ديگري گود است و آن يكي باريك و آخري داغ
دو تا تلويزيون و ماهواره وجود دارد كه هميشه يا صدا يا تصويرشان مشكل دارد يا طوري قرار گرفتند كه بعد از ديدن يك فيلم گردنت نياز به فيزيوتراپي پيدا مي كند
در كابيت اشپزخانه انواع ظرف و ظروف رنگ به رنگ موجود است  آن وقت براي دم دست و سر ناهار مقاديري ليوان لنگه به لنگه و پيش دستي لب پريده روي ميز مشاهده مي شود.
سه توالت ايراني و دو توالت فرنگي در خانه هست كه يكي دور و در حياط است و ديگري وسط هال است كنار گوش مهمانان  و بقيه  هم كه معمولا يا خرابند و سطل اشغال و دستمال توالت  ندارند و يا شيرآبشان سرتا پاي آدم را خيس مي كند اگر قبلا نسوزانده باشد يا سوراخ نكرده باشد! 
هواي خانه هم كه وقتي كولر خاموش است گرم و وقتي روشن است يخزده است، برعكس اين جملات در زمستان وبا بخاري نوشته مي شود
باور كنيد كه اصلا اغراق نكردم، در اين خانه هيچوقت در سه تا يخچالش آب خنك پيدا نمي شود و چايي درست كردن عذابي است اليم 
و هنوز هم بعد از اين همه سال نفهميدم سطل اشغال  اشپزخانه كجاست كه من هيچوقت پيدايش نمي كنم!!
سالي يكبار كه به شيراز مي آيم،مدام در حال جابجا كردن، خريد كردن ، تعمير كردن، تغيير دكوارسيون و ايجاد راحتي هستم
اما تا سال بعد تمامي وسايل و اشيا به ذات خود باز مي گردند و با خنده اي شريرانه شادمان از ديدن من، آزار خود را آغاز مي كنند

۲۰ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

دلهاي پاك

با دوقلوها بيست سوالي بازي مي كنم،  بخوبي حدس مي زنند و خيلي خوب هم سوال مي كنند ، مي ميرم وقتي با اون حركات لب مي پرسن: از وسايط نقلين
فقط يك مشكل كوچولو دارند، به من كه رقيبشان هستم كمك مي كنند و تقلب مي رسانند

۱۳ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ولي عزيز دل مضمون شعرهاش اين بوده كه همه دوست دارن ولي من تنهام

يكي از دوقل ها رفته پشت گوشي آيفون داره بلند بلند شعر هاي من درآوردي مي خونه
مامان بهش مي گه داري چي كار مي كني؟ 
مي گه دارم مي خونم تا مردم تو كوچه خوشحال بشن

۱۲ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

از ديشب تا حالا دارم خودم را اسكن مي كنم ببينم چه جور شنونده اي هستم

مدتي بود به دليلي كه براي خودم هم مشخص نبود از دوستي دوري مي كردم، ديشب وسط يك مهماني بزن و برقص در تاريكي و روشني ديدمش و  كلي ابراز شادي كرديم از ديدن  هم و  با صداي بلند شروع كرديم به سوال و جواب و در همان گفتگوهاي اوليه ناگهان يك چراغ پروژكتور چشم كور كن بر روي دلايلم براي كناره گيري افتاد كه خدمتتون عرض مي كنم:
اين دوست عزيز  در همه ديالوگها نظر خودش، خاطره خودش  و منافع خودش را منظور مي كند و يا  به عنوان مثال:
- رفتم آرايشگاه....- منم موهامو مش كردم ولي خيلي گرون گرفت...
- خواهرم جواهر سازي مي كنه... -داداش منم كارش خيلي خوبه...
- رفتم يه جاي ماساژ... -برا منم زنگ بزن وقت بگير...
- ترم داره شروع مي شه...- به دانشجوهات بگو برام تبليغ كنن...
- مهلت اجاره سال خونه ام شده...- برا منم مي پرسي خونه رو...
- يه سايت رزرو هتل و هاستل هست... -يه روز مي يام خونتون برا منم رزرو كن...
در واقع شنونده خوبي اصلا نيست  و اجازه لذت بردن از گفتگو را به آدم كه نمي دهد هيچ، هر اطلاعاتي كه بدهي فورا درخواستي روي آن مي گذارد و به تو بر مي گرداند
حضور خودش ، ارزوهايش، انديشه هايش و نيازهايش مقدم بر  رد و بدل كردن عواطف و احساسان و انديشه ها و حتي اخبار شخصي است. 
طبعا ويژگي هاي مثبتي هم دارد اما  گفتگو با اون اينقدر ذهنم را خراش مي داده كه ناخودآگاه بي خيال بخشهاي خوبش شده بودم

۱۰ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ولي خوشگل بودا، ارزششو داشت، ديدينش كه

ولي خدايي بايد دستمزد يك روز كارگر را به من مي داد، اون همه طاقه پارچه را ريختم رو سر پيرمرده درست، ولي خيلي بهتر از قبل چيدمشون رو هم!
از كول و كمر افتادم يه ملافه خريدما 

۹ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

خنده دار تر از همه مهمانان گرياني بودند كه از خواهرا تشكر مي كردند كه خدا خيرتون بده چه گريه خوبي كرديم

موقرمز رفته عروسي پسر عمو در روستاي پدري اش
حگروه موسيقي در مجلس تانگو گذاشتن ،
 اون وقت به جاي عروس و دوماد، خواهرهاي موقرمز به ياد پدر متوفي رفتن با عمو  تانگو رقصيدن و اشك ريختند
حالا موقرمز فرياد زنان مي گفت: آخه مي خوام بدونم، بابامون   به عمرش اصلا رقصيده بود؟يا شما   تو عروسيتون  با بابا تانگو رقصيديد ؟ عمومون  با عصا راه مي ره با شما تانگو برقصه؟ حالا  مي رقصي چرا گريه مي كنيد وسط عروسي؟ 

۸ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ايرانيان غريب

امروز رفته بودم به مطب دكتر پوستي به دكتر خالويي، از وقت دو ساعتي زودتر رسيدم، خانم منشي اجازه  ماندن در اتاق انتظار را  به من ندادند و گفتند سر همان ساعت خودم بيايم و من برگشتم به خيابان داغ
تبصره: 
اتاق انتظار كاملا خالي بود!
عينا روح  خانم منشي 

۵ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شانس اوردم، جز شماها كسي متوجه سوتي نشد

خب وقتي دو ساعت هشت طبقه ساختمون ثبت احوال را بگردي دنبال خانم ضميري و پيداش نكني
بايد دو تا احتمال هم در نظر بگيري : 
يكي  تو اسمارت گيس طلا هستي اولا
و دوما اونجا ساختمون ثبت اسناده، نه ثبت  احوال! 

۴ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

متخصصان نازايي در ثبت

در سالن شلوغ ثبت احوال، برادري پيگيري اصلاح شناسنامه خواهر متوفي را مي كرد براي انحصار ورثه، متصدي دفتر مي گفت: خب ايشون يه بچه دارن تو شناسنامه!
برادره داد مي زد: بابا اين چون بچه دار نمي شد شوهرش طلاقش داد، بعد از كلي  دوا و درمون، شما چه طوري به اين راحتي بچه دارش كرديد؟

يك وبلاگ نويس خوب، يك وبلاگ نويس مرده است

براي كار محضري رفته بودم  كه وقتي متصدي اسم مرا در كامپيوتر مي زد پيغام مي آمد به ثبت احوال مراجعه كنيد
مراجعه كرديم، گفتند به شيراز مراجعه كنيد
مراجعه كرديم
گفتند به همون تهران مراجعه كنيد
مراجعه كرديم، گفتند :گلاب به روتون روم به ديوار شما از سال ٩١ فوت كرديد و گرم بوديد  حاليتون نيست!

۳ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

كرامت بشر از كرامت ايراني بالاتر نبود؟

سالها پيش  دختران افغاني اجازه آموزش در فرهنگسرا را نداشتند ،   تا  زماني كه قانوني نانوشته وضع شد: ثبت نام انجام مي گيرد، شهريه دريافت مي گردد ، آموزش داده مي شود اما گواهينامه  پايان دوره صادر نمي گردد!
اينطوري   مديرها هم وجدان خود را راضي كردند و هم پول ثبت نام از جيبشان نرفت
حالا اين وسط من چهار سال تمام ، هرچه كه  از نقاشي مي دانستم را به دخترك ياد دادم ، نامش را فراموش كردم، فاطمه بود يا زينب
طراحي با مداد، طراحي با زغال، طراحي با آب و مركب، نقاشي با مداد رنگي، با گچ پاستل  ، با آب رنگ و سرانجام رنگ و روغن
در اين سالها روايت هاي زندگيش را مي شنديم: مادر و پدر كه فوت كردند، برادري كه سرپرستيش را مي مرد، زن برادري كه برايش خواستگارهاي داغوني  جور مي كرد تا از شرش خلاص شود، سربازي بي كار، كارگري   اخراجي، آخرين موردش يك دزد بود!
تا جنگ تمام شد در افغانستان و خبر م داد افرادي كه هنري داشته باشند ،سازمان ملل برايشان كار پيدا مي كند اگر برگردند به كشورشان
به شرطي كه مدرك معتبري داشته باشند و من اولين و اميدوارم آخرين كار غيرقانوني عمرم را انجام دادم: 
با كمك دفتردار ،گواهينامه تمام چهار سال را برايش صادر كردم!
 مديرمان هم ديد و فهميد و چشمانش را بست
از اين قضيه ده سال شايد پانزده سال مي گذرد و من  آن سالهاي اول، قبل از اينكه آدرسم عوض شود، عكس هاي به دستم مي رسيد از اين  دخترك كه  معلم نقاشي شده و  شوهري  خارجكي دارد و  بچه دار شده بود و 
همه را گفتم كه بگويم
كسي نبود كه چشمانش را ببند ؟كه غيرقانوني پيوند عضو مي كردند؟ كه دخترك زنده باشد هنوز؟

۲ شهریور ۱۳۹۵ ه‍.ش.

چه شد كه رفقاي سابق اينقدر پليد شدند؟

مدتها بود به فرهنگسرا سر نزده بودم، 
رفتم  و ديدم كه مدير جديد تعداد زيادي از كاركنان را  تعديل  نيرو كرده است. 
يكي از خدمتكاران به شدت گريه مي كرد و دل من  برايش كباب شد اما هر كاري مي كردم نمي توانستم تصوير شادماني اش را در چند سال پيش بياد نياورم زماني كه همكارش اخراج شده بود.
و دردناكتر اينكه،  همكاري كه  امروز خبر اخراجها را به من مي داد،با شادماني  لبخند مي زد. 
من به لبخندي كه سريع تلاش كرد جمعش كند نگاه كردم و  به  چهره اش هنگام اخراج آتي اش انديشيدم.

۳۱ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

در ستايش صبوري

پنجره ها را باز كردم، اسپيليت را خاموش كردم( معادل فارسي اسپليت چيست؟) هواي بيرون ولرم است، گرم اما قابل تحمل، با خودم گفتم قابل تحمل، تكرار كردم ، قابل تحمل، تحمل 
همين قسمتش عجيب است: تحمل
زماني كه اينا نبودند، تمام تابستانهاي كه بدون خنك كننده گذشت ، غير قابل تحمل بود؟ گمان نكنم
ما جزيي از طبيعت بوديم، هماهنگ با آن، با فصلهاي مي چرخيديم دور خورشيد، با زمين مي چرخيديم،  تغيير فصول را مي فهميديم،
: بوي بهار مي آيد، باران نزديك است، گرماي خرما پزون است، سرماي پيرزن كش
اين اسپيلت ها هوا را هميشه متعادل نگه مي دارند، تعادل
نبايد تعادل هواي اطرافمان بهم بخورد، ما ديگر تحملش را نداريم ، تحمل عدم تعادل را نداريم، اسپيليت زمستانها گرم مي كند، تابستانها خنك
و ما فراموش كرديم طاقت بياوريم سرما را، تحمل بياوريم گرما را
به همين دليل پنكه اينقدر در خاطراتمان حضور دارد و چرخش شگفت انگيزش  كودكي هايمان را پر مي كرد
براي  همين علا الدين و بخاري مي توانست علاوه بر گرما، امنيت و آغوش باشد برايمان
به تمام وسايل ديگري فكر مي كنم كه " تحمل" زندگي بدون آنها  را ندارم 
مي خواهم بدانم هر كدام چگونه مرا  بي تحمل كردند

۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

يك هلوي خنك بهش دادم

خب همانطور كه در اينستاگرام مشاهده كرديد اومدم شمال و ديدم كه علفهاي هرز حياط تا كمر بالا اومدند، از انجا كه قصد استفاده ازسبزكش را ندارم، يك چمن زن كه اگهي اش را سر كوچه ديده بودم خبر كردم
جوان  وقتي كارش تمام شد گفت: چهل تومن مي شود ،
يك تروال پنجاهي دادم گفت: كه پول خرد ندارد، 
گفتم : بقيه اش مال خودت، 
گفت:  من گفتم چهل تومن چهل تومن مي گيرم ، پول حلال بايد ببرم خونه، 
گفتم :راضي ام، 
گفت : من راضي نيستم
اخر چهل تومن خرد پيدا كردم و بهش دادم
وسايلش زياد بود،  با ماشين رها  تا ميدان شهر رسانديمش ، وقتي سوار ماشين شد عطر خنك چمن و علف بريده شده ماشين را پر كرد

۲۵ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

حرف آخر

خب بچه ها
خوشمزه ترين بخش سفرنامه نويسي كامنتهاي اخرين پست است، خستگي نوشتن اين همه روز از تنت بيرون مي رود. بارها و بارها تصميم مي گيرم همون كوتاه نويسي ام را ادامه بدم و بي خيال سفرنامه بشم
اما هربار مزه اين كامنتها نمي گذارند
خيلي چسبيد در همه جا، فيس بوك و پلاس و اينستا و هر دو تا وبلاگ
خيلي از كامنتها منو خندوند و ممنون
از اينستاگرام خيلي راضيم هميشه دوست داشتم به توصيف لحظات سفر، عكس اضافه كنم و خيلي مشكل بود در وبلاگ و اينستا كارم را راحت كرد.
اگر مدت زمان فيلمهايش زياد شود شايد روزي زنده سفرنامه بذارم
قرار بود درباره هزينه ها بگويم، ٦٠٠ دلار نفري خرجمون شد ، براي بيست روز ، بدون هزينه بليط، بليط رفت ٤٠٠ شد برگشت ١٨٠ 
قيمت هاستلها حدودا شبي سي هزارتومن بود و غذاها خيلي وابسته به رستوران بود از پرسي ١٢ تومن تا هفتاد تومن
در تمامي شهرها هاستل و گست هاوست ريخته و رزرو اينترنتي هم ممكنه و چانه زدن هم دارند
تاكسي در تفليس هشت تا ده هزار تومن از اين سر تا اون سرشهر اما ميني بوس و ون نفري دو هزارتومن تا سه هزارتومن
تاكسي ها هم چانه زدن دارند
اتوبوس بين شهري فقط يه بار سوار شديم كه نزديك ده هزارتومن بود
خلاصه اينكه قيمتها از ايران پايينتر است
خريد نكرديم به جز روز آخر و اطلاعاتي در اين زمينه ندارم
گوگل مپ شماره اتوبوسهاي شهري و ايستگاههاشو مي ده و محل هاي ديدني هم در اپ triposo بود كه افلاين است و حتي مسير پياده روي هم پيشنهاد مي ده
عدم امنيتي نداشتيم ما فقط يه بار در كنار ساحل  دو مرد ميانسال اذربايجاني پيشنهاد شام دادن و اصرارشون اذيت كرد كه اخرش بي خيال شدن و رفتند واگرنه گفتم براي گرج ها نه يعني نه 
مثلا يه بار كنار درياچه يه جوان مست پيشنهاد دادكه به جمعشان بپيونديم و پروانه گفت لطفا برو، خيلي ساده رفت
ديگه چي پرسيده بوديد؟
عروسي نمي دونم چطور مي شه گرفت اون ورها و درباره مهاجرت و قوانينش هم اطلاعات ندارم
من حتما يه بار ديگه مي رم گرجستان و مدت بيشتري در كوهستانهاي قفقاز مي مونم و شهرهاي بيشتري را مي بينم، حتي شايد ي روز با به ماشين درست و حسابي با رها بزنيم به جاده هايش
بسيار شادمانم كه چنين كشوري در اين نزديكي وجود دارد كه شبيه سويس است به ان گراني و دوري نيست و مردمي به اين مهرباني دارد
دوست دارم كه شما هم خوانندگان سفرنامه هايم، گرجستان را با اين دو واژه بياد اوريد و بياموزيد " مهرباني بي دليل"

پايان سفر

از صبح شروع كرديم به جستجوي بليط در هاي هاليدي، قيمت همان روز بسيار پايين آمده بود ١٨٠ هزار تومن، حالا هركاري مي كرديم خريد كنيم خطا مي زد، اخر دست به دامن رها شديم ، اون خريد بليطها را براي ما ايميل كرد، با اينكه مي دانستيم بدون پرينت هم مي شه سوار هواپيما شد اما محض احتياط رفتيم بيرون دنبال پرينتري گشتيم كه نبود، كافي نت هم نبود ما هم بي خيالش شديم و رفتيم كه پروانه سوغاتي بخره و برگشتيم مهمونخونه
وسايل را جمع كرديم و خيلي وقت داشتيم تا ده شب، متصدي مهربان گفت مي تونيم بمونيم اما گشنه بوديم و مي خواستيم سعيدو ببينيم و هديه شو بديم بهش
با كوله ها از خانم مهربان خداحافظي كرديم و راه افتاديم
همون تو خيابون روستاولي يه رستوران خيلي شبك و پيك بود كه داخلش پر از عكسهاي قديمي گرجستان بود
و غذاهاش بهداشتي و سلامتي و اين حرفا بود
پروانه كه اصلا اهل ريسك نيست همون سالاد مرغي كه اين مدت با احتياط سفارش مي ده خواست و منم يه غذايي كه نمي دونم چي بود
رستورن خنك و خلوت بود و اينترنت هم داشتو هي زنگ زديم به سعيد و هي شبكه جواب نمي داد
من وبلاگ نوشتم و عكسهاي در و ديوارو نگاه كردم و غذا اومد، اقا اين اخرين غذاي من در گرجستان بهترين غذاش بود
يه مرغي كه با سبزي پخته شده بود و با كاهو و خيار لاي پنير و يه چيزي كه نمي دونم چي بود پيچيده شده بود، يعني خوشمزه و كاملا صد كلسترول
غذا كه تموم شد پروانه رفت حساب كنه من رفتم دستشويي و با ديدن بقيه ساختمان و داخل دستشويي فهميدم كه پروانه داره صورتحساب بالاي پرداخت مي كنه
برگشتم و قيافه پروانه تماشايي بود، البته خيلي هم بالاتر از تصورم نشد، هفتاد لاري دو تايي با هم اما خيليييي خوببب بوددد
رفتيم تو پارك نشستيم تا زمانش برسه، همون پارك عاشقان كه پر از مجسمه است و همون خانم بستني فروش كه خيلي شغلشو دوست داره
اخرين بستني ها را هم خورديم و از تماس با سعيد نااميد شديمو رفتيم ايستگاه اتوبوس
ماشوتكايي كه امد بسيار شلوغ بود و تقريبا نصف مسير طولاني تا فرودگاه را ايستاديم و با حسرت به هندوانه مرد مسافر نگاه كرديم
روز اخر سفر من هميشه غمگينم، مثل همان روز اول قبل از سفر
به هر كشوري كه سفر مي كنم، زادگاهم مي شود و هنگام ترك آن، انگار كن كه از شيراز مي روم، اين ادمها جزئي از زندگي من مي شوند و خانواده ام، فاميل آدميت
حالا همه را ترك مي كنم ، پيرزنان مهمانخانه هايم، جواناني كه سوارم كردند، سعيد و خانواده اش ، مغازه داراني كه خريد كردم 
حس غريبي است
رودخانه اي كه تنها يكبار در ان شنا مي كني حتي اگر باز هم به گرجستان بازگردي ، اين همان نيست
به فرودگاه رسيدم و  به پروانه گفتم  سعي كنيم با حداقل جلب توجه سوار هواپيما بشويم كه تابلو بازي نشود
هنگام ورود معلوم شد فقط دو تا پرواز بود و هر دو تا به ايران! اتا و قشم 
بنابراين توجه كنيد به حجم عظيم هموطنان و دو تا موجود سياه و افتاب سوخته با كوله پشتي و دو ليوان بزرگ كاغذي نوشابه در دستشان
يعني يك درصد فكر كن ما جلب توجه كرديم!!!
از هشت كه رسيديم تا خود سوار شدن به پرواز داشتيم به انبوه سوالات عزيزان جواب مي داديم 
با كوله
كجا
كي
با كي
چقدر
خواب
غذا
هتل
چادر
چه مدت
چقدر
و تازه اطلاعاتشان را به اقصي نقاط سالن انتقال مي دادن و در نتيجه به هر طرف كه نگاه مي كردي ، نگاهي كنجكاو به صورتت اصابت مي كرد، يك جوراي شبيه ميمون هاي باغ وحش شده بوديم، رنگمان هم كه جور بود خدايي
من بخش روابط عمومي را به پروانه سپردم كه كلي با عشق و عواطف و توجه اطلاعات مي داد و كلي دوست و رفيق پيدا كرده بود و رفتم فري شاپ و كلي با اين تسترها، رژ لب و ريمل و عطر و رژگونه زدم و با احساس از خود خوش اومدن يه پريز پيدا كردم و چسبيدم بهش و بقيه رمان كاراگاهي را ادامه دادم
قشمي ها رفتند و اتايي ها با سه ساعت تاخير سوار شدند
يك زوج ميانسال همشهري هم بودند كه شنيدن لهجه شون كلي حالم را خوب مي كرد
پرواز خالي بود و اونايي كه ١٥٠ دلار خريده بودن از خريد ١٨٠ تومني ما حيرتزده بودند و حتي يكي بود كه هشتاد تومن خريده بود
بامزه حضور مهاجران زياد ايراني بود، ادمهايي كه امده بودند و ديده بودند و ماندگار شده بودند، خيلي هم راضي ، با اينكه درامد اينجا خوب نيست اما خدايي خاك گيرايي دارد گرجستان
در هواپيما داستان داشتيم با سه جوان غيور ايراني كه با شلوارك اومده بودند كه اين جهنم، مست و پاتيل بودن اينم گورسياه، يكيشون رفت تو دستشويي و سيگاري كشيده بوده و هواپيما سه بار الارم داد تا بالاخره فهميدن مشكل كجاست
اخه يكساعت و نيم پرواز خوب نگه مي داشتي خودتو، اخرش هم پاسش را نداد به مهماندار و هنگام پياده شدن پليس فرودگاه منتظرش بود
با اسنپ يه تاكسي واسه خودم و پروانه گرفتم كه بيست تومني ارزونتر از تاكسي فرودگاه از كار در اومد اما نشد كه براي همشهري ها بگيرم، گويا تا يكي فعاله نمي شه درخواست دومي را داد
سوار شديم و در سكوت فرو رفتيم، فاصله طولاني فرودگاه تا خونه، فرصت خوبيه براي بيادآوردن و فراموش كردن

۲۴ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

تفليس همچنان زيبا

صبح به تفليس رسيديم و رفتيم دنبال مهمونخونه اطراف ايستگاه كه پيدا نكرديم و در نتيجه مترو سوار شديم و رفتيم خيابون روستاولي. پله برقي هاي متروي تفليس خيلي سريعتر از تهرانن، خدا به داد پيرزنهاشون برسه
و ما مردمي را ديديم كه صبح زود به سر كار مي روند، ديگه باورم شده بود تمام اين مردم ساعت ده بيدار مي شن!
خانمي با يك دسته بزرگ گل هم بود، كوكب هاي اين سرزمين غول آسا هستند، كاش بذرش را آورده بودم
در روستا ولي همه مهمانخانه ها بسته و همه خواب بودند، بنابراين رفتيم در كافه اي سحرخيز نشستيم در حالي كه خانم در حال جارو زدن زيرپايمان بود چايي و كيك سفارش داديم و منتظر گذر زمان شديم
عاشق كافه هاي داخل پياده رو هستم ، گذر مردم و صداهاي خيابان را دوست دارم
دو مهمانخانه لافت و ماركوپولو كه ارزان و معروف و تميزند هر دو پر بودند بنابراين كوله به دوش راه افتاديم، مسير صعب العبور كوچه هاي سربالايي و مهمانخانه هاي پر تا سرانجام يكي اتاق خالي داشت
در واقع خانم مهربان يك اتاق شش تخته خوابگاه مانند را به ما دو تا داد، شبي ٢٥ لاري ، كه دو نفر٥٠ لاري مي شد، مهمانخانه به شدت قديمي و درب و داغان بود اما عجيب به دل مي نشست، پنجره رو با باغ و تراس رو شهر
زديم بيرون به ديدن بقيه تفليس ، اين شهر جاهاي ديدنيش خيلي زياده
رفتيم قدم زمان پل طبيعت و سوار تله كابين شديم و شهر با رنگهاي نارنجي زير پايمان، در بالا مجسمه مادر گرجستان را ديديم ، اين كشور پر از مجسمه است و واقعا برام سوال است اگر خودشان مي سازند بايد رشته هنر دانشگاهشان خيلي قوي باشد!
از انجا قدم زنان به ديدن كليسا رفتيم و بعد هم پايين آمديم تا دوباره به رودخانه رسيديم، ظهر شده بود و پياده روي خسته كرده بود و رفتيم رستوران عربي و اولين رستوران بد اين سفر را تجربه كرديم، قيمت بالا و حجم غذا بسيار اندك و خيلي بد قيافه
بعد از غذا ديدار شهر را ادامه داديم، كليساي ديگر در كنار مجسمه مردي سوار بر اسب
قسمت جالبش عروسي كه داخل كليسا برقرار بود، يعني قشنگ يك ساعتي در دلم خنديدم، عروس زيبا و ساده، داماد تپلك بامزه، اينا يك ساعت سرپا بودند و كشيش داشت با عجله ورد مي خوند و تموم نمي شد لامصب
من نمي دونم چطور عروس و داماد و ساقدوشها فشارشون نيفتاد و چرا كشيش نتركيد
من رو صندلي نشسته بودم همه جام درد گرفت
حالا در تمام اين يك ساعت يك كمدي صامت در جريان بود: مرد خدمتكار اومد اب مقدس بريزه تو اون ديگ بزرگه، ديد ديگ كثيفه، يه سطل اب برد بشورتش، سطله سوراخ بود تمام مسير رودخونه درست كرد، كه اين رودخونه از بين عروس و دوماد و كشيش مي گذشت و اعصاب كشيش را خورد مي كرد
رفت ديگو شست ، بقيه اب ديگ ريخت رو زمين ، سطل را برد رفت يه تي بزرگ اورد با اون بين عروسي و مهمونا چرخيد و كلا نظم سالن را بهم زد و رفت بيرون، يه خانم خدمتكاري اومد ديد ديگ اب نداره رفت با همون سطل سوراخه اب اورد و داستان دوباره شروع شد
يعني ديدم اگه بمونم لبخندم به خنده تبديل مي شه بزور پروانه را بلند كردم زديم بيرون
مهمانان بيرون ايستاده بودند و اندك بودند و دختران بسيار شيك و بسيار ساده در ارايش مو و رو و البته كه بسيار خوش هيكل بودند، من نمي دونم اين بدنهاي باريك چطور بعد از ازدواج اينطور مي تركد!
 بعد از كليسا قدم زنان از يه خيابون خوشگل كه رستوران ايراني داخلش بود رد شديم و تمشك خريديم و با دست و دهان قرمز به مترو رسيديم
پروانه مي خواست به شعبه koton بره) درست نوشتم؟) و من راه را بهش نشون دادم و فرستادمش داخل مترو
حقيقتش نگرانش بودم، تا به حال از من جدا نشده بود
قدم زنان روستاولي را تا مهمانخانه بالا آمدم، قدم زدن در خيابان هاي شهر را به ديدن ساختمانها و موزه ها ترجيح مي دهم، خيلي مي چسبد
در مهمانخانه دوش گرفتم و چرتي زدم كه پروانه جنازه آمد، گويا مغازه همچين مالي نبوده، كمي استراحت كرد و رفتيم در تراس ميوه خورديم، بامزه بودند بقيه مسافران، بك پكرهاي جوان، سياه و سفيد و پسر و دختر در همان راحتي اشنا، غذا درست مي كردند در اشپزخانه، پابرهنه مي چرخيدند، كتاب مي خواندند و حال خوشي داشتند و البته حال پروانه وسواسي و تميز را بهم مي زدند 
پروانهاصرار كرد كه بيرون بزنيم براي خريد سوغاتي
رفتيم و مركز خريدي پر از مارك را ديديم كه اتفاقا ماركهاي كه پروانه مي خواست داشت و حراج خوبي هم زده بود
پروانه قصد خريد داشت من خودم را هلاك كردم. من خريد كردن دوست ندارم اما وقتي قيمتها اينقدر خوب است چرا كه نه؟ هرچي لازم  داشتم براي يكسال اينده را خريدم ،از زير زير تا رو رو و خانمه با حيرت مي گفت شما همه اينارو مي خواهيد؟و پروانه هم مدام مي گفت عاشقتم
بعد از خريد لذت بخش رفتيم رستوراني در همان نزديكي و من كباب و پروانه سالاد خورد و برگشتيم مهمانخانه و بيهوش

۲۳ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

باتومي سبز

برنامه صبح اين بود كه باغ گياهشناسي باتومي را ببينيم، اتوبوسش را با گوگل مپ پيدا كرديم و سوار شديم، ون مستقيما تا دم در باغ مي برد. واقعيت اينكه اينقدر اين مدت مناظر بكر ديده بودم كه مناظر دستكاري شده اين باغ خيلي برايم جذاب نبود اما به هر صورت من هميشه عشق درخت بودم و اينجا هم گونه هاي متفاوتي از سراسر جهان بود كه برخي ٢٠٠ ساله بودند.
چندين ساعت در جاده هاي پر درخت پياده روي كرديم، بخشي از راه كه مشرف به درياي سياه بود خيلي زيبا و دل انگيز بود.
بخش دردناك قضيه حضور هم وطنان عزيز بود كه بسيار موجب شرمندگي بودند. انبوه خانواده ها كه احتمالا از يك اتوبوس پياده شده بودند و در محيط ارام و ملايم باغ سرو صداي ايجاد مي كردند عجيب و غريب! 
مادرها دنبال حسن و كيميا بودند و نام فرزندان را مدام فرياد مي زدند.  
اقايوني تصميم مي گرفتند كه براي عكس گرفتن از درختان و نرده ها و هر بخش بلندي بالا بروند
افراد مسن با خود خوردني اورده بودند و هرجا كه جايي براي نشستن بود بساط پيك نيك پهن مي كردند
طبق معمول خوشمزه هاي در گروه هم بودند كه سعي مي كردند شوخ و متفاوت و شاد به نظر برسند و مدام اواز مي خواندند و با بقيه شوخي هاي عجيب و غريب مي كردند
تا جايي كه مي شد سعي مي كردم جلوتر يا عقب تر از انان بيفتم كه نمي شد اما زماني كه شروع كردند به الله اكبر گفتن با بالاترين صداي ممكن
از يك راه خاكي فرار كرديم به يك بخش ديگر
واقعا چرا بايد اداي داعش را در يك كشور ديگر در بياوري؟ چه چيز اين كار بامزه است؟ جالب اينكه ظاهرشان كاملا نشان مي داد كه در ايران ادمهاي موجه و محترمي هستند تنها اينجاست كه اجازه اين كارها را به خودشان مي دهند
يه زماني ارش نوراقاي در وبلاگش بحثي داشت به نام لمپنيسم در سفر كه من ديدمش
بقيه مسيرگلهاي درشت آبي ديديم و بامبوهاي بزرگ با تنه هاي سبزشان و ني هاي روسي و سرانجام رسيديم به لب دريا
انجا شب رنگ هاي خوشمزه خانم فروشنده را خورديم و براي بازگشت سوار واگن هاي برقي شديم كه در پارك مي چرخيدند،
با همان ون به باتومي برگشتيم و رفتيم به دنبال مقصد بعدي كه اكواريوم بود، به سختي آن را پيدا كرديم و ديديم برخلاف عكسش سالن كوچكي بود با ماهي هاي اندك اما همان ها هم مرا در شگفتي رنگ هايشان فرو بردند
اين دنياي زير آب هيچوقت عادي نمي شود برايم، انگار كه خداي ديگري با هدف ديگري ان را خلق كرده، انگار كه فقدان بشر آن زير باعث ايجاد زيبايي هاي متفاوت و حيرت انگيز شده است
جذابتر از همه ديدن عكس العمل كودكان در روبرويي با اين موجودات بود، محشر بود حيرتشان
ظهر در افتاب داغ جنازه خود را رسانديم به همان رستوران ديشبي  و باز هم خودمان را هلاك كرديم ( در واقع من خودم را هلاك كردم)
در رستوران من تصميمم را گرفتم، حقيقت اين بود كه ما قرار بود از باتومي به تركيه برويم و حاشيه درياي سياه را تا استانبول ادامه دهيم، دو هفته گرجستان و دو هفته تركيه اما حالا بيست روز بود كه گرجستان بوديم و مدت كمي براي رسيدن به استانبول وقت داشتيم، ضمن اينكه نا امني ها نگرانمان كرده بود و مهمترين بخش هم ان كوله سنگين پروانه بود، با اينكه او شكايتي نمي كرد اما مي ديدم كه چه سختي مي كشد
بنابراين بهش گفتم كه بر مي گرديم تفليس و با شادماني گفت كه موافق است
در وب سرچ كردم و بليط قطار باتومي به تفليس را پيدا كرديم به سراغ اژانسي در همان نزديكي رفتيم و تنها وقتي كه داشت شب ساعت ١ بود كه خريديم، البته فرست كلاس را خريديم كه شما اين كار را نكنيد فرقي نداشتند بارهم، فقط پول اضافه بود
رفتيم مهمانخانه و تا شب به شست و شو و باز و بسته كوله گذشت، ساعت يازده از پيرزنهاي نگران خداحافظي كرديم با يك تاكسي به راه اهن كوچك و تميز و نوساز قطار رفتيم و سوار شديم، اتوبوسي بود و خلوت و سرد. پروانه كيسه خوابش را روي زمين پهن كرد و بخواب رفت
بقيه مسافران هم بك پكر هاي چون ما بودند كه همين كار را كردند
منهم  كه خوابم نمي آمد رماني كاراگاهي در ايپد پيدا كردم و شروع كردم به خواندن، قطار ساكت و خنك بود