۲۷ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

پسر موقرمز در جستجوي شلواركش

مامان تو اگه موسی بودی برای پنهان کردن قومت از دست فرعون لازم نبود دریا را بشکافی، از بس سوراخ سمبه داشتی که بنی اسرائیل را توش بچپونی

۲۳ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نخنديد بهشون، اينا طفلكي مادر هستند

بیست سال پیش یه روز مامان آنایار؛ اونو و دادششو تنهای می فرسته سلمونی؛ خواهر و برادر هم سوار دوچرخه هاشون می شم و خوشحال راه می افتن، فقط قضیه را کمی کش می دهند تا کیفش بیشتر شود
از آن طرف مادر نگران از تاخیر آنها توی خونه  شروع به قصه پردازی می کنه که : این بچه ها بدون من رفتن و سلمونی هم دیده تنها هستند اونا را گرفته و سرشونو بریده !!!!
بعد از یه مدت هم  خودش تخیل خودشو باور می کنه و جیغ کشان  و بر سرزنان می رود در کوچه و همسایه می یان کمک که: چی شده چی طو شده ؟
مادرک هم هوار کشان که : سلمونی بچه هامو کشت
مردای محل هم هرچی دم دستشون می یاد بر می دارن و به سمت سلمونی حمله می کنند
حالا تصور کنید قیافه آنایار و داداشش که خوشحال با سر تراشیده و دوچرخه  به سمت خانه می آیند و با جماعتی چماق به دست روبرو می شوند که به قصد کشت دارن می یان...

۱۸ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

اين دختر نيز شانزده ساله است و به همراه مادرش و پنهان از پدرش به كلاسهاي من مي آيد

هنرجوي عكاسي است، ظريف و زيبا با چادر عربي براقي كه هميشه بر شانه هايش است، عكسهايش به طور غريزي خوب است، آرزويش اين است كه خبرنگار شود، مادرش هر جلسه همراه اوست، امروز گفت كه خواستگاري دارد كه پدرش قبول كرده است، گفت او و مادرش با گريه زاري و دعوا و التماس پدر را منصرف كردند، يكي ديگر از هنرجوهاي كلاس گفت: من اگر جاي تو بودم قبول مي كردم، آدم خلاص مي شود

و من فهميدم بايد شش بار ديگر بايد آنها را بلند كنم

آكواريوم هتل چمران، اولين برخورد دوقلوها با ماهي زنده بود و حالا انبوه سوالاتي كه بايد پاسخ مي دادم:
چرا كوچيكن
چرا بزرگن
چرا ايستاده
چرا راه مي ره
كي اينارو درست كرده
منو مي خورن
چهار باري آنها را بلند كرده بودم تا ماهي ها را ببينند و كمرم در حال شكستن بود كه  آن وسط يكي از دوقلوها مي گويد: داري اذيت مي شي
به شدت احساساتم قلمبه شده بود و بزغاله گلوم را گرفته بود از اين عواطف پاك كودكانه كه متوجه شدم جمله صرفا خبري بود و ..

فهميدم بزرگ شدم


بچه كه بودم از اينكه چطور آدم بزرگها شكوه  روزهايي چون تولد، عيد و سيزده بدر را درك نمي كنند، حيرت زده بودم. امروز كه پشت پنجره نشسته بودم و به آبشارطلاهايي كه زير قطرات باران مي لرزيدند، نگاه مي كردم و سريال مي ديدم، خياطي مي كردم و با مادرك و بابايي چايي و شيريني مي خوردم...

مبارك است انشاله

خواهرك شش سالي است كه با خواستگار ديشبي دوست است، بنابراين تنها نگراني مراسم
، چگونگي انتقال نامحسوس هارد پر از سريال هاي دبش، از جيب داماد به دست عروس خانم بود كه به حمداله به خوبي و خوشي به انجام رسيد.

قبلا آش كشك بود

مادرك: ووي ، اي احمقو باز ماشينش زير پنجره ما پارك كرد
دخترخاله:اي احمقو منم، ضمنا خونه خالمه، دلوم مي خواد زير پنجره اش پارك كنم 

عزيزوم

مادرك مي گه :اي عكسو، با  فوت شوپ درس مي شه؟
خواهرك مي خنده ماچش مي كنه مي گه :قربون فوت شوپت برم
مادرك مي گه :نفرين  ننم گرفت ، مي گفت الهي بچاتون مسخره تون كنن

در جهت خوش يمن بودن روز چهارشنبه


روز چهارشنبه مبارك، خوم خياط، مي دوزمش


بگو ايشالا

شهرام شب پره براي سال نو دعا مي كنه كه :ايشالا هيچوقت به كسي محتاج نشيد، 
مادرك مي گه:نمي شه كه، آدم هميشه محتاجه به بقيه،ايشالا آدما بتونن احتياج همديگه را برآورده كنه

از سر بنده نوازي

بالشها ماهي هايي بودند كه در گبه اي كه درياي ما بود شنا مي كردند و مبلها قايقهايي بودند كه من و دوقلوها سوار بر آنان در حال پارو زدن بوديم
در بين هياهوي توفان و فريادهاي ما از ديدن ساحل دوردست، يكي از دوقلوها به نرمي پيشنهاد داد:
دوس داري اي دفعه ما هم باهات بيايم تي رون؟

همه مادران زمين

چندين روز است كه همه درگير خبر كشته شدن جوان سرباز هستند و من در تلاشي هر روزه براي پنهان كردن خبر از مادرك 

حدس بزن چه كسي براي شام مي آيد

مادرك به گربه پشت شيشه: ظهر تشريف بياريد، ماهي پلو داريم

اي جان من

مادرك:اي چيا رو ننويس،او وقت همه مي گن اينا چه خل چل هايي هستند 
خواهرك:نه كه نيستيم؟
مادرك: من نيستم ، من روشن ضميرم

عاشقانه هاي شيرازي

مادرك به بابايي مي گه: اي روباه مكار
بابايي مي گه :آره من روباه  سفيد قطب شمالم ،اين خرس پاندا ي چين 
مادرك با احساس مي گه:  پاندا زيبا ،مظلوم، كمياب ،خوشگل
بابا :آره كمياب، يكي مونده بود، آوردن  ايران ، شانس من بدبخت، دادنش به من

عبور از خط قرمز

مادرك به خواهرك : حالا كه ديگه چاق شدي ،اين لباسهاي نو به دردت نمي خورن ، بده به گيسو
خواهرك:مامان؟! با دمپايي ابري برو حموم

همون؟

خواهرك به مادرك لجوج مي گه: نظرت درباره دكتر رفتن چيه؟
مادرك: نه از خدا پرسيدم گفت نرو!
خواهرك: هموني كه تو حموم هلت  داده بود ؟

سال نو مبارك

مادرك تو حموم ليز خورد و شونه اش ضربه ديده، دارم براش روغن مي مالم 
مي گه:ولي از خدا پرسيدم برم حموم يا نرم ، گفت برو
بهش مي گم: چيزي درباره نپوشيدن دمپايي ابري تو حموم نگفت؟
مي خنده مي گه:اونو قديما گفته بود، من آلزويمر دارم ، يادموم رفت

من شخصا ترجيح مي دم به جوجه تشبيه بشم

خواهرك در تلاش بي حاصلي است كه مرا به آرايشگاه ببرد، مادرك در جهت تاييد او مي گويد:عامو عيده خو، قديما مردم تو عيد هم جوجه هاشون ،هم پيشوني خراشون رنگ مي كردن
.
.
.

چشم مشترك

يكي از  دوقلوهابا ماشين جارو برقي(كه يك حلقه هولاهوپ است) زمين را جارو مي كند و سپس آن را خاموش مي كند اما دومي اصرار دارد كه هنوز يك آشغال باقي مانده است، اولي گردن مي كشد و با دقت زمين را نگاه مي كند و آشغال فرضي را مي بيند و قانع شده و جارو را دوباره روشن مي كند!

زادگاه

 كوههاي كم ارتفاع با خطوط منحني روي ان، خط باربك سبز گندمزار در حاشيه ان و رنك آبي آسمانش
شيراز در جايي عميق تر است 
با ان همه تصوير زيبايي كه از سراسر جهان در چشمانم جا گرفته است
شيراز در جاي ديگري است

ايرانيان غريب

سرايدار جوان با سرايدار پير در جدالي دايمي است، پيرمرد كار مي كند، سخت و جدي و بداخلاق، جوان از زير كار در رو است، دروغگو و پاچه خوار
سفره هفت سيني در فرهنگسرا انداخته بودند و همه با آن عكس مي گرفتند، پيرمرد هم لباس عيدش را پوشيد و دانه اي سيب در دست گرفت و به دوربين لبخند زد
امروز كه سرايدار جوان عكسهاي چاپ شده را آورد، همه عكسهايشان را يافتند غير از پيرمرد

ايرانيان غريب

سرايدار جوان با سرايدار پير در جدالي دايمي است، پيرمرد كار مي كند، سخت و جدي و بداخلاق، جوان از زير كار در رو است، دروغگو و پاچه خوار
سفره هفت سيني در فرهنگسرا انداخته بودند و همه با آن عكس مي گرفتند، پيرمرد هم لباس عيدش را پوشيد و دانه اي سيب در دست گرفت و به دوربين لبخند زد
امروز كه سرايدار جوان عكسهاي چاپ شده را آورد، همه عكسهايشان را يافتند غير از پيرمرد

يه خانم اسمارتي يادش رفته بود كه فلكه اصلي را هفته پيش بسته بود

خب من شرمنده شما و صابخونه ام ، شوفاژ ها روشن بودن

گزارش آخرين جمعه سال

صبح شکوفه با مخلفات صبحانه به خانه ام آمد که با خاطرات او از وین و سوقاتی هایی که از طرف آبجی دومی آورده بود حسابی چسبید .
کلا آدم خواهر تو خارجه داشته باشه خیلی خوب می دانید؟ هی این جنس های خارجی به دستش می رسه که بوی خارجه می دن
شما میدانید بوی خارجه چیه ؟ 
خارجه همیشه توی چمدون نو مادرک بود، چمدون چرمی بود و  داخلش آستر براق بود و قفل داشت و پر از چیزهایی  که سالی یه بار می شد دیدشون اونم  وقتی که مادرک می خواست کادو بده به کسی و بازش که می کرد بوی خارجه جادو میکرد. بوی که پر از امنیت و پاکی و مادرک بود
هنوز هم بعضی وقتی ها در سفرهای بیرون ایران وارد مرکز خریدهای بزرگ که می شوم بوی خارجه  همان حس لذت بخش کودکی را زنده می کند
به جز بوی خارجه شکوفه  دسر شکلاتی دنت هم خریده بود. من هیچوقت با شکلات های مایع میانه ای نداشتم اما فکر کنم از امروز یک لذت به مابقی لذتهای زندگیم اضافه شد...لذیذ بود
بعدش رفتیم جمعه بازار که رنگ و بوی عید گرفته بود و من برای دوقلوها عروسک و لباس خریدم و برای مادرک رومیزی و برای خودم پادری و کلی به رانندگی شکوفه خندیدم کاملا معلوم بود که مدتی ایران نبوده است؛ بین خطوط رانندگی می کرد، حق تقدم را به عابر پیاده می داد و لایی کشیدن اصلا برایش مفهومی نداشت
اینقدر که صدای پلیس هم در اومد و داد زد: خواهرم برو 
و شکوفه با صدای نرم و نازکش حیرت زده از من می پرسید : یعنی مردم را زیر کنم؟
ظهر برگشتم خانه و چون صاحبخانه من قصد ندارد بازگشت سرما را بپذیرد و شوفاژها را روشن نمی کند در خانه پالتو پوشیده ام با جوراب پشمی و رفته ام زیر پتو  و می خوابم و بیدار می شوم و سریال نگاه می کنم و دنت می خوردم  و
الان بزرگترین مشکل من این است که باید برای دستشویی از زیر پتو بیرون بیایم
چقدر زندگی سخته خداییش


۲۲ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نفر سوم بی ادب: کی؟ تو یا اون یا فیلمه؟

- تو که سینمایی هستی! چطور آخر این ماجرارو حدس نزدی وگذاشتی همچین کلاهی سرت بره ؟
-لامصب نمی شد فهمید اخه ؛مثل فیلمهای اصغر فرهادی تهش باز بود!

....

بر روي سقف چوبي، باران مي بارد

بعله كه هستن، فقط با ماشين زمان تشريف آوردن اينجا يه مدت در خدمتشون هستيم

من: و اين جست جو نياز به دانستن زبان سغدى دارد و در ايران افرادى مانند رقيه بهزادى و اندک دیگرانی  که  اين زبان را بلدند و ...

دانش جو: ايشون متعلق به همون دوران هستند؟
.
.
.

۱۸ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

ایرانیان خیلی خیلی غریب

یکی از همکلاسی  های  سابق موقرمز؛ در دوران دانشجویی، برای یک پروژه عکاسی از تمامی بچه های دانشکده و کارمندان و ...عکاسی کرده است 
حالا بعد از بیست سال هر از گاهی عکس یکی از آن همه را که  حالا به رحمت خدا رفته پیدا می کند و آن را با یک جمله رمانتیک در  فیس بوک هوا می کند
آقا ملت همیشه در صحنه هم کلی "ای وای و ای حسرتا "و "یه روز ما با فلانی رفته بودیم "" آخ من خبر نداشتم "" یکی تعریف کنه ماجرا چی بوده " و  عکاس سابق هم در نقش صاحب عزا  به تمامی کامنت ها جواب می دهد و همینجور لایک است که به پایش ریخته می شود
و من همیشه ایشان را تخیل می کنم که به آلبوم بقیه عکسهایش نگاه می کند و شادمان و بی صبرانه منتظر که چه مرگهایی در انتظار است و چه لایک های پشت سر آن روان