۲ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

من و رها

نمي دونم براي همه است يا فقط براي من اين تابستون و اين روزهاي دنيا  داره خيلي سخت مي گذره
براي همه است اما تو هم يه مدتيه تخمدان سمت چپت ضعيف شده، روش كار كن 

سوسكه بود مست كرده بود رفته بود جلوي دمپايي مي گفت :د بزن لعنتي ، د بزن خلاصم كن

 آقا اين پودر سوسك كش و گچ سوسك كش و اسپري سوسك كش همشون غير انساني هستند چون درجا سوسك را نمي كشند و از كجا مي دانيد كه در ان فاصله پل پل زدنهايش ، حشره بدبخت درد نمي كشد
من همچنان منطق دمپايي را ترجيح مي دهم

۱ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

يك كم ول بده

يك مقاله اي خوندم در باب آدمهايي كه بعد از ضربه مغزي هنرمند شدن، قبلا هم مستندي در اين باره ديده بودم كه دانشمندها متوجه شدند در اين  تصادفات قسمت بازدارنده گي مغز است كه از بين مي رود،
بدين معني كه در درون ذهن هر كدام از ما هنرمندي است كه توسط بخش ديگري از مغزمان زنداني شده است، 
و نتيجه گيري فلسفي اينكه :
منتظر يك تصادف رهايي بخش نباشيم

۳۱ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

قيافه اش :)))

مادرك وسواسي است اما در محدوده مشخص، يعني اينكه فقط  در منطقه دستشويي  وسواس داره، مدام در حال پاشيدن جرم گير و اسيد و اسپري است و خواهرك به ياد دارد كه تا سالها از دستشويي بيرون مي اومد مادرك با سوال دمبت شستي؟ دستت شستي؟ او را حلوي جمع شرمنده اش مي كرد
و در مقابل شوخي هاي ما مي گفت: خوب چه اشكالي  داره شما بعد از هربار دستشويي رفتن  ، يه آب و جارويي هم بزنيد اونجارو؟ و ما همه با هم فرياد مي زديم: مامان؟ هربار؟ 
بابايي كه از شدت وسواس مادرك كلا دستشويي تو خونه را بي خيال شده و حتي زمستون سرما مي ره از دستشويي حياط استفاده مي كنه
همه اينارو گفتم كه بگم، يكي از دوقلوها رفته  دستشويي ، توي قصري اش جيش كرده، محتويات را در توالت فرنگي ريخته، سيفون هم كشيده  و قصري را هم در روشويي شسته و در حين عمليات همه جا را خيس كرده  و مادرك با دهان باز شاهد اين صحنه هاي فجيع بوده و در پايان  تنها تونسته بگه:خب من اگه عاشقت نبودم كه الان  سكته كرده بودم 
دوقل با شادماني گفته : چرا؟ ولي من حتي با حوله خشكش كردم 
 

۳۰ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

والله كه متلك بود ، نمي دونم شنيد؟ شرمنده شد؟

همكلاسي در دوران ليسانس داشتم، كه نوع خاصي از سندروم  داون داشت كه آسيبي به هوشش نرسيده بود، فقط قد بسيار بلند و چهره اي با همان مشخصات - حالا كمي زمخت تر- داشت به همراه يكسري بيماري هاي عجيبتر ، مثلا دستانش مدام خيس مي شد آنقدر كه نمي توانست يادداشت بر دارد و كاغذها خيس مي شدند
با آن چهره و اندام  به شدت كاريزما داشت، همه دوستش داشتند ، اساتيد، دانشجوها، كارمندها و هيچكس از همراهي با او در كوچه و خيابان شرمنده نمي شد 
بيست سالي گمش كردم و به مدد اينترنت و فيس بوك ذره ذره دوستان را جمع كردم و در وايبر گروهي راه انداختم و اين رفيق قديمي هم پيدا شد، همه ازدواج كرده و بچه دار و حتي بعضي ها بچه هايشان دانشجو شده بود  ، دخترك طبعا ازدواج نكرده بود و مربي پرورشي شده بود و مي توانستم حدس  بزنم كه دخترها دوستش دارند و با او واليبال بازي مي كنند 
در اين شبهايي كه خاطرات دانشجويي را به يادمي آوريم وبچه ها از شوهر و بچه و كار و درس مي گويند ،او در بين اين همه جمله هاي وايبري پراكنده ،گفت كه در اين سالها سرطان سينه گرفته 
و جراحي كرده
 و تصادف كرده 
و به كما رفته
ستون فقراتش را جراحي كرده
و با شادماني اضافه كرد : اين خداهه خيليييي منو دوس داره 
و به شوخي هاي كلامي اش ادامه مي داد



و اميدواوم كه برايم اومد داشته باشد

كفش كوهم را امروز دور انداختم، پنج سال پيش خريده بودمش، در اتريش ، وين، در زمان بازگشت از مطب دكتري ايراني كه بعد از سي سال فراموش كرده بود مودبانه اسهال چه مي شود، دكترمهربان بدون نسخه و حق ويزيت ،از كشوي ميزش دارو به من داد و خيالم را راحت كرد كه همچنان مي توانم به تجربه طعمهاي جديد ادامه بدهم تا خرخره
و نگران چگونگي خروجش هم نباشم
در بيرون از مطب  به فروشگاهي برخوردم كه كفشهايش را حراج كرده بود به قيمت احمقانه ده يورو، ان روزها يورو كمتر از هزارتومن بود، كفش را به محض اينكه پوشيدم خريدم ،به طرزشگفت آوري سبك و نرم و راحت بود
شيرازي ها براي اجناس و اشخاص اصطلاحي دارند به نام "اومد"
اين كفش هم حسابي اومد داشت، چه كشورهايي كه با آن گشتم، چه شهرهايي بيشتر ، دشتها و كوهها
در اين سالها كاري كرد كه اصلا پاهايم را به ياد نمي اوردم، خودش را هم به ياد نمي اورم، فقط مواظب بود كه نلغزم، كه سردم نشود، كه دردم نگيرد
و سرانجام نه در سفر كه در خانه نشانم داد كه به پايان راه رسيده است
شكاف بزرگي در كف آن كه به معني  مرگ يك كفش كوه است
در اين يك سال گذشته  نه كفش خريدم و نه قبلي را دور انداختم تا امروز
امروز در زير آفتاب داغ تابستان، آبسردكني در پشت شيشه مغازه وسوسه ام كرد به ورود، 
در حال گپ و گفت با فروشنده خوش اخلاق و رفع تشنگي، كفش كوهي را ديدم كه به من نگاه مي كرد و خجولانه لبخند مي زد، حتي جوراب هم به پايم نبود كه امتحانش كنم، مغازه دار از گوشه اي جورابي بلند و ضخيم  كشيد بيرون و من كفش را پوشيدمش و 
تمام شد
كفش قديمي را شستم و روغن زدم و در جعبه اي كنار سطل آشغال كوچه گذاشتم 
 و الان به صندلي روبرو نگاه مي كنم كه رفيق جديد  با لبخندي نه چندان خجولانه  روي آن نشسته و هر دو به سفرهايي مي انديشيم كه با هم خواهيم رفت
به كشورها و شهرها به دشتها و كوهها 



۲۹ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و در همان اتوبان نيروي انتظامي روزه خوران را دستگير مي كند

رها، روزنامه نگار سابق، هنوز كار پيدا نكرده و همچنان مسافركشي مي كند، امروز آقاي كت شلواري اتو كشيده مديرمانندي را سوار كرده كه هنگام رسيدن به مقصد موجود محترم پياده نشده و پيشنهاد بي ناموسي به رها داده ، هر چي رها كه من مسافركشم و اون اصرار كه حالا سر قيمت با هم كنار مي آييم
آخر هم ان روي رها ظاهر شده كه : اگر من   مانند تو اين كاره  بودم الان تو این گرما توي  فلان فلان و جا به جا نمی کردم و  زیر باد کولر نشسته بودم و ...
و قفل فرمون و اينا   كه سرانجام موجود با اعتماد به نفس تمام  پياده مي شه
و شماره اش را به رها مي دهد

۲۸ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خسته مي شديد

اول پايش را به پايم زد، كيف را گذاشتم وسط، بعد زانويش ، كيف را گذاشتم وسط، بعد ارنجش ، دوباره كيف را گذاشتم وسط، نگران بودم نخواد در مرحله بعد سر بر شانه ام بگذارد كه ديگر نمي شد اونجا كيف گذاشت
از دوازده سالگي اين داستان تكراري، تكرار مي شود، نه شما دست از آزار بر مي داريد و نه ما در خانه مي مانيم،
قابل تحسينيم خداييش 
اما 
اي كاش

نتيجه گيري اخلاقي اينكه، چگونگي پايان مهمتر از نوع آغاز است

چند سال پيش چند تا كارگر آخر شب رفته بودن پارك، يواشكي همگي سوار چرخ و فلك شدن، با دسته جارو از تو همون  صندلي ها ، چرخ و فلك را روشن كردن و خوشحال راه افتادن فقط
مشكل اينجا بود كه هيچكدام به چگونگي خاموش كردن ، فكر نكردند
فردا صبح  در چرخ و فلك گردان پيداشون كردن در وضعيتي نزديك به كما 

۲۷ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سرنوشت هنوز هم شوخي هاي ترسناكي در آستين دارد

ميلان كوندرا در يكي از كتابهايش از مرگ احمقانه نويسنده اي مي گويد كه مثانه اش در مهماني پادشاه تركيده است، چون احتمالا خجالت مي كشيده اجازه مرخصي براي اجابت مزاج بگيرد و كوندرا  هر بار قبل از هالتر زدن نبضش را چك مي كند چون به نظرش مردن نويسنده در حال ورزش ،خيلي مضحك است.
امروز در جستجوي نويسنده رماني كه فيلم دختري با تتوي اژدها، اقتباس از كتابش است، علت مرگش را هم ديدم، 
سكته قبلي به هنگام بالا رفتن از پله ها به دليل خراب بودن آسانسور
خداييش ضايع است، 
ضايع تر اينكه شهرت و پول و ثروت همه بعد از اين مرگ مضحك به سراغش آمدند

ببينيد منم اهل توجه هستم، اصلا مي نويسم كه توجه جلب كنم اما بذاريد مذاكره با امريكا تموم بشه بعد،

طرف خانمش سقط جنين كرده، يه نوار سياه زده رو سونوگرافي رحم همسر ، گذاشته تو فيس بوك ،

۲۵ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و من اميدوارم ذات خوش بين دومي ، خنده ها و هيجانش بتواند به مرور در روح اين يكي نفوذ كند


گفته بودم دوقلو ها با هم فرق دارند، در ذائقه در انتخاب رنگ ،در برخورد با رويدادها
 يكي از آنها فهميده دنيا جاي خوبي نيست ، مي داند كه زندگي كردن سخت است و قرار نيست كه آسان شود
برخلاف ديگري، كم مي خندد و كوتاه ، به همه اتفاقات تازه با شك و ترديد نگاه مي كند و ترس اولين واكنشش است


به خاطر همين ، در اوج بازي كنار مي كشد، بالشي بر مي دارد و مي رود گوشه اتاق سرش را روي آن مي گذارد ، شستش را مي مكد ،به ديوار روبرو خيره مي شود و خستگي زندگي واقعي را با رويا از تن به در كند
مدتي بعد به بازي و دنياي كسل كننده واقعيت باز مي گردد و وانمود مي كند كه همه چيز سرگرم كننده است، 

در حالي كه ته چشمان زيبايش چيز ديگري مي گويد

۲۳ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ديگه، من بايد يه فرقي با بقيه آدما داشته باشم

يادم رفت براتون بگم ، ام ار اي كه رفته بودم با اون لباس مسخره ها ، كلاه بر سر منتظر نشسته بودم ، آقاي متصدي اومد گفت :مشكلتون چي بود؟
يكم عجيب بود كه به جاي دكتره متصدي اينو مي پرسه اما با جديت تمام، جزييات مشكلاتم در اون قسمتهاي پاييني را توضيح دادم
بعد آقاهه اشاره كرد كه گوشي تو در بيار، گوشي مو در اوردم، آقاهه گفت : پرسيدم اسمتون چي بود؟ 

۲۲ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ملت رد كردن به قرعان

در دنياي مجازي ترول يك كامنت شنيع مي ذاره و با كامنت هاي عصباني كه مردم در جوابش مي نويسن حال مي كنه، امروز يه ترول در دنياي واقعي در كوچه اي پرتردد ديدم كه بر روي موتور ايستاده و جينگول به دست، از جيغ ها و فحش هايي كه ملت نثارش مي كردن لذت مي برد

۲۱ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دو كله قند وارونه مال سيمين دانشور است، سووشون

در همان فيلم نرگس صحنه اي هست كه عادل در فرداي شب عروسي ، نرگس را به خانه خودش مي آورد، خانه اي كلنگي و كثيف و شلوغ، خانه اي كه آفاق نگذاشت شب اول عادل نرگس رابه آنجا بياورد و آنها شب را در خانه او گذراندند با آن صحنه زيباي كفش هاي سفيد و سياه دم در و آفاقي كه در بالاي پله ها برخود مي لرزد( بايد نام فيلم آفاق مي بود)
حالا امروز صبح ، عادل  لنگه جورابي را پنهان مي كند و نگران  است، دختر با چادر گل گلي در آستانه در ايستاده، به اتاق نگاه مي كند ، به  همه كهنگي و فقر و كثيفي  و چادرش را بر مي دارد، نور از پشت سرش حاشيه هاي بدنش را مشخص كرده و پاهايش كه در جورابهاي سفيد مانند دو كله قند وارونه است(مانند پاهاي فردوس در سووشون)
و لبخندي مي زند كه نوربه صورت و خانه عادل مي آورد، 
در انجا نرگس طوري چادر از سر بر مي دارد كه ديدني است، آشناست ، مي شناسيم، ديده ايم در زنان ،در دختران و مادران، چادر برداشتن هزار معني دارد، نرگس طوري چادر از سر بر مي دارد كه ما مي دانيم يعني چه با اينكه جايي ثبت و تقسيم بندي و نامگذاري نشده است، نرگس جوري چادر از سر بر مي دارد كه عادل هم معنايش را مي داند، معنايي كه نوشتنش طولاني است، اگر بخواهي بنويسي مي شود:
عادل از فقرت نمي ترسم، از شلوغي ات  و كثيفي ات نمي ترسم، مي مانم و همه اين همه را سامان مي دهم
و حتي جوري چادر را بر مي دارد كه مي گويد: بيا شروع كنيم
حتي طوري چادر بر مي دارد كه مي گويد : دوستت دارم عادل و تو را با اين همه فقر و فلاكت و بدبختي مي پذيرم
براي همين عادل خيالش راحت مي شود، براي همين نفس ما و عادل به راحتي از سينه مان بالا مي آيد ،
چون نرگس با پاهايي به شكل كله قند وارونه، آنجا در آستانه در پر نور ايستاده و خيال ما را راحت مي كند كه از پس همه چيز بر مي آيد 

فكر كنم راس مي گفت، آخه همه نخورده لبخند زدند

خانمه تو مترو داد مي زد:دونات، دونات ضدافسردگي

۲۰ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و براي من تجسم "حسرت" شده است

اخر هفته مي رفتم كوه، دانشجو كه بوديم، كار خطرناكي بود اگر دانشگاه مي فهميد، اگر گزينش مي فهميد، به همين دليل از بي راهه مي رفتيم، كوه امن بود، در مناطق كرد نشين كوه هميشه امن است، به همين دليل صبح زود يواشكي از خوابگاه بيرون مي آمدم و از لاي سيم ها رد مي شدم و مي زدم به كوه
يك روز در روي صخره ها ،در لابلاي سنگ ها ،بزرگترين گل كوهي عمرم را ديدم، كوتاه بود و ارغواني ، با خالهاي سفيد روي آن و گلبرگ هاي ضخيم،  در همان عمر هيجده سالگي اينقدر كوه رفته بودم و گل ديده بودم كه بدانم "يگانه" بود، تمام اطراف را به دنبال "دومي" گشتم اما نبود،
بنابراين دست به كار شدم، با دست و ناخن اطراف گل را خالي كردم، مي دانستم چنين گل بزرگي بايد ريشه اي بزرگ و يا شايد حتي پيازي داشته باشد، هرچه عميقتر مي رفتم، بي فايده تر بود، خاك و سنگ سفت و گل ريشه دار بود، ناخن هايم خونين شدند و انگشتانم زخم و من به ريشه نرسيدم و آخر گريه كنان ، نا اميد شدم و  چاله را پر كردم  و دست از كاركشيدم، حتي دوربيني نداشتم كه عكسش را بگيرم 
حالا من مانده ام و تصوير گلي به رنگ ارغوان در زمينه خاكي كوه و عطري سنگين در مشامم و به تدريج در اين سالها، به شك افتاده ام كه آيا روزي روزگاري دختري در دامنه  كوهي با گلي بزرگ و ارغواني ملاقاتي داشته است يا نه؟

نكنه بره گلو چريده و شازده كبابش كرده!

در شهري ساحلي ، بر سر در مغازه اي نوشته بود: كبابي شازده كوچولو

۱۹ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

عسيسم هنوز فرق بين عمدا و سهوا را نمي داند

دوستم با شنيدن صداي شكستن هاي مداوم  خودش را از طبقه بالا به آشپزخانه در طبقه پايين رسانده، دخترك نوپايش را ديده كه جلوي كابينت نشسته و يك يك چيني ها را در مي آورد و پشت سر خود پرتاب مي كند و مي گويد: فداي سلت عسيسم

ولي گوشي ها را اوردم، فكر كنم به درد خوابيدن تو مترو بخوره

يلدتون هست كه من از ام ار اي مي ترسيدم، خب حالا دوباره نصيب و قسمتمون شد و من از يك ماه قبل رو خودم كار مي كردم كه ترس نداره كه و تخيل مثبت و فلان و بيسار، 
تا روز موعود كه شب قبلش يه ارام بخش ضعيف خوردم و روزش هم بيرون نرفتم و ريلكس كردم و ظهر هم سالد ساده اي خوردم و آماده كه برم،
 گلاب بروتون از ساعت يك تا چهار سر چاه خلا نشسته بودم و تمام جانم داشت به صورت مايع ازم خارج مي شد، نمي دونم از استرس بود يا خيار درختي سالاده يا روغن كنجد، خلاصه  اين دل پيچ تا تموم بشه ديگه جون نداشتم بلند بشم برم آزمايشگاه
حالا رسيدم اون لباسهاي مسخره را پوشيدم و منتظرم و اونجا تخيل مثبتم برعكس راشو گوفته مي ره، هي با خودم مي گم، اين كه چيزي نيست يه سوراخي مثل، مثل، قبر
نه نه يه سوراخي مثل تابوت
نه بابا يه سوراخي مثل تونل در خال ريزش
تا بالاخره اقاهه اومد منو فرستاد تودستگاه، يعني وقتي از پله ها بالا مي رفتم شبيه اين فيلما هست كه طرف از پله هاي اعدام بالا مي ره، با يه التماسي به آقاهه نگاه كردم كه  تذكر داد؛تكون نمي خوري ها، همه چي خراب مي شه
حالا رفتم داخل  از ترس چشامو باز نمي كنم 
و همچين نفس نفس مي زدم كه دستام رو سينم بالا مي اومد
بعد آروم آروم  اوضاع بهتر شد و من تونستم چشمامو باز كنم و به سقف كثيف دستگاه نگاه كنم كه آقا
اول گوشم شروع به  خارش كرد، بعد دماغم، بعد چونه ام ، بعد كمرم
يعني هرچي سعي مي كردم به نقطه خارش فكر نكنم، نقطهه حركت مي كرد مي رفت يه جاي ديگه
باور كنيد ترسه خيلي قبل تحمل تر از خارشه بود
وسط كار بايد يه تزريق انجام مي دادن
كشيدنم كمي بيرون كه سوزن بزنن من سريع همه نقاط را با چند حركت كوتاه و سريع خاروندم، دكتره امپول به دست يك لحظه هنك كرده بود كه چي شد
بعد نمي دونم تو امپوله چي بود كه سري دوم كه تموم شد من با لبخندي از تخيلات شيرين از دستگاه بيرون اودم و عاشقانه به همه نگاه مي كردمو و مي خواستم لباس مسخره ها را يادگاري  بيارم نذاشتن،

۱۷ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و در هر دو ساق پايش ، فرورفتگي بود

پيرمردي زنداني سابق مي گفت كه خود شلاق اينقدر درد ندارد كه نوك انتهايي آن كه در هر ضربه موج بر مي دارد  و به ساق پا ضربه مي زند و گوشتش را مي كند

۱۶ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دوربين كجاست؟من به كدوم طرف نگاه كنم؟


ببخشيد چرا اين پسورد ايميلها را نمي توان عوض كرد؟
چرا مي خواهيد عوضش كنيد؟
چون شما پسورد مرا داريد!!!
چه اشكالي دارد؟من مسول سايتم، پسورد همه را دارم!
اشكالش اين است كه ايميل يك وسيله خصوصي است
نه  اين ايميله براي ارتباط با روسا و همكارا  است
خب من شايد نخوام شما بدونيد من با روسا و همكارها چه كار دارم!
چرا ما نبايد بدونيم؟
چرا؟
اره چرا؟

۱۵ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

سخني با خوانندگان به شيوه مجلات زرد

ببينيد دوستان، وبلاگ مال من است كامنتدوني مال شماست
من هيچ كامنتي را پاك نمي كنم مگر وقتي كه حاوي كلماتي باشد كه باعث ف ي ل ت ر شود و يا توهين به ديگري باشد، خودم كه پوستم كلفت شده ام در اين ده سال
و حالا اين همه سوال كه ورم كرده گوشه دلم
چرا اين همه نظرات غيرخصوصي  را خصوصي مي گذاريد آن هم  با نام مستعار، چه اشكالي دارد بقيه هم كامنت شما را بخوانند؟ ضمن اينكه اينطوري حتي نمي توانم جوابي به سوالتان بدهم؟
چرا كامنت مي گذاريد كه خواننده خاموشيد و براي اولين بار است كامنت مي گذاريد؟ خب چه اشكالي دارد كه خواننده روشن  باشيد؟ وبلاگ بدون خوانندگان و نظراتشان حتي دفترچه تلفن هم نيست
چرا به حواشي بيشتر از متن توجه داريد؟ با تمركز بيشتري بخولنيد، با تعمق بيشتري بنويسيد و شما هم به من بياموزيد
چرا سوالاتي مي پرسيد كه اگر مي خواستم در متن جوابش را مي نوشتم؟ و به يك موضوع مهم توجه كنيد، كامنت لحن ندارد، سوتفاهم برايم ايجاد نكنيد
بپذيريد  آدمها با هم فرق دارند و حق هميشه پيش يك نفر، يك گروه و يك آيين نيست
چرا سوالي كه از گوگل مي توانيد بپرسيد از من مي پرسيد؟، كسي كه تا وبلاگ رسيده حتما سرچ بلد است
انتظار نداشته باشيد تك تك كامنت ها را جواب دهم ولي مطمئن باشيد كه تك تكشان را مي خوانم
و سخن پاياني
من  آدمي نيستم كه عمرش هميشه به سفر و مهماني و كارفرهنگي بگذرد ، از رها بپرسيد، بعضي روزها مهربانم و بعضي روزها انچنان سگ اخلاق مي شوم كه كسي جرات ندارد نزديكم شود، و خودمحوري و  انتقاد ناپذيري و كمبود اعتماد به نفس و كلي صفتهاي ناجور ديگه هم دارم كه باهاشون در جنگم،
روزهايي شادم، روزهايي غمگين، منهم مشكلات و درگيري هاي خودم را دارم فقط دوست ندارم از آنها حرف بزنم ، آن هم وسط اين چهار راه شلوغ وبلاگستان، به نظرم هركسي بايد خودش رخت چرك هايش را بشورد و مواظب باشد آبچكان بند رختش هم روي سر رهگذران كوچه نريزد

خط كاملا ابداعي، هنرمند ناشناس

گويا برنده مسابقه در مسابقه كوتاه ترين داستان دنيا اين جمله بوده است : كفش نوزاد، هرگز پوشيده نشده(نقل به مضمون)
من داستاني كوتاهتر در زير عكسي از صفحه اي از نسخه قديمي كتابي ديدم كه بسم الهي  بود با خطي به غايت زيبا و نامتعارف

۱۴ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

و حالا هر وقت سخنراني خودنما، نويسنده اي خودشيفته و سياستمداري خودنما مي بينم، دلم مي خواهد كسي بيايد و دستي به زير مقنعه خود ببرد

در سالهاي دور ، بيست سال پيش گمانم، دختري همكلاسيمان بود كه امروزي ها صدايش مي زنند "داف"

با همان مشخصات دافها: خوشگلو خوش هيكل و مغز نخودي، 

يك روز اين داف خودنما، در رقابتي با خودش مي گفت كه چنين است و چنان ، كه ليلي زمانه است و همه اجناس ذكور دانشكده ،مجنون اويند و آنچنان در اين باب اصرار كرد كه حوصله يكي ديگر از دخترها سر رفت و پيشنهاد مسابقه اي براي اثبات حرفش را به او داد

داف باستاني كه توان شك در جذابيتش را نداشت ، فورا پذيرفت و قرار شد هر كدام چرخي در كتابخانه پسران بزنند و ما داواران زشت وبي ريخت هم از آن بالا رصد كنيم و بشماريم تعداد حواسهاي پرت شده آنان را

اولي رفت و در كتابخانه گردشي كرد و تعدادي مجنون را سراسيمه كرد و با احساس شگرف پيروزي در سيمايش بازگشت،

دومي كه دختري كم حرف و كم رنگ و كم پيدا بود و ما اصلا نمي دانستيم چرا وارد اين مسابقه بي حاصل شده، بلند شد و دستي به زير مقنعه برد و ناگهان آبشاري از موهاي به رنگ طلا از زير مقنعه سرمه اي بيرون ريخت ، آبشاري كه تا پايين كمرش جريان داشت و فك ما را به زانوانمان رساند

دخترك رفت و در كتابخانه سركي به يكي دو كتاب كشيد و برگشت

اين همه سال گذشته و من هنوز آن اكسير طلايي كه در هوا مي چرخيد و بر چهره تمامي افراد حاضر، گرد شيفتگي و حيرت و شيدايي مي پاشيد را فراموش نمي كنم، موسيقي كه از چرخش طره هاي گيسويش در فضا پخش مي شد، جادويي بود

زيبايي مطلق، بدوي و اصيل و ميرا

و البته قيافه داف سابق را هم هرگز فراموش نخواهم كرد

و حالا هر وقت سخنراني از خود متشكر، نويسنده اي خود شيفته، سياستمداري خودنما مي بينم،، دلم مي خواهد كسي بيايد و دستي به زير مقنعه اش ببرد

۱۳ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

در خانه هنرمندان نمايشگاه عروسكهاي پيرزني كازروني بود، از پشت پنجره نگاهش مي كردم، زن ريز و كوچك پشت ميز نشسته بود و با چادر صورتش را مي پوشاند، مردم احاطه اش كرده بودند، سوالات بيشماري مي كردند كه با گوش كم شنوايش به زحمت مي فهميد و به سختي جواب مي داد، عروسك هاي دست سازش ديوارها را رنگين كرده بودند و دوربين ها دوره اش كرده بودند، فيلمبرداري از او مي خواست كه اداي مرشدها را دربياورد، ديگري مي خواست كه  قصه هاي عروسك ها را بگويد و او زير لب جواب مي داد  و من به فيلم نرگس فكر مي كردم و به جمله رضا كرم رضايي  وقتي كه در گاو صندوق را باز مي كند

۱۲ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بعد از آخرين اسباب كشي دردناك كه ١٨ كارتن كتاب جابجا كردم، به خودم قول شرف دادم كه ديگه كتاب نخرم

پژوهشي نو در ميترا پرستي
گستره لسطوره

درامدي بر اهريمن شناسي ايراني

سرنوشت يك شمن، از ضحاك به اودن

شبرنگ بهزاد، رمزپردازي اسب در روايات پرياني،،،،

هيولا

،،،،

شرفم بر باد رفت

اختلال هويت دوقلانه


دوقلوها مشكل هويت دارند ، يعني هر صبح كه از خواب پا مي شين هويت متفاوتي دارند، يا ني ني هستند يا بابا يا خودشان
يعني تمام روز ،هزار بار صدايشان بزني ، تو را تصحيح مي كنند كه :بابا هستم و يا ني ني هستم
و البته هويت مشتركي را در يك روز انتخاب نمي كنند
حالا اون روزي يكيشون گفته من جيش دارم و خواهرك مي خواسته ببرتش دستشويي كه دومي گفته :من بابا هستم، من مي برمش
دست اولي را گرفته برده دم در، دمپايي براش جفت كرده، از پله هاي حياط پايين برده و در دستشويي را باز كرده و فرستادتش داخل و وقتي اولي خواسته درو ببنده گفته كه : نه من بابا هستم بايد ببينم كي جيشت تموم مي شده
در پايان كار خواهرك اشتباه بزرگ زندگيشو كرده و اومده اولي را بشوره كه
دومي گذاشته به داد و بيداد و گريه كه : من بابا هستم، من بلدم پي پي بشورم، من بلدم جينگول بشورم ، من بلدم دستاشو بشورم، من بلدم دستامو بشورم ....
يعني اصلا يك وضعي

حالا تمام روز با خواهرك قهره و مدام مي گه: من مي رم خونمون تو تنها بموني
هرچي هم خواهرك عذرخواهي مي كنه فايده اي نداره و تنها اميدش به فرداست كه شايد با هويت ني ني از خواب بيدار شه و اين گناه بزرگ خواهرك يادش رفته باشه

دلم نمي خواد، نمي ذارم خوب

عاشق داستانهاي علمي-تخيلي هستم، از ژول ورن كودكي ام بگير تا ايزاك اسيموف و ري بردبري، اين اواخر هم آرتور سي كلارك كه در قله ايستاده، حالا سايت يك پزشك ، يك بخشي اضافه كرده كه هر دفعه يك داستان كوتاه علمي -تخيلي مي ذاره، ديشب همشو خوندم و بعضي هاش تكان دهنده بود و لذت بخش  اين گستره هاي بدون مرز تخيل
تبصره
ها الان اون خواننده هاي شيرازيم كه از گوگل متنفرند كامنت مي گذارند:آدرس را مي دادي خوب