همچنانکه مستحضر هستید بعد از دفاع از رساله قاطی کرده ام. چنین به نظر می رسد که با برداشته شدن یک فشار شدید چند ساله از روح و جسمم ؛ دچار یک بی قراری شدید شده ام. ضمن اینکه هنوز برنامه ای برای روزهایی که اکنون خالی شده اند نریخته ام.
امروز کلافگی من به اوج رسیده بود وبرای همین عصری بیرون رفتم که هوایی به سرم بخورد. هنگام خرید متوجه شدم که کیفم نیست و فکر کردم که ان را دزدیده باشند. به صاحبان مغازه گفتم و انان دوربین ها را چک کردند و خبری نبود
به خانه برگشتم و دیدم که کیف را جا گذاشته بودم.
کیف را برداشتم و دوباره از خانه بیرون آمدم و گشتی زدم و در کوچه تاریک ، مردی کیفم را از روی شانه ام کشید و به دنبالش دویدم و سوار تاکسی که منتظرش بود شد و فرار کردند .
آنچه که مرا درگیر کرده امنیت این روزهای تهران بزرگ نیست. امری است که به مدد و مبارکی و میمنت بسیار در کشور گل و بلبل شایع شده است. وقتی راننده تاکسی یاور دزد باشد
پول آنچنانی هم در کیف نبود فقط تمامی کارت ها و گواهینامه و گوشی موبایل بود که مرا درگیر یک پروسه اداری خواهد کرد که از آن به شدت بیزارم. عابر بانکم را مسدود کردم و فردا باید به سراغ دادسرا بازی بروم و این ماجراها
آنچه فکرم را مشغول کرده این است که من بار دومی که از خانه خارج شدم چند بار به این موضوع فکر کردم که : جالب خواهد شد اگر این بار کیف مرا بدزدند
ضمن این که هیچ گونه تصادفی وجود ندارد زیرا من تمام کارهایی را کردم که اتفاقا از روی عادت هیچوقت انجام نمی دهم:
من کیفم را جا نمی گذارم، این اولین بار بود
من وقتی وارد خانه می شوم دوباره از آن خارج نمی شوم(تنبلی شیرازی)
من برای بازگشت به خانه هیچوقت از آن کوچه گذر نمی کنم
من معمولا کیف پول را در دستم می گیرم ولی این بار در کیف دستی گذاشته بودم
من گوشی را معمولا در جیبم می گذارم و این بار نگذاشته بودم
.
.
این ماجرا همان پرسش قدیمی را زنده می کند که :آیا ذهن بشری تا آن حد قوی است که بتواند واقعه ای درجهان بیرون را موجب شود؟