پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2017

درك نمي كنيد ديگه مي دونم

اینطور نیست که ما شلخته ها از نظم بدمون بیاد،  به نظر ماها زمانی که صرف نظم می شه ارزشش خیلی بالاتر از این حرفا است ،  به عنوان مثال می توان  به کار ارزشمند تری مثل دراز کشیدن زیر آفتاب و هیچ کاری نکردن اشاره کرد

جمعه خود را چگونه گذرانديد

با شادماني بيدار شدم و يادم اومد كه مي تونم بازم بخوابم اما بيدار بودم، رفتم حياط و چراغها را خاموش كردم و نفس كشيدم نفس عطر صبح ، سرد و خوشمزه برگشتم خونه و  تا ساعت هشت و نه در رختخواب وول خوردم و وب گردي كردم، بعد بلند شدم و رفتم توي مهتابي آب پرتقال گرفتم و فيلمش را گذاشتم اينستاگرام بعد با شادماني رفتم  به سراغ سبد هاي نهال گل كه ديروز از پنج شنبه بازار خريده بودم، دو سبد شقايق، دو سبد ميمون موزيك گذاشتم و چند ساعتي مشغول بودم، دستكش و بيلچه و خاك و حلزونها و برگهاي  خشك حياط كه كارش تمام شد رفتم حاشيه ديوار كوچه را هم گل كاشتم، براي طرف ديگر بايد باز هم گل بخرم گرسنه و خسته برگشتم داخل خانه و غذاي مورد علاقه ام گوجه فرنگي با تخم مرغ( املت نيستا، جدا از همه) را خوردم و رفتم در آفتاب گليم پهن كردم و در حين گوش دادن درس اسپانيايي به خواب رفتم بيدار كه شدم  كمي قاقا لي لي برداشتم و رفتم به سمت درياچه  ، هوا محشر و  زنان  مشغول، توت فرنگي ها را وجين مي كردند، شاليزار را آماده مي كردند و  مزارع كلزا هم زرد زرد شده بودند درياچه پر از آب شده بود ، كنارش نشستم، دراز كشيدم، به صداي قوربا…

تا خود شهر مي خنديدم

امروز سرميدانگاهي روستا  سوار پيكان به شدت داغاني شدم كه راننده اش از وسط فيلمفارسي ها بيرون اومده بود، زلفهاي فرفري و سيبيل آويزون ، فقط موسيقي كه گوش مي داد حميرا نبود بر سر يك دو راهي  جواني با انگشتي مصمم مسيري نشان داد كه به ما مي خورد راننده سوارش كرد و پسر با جديت و خشونت پرسيد كه : همون  شهر مي رويد ديگه نه؟ راننده با مكث بهش نگاه كرد و با صداي نرم و عشوه گرانه اي گفت: عزيزم اون انگشتي كه نشون دادي هنوز از تو چشم من در نيومده،  باز شك داري؟

وصف العيش و اينا

گفته بودم که همسایه مهربان روستا بر سر دیوار خانه ام میوه می گذارد، به تازگی حجم پرتقالها اینقدر زیاد شده بود که دیگر در حال خراب شدن بودند و من غمگین امروز در میدانگاهی روستا از مغازه ای قیمت دستگاه های  آب میوه گیر و  ... را می پرسیدم که با زبان محلی گفت: شما دیگر همشهری ما هستی از اینا باید استفاده کنی و یک  دستگاه بامزه فلزی  به من داد که مخصوص آب نارنج گرفتن است ....نمی دانم بیشتر شیفته قیافه دستگاه شدم یا جو همشهری گری مرا گرفت خلاصه اینکه  الان یک پارچ آب پرتقال تو سرخ خوردم

فقدان كسي در پشت دوربين

نمي دانم چرا براي من عكس سلفي گرفتن بيش از آنكه نمود  خودشيفتگي باشد، بيشتر به معناي تنهايي بوده است، 

خب خودت گفتي اشتباهي زنگ بزن

گفتم دوقل يه نموره سواد پيدا كرده به همه زنگ مي زنه، به من زنگ زد و دستپاچه گفت كه اشتباهي زنگ زده و مي خواسته به باباش زنگ بزنه و  هول شده بود بهش گفتم چه اشتباه خوبي من خوشحال مي شم صداشو بشنوم و سعي كنه بازم از اين اشتباه ها بكنه يك كم گيج ويج زد و تعجب كرد و خداحافظي كرد امروز زنگ زده  به جاي سلام مي گه: اشتباهي زنگ زدم

تصميم گرفتم باهاش بيشتر آشنا شوم

از  آدمهاي نكته سنج خوشم مي ياد، هوشمند و طناز به خانه دوست مودب و محترمي رفته بودم كه  اصرار كرد شب را بمانم، به شوخي و جدي  و با ادا و اطوارگفتم :نه مسواك و لباس خوابم را نياوردم و شبها عادت دارم دوش بگيرم بدون مكث و با همان آرامش و نرمش گفت: اشكال نداره كتري براتون تو حياط مي ذارم تبصره: اشاره به سفر مغولستان من كه با كتري از چاه آب كشيدم و با آن خودم را شستم!

بر لب جوي

زمانهايي مثل الان كه اومدم دانشگاه و كسي نيست، زمانهاي سكوت و بي كاري نامنتظر، اون لحظه هاست كه  بر مي گردم به سوالات اوليه، باستاني و تكراري: دارم با زندگيم چي كار مي كنم؟ اين زندگي هموني است كه مي خواستم؟ بعد از اين مي خواهم چه كنم؟ گذشته و حال و آينده هاي محتمل را مرور مي كنم و حضور هر سه تايي اينها با هم فضاي عجيبي ايجاد مي كنه يك جور مكث زماني فن صدا مي ده و كسي در اتاق بغل داره  روزنامه را ورق مي زند و من زمان را گم كرده ام
به گيسوهاي ديگر در جهان هاي ديگر فكر مي كنم  اوني كه اون روز از ماشين پياده نشد يا اون يكي كه   چهارگوش تو خالي را پر نكرد يا شايد حتي اوني كه راكت به اتوبوسش خورد روزها، ارزش روزها سنگين مي شن و دوباره وسواس با روزها چيزي  يگانه ساختن از اون زيرها وول مي خورد و سرك مي كشه

اسمارت گيس طلا باز مي گردد

ديروز هر جا مي رفتم مي شنيديم مردم دارن همون درس زبان اسپانيايي را گوش مي دن كه من!  حيرتزه از گسترش علاقه به اين زبان ، دلايلش را از اونا مي پرسيدم و اونا هم دري وري تحويلم مي دادن در أخرين محل يعني داروخانه، فهميدم كه گوشي خودم بوده داشته  درس را پلي مي كرده..... مي دونم دلتون برا اسمارت گيس طلا تنگ شده بود

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟

خیلی غمگین طور در تاکسی نشسته بودم و یک حس و حال افسردگی و نوستالژی بر من حاکم بود که راننده موسیقی اش را روشن کرد و آقا ما هر كاري كرديم در وضعیت شیک غمناک خودمان بمانیم نشد که نشد  هوا دیگه سرده تو خونه یه مرده که زوجی نداره میگن دیگه فرده با حال مریضم من از رو غریزم بیادت میارم هنوزم عزیزم امیدی ندارم نمیشی تو راضی کنارم نبودی شدی فعل ماضی هنوز آرزومه کنارت بمیرم تو نیستی چجوری تولد بگیرم حالا که تمومه دیگه داری میری بیا آخرین بار تولد بگیریم
یعنی تمام آن اصطلاحات: پاره شدم از خنده و صندلی را گاز می زدم و ،،، برای من به صورت عملی رخ داد

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

براي جلسه دفاع دانشجويم به شهري برفي آمدم كه  جاده بسته شد ،  دانشگاه برايم اتاقي در هتل گرفته تا راه باز شود  و من در اتاق شماره ١٨ هتلي كه نامش را نمي دانم ٤٧ ساله مي شوم

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

مي دانم مي دانم همه در حال گذراندن روزهاي بدي هستيم   اما بدي ها هميشه بودند،  منظورم اين است كه نااميدي از وجود بدي  منطقي نيست وقتي روال تاريخ اين است بي عدالتي ها، حق كشي ها ،زندگي هاي نافرجام، بي فرجام ما به مثال احتياج داريم؟ ما ايراني ها با اين تاريخ  پر از  قصه هاي غصه دار؟ رشيدالدين فضل اله شهر دانشگاهي ساخت كه شش هزار دانشجو داشت  كه از درآمد بازار و حمام دانشجوها بورسيه بودند و بيمارستان رايگان بود و پنجاه جراح از سراسر جهان در آن مشغول ملت در هفتاد سالگي سرش را بريدند و در شهر مي گرداندند و مي گفتند: خدا لعنت كند اين يهودي را اينم مثال نااميدي از وجود بدي منطقي نيست چون هميشه بوده است، خوب بودن، مفيد بود و تاثيرگذار بودن  است كه  انتخابي عاقلانه است ، اين را هم باز تاريخ گفته، همين مثال هم تاييدش