۷ شهریور ۱۳۹۷

قیاس مع الفارق

در اين سفر وقتي همكلاسي هاي سابق ماجراهاي زندگيشان را تعريف مي كرند،خوشحال بودم كه در اين بيست و اندي،زمانه و زنان اينقدر تغيير كرده. يكي از آنها وقتي در تعطيلات تابستان برگشته خونه ديده مراسم بله برونشه،يكي ديگه دو تا خواستگار گذاشتن جلوش گفتن يكي را انتخاب كن،سومي تمام اين بيست سال كتك خورده و تازه امسال جرات درخواست طلاق پيدا كرده، همشون براي اين چند روز آشپزي كردند و در يخچال گذاشتند تا همسر غر نزند،بعضي هاشون براي اومدن مجبور شدن با بادي گارد بيان  و برن، خيلي هاشون از ابتدا تا الان هنوز مجبور به نگهداري از بستگان شوهر بودند،چندتاشون اجازه كار بهشون داده نشد،برخي حقوقشان هنوز دست همسر بود،عموما ملكي به نامشان نبود،يكي به شرطي اجازه طلاق از همسر معتاد بهش داده بودند كه با پسرش در خانه مادر و پدر زندگي كند و خيلي ها نيومدند چون به آنها (زنان شاغل ميانسال) اجازه سفر داده نشد.
اين روزها بسياري از دانشجويان من (نه همه) قبل از ازدواج مشاوره مي روند،شروط ضمن عقد را مي گيرند و اگر مشكلي پيش بيايد بعد از ازدواج هم نزد روانشناس مي روند و در صورتي كه راه حلي وجود نداشته باشد،طلاق مي گيرند و عموما در استقلال مالي (به سختي) كار و زندگي مي كنند.
برايشان خوشحالم و براي دختران نسل بعد اميدوارترم
فقط آنچه كه هنوز مي بينم،ترس مردان از گفتگو، عدم تلاششان براي حل مساله، مقاومت در برابر مشاوره رفتن و بالغ با مشكل برخورد نكردن است.
تبصره: بله مي دانم نتيجه گيري من شامل كل جامعه زنان ايراني نمي شود و من فقط همكلاسي هاي  سابقم را با دانشجويان فعلي ام مقايسه كردم!

۲ شهریور ۱۳۹۷

عكس در اينستاگرام gisoshirazi

در مهتابي نشسته ام،دورهمی سالیانه ای بچه های دانشگاه است، امسال هفده نفر هستیم ، بچه ها به سختی از مشهد و کرمانشاه و اهواز و اصفهان و... خود را به اینجا رسانده اند،جمع بسیار شادی است،  آشپزی غذاهای محلی، پانتومیم های بی ادبانه ، پیاده روی پر خنده، رقص های من در آوردی و‌ فراوان گپ و گفت می کنند: خاطرات خنده دار، غمناک،شکستها و پیروزی ها
طلاق یکی،داغدار شدن دیگری،عروسی دختر این و دامادی پسر آن یکی،رتبه پایین کنکوری ها ،بحران دلار و شکستهای مالی و همدلی همه با هم 
نماز خوانهایی که وسط بزن و برقص سجاده پهن می کنند،خوابالوهایی که کنار سفره صبحانه خوابند،سحرخیزهایی که به دیدن طلوع آفتاب و خوردن تمشک می روند،
و من بسیار به این زنان نزدیکترم تا دخترانی که آن همه سال پیش بودند...
الان همه بیرون رفته اند و من به بهانه تنها نماندن یک سرما خورده از خلوت و سکوت ویلا لذت می برم
و روبروی این منظره کتاب می خوانم
بسیار شیرین است:سده های گم شده 
کتابی که تاریخ را بسیار شیرین و روان برایت قصه می گوید رسيده ام به صفاريان  و می خندم ،بيشتر عاشق اين يعقوب شدم
فقط صحنه را تصور كنيد: بزرگان ایرانی مسخ شده از قدرت خلیفه عباسی نگرانند که مبادا یعقوب لیث دستخط و حکم حکمرانی از امیر مومنین نداشته باشد! تا اين حد داغون!
و این مرد ساده زیست همه آنها را جمع کرده در وضعیتی سینمایی با هزار سرباز مجلل و‌خود در هیات پادشاهی بر مصدر نشسته و می گوید که حکم خلیفه را بیاورند ، سینی و ترمه ای و تزیییناتی آورده می شود و یعقوب به جای حکم شمشیری از میان پارچه بیرون می کشد!!!که بفرما اینم حکم خليفه كه مي خواستيد😂
هنوز مي خندم به قيافه آن بزرگان مجلس كه استقلال ايران را فراموش كرده و نگران غضب سايه خدا ،خليفه هستند !
صحنه بامزه  ديگر اينكه به يعقوب مي گويند : فلاني به عثمان توهين كرده،مي ره سراغ طرف كه : فلان فلان شده به امير من بد گفتي؟ مي گن : نه بابا اون عثمان كه نه،عثمان خليفه سوم را يه چيزي گفته! مي گه ولش كنيد بابا ،به ما چه😂😂😂

۱۵ مرداد ۱۳۹۷

دم همه مایی که سعی می کنیم ناامید نشیم، گرم

دروان سختی است. در تلگرام من انگار خاک مرگ پاشیدن. هیچکس جوک نمی فرسته حرف نمی زنه عکس نمی ذاره
همه ترسیدن از اینده همه نا امیدن همه عصبانی ان و تراژدی های که مدام شنیده می شه تکرار می شه 
امروز راننده می گفت همه باید بریزن بیرون ولی می ترسن می گم خب از کشته شدن می ترسن می گه مگه هر روز نمی میریم؟ روزی چند بار؟
قصدم از این نوشته دلداری دادن به شماها نیست. دارم با خودم حرف می زنم 
تصور می کنم اگه زمان حمله اسکندر بودم زمان حمله مغول زمان حمله اعراب حتی همین نزدیکی ها زمان شکست مشروطه بودم
همون موقع هم همینقدر نا امید از اینده بودم قطعا
اره به دوره های خوب تاریخ هم فکر می کنم هخامنشی اشکانی سامانی زند اما خب دیگه انتخابی نیست 
این دانایی که همه اینها می گذره سلسله ها می یان و می رن و  ما عمرمون خیلی کمتر از این دوره هاست 
اینکه  همه می گذرن و جزو تاریخ می شن و چقدر تراژدی های شخصی برای ادمهای معمولی مثل ما رخ داده در این سلسه های طولانی
چقدر ادم؟ اوه حتی تصورش مشکله کسانی که رنج کشیدند حس تنهایی کردن نا امید شدن از ادامه زندگی و همه مردند
همه اینها را تو ذهنم مرور می کنم تا به یاد بیارم 
در دوره های طولانی ظلم در زمانهای قحطی و خشکسالی در دوره های جنگ هر ادمی فقط همینو داره 
همین یک زندگی خودشو
همین از تولد تا مرگ
دولت ها و حکومتها عمرش از عمر ادمی بیشتره و می یان و می رن
اما ما تنها چیزی که داریم همینه . فقط همین زندگی
می دونم ناامیدی اینقدر زیاد می شه که همینم اهمیتش را از دست می ده
من بارها در زندگیم  آرزوی مرگ کردم 
اما حسم الان اینه که حیفه 
تنها چیزیه که داریم 
سعی می کنم روز به روز زندگی کنم . سعی می کنم به زور هر روزم را از یک شادی کوچک پر کنم و فراموش کنم که الان تحت سیطره مغولم یا اعرابم یا ترکان
فرقی نمی کنه 
قرعه کشی است شانسی است هیچ  انتخابی وجود نداره 
حداقل این شانس را دارم که اومدم . می دونم از تاریکی بیرون اومدیم و به تاریکی هم فرو می ریم اما خیلی خوش شانس باشیم یک شصت هفتاد سالی در نور هستیم
همینو بچسبم
همین فرصت حیات 
زنده بودن 
می تونم فورا بعدش بگم اخه این زندگی نیست و مقایسه کنم با همه ادمهایی که در جایی دیگر دارند زندگی واقعی تری تجربه می کنند
اما من در اینجا هستم 
و حالا می تونم انتخاب کنم که اونی باشم که وا بدم یا اونی باشم که ادامه بدم
من تاریخ خوندم 
داستان اونایی که ادامه دادن را بیشتر دوست دارم به رغم تراژدی های زندگی شخصیشان
تاریخ چیه؟  همزمانیم باهاشون ادمهایی که کوتاه نمی یان ادامه می دن ما قشنگ وسط داستانهای حماسی زندگی می کنیم و کلی قهرمان دور و برمونه 
اینا انتخاب کردند
حقیقتش به نظرم ناامید بودن خیلی اسونتره 
اونی که تو این شرایط می خواد نور بیاره تو زندگیش و حتی از اون بهتر نور ببره تو زندگی دیگرون 
دمش گرم

عزيز دل حتي دستگاه كارت خوان نداشت

بهار که بودم برای خرید لازم نبود جای دیگری بروم، همه چیز خوردنی و پوشیدنی و مصرفی در اطرافم بود. مراکز خرید هفت تیر هم مواردی که در محله ن...