پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2012

ضمیر ناخودآگاه یک شیرازی

امروز متوجه شدم هر دو تا تهیه کننده ای که باشون کار می کنم در فاصله 5 دقیقه ای من زندگی می کنن
الان دچار تردید شدم که این دو تا واقعا خوش ذوق و حسابن یا چون راهشون نزدیک بوده احساس کردم خوش ذوق و حسابن

آقا من به این نسل آینده خییییلی امیدوارم

امروز رفتم به یه مدرسه جنوب شهر تا در یک جلسه وبلاگ نویسی را به بچه های اونجا یاد بدمدرحین درس گفتم که استفاده از بعضی جملات و عکسهای مبتذل باعث مشه که وبلاگتون ف ی ل ت ر بشه نیمی از کلاس در پایان درس سئوال اصلیشون این بود که اگه عکس ناجور گذاشتیم و وبلاگمون مسدود شد دوباره می تونیم وبلاگ بسازیم؟!!!!

سوسول بی جنبه رویایی

من عادت کرده ام که آدمهای بد را یا در روایت های دیگران ببینم یا در فیلمها و کتابها من تا به حال یک قاتل؛ خیانتکار و یا کلاهبردار را از نزدیک ندیده ام و به طرز کودکانه ای فکر می کنم:آخه چطور می شه که آدم موجب مرگ دیگری؛ دیگران، موجب رنج دیگری و دیگران، موجب حبس دیگری ودیگران بشه انگار کن که هنوز از بهشت رانده نشدم و به معصومیت روح بشر اعتقاد دارم (شیشکی حضار)بنابر این وقتی یکی از همکارانِ مقاله از من می خواهد که نام همکار دیگر مقاله را حذف کنم یا زمانی که استادی از من می خواهد که تشکر از استاد دیگر را حذف کنم یا زمانی که کارمندی از من می خواهد که بر علیه کارمند دیگر شهادت دروغ بدهممتوجه می شم که با آدم بده داستان به صورت زنده روبرو شده ام و می تونید حدس بزنید دیگهسه روز می رم تو کما

همه چی آرومه

امروز برای اولین بار رفتم ماساژ ریلکسیشن؛ و هیجانزده بودم که چه خواهد شد.واقعیتش این که محل ماساژ در واقع اتاق سونای خشک بود و هر قدمی یک عالمه قرچ قروچ ایجاد می کرد. موسیقی سالن بدنسازی مجاور هم آزار دهنده بود و بدتر از همه خانم ماساژور که به گوشی اش جواب می داد و همچنین انتظار داشتم فشاری که به ماهیچه ها وارد می شود بیشتر از این باشد .با این همه احساس دلپذیری داشت، بخصوص در قسمت کمر ، پشت ،ستون فقرات ،انگشتان دست و پا که تنشهای این یکی دو سال اخیر در همین قسمتها جمع شده بود.ضمن اینکه دستهای خانمه خیلی مهربان بود...تبصره: جان من آدرس نپرسید

هپی چیر

خب من حالا یکی از اون گلابی ها دارم که روش می شینی و توش غرق می شیهر کی هرچی می خواد بگه اما من شک ندارم مخترع اون یه شیرازیه

آدم را سگ گاز بگیرد و جو نگیرد

دوره های تاریخی مختلفی در گذشته ایران بوده است که میل به زندگی در آن زمان را داشته ام.سرکی به تخت جمشید در زمان ساخت آن بزنمدوران دلپذیر سامانیان را تجربه کنمدیداری با مجموعه ربع رشیدی داشته باشموای که چه تصویرهایی در ذهن دارم اما نزدیکترین و ملموس ترین زمان ده چهل و پنجاه استدهه چهل دوره درخشان ادبی ایران و دهه پنجاه دوره سینمای متفاوت ماهمیشه در حیرت این همه آدمهای خاص بودم که ناگهان در این مدت کوتاه نوشتند و گفتند و برخاستنددر تخیلم به پاتوق های آنان می رم و با شاعرانی ملاقات می کنم دور آن میز در کافه نادری نشسته اند در این ساختمان قدیمی سر خیابان بهار که سالهاست از جلوی آن عبور می کنم غفاری تولید کدام فیلمش را داشته است؟در کدام یک از استودیو های سازمان تئاتر گاو فیلمبرداری شده است؟امروز عصر با تهیه کننده ای ملاقات داشتم که آن زمان را تجربه کرده بود و خاطراتش را از فر یدون ر هنما و پر ویز شفا می گفت و جو روانی حاکم به دانشجویان در آن زمان رااین بار از دید دیگری به تخیلاتم نگاه کردم اگر من در ان زمان بودم آیا من نیز همرنگ جماعت می شدم و با پالتو وشال گردن و کتابی در جیب به ابراه…

برعکسش اما تو چشم فروشنده می خونی: ز ن ی ک ه ک و ن گ ن ده

دیدی چه حس خوبیه از اتاق پرو می یایی بیرون و می گی:آقا از این شلواره یه شماره کوچیکتر لطفا

چقدر روحم به این نوازش ها احتیاج داشت

کارن هورنای روانشناس یک تقسیم بندی شخصیت دارد که آدمها را به سه دسته مهرطلب، قدرت طلب و انزاو طلب تقسیم می کندمن سالها جزو گروه اول بودم . دوست داشته شدن همیشه برای من لذت بخش بوده است و در برخوردم با آدمها همیشه میل به این داشتم که مورد محبت واقع شوم و تایید گردم. درسالهای گذشته پس از علم به این موضوع؛ سعی کرده ام که متعادل باشم و از دوست داشته نشدن نهراسماما بعضی وقتها این محبت ها به شدت می چسبدزمانی که برای ایجاد آن کار خاصی نکرده باشیزمانی که انتظارش را هم نداشته باشیزمانی که سردت شده استاز وقتی کلاسم با بچه های کارشناسی ارشد تمام شده است، تمام 12 نفرشان در زمانهای مختلف و بدون هماهنگی با هم، برایم ایمیل زده ام و با جملاتی متفاوت، خنده دار، ادیبانه ، کوتاه و بلند، محبتشان را ابراز کردنداما یکی از تعریف ها شیرین تر از همه بوددانشجویی کم حرف و متفاوت و خاص برایم نوشته بود:بی تعارف و بی ریا و بی چشمداشت ؛ بسیار بزرگوارید و یگانه .

اینم تخت پادشاهی من با بقیه مخلفات

تصویر

مُرد از بس جان نداشت

سرایدار فرهنگسرا قرض داشتسرایدار فرهنگسرا بعد از ظهر ها یک گاری برای دستفروشی داشتسرایدار فرهنگسرا یک پسر بیمار داشتسرایدار فرهنگسرا خانه نداشتسرایدار فرهنگسرا دیروز خودش را کُشت

روزم ساخته شد

از جمعه بازار یه روتختی پولک دوزی آبی کمرنگ خریده بودم که پهن کردم روی تخت، یه گلیم قرمز هم کف اتاق انداختم.
یه کوسن قرمزهندی هم روی تخت و یه گلدون آگینه آبی را کنار تخت گذاشتم روی میز را ترمه قرمز انداختم و روشو پر از گلدون وشمعدون قرمز کردم
سه تا کاشی کوچک آبی که از اون سفال فروشی سر میدون ونک خریده بودم را زدم به دیوار
یه آباژور سفید ایکیا را کنار چند تا شمع آبی گذاشتم
حالا اتاق خوابم پر از رنگهای آبی و قرمز شده

ارزوی بازگشت دوباره به جهان

به ندرت پیش می یاد که حسادت کنممن به اشیا و اموال و موفقیت های دیگران بی تفاوتمتنها سفر است که همیشه به آن حسادت خواهم کردبه همین دلیل است که بهبلوط و چمدانکحسادت می کنم به سفربلوط به لبنان و نپال به سفر چمدانک به امریکایی جنوبیاما گاهی دلم می خواهد که برای مدتی جای کسی باشم و زندگی آنان رات جربه کنمیکی از آنهاروزهای پرویناستدیگریدختر مریخیاستو از همه بیشتربه خاطر کتابهااستاین اصلا به این معنی نیست که آنها زندگی شاد و بدون دغدغه ای دارند، بیشتر به این معنی است که با زندگی من خیلی متفاوت استدوست دارم بعضی وقتها مثل پروین به سفری کاری بروم برای نصب یکسری مزقون نمی دونم چی چی در یک جاهایی دور از آدم و عالممثل دختر مریخی یک دوره کارآموزی به یک شهر کوچک و زیبا برومو مثل سارا چندین زبان بلد باشم و یک عالمه دوست از کشورهای مختلف داشته باشم و چند ماه برای کشفیات به ناپل برومو می دونم این آرزوی است به قدمت انسان است

آغاز

متولد زمستانم اما جزو عاشقان این فصل نیستم
می دانم که زیباترین مناظر برفی با یک چکمه سوراخ و پالتو نازک تبدیل به خاطره ای هولناک می شود و سفیدی تکرار شونده به تدریج چشمانم را آزار می دهد

من پاییزی هستم

و از این عدم امکان تکرار در مناظر آن همیشه در حیرتم. از رنگهای پیش بینی نشده. از هر شگفتی که پشت هر پیچ پاییزی پنهان شده است

و در رتبه دوم بهار...

فصلی که همه دوستش دارند آنقدر که دوست داشتنش کمی جواد شده است

من همراه با زمین زنده می شوم و تمام حواسم درگیر شکار بو و رنگ و صداست ...

امروز وقتی گل فروشی محل، جعبه پر از گلدانش را در بیرون از مغازه گذاشت و در جعبه هایش تمامی رنگهای بهاری را می شد دید

دانستم که زمستان به پایان رسیده است

آخه آدم سرماخورده دماغو تو خونه مونده، پز نده چی کارکنه ؟

اینقدر احساس رذالت لذت بخشی است که همه دارن غر می زنن که جی میل و یاهو و پلاس و فیس بوک باز نمی شه اون وقت من با این vpn فسقلی خودم دارم تمام اینترنت را شخم می زنم

امروز جمعه بازار

رنگهای شالهای ترکمنرنگهای گلیم های فارسرنگهای سنگهای زیور آلات
صدای صفحه های قدیمی صدای باربرها صدای چانه زدن ها
بوی عود بوی چوب بوی خاک

هیچی دیگه خواستم فیس بدم

برای همه عمرم من معضلی داشتم به نام تخت خواب. این تخت خواب های یک نفره باریک به درد من که الگوریتم جایجا شدن در طی شب غیر قابل ترسیمه نمی خوره ..از آنجا که دایی این جانب تو کار لوازم خونه است مدتها است که سفارش یک تخت خواب یک ونیم نفره بهش داده ایم ولی چون ایشان هم شیرازی هستند از این سفارش چند سالی است که می گذردکه چند شب پیش ایشان بنده را سورپرایز کرده و با یک عدد خوشخواب 120 سانتی وارد خانه شدند.آخه بقیه تخت نه در آسانسور جا شد و نه از راه پله بالا آمد بنابر این ما صاحب یک عدد خوش خواب شدیم فقط!خلاصه اینکه حالا من از 90 سانت رسیدم به 120 سانت و من هی روش بالا و پایین می پرم و غر غلته می زنم و شما نمی دانید چه کیفی دارد آدم دست و پایش را پرت کند این ور و آن ور و نخورد تو در و دیوار ...

می دونی یعنی چی؟

آخ شما که نمی دونیمریض باشیبرف بیادسردت باشهگشنه ات باشهخونه ات عین محشر کبری شده باشهاون وقت یه دوست زنگ بزنهبگه نمی خواد غذا درست کنی برات سوپ درس کردم

پیرمرد یک کتابخانه متحرک بود از تاریخ معاصر ایران

یه مغازه پارچه فروشی هست تو بهار که هیچوقت تو این سالها واردش نشدم. امروز مادرک توصیه کرد که متقال برای رویه خوش خوابم را از او بخرموارد مغازه شدم و پیرمردی به قدمت خود مغازه دیدم که هنوز از بخاری نفتی استفاده می کرد و کتری که روی ان گذاشته بود از این لعابی هایی بود که سالهاست دیگر ندیدمشان . دلم برایش گرفت از بس مغازه تاریک و فقیر و دلگیر بود و او که دستپاچه انبوه لباسهایی که روی هم پوشیده بود را مرتب میکرد.نیم ساعت بعد با چند متر متقال اعلا و دهانی نیمه باز از تعجب از مغازه بیرون آمدم.

بابا خب پیش دستی میخوام ، قرص ماشین ظرفشویی مگه چشه ؟ بابا استکان دسته دارهام همش شکسته خب ..چرا هیچکس به خواسته های من توجه نداره ههههههههههههههههه

خب ببینید یه مشکلی وجود دارد شما کمک کنید حلش کنیمدو هفته است که دوستان من در گروههای مختلف به دیدنم می ایند برای تبریک دفاع و یا تولد همشون ازم پرسیدن که چی می خوام برام بگیرن و من تقریبا به همشون یه لیس از چیزهای ضروری ام دادن و تقریبا هیچکس دقیقا هیچکس هیچکدوم از اونا رو نگرفت چرا؟

و من این همه از آن دارم. ممنونم

ژان کریستف کتابی است از نویسنده عزیز سالهای نوجوانی من که حکایت زندگی موسیقیدانی است تنها و بی پول و با زبانی گزنده که همه را از خود می راند در جایی از کتاب او سرانجام جوانی را می یابد که موسیقی او را می فهمد و او را دوست دارددر بازگشت به خانه این موجود درشت آلمانی سراپا شور و شادمان مدام زیر لب با نتی از موسیقی برای خود می خواندمن یک دوست دارممن یک دوست دارممن یک دوست دارم

تولد 42 سالگی ام مبارک وبنا به رسم هر ساله اینم هدیه من به شما

home sweet home

هر وقت خسته و کوفته ار سرکار می یام می رم تو این سایته

میگردم تو عکساش یه خونه پیدا می کنم دورش و برش پر درخت

می رم داخل یه اتاق خواب پیدا می کنم سفید سفید

یه حموم توش پیدا می کنم با دیوار شیشه ای به منظره

یه وان پیدا میکنم پر گل

می رم تو آب داغ دراز می کشم و به نور شمعها از پشت بخار نگاه می کنم

بعد بیرون می یام و می روم تو یه اتاق نشمین پر از رنگهای گرم و یه شومینه روشن

پشت پنجره می شینم و به دریاچه روبروش خیره می شم و غروب آفتابو نگاه می کنم و یه فنجو ن شکلات داغ می خورم و

تمام خستگی ها آروم آروم از تنم می ره بیرون

اندر مضرات دوست پسر لواسونی

خب من مدتهاست که به خروج از تهران فکر می کنم

این دغدغه بازگشت به طبیعت بعد از هر سفری با من هست

حالا تازگی ها تصمیم گرفتم برم لواسون زندگی کنم و دارم فکرم را با دوستام در میون می ذارم

و هیچکس تقریبا هیچکس از دوستان ساکن تهرانم با آن موافق نیست و برای منصرف کردن من دلایلی فراوانی دارند که این یکی از همه خنده دارتر بود