پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2009

آبروبَر

در استودیو ضبط صدا بودیم و همه به شدت تحت تاثیر حضور خانمی شیک که خوانندهِ همراه بود و فراوان برای همه کلاس گذاشته بود تا زمانی که بچه دوستم داد زد که خانمه در غیاب ما محتویات بینی اش را به زیر مبل مالیده است.
نتیجه گیری اخلاقی: قبل از فرو بردن انگشت در دماغتان همه سوراخ سنبه های اتاق را قبلا چک فرمائید.

همه راهها به رم ختم می شود

- آقا مسیرتون...- آره بابا... آره..همه دارن میرن اونجا ...شما هم بیا ...تنتون می خاره ها

هرودت 1336 ص 178-9

نطق هئوتانه یا اوتانس در جلسه مشو ر ت درباره آینده امپراتوری ایران پس از کشته شدن کمبوجیه"باید امور حکومت را به ملت ایران واگذار کنید چون من عقیده دارم که نباید فقط یک نفر را از بین خودمان به عنوان پادشاه برگزینیم این کار نه خوب است و نه مفید.شما می دانید که گستاخی جاهلانه کمبوجیه به چه درجه از افراط رسید وجسارت و گستاخی آن مغ را هم آزمایش کردید. در سلطنتی که هوی و هوس اشخاص از پس دادن حساب کاملا معاف است چگونه ممکن است نظم بوجود آید. این قدرت با تقواترین مردمی که به آن دست یابند نقشهای غیر عادی الهام می کند. کبر و غرور در وجود نسل موجود قهرا افزایش می یابد و ریشه حسادت از آغار تولد در وجود انسان می روید.این دو عیب بشر را به صورت موجودی غیر انسانی در میاورد. مردم سرشار از کبر و غرور نیمی از جنایات و مردم سرشار از حسادت نیم دیگر را مرتکب می شوند. خواهید گفت که این فرمانروای مطلق که همه چیز دارد چگونه ممکن است حسادت برد؟ اما برعکس حسادت با استبداد آمیخته است و بر ضد مردم به کار می افتد.فرمانروادی مستبد حتی نسبت به طول عمر مردم نیکو به آنها حسادت می کند و دوست ندارند در شهر او غیر ا…

دیوونه ان همه دوستای من

- تو که می دونی من ده خوابم، چرا زنگ می زنی؟
- میدونم، گفتم سرتو گوشه نذاری، گردن درد می گیری
- بمیری.. می خوام بخوابم ..
- بخواب عزیزم ،مواظب باش لای در نمونی-!!!؟

دنیای ما

تصویر
مثل قصه های مارکز شده ، مثل فیلمهای کوستاو گاوراس، مثل شعرهای لورکا شده ، مثل نقاشی های گویا...
اصلا عین تابلو گرنیکا است ...
مخوف

فکر کن

عنوان پایان نامه میز بغلی:
بررسی و تعیین نسبت پروتئین به انرژی در بچه ماهی قره برون

امروز تو یه کتابی خوندم

پادشاه پس از رسیدن به قدرت، کینه فراوانی از مردم ری داشته است بابت اینکه روزی او را نخواسته بودند. پس یکی از فرماندهان خود راحاکم ری کرد و از او خواست به هر صورتی که می تواند ری را از میان بردارد.
حاکم ِجدیدِ ری تنها دو دستور داد: گربه ها را بکشند و ناودانها را بردارند.
چندی بعد شهرپررونق ری، از هجوم موشها و خرابی های باران، به شهر ارواح تبدیل شد.

شرطی شده طفلک

روز مبعث با دخترخاله اومدیم تو خیابون بهار خرید می گه: چرا امروز اینقدر خلوته؟
بهش نگاه می کنم می گه:
می دونم امروز جمعه است اما جمعه ها هم شلوغ بود اینجا
دوباره بهش نگاه می کنم می گه:
ها.. می دونم جمعه نیست.. تعطیله ...عیده
اومدیم خونه تو تلوزیون یه تریبون و یه روحانی دیده می گه: دیدی امروز جمعه بود

پارادوکس ده ساله

32 ساله است مادرش فوت کرده و پدر ازدواج ، او تنها زندگی می کند. هنگام آشنایی با هر مردی به دروغ می گوید که با خانواده اش زندگی می کندو دقیقا به همین دلیل به درخواست ازدواجشان جواب رد می دهد چون نمی خواهد بفهمند که دروغ گفته است!

عشق بدون مرز

- من عاشقتم...- جدی؟ پس می یای بریم یافت آباد واسه مامانم پارچه رو مبلی بخرم؟- نگفتم که می میرم برات!

راه حل

- شما همه شانس آوردید من شوهر نکردم ها
- چرا؟
- شبا خونه کی می اومدید؟همتون دربدر می شدید
- نه بابا مشکل نداشت... به یه دکترِ شیفِ شب، شوهرت می دادیم، هشت می رفت بیرون

مثال!!!!

- تو خجالت نمی کشی همیشه یا خوابی یا می ری کتابخونه ملی؟ مثلا خیر سرت دکتری..- خب شاید همه دکترا مثل منن- نه نگا کن دکتر احمدی نژاد ..کوشا... فعال ...جدی

آدرس اشتباهی

- آخ.. دلم درد می کنه
-ولی دل ،یک کم بالاتره ها

اسماعیل فصیح

نوجوان بودم وقتی برای اولین بار کتابی از او خواندم . تمامی دوستانم را دیوانه کردم با صحبت درباره اش اما هیچکدام کتاب را نخواندند تا لذتم را تقسیم کنم..دانشجو لیسانس بودم که وضعیت آخر منتشر شد و دوباره کتاب به دست در تمامی اتاقهای خوابگاه وراجی کردم اما بازهم کسی از آن دانشجویان جدی و درسخوان حاضر نشد در لذتم شریک شود.زمان فوق لیسانس که دیگر دوستان کتاب خوانم اصلا او را قبول نداشتند و من خجالت می کشیدم از او بگویمو برای سالها فقط من بودم و ...شراب خام
دل کور
داستان جاوید
ثریا در اغما
درد سیاوش
زمستان ۶۲
شهباز و جغدان
فرار فروهر
باده کهن
اسیر زمان
بازگشت به درخونگاه حالا من انبوهی تصاویر در ذهنم دارم از آن تنها قهرمان تمامی کتابهایش، از جلال آریان جذاب و تلخ که زندگیش همیشه به طرزی مخوف تحت تاثیر کتابی بود که می خواند و مرگ زنانی که دوست می داشت سرنوشت او بود
منتقدان هر چی می خواهند درباره ارزش ادبی و شیوه نگارش و قصه پردازی او بگویند. من بسیاری از شاهکارهای ادبی را یکبار هم به زور خوانده ام اما هیچگاه از خواندن چند باره کتابهایش سیر نشده ام.و امروز با شنیدن خبر رفتنش دلم برای…

ووی روتون سیا

یعععنی حتا ییی تعارف شاهچراغی هم نکِردین یادتون باشه.. حالو بازم گذارمون بهم می یوفته ..ییی چادر وواری ایقد سختتون بود ؟ سر علی اَی من دیگه از شما چی بخوام...حواله تون به همو شاهچراغخداروشوکر که چادورو لازممون نشد عامو روسیاهیش موند به ..به قول امام جمعه مون...حالو نم خوام اسم ببرم..ممم...روسیاهیش موند به همو زردینه ای، مردنی، کوتاهو

امداد فوری

به یک عدد چادرنماز گل گلی نیازمندیم. ترجیحا رهن و اجاره
به جزوه آموزشی نماز مبلغ بیشتری تعلق می گیرد.
مهلت آگهی تاصبح روز جمعه

مکانش درسته اما زمانش...

غزل، دوست کوچکم را قدیمی ها به یاد دارند همونی که "آرنج" خیلی دوست داشت..یک ماهی است که با مادرش برای مدتی به لندن رفته است و مدتی پیش از مادرش پرسیده: چرا خدا ما را اینجا بدنیا نیاورده است؟

شنبه

از یک زمان مشخص به بعد ظرفهای من نشسته باقی می ماند
از یک زمان مشخص به بعد من فراموش می کنم گلدانهایم را آب دهم
از یک زمان مشخص به بعد من کلمات را گم می کنم
از یک زمان مشخص به بعد من دائم خون می بینم
از یک زمان مشخص به بعد من نیمه شبها بیدار می شوم
از یک زمان مشخص به بعد من دررویاهای روزم کابوس می بینم
از یک زمان مشخص به بعد من دوست دارم که من برای مدتی بمیرم

کشتن بدون ترحم

شاملو یه جایی یه نوشته ای داشت که توش می گفت ما همه آدمهایی هستیم که داریم تو یه نمایشنامه یه نقشی را بازی می کنیم...یادم نمی یاد دیگه چی گفته بود فقط یادمه که نوشته بود دردناکترین و هولناک ترین و بی رحمانه ترین نقشی که تو این نمایشنامه وجود دارد، نقش مادریه که مرگ بچه شو ببینه

انتخابهای حیاتی

-داری چیکارمی کنی؟
-غذا می خورم و فیلم نگاه می کنم
-چی می خوری و چی نگاه میکنی؟
-عدس و گردو وکشمش وپیازداغ با رب انار را زدم به پلو می خورم فیلم میت د فاکر را نگاه می کنم از خنده هم ترکیدم
-وای چقدر حال میده ..
-اره حال می ده ..
-خیلی حال میده ..
-اره خیلی ..
- حتی از میک لاو و شراب هم بیشتر..
-اره حتی ازاونم بهتر ...
-اما من اونو ترجیح میدم .-!!!

جبران مافات

- بچه با باباش می ره تو حموم، داشته لیز می خوره که دستش را می گیرد به اونجای باباش و بلند می شه. پدرش بهش می گه خوب شد با من اومدی اگه با مامانت اومده بودی حموم قطعا ضربه مغزی شده بودی
- دختر بی ادب!من این جوکو چه جوری واسه دختر خاله تعریف کنم؟
- خب بهش بگو یه بچه شیر با باباش می ره حموم لیز می خورده بعد مممممم....
یال باباش را می گیرد و ...

هارد اکسترنال

لپ تاپه صداهای عجیبی از خودش در می آورد ، هی جابجاش کردم ، خاموش و روشن ، افقی و عمودی تا بالاخره فهمیدم منبع صدا شکمم بوده!

خاشاک پررو

این شصت و هفتادی ها منو از رو بردن..
به خدا!!!!! تبصره: و من سرانجام فهمیدم که این رسانه های بیگانه چقدر بیگانه اند بخصوص این بی بی سی فارسی ملعون

جوگیر

دیروز به دخترخاله یاد دادم با مووی میکر فیلمهای سفرش به شمال را ادیت کنهامروز می گه: دوستای فیلمسازت اگه تدوین گر خواستن خبرم کن

امیره دیگه

- روزت مبارک
- روز پدره امروز... روز مرد!
- خب تو هم تو این سالها واسه خودت مردی شدی دیگه

جوجه اردک عزیز من

تنها دلخوشی من در این روزهای غمگین حضور دخترخاله است که بدون تلاش زیادی من را به خنده می اندازد یکیش همین گفتگوی زیر:
- دختر خاله من ده سال پیش که به سن تو بودم...وا چرا می خندی؟
- خب خنده داره یعنی ده سال پیش هشت سالت بود؟
- نه 29 سالم بود دیوونه
- ا پس چرا من فکر کردم الان 18 سالمه

و من همچنان به گفتن خاطراتم ادامه می دهم در حالی که اون داره با باز و بسته کردن لبهاش صدای در می آورد که به گفته خودش صدای پای اردک است و وقتی من عصبانی از بی توجهی اش ساکت می شم با چهره ای غمگین می گه :
- توجه کردی صدای اردکم کم شده؟
بعد دستانش را دور دهانش می گذارد تا به صدای اردکش اکو بدهد..
اونوقت هر کی به من اس ام اس می زنه می دوه می یاد به سمت گوشی داد می زنه :اس ام اس تحریمه بی شعورها

این روزها

به گذشته نگاه می کنم و می بینمچقدر کم زیر آسمان خوابیده ام
چقدر کم عشق ورزیده امچقدر کم در رودخانه شنا کرده ام
چقدر کم دوست داشته شدم
چقدر کم رقصیده امچقدر کم در باد دویده ام
چقدر کم زندگی کرده ام و زمان می گذرد

روح جوان

مامان بزرگ معلم زبانم را خوانندگان قدیمی ام به یاد دارند.همون که لنز رنگی می زد و هالوژن آبی تو پرایدش زده بود وبه پلیس هر بار به خاطر موزیک بلند می گرفتنش و پدربزرگ می رفت از بازداشت درش می آورد.تازگی ها موهاشو تیفوسی زده و ماهاگونی رنگ کرده و ناخن کاشته وعاشق ساسی مانکن شده ....تبصره برای خوانندگان مثل خودم:ماهاگونی یه رنگ قرمز- قهوه ایه

بازگشت گیس طلا

- شماره عضویت؟- 8286-مطمئنید- آره چطور مگه؟- این شماره کتاب اولهتبصره: به خانم کتابدار به جای شماره عضویت شماره کتاب اول را دادمحالا دیگه نپرسید کتاب اول چیهخداییش یه شباهتی بین من و خوانندگانم هست ها ...

عجله

آخه آدم عاقل بوف کورو سال 1315 می نویسه؟فکرشو بکن 1315...نه جدا...چه وقتش بوده؟دیوونه بوده...قطعا...

رویای تلخ

از کودکی تا کنون با آبتنی در دریاچه رویاهایم، توان ادامه زندگی در دنیای واقعی را پیدا کرده ام .امروز که در نیمه روزی سخت، برای رویا بافی به درون ملافه ها لغزیدم، وحشت زده و ناامید فهمیدم که عمق دریاچه ام خیلی کم شده ...خیلی کم