۸ تیر ۱۳۹۶

خب اينم خودش يك جور مريضيه ديگه😉

كيست هاي فراواني در سينه ام پيدا شده كه در حال درمانشان هستم، در حين جستجو درباره اش در وب ديدم كه تمامي دكترها و مقالات و سايتها  همگي به يك نكته اشاره كرده اند كه : حتما درباره اش با خانواده و دوستانتان صحبت كنيد!
برايم عجيب است يك نسخه همگاني پيچيدن
آدمها با هم فرق دارند و چنين توصيه اي نمي تواند براي همه كارساز باشد
من سرما هم كه مي خورم خودم را در خانه زنداني مي كنم تا وقتي كه خوب شوم و حضور هيچكس را تحمل نمي كنم، خيلي بيماري ام طولاني باشد مي گويم كه به سفر رفته ام
منظورم اين است كه دريافت همدردي براي همه خوشايند نيست و صحبت كردن از بيماري براي من آزاردهنده است
من آدم مضطرب شدن از بيماري نيستم و گويا كمي هم بي خيالم اما سئوالات ديگران دوباره سلامت بدنم به شدت آزارم مي دهد حتي اگر از روي حسن نيت باشد كه هست
دوستانم كه اين اخلاق مرا فهميده ام تا ناپديد مي شوم  حدس مي زنند كه بيمارم
همين الان نگرانم دوستان دنيايي واقعي اين متن را بخوانند و با من تماس بگيرند كه:چي شده گيسو؟، 
در واقع من فكر مي كنم بيماري يك بخش خصوصي زندگي من است كه به ديگران ربطي ندارد و سوال كردن درباره اش را يكجور ورودبه حريم خصوصي مي دانم

۵ تیر ۱۳۹۶

پايان عشق

يك زماني در وبلاگستان مد شده بود جملاتي كه با:  نكنيد آقا، نكنيد شروع مي شد
من تجربه ازدواج را نداشتم اما بارها شاهدش بودم  و ماجراي آشنايي است برايم 
شور و هيجان اوليه، ذوق ها  و برنامه ريزي ها ، چشمهاي براق، دستهاي در تلاطم، نگاه هاي محو
بعد به تدريج  خنده ها كم مي شود، نور چشمها خاموش مي شود و درگيري ها شروع مي شود، تفاوتها اذيت مي كنند و اضطراب 
اينجا همان لحظه است  
جان من ، اشتباه نكنيد، اينجا كه رسيديد كمك بگيريد، با هم صحبت كنيد، كوتاه بياييد، درك كنيد و بالغ بمانيد، حتي در كوران كلمات، بالغ بمانيد
مدتهاست كه ديگر هيچ نمي گويم، نگاه مي كنم تا ببينم اين دو از اين لبه نازك به سلامت عبور خواهند كرد؟
و حالا  يكي از اين داستانهاي تكراري  مي بينم  كه با اشتبا ه هاي مدام مرد و عدم تلاشش براي  كمك به زن 
چطور عشق در چشمهاي زن در حال خاموش شدن است، چطور شور و هيجانش به زندگي كم مي شود دلم براي مرد مي سوزد
دلم مي خواهد شانه اش را بگيرم و تكانش بدهم ، نكن پسر جان نكن
الگوي مرد سنتي  با دخترهاي امروزي جواب نمي دهد، نمي شود بعضي وقتها روشنفكر باشي ، وقتي كه به سودت نيست، نباشي
انتظار داري هم  كتابهاي روشنفكري بخواند و بفهمد هم از سياست سرش بشود هم انقدر زيبا  باشد كه سربلندت كند در جمع ، هم غذاهاي خوشمزه اي درست كند، هم مادر خوبي باشد و  هم همبستري آتشين مزاج
هم هيچ كمكي به او نكني و همه را وظيفه او بداني؟!
چطور انتظار داريد كه عشق زنده بماند زير اين همه فشار؟
بدتر از همه اينكه به محض اعتراض زنان، كودك  اين گونه مردان ظاهر مي شود، لج مي كنند، بدتر مي كنند، بي توجهي مي كنند، 
و اين همان لحظه ترسناك است
چند بار در مقابل اين صحنه قرار گرفتم و قلبم  فشرده شدت
درست زماني كه در پايان درگيري هاي طولاني ، مرد گمان كرده كه سرانجام حرف خود را به كرسي نشانده و پيروز مبارزه شده 
زن به سراغ من مي آيد، پشت پنجره به  كوچه نگاه مي كند و من وحشتزده جمله اي  هستم كه بزودي خواهم شنيد
جملاتي مختلفي شنيدم ولي همه مضمونش يكي است
نكنيد آقا نكنيد
زنان را نكشيد

۴ تیر ۱۳۹۶

حالا هي نگيد تو خوش شانسي و اينا ، با ديگرون هم مهربون بودن

پروژه خريد خانه را رها كرده بودم و حالا كه ترم تموم شده يك هفته اي شروع اش كردم، و با گروهي از املاكي ها روبرو شدم كه تا به حال برخورد نداشتم 
و ديد مرا نسبت به آنان بسيار تغيير داد: 
- مرد جوان موتور سواري كه هيچكدام از خانه هايش را نپسنديدم اما مدام زنگ مي زند و براي مواردي كه خودم پيدا كردم راهنمايي ام مي كند كه اين قيمتش خوبه ، اون نه محلش خوب نيس و ...
- مرد ميانسالي كه كه تمام خانه ها را با من پياده مي آيد و خاطرات محل را مي گويد و انتظار آژانس ندارد 
- پسري با بازوهاي تاتو شده و انگشترهاي فراوان كه جلو من به هر فروشنده زنگ مي زند و روي اسپيكر مي گذارد و برايم چانه مي زند
- زن و شوهر جواني كه مدام تكرار مي كنند، پول شما كاملا مناسب است و حتما برايتان خانه پيدا مي كنيم!
البته هنوز هستند آن مدل كهن و باستاني كه خسته نمي سوند از گفتن:نداري بيشتر روش  بذاري؟ يه مورد برات دارم محشر!
كه خبر ندارن چقدر جوك براشون در توييتر ساختند و باعث لبخندم مي شوند

۳ تیر ۱۳۹۶

قشنگ خستگي اون روز از تنم در مي ياد

قل درون گرا سواد دار شده، هر از گاهي  در تلفن مادرش و مادرم شماره منو پيدا مي كنه و به من زنگ مي زنه و بعد از سلام فورا شروع مي كنه وراجي،جملاتي كوتاه با مضمون هاي خبري متفاوت مي گه درباره م برنامه هاي روزانه اش، برنامه هاي آينده و روياهاش
كافيه بين اونا من يك جمله جديد بگم، اون وقت انبوه سوالاتش كه چرا و يعني چي شروع مي شه و در پايان ناگهان خداحافظي مي كنه
،
،
،

۲۹ خرداد ۱۳۹۶

اخه (اين يكي را اجازه داريد فحش مثبت هيجده بگذاريد) چرا اين سوال؟

تلويزيون نگاه نمي كنم در جريانيد اما الان در اتاق انتظار آزمايشگاه اين رسانه ( ناسزا ي مناسب پيدا نمي كنم) را مي بينيم، 
برنامه اي است با مجري بسيار زيبا كه چهار دختر صورت سوخته را آورده درباره عواطف و احساسات شون سوال مي كنه
كارگردان ( فحش مناسب را شما انتخاب كنيد) نماهاي نزديك از مجري زيبا را كات مي زند به صورت بهم ريخته  آن دختران
حالا لباس مجري مشكلي، چادر دخترها مشكي
ازشون سوال مي كنه: آيا شما به ازدواج فكر مي كنيد؟ 

۲۳ خرداد ۱۳۹۶

خب رسالتم انجام شد، برگردم سر تصحيح اوراق

مي دانم بيشتر خواننده هاي من جوانند، خيلي ها از نوجواني با من همراهند، مي دانم من هميشه كاركرد اين وبلاگ را جدي نگرفتم، مي دانم با جمع خوانندگان فيس بوك و اينستا و اين دو تا وبلاگ و حتي گودر،  برخلاف بسياري از وبلاگها خواننده هاي من كم نشدند در اين سالها
همچين مواقعي جوگير مي شم كه من ديني بر گردن دارم بابت اين همه رفيق مجازي و فكر مي كنم بايد پيغامي بدهم و رسالتي بر دوش دارم
البته خوشبختانه سالي يكي دوبار وهم برم مي داره و 
الان يكي از اون وقتاست
جان من با دندونهاتون مهربون باشيد، دكتر و دواش خيلي خرج داره
اون گردن لامصب را روي گوشي خم نكنيد اينقد، 
دستاتونو زير چونه نزنيد
قوز نكنيد، 
چيز سنگين بلند نكنيد، 
رو زمين و توالت ايراني نشينيد
حسودي نكنيد، جدي نگيريد، ساده بگيريد
آت آشغال نخوريد
غصه نخوريد ،
 غصه نخوريد، 
غصه نخوريد
،
،
،
،
،

۲۱ خرداد ۱۳۹۶

يك روز خوب

صبح از خواب بيدار شدم و فهميدم كه اينترنت ندارم، نه كه ندارم، در واقع شارژ ايپدم تمام شده و سيم شارژر خراب، با خودم گفتم چه خوب، يك روز بدون اينترنت،وووووو غلط كردم حتي يكساعت هم دووام نياوردم و 
فقط براي جبران احساس گناهم  بابت اعتيادم، تصميم گرفتم پياده تا ميدوون روستا بروم
هوا هنوز گرم نشده بود بنابر اين توانستم از موسيقي درونم، گلهاي كاغذي و صداي باد در درختان سپيدار لذت ببرم
تنها غصه ام آشغالهاي دم سوپري  است، روستاي من خيلي تميز است و ديدن اين بخش كثيف آزارم مي دهد، تازگي ها متوجه شدم بيشتر آشغال ريزهاي اطرافم مذكرند، پسران دانشجو، پسربچه هاي روستا و  مردان كوچه و خيابان
كار نياز به تحليل دارد كه چرا؟
در مسير اشغالها را جمع كردم و در سطلها انداختم و همزمان ورزش گردن و شانه را هم انجام دادم  و از گلها عكس گرفتم تا رسيدم به مغازه و سيم شارژر خريدم
من اين ايپد را سه تومن خريدم چند سال پيش، و فكر كنم همينقدر هم پول سيم شارژر دادم!  آقا اصلا اپل يك باگ بزرگ در كيفيت سيم و دو شاخه شارژر داره، دست به دست كنيد برسه به كارخونه قربون دستتون، چه وضعشه؟
بعد رفتم ميوه فروشي  ، تصميم گرفتم كمتر از سوپر و بيشتر از ميوه فروشي خريد كنم، سالم خوري مثلا
در مغازه ميوه فروشي با مردي آشنا شدم كه خرج عروسي فقراي روستا را مي داد و  حالا ميوه براي روزه داران فقير مي گرفت، اطلاعات را ميوه فروش يواشكي به من داد و من به قيافه معمولي مرد خير نگاه مي كردم و اخرين زمزمه ميوه فروش را: خيلي هم پولدار نيستا....
اژانس گرفتم و اومدم خونه، سر راه يك در و پنجره ساز را بلند كردم اوردم خونه كه توري بزنه برا پنجره ها
مرد گفت كه روستاي من بهترين مردم منطقه را دارد و كلي ذوق كردم
مرد كه رفت با خريدم يك غذاي سالم بخار پز درست كردم  و خوردم و رفتم سراغ برگه هاي امتحاني و دست خطها ي فاجعه
امسال دانشجوهاي خوبي داشتم و اينقدر نظرات گادامر و هايدگر در باب هنر را خوب نوشته بودند كه احساس كردم از من بهتر گرفتند قضيه را
خسته كه شدم رفتم در مسير باد خنك روي تخت خوابيدم ، دلچسب بود
بيدار كه شدم به سراغ درخت هاي آلبالو رفتم، دو تا درخت دارم كه در اين دوسال يك دونه آلبالو ندادن، امسال بابايي باشون حرف زد و كود داد و آبياري و نتيجه محشر بود
دو سبد آلبالو چيدم و چون  حس مربا درست كردن ندارم، مي خوام تبديلشون كنم به آلبالو خشكه
بعد رفتم درخت انگور آويزان را به لوله گاز طناب پيچ كردم، يك روزي بايد طاق بزنم براي اين دختر رز، داره بزرگ مي شه
علفهاي هرز را چيدم و روي سكو نشستم و از دو دايره بزرگ گلهاي ميموني كه امسال كاشتم ، لذت بردم
آنقدر آنجا نشستم و به زاغي هاي روي انجير و شانه بسرهاي عاشق نگاه كردم  تا آسمان صورتي شد و پشه ها زياد
برگشتم داخل خانه تا سريال جديدم را شروع كنم 

۱۳ خرداد ۱۳۹۶

خيلي بيشعوره، مي دونم

-رها؟ من الان تو يه كافه ام كه همه دارم فوتبال نگاه مي كنن، چرا تو آنلايني؟
- گيس طلا جان توجه كن : ببين توپ تو هوا و سالن  را مي گن واليبال، تو پ رو زمين  و چمن را مي گن فوتبال
اين واليباله، واليباللللللل

۱۲ خرداد ۱۳۹۶

١٢٣

خانواده ای در همسایگی رها هستند، داغان. پدر و مادر روانی و دو بچه که در حال شکنجه شدن هستند، ناسزاهای که به یکدیگر و به بچه ها می گویند و روابط جنسی خشن و کتک کاری هایی  که همه از پشت دیوار نازک شنیده می شود و دیشب که می خواستند نیمه شب بچه را در انبار پایین مجتمع حبس کنند و بچه ضجه می زد رها زنگ زد به اورژانس اجتماعی و ماجرا را گفت و آدرس را داد
از همان پشت دیوار شنید که چقدر سریع آمدند، بچه را  از وسط نجات دادند، با مادر و پدر صحبت کردند، شماره تلفنی به بچه دادند که در صورت تکرار تنبیه به آنان اطلاع دهد و  والدین را تهدید قضائی کردند و رفتند
می دانم هنوز تا الگوی ایده آل فاصله زیادی دارد، اما همین هم پیشرفت بسیار شیرینی است

۱۱ خرداد ۱۳۹۶

تموم شد خانم، پاشو بروووو

در آزمایشگاه نشسته بودم منتظر خون گرفتن، در صندلی های روبرو  دیدم بقیه خانمهای که  در وضعیت من بودند، همه موقع فرو رفتن سوزن چشمهایشان را می بستند و رو بر می گرداندند،
 سعی کردم بیاد بیاورم که من هم عادت دارم چشم ببندم  یا نه که خانم متصدی گفت دستم را روی میز بگذارم ، در انتهای کار متوجه شدم که من نه تنها  چشمهایم را نمی بندم  و تمام پروسه خون گیری را نگاه می کنم که حوصله متصدی را با سوالات  و وراجی هایم  سر می برم: 
چرا رنگش اینقد تیره است؟
چرا از سیاهرگ خون می گیرید؟
چرا تکونش می دید؟
چرا شیشه ها اندازه شون با هم فرق داره؟
هر کدوم برای چیه؟

مرگ كه حقه خو

امروز اينقدر كلاغها غار غار و قار قار كردند كه از خواب پريدم
اين موقع ها مادربزرگم مي گفت  زلزله مي خواد بياد
اما هرچي فكر كردم ديدم يه زلزله ارزش اينو نداره كه من لباس بپوشم و بيام بيرون
بنابراين پنجره را بستم فقط و دوباره  خوابيدن 

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...