پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2017

به آهستگي پير مي شويم

با خانمي هفتاد ساله آشنا شدم كه  ظاهرا آدم بالغي بود اما وقتي با او همكلام شدم، كودكي را ديدم كه هنوز از دست پدرش عصباني بود، با دوستش قهر بود و  همچنان به دنبال مردي جوان و پولدار و خوش تيپ بود! ترسناك بود، كسي كه گذر زمان را نپذيرفته و هنوز در روياي سالهاي دور زندگي مي  كند.  اين چندمين بار است كه با چنين زني برخورد مي كنم و عموما همه در گذشته بسيار زيبا و فتان بوده اند و شايد به همين دليل از دست دادن جواني و زيبايي با هم اينقدر برايشان دردناك است و غيرقابل پذيرش به گمانم كه هر سني جذابيتهاي خودش را دارد به عنوان يك زن ميانسال من الان تسلطي بر زندگي دارم كه بيست سالگي نداشتم، بلوغي كه در گذر سالها بدست  آوردم و آسانگيري كه تجربه يادم داد آن چه كه نبايد پذيرفت  ، الگوهاي از پيش تعيين شده جامعه در مقابل افراد مسن است. همانها كه با جمله: زشته تو اين سن و سال  ! شروع مي شود

رفاقت

خسته و گرمازده  از بيرون مي آيم و اولين كارم حتي در اوردن جين ام نيست بلكه برداشتن يك خوردني  از داخل يخچال ونشستن جلوي مانيبور و ديدن فرندز است نمي دانم اين سريال در خود چه رازي دارد كه هنوز مرا مي خنداند ، به زندگي اميدوار مي كند، غم هايم را پر مي دهد و خستگي ام را تبخير مي كند گمان مي كنم دليلش همان  معجزه اي باشد كه مرا در اين همه سال زنده نگه داشته است

و روياهاي كه مي آيند

ترم تموم شد، من مي خوابم، مي خورم، سريال نگاه مي كنم و دوباره مي خوابم، خستگي طولاني در تنم جا خوش كرده  سوالها را طراحي كردم، بعدش امتحانات است و بعد تصحيح اوراق و بعد از اون.... سفر هنوز تصميم ندارم كجا خواهم رفت، شمال هند كه تابستانها خنك است يا تاجيكستان، يا بخشهاي  از گرجستان كه سفر قبل از دست دادم، به مراكش و بقيه افريقا هم فكر مي كنم  و دوباره زير كولر به خواب مي روم

لازمه درباره صبحانه فردا صبح در باغ و استخر بعد از اون هم بگم یا کافیه؟

بعد از مدتها رفتم یه مهمونی شلوغ من معمولا تو این مهمونی ها حوصله ام سر می ره، از سر و صدا، از موزیک بلند، از داد زدن همه و مهمتر از همه از فضای بسته و کوچک اما این مهمونی را مطابق میل من ساخته بودند، خانه ای در یک باغ که هر وقت از شلوغی  و موزیک داخل اذیت می شدی می تونستی بیایی بیرون و روی تراس هوای خنک شبانه را تجربه کنی و با دوستانت درباره  انتخابات  و سفر و خاطرات حرف بزنی هر وقت از کفش پاشنه بلند  پا درد می گرفتی می تونستی بری داخل باغ و روی چمنها پا برهنه قدم بزنی  خوردنی های خوشمزه هم که به وفور اما مهمتر از همه  دیدن آدمها ی بود  که شبم  را شیرین کردند  مردمی که به شدت بدون قضاوت بودند و خودشان  و بدون وارسی دیگران از جشن  لذت می برند، مهمانی با بلوز و شلوار راحتی و گلدار آمده بود و خودش بود، آدمهایی که با هم و با بچه ها فوتبال دستی بازی می کردند و با آهنگ خودشان را تکان می دادند، دختری که در حیاط باغ به تنهایی برای خودش می رقصید، مهمانی که در هنگام باز کردن کادوها شوخی های بامزه ای می کرد و مدام باید جیبهایش را چک می کردند هدایا را بلند نکرده باشد، مهمانهاکه به تهیه جوجه کمک می…

شيفته اش شدم

امروز در مطب دكتر زنان نشسته بودم، ناگهان زني كه داخل اتاق دكتر بود بيرون دويد و رو به ديوار زار زد، بسيار كوتاه،  بعد چند نفس عميق كشيد ، با دستمال كاغذي چشمها را خشك كرد و دوباره به داخل اتاق دكتر بازگشت ، ، ، شيوه پذيرفتن واقعيتي كه دكتر به او گفته بود شانه هايش زمان بازگشت به داخل اتاق و تلاشش براي دوري از هر نوع دلسوزي

به نظرتون شام بخورم يا برم كپه مرگم را بذارم؟

محتویات امروز شکم بنده به ترتیب زمانی از صبح تا کنون  حلیم  نان سنگک خاشخاشی چایی سیب کوبیده و یکی دو لقمه شنیسل و خورشت سبزی نوشیدنی انبه گازدار تخمه گوجه سبز توت فرنگی چیپس و ماست موسیر قهوه قرقورت سه مدل مختلف بجنوردی 
بعد از تحرير دلمه داخل يخچال الان نيستش

تبليغ از نوع گيس طلايي

به دانشجوها گفتم نه اتفاقا خيلي هم خوشحالم، چرا فقط هشت سال از جووني ما بسوزه پاي احمدي؟ شما هم راي نديد تا هشت سال آينده عمرتون بربادفنا بره( وحشتزده به من خيره شدند و تصميم گرفتند كه به روحاني راي دهند)

همش كه نمي شه داستان يك روز خوب را براتون تعريف كنم

شنگول و سرحال بيدار شدم، هواي بهاري و عطر بهارنارنج و نسيم و فيلان گفتم به مادرك زنگ بزنم حال دست شكسته را بپرسم، چنان از وضع  جسمي و روحي اش حالمان گرفته شد كه جذابيت صبح به فنا رفت، گفتم كوتاه نيام، تصميم گرفتم برم تا ميدون روستا پياده روي  و از منظره گلهاي كاشته شده جلوي در خانه ها و باغهاي پرتقال  لذت  ببرم چنان آفتاب پر حرارتي شد كه چشمم كور شد گفتم  نه نمي ذارم آفتاب  شكستم بده، به سالن خنك آرايشگاهي پناه بردم  و  گفتم بر روي صندلي آن حالي  به خودمان مي دهيم كه  آرايشگر  گويا قبلا در ساواك دوره ديده بود به  قصد شكنجه موهايم را كند و مژه ام را نصف كرد و پوستم را زخم كرد و همه اينها را بسيار ملايم و طولاني و با آرامش انجام مي داد، چند بار خواستم از زير دستش فرار كنم كه نگذاشت و اين وسط  يك موسيقي  غم آوري گذاشته بود كه ميل به خودكشي را صد چندان مي كرد از آرايشگاه فرار كردم و رفتم سوپري هر چيز خوشمزه اي كه حالم را بهتر كند خريدم و  در پاي صندوق، كه ديدم خانم فروشنده با اون آرايشگره يك جا دوره ديده بودند، اون شكنجه جسمي بود اين روحي نيم ساعت طول كشيد تا بتواند قيمتها را وارد كند و …

اميدوارم براي اينها كوتاه بوده

بله من مناسبتي نمي نويسم اما امشب ترسيدم كه مي نويسم،  من ترس از فضاي بسته دارم، من حتي در كيسه خواب صورتم را بيرون مي گذارم، من از گير كردن در ترافيك مي ترسم و وحشت بزرگم اين است كه زنده به گور شوم ،  داستاني  ازاسماعيل فصيح بود كه اهالي روستا جواني غريب را كه حمله صرع داشته به گمان مردن دفن كرده بودند، وقتي كس و كارش آمدند كه نبش قبر كنند و جسد را ببرند معلوم شد كه جوان آن زير بهوش آمده و بعد خفه شده است من از زماني كه در نوجواني اين داستان را خواندم تا كنون وحشت انگيز ترين لحظاتم تصور مدتي است كه جوان بين به هوش آمدن و مردن  از سر گذرانده بوده است 

رها می گفت برگردیم بهش بگیم اینکه خوشمزه بود، حالا رستوران آشغالی چی تو دست و بالت داری؟

در بازگشت از کیاسر در شهمیزاد برای ناهار توقف کردیم، از مرد جوانی آدرس رستوران پرسیدم ، سمت چپ را نشان داد و گفت :از این ور که می روید... در بین  حرفش  گفتم : رستوران ِخوب باشه  با جدیت تکرار کرد: رستوران ِ خوب؟  جهت دستش را عوض کرد و سمت راست را نشان داد و گفت: از این ور که رفتید... ، ، ، تا خود رستوران می خندیدم